Feminism (Farsi Lang)

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #31
    -3.عمومي كردن كار خانگي

    ناخرسندي از الگوي سنتي تقسيم كارخانگي، ‏بسياري از طرفداران فمينيسم را به موضع‌گيري بر ضد آن سوق داده است. فمينيس‌هاي سوسياليست با تكيه ‏بر مباني ماركسيستي، ‏كار خانگي زنان را در راستاي اهداف سرمايه‌داري‌ارزيابي‌كرده اندزيلا ايزنشتاين ‏* درتحليل كار خانگي مي‌گويد:

    «تمامي فرايند‌هايي كه كار خانگي مشتمل بر آنها است، ‏به تداوم جامعه موجود ‍‍]سرمايه داري] كمك مي‌رسانند:

    1-زنان با انجام اين نقش‌ها، ‏ساختار‌هاي پدر سالارانه(خانواده، ‏زن خانه‌دار، ‏مادر و غيره) را تثبيت مي‌كنند.

    2-همزمان، ‏زنان به باز توليد كارگران جديد براي نيروي كار مزد بگير و غير مزد بگير‏اشتغال دارند ‏ ‏

    3-آنها همچنين درزمره نيروي كار در ازاي مزد كمتر كار مي‏كنند.

    4-آنها از طريق نقشي كه به عنوان مصرف كننده ايفا مي‌ كند، ‏اقتصاد را تثبيت ‌مي‌نمايند.»


    دربرخورد با مسأله كار خانگي چند راهبرد عمده از سوي صاحبنظران فمينيسم ارائه شده است. گذشته ‏ازراهبرد افراطي نسخ خانواده كه درضمن راهبرد‌هاي راديكال به آن‏اشاره خوهد شد، ‏استراتژي غالب در بين فمينيست‌ها، ‏تشويق زنان به ورودبه بازار كا ربوده است.دراينجا نيز نمي‌خواهيم اين‌استراتژيرا به طور كلي مورد ارزيابي قرار دهيم، ‏بلكه صرفا ‏اشاره به جنبه تناقض‌آميز اين رهيافت ماركسيستي مد نظر است كه از يك سو كار زنان خانه دار درراستاي اهداف سرمابه داري ارزيابي كرده‌اند و از سوي ديگر، ‏ خودفمينيست‌ها ناچار از اعتراف به اين مطلب مشده‌اند كه كار زنان درخارج از منزل نيز درجهت منافع و اهداف سرمايه‌داري است. ‏


    سياست راهبردي ديگري كه از سوي برخي از فمينيست‌هاي ماركسيست پيشنهاد شده، ‏ درخواست مزد درقبال كار خانگي است. ماريا ‏روزا ‏دالاكوستا*و سلما جيمز * مدعي شده‌اند كارخانگي زنان كار توليدي است، ‏ نه به معني مفيد بودن، ‏بلكه به معني دقيق ماركسيستي كلمه كه متضمن ايجاد ارزش اضافي است. زنان نه تنها با تهيه غذا و لباس، ‏بلكه با تأمين آسايش عاطفي براي كارگران حال وآينده، ‏چرخ‌هاي ماشين سرمايه‌داري را در حال حركت نگاه مي‌دارند. زناني كه وارد كار صنعتي عمومي مي‌شوند، ‏درحقيقت دو شغل دارند: شغل ‏مزدي شناختهشده دركنار خط توليد وشغل غير مزدي ناشناخته درخانه.راه پايان دادن به اين‌نابرابري آن‌است ‏زنان براي كار خانگي درخواستمزد كنند و پرداخت اين مزد نيز بايد توسط حكومت (دولت وكارفرمايان)و نه‏اشخاص (شوهران وپدران)صورت گيرد، ‏زيرا آنانكه در نهايت سودمي‌برندصاحبان سرمايه ‏هستند.

    با اين همه، ‏سياست مزبور نيز مشتمل بر جنبه ‌اي تناقض‌آميز است كه از سوي خودفمينيست‌هاي ماركسيست موردتوجه قرار گرفته است.آنان كثرا اين استراتژي را در جهت آزادي زنان، ‏ناممكن و نامطلوب دانسته‌اند. نخست به اين دليل كه مزد گرفتن د رمقابل كار خانگي اين اثر را دارد كه زن را در خانه خودش منزوي نگه مي‌داردو فرصت‌هاي فعاليت اجتماعي او را محدودمي‌سازد.دوم به دليل اينكه زن خانه‌دار با در خواست مزد براي كا رخانگي به تنايل سرمابه‌داري به تبديل همه‏امور از جمله رابطه شوهر –همسر و رابطه مادر –فرزند به كالا كمك مي‌كند. سوم آنكه اخذ مزد در قبال كار خانگي باعث مي‌شود زن مشوق چنداني براي كار بيرون منزل نداشته باشد.نتيجه نهايي اين سياست آن است كه تقسيم جنسي كار عملا استحكام نخواهد يافت. مردان هيچ فشاري راي انجام «كار زنان» احساس نخواهند كرد و زنان شوقي براي انجام «كار مردان» نخواهند داشت. ‏

    1-4.پدر و مادري مشترك

    يكي از راهبرد‌هايي كه موردتأييد بسياري از فمينيست‌ها قرار گرفته و صاحبنظراني مانند نانسي چودروف*

    به تجزيه وتحليل و شرح و بسط آثار مثبت آن پرداخته‌اند، ‏شيوه پدر ومادري مشترك*است. اين شيوه متضمن مشاركت بيشتر مردان درامر پرورش فرزندان است كه گذشته از آنكه حركتي به سمت تحقق برابري جنسي درونخانواده است، ‏با تغيير الگوي جامعه پذيري مبتني بر تفاوت‌هاي جنسيتي، ‏زمينه كاهش نابرابري‌هاي جنسي در سطح جامعه را نيز فراهم مي‌آورد. به گفته چودروف:

    «تقسيم كار جنسيت خانوادگي كه در ضمن آن زنان به مادري مي‌پردازند منجر به تقسيمي جنسي در باب سازماندهي وجهتگيري رواني مي‌شود. اين‏امر زنان و مرداني توليد مي‌كند كه جنسيتي اجتماعي كسب كرده‌اند و وارد مناسباتي نامتقارن و ناهمجنس ‏خواهانه مي‌شوند؛ مرداني توليد مي‌كند كه بيشتر انرژي خود را صرف جهان كار غير خانوادگي مي‌كنندازپدري كردن ‏خودداري مي‌ورزند؛ زنانن توليد مي‌كند كه انرژي خود را متوجه پرورش ‏فرزندان و مراقبت از آنها مي‌كنندكه اين كار به وبه خود، ‏تقسيم ككار جنسي خانوادگي را كه د رضمت آ»، ‏زنا به مادري مي‌پردازند، ‏باز توليد مي‌كند.د رگيري شخصي تيشتر مردان درامر مراقبت از كودكان مي‌تواند ساختار‏هاي رواني-جنسي حاكم ب رمردانگي و زنانگي را تغيير دهدو زمينه الغي تقسيم كار جنسي را فراهم آورد.»‏ از ميان انتقاداتمتعددي كه بر راهبرد مذكور ايراگرديده، ‏ تنها به دو مورد كه تناقض آميز بودن آن را نشان مي‌دهند، ‏بسنده مي‌كنيم. به گفته آن او كلي*هرقدر مردان اوقات بيشتري را درخانه مي‌گذارنند و نتيجه، ‏علاقه بيشتري به فرزندانشان پيدا مي‌كنند و به فعاليت‌هاي مشترك بيشتري با همسرانشان مي‌پردازند، ‏همان قدر هم قدرت زنان كاهش مي‌يابد.» ‏جنيس ريموند در استدلالي مشابه اظهار داشته است كه تأكيد بر پدر و مادري مشترك به عنوان راه حل مشكلات زنان به معني آن است كه مردان را بار ديگر تا حد «منجي» بالا ببريم. اين راه حل حتي قدرت بيشتري به مردان نسبت به آنچه اكنون دارند، ‏مي‌دهد-قدرت عاطفي در خانواده ونيز قدرت سياسي و اقتصادي درخارج از خانواده. ‏

    1-5.تربيت انسان‌هاي دوجنسيتي

    بسياري از فمينيست‌هاي معاصر خواهان جامعه‌اي فارغ از جنسيت شده‌اند كه در آن حقوق و وظايف اساسي بر پايه جنس تيولوژيك تعييننمي‌شوند. ولي اينهدف فقط به طور سلبي بر آرمان فمينيستي دلالت دارد، ‏اما نمي‌گويدچه چيزي را بايدجايگزين كنيم.آرمان دوجنسيتي به جنيه اثباتي هدف فمينيستي‏اشاره دارد. يكي از مباني نظري راهبرد تربيت انسان‌هاي دوجنسيتي، ‏يافته‌هاي روان‌شناساني است كه ويژگيهاي موسوم به «مردانه»و«زنانه» را هر چند با تسبت‌هاي متفاوت د رمنردان وزنان مساهده كرده‌اند. بر اين اساس، ‏ مدل معروف دوجنسيتي يعني دوجنسيتي واحد*كه دراين بحث بر آن تأكيد داريم، ‏به سنخ شخصيتي واحدي‏اشاره دارد كه بهترينويژگي‌هاي جنسيتي مردانه و زنانه هبهطور تلفيقي درآن تجسم مي‌يابند و اينسنخ شخصيتي براي خمگان مفروض گرفته مي‌شود. ‏

    از جمله شيوه‌هايي كه بتراي تحقق آرمنان دوجنسيتي مورد تأكيد طرفداران فمينيسم قرار داشته و دارند، ‏ مي‌توا بهيكسان سازي تالگو‌هاي تربيتي دختران پسران و پاكسازي فيلم‌ها، ‏ كتتاب‌ها و نشريات از كليشه‌هاي جنسيتي‏اشاره كرد. به گفته آندره ميشل:

    «در يك اثر عاري از تبعيض جنسي، پسران ‏ودختران بتهيك نسبت د رحال انجامكار‌هاي خانگي و نهداري كا زبراد ر كمنهو اهر ه ا كوچك‌تر نو مردانو زنان نيز به يك ننسبت در حال خانه‌داري، ‏ نگهداري از تچه‌هات و تربيت كآنا نيا تأمين نان خانواده ترسيم كمي‌شوند. به همين ترتيب، ‏دختران و پران به عروسك‌بازي، ت مهمان‌بازي، ‏ توپ‌بازي و بازي‌هاي الكترونيكي مي‌پردازند، ‏از درختان بالا مي‌روند، ‏خياطي و باغباني مي‌كنند، ‏كاموا مي‌بافندو... تصوير سنتي زوجي كه در آن، ‏ زن كتسليم و مطيع منفعلانه مننتظر تصميم شوهر است، ‏بايدناپديد شود.» ‏

    ولي براستي پيامد‌هاي تحقق آرمان دو جنسيتي چه خواهند بود؟ برخي از فمينيست‌ها اينسؤال را مطرح كرده‌اند كه واقعا چه چيزي ممكن استجانگزين تفاوت‌هاي جنسي‌اي شود كه اينك بين زنو مرد نوجود دارند. عدم تفاوت بين زن ومرد اين خطر را به همراه دارد كه احتمالا به مردان تاجازهكمي‌دهد الگوي واحد – يا الگو‌هاي متكثر- جنسيتي را كه در آينده كبروز مي‌كند، ‏ خودشات كتعريف كنند. مقاومت برخب كاز تئوريسين‌هاي فمينيست در برابر انديشه جهان كعارين كاز تفاوت‌هاي جنسي و اتأكيد آنان ب رتارج نهادنزنان به لا اقل تعضي از ابعاد زنانگي، ‏حتاكي از وجود زمينه مشتركي بين كتئوريسيت‌هاي‏امروزي و فمينيت‌هاي راديكال دهه 1970 است كه تافاوت‌هاي زن و مرد را جبري كو متغيير ناپذير تلقي مي‌كردند.

    ‏در اينجا نيز مساهده مي‌كنيم كه كعدمتوجه به تفاوت‌هايجنسي طبيعي چگويه طرفداران فمينيسم را به اتخارذ رويكردي متناقض سوق داده است.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #32
      - راهبرد‌هاي راديكال

      2-1.نفي ازدواج و خانواده

      تعدادي از فمينيست‌هاي راديكال به دليل آنكه نتوانسته‌اند با برخي از مسئوليت‌ها. محدوديت‌هاي طبيعي خانواده كنار آيند، ‏از ضرورت منسوخشدنخانواده سخن به ميان آورده‌اند.

      برخي از فعالان فمينيسم مانند اتكينسون*ازدواج را بردگي، ‏عجاوز قانوني و كار بدون دستمزد ناميدند.

      آن اوكلي از مخالفان اصلي نهادخانواده با يادآوري سخنلنين كه گقته بود:‌ «تا زماني كهنيمس از جنعيتد رآشپز‌خانه‌ اسير شده‌اند، ‏هيچ ملتي نمي‌تواند آزاد باشد» آزادي زنا رامنوط به منسوخشدننقش زن خانه‌دار، ‏منسوخ شدن خاتنواده و منسوخ شدن كنقش‌هاي جنسيتي دانست. ‏به گفته وي:

      «تنها موهبتخانواده براي زنان، ‏كارآمووزي مستقيم در نقش كزن خانه‌اار است. كبه اين دليل، ‏منسوخ شدن اين نقش، ‏مستلزم ممنسوخ شدنخانواده و جانگزينشدن مناسباتي بازتر و انعطاف‌پذير‌تر است: نه مرد معيل، ‏زن خانه‌دار و كودكان وابسته، ‏بلكه افرادي كه د ريك رابطه صميمي اختياري دركنار هم كو در فضايي كمنزندگي مي‌كنند كه به هر يك كاز آنها اجازه مي‌دهد سرنوشت جدا گانه خود را در يابد.» ‏

      ولي آيا واقعا مي‌تواندر غير محيط خانوادگي به صميميت حقيقي دست يافت؟با گذشت چندين دهه از ظهور و رواج اين انديسه‌هاي خانمانبرانداز در غرب كه كاههش چشكگير تعداد نخانواده‌هاي زن و شوهري و افزايش كالگو‌هاي جانگزين خانواده مانند همخانگي زن و مرد بدونازدواج، ‏همجنس‌گرايي وتجردگزيني را درپي داشتهاست، ت اينك جمعي تازصاحبنظران فمنينيست و غير فمينيست د رمقابل اين كانديشه‌هاي افراطي موضع گرفته و بته اين ترتيب، ت تناقض ديگري كرا در راهبرد‌ه‏اي فمينيستي‌آشكار ساخته‌اند. به گفته جين بنكه الشتين* يكي از فمينيست‌هاي خنواده‌گرا:«خانواده تنها محلي استكمكه انسانها هنوز مي‌توانند درآن به محبت، ‏امنيت و آسايش دست يابند.مخانوادهدر واقع تنها جايي است كه انسانها هنوز مي‌تتنند در آن تصميماتي بگيرند كه مبتني بر ملاحظات پولي نباشد.» يكي ديگراز نويسندگان زن غربي درتحليلي پيرامون وضعيت زنا ند رجامعه مدنيغرب مي‌گويد: «از هم پاشيدن كآ» كانونت گرم[خانواده] صميميت و تامنيت عاطفي را محو مي‌كند. ظرفيت با هم زيستن، ‏مدارا براي تأمين اين همزيستي، ‏براي حفاظت از صميميت دنياي عاطفي‌مان زا از دست مي‌دهيم...هيچ كس د ربرابر كسي ككه مسئوليتي ندارد، ‏مسئول نيست. روابط شخصي پايدار مي‌توانند باري باشند، ‏اما بدون بار هم كزندگي بيش از حد سبك كمي‌شود. در نتيجه، ‏ما با تناقضات جديدي روبرو مي‌شويم: تناقض بين آزادي حخصي و مامنيت عاطفي، ‏بين استقلال و مسئوليت، ‏بين فقط براي خود بودن و براي ديگران بودن... در يك مي‌توان به خاطر خوش قلبي، ‏به خاطر توانايي مقابله با مشكلات روزمره، ‏به خاطر خصوصياتي كه در بازار هيچ ارزش مبادتلاتي ندارند، ‏تحسين شد. پس جمع‌ها مانع از هدر رفتن قابليت‌هاي انساني مي‌شوند...البته مي‌توان از همه چيز آزاد بود و هيچ مسئوليتي نداشت، ‏اما اين زندگي با تنهايي توأم است... آزادي از هر قيد، ‏آزادي مطلق نيست. آزادي مطلق مي‌تواندبا در نظر گرفتن ديگران عمدآمحدودشود و اين به معناي معافيت از مسئوليت، ‏زحمت مشاركت، ‏عشق و حتي فداكاري‌هاي خود خواسته نيست.»

