Announcement
Collapse
No announcement yet.
Woman
Collapse
X
-
Fundraising to Save a Woman's Life
This is a countdown to the execution of a woman whom we call M.A, because she cares about her honor
She needs our help to escape the death penalty
She murdered someone to save her honor and now, according to the laws that we know and you know, should be either executed or pay the entire blood money of a Muslim man to the family of the victim.
Part of the money has been collected. Only $20,000 is needed, and we can help. Do you think $20,000 is a little or too much to save a HUMAN BEING’s life?
We think if we all help, we can easily collect the money. What do you think? If you just decide to help after reading these lines…
If you are against the death penalty, and you are willing to help us save a woman’s life, please follow the following instructions:
1- If you are in Iran, go to one of the branches of Parsian Bank and deposit your donations to Raahi NGO’s account:
0100023402003 – Karimkhan Branch, Raahi NGO
2- If you are outside Iran, you can pay with your credit card through Paypal. Just click on the following logo:
((The required money has been collected and therefore the Paypal logo has been removed from here and the supporting weblogs and websites. Thank you!))
For more information regarding the fundraising in US please contact Sanam Dolatshahi: sanam [at] womeniniran [dot] net
If you are in Canada please contact Nazli Kamvari: kamvari [at] gmail [dot] com
Comment
-
حضور هيات منصفه در دادگاه هاي جنايي مثل دادگاه كبرا رحمان پور مي توانست نتيجه اي جز اين، كه امروز شاهد آنيم براي چنين پرونده هايي داشته باشد.
عبدالصمد خرمشاهي وكيل پرونده دو زن محكوم به اعدام، يعني كبرا رحمانپور و فاطمه پژوه، كه امروز براي بررسي پرونده موكلانش به بخش اجراي احكام دادسراي جنايي رفته بود در اين باره مي گويد:دفتراجراي احكام دادسراي جنايي به دليل جابجايي و اسباب كشي آماده پاسخگويي نبود و پرونده ها هنوز باز نشده بودند.
وي درباره وضعيت مشابه دو پرونده كبرا و فاطمه كه اينك حكم اعدام هردوي آنها به اجراي احكام فرستاده شده مي گويد: پرونده كبرا دو سال در شوراي حل اختلاف ماند و در نهايت به دليل رضايت ندادن خانواده مقتول، زحمتهاي شورا هم بي نتيجه ماند. ما همه راه هاي قانوني را طي كرديم. مردم هم نسبت به اين پرونده خيلي حساس شدند و بسياري از آنها خواستار كمك و بخشش اولياء دم هستند. ما مي دانيم كه تصميم در اين باره،حق قانوني اولياء دم است،ولي اين دختر كه يك قاتل حرفه اي نيست و الان پنج سال است كه در زندان بسر مي برد.
وي با بيان اين كه اي كاش در چنين دادگاه هايي هيات منصفه وجود داشت و نظر مي داد،افزود : در اين شرايط كه همه حرفها زده شده،نمي دانم آيا به آخر خط رسيده ايم يا نه!به هر حال بعد از اين تنها اختيارات آقاي شاهرودي است كه مي تواند جلوي اعدام كبرا را بگيرد.
خرمشاهي همچنين درباره وضعيت فاطمه پوه گفت: فرق پرونده فاطمه در اين است كه هنوز به شوراي حل اختلاف ارجاع نشده ولي خب،متاسفانه هردوي اين پرونده ها در مرحله حساسي قرار دارند.
عبدالصمد خرمشاهي همچنين دفاع از اعظم احمدوند متهم به معاونت در قتلهاي زنجيره اي زنان را نيز بتازگي به عهده گرفته است.
Comment
-
مديرکل امور اجتماعی استانداری تهران گفته است که ۱۶ درصد ازدواجهای بيست سال گذشته در اين استان به طلاق منجر شده است.
ابراهيم رضوانی در مصاحبه با خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا، به افزايش آمار طلاق در بيست سال گذشته اشاره کرد و گفت: تنها در سال گذشته، حدود يک مليون نفر، بطور مستقيم و غير مستقيم از طلاق آسيب ديده اند.
وی هشدار داد آمار طلاق در سال ۸۴ نسبت به سال ۸۳ پانزده درصد افزايش يافته و افزود ظاهرا هيچ دستگاهی متولی متوقف کردن اين معضل نيست.
به گفته آقای رضوانی سال گذشته در استان تهران، بطور متوسط روزانه حدود 85 فقره طلاق ثبت شده است.
معضل افزايش آمار طلاق پديده ای رايج در جوامع مدرن است و تنها به جامعه ايران منحصر نمی شود.
امروزه در جوامع غربی طلاق امری عادی و از حقوق شناخته شده شهروندان است و گفته می شود که در جوامع تکامل يافته غربی از هر سه ازدواج يکی به جدايی منجر می شود.
در جوامع شرقی مانند ايران، که ريشه های سنت عميق تر است، طلاق ابعاد پيچيده تر و به ويژه برای زنان پيامدهای سنگين تری دارد.
Comment
-
متوليان، معاون تشكل های مردمی ستاد احيای امر به معروف و نهی از منكر، از اجرای طرح "عفاف" در كشور در طول سال جاری خبر داده و گفته است اين طرح به منظور ساماندهی حجاب و جلوگيری از ترويج بد حجابی اجرا می شود.
به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی، ايرنا، وی گفت طرح "عفاف" از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی تدوين شده و ستاد احيای امر به معروف و نهی از منكر نيز عضوی از اين شوراست.
بهگفته آقای متوليان، اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی در خصوص طرح "عفاف"، با محمود احمدی نژاد رييس جمهوری نيز ديدار داشته اند..
وی همچنين گفت امسال طرح " تذكر لسانی" از سوی اصناف و هيئت های مذهبی كشور برای احيا و اجرای فريضه امر به معروف و نهی از منكر اجرا می شود.
