درآمد :
(تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضبآلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست
كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت ) ...
در شبان غم تنهائي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطر آلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميكردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه من
در شب گيسوي پرپيچ تو
راهي ميجست
چشم من چشمه زاينده اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران
پوشانده آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است .
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت
افسوس
سخت دلگير تر است
شوق باز آمدن سوي توام هست اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابيم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفائي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم
من ندائي كه به من ميگويد
گرچه شب تاريك است
دل قوي دار سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن ميبيند
مه در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا ميچيند
آسمانها آبي است
پر مرغان صداقت آبي است
ديده در آينه صبح تو را ميبيند
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر وبال
تو گل سرخ من
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
تو بهاري
نه بهاران از توست
از تو ميگيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تحقيرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگي از تو
مرگم از تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه ! سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده خود به كجا بشتابم
مرغ آبي اينجاست
در خودم گمشده را دريابم
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرومانده خواب
از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبائي را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود
تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفائي دارد
آري از سادگي اش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن ميبارد
باز كن پنچره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارائي داماد و عروس
صحبت از سادگي و گودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش ميرقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي ميبخشد
كود ك خواهر من نام تو را ميداند نام تو را ميخواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نميگردد باز
بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه شاد
از لبان تو شنيد
زندگي رويا نيست
زندگي زيبائيست
ميتوان بر درختي تهي از بار
زدن پيوندي
ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي
بزري ريخت
ميتوان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه شيريني است
كودك چشم من از قصه تو ميخوابد
قصه نغز تو از غصه تهي است
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
ياد گاران تو اند
رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك ، اما … آيا!
باز برميگردي!
چه تمناي محالي دارم
خنده ام ميگيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانك هي هي
ميپرانديم در آغوش فضا
ما قناري ها را
از درون قفس سرد رها ميكرديم
آرزو ميكردند
دشت سرشار ، ز سرسبزي روياها را
من گمان ميكردم
دوستي همچو سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سبزي دل
من چه ميدانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سربرآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بزگردون سود
اين گياه سرسبز
اين برآورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايئ
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي چه اميد!
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه ! كبوترها را
و چه اميد عظيمي
به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
ميتواني تو به لبخندي
اين فاصله را برداري
تو توانائي بخشش داري
(تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضبآلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست
كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
ميدهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت ) ...
در شبان غم تنهائي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطر آلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميكردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه من
در شب گيسوي پرپيچ تو
راهي ميجست
چشم من چشمه زاينده اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها ميشدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران
پوشانده آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است .
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت
افسوس
سخت دلگير تر است
شوق باز آمدن سوي توام هست اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را دريابيم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفائي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم
من ندائي كه به من ميگويد
گرچه شب تاريك است
دل قوي دار سحر نزديك است
دل من در دل شب خواب پروانه شدن ميبيند
مه در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا ميچيند
آسمانها آبي است
پر مرغان صداقت آبي است
ديده در آينه صبح تو را ميبيند
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر وبال
تو گل سرخ من
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري
نه از آن پاك تري
تو بهاري
نه بهاران از توست
از تو ميگيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
سبزي چشم تو تحقيرم كرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگي از تو
مرگم از تو
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه ! سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده خود به كجا بشتابم
مرغ آبي اينجاست
در خودم گمشده را دريابم
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
كاروانهاي فرومانده خواب
از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر باز كني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبائي را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود
تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفائي دارد
آري از سادگي اش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن ميبارد
باز كن پنچره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارائي داماد و عروس
صحبت از سادگي و گودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش ميرقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي ميبخشد
كود ك خواهر من نام تو را ميداند نام تو را ميخواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نميگردد باز
بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه شاد
از لبان تو شنيد
زندگي رويا نيست
زندگي زيبائيست
ميتوان بر درختي تهي از بار
زدن پيوندي
ميتوان در دل اين مزرعه خشك و تهي
بزري ريخت
ميتوان از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه شيريني است
كودك چشم من از قصه تو ميخوابد
قصه نغز تو از غصه تهي است
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
ياد گاران تو اند
رفته اي اينك و هست سبزه وسنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد
رفته اي اينك ، اما … آيا!
باز برميگردي!
چه تمناي محالي دارم
خنده ام ميگيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانك هي هي
ميپرانديم در آغوش فضا
ما قناري ها را
از درون قفس سرد رها ميكرديم
آرزو ميكردند
دشت سرشار ، ز سرسبزي روياها را
من گمان ميكردم
دوستي همچو سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سبزي دل
من چه ميدانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سربرآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بزگردون سود
اين گياه سرسبز
اين برآورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايئ
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي چه اميد!
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من ميسوزد
كه قناري ها را پر بستند
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
و كبوترها را
آه ! كبوترها را
و چه اميد عظيمي
به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
ميتواني تو به لبخندي
اين فاصله را برداري
تو توانائي بخشش داري
Comment