      2-2.ترويج حس دشمني با مردان

      بعضي از فمينيست‌هاي راديكال درادامه سياست‌هايي كه ازدواج و تشكيل خانواده را نفي مي‌كنند، ‏شيوه‌هايي را پيشنهاد كرده‌اند كه عملا مي‌توانند به ترويج دشمني بين دو جنس نيز منجر گردند. مري ديلي *و برخي از همفكران وي با حمايتاز سياست جدا سازي كامل زنان ومردان از طريق ايجاد‏اماكن زنانه و با كوشش در جهت ترويج حس خواهري بين زنان، ‏آنان را ‏تشويق كرده‌اند «تا خلاقيت زنانه جديدي را كه بر خواهري و تعيين هويت خود مبتني است، ‏ارج بگذارند. بر همين اساس، ‏مفهوم دو جنسيتي را رد مي‌كنند، ‏زيرا معتقدند با ارزش‌ترين خصوصيات آنها‌يي هستند كه خاص زنانند. همچنين به دليل اينكه مردان حتي در نزديك‌ترين روابط، ‏ زنان را زير سلطه خود درمي‌آورند، ‏زنان بايد جدا از مردان زندگي كنند.»‏ اين راهبرد فمينيستي به دليل غير واقع بينانه بودن، ‏ناكارآمدي درجهت رفع مشكلات زنان و مناقض بودن با ديگر اهداف مطلوب، ‏چندانت مقلوليتي بين صاحبنظران فمينيسم كسب نكرده است. آليسون جگر*ضمن پذيرش اين مطلب كه ايجاد‏اماكن زنانه مثل تعاوني‌ها، ‏ كلينيك‌ها، ‏باشگاه‌ها و سرپناه‌هاي زنان كه درآنها بر تصميم گيري مبتني بر وفاق، ‏بهره‌گيري معنوي و كمك رساني متقابل تأكيد مي‌شود، ‏مي‌تواند تا حدي براي زنان مفيد باشد، ‏آن را بهترين راه براي آزادي زنان نمي‌داند. او معتقد است آزادي زنان زماني به بهترين شكل تأمين مي‌شود كه آنان بتوانند در رابطه‌اي غير استثماري و غير ستم آلود با مردان شركت كنند. به گفته وي:

      «اگر زن فقط با زنان ديگر روابط نزديك داشته باشد، ‏مي‌تواند از استثمار قابليت‌هاي توليدمثل خود و همچنين از ستم ذاتي ! موجود درمناسبات سنتي زنانه –مردانه اجتناب كند. با اين همه، ‏وقتي زني بتواند به يك مرد ‏«نه» بگويد، ‏فقط بخشي ا زكنترل بدن كخود را ‏راختيار گرفته است. بخش ديگر اين است كمه تنواند«آري»بگويد، ‏يعني اينكه در رابطه‌اي غير استثماري با يك مرد شركت كند.»

      2-3. توسل به تكنولوژي توليد مثل

      شولاميت فايرستون*دركتاب ديالكتيك جنس (1971)نظريه‌اي را مطرح كرد كه بر حسب آن، ‏عامل اصلي نابرابري جنسي، ‏تفاوت زيست‌شناسي زن ومرد بويژه در ناحيه قابليت‌هاي توليد مثل است كه در طول تاريخ به وابستگي زنان به مردان منجر گرديده است. به اعتقاد وي «تفاوت بين دو جنس از حيث توليد مثل طبيعي مستقيما منجر به اولين تقسيم كار (تبعيض مبتني بر ويژگي‌هاي بيولوژيك)در آغازطبقاتي شدن جوامع گرديده است.» فايرستون بر پايه اين نظريه، ‏پناه بردن زنان به تكنولوژي پيشرفته توليد مثل را به آنان توصيه مي‌كند. از نظر وي، ‏با توجه به پيشرفت‌هاي فني جديد، ‏از جمله راه‌هاي قابل اعتماد پيشگيري از بارداري، ‏امكانات بارداري خارج از رحم، ‏ايجاد نوزادان آزمايشگاهي و تربيت فرزندان در خارج از خانواده، ‏اين‏امكان فراهم آمده است كه زنان از قيد وبندهاي زيست‌شناسي خود آزادگردند. بنابراين، ‏مرد سالاري ديگر ضرورتي ندارد و زنان مي‌توانند و بايد با اتخاذ تدابير يادشده، ‏خود را از وابستگي به مردان برهانند.»

      اين استراتژي نيز به حدي افراطي بود كه حتي فمينيسنت‌هاي راديكال هم با آن مخالفت كردند. مري آبرين

      اين تكنولوژي را سبب محروميت بيشتر براي زنان دانست، ‏زيرا به نظر وي، ‏فناوري‌هاي توليد مثل كه فايرستون آنها را مي‌ستود، «صرفا راه‌هاي جديدي هستند كه مردان به واسطه آنها يك چيز-يعني كودك- را در مقابل هيچ چيز به دست مي‌آورند.» ‏مارلين فرنچ*نيز درهشداري مشابه چنين مي‌گويد:

      «كشيش‌هاي قرون وسطي عادت داشتند اين سؤال را مطرح كنند كه خداوند اصلا چرا زن را خلق كرد و نتيجه مي‌گرفتند كه زن‌ها براي توليد مثل لازم بودند. در حال حاضر، ‏اختراع تكنولوژي‌هاي مولد مي‌تواند زنان را منسوخ كند و آزمايشگاه‌ها وسيله جديدي براي نشان دادن خشونت عليه زنان خواهندشد.»

      2-4.آزادي روابط اجتماعي زن ومرد

      آزادي روابط اجتماعي زنان و مردان را درنگاه نخست نمي‌توان در رديف راهبرد‌هاي فمينيستي به معني خاص كلمه قرار دارد، ‏اما از آنجا كه بخشي از راهبرد‌هاي فمينيسم به طور غير مستقيم مستلزم وجود اين نوع آزادي‌اند و اين‏امر موافقت ضمني و مهنمنوايي صاحبنظران فمينيسم با آرادي روابط زن و مرد را نشان مي‌دهد، ‏مي‌توان در يك معني وسيعتر، ‏آزادسازي روابط بيندوجنس را يك راهبرد فمينيستي قلمداد نمود. شايد اين ادعا در مورد جوامع غربي، ‏نامأنوس و غريب به نظر آيد، ‏چرا كه آزادي روابط دوجنس در غرب، ‏پيامد فرايندي تدريجي و دراز مدت بوده كه ريشه در عوامل اجتماعي متعددي داشته است، ‏نه اينكه در نتيجه يك برنامه ريزي و تصميم گيري مقطعي حاصل شده باشد.‏اما در جوامعي مثل ايران با پيشينه‌هاي فرهنگي خاص كه شديدا از ارزش‌هاي ديني متأثر بوده‌اند و بويژه بر محدوديت‌هاي قابل توجهي در روابط زنان ‏ممردان تأكيد داشته‌اند آشكارا به مبارزهبا مظاهر فرهنگ جنسيتي اسلام برخيزند و‏اموري همچون حجاب و ساير محدوديب‌ها يالزرامي يا استحبابي روابط مردان و زنان را به عنوان‏امور ناقض آزادي زن زير سؤال برند. يكي از خانم‌هاي به اصطلاح، ‏طرفدار آزادي زن، ‏زماني در سخنراني خود نگاه نكردن مردان با ايمان به صورت زنان نامحرم را مورد اعتراض ‏تمسخر قرار داده وچنين القا كرده بود كه اين‏امر نشانه سلطه طلبي مردان و خوار شمردن زنان است، ‏در حاليكه خود قرآن كريم ‏به اين مطلب تصريح كرده كه اولا هنجار مذكور اختصاص به مردان ندارد، ‏بلكه بهتر است زنان و مردان متقابلا اين ادب معاشرت جنسي را رعايت كنند وثانيا فلسفه آن صرفا حفظ طهارت معنوي و سلامت روحي افراد جامعه اعم از زن و مرد است. بنابراين، ‏اتهام مطرح شده از سوي خانم مزبور اتهامي است بي‌اساس كه از بي‌اطلاعي يا عرض ورزي گوينده نشأت گرفته است.

      به هر تفدير، ‏نكته‌اي كه دراينجا مي‌خواستيم روي آن تأكيد كنيم، ‏تناقض نهفته در جهتگيري ياد شده است. در بسياري از متون فمينيستي ضمن يادآوري آمار‌هاي تجاوز و آزار جنسي، ‏از اينكه زنان كنترل خود بر حيات جنسي‌شان را از دستداده‌اند، ‏شكايت شده است.نويسدگان فمينيست با‏اشاره به اقعياتي از اين قبيل كه «تعداد كمي زن مي‌توان پيدا كرد كه به سن بيستو يكسال رسيدهباشند ومورد حمله مردي به صور گوناگون قرار نگرفته باشند» ‏و«احتمال اينكه زنانموردتجاوز ناآشنايان يا شوهران، ‏دوست-پسر‌ها، ‏همكلاسي‌ها، ‏كارفرما‌ها، ‏مشتريان، ‏پدران، ‏برادران، ‏عمو‌ها، ‏دايي‌ها، ‏و غيره قرارگيرند، ‏كنترل زنان را بر حيات جنسي‌شان به پائين‌ترين حد‌ مي‌رساند» و«در آمريكا تقريبا در هر دو دقيقه يك تجاوز رخ مي‌دهد. احتمال هميشگي تجاوز، ‏زندگي تمام زنان را تحت تأثير قرار مي‌دهد. آنها از سوار شده در اتومبيل‌هاي شخصي، ‏پياده‌روي درشب وسفر‌هاي شبانه با قطار اتوبوس به نقاط مختلف محله و شهر بيم دارند. اين ترس بر محل زندگي زنان، ‏فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي وامكانات شغلي وتحصيلي آنان سايه مي‌اندازد.»، ‏نگراني شديد خود را از نا‏امني به وجود آمده براي زنان ابراز مي‌كنند. با توجه به اين واقعيت انكار ناپذير كه آزاد سازي روابط زن مرد از عومل اصلي افزايش پديده‌هايي مانند آزار وتجاوز جنسي مي‌باشد، ‏به نظر مي‌رسد اين سر در گمي وبه تعبيري، ‏تناقض فكري و راهبردي فمينيست‌ها نيز ريشه در بي‌توجهي به تفاوت‌هاي طبيعي زن و مرد دار
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #33
        ? ‏نتيجه گيري

        به طور كلي دربرخورد با مسائل زنان، ‏سه رويكرد اصلي وجود دارد:1) درخواست برابري جنسي كامل 2)ترويج تضاد، ‏دشمني وجنگ بين دو جنس 3) پذيرش برخي تفاوت‌ها و تمايز‌ها در نقش‌هاي اجتماعي وحقوق زن و مرد. رويكرد اصلي فمينيست‌ها رويكرد نخست بوده است كه بيش از يك قرن كوشش نظري و عملي آنان رابه خود اختصاص داده است. گرچه از اين رهگذر، ‏امتيازات فراواني عائد زنان شد، ‏اما ناديده گرفتن تفاوت‌هاي طبيعي ميان جنس زن و جنس مرد منجر به ناكار‌آمدي پاره‌اي از راهبرد‌هاي فمينيستي شد، ‏ضمن انكه بخشي از اينراهبرد‌ها ذاتا دچار تناقض بودند و اين نقيصه‌هادر مواردي حتي افزايش مشكلات زنان را در پي داشت. بهگفتهشهيد مطهري: «بدبختي‌هاي قديم [زن] غالبا معلول اين جهت بود كه ‏انسان بودنزن بهفراموشي سپرده شده بود و بدبختي‌هاي جديد از آن است كهعمدا يا سهوا زن بودن زن وموقع طبيعي و فطريش، ‏رسالتش، ‏مدارش، ‏تقاضاهاي‌ غريزش، ‏استعداد‌هاي ويژه‌اش به فراموشي سپرده‌شده است.»

        فمينيست‌هاي راديكال كه از تداوم ستم جنسي بر زنان علي رغم كوشش‌هاي صورت گرفته، ‏سرخورده شده بودند، ‏رويكرد دوم را برگزيدند، ‏اما واضح است كه اين رويكرد اولا با اهداف وارزش‌هاي اصيل انساني ناسازگار است، ‏ثانيا در صورت تحقق عملي آن، ‏نتايج منفي مادي براي كل جامعه بشري به بار خواهد آورد وثالثا تا زماني كه تفاوت‌هاي جنسي ياد شده به قوت خود باقي‌اند، ‏اين رويكرد نيز نمي‌تواند زنان را از وضعيت ستمديدگي برهاند. كافي است شرايطي را تصور كنيم كه درآن تمامي مردان بر ضد تمامي زنان متحد شده باشند. آيا اين اوضاع و شرايط فرضي هيچ‌گونه چشم انداز نويد بخشي براي زنان به همراه دارد؟اينجاست كه انديشمندان فمينيست خود را در تنگناي سختي گرفتار يافته اند.اگر بخواهند مبارزه را ادامه دهند تاكجا وبه چه قيمت و اگر تخواهند زنان را مجددا به پذيرش نقش‌هاي سنتي تشويق كنند، ‏اين نيز ناممكن به نظر مي‌رسد.

        بر اين اساس، ‏رويكرد سوم كه مستلزم توجه به تفاوت‌هاي طبيعي زن مرد ودر نتيجه، ‏پذيرش پاره‌اي از تمايزات جنسيتي است، ‏شرط لازم براي رفع مشكلات حقيقي زنان است، ‏هرچند شرط كافي نيست وبايد مجموعه‌اي از اصول راهبردي را به آن ضميمه كرد. به اعتقاد ما اسبرابژي جامع اسلامي اين اصول را كه ذيلا به عناوين آنها‏اشاره مي‌شود به بهترينشكل ر درونخود جاي دادهاست.برخي مؤلفه‌هاي اصلي اين استراتژي جامع از اين قرارند:

        1-پذيرش پاره‌اي از تمايزات جنسيتي (مانند سرپرستي شوهر بر خانواده، ‏ حجاب يا ممنوعيت زنان از اظهار زينت و رفع برخي از تكاليف مانند جهاد از زنان)

        2-حذف قوانين ‏و مقررات ستم آلود (با لحاظ معيار‌هاي ديني ستم)

        3- ابطال و نسخ اسطوره‌ها، ‏خرافات وآداب و رسوم ستم آلود و مغير با شرع اسلام

        4- كوشش در جهت رسيدن تمامي افراد-چه مرد و چه زن – به سطح اخلاقي مطلوب

        5-كوشش در جهت نهادينه شدن نظارت اجتماعي و

        6-تأمين ضمانت افي براي اجراي قانون (كار‌آمدي دستگاه قضايي، ‏پليس و...)
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #34
          نويسنده: كلوديا كارد

          اخلاق فمينيستي




          تلاش اخلاق فمينيستي برانگيختن حس احترام نسبت به زناني است كه قرنها در آثار فلسفي، ‏هيچ ذكري از آنها به ميان نيامده و علاوه بر اين، ‏سعي دارد كه در اين تلاش از مهم جلوه دادن تجربه زنان و يا از اينكه زنان را صرفاً به عنوان قرباني معرفي نمايد، ‏اجتناب نمايد.


          چتر اخلاق فمينيستي رويكردهاي بسياري را نسبت به اخلاق كه از انگيزه‏ها[ 1 ] و سرگذشت‏هاي[ 2 ] متداخل، ‏نشأت مي‏گيرند، ‏در برمي‏گيرد. اين انگيزه‏ها فمينيستي هستند (با اقسام بسيار)؛ سرگذشتها، ‏سرگذشت ستم ديدگي[ 3 ] زنان در‏اموري است كه آيريش يانگ، ‏پنج صورت آن را چنين نام گذاري مي‏كند: سوء استفاده مجاز شمرده شده اجتماعي، ‏منزوي كردن، ‏نداشتن اختيارات لازم، ‏امپرياليسم فرهنگي و خشونت نسبت به زنان و دختران. با وجود مقبوليت همگاني بعضي از موضوعات [مثلاً: مخالفت با سلسله مراتب و دوگانگي‏ها، ‏حمايت از محافل و مراكز، ‏بدگماني شديد رقبا] اخلاق فمينيستي مجموعه‏اي است از اصول و مواضع، ‏نه يك نظريه يگانه يا ديدگاهي جهاني، ‏بلكه مجموعه‏اي از نظريات است كه ارتباطات فمينيستي را در زندگي زنان آشكار مي‏سازد و انگيزه آن تعهد نسبت به جلوگيري از ستم بيشتر، ‏خنثي كردن خسارات ناشي از ظلم‏هاي گذشته و ابداع راه حل‏هاي بهتري براي آينده است.
          توجه اخلاق فمينيستي از رويكرد پيشين كه به موضوعاتي از قبيل سقط جنين[ 4 ] و تبعيض مثبت[ 5 ] تأكيد داشت، ‏به نظريه‏پردازي وسيع، ‏كثرت گرايانه و چند سطحي معطوف گرديده است. اگر چه اخلاق فمينيستي از زندگي زنان الهام گرفته شده‏اما صرفاً به زندگي زنان مربوط نيست و به خوب زندگي كردن در اين جهان مي‏پردازد و حيطه موضوعات مورد توجه آن از مسائل خانوادگي تا مسائل مربوط به محيط زيست را دربر مي‏گيرد.

