تربيت و جامعه
در اين مقاله، تلاش بر اين است كه علاوه بر بررسى رابطه متقابل تعليم و تربيت و جامعه، البته با تأكيد بر نهادهاى اجتماعى، «فرهنگ» نيز به عنوان محتوا و مايه اصلى نهادهاى اجتماعى، مورد بحث قرار گيرد. پيش از ورود به بحث، لازم است تعريف و توضيح مختصرى پيرامون تربيت و جامعه ارائه شود.
چكيده
در اين مقاله، رابطه متقابل تعليم و تربيت با جامعه مورد بررسى قرار گرفته است. در ابتدا، تربيت اين گونه تعريف شده است: تربيت هنر مديريت انسانى است كه فرد را براى پذيرش يك سرى صفات اخلاقى، دينى و عقلانى آماده مى سازد. سپس، به اصول تعليم و تربيت اشاره شده است. در ادامه، جامعه و ويژگى هاى آن مورد بررسى قرار گرفته است. جامعه، به معناى وسيع آن شامل تمامى مناسبات اجتماعى ميان آدميان مى شود.رويكردهاى نظرى، رابطه جامعه با تربيت و طرح سه نظريه كاركردگرايى، تضادگرايى و كنش متقابل، انواع نهادهاى اجتماعى يعنى خانواده، اقتصاد، سياست و دين، و تأثير متقابل هر يك، از ديگر مباحث اين مقال است. و در نهايت، فرهنگ و محتواى نهادهاى اجتماع و نسبت آن با تعليم و تربيت بيان شده است.
مقدّمه
يكى از اهداف مهم دين و بعثت انبيا(عليهم السلام)تربيت و تزكيه انسان است. دين اسلام نيز در احكام عبادى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى خود، تربيت انسان ها را وجه همت خويش قرار داده است. تربيت انسان در جامعه صورت مى گيرد; زيرا انسان مدنى بالطبع است، او در جامعه با نهادهاى خانواده، سياست، اقتصاد، دين و تعليم و تربيت سر و كار دارد و هر يك از آن ها هنجارها و ارزش هاى ويژه اى را از فرد انتظار دارند و اينجاست كه فرد بايد بر اساس فكر و منطق و مقتضيات كنش متقابل تصميم بگيرد. از اين رو، تصور اين كه تربيت فراگردى فردى است فكرى خام و بى اساس است. حال كه تربيت در جامعه صورت مى گيرد، بايد ديد كه جامعه چه تأثيراتى را بر فرايند تربيت مى گذارد و متقابلاً، نظام تعليم و تربيت چگونه جامعه را متحول مى سازد.
در اين مقاله، تلاش بر اين است كه علاوه بر بررسى رابطه متقابل تعليم و تربيت و جامعه، البته با تأكيد بر نهادهاى اجتماعى، «فرهنگ» نيز به عنوان محتوا و مايه اصلى نهادهاى اجتماعى، مورد بحث قرار گيرد. پيش از ورود به بحث، لازم است تعريف و توضيح مختصرى پيرامون تربيت و جامعه ارائه شود.
تعريف تربيت
فيلسوفان و جامعه شناسان و عالمان علوم تربيتى با گرايش هاى مختلف، اقدام به تعريف تربيت كرده اند به گونه اى كه به ندرت مى توان به تعريف واحدى دست يافت.