به گفته وی، تذکرهای شفاهی و لسانی در زمينه احيای امر به معروف و نهی از منكر بايد در بين تمامی اقشارمردم ترويج و گسترش يابد، چرا كه اين دو فريضه، وظيفه شرعی هر مسلمان است.
پيش از اين، آيت الله حسين نوری همدانی از مراجع تقليد در قم، رنگ های مهيج را حرام اعلام کرده و گفته بود بانوان، بايد حجاب اسلامی را با پوشاندن تمام بدن جز چهره و دست ها تا مچ رعايت کنند.
به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا، آيت الله نوری همدانی در پاسخ به سوال شهرداری قم درباره فرهنگ اسلامی اين شهر گفت:"از آنجا که شهر مقدس قم، اکنون ام القرای جهان اسلام و خاستگاه انقلاب اسلامی و الهام بخش حرکت های اسلامی است، لازم است اهالی متعهد اين شهر و زوار محترم، فضای اين شهر مقدس را با موازين اسلامی از همه جهت منطبق نمايند."
وی با سفارش به شهروندان قمی و زايرانی که به قم سفر می کنند، تاکيد کرد:"بانوان حجاب اسلامی را با پوشاندن تمام بدن به جز چهره و دست ها تا مچ مراعات کنند و پوشيدن جوراب های نازک و لباس هايی که حجم بدن را نشان می دهد و رنگ هايی که مهيج است، حرام است."
آيت الله نوری همدانی همچنين با اشاره به پخش موسيقی در سطح شهر قم گفت:"موسيقی هايی که به واسطه لحن و آهنگ يا کلمات و عبارات خود فساد انگيز و موجب انحطاط اخلاقی است، حرام است
Comment
-
خانم دكتر "آلينوش طريان" اولين استاد زن دانشكده علوم (فيزيك) دانشگاه تهران، سن ۸۲سالگى را در يك خانه سالمندان در تهران سپرى ميكند.
دكتر طريان كه در بهمن ماه سال گذشته در برنامه فرزانگان شبكه صدا و سيما بعنوان چهرهاى ماندگار مورد تقدير قرار گرفت، دكتراى فيزيك ستارگان خود را از دانشگاه سوربن فرانسه اخذ كرد و بدنبال آن اولين رصد خانه و تلسكوپ خورشيدى تاريخ نجوم كشور وابسته به مركز ژئوفيزيك دانشگاه تهران را در سال ۱۳۳۸در تهران بنيان گذاشت.
براساس گزارشى كه يكى از اطرافيان اين بانوى دانشمند پنجشنبه شب در اختيار خبرنگار قرار داد، خانم طريان چندى پيش بدليل وضعيت نامناسب جسمي، توسط فردى كه در سالهاى اخير از او مراقبت ميكرد، به خانه سالمندان توحيد (وحدت) در ميدان توحيد منتقل شده است.
اين در حالى است كه خانم طريان، با توجه به وضعيت جسمى نامناسب، براى مداوا و مراقبت نياز به توجه و بسترى شدن در يك بيمارستان دارد.
خانم دكتر طريان هيچگاه ازدواج نكرده و فاقد خويشاوند نزديك است.
تلاش خبرنگار براى ملاقات با اين بانوى دانشمند ايرانى در شامگاه پنجشنبه، بينتيجه ماند و مسوولان آسايشگاه سالمندان توحيد انجام ديدار يا تهيه گزارش از وضعيت سلامتى او را به روز شنبه موكول كردند
Comment
-
بنده سپیده هستم . طلبه سال چهارم حوزه علمیه . وقتی برای اولین بار با واژه آسمانی ازدواج موقت آشنا شدم 16 سال داشتم البته در آن زمان از مستحب بودن ازدواج موقت آگاه نبودم .
اما اکنون که خود چند سالی است که به تحصیل علوم دینی پرداخته ام نه تنها به ثواب زیاد این عمل واقف شده ام بلکه از اهمیت وجود ازدواج موقت در بین همه افراد جامعه اسلامی نیز آگاه می باشم .
البته بنده تا کنون 23 بار ازدواج موقت نموده ام. که مایلم خاطره آخرین ازدواج موقت خود را برای شما بازگویم :
ماجرا از این قرار بود که یکی از طلبه های پسر از بنده خواستگاری کردند . اما من ابتدا فکر کردم که ایشان برای ازدواج دائم از بنده خواستگاری نموده اند . به ایشان گفتم که بایستی بنده را از پدر و مادرم خواستگاری کنید نه مستقیما از خود من.
ایشان گفتند که چطور از پدر و مادر شما خواستگاری کنم در حالی که خواهان مخفی بودن ازدواج هستم. و نمی خواهم که همه متوجه این ازدواج شوند . در آن لحظه بود که متوجه شدم ایشان از بنده برای ازدواج موقت خواستگاری کرده اند نه ازدواج دائم .
بنابراین پس از تعیین 2000 تومان مهریه و 5 ساعت زمان بنده با ایشان اقدام به خواندن صیغه عقد کردیم و به یکدیگر حلال شدیم . بعد از همخوابگی اول بنده به ایشان گفتم که مایلم مدت زمان بیشتری به عنوان همسر موقت شما باقی بمانم که ایشان نیز پذیرفتند و یک هفته دیگر به زمان و 1000 تومان دیگر نیز به مهریه افزودیم . بعد از تمام شدن یک هفته این بار ایشان از من خواستند که مدت را تمدید کنیم . بنده نیز پذیرفتم و باز با تعیین یک سال زمان و 3000 تومان مهریه صیغه عقد را خواندیم . اما قبل از تمام شدن مدت ازدواج موقت ایشان قصد سفر کردند و برای اینکه مانعی برای ازدواج موقت بنده با پسر دیگری نباشد ادامه مدت را به من بخشیدند . و به مدت یک هفته از قم خارج شدند . پس از یک هفته ایشان با خانواده محترمشان به قم بازگشتند و برای خواستگاری به منزل ما تشریف آوردند و بنده را از خانواده ام خواستگاری کردند . و بنده با توجه به شناخت خوبی که از ایشان به دست آورده بودم پس از تحقیقات یک هفته ای برادرم از ایشان جواب مثبت دادم .
