ماجراى دخترى 16ساله، در شهر زلزله زده بم كه خود را به آتش كشيد
Announcement
Collapse
No announcement yet.
Woman
Collapse
X
-
'هر ۱۸ ثانيه يک زن قربانی خشونت خانوادگی می شود'
نتايج تحقيقی بين المللی درباره خشونت خانوادگی عليه زنان نشان می دهد که يک ششم زنان به دست شوهر يا شريک زندگی خود قربانی خشونت شده اند.
سازمان بهداشت جهانی در اولين مطالعه جهانی خود درباره اين موضوع نتيجه گرفته است که در هر ۱۸ ثانيه يک زن مورد حمله يا بدرفتاری قرار می گيرد و حتی باردار بودن چندان زنان را از خشونت مردان مصون نگه نمی دارد
اين تحقيق نشان می دهد زنان در خانه بيشتر در معرض خشونت قرار می گيرند تا به دست افراد غريبه در بيرون از خانه
اين سازمان اظهار کرده است که اين معضل جهانشمول، ريشه دار و عمدتا در تمام جوامع پنهان است. محققان دريافته اند که از شکستن استخوان گرفته تا تجاوز، خشونت خانوادگی در همه جوامع غنی و فقير به چشم می خورد و حتی بسياری از زنان فکر می کنند مردان در شرايطی خاص حق اعمال خشونت دارند
همچنين بسياری می پندارند درست نيست که علنا بگويند قربانی آزار مردان شده اند
سازمان بهداشت جهانی می گويد که اثرات خشونت خانوادگی بر سلامت زنان، صرفنظر از محل سکونتشان، قابل توجه است
اين مطالعه طی هفت سال صورت گرفته و ۲۴ هزار زن از آسيا، آفريقا، اروپا و آمريکای لاتين در آن شرکت داشته اند. اين تحقيق قبلا در آمريکای شمالی صورت گرفته بود
سازمان بهداشت جهانی خواستار اقدام فوری عليه خشونت خانوادگی شده است
Comment
-
يگ مطالعه بيمن المللي در زمينه خشونت در خانواده نشان مي دهد اين شايع ترين نوع خشونت بر عليه زنان است
به گزارش بي بي سي ، مطالعه انجام شده توسط سازمان جهاني بهداشت 24000 زن را در 10 گشور از جمله زاپن ، برزيل ، اتيوپي و بنگلادش مورد ارزيابي قرا رداده است. بر اين اساس از هر شش زن يگ نفر آنها مورد خشونت قرار مي گيرد و اين خشونت در جوامع فقير تر بيشتر است و بدتر اينگه بنظر مي رسد توجيهي براي اين خشونت وجود دارد. يگ مسئول سازمان بهداشت جهاني مي گويد دولت ها بايد خشونت در خانواده را بعنوان يگ مشگل تلقي گنند و قوانين سختي را بر عيله آن تصويب نمايند. هدف اين است گه خشونت در خانه را از مخفي گاهش بيرون بگشيم
درصد زناني گه قرباني خشونت بدني و جنسي شده اند بين 15 درصد در زاپن تا 71 درصد در اتيوپي متغير بوده است. حتي مشخص شده گه خشونت و آزار توسط همسران اين زنان بيش از موارد صورت گرفته بوسيله سايرين است. درصد زناني گه توسط همسرانشان تحت آزار و اذيت بدني يا جنسي قرار گرفته بودند سال گذشته در زاپن و صربستان 4 درصد و در بنگلادش ، اتيوپي ، پرو و تانزانيا بين 30 تا 54 درصد بود ه است
مطالعه هفت ساله
ميزان بالاي سوء استفاده جنسي بويزه با توجه به ايدز هشدار دهنده است. گشورهاي آمريگاي شمالي و اروپا در اين برنامه مطالعاتي هفت ساله نبودند. بر اساس تحقيقات گذشته ميزان سوء استفاده از زنان در آمريگا و گانادا 20 درصد و در سوئد 23 درصد افزايش داشته است. به گفته گلوديا گارسيا مورنو ، يگي از محققان اين بررسي ، مشخص نيست واري اين تفاوتها بين گشورهاي فقير و ثروتمند چه عاملي قرار دارد اما بسياري از مناطق داراي ميزان بالاتر خشونت ، بيشتر جوامع روستايي و سنتي هستند گه اين مشگل در درون آنها تا حد زيادي مخفي مانده است. در اين جوامع زنان قدرت گمتري دارند و اين باور گه خشونت و سوء استفاده از زنان يگ امر طبيعي است ، در ذهن آنها اعم از مرد وزن شگل گرفته است.
وي ادامه مي دهد گه آنچه در اينجا بعنوان خشونت مطرح مي شود عبارت از خفه شدن ، ضربه با مشت ، گشيده شدن روي زمين ، سوختگي ، و در مورد نيمي از زنان در برخي مناطق صدمات بدني است. بسياري از زنان از حملات و خشونت همسرانشان طي دوران بارداري آنان خبر داده اند.نگراني مهم ديگر پنهان گاري زنان است بطوريگه نيمي از آنها در باره موقعيت خود با گسي صحبت نمي گنند. برخي از آنان حتي گمان مي گردند اعمال اين خشونت از سوي مردان امري طبيعي است.در گمال تعجب عده ديگري هم خشونت همسرانشان را به گونه اي توجيه مي گنند. بيش از سه چهارم زنان شهري (شرگت گننده در مطالعه) در برزيل ، زاپن ، ناميبيا و صربستان معتقد بودند هيچ توجيهي براي خشونت بر عليه زنان وجود ندارد در حاليگه در بنگلادش ، اتيوپي ، پرو و سومالي اين ميزان به يگ چهارم رسيد. طبق اين گزارش عليرغم تغيير ات موجود در ميزان خشونت ، قربانيان خشونت هاي بدني ياجنسي دو برابر بيشتر از زناني گه تحت خشونت قرار نداشتند ، دچار بيماري بودند. زناني گه خشونت را در زندگي شان تجربه گرده اند ، مدت طولاني پس از آن به مشگلات بيشتري در رابطه با سلامت مانند تضعيف سلامت عمومي ، مايل به خود گشي ، مايل به سقط جنين ، دچار مي شوند
Comment
-
نشسته ام ... نشسته ام ... نشسته ام ...
زمان نمی گذرد! وقتی که من به انتظار نشسته ام ... و همچنان سنگین بر روی مبلی در اتاق انتظار کلینیک نشسته و منتظر پرستارم تا اسم مرا بخواند. پیش از من نوبت یک نفر دیگر است، دختری شانزده ساله که دفتر و کتاب جبر دبیرستان را روی میز وسط اتاق انتظار پهن کرده و بی توجه به اطرافش مشغول حل کردن مساله ها است.
کلینیک خلوت است. روزهایی که کورتاژ می کنند، مریض های عادی در برنامه نیستند و فقط کورتاژی ها، آنهم کسانی که توسط افراد مطمئن و مورداعتماد به اینجا فرستاده شده اند، پذیرفته می شوند.
برای من به جای آنکه بگذرند و بروند، لحظه ها مرا با نخ محکمی به مبلی که رویش نشسته ام کوک می زنند ... و ... ولی ... برای او، مساله های جبر مهم است و تلاش می کند مساله های بیشتری را در هر لحظه جای دهد. من به دختر نگاه می کنم، و سعی می کنم دریابم که او به سقط جنین چگونه نگاه می کند ... اندازه گرفتن تفاوت زاویه نگاه او و من به این مساله غیر ممکن بنظر می رسد ... او در یک فضای برداری دیگر سیر می کند، و من در تاریکی فضایی که همه تصمیم های مرا در آبهای مقدس جاری از زمان های دور غرق می کند، به دیوارهای واقعیت اطرافم دست می کشم تا جای خود را بیابم، و هنوز نمی توانم...
دختر را اصلا درک نمی کنم. نمی دانم از کدام در به زندگی وارد شده ... بر روی دیوارهای زندگی او کدام تابلوها آویزان بوده ... او چگونه هنر را می بیند ... و چه گام هایی در زندگی بر می دارد ... و چرا زمین زیر پای او سفت است، ولی من در هرگام باتلاق شنی را بیشتر و بیشتر تجربه می کنم...
در اتاق بغلی باز می شود، و پرستار دختر را صدا می کند.
من می مانم و خلاء مطلق!
در اصلی باز می شود، و زن دیگری که حداقل ده سال از من بیشتر سن دارد، وارد می شود. پس از صحبت با منشی کلینیک، یک مجله زرد بدست می گیرد و با تفنن شروع به خواندن می کند ...
مرا نمی بیند، یا به من نگاه نمی کند؟ نمی دانم ... خدا را شکر که به من نگاه نمی کند، وگرنه حفره ای سیاه روی مبل می دید... موجودیت ام رقیق و بیرنگ شده ... و خودم نمی دانم چه برسرم آمده ... چرا اینقدر از خودم تهی شده ام؟!