افلاطون تربيت را عبارت از رساندن جسم و روح به بالاترين پايه كمال و جمال مى داند، به نظر اسپنسر تربيت مهيا كردن انسان است براى زندگى كامل. ژان آموس كمينوس مى گويد: آموزش و پرورش هنرى است كه افراد را براى زندگانى آماده مى كند و هدف اين است كه فرد داراى دانش، اخلاق و دين شود.1
دوركيم در اين خصوص مى گويد: تربيت عملى است كه نسل هاى بزرگ سال بر روى نسل هايى كه هنوز براى زندگانى اجتماعى پخته نيستند انجام مى دهند و هدف آن اين است كه در كودك شمارى از حالات جسمانى و عقلانى و اخلاقى برانگيزد و پرورش دهد كه جامعه سياسى بر روى هم و نيز در محيط ويژه اى كه فرد به نحو خاصى براى آن آماده مى شود، اقتضا مى كنند.2
از مجموع اين تعاريف به دست مى آيد كه تربيت يك نوع روش رساندن انسان از حالتى به حالت ديگر است و در واقع، تربيت يك هنر و مديريت انسانى است كه فرد را براى پذيرش يك سرى صفات اخلاقى، دينى و عقلانى آماده مى سازد. پس در تربيت، مرّبى يك مهندس حرفه اى است كه ساختمان روحى و روانى فرد را بر اساس نقشه از قبل طراحى شده به تدريج مى سازد.
در مورد اصول تعليم و تربيت، آراء و انديشه هاى گوناگونى ابراز شده است كه در اينجا فقط به ذكر برخى اصول مطرح شده بسنده مى شود.
1. اصل فعاليت به قيد «آن»3; 2. اصل كمال; 3. اصل حريّت; 4. اصل سنديّت; 5. اصل تفرّد; 6. اصل اجتماع.4
تعريف جامعه
تاكنون تعريف واحدى از جامعه صورت نگرفته است، ولى به برخى تعاريف مهم اشاره مى شود:
جامعه به وسيع ترين معنا به كل مناسبات اجتماعى ميان آدميان دلالت دارد. و هر انبوهه اى از آدميان را از هر دو جنس و همه سنين كه در يك گروه بادوام داراى نهادها و فرهنگ كم و بيش اختصاصى خود گردهم آمده باشند، مى توان جامعه ناميد.5
برخى نيز براى تعريف جامعه شش قيد و خصوصيت را لازم مى دانند:
الف. اشخاصى كه جامعه را تشكيل مى دهند يك واحد جمعيتى به حساب مى آيند.
ب. جامعه در يك فضاى جغرافيايى مشترك وجود دارد.
ج. جامعه از گروه هاى عمده كه كاركردهاى متفاوتى دارند تشكيل شده است.
د. جامعه از لحاظ فرهنگى از گروه هاى متجانس تشكيل شده است. (زبان مشتركى دارند)
هـ. جامعه بايد به عنوان واحدى كه يك پارچه عمل مى كند شناخته شود.
و. جامعه بايد به عنوان واحد اجتماعى متمايز از جامعه هاى ديگر شناخته شود.6
رويكردهاى نظرى به رابطه جامعه و تربيت
جامعه شناسان به منظور تعيين و شناخت جامعه، نظريه هاى گوناگونى را ابراز نموده اند; برخى جامعه را در سطح كلان و برخى ديگر آن را در سطح فرد مورد مطالعه قرار داده اند. هر يك از نظريه هاى مذكور، بينش كلى در اين خصوص ارائه مى دهد كه در پرتو آن مى توان تمامى نهادهاى اجتماعى از جمله نهاد تعليم و تربيت را تبيين و ياتفسير نمود. در زير به سه نظريه عمده اشاره مى شود.