اکنون سه سال است که از ازدواج دائم ما می گذرد و صاحب یک دختر نیز هستیم . البته درست است که بنده دیگر ازدواج موقت نمی کنم اما شوهر محترم بنده سالی سه بار ازدواج موقت می نمایند که این عمل مستحب باعث وجود برکت در زندگی ما نیز شده است .
از پایگاه اینترنتی شما که این فرصت را در اختیار بنده گذاشت تا بتوانم خاطره خود را بازگویم نیز کمال تشکر را می نمایم .
Comment
-
من امروز به زن بودن خود از زاويه ديگري مي نگرم. امروز نمي خواهم راجع به حق كشي زنان در عرصه هاي مختلف اجتماعي، سياسي ، اقتصادي وفرهنگي صحبت كنم. نمي خواهم تكرار كنم كه در تمام دنيا، كم يا بيش ، به اشكال مختلف حقوق زنان را ناديده مي گيرند و هر لحظه زني را به خاطر جنسيتش از حقوقش محروم مي كنند. امروز 8 مارس براي من معناي ديگري پيدا كرده است. امروز مي خواهم نمونه وار در مورد برخي كسانيكه در طول اين سالها ديده وشناخته ام وهمچنين مختصري از آرزوها وخواسته هايم سخن بگويم.
اكنون ديگرساليان درازي است كه دور از كشور خود در خارج به سر مي برم. در طي اين سالها به كشورهاي مختلف سفر كرده، با زبانها وفرهنگهاي مختلف آشنا شده وبا مردم اين فرهنگها از نزديك در هم آميخته ومعاشرت داشته ام. با مسلمان .مسيحي، يهودي، هندي وچيني دوستي ورفت وآمد
كرده ام.
اكنون هم در كالجي كار مي كنم كه يكي از دانشجويانم آفريقايي، ديگري انگليسي، سومي آمريكاي لاتيني، بعدي از اروپاي شرقي و آخري از خاور ميانه است، كه در كنار هم مشغول يادگيري وآموختن هستند. در جايي زندگي مي كنم كه همسايه دست راستي ام فرانسوي، خانه دست چپي انگليسي وروبرويم لهستاني است. ديگر دنيا را آنقدر بزرگ نمي بينم كه فكر مي كردم.
تامارا، هم محلي ام را در تاشكند كه تاتاري بود بياد مي آورم كه گرچه به زبانش سخت آشنا بودم اما ساعتهاي طولاني را در خانه همديگر به گفتگو ومصاحبت با هم سر مي كرديم. بچه هايش با فرزندم بازي مي كردندو او هم پديرايي مي كرد. درست مثل خود ما ايرانيها؛ با اندك تفاوتي در نوع پيش غدا وغداي اصلي و دسر. چاي سبز را بجاي استكان در يك كاسه كوچك مي ريخت وبا وسواس و دقت مواظب بود كه كامل پر نشود كه كاسه لبريز نشانه بي احترامي ونا خوشامد گويي به مهمان بود.
دختر جوان دانشجوي ارمني را بياد مي آورم كه در اتوبوس در ايروان با هم اشنا شديم. با اصرار او شب را را به اتفاق فاميل مسافرم در خانه اش به سر كرديم. با مادر نابينايش غذاي ارمني خورديم وباهم به موزيك ارمني گوش فرا داديم. زمانيكه زلزله ارمنستان به وقوع پيوست، ديگر با من رابطه اي نگرفت و من بارها از ته دل براي او گريستم.
چگونه استاد ازبك خود را فراموش كنم كه در خانه اش براي من جشن فارغ التحصيلي گرفت، هنوز هديه هاي آنشب را به يادگار نگه داشته ام. به جاي شراب، شير اسب سر ميز گذاشته بودند. او مي گفت شير اسب براي مادر باردار خاصيت هاي زيادي دارد و من چون حامله بودم باتلاش زياد توانسته بود آن را گير بياورد. در حاليكه به خوردن آن شك داشتم در جمع آنان آنرا نوشيدم .
چگونه همسايه روسم را از ياد ببرم كه با هم به ماهي فروشي نزديك خانه مي رفتيم وماهي زنده در آب انتخاب مي كرديم. او ماهي را تميز مي كرد و من مخلفات ايراني را در شكمش مي گذاشتم. با هم شام مي خورديم و او از خاطرات سوسياليست شدنش برايم تعريف مي كرد و مي گفت كه چگونه روسها وسايل و تجهيزات دانشگاهي را از مسكوبا قطاري كه يكماه در راه بود به تاشكند فرستادند تا دانشگاه بزرگ تاشكند درست شود. او مي گفت كه در يكي از كنگره هاي حزب كمونيست شوروي با هواپيما، گلهاي سرخ به مناسبت 8 مارچ براي زنان شركت كننده فرستاده شد.
چگونه همسايه اسكاتلندي ام را از ياد ببرم كه براي فرزندم پدر ومادر بزرگ بودند، مرا چون دختر خود دوست داشتند. آنها قاطي كردن آب و يخ را در ويسكي بي احترامي به ويسكي خوردن اسكاتلنديها مي دانستند. از رابرت برن شاعر ملي اسكاتلند برايم مي گفتند كه جگونه با عشق به سيزده معشوقه اش توانست آثار زيبايي بيافريند. بطوري كه هر ساله روز بخصوصي را به عنوان او جشن مي گيرند و از اشعارش مي خوانند و غذاي محلي خود هگس
مي خورند.
چگونه معلم زبان انگليسي ام كريستينا را فراموش كنم كه با كمكهاي موثرش وارد بازار كار انگليس شدم، با جوان كردي از تركيه ازدواج نمود وبه مهاجرين زيادي در جا افتادن در كشورش كمك رساند. چگونه هلن را از ياد ببرم كه هميشه يار و ياور من در امورات شغلي و تحصيلي ام بوده است. چگونه رابرت را كنار بگذارم كه با صفا و صميميتي بي خدشه ايرانيان را دوست مي دارد.