سعی می کنم به زن نگاه نکنم. حوصله اش از مجله سر می رود، و از کیف اش یک بافتنی در می آورد... شروع به بافتنی می کند. فضای او هم بیگانه است ... مختصات قطبی فضای من حتما یک منحنی است که تصویر عمیق وحشت درونی را ترسیم می کند ... و بیخود نیست که کسی جز من در این فضا نمی گنجد!
چرا آدم های دیگر روی پوست زندگی، زیر نور خورشید، راه می روند؟ و من نمی توانم!؟ من زیر وزن زندگی، در تاریکی مطلق، نمی توانم قدم از قدم بردارم! از اینکه هر آن زیرپایم خالی شود و سقوط کنم، می ترسم! و می خواهم خودم را به لحظه ای بچسبانم که جایش را به لحظه بعدی ندهد!
نمی خواهم زمان جلو برود.
در اتاق بغلی باز می شود ... و ... پرستار ... اسم ... من ... را ... می خواند!
تمام شد، انتظار تمام شد!
من هستم، من!
اسم مرا که می خواند، دیگر خودم نیستم، بلکه کسی هستم که او فرا می خواند و باید به اتاق بغلی برود ... یکی از آن زن هایی هستم که به اینجا می آیند و می روند، باکی نیست!
Comment
-
احتمالا فکر می کنید اینها که من نوشته ام چیزی شبیه یک قصه است.درست هم فکر کرده اید.اما به خاطر داشته باشیم که خیلی قصه ها ریشه در واقعیت دارند . این هم یک گفت و گوی واقعی است که بعضی جا هایش را به خواست خودم ویرایش کرده ام.
می گفت خیلی طول کشید تا بگوید نه! دخترۀ ...!
گفتم چقدر طول کشید؟
- یک هفته!
- و این خیلی دیر است؟
- پس چی! مگر می خواست چه کار مهمی کند؟
- حداقلش این که باید یک عمر جورابهای بوگندوی شما را بشوید و آشپزی کند و 1001 خدمت دیگر هم بکند…آدم اگر بخواهد برای کارگری هم جایی برود حداقل یک هفته فکر می کند، نمی کند؟ تازه شاید...شاید داشته فکر می کرده که می تواند دوستتان هم داشته باشد یا نه... مگر خود حضرت عالی ظرف چند ثانیه به این نتیجه رسیدید که باید با او ازدواج کنید؟
- خب...چند روز...ولی یک هفته نشد...
- از اولین روزی که شناختیدش؟
- نه...
- چرا فکر کردید که باید با او ازدواج کنید؟
- من...نمی فهمم...
- آدم ممکن است از خیلی ها خوشش بیاید اما با همه آنها که ازدواج نمی کند، می کند؟
- نه...خب...اما ...آدم بالاخره باید ازدواج کند...
- بله...اما با کی؟ با اولین نفری که در ایستگاه بعد سوار اتوبوس شد؟
- نه...اما ...
- مگر چه قدر شما را می شناخت؟
- خب...همان قدر که من می شناختمش...کم...
- کی بود؟
- برادر زاده پدر بزرگ پسر عمه نوۀ خاله مامانم!
- جدا به همین نسبت؟
- آره...دقیقا...
- و شما عصبانی شدید که گفت نه؟
- خب من ضایع شدم!
- چرا؟ چون رفتید و گفت نه؟
- دقیقا!
- ...
- شما به چی فکر می کنید؟
- به اینکه تا به حال چند بار رفته ام بقالی و چیزی که می خواسته ام نداشته و من ضایع شده ام!
- این با آن فرق دارد...
- چه فرقی مثلا؟ خب رفته اید حرف بزنید و سوالی کنید و چیزی بخواهید. اگر قرار بود که حتما زن شما بشود که لازم نبود قدم رنجه کنید و بروید آنجا. با پدرش می رفتید محضر و قباله می زدید به نام پدرش و او را می خریدید! ...و اگر می گفت بله، برایتان عجیب نبود؟ نمی پرسیدید چرا به همین راحتی گفت بله؟
- من هم به همین راحتی رفتم خواستگاری اش!
- کار شما هم کم عجیب نیست و البته خالی از اشکال...
- چرا؟
- بگذریم...شما تا به حال عاشق شده اید؟
- بله...یک بار فقط...
- می توانید بگویید کی بود؟ یا اینکه چه صفاتی داشت که شما عاشقش شدید؟
- خب...چون خیلی فعال بود، همیشه کارهایی از دستش بر می آمد که ما مرد ها نمی توانستیم...
- دیگر...
- مستقل بود، صبر نمی کرد ما بیاییم اگر کار سنگینی هم بود، خودش انجام می داد...
- مثلا چه کار سنگینی؟
- یک بار لامپ سوخته بود، خیلی تاریک نبود اما ...ما داشتیم با همان نور می ساختیم...رفت لامپ نو گرفت و صندلی را گذاشت زیر پایش و رفت بالا لامپ را...
- عوض کرد، در خانه شما همیشه لامپ ها را مرد ها عوض می کنند؟
- بله، این یک کار مردانه است...
- واگر یک روز لامپ سوخت، زنها تا شب صبر می کنند تا مردها بیایند! خوب، دیگر؟
- یک بار هم همه داشتیم از سرما قندیل می بستیم، تا ما رفتیم از فراش و آبدارچی نردبان بگیریم، رفته بود روی صندلی و پنجره دریچه کولر را بسته بود...
- و همینها بس بود تا شما عاشقش بشوید؟
- فقط اینها که نبود.... درسش از همه ما بهتر بود و همیشه استادمان تشویقش می کرد. ما هم دلمان می خواست مثل او بشویم اما نمی شد، خیلی جلوتر از کلاس بود...باهوش بود، زود یاد می گرفت، چشمهای قشنگی هم داشت، خیلی زیبا بود...استادمان هم دوستش داشت...
- و شما عاشقش شدید؟
- تقصیر من نبود...یکهو فهمیدم که خیلی دوستش دارم...آنقدر که اگر یک روز نمی دیدمش مریض می شدم...
- و الان هم مریضید؟
- آره...
- و شما فکر می کردید چنان آدمی با شما زندگی خواهد کرد؟
- مگر من...
- نه...شما عیبی ندارید، فقط فکر نمی کنید خیلی با هم فرق دارید؟ مادر یا خواهر های شما هیچ کدام شبیه او نیستند، هستند؟ حتی بعید است در همه فامیل شما کسی شبیه او باشد! و شما از او خوشتان آمده چون کاملا غیر از نمونه هایی است که در اطرافتان دیده اید و می شناسید.
- من از او خوشم می آمد چون ...اهل کتاب بود و زیاد مطالعه می کرد و گهگاه با استاد بحث های خوبی می کرد ...اهل موسیقی و فیلم هم بود..
- و چه کتابهایی را بیشتر می خواند؟
- ...نمی دانم...
- هیچ وقت نپرسیدید؟
- نه...
- و شما با او از احساستان حرف زدید؟
- نه...نمی شد...نمی توانستم... چون به خیلی ها از من بهتر گفته بود نه! نمی شد... تا اینکه نمی دانم از کجا فهمید...شاید هم همینطوری گفت...یک روز سر کلاس گفت که آدم باید همیشه رک و صریح باشد...خودش هم همیشه رک بود...من تاب نداشتم که با من رک حرف بزند...
- پس هیچ وقت نفهمید که دوستش دارید؟
- چرا...بالاخره یک روز برایش نامه نوشتم...و ...
- و ...؟
- گفتم که خوب نیست با من این طور رفتار کند و به من بی اعتنایی کند.
- مگر چه جور رفتار می کرد که فکر کردید بی اعتنایی می کند؟ با بقیه مهربان تر بود؟
- نه...به هیچ وجه...اما آخر من..من خیلی دوستش داشتم...
- و او چه گفت؟
- گفت که در مغز من نیست و نمی دانسته که در ذهن من چه می گذرد .
- همین؟!
- و با احترام به من گفت که...
- گفت که نه...خیلی بی رحمانه بود؟
- نبود؟
- فقط چون خلاف میل شما بود؟ به شما گفت نه و به شما خندید؟ یا کاری کرد که بقیه بفهمند؟ یا رفتارش با شما عوض شد؟
- نه...اتفاقا با من مثل همیشه رفتار می کند.
- شما می دانید که او کس دیگری را دوست دارد یا نه؟
- نه...
- می دانید که از چه جور مردهایی خوشش می آید؟
- نه...
- می دانید چه جوری تفریح می کند؟
- نه...
- می دانید که پدرش چه کاره است؟
- نه...
- می دانید شبها زود می خوابد یا دیر؟
- نه...
- می دانید که شما را دوست دارد یا نه؟
- نه...فکر نمی کنم . این سوالها چه ربطی به حس من دارند؟
- شما در واقع هیچ چیز نمی دانید...حتی در مورد خودتان... چون زندگی را فقط حس شما نمی سازد .
- بله؟!
- شما می توانید آدم به آن مستقلی را 24 ساعت زیر یک سقف تحمل کنید و قول بدهید که بعد از پایان وقت جسد شما یا او پیدا نشود؟
- ...
- و مطمئن هستید که برای رقابت با دیگران عاشقش نشده اید؟
- وااای...بله...من جدا عاشقش هستم...
