Takhteh Sang (An Iranian Story)

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    Takhteh Sang (An Iranian Story)

    تخته سنگ
    اگر يکي از روزهاي دي ماه سوار ماشين بشوي و درجاده به سمت چالوس پيش بروي و خوب سمت راستت را نگاه کني، نزديکي هاي کلاه فرنگي‎ها، سرِ پيچي از اين پيچ‎هاي بسيار، به تخته سنگ کوچکي برمی‎خوري که روي سطح صافش که با اندکي زاويه رو به توست، نوشته شده : «ماني، ترانه پيوندتان مبارک» و تو نه می‎داني ماني کيست و نه ترانه، و نه اينکه آيا واقعاً پيوندي در کار بوده، مبارک يا نا مبارک... و اينکه آيا خودشان اين را روي تخته سنگ نوشته‎اند و رفته اند، يا ديگراني که جلوتر از آنها می‎رانده‎اند لحظه‎اي‎ توقف کرده‎اند و به شيطنت يا به شادباشِ پيوندشان اين را نوشته‎اند تا آن دو که می‎رسند با تعجب ببينند که جلوتري ها پيوندشان را تبريک گفته‎اند... و لذت ببرند.
    اين را هم نمی‎داني که آيا اصلاً کسانِ ديگري هم در کار بوده‎اند يا اين دو خودشان دور از چشمِ ديگران بدون آنکه پيوندشان جايي ثبت بشود قراري بين خودشان گذاشته‎اند و تصميم گرفته‎اند براي با هم بودن به سمت چالوس بروند، و ديگر اينکه با چه بروند فرقي برايشان نمی‎کرده، ماشين يا موتور و حتي پاي پياده با دو کوله پشتي کوچک که کمی‎ خرت و پرت داخلش ريخته اند و راه افتاده‎اند و اينکه برسند يا نرسند هم برايشان مهم نبوده و فقط می‎خواسته‎اند با هم باشند و با هم طي کنند اين جاده را و تمام جاده‎ها را و چقدر دل‎شان می‎خواسته که جاده‎ها هيچ وقت تمامی‎ نداشته باشند و به انتها نرسند...

    و شايد اصلاً ماشيني هم در کار نبوده و يکي شان _ حتماً پسر _ موتوري داشته يا از دوستي که رازدارِ عشق‎شان بوده قرض گرفته تا لذتِ سفري را که در آرزويش بوده‎اند در چشم هم ببينند.

    «ماني، ترانه...»

    اسم‎شان هم حتماً اين نبوده و از ترس پشتِ سري‎ها _ که بوده‎اند يا نبوده‎اند _ اسم مستعاري نوشته‎اند تا فقط خودشان بدانند که اين‎ها کيستند. پسر مثلاً گفته «ناصر» و دختر ابرو بالا انداخته و گفته نه، ماني قشنگ‎تر است. و پسر هم اسم دختر را گذاشته ترانه، و دختر لبخند زده.

    شايد هم اصلاً کسي در کار نبوده و رهگذري بومي يا يکي از همين مسافرهاي سرِ راهي که مقيم رستوران آبي بوده از سرِ خوشي و طنازي، اينها را روي تخته سنگ نوشته... و رفته.

    اما اگر پسر و دختر واقعي بوده باشند، واقعي از جنسِ خودمان، حتماً به پيچ هزارم که رسيده‎اند، پسر موتور را کناري نگه داشته، پاهايش را به دو طرف باز کرده... و دختر پياده شده. پسر کلاه ايمني را از سر برداشته و گذاشته روي دسته راستِ موتور که در شيبِ کنارِ جاده کمي رو به بالا بوده. بعد فرمان را دو دستي گرفته و با نوکِ پا، جکِ موتور را پايين کشيده و پياده شده.

    دختر حتماً روي تخته سنگي برفي نشسته و زانوها را به هم چسبانده و کوله پشتي‎اش را باز کرده و لقمه‎اي آماده بيرون آورده.