چگونه جود سياهپوست مسيحي افريقايي را نام نبرم كه سالهاست با هم دوست و در امورات درسي و شغلي با هم مشورت مي كنيم ، با هم غذا مي خوريم واز اوضاع سياسي كشورهايمان صحبت مي كنيم. او سياست كنوني ايران در زمينه مبارزه با امريكا را تاييد مي كند و من از موضع صلح با او حرف مي زنم. ما هر دو به تدريس كامپيوتر اشتغال داريم و اين را هم مي دانيم كه تعداد قابل توجهي از ايرانيان و نيجريه ها در اين عرصه در لندن كار مي كنند. به خانه اش مي روم و براي پسرش كادو مي برم ، مرا خاله صدا مي زند همانطوريكه پرستو مرا خاله صدا مي زد. چگونه لوئن را ذكر نكنم كه هميشه كمكهاي موثرش به ايرانيان بي چشمداشت بوده است.
و همينطور گيتي را دوست مي دارم ، از جكهايش ريسه مي روم و صداي قشنگش را تحسين مي كنم ، صداقت و مهربانيي سيما را دوست دارم واز استقامت و پايداري فريده نيرو مي گيرم.
آري دنياي واقعي من اينها بوده است، عليرغم ناملايمات و سختيها و گاهي كدورتها، با اين شيوه زندگي كرده ام. آن دنياي بزرگ ديروزي ديگر براي من خيلي كوچك شده است ، آنقدر كوچك كه همه چيز را مي توانم براحتي تصور كنم. من در دنيايم خيلي اشتراك ديده ام تا تفاوت، همه آدمها را مثل هم يافته ام ، هيجكس را كمتر يا برتر نديده ام ، رنگ،نژاد، جنسيت و مذهب در قضاوتم نسبت به آنان تاثير نداشته است.
امروز احساس مي كنم اين دنياي بزرگ حالت يك فاميلي دارد، ما همه اعضااين فاميل هستيم پس چرا از بمب هسته اي، از كشت و كشتار و از جنگ صحبت كنيم ؟ ا گر مخارج جنگي صرف آبادي شود دنيا زودتر به دمكراسي و تمدن مي رسد. علاقاعده جنگ نمي تواند خوبي، پيشرفت و امنيت به ارمغان بياورد. امروز دنيا در تنش است و من هم مثل شما نگران خانه كوچك خود هستم. خانه اي كه در آن مادر مريضم زندگي مي كند، برادرم صبح تا شب كار مي كند و خواهرم به تنهايي خانواده چهار نفره را مي چرخاند و تيكه زمين زيبايي كه پدر و برادرم در آن خفته اند همان طوري كه هزاران جوان بيگناه در جنگ ايران و عراق از دست رفته و در بهشت زهرا در خواب ابدي فرورفته اند .
نه! ديگر نمي خواهم يك بار ديگر دلهره، ترس و نگراني وحشت را در ميان هموطنان خود ببينم. با دوست دكتر عراقيم از طريق اينترنت ساعتها راجع به عشق و دوستي، جنگ و صلح، از امريكا و انگليس تا آنفلونزاي مرغي صحبت مي كنيم. او از دست رفتن فردي از هموطنانش را با آنفلوآنزاي مرغي را بهتر از كشته شدن يك عراقي به دست هموطنان خود يا سربازان امريكا مي داند. او 26 سال دارد و مي داند كشورهايمان 8 سال در جنگ خانمانسوزي كه صدام حسين آغازگرش بود سوخته اند. وقتي فهميد كه من از يادآوري حملات عراق به ايران و بخصوص شهر زادگاهم در غرب ايران آزرده مي شوم از من خواست هيچگاه در اين مورد براي او صحبت نكنم چون احساس شرم و ناراحتي مي كند. از جنگ متنفر است ولي تمام زندگي اش شاهد جنگ در كشورش بوده است، جنگ عراق با ايران، حمله عراق به كويت، تحريم اقتصادي كشورش و الان اشغال كشورش بوسيله امريكا و بقيه ... واين روزها پس از انفجار سامره، خودرا در خانه اش زنداني كرده است. .دوست دارد به جايي آرام پناه ببرد، مي گويد جوانهاي به سن او ده سال پيرتر بنظر مي رسند. من چگونه ناراحت نشوم و از جنگ متنفر نباشم؟. نه من ديگرهرگز جنگ را براي هيچكسي نمي خواهم .
امروز من به عنوان يك زن و يك مادر بعد از ساليان متمادي كه 8مارج را جشن گرفته و گرامي داشته است مي گويم من عاشقم، ، عاشق دوستي و بيشتر از هر چيزي صلح و امنيت پايدار براي كشور خود. من امروز اجتناب از جنگ وجنگ افروزي در اين دنياي خود را پيش شرط گشايش در گره كور هرنوع استبداد وزورمداري وعقب ماندگي، بي عدالتي وتوسعه نيافتگي يافته ام. امروز براي من اجتناب از جنگ با توسل به تمهيدات وتداركات جنگي غِير مفهوم است. قربانيان صف مقدم چنين تمهيداتي مثل خود جنگ، از جمله هم صنفان من هستند. آيا سيا ست سازان منطقه اي كه كشور من هم در آن قرار دارد موفق به تامين صلح با وسايل صلح آميز ومهارزدن به روحيات جنگ افروزانه موجود خواهند شد؟ من واقعا نمي دانم. سرگردان بين دو دنياي بِيم و امِِيد، من امروز با يك شاخه گل به استقبال زنان هم وطنم مي روم كه نگران وترسان از فردايي نامعلوم نه بر طبل روحيات جنگ جويانه مي كوبند بلكه آواي دوستي سر مي دهند و بذر صلح مي افشانند
Comment
-
The 17th Annual International Conference of the Iranian Women's Studies Foundation
Montreal-Canada-June 2-4, 2006
Comment
-
A leading Iranian pro-democracy and women's activist, who was jailed on trumped-up charges last year, has revealed how the clerical regime cynically deploys systemic sexual violence against female dissidents in the name of Islam.