- و با این وجود از دست دختر دیگری عصبانی هستید که به شما گفت نه؟
Comment
-
خيلي بيش از آن چه که فکر ميکني سخت است . اين قدر سخت که گاهي براي چند روز فلجم ميکند . نه ميتوانم کار مثبتي انجام دهم و نه حتي ميتوانم در موردش فکر کنم . اين جور مواقع بالش و پتويم را روي زمين کنار شوفاژ پرت ميکنم و ساعتها
همان جا چمباتمه ميزنم . سعي ميکنم کتاب بخوانم . با يک کتاب پر محتوا شروع ميکنم . به هر حال براي رسيدن به اهدافم بايد مطالعه داشته باشم . بايد بفهمم کجا دارم زندگي ميکنم . چند سطر که ميخوانم ميبينم اين پريشاني ذهني مانع درک
جملات کتاب ميشود . نا اميدانه کتاب را ميبندم و سعي ميکنم افکارم را سر و سامان بدهم . هر چه بيشتر به ايده آلهايم فکر ميکنم بيشتر هجوم صحبت هاي مامان را حس ميکنم . هر منطقي که در ذهنم نقش ميبندد در کنارش منطق مامان و هشدارهايش ظاهرمي شوند . و اين جنگ بين منطق ها من يکي را که ديوانه
ميکند . يکي از اين کتاب هاي طالع بيني را باز ميکنم . گاه براي بازي دادن ذهن خوب است . حواس آدم را پرت ميکند . ارديبهشت را مياورم . با حالتي که گويي
دارم خودم را گول ميزنم منطق هاي مامان را لا به لاي سطور کتاب ميچپانم . مثلا آن جا که نوشته "ارديبهشتي ها به راحتي با تحولات کنار نمي آيند و ترجيح ميدهند راه هاي امني را که هزاران بار پيموده شده طي کنند " براي خودم گزينش ميکنم و به خودم دلگرمي ميدهم که حرف من درسته و چون مامان متولد ارديبهشته نميتونه با ايده هاي من که خارج از 4 چوب عرف خانوادگيمان است کنار بيايد !! پوزخندي ميزنم و
اين کتاب را هم ميبندم . با ناراحتي ميفهمم که دوباره شروع شد . دوباره اين دوره سرگرداني و شک و دلهره و ترس از آينده اي که هنوز نميدانم مال من خواهد بود يا ديگران شروع شد . الان دقيقا وسط آن مکعب سياه هستم . هماني که نميگذارد هيچ جا را ببيني و همان که نميگذارد قدم از قدم برداري . نميدانم شايد هم برعکس باشد . شايد الان در سفيدي مطلق باشم و آن قدر زيادي ميبينم که دارم کور ميشوم . و در نهايت چه اين مکعب سياه و چه آن سفيدي مطلق هيچ کدام نميگذارند که جلو بروم . اين جور وقتها گريه ام ميگيرد . کم طاقت ميشوم . آدمها را نميتوانم تحمل کنم . گذشتن زمان برايم بي معني ميشود . کم حرف ميشوم . سرم گيج ميرود .
21 سال زندگي جلوي چشمانم ميايد . اشتباهاتم از نو برايم تداعي ميشود افتخاراتم هم . ناگهان جنگي شروع ميشود . جنگي بزرگ و تنگاتنگ ميان اشتباهات و افتخارات . خدا ميداند که اين جنگ چند روز طول بکشد . معمولا بيش از يک هفته نميشود . اما هميشه افتخاراتم پيروز ميشوند . لا اقل تا به حال که اين جور بوده .
دوباره ميتوانم بخندم . شوخي کنم . شاد باشم . تلاش کنم . کمک کنم . بخوانم
. بفهمم . تحليل کنم . اميدواري بدهم . بخواهم .
اما چيزي هست که قبلا متوجه آن نبوده ام ولي حالا فهميده ام . قبلا نميدانستم که اين چرخش ادامه دارد . که اين هيجانات و آن نا اميدي ها مدام و مدام تکرار ميشود . تمام اين 21 سال وقتي از نو مي ايستادم و با اطمينان جلو ميرفتم فکر ميکردم که اين بار تمام مشکلات حل شده و من به راحتي تا انتهاي تمام روياهايم ميروم .
اما حالا چيز ديگري فهميدم . فهميدم که اين يک بازيست . و در بازي هر لحظه ممکن است زمين بخوري . هر لحظه ممکن است ديواري بلند روبرويت قد بکشد . اگر زمين
خوردي و بلند شدي و بيشتر دقت کردي دليل بر اين نيست که ديگر زمين نميخوري . به هر حال تو که تا انتهاي اين بازي را نرفته اي ! تازه ! ديدي بعضي از بازيها را که وقتي زمين ميخوري و از اول شروع ميکني مسيرها عوض شده ؟ راه هاي قبلي نيست .چاله ها جا به جا شده اند و باز انگار که از اول بازي ميکني . پس هيچ وقت فکر نکن اگر يک بار زمين خوردي ديگر نبايد چنين اتفاقي بيفتد . تو ميتواني بارها و بارها زمين بخوري اما حواست باشد که وقت زيادي نداري .
هميشه هم کسي نيست تا براي بلند شدن دستت را بگيرد . خودت را آماده کن . بين راه که ميروي حواست به اطراف باشد . فکر نکن فقط بايد به انتهاي بازي برسي . در حقيقت اگر در طول بازي چيزي جمع نکرده باشي انتها برايت مفهومي نخواهد داشت . بالا را نگاه کن . سيب ها را جمع کن . به دردت ميخورد . ستاره ها را بي خيال نشوي . گاهي توي بازي شب ميشود .کسي هم نيست . اين ستاره ها کمکت ميکنند . راستي . توي چاه افتادي ؟ متوجه آبي که ته چاه جمع شده بود شدي ؟ قبل از تو کسي در چاه افتاد و آن قدر بالا را نگاه کرد و فرياد زد تا صدايش خاموش شد . تو اما هم سيب ها را داري و هم متوجه آب شده اي . ستاره ها را هم که همراهت کرده اي . تازه . اين همان آرامشي است که مدتها به دنبالش بودي . کمي استراحت کن . کمي فکر کن . حالا توان تازه اي پيدا کرده اي . ميبيني . حالا بيرون رفتن از چاه زياد هم سخت نيست . تازه شايد بر حسب اتفاق کسي هم در حال پيمودن
همين مسير باشد و چه بسا اين مسير را رد کرده باشد . کسي که يادش ميفتد ستاره اش را نزديکي چاه جا گذاشته . و اتفاقا وقتي تو عزمت را جزم کرده اي تا از چاه بيرون بيايي صداي قدمهايش را ميشنوي . اگر دستت را گرفت و کمکت کرد حتما از ستاره هايت همراهش کن . لذتش را خودت ميبري . اگرهم ديدي دچار توهم شده اي و صداي پا را به اشتباه شنيده اي مبادا نگران شوي . مگر نه اين که پيش از شنيدن اين صدا خودت را مهيا کرده بودي ؟ نترس .
خلاصه که حواست باشد . دنيا براي کسي که بازي را باخته
چيزي ندارد . اين بازي را نباز
Comment
-
مهمانیهای زنانه را دوست دارم، پر از انرژی لطیف و گرم زنانه ... دوستیهای ساده و بیادعا و بدون چشمداشت، دوستیهای دل و اندیشه... فرصتی دور از گرفتاریهای روزمره و بچه و شوهر و کار و ... که به خودمان برسیم و خودمان محور توجه باشیم و از آنچه دوست داریم حرف بزنیم و مشوق همدیگر باشیم. بگذریم که در هر جمعی همیشه کسانی هستند که تو هیچوقت نمیتوانی با آنها احساس نزدیکی کنی ... اما جمع صمیمی است و دوست داشتنی و به آن نیاز داری.
وقتی که رضا که از تنها ماندن با بچهها میترسد و معصومانه میپرسد "حالا حتما باید بری؟!"
به او میگویم "باید برم، روحم آب میخواد، وگرنه از تشنگی میمیره..."
بگذریم که روحم بجای آنکه مثل گل باشد و از آبیاری لذت ببرد، بیشتر مثل خرس قطبی است و گاهی حتی در مهمانی هم هر چه تلاش میکنم از غار یخ بستهاش بیرون بیاید، نمیشود!
این بار هم در جلسه کتابخوانی زنانه از بودن در میان دوستانی که گرچه زیاد با هم صمیمی نیستم، اما بیرودرواسی از اندیشهها و احساساتمان رودرو حرف میزنیم و بحث میکنیم، خشنودم.
از اینکه میبینم همه خودمانی، بشقاب بدست، و سرپا، دور میز غذا ایستادهاند و هر دو سه نفر با هم مشغول خنده و گفتگو هستند، لذت میبرم ... اما متوجه میشوم که یخ خودم آب نمیشود و نمیتوانم از غارم به بیرون بخزم و با دیگران صمیمی باشم و حرف بزنم و شوخی کنم و در جمع حل شوم ... خدایا، چرا روح مرا غارنشین آفریدی؟!
