A Real Story!!

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Dokhtare_Malous
    Member
    • Dec 2005
    • 1819

    #1

    A Real Story!!

    یک داستان واقعی
    در روز اول سال تحصیلی، خانم تامسون؛ معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت*های اولیه، مطابق معمول به دانش*آموزان گفت که همه*ی آن*ها را به*یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن*ها قائل نیست.
    البته او دروغ می*گفت و چنین*چیزی امکان نداشت. مخصوصاً این*که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لَم داده بود به*نام تدی استوارت که خانم تامسون چندان دل خوشی از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش*آموز همین کلاس بود. همیشه* لباس*های کثیف به*تن داشت، با بچه*های دیگر نمی*جوشید و به درسش هم نمی*رسید. او واقعاً دانش*آموز نامرتبی بود و خانم تامسون از دست او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم به اوو نمره*ی قبولی نداد و او را رفوزه کرد.

    امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می*یافت، خانم تامسون تصمیم گرفت به پرونده*ی تحصیلی سال*های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به*علت درس*نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
    معلم کلاس اول تدی در پرونده*اش نوشته بود: تدی دانش*آموز باهوش، شاد و بااستعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام می*دهد و رفتار خوبی دارد، «رضایت کامل».
    معلم کلاس دوم او در پرونده*اش نوشته بود: تدی دانش*آموز فوق*العاده*ای است. هم*کلاسی*هایش دوستش دارند ولی او به*خاطر بیماری درمان*ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است.
    معلم کلاس سوم او در پرونده*اش نوشته بود: مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس*خواندن می*کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه*ای ندارد. اگر شرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به*زودی با مشکل روبرو خواهد شد.

    معلم کلاس چهارم تدی در پرونده*اش نوشته بود: تدی درس*خواند را رها کرده و علاقه*ای به مدرسه نشان نمی*دهد. دوستان زیادی ندارد و گاهی در کلاس، خوابش می*برد.

    خانم تامسون با مطالعه*ی پرونده*های تدی به مشکل او پی برد و از این*که دیر به*فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.

    تصادفاً فردای آن*روز، روز معلم بود و همه*ی دانش*آموزان هدایایی را برای او آوردند. هدایای بچه*ها همه در کاغذهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود، به*جز هدیه*ی تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به*شکل نامناسبی بسته*بندی شده بود.

    خانم تامسون، هدیه*ها را سر کلاس باز کرد. وقتی بسته*ی تدی را باز کرد، یک دست*بند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه*چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده*ی بچه*های کلاس شد اما خانم تامسون فوراً خنده*ی بچه*ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دست*بند کرد. سپس آن*ها را همان*جا به*دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز به خود زد.

    تدی، آن*روز بعد از تمام*شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامسون، شما امروز بوی مادرم را می*دادید.

    خانم تامسون، بعد از خداحافظی از تدی، داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد.

    از آن*روز به*بعد، او آدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به هم*نوع» به بچه*ها پرداخت و البته توجه ویژه*ای نیز به تدی می*کرد.

    پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هر*چه خانم تامسون او را بیشتر تشویق می*کرد او هم سریع*تر پاسخ می*داد. به*سرعت، او یکی از باهوش*ترین بچه*های کلاس شد و خانم تامسون با وجودی که به دروغ* گفته بود که همه را به*یک اندازه دوست دارد، اما حالا تدی، محبوب*ترین دانش*آموزش شده بود.

    یک*سال بعد، خانم تامسون، یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلمی هستید که من در عمرم داشته*ام.

    شش*سال بعد، یادداشت دیگری از تدی به خانم تامسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و با هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمی هستید که در تمام عمرم داشته*ام.

    چهارسال بعد از آن، خانم تامسون نامه*ی دیگری دریافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته است اما دانشکده را رها نکرده و به*زودی از دانشگاه با رتبه*ی عالی فارغ*التحصیل می*شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامسون بهترین معلم دوران زندگی*اش بوده است.

    چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه*ای دیگر رسید. این*بار تدی توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این*کار را کرده است. باز هم خانم تامسون را محبوب*ترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. اما این*بار، نام تدی در پایان نامه، کمی طولانی*تر شده بود: دکتر تئودور استوارد.

    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه*ی دیگری رسید. تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می*خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا، در محلی که معمولاً برای نشستن مادر داماد درنظر گرفته می*شود بنشیند. خانم تامسون، بدون معطلی پذیرفت و حدس بزنید چه**کار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین*ها به*دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه* از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روز عروسی به خودش زد.

    تدی وقتی در کلیسه خانم تامسون را دید او را به*گرمی هرچه تمام*تر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامسون، از این*که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به*خاطر این*که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمی هستم از شما متشکرم. و از همه* بالاتر به*خاطر این*که به من نشان دادید که می*توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

    خانم تامسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدی، تو اشتباه می*کنی، این تو بودی که به من آموختی که می*توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزی*که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

    بد نیست بدانید که دکتر تدی استوارد، هم*اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته*ی پزشکی است و بخش سرطان دانشکده*ی پزشکی این دانشگاه نیز به*نام او نام*گذاری شده است!
Working...