Adabiyat Va Enghelab

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #1

    Adabiyat Va Enghelab

    جامعۀ روشنفکری ما اسیرِ دو مطلق گرائی یا دو بنیادگرائی بود: یکی بنیادگرائی اسلامی و دیگری بنیادگرائی مارکسیستی. وجه مشترک این دو بنیادگرائی، نیاندیشیدن و مقابله با مدرنیسم، تجددگرائی و توسعۀ زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه بود. یکی، جامعه را بسوی «ناکجاآباد» 1400 سال پیش می خواند، و دیگری، جامعه را بسوی مدینۀ فاضلۀ «سوسیالیسم واقعاً موجود». بنابراین، همدلی ها و همگامی های این دو نحلۀ ایدئولوژیک در آستانۀ انقلاب 57، چندان هم عجیب نبود.
    ببینید! در اینهمه سال ها چقدر متون مارکسیست – لنینیستی ترجمه شده و بخورد جوانان و دانشجویان ما داده شد! اما حتّی یک نفر از میان متفکران و روشنفکران ما پیدا نشد که کتاب «نقدِ خِرَد ناب» (کانت) را ترجمه کند! چرا؟ برای اینکه کتاب کانت، خواب روحی و آسودگی ذهنی روشنفکران ما را بر هم می زد. در چنین شرایط ذهنی و سیطرۀ ایدئولوژیک است که وقتی کتابی مثل «غرب زدگی» (آل احمد) متشر شد، هیچ کس بضاعت یا جرأت نقد و بررسی آن را نداشت (غیر از داریوش آشوری که بهمین جرم!! از طرف روشنفکران آن زمان، بایکوت شده بود) و یا کتاب کوچکی مثل «ماهی سیاه کوچولو» نه تنها کتاب بالینی آدم های 8 ساله تا 80 ساله بود، بلکه برخی روشنفکران شناخته شده و مارکسیست ما، از آن، انواع و اقسام تزِ «مبارزۀ مسلحانه» و «رهائی ملّی» را کشف کردند و «ماهی سیاه کوچولو» تبدیل به «مانیفست» روشنفکران ما شده بود.
    در آن سال ها همه بر علیه تحولات اجتماعی آن دوران عصیان کرده بودیم بی آنکه – خود- سنگی حتّی- در ساختمان آن جامعۀ نوین گذاشته باشیم. همه از رژیم «طلبکار» بودیم، بی آنکه بپرسیم: «آیا خودمان به وظایف و مسئولیت های مان عمل می کنیم؟». واقعیت این بود که رژیم شاه دست به اصلاحات ارضی و اجتماعی مهمی زده بود که حتّی دکتر محمّد مصدق هم - از ترس آیت الله کاشانی و فدائیان اسلام - جرأت انجام آنها را نداشت، امّا روحیۀ ایلی – ایدئولوژیک رهبران سیاسی و روشنفکران ما، توان جذب و تحمّل مدرنیسم، توسعه و تجدّد اجتماعی را نداشت زیرا بقول آل احمد: «آنوقت غرب زدگی ایجاب می کند که همین روستاها را بیاندازیم زیر لگدِ تراکتورهای جورواجور ... و این تراکتورها چه می کنند؟ همۀ مرزها و سامان های اجدادی را بهم می زنند».
    شعر و ادبیات ما در آن زمان بجای اینکه سازنده و راهگشا باشند، عموماً ویرانگر بودند. همه از «شب» (شاه) حرف می زدیم و از «صبح» ی که با رفتن «شب» (شاه) خواهد آمد. می خواستیم «شب» (شاه) را بکُشیم امّا معلوم نبود که در پشت دروازۀ شهر تهران، کدام «انوشیروان عادل» را منتظر نگهداشته بودیم. همه بر علیه تحولات اجتماعی آن زمان عصیان کرده بودیم: فقر و ثروت، ظالم و مظلوم، فئودالیسم و بورژوازی، کارگر و کارفرما، انقلاب و ضد انقلاب روز و شب به همدیگر «کیش» می دادند بی آنکه «پدران سیاسی» ما بکوشند تا بر این بازی هولناک، نقطۀ پایان بگذارند. چشم انداز اجتماعی روشنفکران ما، «حلبی آباد» و «جنوب شهر» بود. شعر و ادبیات ما - اساساً - از این نواحی «الهام» می گرفت بی آنکه به رشد قشر عظیم طبقۀ متوسط جدید شهری (که در واقع حامیان اصلی آزادی و دموکراسی بودند) توجهی کنند. همه از «بچه های اعماق» سخن می گفتیم که (بقول شاملو): «بر جنگل بی بهار می شکفند / و بر درختان بی ریشه، میوه می آورند» بی آنکه بدانیم که این «بچه های اعماق» ممکن است بسیجی های زنجیر بدست یا پاسداران سرکوبگرِ فاشیسم باشند. شعر و ادبیات ما از «جنوب شهر» بر می خاست که با باران (انقلاب) ویران می شد:
    «جنوب شهر را باران ویران خواهد کرد
    جنوب شهر را باران ویران خواهد کرد
    و من شگفتا! غمگین نمی شوم