شاید برای این است که دیرتر از همه آمدهام. باید کمی به خودم فرصت بدهم. کمی غذا برمیدارم و بشقاب به دست گوشه مبل مینشینم و دیگران را تماشا میکنم.
کمکم دیگران هم میآیند و مینشینند ... مرجانه میآید و نگاهی به مبل کوچکی که رویش نشسته ام میاندازد و میپرسد" جا میشیم؟"
نگاهی به باسن او میاندازم و با خنده میگویم "آره، نگران نباش!"
کنارم مینشیند، و جواب میدهد "نگران خودم نیستم، نگران تو هستم که له نشی!"
حس میکنم که یخهای قطبی من از همین لحظه دارد آب میشود ... و کمکم از خودم بیرون میآیم و به جمع میپیوندم.
ابتدا شوخی های جمعی است، و کمکم صحبت میرود روی کتاب... طبق قرار همیشگی از یک کنار شروع میکنیم و یکی یکی نظر خود را درباره کتاب میگوییم.
در طول صحبت نفر اول احساس میکنم که کاملا از غارم بیرون آمدهام و گرم شدهام. دیگر همه هوش و حواسم در میان جمع است.
پری صحبت را شروع کرده و از جذابیت داستان که صفحه به صفحه و فصل به فصل او را به دنبال خود کشیده، میگوید. پس از او هر کسی که صحبت میکند، نکته مثبتی در کتاب دیده و تقریبا همه از زیبایی قلم و دقت نویسنده در توصیف شخصیتهای داستان تعریف میکنند گرچه برخی کتاب را اندکی طولانی میدانند، و برخی دلشان نمیخواسته که کتاب تمام شود...
از صحبت همان چند نفر اول اما کاملا روشن میشود که کتاب برای همه جالب است و نویسنده کتاب یعنی آقای م. شخصیتهای کتاب را خیلی دقیق تصویر کرده است و حتی درک احساس زنانه را بخوبی منتقل میکند.
عالیه از اینکه نویسنده آرمان دوستی را به زیبایی در تاروپود زندگی روزمره شخصیتهای کتاب بافته، تعریف میکند.
... صحبتها را با ولع مینوشم. شاید از این رو که کتاب مورد بحث را واقعا پسندیدم و از خواندنش لذت بردم...
نوبت مرجانه که میرسد از طنز شیرین نویسنده میگوید که گاه در اوج تلخی داستان جا داده شده ولی فضای داستان را نمیشکند، و برعکس، آن را واقعی تر و ملموستر جلوه میدهد.
پس از مرجانه نوبت من است. نیمخیز میشوم و لب مبل مینشینم و با هیجان از تاثیر کتاب روی خودم و احساساتم حرف میزنم ... و از ظرافت بیان این مرد در توصیف شخصیتهای زن داستان، بویژه جایی که مربوط به احساس دست زن برای تماس با بدن مرد است ... و توضیح میدهم که وقتی رضا زندان بود و از پشت دو جدار شیشه او را میدیدم، دست من ماهها وسالها دقیقا همین احساس را داشت ...
صحبتهایم تمام ناشدنی است، اما جلوی خودم را میگیرم و نوبت را به نفر بعدی میدهم. اما هیجانام هنوز تمام نشده ... هیجان صحبت کردن و هیجان حاصل از زیبایی احساسی که کتاب به من منتقل کرده...
هنوز سر مبل نشستهام و به جلو خم شدهام که احساس میکنم مرجانه جملهای در گوشم میگوید. هیجان اندیشهام بلندتر از صدای اوست و فقط "دست ..." را میشنوم. حدس میزنم با نظر من درباره توصیف نویسنده از احساس دست آن زن موافق است، اما درست نفهمیدم چه گفت. بطرفش برمیگردم، به مبل تکیه میدهم و آهسته از او میپرسم "چی گفتی؟" و او دوباره آهسته در گوشم زمزمه میکند و اینبار حرفش را واضح میشنوم "دستِ بزن داره!"
ابتدا منظورش را نمیفهمم، ولی بسرعت متوجه میشوم که دارد راجع به نویسنده کتاب، یعنی آقای م. حرف میزند چون یادم میآید که برادر شوهرش به تازگی رسما نویسنده شده و با برخی نویسندهها دمخور است و از زندگی خصوصی آنها چیزهایی میداند. اما ... باورم نمیشود!
آرام، ولی با چشمهایی خیره که نشان میدهد شوکه شدهام، نگاهش میکنم. او با لبخندی رازآمیز میگوید "به کسی نگی!"
کم مانده در غار خودم فرو روم که گوشهایم صحبتهای ناهید را به ذهنم منتقل میکند که دارد نظرش را راجع به نویسنده کتاب میگوید "کاش شوهرهای ما هم همینقدر با احساس بودن و مارو همینجور درک میکردن ..." و همه اتاق با تایید آرزو و حسرت داشتن شوهری با احساس مثل آقای م. میخندند...
و مرجانه به من که هنوز از شوک اولی خارج نشدهام رحم نمیکند و در گوشم زمزمه میکند "زن دومیاش هم برای همین داره ازش طلاق میگیره!"
گیج شدهام، به خودم زحمت نمیدهم به مرجانه نگاه کنم ... شاید چون درون خودم سرنگون شدهام و نمیتوانم حرکت کنم. افکارم و احساساتم در تناقض قرار میگیرند و از این تناقض منطق رنج میبرم و نمیتوانم فکرم را سرپا نگه دارم... ما زنهای روشنفکر ... جلسه کتابخوانی... شخصیتها و احساسات ... دستِ بزنِ آقای م. ... همسر خشونت دیده او که دارد طلاق میگیرد ... همه این مفهومها با هم تصادف میکنند و چیزی سالم از توی فکرم بیرون نمیآید... همزمان دچار عذاب وجدان شدهام و از خودم میپرسم "اگه به کسی نگیم و احترام آقای م. رو حفظ کنیم، چه کسی احترام زن و ارزش زندگی رو حفظ کنه؟
Comment
-
امروز بعد از 28 روز به يك آرامش نسبي رسيده بودم. نه اينكه عشق اون آدم 28 روزه با من خو گرفته است.نه عشق اون سه ماه و پانزده روز بود كه توي خون و جونم رفته بود. خودم هم نمي دونستم كه اين آرامش براي چيه؟ فقط عشق اون آدم كه 28 روز از سر تاپاي منو گاز گرفته بود امروز صبح دندون هاشو تيز نكرده بود . اون چند روز مثل اين بود كه خوره به جونم افتاده.
من دختر بيست و سه ساله اي كه تا اون زمان يا جسارت عشق و نداشتم يا با هر چي مرد منظور دار بود رابطه اي برقرار نمي كردم، حالا به عشق موجودي گرفتار شده بودم كه هميشه خودمو منع مي كردم."مبادا به اين پسره كه همه چيز رو توي حال كردنش ميبينه دل ببندي." اين حرفي بود كه به خيلي از دوستام مي گفتم. هميشه افتخار مي كردم كه به هيچ مردی چه لایق چه نالایق دل نبستم. بايد اعتراف كنم كه دنبال همان اسب سفيد بودم. زماني كه ديدمش نمي دونستم همكارمه توي همون لحظه اول دلم ریخت. چند لحظه بيشتر نگذشت كه فهميدم طرف همكارمه. خيلي خوشحال شدم. من ساده نمي دونستم طرف صاحب داره تازه اگر بي صاحب هم مي شد اهل صاحب جور كردن براي خودش نبود. رفتارش با همه دوستانه بود بامن دوستانه تر. اونقدر خودمو توي وجودش حل كرده بودم كه يك دفعه به خودم اومدم ديدم از اين همه وابستگي مي ترسم. من دختر مستقل خانواده حالا ديگه وجودم هم به وجود كسی ديگر وابسته بود. قبل از عيد تصميم گرفتم اين مسئله رو تموم كنم. با اينكه خيلي سخت بود ولي توي عيد حس کردم موفقيت شدم. اما به محض ورودم به سر كار دوباره حس قبلي هزار هزار برابر بيشتر از قبل روي سرم خراب شد. مثل كسي كه تشنه باشه و خودش ندونه. يه هو كه به لب چشمه مي رسه بفهمه كه داشته از تشنگي مي مرده. اما ديگه من اون آدم قبلي نشدم. يه كسي كه نه تنها از عشقش شكست خورده حالا ديگه حتي توي برداشتش از خودش هم شكست خورده بود. چقدر با خودم كلنجار رفتم كه استعفا بدم و خلاص اما نتونستم. به كارم احتياج داشتم. ديگه كلي نااميد شده بودم.