          در سال 1975، ‏لورين هانس بري (65 ‏ـ 1930) نمايش نامه نويس سياهپوست آمريكائي، ‏نامه‏اي به يك مجله مربوط به زنان هم جنس‏گرا، ‏به نام نردبان[ 6 ] نوشت و از زنان درخواست كرد كه سؤالات اخلاقي راكه توسط فرهنگ مرد محور[ 7 ] مطرح شده است، ‏تحليل نمايند (كارد، ‏1991). سيمون دوبوار، ‏(86 ‏ـ 190 فيلسوف فرانسوي، ‏قبلاً و خيلي پيش از آنكه اين عمل عنواني يافته باشد به چنين كاري مبادرت نموده بود. موج دوّم تفكر سياسي فمينيستي در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970، ‏تأثير شديدي بر اخلاق فمينيستي پس از خود گذاشت. در سال 1978، ‏سارا هوگلند، ‏اصطلاح «اخلاق هم‏جنس گرايي زنانه»‏[ 8 ] را در كارگاهي در مؤسسه كارآموزي زنان در ناحيه ميدن راك در ويسكانسين به كار برد و در بوستون، ‏مري ديلي عنوان فرعي رساله پزشكي زنان خود را «فرا اخلاق فمينيسم راديكال»[ 9 ] نهاد. اصطلاح «اخلاق فمينيستي» به زودي در واكنش‏هاي فمينيستي نسبت به تحقيق كارول گيليان درباره الگوهاي رشد اخلاقي زنان به گوش رسيد.

          اخلاق فمينيستي از همان اوايل با تنش‏هاي ميان عصيان بر عليه زنانگي مخرّبي كه به نحو مرد سالارانه[ 10 ] طراحي يافته و تأكيد بر احترام به نظرات زنان در هر كجا كه به گوش مي‏رسد و همينطور ميان تأكيد بر آنچه زنان به آن تن در داده‏اند و تأكيد بر آنچه زنان انجام داده‏اند، ‏درگير شد. تلاش اخلاق فمينيستي برانگيختن حس احترام نسبت به زناني است كه قرنها در آثار فلسفي، ‏هيچ ذكري از آنها به ميان نيامده و علاوه بر اين، ‏سعي دارد كه در اين تلاش از مهم جلوه دادن تجربه زنان و يا از اينكه زنان را صرفاً به عنوان قرباني معرفي نمايد، ‏اجتناب نمايد.

          در اخلاق فمينيستي، ‏ميزان انتزاعي بودن نظريه‏پردازي‏ها، ‏متفاوت است و بر اين اساس، ‏در اين اخلاق سنتهاي بسياري به وجود آمده‏اند. بسياري از اين سنت‏ها به شرح و نقد موضوعات حوزه‏هاي خاصي مثل توليد مثل، ‏تعليم و تربيت، ‏اشتغال حكومت، ‏جنسيت، ‏دفاع شخصي، ‏دوستي، ‏معنويت يا غذا مي‏پردازند. بعضي درخواستهاي خود را در سنت اخلاق كاربردي[ 11 ] كه از متون و اصول قديمي برداشت شده است، ‏عرضه مي‏كنند؛ ديگراني مثل جانيس ريموند يافته‏اي خود را مبنايي براي نظريه‏پردازي جديد مي‏دانند. سنتهاي تاريخ محور، ‏متون قديمي را به نحوي نقادّانه مورد بازنگري قرار مي‏دهند، ‏همان كاري كه اليزابت وي. اسپلمان (198 با افلاطون و ارسطو، ‏انجام داد. او علاه بر آشكار ساختن زن ستيزي و تصورات قالبي (موجود در آثار اين فيلسوفان)، ‏پيش فرضهاي بررسي نشده يا حتي آرمانهاي آشكارا حمايت شده‏اي را يافت كه ساختارهاي اجتماعي غيرعادلانه را تأييد مي‏كنند؛ يا همان كاري كه آنت باير (1985) در مورد دنه دكارت انجام داد و استدلال كرد كه ما پيش از هر چيز «دوم شخص‏هايي»[ 12 ] هستيم كه توسط مراقباني[ 13 ] كه ما را با جامعه سازگار مي‏كنند، ‏با «تو»[ 14 ] مورد خطاب قرار مي‏گيريم. برخي به احياء مجدد دفاعياتي كه در گذشته در برابر رويكردها و اعمال جنسيتي از زنان به عمل آمده‏اند، ‏مثلاً دفاعيات مري ولستون كرانت و جان استوارت ميل پرداخته‏اند، ‏يا در جستجوي مواضع يا ارزشهايي هستند كه حامي آرمانهاي فمينيستي باشند. همان كاري كه آنت باير با اخلاق ديويد هيوم انجام داد (كيتي و ميرز، ‏1987).

          با اين حال نظريه پردازان ديگري آرزو مي‏كنند كه دوباره از نو آغاز نمايند، ‏نظريات جديدي بيان كرده، ‏اصول جديدي بيابند، ‏مفاهيم اخلاقي روزمره را مورد ارزيابي مجدد قرار دهند و مفاهيمي از قبيل ناخشنودي[ 15 ] و عشق دلسوزانه[ 16 ] را كه در نظريات نافذ قبلي محوريت نداشته‏اند، ‏مورد تحليل قرار دهند. يك سنت مهم در اين شيوه، ‏اخلاق مراقبت فمينيستي[ 17 ] است، ‏سنتي كه به ارزيابي مجدد، ‏تحليل و گسترش مراقبت[ 18 ] به عنوان يك ارزش اخلاقي مبنايي پرداخته، ‏آن را رابطه‏اي برجسته مي‏داند كه در زندگي بسياري از زنان دوستي‏هاي زنانه، ‏روابط مادر و فرزندي، ‏پرستاري، ‏پيوند هم جنس گرايانه محوريّت دارد. اخلاق مراقبت به روابطي كه با افراد خاص ديگر (برقرار مي‏گردد) توجه كرده با‏اشخاص واقعي مواجه مي‏شود. اين اخلاق به واكنش‏هاي عاطفي ارزش داده به نيازهاي جسماني توجه مي‏كند. اخلاق مراقبت به خاطر توجهي كه به [مفهوم‏] ياري دارد، ‏بر خلاف نظريات وظيفه گراي عمل محور و نظريات نتيجه گراي عصر جديد (نگاه كنيد به مقاله نتيجه گرايي)، ‏با اخلاق منش پيوند مي‏يابد. در اخلاق مراقبت، ‏مسئووليت، ‏حاكي از حساسيت متقابل نسبت به نيازهاست و نه وظيفه يا الزامي كه به حقوق ديگران مربوط مي‏شود.

          با اين حال اخلاق مراقبت هميشه فمينيستي نيست. آن نوع از زنانگي كه به نحو مرد سالارانه طراحي شده، ‏در بردارنده نوعي از اخلاق مراقبت است كه خدمت و پيوند عاطفي همسران را نسبت به شوهران و فرزندان الزامي مي‏داند، ‏همان‏طور كه جمعيت خيريه در هر كجا كه مناسب بوده است. زنان ازدواج نكرده را ملزم نموده كه خود را وقف خداي مردانه[ 19 ] يا نزديكترين خويشاوند زميني خود نمايند. نظرات زناني كه در چنين شرايطي و بدون ديد فمينيستي سخن مي‏گويند، ‏اين الزامات را به سادگي تأييد مي‏كند. از آن‏جا كه‏امكان دارد اخلاق مراقبت به جاي آنكه يك اخلاق نقادانه فمينيستي[ 20 ] باشد به نحو سنتي زنانه[ 21 ] باشد، ‏اين پرسشهاي اساسي در مورد هر اخلاق فمينيستي مفروضي مطرح مي‏گردد: اينكه آيا انقياد زنان را به عنوان پيش خدمت تأييد مي‏كند و آيا از زجر زنان تجليل مي‏كند (يا اينكه به سهولت مي‏تواند در انجام هر دو مورد كارآيي داشته باشد.) آن نوع از اخلاق مراقبت كه بر تجربيان گذشته زنان به عنوان مادران يا پرستاران مبتني است، ‏در معرض اين‏اشكالات قرار دارد.

          در هر حال مادري[ 22 ] مهم‏ترين بخش سرگذشت بسياري از زنان است و بنابراين فمينيست‏ها آن تجربه را به خاطر افكار خردمندانه‏اي كه مي‏تواند به بار آورد، ‏مورد بهره‏برداري قرار مي‏دهند. سارا راديك به واسطه آگاهي از خطرهاي تأييد بردگي يا تجليل از زجر، ‏نظريه «تفكر مادرانه»[ 23 ] را مطرح مي‏سازد و در مورد الحاق آن به حوزه روابط بين‏المللي به بحث مي‏پردازد. ويرجينيا هلد، ‏اصول اخلاقي فمينيستي[ 24 ] را مطرح مي‏سازد كه در آن پيوندي كه مشخصه خانواده‏هاي پساپدر سالارانه[ 25 ] است، ‏ممتاز شناخته مي‏شود. تفكر مادرانه سارا راديك، ‏تجسم بخش آرمانهايي چون «عشق دلسوزانه» است (به تبعيت از سيمون ويل و آيريش ماردوچ) كه از نظر او در سه وظيفه‏اي كه در مجموع مادري زن به عنوان يك عمل[ 26 ] تعيين مي‏كنند، ‏آشكارند. اين وظايف حفظ زندگي كودكان، ‏بزرگ كردن آنها و مقبول ساختن آنها براي جامعه‏اي است كه بزرگ‏تر از خانواده اصلي آنهاست.

          آرمان او جهاني صلح‏آميز است كه در آن صلح، ‏نتيجه دائمي فضائل حاصل از تفكر مادرانه است نه نتيجه ناپايدار حل تعارضي خصمانه به وسيله توافق دوجانبه.

          ويرجينيا هلد در اخلاقيان فمينيستي كه براي يك جامعه غير قراردادگرا[ 27 ] مطرح مي‏سازد، ‏مادري پساپدرسالارانه را در ميان بسياري الگوهاي ديگر، ‏از سلطه الگوهاي قرارداد گرايانه روابط انساني كه در اخلاق اروپايي جديد حاكم است، ‏خارج مي‏سازد. جنبه‏هايي از مادري و زندگي خانوادگي كه از نظر او براي اخلاق مهم هستند، ‏ماهيت عاطفي پيوند خانوادگي، ‏ويژگي ذاتي ارزش اين روابط، ‏(درست برخلاف ويژگي ابزاري روابط قراردادي) و همين‏طور ميزان غيرارادي بودن اين روابط است، ‏همه اين ويژگي‏ها ابعادي از روابط اجتماعي هستند كه با الگوهاي قراردادي به‏طور كامل به دست نمي‏آيند.

          اخلاق هم جنس‏گرايي زنانه كه توسط سارا هوگلند مطرح شده، ‏جايگزيني براي الگوي مادري است، ‏نوعي اخلاق مراقبت فميستي كه روابط ميان زنان هم جنس گرايي[ 28 ] را كه عمدتاً با خودشان و نه با مردان پيوند برقرار مي‏كنند، ‏ممتاز مي‏داند. او الگوهاي مادر و فرزندي را به نفع اخلاق ارتباط بزرگسالان انكار كرد، ‏چرا كه چنين روابطي نمونه مراقبت غير دوجانبه[ 29 ] است، ‏مشكلي كه در جوامع طرفدار تبعيض جنسي[ 30 ] ، ‏در روابط زنان با ساير بزرگسالان وجود دارد (كارد، ‏1991). اگر چه او زندگي اجتماعي زنان هم جنس گرا را با يكديگر را مورد توجه قرار مي‏دهد و الهام بخش كار او، ‏نياز به رفع تعارضي است كه سبب حفظ پيوندهاي هم جنس گرايانه و جامعه هم جنس گرايان زن گردد. جامعه مورد نظر او مفهوم جغرافيايي ندارد و او پاسخ به اين پرسش را كه آيا اين زنان بايد چنين اخلاقي را ارزشمند نيز بدانند، ‏به عهده ديگران مي‏گذارد. او همانند سارا راديك «خدمت كردن»[ 31 ] را به عنوان صورتي از مراقبت اخلاقي كه مامايي[ 32 ] نمونه از آن است مورد بررسي قرار داده، ‏آن را به عنوان جايگزيني براي گرايش كنترل اجتماعي[ 33 ] كه در اخلاق جديد مورد توجه است، ‏پيشنهاد مي‏كند. وي همانند ويرجينيا هُلد به شرايطي توجه مي‏كند كه ما انتخاب نكرده‏ايم‏اما مي‏توانيم در آنها دست به انتخابهاي مهمي بزنيم.

          طرفداران اخلاق مراقبت فمينيستي درباره ارزش عدالت[ 34 ] ، ‏حقوق[ 35 ] ، ‏انصاف[ 36 ] و سنتها[ 37 ] توافق ندارند، ‏مفاهيمي كه يادآور آنچه سيلابن حبيب به institutonsجاي آنكه آن را «ديگري خاص»[ 38 ] با روابط انساني خاص بنامد، ‏«ديگري عام»[ 39 ] ناميد (كيتي و ميوز، ‏1987). سارا هوگلند، ‏مفاهيم عدالت و حقوق را براي جامعه زنان هم جنس‏گرا مفيد نمي‏داند. نل نودينگز معتقد است كه در هر جامعه عدالت، ‏جانشين ضعيفي براي مراقبت است. ويرجينيا هلد عدالت را اجتناب‏ناپذير مي‏داند‏اما معتقد است كه بايد به وسيله مراقبت تكميل شود. جاينس ريموند، ‏سرگذشت دوستي‏هاي زنانه «مهر زنانه» را مورد تأمل قرار داده، ‏در مي‏يابد كه نهادهاي حمايت كننده،[ 40 ] پيوند زنانه را تسهيل مي‏كنند. همچنين ماريلين فردمن، ‏تصديق مي‏كند كه يكي ازمحدوديت‏هاي مفهوم اجتماعي خود ناتواني آن در بنيان نهادن يك ارتباط جهاني بي‏واسطه[ 41 ] است (كارد 1991)
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #35


            مشخصه عدالت آن است كه حداقل تا حدودي مستقل از انگيزه عامل است. همه كساني كه عدالت را انكار مي‏كنند فرض مشتركي دارند كه مراقبت، ‏درمان يا راه پيش‏گيري از خشونت[ 42 ] ، ‏خصومت[ 43 ] و فراموش شدگي[ 44 ] است. بعضي از داده‏هاي مربوط به مادري، ‏پرستاري و دوستي، ‏اين نظر را تأييد مي‏كنند؛ بعضي از اطلاعات مربوط به روابط غير هم جنس گرايانه و حتي روابط زنان با زنان به عنوان عاشقان يا در اصل مراقبان، ‏مشبه‏هايي در مورد آن ايجاد مي‏كند. اگر خشونت، ‏خصومت و فراموش شدگي را نيز تا حدودي مستقل از انگيزه‏ها معني كنيم، ‏ممكن است براي توجه كافي به آن‏ها، ‏به مفهومي همچون عدالت نياز پيدا كنيم، ‏بنابراين نظريه پردازاني همچون آيريش يانگ و پاتريشيا ويليامز، ‏در باب عدالت به يك نظريه غير نژاد پرستانه[ 45 ] نياز دارند كه از ديد كساني كه اندك عاطفه‏اي برايشان باقي مانده است مطرح شده باشد نه از منظري تبعيض‏آميز[ 46 ] . پاتريشيا ويليامز (1991)

            پس از تأمل بر روي قبض حساب فروش جد بزرگ مادري‏اش كه در سن يازده سالگي توسط مالك سفيد پوستش باردار شده بود، ‏دريافت كه صداي حق «به نحو مطبوعي قدرت بخش»[ 47 ] است. آيريش يانگ (1990) در جستجوي نظريه‏اي در باب عدالت است كه همانند نظريات جديد بر موضوعات توزيعي[ 48 ] تمركز نيافته باشد بلكه به موضوعاتي همچون تصميم‏گيري، ‏تقسيم كار و فرهنگ، ‏توجه كرده سلطه‏گري و ظلم را عين بي‏عدالتي بداند نه اينكه آن را صرفاً نوعي بي‏انصافي در نظام‏هاي سياسي و حقوقي لحاظ كند.

            ماريا لوگونز، ‏تكثير گرايي فرهنگي[ 49 ] را محور نظريه‏پردازي‏هاي خود قرار داده، ‏مفهوم «جهان گردي»[ 50 ] را كه به حل و فصل روابط مراقبت و عدالت كمك مي‏كند مطرح مي‏سازد. جهان گردي يك تغيير پذيري عمدي است كه اعضاء اقليت[ 51 ] يك جامعه ظالمانه، ‏خود به خود آن را آموخته‏اند، ‏نوعي تغيير ادراكي[ 52 ] و عاطفي[ 53 ] در ساختار زندگي [عبور] از ساختاري كه در آن شخص از بسياري افراد ديگر را بيگانه و خود را در وطن حس مي‏كند، ‏به ساختار ديگري آن در آن، ‏بيگانگان قبلي را در وطن مي‏داند و ممكن است خود را بيگانه احساس كند. ماريا لوگونز در مي‏يابد كه جهان گردي، ‏درمان تكبري[ 54 ] است كه مانع محبت و عدالت است و به همين دليل به حمايت از فعال ساختن نوعي جهان گردي با نشاط و بدون زحمت مي‏پردازد. او گزارشي از مسافرت خود به جهان مادرش ارائه كرده، ‏توضيح مي‏دهد كه تا پيش از وارد شدن به اين جهان، ‏نمي‏توانسته مادرش را دوست بدارد.