Roya Tolouee, 40, was beaten up by Iranian intelligence agents and subjected to a horrific sexual assault when she refused to sign forced confessions. It was only when they threatened to burn her two children to death in front of her that she agreed to put her name to the documents.
Perhaps just as shocking as the physical abuse were the chilling words of the man who led the attack. "When I asked how he could do this to me, he said that he believed in only two things - Islam and the rule of the clerics," Miss Tolouee told The Sunday Telegraph last week in an interview in Washington after she fled Iran.
"But I know of no religious morality that can justify what they did to me, or other women. For these people, religion is only a tool for dictatorship and abuse. It is a regime of prejudice against women, against other regimes, against other ethnic groups, against anybody who thinks differently from them."
Miss Tolouee's account of her ordeal confirms recent reports from opposition groups that Iranian intelligence officials use sexual abuse against female prisoners as an interrogation technique and even rape young women before execution so that they cannot reach heaven as virgins.
Few women from the Islamic world are willing to discuss such matters, even with each other, but Miss Tolouee said that the regime routinely committed sexual attacks against female detainees.
She dropped her voice to a whisper and sobbed quietly as she described her experience, hoping not to upset her six-year-old son, Nima, as he picked at a piece of pizza in a hotel restaurant.
But he tried to comfort her. "I don't like it when my mummy talks about prison. It makes her cry," he said sadly. Miss Tolouee, who founded a women's group in Iranian Kurdistan and then launched a monthly magazine that was closed down by the judiciary last summer, was detained in the city of Sanandaj in August after taking part in anti-regime demonstrations that spread across Kurdish areas.
"Four armed men and three armed women barged into my house at night and took me away," she said. "My kids were terrified and crying. I was questioned all night by different interrogators and then thrown alone into a cell."
She was held in solitary confinement in the prison of the feared internal intelligence service, with only a blanket and a cup that often had to serve as a lavatory.
For the first six nights, she was taken to a basement where interrogators demanded that she admit to organising the protests, and also that she identify co-conspirators on a list of names they put to her.
"When I wouldn't do what they wanted, they slapped me. But after the sixth night, the routine changed. I was left alone in a small dark room with two men. One was the assistant prosecutor and called himself Amiri. The other had a filthy mouth and said terrible things. They started slapping me again. For the rest of the night they did to me what no woman should ever experience. Amiri said, 'I'm going to hang you, but before I hang you, I will make an example of you so that no woman will dare to open her mouth here again'." He then sexually assaulted her.
When she asked Amiri how he could act like that, he told her that only Islam and clerical rule were important to him. The attack left her badly bruised and bleeding internally, but she refused to sign the papers they put before her. To her assailants' fury, she demanded to see a lawyer and cited international treaties on human rights.
The following night they did not sexually molest her again as she was still bleeding - and hence "unclean". Instead, they told her that they would kill her children by setting them on fire before her eyes.
Finally, she admits, she cracked. "I threw myself at Amiri's feet and begged him not to harm my children. I said I'd do anything they wanted. Whatever they wanted, I would sign." She admitted to conspiring against the regime by giving interviews to the foreign media and leading the protests, but said that she did not implicate others.
After several more nights in solitary confinement, Miss Tolouee was moved to a general women's prison, where she saw horrendous festering wounds inflicted by lashings on other detainees.
Trying to maintain her dignity and strength, she taught the women about their basic human rights and helped to secure the provision of sanitary supplies for the first time. "We had a great feeling of camaraderie," she recalled.
Miss Tolouee was released on bail after 66 days in jail because, she said, "The regime had got what it wanted". But she still feared for her children's lives and decided to flee. She made it first to neighbouring Turkey with Nima and then her daughter Shima, 14, was smuggled out to join them.
Fearful of the reach of regime agents, who have killed exiled dissidents, an opposition group called the Alliance of Iranian Women helped them to reach the United States last month.
Miss Tolouee has been granted political asylum and intends to maintain her campaign against Teheran. She still has relatives in Iran - she does not want to go into details for reasons of security - but says that they have given her their blessing to speak out, despite the possible consequences.
The world's attention is currently focused on Iran's nuclear ambitions under its hardline president, Mahmoud Ahmadinejad, who came to office while Miss Tolouee was in prison. But inside Iran, she says, little has changed.
"Sometimes the regime seems a bit better, sometimes a bit worse, but for the people of Iran, the suffering continues," she said.Attached Files
Comment
-
زنى كه با 7 فرزند خود بيش از يك سال و چهار ماه است كه در يك اتوبوس مستعمل در دروازه اصفهان شيراز زندگى ميكند همچنان منتظر است تا شايد درخواستهايش راه به جائى ببرد.
دفعه قبل حدود چند ماه پيش هم اين اتوبوس را در چهار راه حافظيه ديده بودم ولى هيچ وقت ذهنم به اين نرسيده بود كه شايد 7 انسان با دغدغه نان شب در اين اتوبوس شب را به صبح ميرسانند.
اين بار كه براى زيارت امامزاده عليبن حمزه نزديكى دروازه اصفهان آمدم دوباره همان اتوبوس، البته با چند شيشه شكسته و پارچهاى كه سعى ميكرد تا نقش پرده يك خانه را داشته باشد، توجه مرا به خود جلب كرد.
موضوع زمانى بيشتر مرا به سمت اتوبوس كشاند كه دو دختر جوان وارد اتوبوس، نه انگار وارد خانهشان شدند.
بعد از پل، سمت راست كنار خرابهها اتوبوسى با شيشههاى شكسته مأمن هشت ايرانى است،يك زن و هفت كودك و جوان و نوجوان كه دنياى كوچك ما جائى براى آنها ندارد! خانواده زجر كشيدهاى كه صبورانه رنج را تحمل كردهاند تا آبرو دارى كنند.