    سقوط عاطفه های لطیف را در خود، باید، امشب، جشن بگیرم
    من، این زمان، رسا و منفجر، مثل خشم
    و مثل خشم، توانایم
    و می توانم دیوان شعر «حافظ» را بردارم
    و برگ برگش را، با دست های خویش، پاره پاره کنم
    و می توانم - چو خنجر و پلاسیدن - لزوم خون و خزان را باورم کنم
    و می توانم در رهگذر باد قد افرازم
    و باغی از شکوفه و شبنم را، پرپر کنم
    و می توانم حتّی - از نزدیک - سر بُریدن یک تا هزار برّۀ نوباوه را نظاره کنم
    نگاه کن! نگاه کن!
    که گفته است که ویران شدن تماشائی نیست؟
    که گفته است که ویران شدن غم انگیز است؟
    جنوب شهر ویران خواهد شد
    و جای هیچ غمی نیست
    جنوب شهر را آوارِ آب، ویران خواهد کرد
    شمال شهر را ویرانی جنوب ...»
    روشنفکران ما - در آن زمان - حتّّی با جشن هنر شیراز، جشنوارۀ طوس، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودکی و فرهنگسرای نیاوران هم میانه ای نداشتند، در واقع هر چه که از «بالا» می آمد، «بو» می داد و اشرافی و بورژوائی تلقّی می شد.
    در این میان، «جبهۀ امتناع روشنفکران و رهبران سیاسی»، تمرکز بیش از حد قدرتِ در دست شاه، اشتباهات غیرقابل توجیه رژیم و خصوصاً سلطۀ جهنمی ساواک، چاقوی مخالفان و روشنفکران انقلابی را تیزتر می کرد.
    دموکراسی، مقوله ای است تاریخی و محصول رشد و تکامل مناسبات سرمایه داری، و به یک زیرساخت اقتصادی - اجتماعی و حقوقیِ مناسب نیاز دارد. دموکراسی، حاصل یک روند تاریخی است که بدنبال توسعۀ ملّی و تجدّد اجتماعی رشد می کند. بنابراین: جامعۀ ایلی - ایدئولوژیک روشنفکری ما - با نفی عوامل رشد دموکراسی (یعنی با نفی زیرساخت های اقتصادی - اجتماعی و فرهنگی نظام گذشته) چگونه می توانست حامل آزادی، دموکراسی و حقوق بشر باشد؟
    با چنان ایدئولوژی و اعتقادی، اکثریت قریب باتفاق روشنفکران و رهبران سیاسی ما در آن دوران، عکس برگردان امام خمینی (یا در شکل خوشبینانه و «پیشرو») شبیه کیم ایل سونگ، کاسترو یا انورخوجه بودند.
    روند مدرنیسم، توسعه و تجدّد ملّی از زمان رضاشاه در ایران آغاز شد و در زمان محمدرضا شاه اوج بی سابقه ای یافته بود. این توسعۀ صنعتی و تحولات اجتماعی، باعث رشد چشم گیر طبقۀ متوسط و مدرن شهری شده بود و لذا بر اختناق سیاسی رژیم هم تأثیر گذاشته بود، بطوریکه در سال ها 56-57، زمینه برای استقرار آزادی و دموکراسی در جامعه فراهم بود، امّا عموم روشنفکران و رهبران سیاسی ما در آن زمان به چیزی جز «سرنگونی» و «انقلاب» نمی اندیشیدند. نمی دانم! شاید چیزی بنام «انقلاب اسلامی» لازم بود تا ما را از آن خواب تاریخی، و از آن بی حسیِ ذهنی بیدار کند. دوست شاعرم «اسماعیل خوئی» (که سال ها پیش دربارۀ «جنوب شهر» و «ضرورت انقلاب»، آن شعر معروف را سروده بود) بعد از انقلاب، صمیمانه گفت:
    « ما عشق مان، همانا
    میرابِ کینه بود
    ما کینه کاشتیم
    و، تا کِشت مان ببار نشیند
    از خون خویش و مردم
    رودی کردیم
    ما، خام سوختگان
    ز آن آتش نهفته که در سینه داشتیم
    در چشم خویش و دشمن
    دودی کردیم
    ما، آرمان هامان را
    معنای واقعیت پنداشتیم
    ما «بوده» را «نبوده» گرفتیم
    و از «نبوده»
    - البته تنها در قلمروِ پندار خویش -
    «بود» ی کردیم
    ما کینه کاشتیم
    و خرمن خرمن
    مرگ برداشتیم ...
    نفرین به ما!
    ما، مرگ را سرودی کردیم
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #2
    شاه و مدرنيزاسيون ايرانی

    سرکوبگری نظام شاه توأم با مدرنيزاسيون و ايجاد نهادهايی دولتی و غيردولتی که کما بيش با جامعه فقير شهری نسبت و تناسبی برقرار نمی *کرد و در حال و روزگار آنان تفاوتی بوجود نمی*آورد، بيشتر به تعارضات و کينه آنان دامن می *زد.