            ديدگاه‏هاي فمينيستي مربوط به عدالت در اخلاق زيست محيطي فمينيستي[ 55 ] (يا اخلاق زيست‏

            پزشكي)[ 56 ] رسوخ كرده‏اند، ‏تصورات فمينيستي مربوط به مراقبت نيز بر فمينيسم بومي[ 57 ] (فمينيسم بوم شناختي)[ 58 ] حكم فرما هستند. سوزان شروين دريافت كه اخلاق زيستي پيش فمينيستي[ 59 ] ، ‏ سؤالاتي درباره عدالت مطرح نموده و حق دسترسي به نظام مراقبت بهداشتي سنتي را مورد توجه قرار داده است‏اما از نيت سوء اين نظامها غافل بوده است. نظامهايي كه پاسخگوي نيازهايي بودند كه نظام اجتماعي ظالمانه براي گروههاي بسياري از زنان ايجاد كرده بود، ‏زناني كه از همسران خود كتك خورده بودند يا به خاطر رشد اعتياد و يا فقدان خوراك مغذي كافي در معرض خطر بودند. جان ريموند توجه آزادي خواهي توليد مثلي[ 60 ] را بر مسأله انتخاب مورد چالش قرار داده، ‏معتقد است كه حاميان و طرفداران توليد مثل فني و قراردادي، ‏حقوق توليد مثلي زنان را تضعيف مي‏كنند. هر دوي آنها مسأله معروف به نيابت[ 61 ] (حاملگي قراردادي[ 62 ] ) و فن‏آوري‏هاي توليد مثلي جديد (اِن. آر، ‏تي[ 63 ] ) را به ويژه در لقاح آزمايشگاهي[ 64 ] (آي، ‏وي، ‏اف[ 65 ] ؛ «بچه‏هاي آزمايشگاهي[ 66 ] ») (نگاه كنيد به مقاله ژنتيك و فن‏آوري‏هاي باروري) مورد نقد قرار مي‏دهند و در خلال آنها به موضوعات ديگري مي‏پردازند كه از تنش پيش از قاعدگي و ساختار پزشكي هم جنس‏گرايي تا قاچاق بين‏المللي بافت جنيني و همين‏طور قاچاق زنان و كودكان براي عمل پيوند، ‏وسعت دارد.

            فمينيسم بومي به اخلاق زيستي كل‏نگر[ 67 ] ملحق مي‏شود كه نوعي حساسيت فمينيستي نسبت به تشابهاتي است كه بين تعدي به زنان و تعدي به حيوانات و محيط طبيعي وجود دارد. گياه خواري[ 68 ] كه كارول آدامز با شدت تمام از آن دفاع مي‏كند، ‏عيني‏ترين موضوعي است كه به طور گسترده مورد بحث قرار گرفته است. (به مقاله نوع گرايي مراجعه كنيد). از جهات ديگر، ‏فمينيسم بومي بسيار انتزاعي‏تر از اخلاق زيستي فمينيستي است چرا كه حيطه موضوعات مورد بررسي آن از شخص (يا شئ) اخلاقاً قابل توجه[ 69 ] تا بررسي‏امكان دوگانگي‏هاي فلسفي سنتي[ 70 ] مثل دوگانگي عقل و احساس (يا عاطفه، ‏ذهن و ماده، ‏فرهنگ و طبيعت، ‏گسترده شده است. كارن وارن «منطق استيلا»[ 71 ] را مطرح مي‏سازد كه در تعدي به زنان و طبيعت مشترك است. وال پلام وود، ‏صورتهاي اصلي عقل گرايي[ 72 ] را نقد كرده، ‏استدلال مي‏كند كه دوگانگي‏هاي فلسفي، ‏به اين دليل مورد حمايت قرار گرفته‏اند كه وابستگي بشر به طبيعت و وابستگي به مردان به زنان، ‏مورد تأييد قرار نگيرد.[هم‏چنين به مقاله: فمينيسم و فلسفه، ‏مراجعه نمائيد] 72
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #36
              هژموني زنان در چالش دست*آمدهاي فمينيسم



              مي خواهيم جامعه زنان بداند و ببيند كه كدام يك از برخورداري*هاي مردان، ناشي از بعد جنسيتي كه متفاوت بين زن و مرد است، مي**باشد كه در اين صورت بايد برخورداري*هاي زنان، متفاوت از مردان باشد؛ زيرا كليه حقوقي كه منشأ آن تفاوت*هاي جنس و جنسيتي است، مولّد «حق متفاوت بودن» است؛ مثل حق مادري و همسري و زنانگي كه لازم است «حق متفاوت بودن» در تمام حقوق فردي، اجتماعي، اقتصادي و... كه به اين حوزه برمي*گردد، حفظ شود.


              امروزه موضوع زنان در سطح جهاني به يك هژموني غيرقابل انكار تبديل شده است، به طوري كه ديگر مجالي براي كشورها باقي نمي*ماند تا به دور از نقد، در حاشيه امن «عدم وارسي وضعيت زنان» قرار گيرند. اگرچه هر موضوعي وقتي با مولفه*هاي قدرت مواجه مي*شود، نمي*تواند از تأثير كاهنده يا فزاينده قدرت و سياست*هاي مربوط به آن در امان بماند؛ چنانكه در همين موضوع زنان مردم دنيا بارها شاهد برخورد دوگانه قدرت*ها با موضوع واحد بوده*اند؛ براي مثال در كشوري همانند عربستان سعودي هرگز فضاي غيرحقوق بشري زنان آن جامعه نقد نمي*شود و در نتيجه، شرايط بسته زنان به بركت شيرهاي باز نفت، مورد طرح و طعن قرار نمي*گيرد و ديده*بان*هاي معذور و معزول! آژانس*هاي بين*المللي از مشاهدات آزاردهنده، متاثر نمي*گردند تا جايي*كه در گزارش*هاي آنان از اعتراض بديهي زنان سعودي كه بايد به جاي رانندگي، راننده*داري كنند- يعني غير از هزينه فردي و اجتماعي كه بالغ بر دوازده ميليارد دلار در سال است، بايد با تبعات فرهنگي آزاردهنده*اي مثل ساعت*ها تنها بودن با راننده*هاي خود در انجام امور شخصي همراه باشند- خبري شنيده نمي*شود، به هر حال سياست يك بام و دو هواي غرب بسيار فراتر از اين گونه حقوق پايمال شده است.

              در هر حال ما در كشور خود بنابر باورهاي پيش*برنده و بالنده*اي كه در حوزه زنان مبني بر تحقق عدالت داريم بايد بر آن باشيم كه در درجه اول نسبت به زنان يك نگاه انساني- فردي- شهروندي، بدون هيچ نسبتي با نقش*هاي ايشان داشته باشيم. به زنان به عنوان يك انسان، يك نفر از آحاد جامعه بنگريم و بدانيم آن*قدر اين بعد انساني حائز اهميت است كه براي بزرگتر كردن*اش لازم نيست مثلاً بگوئيم كه زنان چون سازنده نيمه ديگر جامعه هستند، پس خيلي مهم*اند يا لازم نيست بگوييم كه زنان چون نسل فرداي جامعه را مي*سازند، پس داراي اهميت*اند يا زنان چون شيران نر* مي*زايند و مردان ميدان مي*پرورانند، پس چنين و چنان*اند يا هر مرد موفقي را ديديد، چون در كنارش يك زن موثر بوده پس اين دليل اهميت زنان است... و در نهايت با طرح اين*گونه مطالب معلوم كنيم كه «زن» موضوع قابل پرداختي! است. اما قصد ما در ضرورت پرداختن به زن، بيان نسبت*ها و ورود به آن*ها نيست. ما اعتقاد نداريم كه زن را با نسبت*ها بزرگ نمائيم تا توجه جامعه و ترحم دانه درشت*هاي آن را برانگيزانيم، زيرا به مدد آموزه*هاي مكتب اسلام يادگرفته*ايم كه حيثيت زن و قابليت انساني او، عين اهميت و عظمت است و اين موضوع چيز كمي نيست كه از جايي ديگر برايش از قِبَلِ نسبت*هاي عاريه*اي[II] بزرگي قرض نماييم؛ بلكه معتقديم اگر بزرگي*هايي در آن نسبت*ها هست، كه هست، منشاء آنها همان حيثيت انساني و قابليت زن بودن است. چنانكه در عالي*ترين وجه اين ماجرا، يعني تحت كساء كريمانه پيامبر (ص) همه با يك زن تعريف مي*شوند؛ همه با نسبتي كه با يك زن مي*يابند بازخواني مي*شوند. در آنجا «مُعِّرف» زن است و «مُعَّرف» مردان و كيست كه نداند معِّرف از معَّرف اجلّ و اعرف و شناساتر است؛ فلذا مي*خواهيم از زن نه با هيچ نسبتي كه دخترِ كيست؟ مادر چه كساني است و همسر چه كسي؟ بلكه فقط با نگاه به حيثيت انساني خودش به عنوان يك زن سخن بگوييم و در اين رصد موضوع ما زن بما هو زن، است و موضع ما جستجوي عدالت، تحقق اين موضع براي آن موضوع؛ يعني برون رفت از همه مشكلات و اشكالاتي كه بر سر راه زنان ريخته است؛ يعني كاربست آموزه*هاي ديني براي اداره دنيايي كه در آن مي*زي*ايم؛ يعني روي آورد علمي وعملي به فرهنگ ديني و دروني جامعه خود تا بتوانيم خستگي و دلزدگي از شعارهاي گوش*نواز و دل*خراش فمينيست*ها كه انواع بدليجات فرهنگي مدرنيته را با مارك دفاع از زن، عرضه مي*نمايند، بيان كنيم تا بتوانيم در اين جستجو آمار گزنده و آثار گدازنده آن را از پريشاني خانواده*ها تا رنج و خستگي زنان و سرگرداني بچه*ها بيان كنيم. مي*خواهيم روح مرد محورانه شعارهاي فمينيستي را كه در پي متقاعدسازي زنان براي ترك عمدي حيثيت زن بودن است، آشكار نماييم. مي*خواهيم جامعه زنان - بر اثر رشد نه ربايش تبليغاتي- بداند و ببيند كه كدام يك از برخورداري*هاي مردان، ناشي از بعد انساني كه مشترك بين زن و مرد است، مي**باشد كه در اين صورت بايد اين برخورداري*ها به طور مساوي شامل حال زنان هم بشود؛ زيرا كليه حقوقي كه منشأ آن اتحاد انساني زن و مرد است، مولّد «حق مساوي بودن» است؛ مثل حق حيات، حق عقيده، حق آموزش، حق انتخاب، حق مالكيت، حق سلامت، حق رشد و...؛ همچنين مي خواهيم جامعه زنان بداند و ببيند كه كدام يك از برخورداري*هاي مردان، ناشي از بعد جنسيتي كه متفاوت بين زن و مرد است، مي**باشد كه در اين صورت بايد برخورداري*هاي زنان، متفاوت از مردان باشد؛ زيرا كليه حقوقي كه منشأ آن تفاوت*هاي جنس و جنسيتي است، مولّد «حق متفاوت بودن» است؛ مثل حق مادري و همسري و زنانگي كه لازم است «حق متفاوت بودن» در تمام حقوق فردي، اجتماعي، اقتصادي و... كه به اين حوزه برمي*گردد، حفظ شود و حتي در تمام مقررات استخدامي، ارزشيابي و ارتقاء شغلي، مرخصي*، بازنشستگي، تأمين بهداشت و سلامت و همچنين تأمين آينده اجتماعي و اقتصادي زنان غيرشاغل و تأمين نياز زنان در بيماري*هاي صعب العلاج و ساير مشكلات چون طلاق، بي*سرپرستي، بد سرپرستي و... جاري و ساري گردد.

              ما بايد در جامعه خودمان براي دستيابي زنان به حقي كه آرمان*ها و اعتقادات ديني*شان براي آنها رقم زده، به دور از تنگ نظري علمي و تن*آسايي عملي، سخت*كوشي نماييم و بدانيم كمترين كوتاهي در اين حوزه، زمينة افراط و تفريط را فراهم مي*آورد؛ چنان*كه مي*بينيم گاه افراط در حضور اجتماعي به گونه*اي جريان مي*يابد كه فراموشي خود و فروپاشي خانواده عايد مي*شود و گاه نيز *چنان در خانواده محوري تفريط مي*شود كه فقط توجه به زن با عنوان خانواده مشروعيت پيدا مي*كند و حضور اجتماعي كاملاً ناديده گرفته مي*شود، صد البته هر دو وجه اين ماجرا جاهلانه است كه امام علي (ع) فرمود: «نديدم جاهل را مگر آن*كه يا در حال افراط است يا در حال تفريط» و آشكارا پيداست كه تداوم اين رويه*ها، حاصلي جز تنومند كردن جريان*هاي فمينيستي ندارد؛ در حالي كه در نگاه «اصولي - اعتدالي»، نگاه مبتني بر دكترين حضرت امام (ره) و رهبر معظم انقلاب است كه هم به حضور اجتماعي زنان حساس و علاقه*مند است و هم به حفظ كيان خانواده و نقش*آفريني طراز زنان، در اين نگاه حضور زنان بايد در اجتماع «جدي و كارآمد» باشد، بايد در مقدرات اساسي مملكت دخالت- نه حمايت- داشته باشد و همچنين همزمان به بنيان*ها و حفظ كيان خانواده متوجه و حساس باشد. در نگاه اصولي- اعتدالي، خانواده عالي*ترين نهاد طبيعي، انساني و الهي*ست؛ در اين سه وجه، وجهه طبيعي بودنش در انطباق با تكوين و انساني بودنش در انطباق با فطرت و الهي بودنش در انطباق با شريعت است.

              در پرتو چنين نگاهي* است كه مي*توان با انديشه*ورزي، گفتگو و مفاهمه َاشكال افكار يكديگر را ديد و اِشكال وارد بر آن را اصلاح نمود، تا همگرايي نظري و همكاري عملي نزديك و نزديك*تر شد. ولي متأسفانه بايد گفت كه امروز نظريه*پردازي در حوزه زنان به دلايل مختلفي مثل تنگ*نظري علمي و تن*آسايي عملي و فقدان يك انديش*وارگي نظامند، بسيار كم و كال است. ما براي نظريه*پردازي نيازمندِ استخراج بايسته*هاي اصولي- اعتدالي در حوزه زنان هستيم؛ خاصّه آنكه مباني اين نظريه*پردازي در قرآن و سنت و سيره وجود دارد و علاوه بر آن با لحاظ دو عنصر مهم در اجتهاد يعني زمان و مكان، كاري شدني، لازم و با بركت است.

              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #37

                ما علاوه بر پاسخ*گويي به نياز امروز جامعه، نسبت به نياز فرداهاي جامعه كه از نسل اول و دوم و بلكه سوم انقلاب، دور افتاده*اند، نيز مسئوليم و اگر همين نظريه*پردازي*هاي اصولي- اعتدالي تبيين و تقرير يابد، آيندگان را هم در موضوع زنان، راهبري خواهد نمود و خطوط مسطور، حقيقت مستور را بازگشايي خواهد كرد و پرداختن به اين ضرورت*ها تا كريمة «ن و القلم و ما يسطرون» شان يافته و مورد سوگند الهي قرار گرفته است. به هر حال در روزگار ما كه بسامد متوالي آراء و افكار در حوزه زنان است، موضوع نظريه*پردازي در اين حوزه به طوري كه براساس آن بتوان به سوالات، ابهامات، شبهات و مشكلات پاسخ داد و راه*حل*هايي ارائه نمود، اگر چه يك موضوع جديد نيست اما، لزوم ورود به آن بسيار جدي است. چنانچه نگارنده نيز در شمارة پيشين فصلنامه، نظريه خود را تحت عنوان «كنوانسيون رفع كلية اشكال ظلم عليه زنان، يك ضرورت» و تفاوت* آن را با «كنوانسيون رفع كلية اشكال تبعيض عليه زنان» تحرير نمودم، به اميد آنكه فرهيختگان و دلسوختگان جهان اسلام، مبتني بر بايسته*هاي روشني كه اين جهان*بيني دارد، بتوانند. نظام «عدالت فراجنسيتي» را در حوزة «حق مساوي بودن» و نظام «عدالت جنسيتي» را در حوزه «حق متفاوت بودن» طراحي نمايند.