اما امروز كه سري به دانشگاه زدم و از حال و هواي سر كارم بيرون اومدم حس كردم خيلي چيزها توي دنيا هست كه ما عاشقاي شكست خورده رو مي تونه به خودش مشغول كنه. مثلا به خاطرات خوب گذشته بریم و اونها رو زنده كنيم. من فارغ التحصيل شده بودم و ديگه هيچ رابطه با دانشگاه نداشتم در حالي كه دانشگاه مسكن من بود. ميخوام بگم بعضي جاها رو كه ازش فرار می کنید نشونه هايي باشه كه مسير زندگي تون رو عوض كنه. دانشگاه رفتن امروز من مسير زندگي منو عوض نكرد اما منو به فكر انداخت تا به دور و برم توجه بيشتري كنم. خيلي چيز ها ميتونه جايگزين عشق هاي شكست خورده ما باشه
Comment
-
همه دختران مقتول
نگاهي به آمارهاي اخير نشان ميدهد كه طي اواخر ماه آبان و اوايل آذرماه امسال شاهد قتلهاي زيادي در تهران و شهرستانهاي كشور بوديم كه بيشتر قربانيان اين جنايات، زنان و ختران جوان بودند
طي يك ماه گذشته 13 قتل در تهران رخ داده كه چهار مورد مربوط به زنان و دختران بود و اين آمار در شهرستانها بيشتر به قتل زنان و دختران مربوط ميشد
قرباني يكي از اين قتلها دختر جواني بود كه جسدش در اطراف تهران پيدا شد و او را با پيچاندن يك روسري قهوهيي رنگ به دور گردنش خفه كرده بودند
جسد ديگر متعلق به دختري 25 ساله بود كه با يك ضربه چاقو و سپس پيچاندن روسري به دور گردنش به قتل رسيده و جسدش در حالي كه كفش به پا نداشت در بزرگراه آزادگان ابتداي جاده ساوه پيدا شد.
اغلب اجسادي كه در گوشه و كنار شهر يا اطراف آن پيدا ميشود بدون هويت و ناشناس هستند و قاتل يا قاتلين با برداشتن مدارك شناسايي آنها سعي دارند تا هويت آنها براحتي شناسايي نشود. اين موضوع باعث ميشود وقت بيشتري از فعاليت پليس براي شناسايي هويت مقتول صرف شود
Comment
-
Second Part
يك ماه گذشت و من همچنان از فرزاد بيخبر بودم. در اين مدت افسردگي شديدي گرفته بودم. تا اينكه يك روز يكي از دوستانم كه در شركت پدر فرزاد كار ميكرد، به خانهام آمد و خبر بدي به من داد كه تمام وجودم لرزيد. او گفت كه فرزاد ميخواهد با معشوقهاش كه پنج سال است با هم دوست هستند، ازدواج كند. باورم نميشد يعني او در مدتي كه با من بود عاشق دختر ديگري هم بود و فقط تظاهر ميكرد كه مرا دوست دارد؟ قلبم از شنيدن اين خبر لرزيد. تمام وجودم در يك لحظه در كوره آتش سوخت. دلم ميخواست آنچه را كه ميشنيدم دروغ باشد. اما متاسفانه حقيقت داشت. شعلههاي انتقام از وجودم زبانه ميكشيد. آن روز با ماشين دوستم به جلوي خانه فرزاد رفتم. آنقدر منتظرش ماندم تا فرزاد با اتومبيلش از پاركينگ خانهشان بيرون آمد. او را تعقيب كرديم. فرزاد به خانهيي در مركز شهر رفت و دختر جواني را سوار ماشينش كرد. اين دختر همان بود كه قرار بود زن فرزاد عشق من شود. به او حسوديام ميشد. سرشكسته و غمگين به خانه آمد، صحنههاي آن روز را در ذهنم مرور ميكردم، خاطرات با فرزاد بودن مثل يك فيلم جلوي چشمانم نقش بسته بود. آه كه چقدر مرا بازي داده بود. چقدر دروغ و حرفهاي
فريبنده به من زده بود.
چند روزي گذشت. دوستم پسري را به من معرفي كرد و از من خواست تا با او بيشتر آشنا شوم تا بتوانم خاطرات فرزاد را فراموش كنم. اما من عاشق فرزاد بودم. سياوش همان پسري كه دوستم معرفي كرده بود گاهي به من زنگ ميزد. يك روز با او قرار ملاقات گذاشتم. اما در تمام مدتي كه با سياوش بودم، فقط به فرزاد فكر ميكردم. ماجراي شكستم را براي سياوش تعريف كردم. به او گفتم كه ميخواهم از او انتقام بگيرم. احساس كردم ميتوانم از سياوش استفاده كنم تا وسيلهيي براي انتقام من از فرزاد باشد. به همين خاطر نقشهام را طراحي كردم.
روز حادثه سياوش با موبايل فرزاد تماس گرفت. فرزاد استاد گيتار بود و تعليم ميداد به سياوش گفتم كه به بهانه اينكه ميخواهي شاگرد خصوصياش شوي، با او قرار ملاقات بگذار، تا در اين باره با هم صحبت كنيد. نقشهام عملي شد. فرزاد به محل قرار با سياوش آمد. من هم آنها را تعقيب ميكردم. هر دو وارد پارك خلوتي شدند. در يك لحظه كه مشغول صحبت بودند، جلو آمدم. فرزاد وقتي مرا ديد، تعجب كرد و گفت: بهاره، اينجا چه كار ميكني؟آرام گفتم: آمدم تا ساعتهاي آخر زندگيات را ببينم. او بهتزده نگاهم ميكرد. سياوش دست و دهان فرزاد را گرفت. من هم با چاقويي كه همراه داشتم چند ضربه به بدنش زدم. فرزاد ملتمسانه نگاه ميكرد. نگاههاي آخرش را هيچ وقت فراموش نميكنم. وقتي فهميدم كه مرده است با سياوش، جنازهاش را در گودال كم عمقي در همان پارك جنگلي انداختيم. از سياوش تشكر كردم و به خانهام آمدم. دلم خنك شده بود. احساس سبكي ميكردم. فرزاد ديگر از بين رفته بود و دست هيچكس به او نميرسيد. اين وسط دلم به حال سياوش ميسوخت. تصميم گرفتم كه به پليس زنگ بزنم و بگويم كه فرزاد را كشتهام، اما اسمي از سياوش نبرم. مادرم را بوسيدم و از او طلب بخشش كردم. وقتي ماجرا را برايش تعريف كردم از حال رفت و سكته كرد.
چند روز بعد در آگاهي نشسته بودم و برگه بازجويي جلويم بود. روزي 8 ساعت از من بازجويي ميكردند و ميگفتند كه تو همدست ؟ مجبور شدم واقعيت را تعريف كنم. اما ماموران ردي از سياوش پيدا نكردند. يكي از دوستانم ميگويد به خارج از كشور سفر كرده ولي خوشحالم كه اكنون زندان نيست. چون او در اين ماجرا بيتقصير بود.
هر شب كابوس ميبينم. دلم ميخواهد هر چه زودتر به پاي چوبهدار بروم و پرونده زندگيام براي هميشه بسته شود
Comment
-
اینجا اصفهان است. من یک زنم.ورودم ممنوع است
یک: تعریف قهوه خانه زیر سی و سه پل را زیاد شنیده بودم و رفتم تا هم یک گزارش بگیرم و هم چای و قلیانی در کنار زاینده رود بخورم و بکشم. خواستم که وارد شوم دیدم بر سر در قهوه خانه نوشته اند:ورود معتادها و افراد شرور ممنوع و کمی آن طرف تر هم ورود خانواده ها ممنوع. می دانم منظورشان از خانواده چیه، اما به روی خودم نمی آورم و داخل می شم. نیمی از قهوه خانه زیر پل است و نیمی روی سکویی اسکله مانند بر روی زاینده رود. دیوارها با تابلوهای قدیمی و میل های زورخانه تزیین شده و خلاصه یک قهوه خانه سنتی به تمام معنا است. به طرف آخرین صندلی کنار رود می روم دلم استکانی چای می خواهد و قلیان. قهوه چی اما تا می بیند قصد نشستن کرده ام می گوید: نخواندید انجا را نوشته ورود خانواده ممنوع. می گویم خب من که خانواده نیستم.جواب می دهد منظور همان خانم ها است. ما که از پس شما بر نمی آییم می نویسیم خانمها می گویید ما دختریم. می نویسیم خانواده یک جواب دیگه میدید.
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم
دو:در چای خانه چهل ستون نشسته ایم همکارم می گه: قلیون چه طعمی می خواهی. می گم چند پک که این حرف ها را نداره اما بزار برای بالای بازار قیصریه. دلم می خواهد همه میدان نقش جهان را یک جا ببینم و چای بخورم و قلیان بکشم. اما این بار نذاشتن حتی داخل بشم.اینجا هم تابلوی ورود خانواده ها ممنوع نصب بود و کنارش هم یک پوستر بود با تصویر یک شیطان سیاه پوش با چشمانی سرخ و قمه ای بر دوش کمی آن طرف تر هم چشمانی مظلوم خیره به شیطان و کنارش هم نوشته: در شان زن ایرانی نیست که قلیان بکشد. قهوه چی اما بر خلاف ان یکی خیلی بد اخلاق و بی ادب بود. دلم می خواست حداقل بروم و از روی ایوان میدان را ببینم اما اجازه یک قدم جلو رفتن را هم نمی داد. این بار به جای یک مرد با دو مرد آمده بودم. اما فایده ای نداشت. انگار زن همان شیطان روی پوستر است و وجودش سبب شر. دلیل ممنوعیت را می پرسم، جواب می شنوم: دختر و پسرها با هم می ایند دردسر درست می کنن. می گم : خب چرا ورود مردها را ممنوع نمی کنید؟ با عصبانیت می گه :برای اینکه همه چی زیر سر این زن ها است. حالا هم زودی برو پایین. مگه نمی گم اون طرف نرو..... و بدیهیه که خبرنگار بودنم هم فایده ای نداره. چون من قبل از هر چیز یک زنم و ورودم ممنوعه
Comment
-
افزايش علاقه دختران ايراني به زندگي مجردي
آرام كليد را در قفل چرخاند و پاكت پر از ميوه را از روي زمين برداشت؛ وارد خانه شد ولي چراغ راه پله را روشن نكرد نمي خواست كسي متوجه رفت و آمدش باشد. همينطور كه كورمال از پله بالا مي رفت دستش خورد به زنگ آپارتمان همسايه . بي درنگ چراغ روشن و درب آپارتمان باز شد .