    جامعه شهری در احاطه *ای از نهادهای مدرن، خود امکان و فرصتی برای مدرن شدگی و همزيستی با ارزش های جهان مدرن را نيافته بودند و از نظام ارزشی و معرفتی متناسب با چنين جهانی، يعنی مدرنيسم، بی*بهره و عاری بودند و يا حداکثر بهره *هايی اندک و کژ و کوژ نصيب برده بودند که نمی* توانست به موقعيت همزيستی در کنار مدرنيزاسيون منطقی ببخشد و از آنان دستگيری کند

    برنامه*های مدرنيزاسيون شاه به ميزان زيادی، به خاطر عدم تحقق وعده*هايش در خصوص رفاه اقتصادی، مساوات اجتماعی و نيز به خاطر ترويج مصرف* گرايی بی* حد و حصر، فاقد ظرفيت برای مدرن کردن جامعه شهری بود. از اين رو در تعارض مدرن*شدگی و مدرنيزاسيون ناتوان و ناکارآمد، بحران هويت و تزلزل ارزش ها و ابهام و تيرگی در يافتن جايگزين و بديل مناسب، موجی از نارضايتی و کينه را دامن می* زد و سرکوبگری و خشونت نظام سياسی نيز موجب تقويت و تشديد امواج نارضايتی بود

    اختناق و سياسی شدن هنر

    زبان هنر از يک سو تمثيلی شده بود؛ همه چيز به گونه *ای نماد رويدادی، باوری، يا حتی شخصی بودند. از سوی ديگر، خاصه نويسندگان چپگرا در رساله *هايی که به صورت جزوه*های زيرزمينی منتشر می *شد، از هنرمندان دعوت می* کردند که به صراحت موضع بگيرند

    هنر 'غيرسياسی' يا آنچه از جانب کارگزاران فرهنگی رژيم پذيرفته شده بود، در سايه* نهادهای فرهنگی حکومتی زنده بود. جشن هنر نمونه *ای از جلوه اين هنر بود. اما حتی در اين مورد هم تضمينی برای گريز از حمله*های استبداد وجود نداشت. کافی بود کسی به هر دليل خبر بدهد که در نمايش کاليگولای آلبرکامو اشاراتی سياسی به مستبدی ديوانه است تا يا نمايش توقيف *شود يا دستخوش تغيير و تعديل شود. حتی نمايش فيلم مردی برای تمام فصول ممنوع شد زيرا در آن شاهی مستبد در برابر وزيری دانا و اخلاق گرا قرار می* گرفت. (ظاهراً مردم را به ياد مصدق می*انداخت).

    با دستگيری علی شريعتی و آيت الله طالقانی، و برخی از رهبران بعدی جمهوری اسلامی، رژيم شاه نشان می *داد که نسبت به فعاليت مبارزان مذهبی هم سخت بدگمان است. کشته شدن پيرمردی چون آقای غفاری و نوجوانی چون مهدی رضايی نشان می *داد که رژيم در سرکوب مخالفان مذهبی خود نيز هيچ ملاحظه* ای ندارد

    نتيجه اين همه، تقويت بعد سياسی آثار هنری، و ضروری دانستن تعهد روشنفکری بود. حتی نويسنده *ای چون هوشنگ گلشيری که در شازده احتجاب و کريستين وکيد پروايی از کاربرد روش*های مدرنيت و فرماليست نداشت، به درون مايه* های سياسی آثارش افزود. در هنر تئاتر هم راهی که با ديکته و زاويه* ساعدی گشوده شده بود پيگيری می *شد: نمايشی سياسی در خدمت آگاه کردن خلق

    نمونه بارز اين تعهد روشنفکری شب*های شعر انجمن گوته، مشهور به ده شب، بود که در آنها شماری از روشنفکران مخالف و مبارز در دفاع از آزادی بيان و انتقاد به رژيم صحبت کردند. اين در حکم آغاز فعاليت علنی*تر کانون نويسندگان بود. جمعی از روشنفکران در آن ايام به نگارش نامه*هايی سرگشاده حتی خطاب به شاه روی آوردند (نامه مشهور حاج سيدجوادی). اين همزمان با نخستين حرکت*های جنبش انقلابی در شهرها بود

    Comment

    Working...