                اين اتفاق مبارك، در فضايي كه فمينيست*ها مشغول عقب*نشيني تئوريك و مسئول ناكامي پراتيك آموزه*هاي خود هستند، بسيار مغتنم و اثر*بخش است، اگرچه فمينيست*ها از اين جزر و مدهاي تئوريكي و پراتيكي، به عنوان يك امتياز كه حاكي از قابليت انعطاف براي ماندگاري است، ياد مي*كنند. همچنان كه از چسبندگي تئوريك فمينيسم به نظام*هاي فكري كه خبر از عدم نظام فكري و فقدان انديشوارگي مي*دهد، به عنوان يك امتياز ياد مي*كنند؛ زيرا امكان معيّت و همراهي با انواع ديدگاه*هاي مختلف از چپ راديكال تا راست ليبرال را فراهم نموده است. همچنان*كه از آزمون*ها و خطاهاي متعدد در ارائه نسخه*ها به عنوان «بازتعريف و نوزايي» ياد مي*كنند و باز همچنان*كه از سكوت و حمايت*هاي معني*دار خود از نظام سرمايه*داري، عليرغم انبوه اجحاف*هايي كه بر زنان رواداشته*اند، با نام آزادي و پاسداشت آن ياد مي*كنند يا از ستيز بي*پايان با مردان در لايه*هاي ظاهري گفتمان فمينيسم و علاقمندي شديد به مرد شدن، در لايه*هاي باطني آن، با عنوان مبارزه با تبعيض ياد مي*كنند و در نهايت هم از افول خانواده و افت كاركرد آن، به عنوان عوارض قطعي دورة گذار از سنت به مدرنيته ياد مي*كنند و حتي در همين رابطه از بچه*ها، كه هديه*هاي الهي براي خوشي والدين*اند، به عنوان مزاحم خوشي والدين ياد مي*كنند، همه اينها مباحث مهمي است كه مي*بايست همراه با طرح مباني پنجگانه فمينيسم اعم از آزادي، برابري، تجربه*گرايي، فردمحوري و عمل*گرايي، در قالب تحليل و تطبيق و ارائه راهكار، واكاوي شود تا در حوزه نظري «حجم اشكالات» و در حوزه عملي «هجوم مشكلات» نمايانده شود.

                به همين دليل است كه ما گردانندگان كتاب زنان بر آن شديم تا فصلنامه «كتاب زنان» را آن*هم طي پنج شماره با محوريت فمينيسم، تهيه و توليد نمائيم در اين پنج شماره سوالات، تعارضات و شبهات بسياري را در سه عرصه مباني و معارف، فقه و حقوق و سياسي و اجتماعي مورد بررسي قرار داديم و تلاش نموديم تا در فضاي تطبيقي ـ تحليلي ضمن بررسي نظرگاه*هاي فمينيستي به كاركردهاي موجود آن نيز در جوامع غربي پرداخته و با زبان آمار و آثار، ابعاد آن را تبيين نماييم تا خواننده دانشور كتاب زنان كه علاقمند به روي*آورد علمي در موضوعات مختلف است، خود دريابد كه فمينيست*ها چرا و چگونه تبليغ مي*كنند كه نياز مرد به زن، مثل نياز ماهي به آب است و نياز زن به مرد مثل نياز ماهي به دوچرخه! اما چرا در عمل با ارزان و آسان نمودن، انواع لذت*ها و معيت*هاي نامشروع، عملاً زنان را سيّاره نموده تا بر مدار نياز مردان آن*هم با ابتذال تمام، بگردند! و به صاحبان سود و سرمايه چراغ سبز نشان مي*دهند تا آنها بدون هيچ مزاحمتي به ناديده گرفتن حرمت زن و لهيده كردن حيثيت او مشغول شوند.

                فمينيست*ها چرا و چگونه خانواده را كه يك جامعه كوچك با پيوندهاي بزرگ است به اجتماعي وامي*نهند كه يك خانواده بزرگ با پيوندهاي كوچك است.

                فمينيست*ها چرا و گونه به زنان القا مي*كنند كه حسرت*زده به مردان نگاه كنند تا جائي*كه حاضر شوند حيثيت زن بودن خود را زير پا بگذارند و حتي اين حسرت*ها را به نقش*هاي طبيعي*شان هم بكشانند.

                فمينيست*ها چرا و چگونه زمينه برپايي طوفان اجتماعي را با شايع كردن روح تفرّد و فردگرايي و احمقانه دانستن*گذشت و فداكاري، در برابر نهاد خانواده فراهم مي*كنند.

                فمينيسمت*ها چرا و چگونه به يك دسته از مادران مي*قبولانند كه به هر نحوي كه شده بچه*هايشان را رها كنند تا دسته ديگري از زنان كه آنها هم بچه*هايشان را رها كرده*اند اين بار با نام اشتغال، بيايند و به اين*ها خدمت كنند!

                فمينيست*ها چرا و چگونه خانواده*ها را متقاعد مي*كنند تا تربيت فرزندان را كه بر اساس «عاطفه و مسئوليت» بر عهده*شان مي**باشد به شركت*هاي تجاري و چندرسانه*اي بسپارند تا بر اساس «قرارداد و منفعت» ذهن و رفتار فرزندان را مديريت كنند.

                بدون شك امروز تناقضات و تعارضات آشكاري در نظر و عمل فمينيست*ها وجود دارد كه سبب شده، منتقدان بسياري در جهان در برابر ايشان برانگيخته، شود كه اين نيز خود از جمله چالش*هاي جدي فراروي فمينيست*ها مي*باشد كه در كنار چالش كاركردها و نتايج، با آن مواجه* و بلكه در آن گرفتارند؛ اما با اين حال بايد بگوييم كه ما با طرح ناكامي*ها و ناكارآمدي* فمينيست*ها در پي آن نبوده و نيستيم كه مشكلات زنان جامعه خود را نبينيم و براي رديابي خطاهاي خود كاري نكنيم ما معتقديم كه حقيقتاً بايد به دور از «تنگ*نظري علمي و تن*آسايي عملي» به نقد و تحليل وضع موجود زن در جامعه خود بپردازيم و با ترسيم وضع مطلوب كه به يقين وضع منطبق بر آموزه*هاي ديني و آرمان*هاي انقلاب است، اعتراض خود را بر سر «ظلم*ها و ضعف*ها» نه نجواگرانه كه با فرياد و روشني صلابت مطرح نمائيم تا با ايجاد روح همدلي در جامعه زنان، به ويژه در قشر نخبه و اليت جامعه، كمك كنيم تا به قوت و بصيرت بيشتر دست يابند؛ زيرا معتقديم اگرچه تشكيلات زنان در جامعه* ما، «ضعيف» نيستند اما «مستضعف» هستند، يعني گرفتار عواملي هستند كه نمي*گذارند قوُت و قوّت يابند و بايد كمك كرد اين عوامل بازدارنده و كاهنده كه عبارتند از:

                الف: عدم ملاك قراردادن دكترين رهبري انقلاب در حوزة زنان؛
                ب: عدم باور توانمندي*ها و كارآمدي زنان در حوزه*هاي مختلف؛
                ج: عدم شجاعت لازم كه ناشي از كاستي بصيرت و اخلاص مي*باشد؛
                د: تحميل سليقه*هاي افراطي و تفريطي بر روند مديريت فكري زنان؛
                هـ : عدم همگرايي لازم در مجامع و متوليان زنان. همه اين*ها در مجموع باعث استضعاف تشكيلات زنان مي*گردد كه مي*بايست با رفع چالش*هاي برشمرده، راه پيشرفت زنان را بدون اتكا به پرسش*هاي تحميلي غرب و پاسخ**هاي وارداتي آنان، بر اساس باورها و ارزش*هاي ملي و ديني جامعه*اي كه مفتخر به شش هزار سال تاريخ و تمدن توحيدي و هزار و چهارصد سال تمدن درخشان اسلامي است، فراهم نمائيم. بايد راه پيشرفت و ترقي زنان را تا رسيدن به ايران سند چشم*انداز، كه ايران آباد، آزاد، دانامحور، ارزش مدار و مستقل است، با شتاب هر چه تمام*تر و با مشي هر چه صحيح*تر، طي نمائيم. ان *شاء الله
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #38
                  چالش فمينيسم با مادري)



                  در اين مقاله موضوعات، چالش*ها و محدوديت*ها در باب مادري مورد نقد و بررسي قرار گرفته است و نويسنده ضمن تأكيد بر اين مطلب كه مادري امري صرفاً بيولوژيكي نيست، بلكه مقوله*اي اجتماعي است؛ سعي دارد كه تحليل*هاي جامعه*شناختي خود را در يك زمينه سياست*گزاري تفسير كند.


                  چكيده:

                  براي مدت*هاي طولاني بحث در مورد موضوعاتي كه زنان و نقش*هاي آن*ها را در جامعه متأثر مي*سازد، تحت تسلط افراطيون سنتي و راديكال*ها بوده است. در اين مباحث گروهي از فمينيست*هاي راديكال «سركوب زنان» را به موضوع مادري ربط داده و ادعا نموده*اند كه رايج*ترين موانع بر سر راه زنان به واسطه بيولوژي توليد مثل ايجاد شده است. تندروهاي سنتي نيز غالباً با تأكيد بر راه*هاي غيرواقعي زنان را محدود به نقش*هاي سنتي اعم از خانه*داري و بچه*داري مي*نمودند. فمينيست*هاي تندرو و سنتي هر دو به زنان امروزي خيانت كرده*اند، آن*ها با قراردادن زنان در يك موقعيت محدود و تنگ ايدئولوژيكي نشان دادند كه از مسائل زن امروزي غافلند و با آن فرسنگ*ها فاصله دارند. در اين مقاله موضوعات، چالش*ها و محدوديت*ها در باب مادري مورد نقد و بررسي قرار گرفته است و نويسنده ضمن تأكيد بر اين مطلب كه مادري امري صرفاً بيولوژيكي نيست، بلكه مقوله*اي اجتماعي است؛ سعي دارد كه تحليل*هاي جامعه*شناختي خود را در يك زمينه سياست*گزاري تفسير كند و به اين نتيجه برسد كه چگونه سياست*گزاران اجتماعي مي*توانند شرايط مادران را با توجه به تجربه*هاي خاصي كه از زندگي دارند، بهبود بخشند.

                  واژگان كليدي:مادري، فمينيسم راديكال، بيولوژي توليد مثل، خانه*داري، فمينيسم ليبرال، نقش سنتي، زنانگي، سركوب زنان.

                  «مادري» معمولاً به مفهوم توجه و مراقبت از كودكان، ارضاي نيازهاي مادي، عاطفي، رواني و احساس مسئوليت در قبال آن*ها و همچنين برقراري مناسباتي است كه نيازهاي آن*ها را برآورده مي*كند. (cf., Adams, 1990) و «مادر» به يك نوع از بودن انساني، الزامات بيولوژيكي يا زنانگي اطلاق مي*شود. در ديدگاه تعيّني بيولوژيكي، مادر بـودن را سـرنوشت طبيعي و بيـولوژيكي زنـان مي*داننـد، در چنيـن رويكردي رفتـار مـادري كـاركرد غريـزه مـادري اسـت و در طبيـعت و بيـولوژي انسـاني ريشـه دارد. (cf., Chodorow, 197 اما در رويكردهاي معاصر نسبت به جنسيت، مادري، نمودي از ارتباطات است كه در فضاي تاريخي، اجتماعي، اقتصادي و حتي نژادي قابل تغيير مي*باشد. (cf., Glenn, 1994) براي مثال در ميان خانواده*هاي آفريقايي- آمريكايي، مادر بيولوژيكي، نقش مادري خود را با ساير زنان خانوادة خود سهيم مي*كند و مادري، بعدي خانوادگي و جامعه*اي دارد و كودكان فقط متعلق به والدين بيولوژيك خود نيستند، آن*ها متعلق به طايفه هستند. بنابراين مادري به عنوان يك تجربه ساخت*يافته و يك واقعيت زنده است. نمود مادر/ مادري در سال*هاي 1960 و 1970 در غرب تغيير كرده است و با موضوعات متنوعي چون كار زنان، تحصيلات دوران كودكي، ساخت*هاي اجتماعي، اقتصادي و نژادي و... گره خورده است. حتي تغييرات تاريخي- فرهنگي كه در سال*هاي 1990-1960 در ساخت پدر/ پدري ايجاد شده است، در فهم و تحليل مسأله مادري مهم است. (cf., Keary, 2000) در بررسي موضوع مادري بازگويي بعضي از مسائل مستند از اهميت خاصي برخوردار است. براي مثال زنان در زمان گذشته در سنين جواني ازدواج مي*كردند و در بيشتر مواقع دختران به حدي جوان بودند كه اولين عادت ماهانه خود را در خانه شوهران خود تجربه مي*كردند و پس از يك سال ازدواج، اولين بچه خود را به دنيا مي*آوردند و به فاصله يك الي دو سال، فرزند ديگر و... داستان ادامه پيدا مي*كرد، مادري و خانه*داري كار تمام وقت زنان بود و اين سرنوشت مشترك اكثريت زنان بود. ازدواج و مادري براي زنان طبيعي*ترين امر محسوب مي*شد و زناني كه به هر دليل ازدواج نمي*كردند يا بچه*دار نمي*شدند، برچسب غيرعادي و غيرطبيعي مي*خوردند و به راحتي از چشم مي*افتادند و در بسياري از موارد با زن ديگري جايگزين مي*شدند، زيرا اين گونه تصور مي*گرديد كه مادري نتيجه طبيعي بعد از ازدواج است. در زمان*هاي گذشته انتخاب همسر، ازدواج يا تجرد، بارداري يا جلوگيري از حاملگي به هيچ*وجه به اراده زنان بستگي نداشت، بلكه همه يك پروسه طبيعي محسوب مي*گرديد.

                  امروزه داستان تا حدود زيادي تغيير كرده است. دختران امروزي با حق انتخاب*هاي متفاوت و شيوه*هاي زندگي متعددي روبرو هستند. به عنوان يك زن مي*توانند تصميم بگيرند كه مادر بشوند يا نشوند. نوآوري*هاي پزشكي و تكنولوژيكي نيز بسياري از ارتباطات را تغيير داده است. علي*رغم همة اين تغييرات هنوز فرهنگ عامه و نمود تاريخي و غالب زنانگي «نگراني*هايي را به اين ايده كه زنان مادر شدن را كنار بگذارند، متصل مي*سازد و چنين زناني برچسب خودخواه مي*خورند». (Kaplan, 1992:193)

                  امروزه نمودهاي مادر/ مادري بسيار متنوع و پيچيده هستند و بر اساس شرايط اجتماعي، خانوادگي، قومي، تاريخي و حتي طبقاتي معاني متفاوتي را به خود مي*گيرد، به طوري كه در مورد الگوهاي مادري مي*توان به دسته*بندي*هاي مختلفي رسيد، مانند مادر بيولوژيكي، مادر پرورش*دهنده، مادري كه از بچه نگهداري مي*كند، شبه مادر، مادرخوانده، مادر رضاعي و حتي دختر مادر يعني دختري كه از مادرش نگهداري مي*كند. علي*رغم تغييرات زيادي كه در طي سال*هاي مختلف صورت گرفته مي*توان زنان را با توجه به مسئله مادري به دو دسته تقسيم كرد:



                  1- مادراني كه از بچه*هاي خود مراقبت مي*كنند و به آنها وابسته*اند.



                  2ـ كساني كه پول مي*گيرند و از بچه*ها نگهداري مي*كنن
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #39

                    بعد از سال1980 بسياري از زنان جذب بازار كار شدند و نگهداري از بچه*هاي خود را به ساير زناني واگذار كردند كه آنها نيز به دنبال كار مي*گشتند. تحت تأثير اين امر، موضوع اشتغال زنان و تأثير آن بر زندگي كودكان مطرح شد و مطالعات بسياري از منظر جامعه*شناسان و روان*شناسان انجام گرفت كه گاه نتايج متضادي نيز دربرداشته است. بعضي از مطالعات نشان مي*دهد كه كودك تا سن 12 ماهگي وابستگي كمتري به مادر دارد و اين وابستگي از اهميت كمتري برخوردار است، در حالي*كه بعضي ديگر از تحقيقات نتيجه عكس را نشان مي*دهد و از اهميت نقش مادر و وابستگي بچه به مادر در اين سنين بحث مي*كند. (cf., Belsky and Nezworski, 198 اگرچه بحث در مورد اين موضوع از اهميت خاصي برخوردار است، اما در قالب اين مقاله نمي*گنجد. ليكن مي*توان ادعا نمود كه با جذب زنان در بازار كار روزبه*روز بر تعداد زناني افزوده مي*شود كه در دسته دوم قرار مي*گيرند. اين روند، عملكرد، سنت و دانش مادر/ مادري را دوباره تعريف مي*كند و نظريه*پردازي*هاي متعددي را شكل مي*دهد كه در ذيل به بعضي از آنها اشاره مي*شود.

                    1) مادري، رويكردها و ديدگاه*ها
                    در طول سي*سال گذشته در تحقيقات جامعه*شناسي، بحث*هاي زيادي در مورد تسلط[i] و سركوب[ii] انجام شده است و عملكرد اجتماعي سركوب و تسلط به مسائل ديگري چون جنسيت[iii]، جنس[iv]، نژاد[v] و طبقه[vi] مرتبط گرديده است.