مرد همسايه با زير پوش و پيژامه جلوي چشمش ظاهر شد و خواست كمك كند تا پاكت ميوه اش را كه روي زمين ولو شده بود جمع كند . همينطور كه چشم از او برنمي داشت گوجه فرنگي ها و سيب زميني ها را در پاكت مي ريخت و گه گاهي از روي عمد انگشت اش را به دست او مي كشيد. صداي عصباني زن اش را كه شنيد شب به خيري گفت و به آپارتمان اش خزيد....تمام اين ملاحظه كاري ها و پنهان از چشم همسايه ها رفت وآمد ها به خاطر اين بود كه همسايه ها دوست نداشتند ، همسايه مجرد داشته باشند آنهم زن مجرد!
***
اينكه زن جواني بتواند تنها زندگي كند پديده اي نو و عجيب در جامعه ايران تلقي مي شود. هميشه زنان اين سرزمين در سايه سار ولايت مردي مثل پدر، همسر، برادريا پسر خود زندگي كرده اند. با آنكه هنوز هم تعداد دختران يا زناني كه جدا از چارچوب خانواده با عنوان مجرد زندگي مي كنند بسيار كم است .
اما علاقه به اين نوع زندگي در بين زنان جوان شدت يافته است.گرايش به تنها زيستن را مي توان هم زمان با آغاز پديده اي به نام اجازه تحصيل به دختران دانست.
در سالهاي اخير تعداد دختران دانشجو كه از روستا يا شهرستان به قصد تحصيل به شهر هاي بزرگ مهاجرت كرده اند ؛زياد شده است. تجربه استقلال فردي و زندگي به دور از چتر حمايتي خانواده كه علاوه بر ايجاد امنيت، محدود كننده نيز هست ؛باعث شد تعداد كثيري از دختران دانشجو حتي پس از فراغت از تحصيل مايل باشند دور از خانواده و مستقل زندگي كنند.اجازه اين استقلال از سوي ساختار سنتي خانواده ايراني به دختران غالبا به بهانه فرصت شغلي بهتر ياادامه تحصيل داده مي شود.
پروانه .ص دختر ي اهل ايلام است و در مقطع فوق ليسانس در دانشگاه آزاد تحصيل مي كند.ميگويد: بعد از 10 سال دوري از خانه تازه به نبودن خانواده ام عادت كرده ام . اما آنهمه دلتنگي به تجربه هايي كه كسب كرده ام مي ارزيد.او مي گويد: خيلي از دختر هاي هم دوره من در آن سالها تنهايي را طاقت نياوردند و بعداز پايان دانشكده به شهر شان برگشتند يا ازدواج كردند.
تنهايي در شهري مثل تهران پر از تجربيات مختلف است كه در ديگر نقاط كشور براي زني چون من ممكن نيست. شايد جمعيت زناني كه به خاطر شرايط تحصيل يا كار مجبور به ترك خانواده مي شوند زياد باشد اما تعدادي از زنان نيز بدون بهانه هاي اينچنيني از خانواده جدا شده اند و مستقل زندگي مي كنند. اين قشر معمولا زناني هستند كه از استقلال مالي برخورداند وبراي برخورداري از زندگي دور از خانواده كه فرديت انها را ميسر ميسازد دست به اين اقدام مي زنند.
آرزو 22 ساله است و حدود سه سال است كه تنها زندگي مي كند خودش مي گويد :دوست دارم همه چيز را تجربه كنم !پدر و مادرش چند سالي است از هم جدا شده اند و آرزو ترجيح مي دهد استقلال را تجربه كند.آرزو درآمد نسبتا مناسبي دارد و براي احتياجات خود به والدين اش متكي نيست.
فاطمه .م 34 ساله است؛ از موقعيت شغلي خوبي برخوردار است و چند سالي است توانسته خانه اي بخرد . فاطمه در يك خانواده مذهبي و سنتي بزرگ شده و خودش مي گويد :راضي كردن والدين اش براي اينكه اجازه جدا زندگي كردن را به او بدهند ، كار دشواري بوده ! مي گويد: پدرش اصرار داشت او با اندوخته اش ملك ديگري به جز خانه بخردو او به زحمت توانست آپارتمان اش را تهيه كند. بعد از خريد خانه به تدريج والدين اش را راضي كرده تا وسايلي براي خانه اش تهيه كند و آنقدر پيش رفته تا ديگر الان مي تواند در خانه اش زندگي كند.آنهم به دليل اينكه آپارتمان اش به منزل پدري اش نزديك است وآنها مي توانند به زندگي او نظارتي دورادورداشته باشند.
بيشتر زناني كه زندگي مجردي را تجربه كرده اند معتقدند در صورت وجود منبع درآمدي كافي اين نوع زندگي از امتيازات بسياري برخوردار است. و استقلال و بهره بردن كافي از تنهايي به جزء در زندگي مجردي امكان پذير نيست.اما مشكلاتي نيز در حاشيه اين نوع زندگي وجود دارد كه از چند منظر قابل بررسي است.بسياري از مسئوليت ها در خانه مردانه تلقي مي شود.مثلاً تعمير برخي از وسايل منزل كه سامان دادن به آن به عهده مردان است و يك زن تنها از به عهده گرفتن اين مسئوليت ها به واسطه نوع تربيت و نگاه اجتماع به او عاجز است .براي زنان تنها ، راه دادن مردان غريبه داخل خانه بدون دردسر نيست و اكثر زنان تا حد ممكن از اين كار پرهيز مي كنند.
ماهرخ .الف دختري 40 ساله است كه بعد از مرگ پدر و مادرش تنها در خانه پدر ي زندگي ميكند. او درباره مشكلات تنها بودن ميگويد:" گاهي لوله آب يا شوفاژ خراب مي شود و من در تعمير آن تخصصي ندارم . براي استخدام تعمير كار هم بايد از قبل با دوست و آشنا هماهنگ كنم تا در زمان تعمير در خانه تنها نباشم."
در ايران ديدگاه مردم نسبت به زناني كه تنها زندگي مي كنند چندان مثبت نيست واكثراً آنها را لاقيد و سبك سر مي دانند.
فاطمه مي گويد: وقتي دوستان و آشنايان فهميدند كه تنها زندگي مي كنم با مشكلات فراواني روبرو شدم .خيل تقاضا هاي بي شرمانه و شرافتمندانه به سويم هجوم آورد و من مستاصل ، تا مدتها نمي دانستم بايد چه برخوردي با انها داشته باشم. اكثر دوستان نزديكم توقع دارند منزل ام را به هر بهانه اي در اختيارشان قرار دهم و وقتي با ممانعت من روربرو مي شوند از من مي رنجند. چون تصور شان از منزل مجردي چيز فراتر از يك مكان آرام و راحت براي زندگي است.
فاطمه مي گويد:" حتي وقتي آپارتمان ام را خريدم متوجه شدم همسايه ها خيلي از بودن من در آن ساختمان راضي نيستند. زن ها ي همسايه چپ چپ نگاه ام مي كردند و به نظر مي رسيد مردها زير چشمي مرا مي پايند و مترصد فرصت اند.ولي وقتي ديدند از رفت و آمد و مهماني هاي آن چناني خبري نيست ؛ خيالشان راحت شد و حتي نگاهشان به من نيز تغيير كرد . الآن مدتي است از طرف همسايگان به عنوان مدير ساختمان انتخاب شده ام و رفتار همه نسبت به من دوستانه شده است.
"شيرين احمدنيا " جامعه شناس و استاد دانشگاه علامه طباطبايي در باره دلايل علاقه زنان به تنها زندگي كردن مي گويد:"يكي از اهداف توسعه و گام نهادن در مسير مدرنيزم، اشتغال زن و استقلال مالي اوست. اين مشاركت در امور اقتصادي به نوعي آگاهي منجر مي شود كه استقلال را در تمام زمينه ها طلب مي كند. يكي از تبعات استقلال مالي در زنان علاقه انها براي رهايي ازسلطه والدين است." جامعه به شكل خودكار اين اتفاق را ترغيب مي كند زيرا با اهداف توسعه هم خواني دارد. يكي از پيامدهاي مدرنيزم در جوامع تشديد فردگرايي و محترم دانستن حيطه خصوصي افراد است.