    پسر رفته سمتِ آبِ يخ زده و مشتي برف برداشته. سرد بوده. دختر صدايش کرده و پسر برگشته سمتِ او. ديده که دستِ دختر به طرفش دراز است و لبخند می‎زند. پسر مشتِ برف را فشار داده و ريزه هاي برف از لاي انگشت هاي سردش بيرون زده، بعد سلانه سلانه آمده لقمة نان را گرفته و نشسته کنارش در شيبِ کنارِ جاده... مثل همان صحنه‎اي که حتماً بارها در آرزوها و تخيلات‎شان ديده بوده‎اند.

    لقمه را که خورده‎اند پسر گفته : برويم، الان است که به ما برسند.

    پشتِ سري‎ها را گفته شايد. اما اگر آن عده پشتِ سر نه، که جلوتر بوده باشند چه؟ بايد ماشين داشته باشند و حتماً يکي شان تخته سنگ را که ديده، چيزي به فکرش رسيده و با شيطنت به ديگران هم گفته و همگي خنديده اند... ماشين را کناري نگه داشته اند و همگي پياده شده اند و دوان آمده‎اند تا نزديکي‎هاي تخته سنگ. يکي‎شان هم همان دور و بر را گشته تا چيزکي پيدا کند که بشود با آن روي تخته سنگ نوشت. نبوده. نيست. اطراف تخته سنگ که چيزي جز برف و سنگ و گياهِ خشکيده پيدا نمی‎کني. اما راننده شان شايد، رفته و از صندوق عقب ماشينش قوطي رنگي را که داشته آورده و همگي تا ديده‎اند هورا کشيده‎اند و... سرانجام روي تخته سنگ نوشته‎اند «ماني، ترانه، پيوندتان مبارک»

    قوطي افشانه بوده حتماً _ اسپري سياه _ چون انتهاي سرکجِ کافِ مبارک کمي شره کرده به پايين.

    اين دو هم که پس از آنها رسيده‎اند، پسر که نه، دختر با ديدنِ تخته سنگ گفته: آن تخته سنگ را ديدي؟ و پسر گفته: کدام تخته سنگ؟ و به اصرارِ دختر کمي جلوتر دور زده...

    «ماني، ترانه، پيوندتان مبارک»

    شايد هم با تکه‎اي چوبِ نيم سوخته نوشته‎اندش. اما اگر زغال بوده بايد پاک می‎شده تا حالا. باران و برف می‎شويند زغالِ سياه را و سياهي شره می‎کند تا لبه پايينِ تخته سنگ و فقط لکه هاي سياهش جا به جا به‎ جا می‎مانَد.

    يا آنکه در شتابِ رفتن‎ها، پسر يک آن چشمش به تخته سنگ افتاده و گفته : چقدر قشنگ بود! دختر نديد ه. پسر گفته: يک يادگاري بنويسيم؟ دختر لبخند زده و گفته: کجا؟ با چي؟ و پسر گفته نمی‎دانم. کاش می‎شد يک يادگاري نوشت.

    شايد هم دختر با خنده روژش را درآورده و گفته: با اين چطور؟

    پسر چشم تنگ کرده و گفته: صورتي؟

    دختر تيره‎ترش را هم انگار داشته... خطش هم خوب نبوده، هر که بوده. نقطه‎ها را کوچک و بزرگ گذاشته. مثلاً نقطة نون براي گردي‎اش بزرگ است.

    اگر رهگذر بوده باشد يا مسافري از اين مسافرهاي هميشگي، شايد هر سال می‎آيد و ساعتي هم در هتلِ آبي می‎ماند و هميشه پشتِ ميزي می‎نشيند که کنارِ پنجره است، پشت به جاده و رو به دره با چشم اندازِ پوشيده از برفِ سفيدش، و خيره می‎شود به بيرون که برف می‎بارد... يا نمی‎بارد.