                    در اين تحقيقات عده*اي از نويسندگان سعي كرده*اند كه تفاوت*هاي جنسيتي در تجربيات، كنش*هاي متقابل و قدرت را تبيين كنند و در اين راستا به نظريه*هايي نيز دست يافته*اند.(cf., Anderson, 1997; Boulton, 1983; Abbot and Wallace, 1990)

                    از جمله*ي اين نظريه*ها مي*توان به نظريه*هاي سنتي و نظريه*هاي معاصر نسبت به جنسيت اشاره كرد. تئوري*هاي سنتي جنسيت بر روي نقش*هاي جنسيتي و تعيّنات بيولوژيكي تأكيد مي*كنند. (براي مثال Parsons, 1959) هسته*ي اصلي بحث در اين تئوري*ها اين است كه تفاوت ميان زنان و مردان، طبيعي و بيولوژيكي است و مادري يك نوع تفاوت بيولوژيكي است كه بين زن و مرد وجود دارد و رفتار مادري كاركرد غريزه مادري است كه ريشه در طبيعت و بيولوژي انساني دارد.

                    (cf., Tiger ; Fox ; Parsons Cited in Gannett, 1999)

                    و زنان بنابر نقش بيولوژيكي كه در توليد مثل دارند براي پرورش بچه*ها شايسته*ترند وحال آن*كه بيولوژي مردان، آنان را براي ايفاي نقش*هاي ابزاري كه مستلزم تأمين نيازهاي اقتصادي و پيوند با جهان خارج است، كاملاً شايسته مي*سازد.(cf., Parsons, 1955) اما بر طبق رويكردهاي معاصر نسبت به جنسيت، مادري يك نوع مقوله اجتماعي و متأثر از موقعيت محدود شده*ي زنان است.

                    در برخي از اين رويكردها ضمن اشاره به نظريات مردم*شناسان بيان مي*گردد كه چگونه تغيير در شرايط اجتماعي موجب تغيير در موقعيت زنان مي*شود. براي مثال در جوامع مبتني بر شكار و گردآوري دانه، زنان و مردان از نقش*هاي نسبتاً مساوي (اما متفاوت) برخوردار بوده*اند و اين وضعيت براي ميليون*ها سال ادامه داشت تا اين*كه گاوآهن كشف شد. زنان با كشف گاوآهن كار خود را به عنوان جمع*آوري كنندگان دانه از دست دادند و موقعيت مساوي آن*ها با مردان تغيير نمود. هلن فيشر[vii] مردم*شناس آمريكايي در كتاب آناتومي عشق مي*نويسد: «با معرفي گاوآهن كه قدرت بيشتري را مي*طلبيد، بيشتر كارهاي اساسي، مختص به مردان گرديد و زنان نقش*هاي باستاني و افتخارآميز خود را به عنوان جمع*آورندگان مستقل و تهيه*كنندگان شام شب از دست دادند.» (cf., Fisher, 1992)

                    برمبناي اين رويكرد، با تغيير استانداردهاي جنسيتي، زن ديگر ارزش چنداني نداشت و پرورش كودك مهمترين امر براي او فرض مي*شد. با انقلاب صنعتي نيز مردان به كارخانه*ها روانه شدند و زنان ترجيح دادند كه از فرزندان خود نگهداري كنند و مردان نيز موافق اين امر بودند، سپس اين امر بيش از هر زمان ديگر براي زنان مهم شد تا مردي را بيابند كه بتوانند به او تكيه كنند و بچه*هايشان را پرورش دهند. از سوي ديگر زنان تصور مي*كردند كه درگيري توأمان در كارهاي خانه و خارج از خانه فشار مضاعفي را بر آن*ها تحميل خواهد كرد، لذا كار در خانه را ترجيح دادند. برحسب تصادف در همين شرايط فمينيسم غربي نيز از بين زنان طبقه متوسط ظهور كرد، زناني كه در خانه*هاي شهري و در كنار بچه*هايشان زندگي مي*كردند، وقت كافي براي درگيري در مسائل و مباحث اجتماعي را پيدا مي*كردند و حال آن*كه زنان طبقه كارگر بيش از زنان طبقه متوسط كه نقش رهبري را برعهده گرفته بودند، حق داشتند كه از فشار مضاعف شكايت كنند، اما به هر تقدير آن*ها در حاشيه قرار گرفتند.

                    در 25 سـال گذشته بـا انتشـار كتـاب ريچ[viii] (1976) موضوع مادري مركز بحث*ها و تحقيقات فمينيستي قرار گرفت. اين كتاب مادري را به عنوان تجربه، از مادري به عنوان نهاد جدا مي*سازد. در نظر ريچ مادري به عنوان تجربه در بدن زن محصور است و تحت نظارت فرهنگ و زبان نيست و به طور مستقيم براي زنان قابل حصول است، اما مادري به عنوان نهاد اين اطمينان را حاصل مي*كند كه همه ظرفيت*ها و همه انسان*ها تحت كنترل مردان باشند. از همين رو به نظر وي در فرهنگ*هاي پدرسالارانه مادري و زنانگي در كنار هم در نظر گرفته مي*شوند و هويت مادري امري طبيعي تلقي مي*شود كه مساوي زنانگي مي*باشد. ريچ معتقد است كه اين دو معنا با هم مرتبط هستند، به صورتي كه يكي به شدت بر ديگري تحميل شده است و ديگري را مي*پوشاند. به هر حال فمينيست*ها از نقطه نظرات مختلف به اين موضوع نگاه كرده*اند كه در ادامه به آن مي*پردازيم.

                    2) فمينيسم و مادري
                    نظر فمينيست*ها در باب مادري را عمدتاً بايد در مباحث آنان پيرامون بيولوژي توليد مثل جستجو كرد كه در ادامه به طور مستقل به آن خواهيم پرداخت. اما موضوعات مربوط به مادري همواره براي فمينيست*ها موضوعات مشكلي بوده است، زيرا آنان را در ميان مجموعه*اي از بحث*هاي ايدئولوژيكي، بيولوژيكي و ساخت اجتماعي مادري گرفتار مي*سازد. (cf., Diquinzio, 1999) لذا به نظر مي*رسد كه بحث*هاي فمينيستي در مورد مادري با يك نوع تضاد و دوگانگي روبروست و موضوع مادري يكي از موضوعاتي است كه باعث انشعاب بين فمينيست*ها مي*گردد. براي مثال از يك طرف فمينيست*هاي كلاسيك را مشاهده مي*كنيم كه در مورد مظلوم واقع شدن زنان صحبت مي*كردند و به دنبال دنياي مطلوبي مي*گشتند كه در آن زنان خصوصاً مادران، نقش*هاي خاص و اساسي در پرورش بچه*هايشان داشته باشند. آن*ها براي حمايت از كودكان و مادران، ارائه شير مجاني به مادران، مرخصي استعلاجي براي زنان جهت نگهداري از بچه*هاي كوچكشان و... مبارزه مي*كردند و از طرف ديگر فمينيست*هاي جديد و عمدتاً راديكال با اتخاذ مواضع مختلف با مادري مخالفت مي*نمودند. به اعتقاد آن*ها بايد مادري انكار شود، زيرا براي زنان خطرناك است و آن*ها را در موقعيت*هاي پايين*تر از مردان قرار مي*دهد. اين دسته معتقدند كه پدرسالاري وظايفي را بر مادري تحميل كرده است و مادران را وادار مي*سازد كه پدرسالاري را در كودكان بازتوليد كنند و ارزش*هاي فرهنگ مسلط را به فرزندان خود منتقل نمايند و آن*ها را وادار مي*سازد تا با نقش*هاي جنسيتي همنوايي كنند تا سلسله مراتب موجود تداوم يابد.

                    (cf., Card, 1996 ; Power et al, 1994)

                    حمايت يا ضديت با مادري، نه تنها در سطح نظريه*پردازي، بلكه در سطح عمل نيز عواقب و نتايج دوگانه*اي را به بار آورده و منجر به تفاسير و برداشت*هاي متنوع و متضادي گرديده است. براي مثال در يك تقسيم*بندي ديگر مي*توان فمينيست*ها را به فمينيست*هاي طرفدار «تفاوت» و فمينيست*هاي طرفدار «تساوي» تقسيم كرد. فمينيست*هاي طرفدار تساوي مي*خواهند كه زنان و مردان در تحصيلات، كار، فضاهاي عملي و فرصت*هاي كاري حقوق مساوي داشته باشند، ولي حقوق مساوي در فضاهاي خصوصي چندان مورد توجه آن*ها نيست. آن*ها سعي مي*كنند كه اثر تفاوت*هاي جنسيتي را در روند قانونگذاري كم كنند تا به اهداف خود نايل شوند. از اين نقطه نظر مي*توان ادعا نمود كه فمينيست*هاي طرفدار تساوي، مسائل را براي زنان خصوصاً مادران مشكل*تر ساخته*اند. آن*ها نه تنها خانواده را به عنوان يك نهاد تحقير كرده*اند، بلكه ارزش مادري را حاشيه*اي و غيرمهم تلقي نموده*اند تا آن*جا كه افرادي چون گرينا[ix] معتقدند كه قانونگذاري در مورد حقوق مادري و زايمان در واقع تقويت كننده تصاوير سنتي از نقش*هاي جنسيتي و مادري است. براي مثال وي به اين مطلب اشاره مي*كند كه قوانين مربوط به زايمان به عنوان يك ابزار در قوانين اروپا و انگليس به كار رفته تا اهميت مسئوليت زنان را در زمان حاملگي نشان دهد و بر اين قضيه تأكيد كند كه وظيفه اصلي آن*ها بچه*آوري و مراقبت از آن*ها است. لذا اين گونه قوانين برقراركننده*ي تساوي بين زنان و مردان نيستند، چون در مورد مسئوليت مردان در قبال كودكان، حرفي يا قانوني گذاشته نمي*شود. (cf., Guerrina, 2001)

                    در واقع فمينيست*ها، استقلال، تساوي و موضوعات فارغ از جنسيت را به عنوان آزادي شخصي هدف قرار مي*دهند و با تأكيد بر تساوي، بدون در نظر گرفتن جنسيت، زحمات و اهميت كار زنان در دوران حاملگي، به دنيا آوردن فرزند، شيردادن و پرورش كودك را كاملاً ناديده مي*گيرند و حق زنان را ضايع مي*كنند. برخلاف اين دسته، فمينيست*هاي طرفدار تفاوت معتقدند كه زنان نيازهاي خاصي دارند و اين يك حقيقت بيولوژيك است كه فقط زنان مي*توانند بچه*دار شوند، لذا بايد مورد توجه و احترام قـرار گيرند؛ امـا عده*اي از فمينيست*هاي تنـدرو چـون فيرستون[x] (1970) تـا آنجا پيش مي*روند كه بيولوژي توليدمثل را موجب سركوب زنان مي*دانند. وي براي حمايت از ادعاي خود به نظريه مارلين فراي[xi] (1983) در مورد سركوب و نظريه ماركس[xii] در مورد حذف تسلط و سركوب متوسل مي*شود. مطابق نظريه مارلين فراي سركوب و تسلط يك سيستم سياسي- اجتماعي مي*باشد و طوري طراحي شده كه يك طبقه عامدانه بر طبقه ديگر تسلط داشته باشد و سيستم سركوبگر از موانعي استفاده مي*كند كه گروه زيردست را محدود مي*سازد. اين موانع مي*تواند در قالب هنجارها، قوانين، رويه*ها و عملكردهاي اجتماعي باشند و مانع توسعه و رشد افراد زيردست گردد. بنابراين تجاوز، خشـونت عليه زنـان، سـوء استفاده*هايي كـه در محيط*هاي خصـوصي نسبت بـه زنـان رخ مي*دهد و حتي هنجارهاي اجتماعي كه مادري را هدايت مي*كند، مانند موانعي است كه راه زنان را به سوي پيشرفت و توسعه سد مي*كند. اين موانع معمولاً سريع درك نمي*شود، ولي با دقت در سازمان*هاي جامعه، آن*ها را درك خواهيم كرد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #40

                      در نظر فيرستون و مارلين فراي، زن سركوب شده در جامعه مانند پرنده*اي است كه در قفس مي*باشد. اگر كسي قفس پرنده را از دور ببيند تعجب خواهد كرد كه چرا پرنده پرواز نمي*كند، اين بدان جهت است كه او سيم*هاي قفس را از دور نمي*بيند، اما از نزديك معلوم مي*شود كه اين سيم*ها به هم مرتبطند. فيرستون در اين موضوع نيز با ماركس مشترك است كه هر نوع و شكلي از سركوب ناعادلانه است و بايد روش*هايي را براي حذف آن*ها پيدا كرد؛ لذا وي درپي تبيين موانعي است كه زنان را محدود مي*كند. وي خشونت*هاي جنسي، محدوديت*هاي زنان در مقايسه با مردان، بچه*داري و پرورش بچه را بعضي از اين موانع مي*داند و ادعا مي*كند كه غالب*ترين و رايج*ترين موانع به واسطه بيولوژي توليدمثل ايجاد مي*شود. در نظر وي زنان به لحاظ بيولوژي توليدمثل ضعيف*تر از مردان هستند، لذا مردان همواره بر جامعه مسلط شده و از اين ضعف بيولوژيكي سوءاستفاده كرده و تقسيم كار مبتني بر جنسيت را خلق كرده*اند و در نتيجه زنان به خانه*داري و بچه*داري محدود *شده*اند و مردان در فضاي بيرون از خانه مشغول مي*باشند. بنابراين بيولوژي توليدمثل زن موجب عدم تساوي توزيع قدرت در خانواده بيولوژيكي مي*گردد. علاوه بر اين، بيولوژي توليدمثل زنان موجب مي*گردد كه آن*ها به لحاظ رواني نيز ضعيف*تر شوند، لذا مردان، جامعه*اي را خلق مي*كنند كه زنان در آن مفعولانه عمل مي*كنند و به واسطه مردان كنترل مي*شوند.(cf., Firestone, 1970)اگرچه فيرستون براي ادعاهاي خود هيچ دليل خاصي را ارائه نمي*كند، اما در آخر به اين نتيجه مي*رسد كه حمايت و استفاده از بيولوژي توليدمثل به عنوان يك نهاد به لحاظ سياسي خطرناك است، زيرا موجب سركوب زنان مي*گردد. لذا وي به زنان توصيه مي*كند كه توليدمثل خود را كنترل نمايند. در مجموع مي*توان بيان نمود كه فمينيست*هاي تندرو با بحث در مورد توليدمثل، موضع خود را بر عليه مادري اعلام مي*دارند و آن را امري حاشيه*اي، غيرمهم و بازدارنده تلقي مي*كنند.