درون اتاق فلزى اتوبوس،گرما بيداد ميكند،آب هم نيست! فقط 4 ديوار آهنى است كه مادر خانواده و 7 فرزندش را در خود جاى داده است.
زن بغضش را به زور فرو ميدهد،قطرهاى اشك كه از گوشه چشم پسر بزرگش سرازير شده و و زير لب خدا را ياد ميكند.
اين زن ميانسال در حاليكه اشك ميريزد ميگويد: به هر كس كه بگوئيد گفتم،به كميته امداد هم رفتم اما ...
يكسال قبل به سراغ آقاى... و آقاى... رفتم،هفتهاى دوبار،سهبار،با پاى پياده ميرفتم شورا، آنها همه چيز را ميدانند ولى كارى نكردند.
او ادامه داد:به آقاى ... التماس كردم كه يك كارى براى دو دخترم كه ديپلم دارند پيدا كنيد ما خودمان اموراتمان را مى گذرانيم،گفتم اتوبوس را درست كنيد كار كند خرجمان در بيايد ولى فايده نداشت.
گريه نميگذارد حرفش را تمام كند و سراسر وجودش را لرزشى خاص فرا گرفته، نميدانم در اطاقك فلزى كه نه آب دارد، نه برق، نه گاز، خبرى هم از غذاى گرم هست يا فقط طبق معمول به كمى نان و خيار بسنده ميكنند.
زن ادامه ميدهد: شوهرم به زور خودش را باز خريد كرد كه زندگيمان بهتر شود اما بدهى روى بدهى سرمان را به زمين زد. آواره شديم همه دار و ندارمان اين اتوبوس توقيف شده است و همين... ! سالها با آبرو زندگى كردم،دلم نميخواهد حالا به خاطر جيفه دنيا آبروى چند ساله خود و خانوادهام به باد برود.
سه فرزند او عقب مانده ذهنى هستند و از مشكلات اختلال روانى در رنج،سخت حرف مى زنند.
زن موشهاى گربه سانى را كه از رودخانه خشك به اميد رسيدن به نوائى به محل زندگى آنان تردد ميكنند نشان ميدهد و ميگويد: وضع ما گفتن ندارد،خودتان ببينيد.
اين پنجمين نقطه از شهر است كه اتوبوسشان،خانه شان را به زور ميكشانند و ميبرند.
ميگويد: اول پشت كلانترى 14 بوديم بعد رفتيم دروازه قرآن،هفت تن،چهارراه حافظيه و حالاهم اينجا...
يكسال قبل كه اين زن سرگردان راهروهاى شوراى شهر بود،دو عضو شورا درد دلش را شنيدند و هر دو تحقيق مفصلى كردند مبادا آمده باشد براى كلاهبردارى! يكى زنش را براى تجسس فرستاد و ديگرى به شكلي، خودش بررسى كرد.اما...
زن ميگويد:آقاى... ما را فرستاد سراغ يك مسافر خانه در دروازه كازرون(يكى از محلات جنوب شيراز)اما آنجا جاى زندگى نبود.امنيت نداشت مدام پليس ميآمد و دنبال معتاد و مشروب خور ميگشت.
با گوشه چادر اشك از ديده ميگيرد و با اشاره به دو دختر دم بختش ميگويد: چطور ميتوانستم دستههاى گلم را ببرم آنجا؟اين اتوبوس هم توقيف شده و شهردارى ميخواهد آنرا از ما بگيرد،ماندهام با اين بچهها چه كنم؟
رئيس كميسيون فرهنگى شوراى شهر شيراز با ابراز بياطلاعى از وجود چنين خانوادهاى ميگويد: تا به حال اين مسئله نه شفاهى و نه كتبى به كميسيون فرهنگى و اجتماعى شورا منتقل نشده است.
غلام مهدى حقدل ميافزايد: نه تنها وظيفه ما به عنوان عضو شورا توجه به مشكلات مردم است بلكه از ابعاد انسانى هم مكلف هستيم.
زن اما ميگويد: من كاغذ بازى بلد نيستم،شنيدم شورا براى كمك به مردم است،اما به فريادم نرسيدند،گول خوردم،هيچ كس كارى نكرد.
بى اعتمادى در نگاههاى هر 8 عضو اين خانواده موج ميزند،تمام اعتمادشان را گرفتهاند،كرخت شدهاند و رو ميگردانند كه نميخواهيم بگوئيم ،نميخواهيم بنويسيد.
معاون فرهنگى شهردار شيراز هم با ابراز بى اطلاعى از وجود چنين خانوادهاى مى گويد: بايد بررسى كنيم و ببينيم چه ميتوان كرد.
محمدعلى معين تاكيد ميكند: شهردارى يك دستگاه خدماتى است و حمايت از چنين خانواده هائى در شرح وظائف شهردارى نميگنجد اما در عين حال نياز به بررسى دارد.
ساعتى از ظهر گذشته،عكاس ما كه مى رسد گشت 110 هم با او ميآيد ميگويند: همسايه ها خبر دادند كسي،غريبهاى وارد اين اتوبوس شده است؟
مى پرسيم؟پس نيروى انتظامى هم ميداند كه اتوبوسى هست و خانوادهاى كه بايد امنيت داشته باشند؟
اما آنها نميپرسند كه چرا شيشه اتوبوس شكسته است؟
زن ميگويد:شهردارى ميداند آمدند، بارها آمدند،گفتند: اتوبوس بابت طلب شهردارى توقيف است و بايد تخليه كنيد،اما كجا را دارم بروم.
تلفن هاى خبرنگار ما به شهرداري،سازمان اتوبوسراني،سعيد دبيرى مدير خدمات شهرى كه گويا در جريان همه مسائل هست نتيجهاى در پى ندارد.
پاسخ هاى كوتاه تمام آنچيزى بود كه شنيديم: جلسه دارند،پيغام بگذاريد و...