    پيشخدمت هتل آبي ديگر می‎شناسدش و با لباسِ يکسر سفيدش می‎آيد و بي هيچ سخني، استکاني چاي داغ برايش می‎گذارد و می‎رود و از پشتِ پيشخوان نگاهش می‎کند و حتماٌ يادش می‎آيد که باري براي دو نفرشان آورده بوده. پخش صوت را که روشن می‎کند، صداي ترانه‎اي قديمی ‎در فضاي آبي رستوران پخش می‎شود و او که خيره به سفيدي‎هاي بيرون است، در صندلي فرو می‎رود...

    پس حتماً دختري در زندگي‎اش بوده، که حالا نيست. و او حالا هر سال می‎آيد و بايد تنها بيايد و تنها طي کند اين همه جاده را که امتداد دارد بعد از هر پيچ و هر پيچ... تا پيچِ هزارم!

    کِي و چه سالي آمده‎اند و با چه آمده بوده‎اند معلوم نيست. نمی‎داني ماشين بوده يا موتور، با اتوبوس يا پاي پياده... چه فرقي می‎کند؟

    شايد همراهانِ ديگري هم داشته‎اند، بارِ اول حتماً، و او _ پسر _ هيچ وقت جسارتِ گفتنِ آن را نداشته و فقط می‎توانسته به استعاره بنويسدش... و نوشته : به بهانه‎اي بيرون آمده و پاي پياده در برف رفته و برگشته... و فقط دختر ديده که کفِ دست‎هايش سياه است! بيرون که آمده‎اند، دختر مشتي برف از روي زمين برداشته و به او داده. پسر دستش را که دراز کرده سياهي‎ها را ديده. برفِ سرد را اگر به کفِ دست‎هايت بمالي تمامِ سياهي‎هايش پاک می‎شود. اما سرد است. سردت می‎شود.

    اگر رهگذري تنها بوده باشد، با اين نوشته شايد می‎خواسته اين توهم را بسازد که دو نفر بوده‎اند، يک دختر و يک پسر... براي چه‎اش را نمی‎داني. نمی‎تواني که بداني.

    شايد هم ترانه و مانيِ واقعي در ماشين بوده‎اند. نشسته کنارِ هم. به بيرون خيره بوده‎اند و در حالِ خودشان، يا ناراحت از حال‎شان، و بي آنکه تخته سنگ را ببينند از کنارش گذشته‎اند.

    اما اگر دختر و پسر واقعاً همسر بوده باشند چه؟ نوعروس و تازه داماد!... يا نه، دو فراري که همه چيز و همه کس را رها کرده‎اند... پس بايد هم تند می‎رفته اند. تاخته‎اند تا اينجا، مثلاً با موتور... نوشته‎اند و رفته‎اند... پيچ‎ها را پيچيده‎اند همه، با سرعت... و جلوترها سرِ پيچي که سياه است، کاميوني از روبه رو آمده. دختر کمرِ پسر را سفت گرفته بوده و صورتش را چسبانده بوده به پشتش، چشم بسته... و پسر در خيالاتش غوطه‎ور بوده و نديده...

    هر کدام به سمتي پرت شده‎اند. سقوط کرده‎اند تا ته دره و پسر را تنة خشکيده‎اي نگه داشته... و دختر... در سفيدي برف‎ها... ناپديد شده.

    «ماني، ترانه، پيوندتان مبارک»

    نفوسِ بد نبايد زد. پيوندي بوده حتماً، شاد و مبارک، دور از هول و ولا و فاجعه. رقص و پايکوبي بوده، نقل و نبات و تورِ سفيد... براي ماهِ عسل رفته‎اند به چالوس، به ويلاي خانوادگي‎شان... به سلامت... اينطور بهتر است! غم هم ندارد، بي آن اندوهِ فراوان که هميشه پشتِ هر نوشته‎اي هست؛ روي کاغذ يا تخته سنگ... چه فرق می‎کند؟

    شايد هم فکر می‎کني که تخته سنگي در کار نبوده، نيست. اما من آن تخته سنگ را ديده‎ام! نزديکي‎هاي کلاه فرنگي‎ها، نرسيده به پيچِ هزارم.

    iran
Working...