                      برخي فمينيست*ها هم مي*پرسند كه چرا بچه*داري وظيفه مادران به حساب مي*آيد و چرا پدران در امر مراقبت از كودكان مسئوليتي بر عهده نمي*گيرند؟ به گفته آنان اغلب وظايف والدين در قبال فرزندان در درون مفهوم «مادري» گنجانده مي*شوند و مفهوم «پدري» صرفاً از ياري و حمايتي كلي حكايت دارد. از اين رو زناني كه از زير بار مسئوليت مادري شانه خالي مي*كنند، در نهايت بايد عذرخواهي يا احساس گناه يا سرخوردگي كنند. (بستان، 1383: ص79)

                      تعدادي از روانكاوان فمينيست از جمله دورتي دينرشتاين[xiii] نيز بزرگ*تر شدن كودكان را با نوعي احساس بيگانگي براي مادران همراه دانسته*اند، زيرا كودكان رفته رفته در مقابل مادران خود قد علم مي*كنند و آنان را نه به عنوان اشخاص، بلكه به عنوان اشيايي در نظر مي گيرند كه به دليل هر كم و زيادي، مقصر و گناهكار هستند. با اين همه بسياري از صاحب*نظران فمينيست با درخواست «پدر و مادري مشترك»[xiv] رويكرد متعادل*تري را نسبت به مراقبت از فرزندان اتخاذ كرده*اند. از جمله جريان موسوم به فمينيسم خانواده*گرا كه احياي خانواده و نقش مادري را سرلوحه فعاليت خود قرار داده است. جين بتكه الشتين[xv] از صاحب*نظران اين جريان مي*گويد: «مادري كردن نقشي مشابه ديگر نقش*ها نيست. مادري كردن فعاليتي پيچيده، پرمايه، دو پهلو، پر زحمت و لذت بخش است كه ابعاد زيست شناختي، طبيعي، اجتماعي، نمادين و عاطفي دارد. تمايل به كمرنگ كردن تفاوت*ها، بين مادري كردن و اشتغال، نه تنها اهميت روابط خصوصي ما را تا حد زيادي كاهش مي*دهد، بلكه آنچه را مي*توان و بايد براي تغيير امور به نفع زنان انجام داد، بيش از حد ساده مي*نمايد» (همان، ص80)

                      برخي صاحب*نظران فمينيست حتي بر نقش عوامل زيستي در تمايز نقش*هاي پدري و مادري تأكيد كرده*اند. آليس رسي[xvi] با استناد به اين واقعيت كه زنان ذاتاً نسبت به نيازهاي نوزادان دركي سريع و حساسيتي بيشتر دارند و با تأكيد بر اينكه اتصال مادر به فرزندانش، جنبه زيست*شناختي و ارتباط پدر با آنها، جنبه اجتماعي دارد، نتيجه مي*گيرد كه زنان بر خلاف مردان پيوندي نزديك*تر و طبيعي*تر با تربيت فرزندان دارند و از اين رو بايد محيط طبيعي*تري براي تربيت فرزندان فراهم كرد. (همان)

                      3) غلبه بر بيولوژي توليدمثل: تضادها و چالش*ها
                      آرزوي كنترل توليدمثل و غلبه بر بيولوژي، هسته مركزي انقلاب جنسي و انقلاب سياسي اواخر قرن20 است كه عمدتاً به وسيله فمينيست*ها هدايت شده است. فيرستون در طرح خود به نام «ديالكتيك سكس» مي*نويسد:

                      «اولين تقاضاهاي نظم اجتماعي فمينيستي آن خواهد بود كه به هر وسيله ممكن، زنان را از شر بيولوژي توليدمثل نجات دهند».(cf., Firestone, 1970) فمينيست*ها براي مقبوليت در عرصه*هاي عمومي، به شدت حقوق مربوط به جلوگيري از بچه*دارشدن و سقط*جنين را تبليغ كردند و آن را براي پيشرفت زنان در قلمرو عمومي لازم شمردند و بر اين امر پافشاري نمودند كه زنان بايد بر واقعيت*هاي بيولوژيكي فائق آيند و آن را ناديده انگارند. امروزه خصوصاً در كشورهاي غربي بسياري از زنان از وسايل پيشگيري بارداري استفاده مي*كنند، عده*اي ديگر سقط*جنين را به عنوان يك حق پذيرفته*اند يا تكنولوژي*هاي جديد توليدمثل (IVF) را به عنوان ابزاري مفيد و آخرين وسيله بارداري مي*پندارند، اما حركت اجتماعي فمينيست*ها و تلاش آن*ها جهت آزادي زنان از توليدمثل، نتايج غير منتظره*اي را به بار آورده است. بسياري از زنان و دختران انقلاب جنسي كه از ايده فمينيست*ها در مورد توليدمثل استقبال كردند، در نهايت اين طرح را تنش*آفرين و آزاردهنده يافتند، به ويژه زماني كه خود را در سنين ميان*سالي ديدند، در حالي*كه داراي شغل و شرايط مناسبي بودند، اما باروري آن*ها كاهش يافته بود.

                      امروزه همان دختران، مشتريان پروپاقرص كلينيك*هاي باروري هستند و ميليون*ها دلار پول خرج مي*كنند تا بچه*دار شوند و زمان از دست رفته را بازگردانند. براي اين زنان همان*طور كه استولبا[xvii] مي*گويد: توليدمثل يك امر بازدارنده و مانع پيشرفت نيست بلكه يك آرزوي دست نيافتني است. (cf., Stolba, 2002)

                      خلق تكنولوژي*هاي توليدمثل آرزوي ديگري بود كه بسياري از فمينيست*هاي تندرو در سرداشتند. در سال 1953 سيمون دبووار[xviii] و ساير فمينيست*هاي راديكال به اين قضيه فكر مي*كردند كه چگونه مي*توان بدون وجود مردان بچه*دار شد.

                      امروزه با پيشرفت تكنولوژي، علم ژنتيك و قراردادن اسپرم (از هركس كه آن را اهدا مي*كند) در رحم زنان و حتي در رحم*هاي مصنوعي، توليد نسل بدون مردان نيز كم*وبيش ميسرگشته و به*نظر مي*رسد كه آرزوي سيمون *دبووار تحقق يافته است. چنانچه وي در كتاب جنس دوم خود مي*گويد: «شايد زماني همكاري مردان در توليد نسل غيرضروري گردد... و دستيابي به چنين چيزي اجابت دعاي زنان خواهد بود.»
                      (cf., De Beauvoir, 1953)

                      سيمون دبووار در تشخيص اين مطلب كه زنان اميدوارند در دنياي مدرن نسبت به توليدمثل سنتي قدرت و كنترل بيشتري در دست داشته باشند، درست فكر مي*كرد، اما اين گونه خواسته*ها و آرزوها جدل*هاي اخلاقي جدي را درپي داشته است. تشويق فمينيسم معاصر نسبت به «انتخاب در توليد مثل» و «ستايش فردگرايي» بحث*هاي قويي را در مورد دسترسي به وسايل جلوگيري و تكنيك*هاي توليدمثل ايجاد مي*كند.

                      در واقع موضع فردگرايي افراطي فمينيسم، زنان را به سمتي تشويق مي*كند كه تكنولوژي*هاي جديد را علي*رغم آن*كه از نظر اخلاقي مورد شك و ترديدند، عقلاني بدانند و كنترل مطلق بر روي تصميمات خود را در توليد مثل در دست داشته باشند، اما فمينيست*ها تاكنون موفق نشده*اند كه يك اساس اخلاقي استوار و قابل قبولي را طرح كنند كه از طريق آن بتوانند تصميماتي در مورد تكنولوژي*هاي توليدمثل بشري اتخاذ كنند كه به لحاظ اخلاقي درست باشد. به عبارت ديگر هيچ راهنماي اخلاقي در مورد حذف علاقه*هاي نادرست و جنس*گرايانه وجود ندارد.

                      براي مثال چه اتفاقي خواهد افتاد وقتي كه زنان كنترل مطلق را در دست گيرند و صرفاً از اسپرم*هايي استفاده كنند كه فرزند آن*ها پسر شود. اخيراً مطالعه*اي توسط دورتي ورتز[xix] از دانشگاه ماساچوست آمريكا و جان فليچر[xx] از دانشگاه ويرجينيا انجام گرفته است. نتيجه تحقيق آن*ها نشان مي*دهد كه 62 درصد از دانشمندان ژنتيك در آمريكا حاضرند كه تست انتخاب جنس را براي آن دسته از والديني كه مايلند جنس جنين را بدانند و اگر آن جنس خاص را نخواستند، در مورد سقط جنين فكركنند، انجام دهند. مداركي از كشور چين و هند نشان مي*دهد كه در آن كشورها زنان رغبت دارند از شر جنس دختر خلاص شوند. (cf., Stolba, 2002) لذا استفاده از اين تكنولوژي*ها مي*تواند منجر به عدم تعادل در نسبت جنس مرد به زن گردد. بعضي از فمينيست*ها مانند ماري ماهولد[xxi] معتقد است كه انتخاب جنس تا آن*جا قابل دفاع است كه مبتني بر جنس*گرايي نباشد ولي چگونه مي*توان اين امر را ثابت كرد كه انتخاب مبتني بر جنس*گرايي بوده يا نه؟

                      شايد عده*اي نيز فكر كنند كه با بهبود موقعيت زنان به لحاظ فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي، مي*توان آن*ها را تشويق نمود كه در تصميمات خود جنس*گرايانه عمل نكنند، اما نتيجه تحقيقات نشان مي*دهد كه اين*گونه تصورات ناشي از ساده*انگاري و عدم جامع*نگري است. (cf., Wertz and Fletcher, 1993) نتيجه تحقيق فلچر و ورتز توجه ما را به سوي واقعيت مهمي جلب مي*كند كه بسياري از فمينيست*هاي مدافع تكنولوژي توليدمثل از آن غافل بودند. اين تكنولوژي در بستري رشد يافته است كه زنان هنوز مساوي مردان نيستند، لذا همان*طوركه رولند[xxii] فمينيست استراليايي بحث مي*كند خطر كنترل مردان بر اينگونه تكنولوژي*ها وجود دارد و از آن*جا كه مردان بزرگترين گروه كنترل كننده*ي اجتماعي هستند، به آخرين حربه نيز متصل مي*شوند تا بر مسأله توليدنسل هم كنترل كامل پيدا كنند و همان*طوركه جينا كورا[xxiii] گزارشگر فمينيست نيويورك تايمز مي*گويد: اين جامعه مردسالاري است كه زنان را به سوي تكنولوژي ژنتيكي سوق مي*دهد و مانع از يك انتخاب خالص و شفاف در مورد توليدنسل براي آن*ها مي*گردد. (cf., Corea Cited in stolba, 2002) اينگونه تكنولوژي*ها مي*تواند به عنوان ابزاري در دست مردان قرار گيرد و زنان حتي قبل از اين*كه متولد شوند، از پيش قرباني[xxiv] مي*گردند.

                      در جوامعي كه تفكر ديني وجود ندارد، زن و مرد، نه در كنار هم، بلكه در مقابل هم قرار مي*گيرند. اين برخورد تقابلي به افراط*هايي مي*انجامد كه منجر به تخاصم، تنفر و عدم درك متقابل دو جنس از هم مي*گردد و تكنولوژي*هاي ژنتيكي و توليدمثل نيز مي*تواند بر شكاف جنسيتي بيفزايد و خودخواهي و خودمختاري انسان*ها را بي*رويه سيراب سازد. براي نمونه استولبا[xxv] در مقاله خود گزارش مي*دهد كه در مريلند آمريكا يك زوج همجنس زن كه هر دو ناشنوا بودند، از اسپرم يك مرد ناشنوا استفاده كردند تا اطمينان حاصل كنند كه فرزند آن*ها ناشنوا مي*شود. آن*ها با اين توجيه كه ناشنوايي يك نوع ناتواني نيست، بلكه عضويت در يك نوع اجتماع است، در پي حصول اطمينان از عضويت فرزند خود در چنين اجتماعي بوده*اند. (cf., Stolba, 2002) اگرچه عده*اي ممكن است اين امر را يك انتخاب آگاهانه تلقي كنند، اما مسلماً افراد ديگري مي*توانند آن را افراط در خودخواهي بدانند!
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #41
                        مادري، اسلام و فمينيسم غربي

                        در حالي*كه فمينيسم زن و مرد را در مقابل هم قرار مي*دهد و از آن*ها براي هم رقيب مي*سازد، در اسلام زن و مرد دو وجه از وجود هستند. رابطه زن و مرد يك رابطه دو طرفه و مبتني بر درك دو جانبه است. دين اسلام، زن*گرا يا مردگرا نيست، اسلام خداگراست و سعي مي*كند كه بهترين وجه انسان*ها را در آنان شكوفا سازد، نه زنانگي يا مردانگي آن*ها را.
                        هيچ سمبل زنانه يا مردانه*اي در اسلام مشاهده نمي*شود، بلكه هماهنگي كامل موجودات، شرط تكامل است. اگرچه زن و مرد به لحاظ بيولوژيكي متفاوت هستند و داراي نيازهاي متفاوتي مي*باشند، اما اين تفاوت به معني برتري يكي و فروتري ديگري نمي*باشد، مادامي كه يكي، نيازهاي ديگري را بفهمد و به آن پاسخ دهد، هماهنگي عالم خلقت تأمين مي*شود. علي*رغم تفاوت*هاي فيزيكي كه بين زن و مرد وجود دارد و عمدتاً مردان به لحاظ فيزيكي قوي*ترند، اما هيچ مانعي بر سر راه پيشرفت زنان وجود ندارد و هر موجودي در دايره خلقت زيبايي و كاركرد خاص خود را دارد و هيچكدام بر ديگري برتري ندارد، هر موجودي بي*نظير است. اسلام زن و مرد را مكمل هم مي*داند و در يك واحد آن*ها را جمع مي*كند تا يك كليت شوند. بدبيني فمينيست*ها از دين به خاطر چهره زن در مسيحيت و يهوديت است كه او را از اول خلقت گنهكار و اغواگر ترسيم مي*كند. در داستان آدم و حوّا، در انجيل، شيطان حوّا را فريب مي*دهد و بعد حوّا، آدم را فريب مي*دهد و آدم مي*گويد: خدايا تقصير حوّا بود كه من فريب خوردم و خدا به حوّا گفت كه در بچه*دار شدن درد بسياري را به تو خواهم داد و به آدم گفت: چون به حوّا گوش كردي تو را در زمين نگه مي*دارم تا به سختي كاركني. برعكس چنين تصويري، در قرآن آدم و حوّا هر دو به*طور مشترك و مساوي مي*پذيرند كه فريب شيطان را خوردند و در هيچ جاي قرآن نمي*گويد كه حوّا آدم را فريب داد و ترغيب كرد و خداوند هيچ كدام را تنبيه نمي*كند، آن*ها از خداوند طلب بخشش كردند و خداوند آن*ها را بخشيد. چهره حوّا در انجيل، گنهكار، مكّار و مستوجب تنبيه است و براي همين است كه درد زايمان و بچه*داري بر او نازل مي*شود. اين*گونه افكار در غرب تأثير خيلي بدي بر زنان داشته است. براي مثال زنان فكر مي*كنند كه مادري، يك نوع تنبيه است. (cf., Azeem, 2002)

                        در متون مربوط به دين يهود نيز تحقير و ضديت با زن ديده مي*شود.

                        «هيچ شرارتي به پاي شرارت زن نمي*رسد... گناه با زن شروع مي*شود و ما بايد به خاطر او در عذاب باشيم.» (EccleSiasticus, 25:19, 24)

                        يكي از خاخام*هاي يهودي 9 درد را براي زن برمي*شمارد كه خداوند به خاطر گناه حوّا بر او و دختران وي نازل كرده است.

                        ـ تحمل دوران قاعدگي

                        ـ خون بكارت

                        ـ درد حاملگي

                        ـ درد زايمان

                        ـ درد و سختي بچه*داري

                        ـ سوراخ كردن گوش مانند برده

                        ـ پوشيده بودن سر و روي مانند فرد عزادار

                        ـ عدم پذيرش شهادت وي (cf., Swidler, 1976)

                        ـ و بعد از همه اينها مرگ است و تا به امروز مردان ارتدكس يهودي در دعاي صبح خود مي*گويند: خدايا تو را شكر مي*كنيم كه ما را زن نيافريدي. (cf., Heschel, 1983)

                        درك يهوديت و مسيحيت از زن به خاطر اعتقادي است كه نسبت به گنهكاري حوّا و فرزندان دخترش وجود دارد و اين درك كاملاً نادرست است و همان*طوركه
                        آن ويلسون[xxvi] مي*نويسد:

                        «در چنين فرهنگي، زن به دنيا آمدن به اين معناست كه يك آلودگي و نقصي در شمـاسـت و شمــا ذاتــاً مشكلــي داريـد كـه نمـي*توانيـد آن را عـوض كنيــد.»
                        (cf., Wilson Cited in Outub and Vazir) بر اساس مفهوم ديني از گناه اوليه، زنان هيچگاه نمي*توانند از گناه اوليه خود كه زن به دنيا آمدن است، رها شوند و خود را آزاد سازند. اما تصوير قرآن كاملاً متفاوت است.[xxvii]

                        در قرآن زن و مرد هر دو آفريده خداوند هستند كه هدف غايي آن*ها عبادت خدا، انجام كارهاي خير و پرهيز از كژي و نادرستي است و بر اين اساس نيز مورد قضاوت واقع مي*شوند و نه بر اساس جنسيت آن*ها.

                        قرآن مانند مسيحيت نمي*گويد كه زن تجسم شيطان است و هيچگاه نمي*گويد كه هيچ زن درستكاري وجود نداشته است، بلكه برعكس زناني چون مريم و آسيه را به عنوان الگو و نمونه براي همه مردم معرفي مي*كند.

                        تفاوت مسيحيت تحريف شده و قرآن در نگرش نسبت به زنان، درست از نقطه*اي آغاز مي*شود كه دختر متولد مي*شود، درحالي*كه مسيحيت تحريف شده، دختران را خسران مي*داند (Ecclesiasticus, 22:3)، اسلام دختركشي اعراب را به شدت نهي مي*كند و آن را عمل شيطان مي*داند. اسلام، زن را انسان تلقي مي*كند و براي او احترام قائل است و از ديگران نيز مي*خواهد كه به وي احترام بگذارند. اسلام فرصت*هايي را به زنان ارائه مي*كند كه بياموزند و ياد بدهند و در عين حال فضاي مقدس و شريفي را براي آن*ها باز مي*كند كه ازدواج كنند و مادر شوند و مادري وجه مهمي از زندگي زن است. مادري يك نوع خلاقيت خاص زن است و اين برتري را به زن مي*دهد كه در عالم خلقت بي*نظير باشد. آيا سلب كردن مادري از زنان، اعدام كردن زنانگي نيست؟!