پيغامهاى ما كه "خواهش مى كنيم تماس بگيريد "و يك روز تأمل براى گرفتن پاسخ همه بينتيجه ماند.
مادر هفت جفت چشم نگران گفت: از طرف شهردارى ميآيند و ميگويند مبلمان و زيبائى شهر به هم ريخته جابهجا شويد اما ديگر نمى توانم،پول كرايه جرثقيل را نداريم كه بدهيم! اينجا هم امنيت نيست.
دروازه اصفهان هميشه در پناه خود در تاريكى و خلوت كوچهها و خرابههايش صدها معتاد و اوباش را جا داده است. و هست.
و زن حكايت شبى كه شيشه اتوبوس را معتادانى كه به اميد يافتن جائى براى تزريق شكسته بودند گفت،... گفت كه تا صبح خوابشان نبرده بود و باز هم داستان، داستان شبهاى طولانى زمستان كه بچههاى بيمارش را در آغوش ميگرفته و بيدارو و درمان فقط دعا ميكرد و با گريه تبشان را پاشويه ميكرد !
حكايت بيانتهاى روزهاى خالى ماندن سفره شان... اين داستانها همه ى ما را بى تاب ميكند.
همسايه هاى اين خانواده اغلب مغازه دارانى هستند كه از شرم و حياى زن ميگويند و از اين كه گدائى نمى كنند،آبرو دارند و آبرو دارى مى كنند.
خيليها هم نمى دانند كه درون اتوبوس اسقاطى كه در گوشهاى از خرابههاى دروازه اصفهان افتاده،در كنار دو امام زاده بزرگوار چه مى گذرد؟
يكى از خبرنگاران شورا ميگويد:مى شناسمش.بارها آمد شورا و رفت. بارها آمد و بى نتيجه رفت و ديگر نديدمشان.
وى ميافزايد:خوب يادم هست سال قبل زمستان، آمد،باران خيسش كرده بود و تا كنار شوفاژ خشك شد مدام مى لرزيد.
او ادامه ميدهد: يادم هست كه روزى با پسر كوچكش كه عقب مانده هم بود آمد،آنروز خيلى ها او را در راهروهاى شهردارى و شورا ديدند،خيليها ديدند كه پسرك داشت از حال ميرفت،خيليها شنيدند كه بهخاطر گرسنگى داشت غش مى كرد اما....
و مى توان تصور كرد كه سرماى زمستان را چگونه مى توان تحمل كرد در ميان پاره هاى آهنى كه شيشه هايش را اوباش شكسته اند و هر شام معتادانى كه بهدنبال پناهى براى تزريق ميگردند از درو پيكرش بالا مى روند.
Comment
-
از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طي 100 سال گذشته، تلاش زنان ايراني همواره متوجه دستيابي به حقوق برابر و انساني بوده است. اما با وجود تمامي اين تلاش ها، در کليه قوانين از جمله قوانين مدني و جزايي، حقوق اوليه زنان همچنان ناديده گرفته شده و بن بست هاي قانوني بسياري را بر زندگي زنان جامعه ايراني تحميل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته يک دل و يک صدا اعتراض خود را به کليه قوانيني که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتيم اما مطالبات بر حق ما همچنان بي پاسخ مانده است. بدين سبب امسال نيز در پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهيم آمد و خواسته هاي مشخص خود را از جمله منع چندهمسري، لغو حق طلاق يکطرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت و ديه برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيضآميز اعلام خواهيم کرد.
از اين رو از همه شهرونداني که به نقض حقوق زنان در قوانين موجود اعتراض دارند مي خواهيم به گردهم آيي که به اين منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفتتير) برگزار ميشود بپيوندند.
جمعي از فعالان جنبش زنان
سيمين بهبهاني
پوران فرخزاد
شيرين عبادي
مهرانگيز كار
فريبا داوودي مهاجر
نوشين احمدي خراساني
پروين اردلان
فيروزه مهاجر
خديجه مقدم
سوسن طهماسبي
نرگس محمدي
ژيلا بنييعقوب
فرزانه طاهري
شهلا لاهيجي
سيمين مرعشي
منصوره شجاعي
ناهيد ميرحاج
شهلا انتصاري
شيوا نظرآهاري
هما زرافشان
زهره ارزني
نيره توحيدي
مريم حسينزاده
فرشته ساري
مسرت اميرابراهيمي
منصوره اتحاديه
آزاده فرقان
مريم حسين خواه
اكرم دادخواه
ثميلا اميرابراهيمي
ليلي فرهادپور
مهناز آذرنيا
بدري ملكوتي
جميله موسوي
بهاره رضايي
ماندانا زنديان
شيدا محمدي
ليلا محمدي
آلاله بهمن
گوهر شميراني
ويدا بيگلري
طلعت تقي نيا
Comment
-
'آزاده'، زن جوان روزنامه نگاری است که در دو روزنامه در تهران کار می کند. او در عين حال در زمينه مسائل زنان هم فعاليت می کند. پر جنب و جوش است و به کارش عشق می ورزد. او اعتقاد دارد که يک زن در ايران بايد عاشق حرفه روزنامه نگاری باشد تا بتواند در اين حرفه دوام بياورد.
برای رفتن به سر کار حجاب اسلامی اش را به طور کامل رعايت می کند. او نه تنها در محيط کارش در روزنامه بلکه بايد هنگام تهيه گزارش هم به نوع پوشش خود توجه کامل داشته باشد.
يک بار که قصد داشته با يکی از روحانيون مصاحبه کند، مجبور می شود کفشش را در بياورد اما چون جورابش مناسب نبوده اجازه نمی دهند مصاحبه اش را انجام دهد.
در راه که به طرف محل کار او می رويم، می گويد که "امروز صبح مثل خيلی روزهای ديگر با زنگ تلفن همراهش بيدار شده و باز هم پای تلفن او را تهديد کرده اند."