در غرب نيز با ورود صنعت و مدرنيته ويژگيهاي زندگي اجتماعي تغيير كرد . سير زندگي خانوادگي در طول زمان در تمام جوامع از شكل گسترده به شكل هسته اي تغيير كرد؛بدون اينكه كسي بتواند جلوي آنرا بگيرد.بنابراين تغييرات اينچنيني گريزناپذير است حتي اگر فرهنگ ايراني چنين مساله اي رانپذيرد.
"احمدنيا" مي گويد: بيشتر دختراني كه مستقل از خانواده زندگي مي كنند به بهانه ادامه تحصيل از شهر و خانواده خود جدا شده اند.اما شكل و دليل استقلال دختران بستگي به طبقه اجتماعي و ارزشهاي فرهنگي- قومي انها دارد.
تقابل مدرنيسم و سنت در تمام اجزاء جامعه مشهود است . اما در طبقات پايين و سنتي اجتماع مشكلات زنان مجرد پر رنگ تر جلوه مي كند.هميشه هر اقدام نويي با مخالفت هايي روبرو است پيشگامان بيشتر از بقيه در گير نكات منفي اين روش زندگي هستند .اما همين اقدامات به مرور راه را براي نسل هاي بعدي باز مي كند.
"شيرين احمد نيا" مي گويد: "در هر جامعه و بستر فرهنگي وقايع به گونه اي خاص تفسير مي شود. باز خورداجتماعي نسبت به استقلال زنان در غرب و شرق متفاوت است." در ايران مجرد زيستن مساوي است با افزايش فساد و بي بند باري اما الزاماً اين پديده چنين پيامدي ندارد و بايد به نكات مثبت آن نيز فكر كرد.به اعتقاد احمدنيا بهترين الگوي استقلال دختران جوان در ايران ،استقلال در سايه نظارت خانواده و حمايت آنها با در نظر گرفتن حقوق فردي دختران است.
توجه به نكات مثبت آزادي هميشه منجر به نتايج مطلوبي است. با بستر سازي و ارائه الگوي مناسب مي توان اجتماع رامتوجه حقوق فردي افراد ساخت. تاكيد به اين نكته كه مجرد زيستن به فساد كشيده شدن نيست و يك نوع زندگي است كه براي هر فردي در جامعه قابل تصور است،تنها از راه فرهنگ سازي ميسر است.
گاهي مردم تصور مي كنند كه استقلال زنان و تنها زندگي كردن آنها باعث مي شود آنها به فكر تشكيل خانواده و ازدواج نباشند . فاطمه مي گويد: وقتي مستقل شدم همه به پدر و مادر م هشدار دادند كه زودتر اسباب ازدواج مرا مهيا كنند.چون تنها زندگي كردن مرا براي هميشه از ازدواج منصرف مي كند. جوي كه بعد از مستقل شدن در بين دوست و آشنا شكل مي گيرد خيلي مشكل زا است.
ماهرخ معتقد است: تنها زيستن در بستر يك اجتماع سنتي سخت و طاقت فرسا و در يك جامعه باز بي نظير و عالي است.
خيلي از دختران آرزو دارند روزي بتوانند مستقل و توانا مسلط به زندگي خود باشند و بدون اينكه مزاحمت افراد و جامعه اطراف اشان پرسه بزند آرام به زندگي ادامه دهند . يكي از نكات مهم در ايجاد امكان استقلال براي زنان ايجاد يك جامعه امن است تا خانواده ها بدون نگراني از وضعيت فرزندان خود استقلال را به آنها تفويض كنند ولي به قول دكتر احمدنيا نبايد بخاطر فقدان امنيت، آزادي افراد را محدود كرد.دختران هم حق دارند مثل پسران آزاد باشند تا هر گونه كه مي خواهند زندگي كنند و والدين هم موظف اند انها را به گونه اي تربيت كنند تا در بزرگسالي قادر باشند تنها و مستقل زندگي كنند و بدون ترس از نگاه و قضاوت اطرافيان صداي قدم ها و نفس هايشان را در خانه خود نيز خفه نكنند.تا قادر باشند از خود مراقبت كنند و به همه اطرافيان ثابت كنند مي توانند چون يك شهروند سالم و محترم تنها زندگي كنند
Comment
-
با چادرهاى رنگى گلدارشان دايره وار در اتاق كوچك نشسته اند. نگاهم مى كنند. نگاه هايى كه لحظه اى بر يك نقطه ثابت نمى ماند. نگاه هايى بى پناه و رميده. از چشمان بعضى هايشان اضطراب مى بارد. اضطرابى همراه با كورسويى از اميد. اينجا زندان زنان استان گلستان است.
زندان زنان استان گلستان در شهر گرگان و در حياطى پر گل و درخت بنا شده است. حياطى كه اصلاً به حياط زندان شباهت ندارد و تو را تنها به ياد طبيعت زيبا و بكر شمال ايران مى اندازد.
در ضلع شمالى اين حياط وسيع " بند زنان" قرار دارد. قسمت ديگر نيز به مردان يا بهتر بگويم پسران نوجوان تعلق دارد. به دليل مخروبه شدن زندان قبلى زنان استان گلستان و عدم ظرفيت براى زندانيان جديد تعدادی از زنان دستگير شده به زندان مركزى شهر منتقل و گوشه اى از اين زندان بزرگ را به خود اختصاص داده اند.
زنان زندانى به دليل حضور مردان هرگز اجازه حضور در حياط وسيع زندان را ندارد. آنها در بند ويژه خود محوطه كوچكى براى هوا خورى در اختيار دارند. محوطه اى كوچك و موزاييك شده بدون كوچكترين گل و گياه .در آنجا فقط آسمان آبى در انتظار چشمان خسته اين زنان است.
مسئول زندان زنان با آب و تاب قسمت هاى مختلف زندان را به من و همراهانم نشان مى دهد.
همه جا تميز و شسته و رفته است. اما سكوت مرگبار و ديوارهاى سرد و آبى رنگ و راهرو هاى تنگ و دلگير دائم اين نكته را به يادم مى آورد كه اينجا زندان است " زندان زنان".
يك حقوقدان كه در اين بازديد سهيم است ، با صدای آهسته در گوشم می گويد: هرگز نبايد چهره واقعى زندان را زمانى كه مسئولان زندان خبر از بازديد گروهى از آن دارند باور كنى. در اين مواقع معمولاً همه جا شسته و نظافت مى شود. در اين بازديد ها بارها به زندانيان زن گوشزد مى شود كه خوش برخورد باشند و از اوضاع گلايه اى نكنند. اين وضع معمول زندانهاى كشور در هنگام بازديد مسئولان و يا افراد ديگر است. اما واقعيت و چهره اصلى زندان چيز ديگرى است.
شايد به همين دليل است كه اغلب زنان زندانى با نگاه هاى خالى و لبخندهاى مصنوعى از اوضاع زندان تعريف مى كنند.
نمى دانم چرا با شنيدن حرفهاى او و نگاه زندانيان ناگهان ياد كلاس نظريه هاى جامعه شناسى دانشگاه و نظرات فوكو مى افتم، همان جامعه شناسى كه در كلاس هايمان بارها درباره اش صحبت شده است.
فوكوجامعه جديد را" مجمع الجزاير زندان گونه" توصيف مى كند .او زندان هاى جديد و زندان بانان را نيز عناصری ميداند كه روح انسان ها را از بين مى برند.
او در كتابش با نام مراقبت و تنبيه از مجازات هاى وحشتناك انسانها در عصر باستان ياد مى كند. اما در عين حال زندان هاى مدرن را در از بين بردن روح انسانها از آن مجازات ها دهشتناك تر مى داند .
زندان هايى كه نه به قصد عبرت براى ديگران بلكه براى اصلاح روح فرد ايجاد شده اند.
اما چقدر اين زندان ها به اصلاح روح فرد كمك مى كنند؟ نمى دانم و كار كردش را هم نمى فهمم.
سعى مى كنم اين افكار را از ذهنم بيرون كنم و به اوضاع دور و برم بيشتر توجه كنم. كه سئوال يكى از اعضاى گروه مرا در اين تصميم يارى مى رساند:" آيادر اين زندان از همه زندانيان آزمايش خون و تست هپاتيت و ايدز گرفته مى شود؟"
كه زندانبان با لبخندى گشاده و با اطمينان خاطر به كلينيك هاى مثلثى زندان كه حالا روبرويمان بعد از در ورودى زندان قرار دارد اشاره مى كند و مى گويد: در كلينيك هاى مثلثى به زندانيان خدمات بهداشتى و مشاوره اى ارائه مى شود، هر زندانى هم كه متقاضى آزمايش خون شود حتماً از او آزمايش ايدز و هپاتيت گرفته مى شود.
با شنيدن اين جمله تعجب مى كنم و مى پرسم" اما اگر كسى متقاضى نباشد چه؟
زندانبان با لبخندى که انگار هرگز از روى لبهايش دور نميشود ادامه ميدهد:اگر زندانى خودش رضايت به انجام آزمايش ندهد آزمايش خاصى از او گرفته نمى شود. هيچ قانون خاصى در اين باره وجود ندارد.