                        امروزه بسياري از زنان شرقي و حتي عده بيشماري از زنان غربي، نظريات تندروانه فمينيسم را در باب مادري قبول ندارند، زيرا بر اين عقيده*اند كه فمينيسم غربي ضعيف و نسبت به مسائل آن*ها بيگانه است. فمينيسم غربي نتوانسته جايي را براي ازدواج و مادري بازكند و آن را به صورت مناسب تبيين كند. فمينيست*ها با ادعاي كسب تساوي براي زنان، بحث مادري را در حوزه توليدمثل قرار داده و به شدت از آن انتقاد نموده و سعي كردند كه زنان را شبيه مردان سازند. اما با اين كار نه تنها موفق نگرديدند كه بازار كار را جهت تأمين نيازهاي زنان تغيير دهند، بلكه همزمان موجب شدند كه زنان حقوق خود را كه در ازدواج از آن برخوردار بودند، از دست بدهند. يكي از مشكلات اساسي فمينيسم غربي اين است كه موقعيت ايده*آل را موقعيت مردان مي*داند و در نتيجه در همان دامي گرفتار مي*شود كه از آن مي*گريخت، يعني درك مردانه از زندگي. به نظر مي*رسد كه آينده از آن نئوفمينيست*هاي شرقي و زنان مسلمان است كه در تقابل رويه*هاي فكري غرب، دچار خودباختگي نشوند. از همين رو بسياري از زنان تحصيلكرده مسلمان، فمينيسم غربي را ضعيف و نسبت به خود بيگانه مي*دانند و به هيچ وجه مايل نيستند كه دنباله*رو فمينيسم غربي باشند، چون آن را ابزار استعمار مي*دانند و معتقدند فمينيسم غربي متكي بر تجربه اقليتي از زنان سفيدپوست است كه عمدتاً برخاسته از طبقه متوسط مي*باشند. اينها با استفاده از تحليل بازاركار، تحليل*هايي را توسعه بخشيدند كه با زندگي اكثريت زنان رنگين*پوست در غرب و زندگي ساير زنان در سراسر جهان بي*رابطه است.

                        زنان شرقي و مسلمان كه دچار خودباختگي فرهنگي نشده*اند، خود را بي*نياز از الگوهاي غربي مي*دانند و معتقدند اسلام اهميت دايره زندگي آن*ها را به رسميت شناخته و در مراحل مختلف زندگي*شان به آن*ها مسئوليت*هايي را سپرده است و براي كارهايي كه انجام مي*دهند، مورد احترام واقع مي*شوند، لذا زن شرقي مجبور نيست كه ارتباط خود را با زنانه بودن و «خود طبيعي» و «خود واقعي» خويش قطع كند. ازاين رو مادري نه تنها عامل سركوب يا بازماندگي از فعاليت*هاي اجتماعي نيست، بلكه خلاقيت خاص زن است.

                        تأكيد اسـلام بـر مراقبت زنـانه و بـه ويـژه بـر نقش مادري از يك سـو بر تبييني غايت*شناسي مبتني است كه بر محور كاركردهاي مثبت تفكيكي وظايف زن و مرد دور مي*زند و در نتيجه اسلام به اين موضوع به عنوان يك اولويت مهم و نه يك امر الزامي مي*نگرد و از سوي ديگر از پاره*اي تفاوت*هاي طبيعي برخاسته است كه اسلام آنها را بين زن و مرد مفروض مي*گيرد. البته نمي*توان منكر اين واقعيت شد كه مادران دشواري*هاي فراواني را در طول دوره*هاي بارداري، زايمان، شيردهي و تربيت كودكان متحمل مي*شوند و اين امور محدوديت*هايي را نيز به طور طبيعي بر آنان تحميل مي*كند، در نتيجه ابتلاي زنان به عوارضي مانند آشفتگي رواني، سرخوردگي و احساس پوچي يا از خود بيگانگي چندان دور از انتظار نيست و آنان تنها در صورتي از حدوث اين عوارض به طور كامل ايمن خواهند شد كه از ايمان و انگيزه*هاي معنوي بالايي برخوردار باشند. از اين رو اسلام با تأكيد بر ابعاد معنوي مادري كوشيده است تا سلامت رواني و احساس رضايت و اميد را در مادران تقويت كند و افزون بر آن، منزلت والاي مادران در اسلام و توصيه*هاي وجوبي و استحبابي در باب احسان و نيكي به والدين به ويژه مادران، زمينه از خودبيگانگي آن*ها را تا حد زيادي از ميان برده است و رابطه توأم با محبت و احترام متقابل بين والدين و فرزندان در بيشتر خانواده*هاي مذهبي گواه اين مدعاست. اسلام تربيت فرزندان به دست مادران طبيعي را يك اولويت مي*داند و بر آن تأكيد دارد. اما در عين حال با پذيرش سيستم*هاي فرزندخواندگي، مادري قراردادي و تربيت در خانواده*هاي گسترده با شركت خويشاوندان موضعي انعطاف*پذير را نسبت به نقش مادري اتخاذ كرده است. (بستان، 1383: صص82-81)
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #42

                          بنابراين فمينيسم غربي در يك بازنگري اساسي بايد روزنه*اي را براي فهم موقعيت زنان ديگر و فرهنگ*هاي مختلف بازكند، زيرا انكار تجربه و موقعيت زنان مسلمان و رنگين پوست، ديگر كار ساده*اي نيست، البته تأكيد بر جايگاه زن در اسلام بدين معنا نيست كه در جوامع اسلامي مطابق دستور اسلام با زنان رفتار مي*شود، برعكس در ميان كشورهاي اسلامي تفاوت*هاي زيادي ديده مي*شود و طيف وسيعي از نگرش*ها نسبت به زنان در دنياي اسلام وجود دارد و اين نگرش*ها از يك جامعه تا جامعه ديگر و از يك فرد تا فرد ديگر متفاوت است. روند كلي در كشورهاي اسلامي به نحوي آشكارا نشان مي*دهد كه تقريباً كليه كشورهاي اسلامي به نحوي از ايده*آل*هايي كه اسلام براي زنان در نظر گرفته است، تخطي كرده*اند و اين تخطي*ها عمدتاً در دو جهت متضاد بوده است. از يك سو پيروي از غرب مشاهده مي*شود و از سوي ديگر حمايتي كاملاً محافظه*كارانه و محدودكننده ملاحظه مي*شود كه زنان را به وسيله تأكيد بر عرف*ها و سنت*هاي اجتماعي كه غالباً با دين نيز بي*رابطه*اند، از حقوقشان محروم كرده*اند و با آن*ها به شدت متفاوت از مردان عمل مي*كنند، به طوري*كه تبعيض*هاي غيرقابل قبولي در زندگي بسياري از زنان و دختران غالب است. براي مثال مي*توان به نمونه*هايي از اين تبعيض*ها اشاره كرد:

                          ـ در بعضي از جوامع دختران كمتر از پسران به مدرسه فرستاده مي*شوند.

                          ـ تولد دختر، كمتر از تولد پسر، مورد استقبال واقع مي*شود.

                          ـ دختران بيشتر از پسران مورد نظارت واقع مي*شوند تا از درگيري در فرصت*هاي انحرافي در امان بمانند، درحالي*كه در مورد بي*مبالاتي پسران صرفنظر مي*شود و با اغماض با آن برخورد مي*شود.

                          ـ معمولاً زنان كمتر از مردان بر روي اموال و دارايي خود نظارت دارند و...

                          امروزه بين آن*چه اسلام مي*گويد و آن*چه ما به آن عمل مي*كنيم، شكاف*هايي وجود دارد و اين امر پديده نويني نيست، قرن*هاست كه اين شكاف وجود دارد و نتايج و عواقب وخيمي را بر دنياي اسلام و كليه جهات زندگي اجتماعي در كشورهاي اسلامي به جا گذاشته و زمينه بي*عدالتي اجتماعي، سركوب سياسي، عقب*افتادگي*هاي اقتصادي، تقسيمات سياسي، ورشكستگي*هاي علمي و تنبلي*هاي فكري را فراهم نموده است، لذا هر نوع تغييري در وضعيت كنوني زنان مسلمان بدون تغيير در نحوه كلي زندگي در جوامع اسلامي، بي*ثمر و بدون فايده خواهد ماند. از اين رو دنياي اسلام به رنسانس ديگري احتياج دارد تا ما را با ايده*هاي اسلام نزديك سازد. وضعيت بد زنان در كشورهاي اسلامي به علت متصل بودن آن*ها به اسلام نيست، بلكه برعكس به خاطر جدايي آن*ها از اسلام است. لذا زنان مسلمان بيش از هر دوره ديگر رسالتي عميق بر دوش دارند. آن*ها بايد جرأت ايستادگي در مقابل سنت*هاي غلط و عرف*هاي پوسيده را داشته باشند، به ويژه سنت*ها و عرف*هايي كه اصول اسلام را درهم مي*شكند. آن*ها بايد بكوشند كه زن مسلمان به نام دين مورد تحقير و آزار قرار نگيرد و از سوي ديگر نگرش و بينشي انتقادي را نسبت به فرهنگ غرب و هر آن*چه از ساير فرهنگ*ها دريافت مي*شود، در بين زنان مسلمان توسعه بخشند. كنش متقابل و يادگيري از ساير فرهنگ*ها يك تجربه با ارزش است، همانگونه كه قرآن مي*فرمايد: «ما شما را در قالب ملت*ها قرار داديم كه يكديگر را بشناسيد.» اما اطاعت و تقليد كوركورانه نشانه عدم احترام به خود و عدم اعتماد به نفس مي*باشد.

                          5) سخن پاياني
                          فمينيسم جديد از فمينيسم كلاسيك كه پايه*هاي مذهبي داشت و در مورد مظلوميت زنان سخن مي*گفت و به دنبال دنياي مطلوبي بود تا زنان به ويژه مادران نقش خاص و اساسي در پرورش بچه*هايشان داشته باشند، دور شده است.

                          امروزه بسياري از رهبران جنبش فمينيستي، زناني را كه مايلند در خانه بنشينند، مورد نكوهش قرار مي*دهند و به جاي قدرت بخشيدن به آن*ها، احساس قرباني شدن و ضعيف بودن را در آن*ها پرورش مي*دهند، در حالي *كه در نوشته*هاي بنيان*گذاران حركت*هاي فمينيستي سال*هاي 1840 تا 1940 زنان معمول جامعه به صورت افرادي قادر، باهوش و آشنا با علايق خود ترسيم مي*شوند، زناني كه قادر بودند 5 الي 6 بچه را به دنيا آورند و تمام تلاش خود را بكار گيرند تا انسان*هاي آزادانديش و شريفي را پرورش دهند. (cf., Kerstin, 1994)

                          چه عاملي موجب گرديد كه زنان قبل از ما وظايف خود را علي*رغم سختي*ها، فقر و تبعيض جنسي به*خوبي انجام دهند؟ شايد آن*ها مي*دانستند كه چه كساني هستند، چرا اين*جا هستند و قادر به انجام چه كارهايي مي*باشند؟ متأسفانه با انتشار كتاب جنس دوم سيمون دوبوار در سال 1954، شخصيت زنان به عنوان افراد قوي و باهوش از نوشته*هاي فمينيستي ناپديد گرديد و در كتاب بتي فريدن[xxviii] چهره زنان به عنوان افرادي قرباني، رنج*كشيده، ترسو و نادان معرفي مي*شود كه فاقد منابع داخلي براي مواجهه با ناراحتي*ها مي*باشند و به راحتي مورد تهديد قرار مي*گيرد و زماني راحت هستند كه در گروه قرار گيرند. مباحث مربوط به خواهري[xxix] مؤيد اين مطلب است. تئوري فمينيستي اين گونه بحث مي*كند كه هويت*هاي جنسيتي به صورت اجتماعي بنا شده*اند و در طول تاريخ منجر به تفاوت*ها و عدم تساوي*ها گرديده*اند، لذا ساخت اجتماعي جنسيت عامل سركوب زنان بوده است. (cf., Anderson, 1997) تحليل پروسه*اي كه به واسطه آن جنسيت به نحو اجتماعي ساخت مي*يابد، در تبيين مادري نيز اثرگذار بوده است، لذا در بسياري از نوشته*هاي فمينيستي مشاهده مي*شود كه سركوب زنان به جهاتي به موضوع مادري ربط داده مي*شود و بيولوژي توليدمثل به عنوان رايج*ترين مانع بر سر راه پيشرفت زنان معرفي مي*گردد و به زنان توصيه مي*شود كه توليدمثل خود را تحت كنترل درآورند. (cf., Firestone, 1970)

                          بحث*هاي فمينيستي در مورد مادري با يك نوع تضاد و دوگانگي روبروست تا آن*جا كه موجب چندگانگي بين فمينيست*ها گرديده است. فمينيست*هاي تندرو با تحقير نهاد خانواده ارزش مادري را حاشيه*اي و غيرمهم تلقي كرده و با تأكيد بر تساوي ميان زنان و مردان، بدون درنظر گرفتن جنسيت، زحمات و اهميت كار زنان را در دوران حاملگي، به دنياآوردن فرزند، شيردادن و پرورش نسل بعد ناديده مي*گيرند. تندروهاي سنتي با تأكيد بر نقش*هاي خانه*داري و مادري از زنان مي*خواهند كه در خانه بمانند و بچه*داري كنند. (cf., Braceras, 2001)

                          فمينيست*هاي تندرو و سنتي هر دو به زنان امروزي خيانت كرده*اند و زنان را در يك موقعيت محدود ايدئولوژيكي قرار داده*اند و به همين دليل از جانب بسياري از زنان مورد انتقاد واقع شده*اند. اليزابت فاكس[xxx] در كتاب خود تحت عنوان «فمينيسم داستان زندگي من نيست.» مي*نويسد: «محافظه*كاران طوري بحث مي*كنند كه گويي قصد دارند زنان را در نقش*هاي مادري خود زنداني و اسير كنند و فمينيست*هاي تندرو مي*خواهند زنان را به طور كلي از اين نقش*ها آزاد سازند.»

                          (cf., Fox Cited in Braceras, 2003)

                          فاكس به دنبال نوع جديدي از فمينيسم است كه آن را فمينيسم خانواده مي*نامد. فمينيسم خانواده از چيزي بحث مي*كند كه در ميان همه زنان مشترك است يعني از توانايي زن در به دنيا آوردن فرزند سخن مي*گويد. يكي از دلايلي كه فمينيسم غربي براي زنان شرقي، به ويژه زن مسلمان جاذبه*اي ندارد اين است كه علي*رغم وجود تنگناهاي قانوني، اجتماعي و عرفي كه عليه زنان وجود دارد، اما هنوز زنان شرقي در خانواده، نه تنها به عنوان زن، بلكه به عنوان مادر قوي*ترين موقعيت اجتماعي را دارند و بيشترين تصميمات را در امور خانه و بچه*ها مي*گيرند و به عبارت ديگر زن شرقي از دست دادن حقوق اجتماعي خود را با نقش والاي خود در خانواده جبران مي*كند و اگرچه به*ندرت از حمايت*هاي قانوني و اجتماعي برخوردار مي*شوند، اما از حمايت همسران و به *طور خاص فرزندان خود بهره*مند هستند. به* علاوه زنان در ساخت*هاي سنتي*تر چون روستاها و ايلات و عشاير هنوز در اموري چون كشاورزي، نگهداري از حيوانات و كارهاي دستي مشاركت دارند و در درآمد خانواده سهيم هستند.

                          اگرچه نرخ باسوادي، فرصت*هاي شغلي و منزلت*هاي سياسي براي زنان محدود است، اما يك روند مادرسالاري درحوزه خانواده مشاهده مي*شود. منظور از مادرسالاري نقش مؤثري است كه زنان در زندگي خانوادگي و اجتماعي ايفا مي*كنند و اين موضوع در غرب معادلي ندارد.

                          اما چرا مهمترين شغل در دنيا، هنوز كمتر ارزش*گزاري مي*شود. مادري و مسئوليت پرورش كودكان بسيار مقدس شمرده مي*شود و مورد احترام قرار مي*گيرد، اما به مادران احترام گذاشته نمي*شود و معمولاً آن*ها در جامعه در موقعيت فروتري قرار داده مي*شوند. براي مثال هنوز بچه*داري از توليد ناخالص ملي كنار گذاشته مي*شود و مادراني كه در خانه هستند، جزء كاركنان شمارش نمي*شوند.

                          (cf., Greer, 1999, Oakly, 1974, 1981)

                          زنان بيش از هر دوره ديگر هم در خانه و هم در بيرون كار مي*كنند، اما تا زماني كه كار خانه مسئوليت اصلي زنان پنداشته شود، هيچگاه تساوي در محيط بيرون بدست نخواهد آمد، مگر اين*كه مردان نيز در فضاي خصوصي درگير شوند و مسئوليت*هاي درون خانه را بپذيرند. همان*طوركه روديك[xxxi] بيان مي*كند: مردها نيز مي*توانند پروسه مادري را توسعه بخشند و اين كار را با شركت خود در تعهدات مربوط به پرورش و نگهداري بچه*ها انجام دهند. دولت*ها نيز بايد در استراتژي*هاي خاص، فعاليت و مشاركت زنان را عيني تلقي كنند و با فراهم نمودن تسهيلاتي از قبيل مرخصي زايمان، بازنشستگي زودرس، انعطاف ساعات كار، حقوق بيكاري و امنيت شغلي به نحوي از زحمات مضاعف زنان قدرداني نمايند.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          Working...