با لبخند می گويد که تهديدهای تلفنی بيشتر صبح های زود اتفاق می افتد: "اينجوری به من صبح بخير می گويند و آن وقت تمام روز تن من می لرزد."
ساعت ۱۰ صبح است که با او به محل کارش می روم. او توضيح می دهد: "ما ساعت کاری مشخصی نداريم. گاهی بايد شب يک گزارش را تمام کنيم و به نوعی هميشه در دسترس باشيم. خيلی وقت ها هم مجبوريم تا ساعات دير وقت شب کار کنيم."
در دفتر روزنامه، دبير سرويس با پيشنهاد او برای تهيه گزارشی از زنان فالگير در بازار تهران مخالفت می کند. استدلالش اين است که بازار جای تهيه گزارش برای زنان نيست.
اين اولين باری نيست که او به دليل زن بودنش نمی تواند گزارشی را دنبال کند. برافروخته از مشکلاتش به عنوان يک زن روزنامه نگار می گويد: "زنان روزنامه نگار با يک "سقف شيشه ای" در حرفه خود روبرو هستند که مانع از پيشرفت آنها می شود. نوعی قوانين نانوشته. مثلا زنان به ندرت دبير سرويس می شوند. در برخی روزنامه ها زنان را به سرويس های سياسی و اقتصادی راه نمی دهند. وقتی که يک خبر نگار زن گزارش خوبی تهيه می کند به جای اينکه او مورد تشويق قرار بگيرد، دبير سرويس تشويق می شود."
دبير سرويس، موضوع مصاحبه ای را در اختيارش می گذارد. "آزاده" اميدوار است که بتواند از کانال های شخصی خودش اين مصاحبه را انجام دهد: "بيشتر وقتها ارتباطات کمک بيشتری می کنند تا مجرای رسمی روزنامه. برای همين ما برای انجام کار روزنامه نگاری در ايران بايد از همه امکاناتی که داريم کمک بگيريم . حتی بايد در مواردی هزينه های کاری را هم متقبل شويم. مثلا اگر سوژه ای را پيشنهاد بدهم که برای تهيه آن بايد سفر کنم هزينه اش را بايد خودم پرداخت کنم."
'روزنامه ها در استخدام و پرداخت حقوق مردان را در اولويت قرار می دهند و استدلال می کنند که آنها نان آور خانه هستند
هوا در نيمه خرداد ماه در تهران داغ است و راه بندان ها نفس گير. نزديک ظهر است. از ساعات کار و نهار می پرسم. "آزاده" انگار حرف تازه ای شنيده باشد با خنده می گويد: "می گويند همه روزنامه نگاران ايرانی زخم معده دارند. به دليل اضطراب دائم کاری و نامنظم غذا خوردن. بيشتر وقتها با عجله تنها برای رفع گرسنگی چيزی می خوريم .ما اگر برای تهيه مطلب در راه نباشيم فشار کار در روزنامه آنقدر زياد است که فرصت غذا خوردن نمی ماند. کار در روزنامه های صبح از ۲بعد از ظهر شروع می شود. اما عملا ما از صبح در گير آماده کردن گزارش هستيم. بعدازظهرها هم برای کار تايپ و صفحه بندی است."
تنها حسن راه بندان های تهران اين است که فرصتی فراهم می کند برای اين که از هر دری سخن بگويی.
تلفن همراه روزنامه نگار جوان زنگ می زند؛ کسی که پشت خط است می خواهد مطمئن شود که او حالش خوب است: "خانواده من موافق نبودند که من اين شغل را انتخاب کنم، برای اينکه کار خطرناکی است. در ايران روزنامه نگاران امنيت شغلی ندارند. به جز درگيری های سياسی که ممکن است برای آدم پيش بيايد. بيکاری، دائم ما را تهديد می کند. هر وقت زودتر به خانه می روم مادرم با نگرانی می پرسد : چی شد؟ روزنامه تان را بستند؟ بيکار شدی؟"
"آزاده" می گويد در موقع دريافت حقوق هم زنان روزنامه نگار وضع بدتری دارند: "در روزنامه های مستقل حقوق ها نا مرتب پرداخت می شود. در اين مورد هم وضع زنان بدتر است . با اين استدلال که مردان نان آور خانه هستند اول آنها حقوق می گيرند . من يادم نمی آيد که به موقع حقوق گرفته باشم. در روزنامه های دولتی وضع فرق می کند."
از "آزاده" در مورد بيکاری زنان روزنامه نگار می پرسم. او می گويد: "وضع زنان از اين نظر هم بدتر است. وقتی روزنامه ای تعطيل می شود روزنامه ها ی ديگر سعی می کنند روزنامه نگاران آنها را جذب کنند. برای اين روزنامه ها هم اولويت با مردان است با هما ن استدلال نان آور بودن. در مواردی زنان حاضر می شوند بدون پول و يا با درآمد بسيار پائين کار کنند با اين اميد که روزی دوباره حقوقی دريافت کنند."
زن جوان روزنامه نگار در هماهنگی هائی با دبير سرويس متن مصاحبه اش را آماده می کند و می توان دريافت که او ده ها نکته را بايد در نظر بگيرد تا مطلبش چاپ شود و دچار دردسر نشود.
آزاده می گويد: "در روند کار ابتدا دبير سرويس قسمت هايی را حذف می کند. وقتی او مطلب را امضاء کرد بايد شورای سردبيری آنرا تائيد کند. اگر اشکالی وجود داشته باشد مدير مسئول بايد به عنوان آخرين نفر آن را تائيد کند. معمولا مطلبی که به اين مرحله می رسد چاپ نمی شود. همه اين مراحل غير از خود سانسوری اوليه است ."
تلفن همراهش دوباره زنگ می زند و او بر آشفته می شود. بازهم تهديد.
"آزاده" در ميان ترس از حکومت، ترس از بيکاری، فشارهای اجتماعی و کارهايی که به دليل زن بودنش به او تحميل می شود، با دلواپسی يک روز کاری ديگر را دنبال می کند.
Comment

Comment