می پرسم: اما اگر كسى مبتلا به ايدز باشد. قطعاً تقاضاى آزمايش نخواهد داد. به اين ترتيب هرگز بيماريش براى مسئولان زندان شناخته نمى شود و به راحتى ديگر زندانيان را نيز در معرض ابتلا قرار خواهد داد.
كه اينبار با لحنی جدی مى گويد: ديگر سيستم زندانبانى و اجبار حذف شده ما فقط از افراد خيلى مشكوك قبل از ورود به زندان آزمايش مى گيريم .هيچ اجبارى در اين باره وجود ندارد و هر زندانى بر اساس تمايلش آزمايش مى دهد."
بعد از ديدن كلينيك هاى مثلثى زندان كه پر از پوسترهاى آموزش پيشگيرى از ايدز و هپاتيت است ! نوبت به بازديد از فروشگاه زندان مى رسد. اتاقى خيلى كوچك كه برخى از مايحتاج ضرورى زندانيان را مى فروشد.
فروشگاهى كه توسط مسئولان زندان اداره مى شود و زندانيان در اداره آن بر خلاف برخى ديگر از زندانهاى كشور نقشى ندارند.
حقوقدان همراه گروه در اين باره مى گويد: يكى از مشكلات اصلى زندانى هاى ايران همين مطلب است. اينكه سيستم تعاونى در آنها وجود ندارد. تا زندانيان با كار و تلاش خود بتوانند بخشى از نيازهاى ماليشان را تامين كنند.
بسيارى از زندانيان زن كه كسى را بيرون از زندان ندارند. مجبورند با امكانات محدود اينجا بسازند. چون هيچ راهى براى كسب درآمد در زندان وجود ندارد. يا اگر وجود داردسيستم مناسبى نيست.
او زمانى را به ياد مى آورد كه از زندانى ديدن كرده و در آن با دختران فرارى روبرو شده:" باور كنيد بسيارى از اين دختران به دليل نداشتن حامى در خارج از زندان از هرگونه امكانات اوليه محروم بودند. بسيارى از آنها هنوز مجبور بودنداز لباسها به ويژه لباسهاى زيرى كه موقع فرار آن را بر تن داشتند استفاده كنند. ياحتی از داشتن نوار بهداشتی به تعداد کافی محروم بودند.
زنى را مى شناسم كه به ازاى يك ماه كار در فروشگاه زندان فقط ماهى 700تومان دستمزد دريافت مى كند كه اين مبلغ در ازاى آن كار سخت به هيچ وجه پذيرفته شده نيست."
در زندان گرگان 110 زن زندانى حضور دارند كه بيشترين آنها نيز با جرم پخش مواد مخدر دستگير و محبوس شده اند.
به گفته يكى از مسئولان زندان اين آمار در ميان زنان بسيار بيشتر از مردان است و جرم اصلى زنان اين زندان پخش و فروش مواد مخدر عنوان مى شود.
در اين زندان زنان بر اساس جرم هايشان در سلول هاى جداگانه جاى گرفته اند. سلول هايى كوچك و تنگ كه در امتداد يك راهروى باريك جاى دارند .همان تصوير معروف از زندان که معمولا در فيلمها ديده ام.
من وارد اولين سلول اين زندان مى شوم سلولى كه زنان زندانى در آن به جرم پخش مواد مخدر دستگير شده اند.
گل نساء با آن صورت مظلوم و درد كشيده اش اولين كسى است كه نظرم را به شدت جلب مى كند. او فقط اشك مى ريزد و بر خلاف ساير زندانيان هيچ اصرار ى بر بى گناهى ندارد. و مدام چند جمله را تكرار مى كند: " ديروز دختر چهار ساله ام را ديدم، لاغر تر از دفعه قبل كه ديدمش به نظر مى آمد. بدنش پر از زخم و كبود بود. از ديروز كه ديدمش پا درد امانم را بريده و ناى راه رفتن ندارم..."
گل نساء 25 ساله به جرم پخش مواد مخدر 6 ماه قبل دستگير شده است. گل نساء زمانى كه 16 سال بيشتر نداشت با اجبار پدرش كه يك دوره گرد نان خشكى است،همسر دوم مردى 50ساله شد. حاصل اين ازدواج يك دختر چهار ساله است و شايد به خاطر همين دختر است كه گل نسا امروز به جرم پخش مواد مخدر در زندان به سر مى برد.
" شوهرم حتى يك قران پول هم به من و دخترم نمى داد. باور كنيد خانم من و دخترم مدام گرسنه بوديم. زن اول شوهرم هرگز نمى گذاشت شوهرم به ما لقمه اى نان دهد. خودش چهار بچه داشت و چشم ديدن كودك من را نداشت.... اوايل ازدواجم بافتنى مى بافتم و مى فروختم. اما همين زن با خدعه هايش مانع اين كار شد. اصلاً از كار خلاف مى ترسيدم.... خيلى مى ترسيدم ... اما شما بگوييد با شكم گرسنه مى توان ساخت. بچه چهار ساله كه توان گرسنگى كشيدن ندارد...
آهى مى كشد و قطرات اشك را كه بر صورتش نشسته پاك مى كند:" با تشويق خواهرم كلثوم مجبور به اين كار شدم." و به زنى در چند قدمى خود اشاره مى كند ." كلثوم خواهرم هم دو ماه پيش به زندان افتاد."
زن سياه چرده ای كه كلثوم نام دارد. نگاهم مى كند و با حركت سر سخنان خواهرش را تصديق مى كند:" پدرم فقط مى خواست از شر ما خلاص شود البته چاره اى هم نداشت نان خور اضافى كه نمى خواست. به همين خاطر من راهم به يك مرد خلافكار و معتاد شوهر داد. مردى كه خودش از من مى خواست مواد مخدر بفروشم. تا هزينه هاى اعتيادش تامين شود.
من هم وقتى شرايط خواهرم را ديدم او را تشويق به فروش و پخش مواد مخدر كردم. آخه راه ديگرى بلد نبودم. اما خيلى زود به دام افتاد.
كلثوم چادرش را كنار مى زند و دست هايش را كه هنوز جاى زخم و داغ هاى شوهرش بر آنها باقى است نشانم مى دهد: " همين مرد بود كه مرا به فروش مواد مخدر مجبور كرد."
گل نسا بی توجه به حرفهای خواهرش چادر رنگ و رو رفته اش را بر سر جابه جا مى كند: " الان سرنوشت خودم اصلاً مهم نيست به فكر دختر بيچاره ام هستم."هق هق گريه امانش را مى برد:" دلم براى او مى سوزد كه هر روز با يك زخم تازه بر بدن به ديدنم مى آيد. آن زن و مرد رحم ندارند...
گل نسا در زندان بافتنى مى بافد. بافتنى هايى كه گاه زندانيان ديگر از او مى خرند:" هر چه از اين راه پول در مى آورم به شوهرم مى دهم تا خرج بچه ام كند... پول زيادى نيست. اما نمى دانم آن مرد پولها را براى بچه ام خرج مى كند يا نه؟"
در بند زنان چه در قسمت فروش مواد مخدر و يا ديگر قسمت ها, زنان زيادى را مى بينى كه ادعا ميكنند بدون هيچ گناهی و با حيله و نيرنگ ديگران به زندان افتاده اندو چنان اين موضوع را با قاطعيت برايت عنوان مى كنند كه تقريباً از اين بابت مطمئن مى شوى.
اما اشرف گرامى زادگان ،حقوقدان كه در اين بازيد حضور داشت ،در اين باره نظر ديگرى دارد:" اينكه اين زنان قربانيان جامعه و شرايط بى رحم آن هستند هيچ ترديدى وجود ندارد. اما اينكه همه آنها بى گناه به زندان افتاده اند چندان صحيح نيست. چون بر پرونده اغلب اين زندانيان كار كارشناسى دقيق انجام شده است".
كبرى زن 34 ساله نيز به جرم پخش مواد مخدر در زندان به سر مى برد: " شوهرم افغانى بود .او سال قبل من و دختر15 ساله ام را رها كرد و به افغانستان بازگشت. من و دخترم هم چون هيچ راهى براى گذران زندگى نداشتيم . به فروش مواد مخدر روى آورديم. الان نمى دانم دخترم حديثه تنها و بى كس در اين شهر چه مى كند."
روسرياش را بر سر جابه جا مى كند: لابد چند روز ديگر او هم از اين جا سر در مى آورد. چهار ماه است كه از او بى خبرم...
ندا 14 ساله اما به جرم روابط نامشروع دستگير شده:" من در مشهد زندگى مى كنم. با دوستم به اينجا آمدم ،به من قول ازدواج داده است. باور کنيد. من از اينجا بدم می آيد . تو نمى دانى من كى از اينجا مى روم ؟و اين سئوال را آنقدر تكرار مى كند كه آهنگ صدايش تا روزها در گوشم مى ماند.
دور تا دور اتاق چهار زانو با چاردهاى گلدارشان نشسته اند. با چشمان منتظر نگاهمان مى كنند. نگاه هايشان از غم و اندوه پر مى شود وقتى بيرون رفتنمان را مى نگرند
Comment

Comment