نظريه كاركردگرايى (Functionalism theory)
اين ديدگاه جامعه را بسان يك موجود زنده مى انگارد كه داراى اجزاء مختلفى است و هر جزء داراى وظيفه و كاركرد معيّنى است. هر جزء داراى دو نوع ارتباط است: 1. ارتباط جزء با جزء ديگر، 2. ارتباط جزء با كل. در صورتى كه هر جزء وظيفه و كاركرد خود را به خوبى انجام دهد، نظام اجتماعى سامان يافته و نظم اجتماعى برقرار مى گيرد و بيش ترين فايده و سود نصيب جامعه مى گردد. اما در صورت اختلال اجزا از انجام وظيفه، كل دچار بى نظمى و ناسازگارى مى گردد. اسكيدمور(Skidmore) در مورد اين نظريه مى گويد: فونكسيوناليزم نمى خواهد كه به منظور فهم حيات اجتماعى، آن را درهم شكند و به كوچك ترين اجزا تقليل دهد، بلكه درصدد است ماهيت درهم تافته، زنده و متقابلاً سازگار يك نظام اجتماعى را در كليتش بفهمد. اين امر مستلزم آن است كه ما در اجزا وحدتى را بازشناسيم كه بر اساس آن، اجزا و كل درهم تنيده شده و يك هويت به دست آورده باشند.7
طبق اين ديدگاه نظام آموزش و پرورش يكى از اجزاى مهم كل نظام و جامعه تلقى مى شود كه كاركردى اساسى را براى بقاى نظام اجتماعى انجام مى دهد. از جمله اين كاركردها انتقال فرهنگ، جامعه پذيرى، انسجام اجتماعى و ... مى باشد.
جامعه شناسانى كه به شيوه كاركردى، آموزش و پرورش را مطالعه مى كنند غالباً آن را به عنوان نهاد اجتماعى و از لحاظ ساختار و كاركردهاى سازمانى، نقش ها و فعاليت هاى سازمانى و تحقق اهداف و مقاصد آن، مدنظر قرار مى دهند.8
نظريه تضاد يا ستيز (Conflict theory)
اين نظريه كه با نوشته هاى كارل ماركس شهرت يافته است، مدعى است جامعه از دو طبقه اجتماعى تشكيل شده است، طبقه دارا و طبقه ندارا. اين دو طبقه پيوسته با يكديگر در حال تضاد و ستيز مى باشند. طبقه دارا براى حفظ وضع موجود تلاش مى كند; زيرا منافعش در آن است و طبقه ندارا براى برهم زدن اين وضع و رسيدن به دارايى و امكانات زندگى. از نظر ماركس ريشه اين درگيرى ها به اقتصاد برمى گردد; زيرا اقتصاد زيربناست و ساير نهادهاى اجتماعى از جمله دين، آموزش و پرورش و سياست روبنا هستند و در صورت تغيير اقتصاد، تمام نهادهاى ديگر نيز تغيير مى يابد. به طور فشرده مى توان خطوط برجسته فكرى ماركس را چنين بيان كرد:
1. حركت تاريخ با تحليل شالوده جوامع، نيروهاى توليدى و روابط دنبال مى شود و نه به كمك طرز فكر آدميان.
2. در هر جامعه اى دو چيز را مى توان تشخيص داد: (1) بنيان اقتصادى يازيربنا(Infrastructure)و(2)روبنا(Superstruct ure). زيربنا اساساً از نيروها و روابط توليدى تشكيل شده و حال آن كه نهادهاى حقوقى و سياسى و هم چنين طرز فكرها، ايدئولوژى ها، فلسفه ها، همه جزو روبنا هستند.
3. محرك حركت تاريخى همانا تناقض است كه در لحظه معينى از شدن تاريخى، ميان نيروها و روابط توليدى پيدا مى شود.
4. در مراحل تناقض نيروهاى توليدى با روابط توليدى، يك طبقه به روابط توليدى قديم، كه اكنون تبديل به مانعى در سر راه توسعه نيروهاى توليد مى شوند، مى چسبد و در عوض، طبقه اى ديگر مترقى است و نمودار روابط توليدى تازه اى است.
5. نتيجه اين ديالكتيك نيروها و روابط توليدى، «نظريه انقلابات» است.
6. ماركس واقعيت اجتماعى را در برابر آگاهى قرار مى دهد. او اظهار مى كند: آگاهى آدميان نيست كه تعيين كننده واقعيت است، به عكس، واقعيت اجتماعى است كه آگاهى آنان را تعيين مى كند.
7. ماركس در آخرين نكته، مراحل تاريخ بشرى را براساس نظام هاى اقتصادى شرح مى دهد.9
مطابق اين ديدگاه تعليم و تربيت، آموزه ها و شيوه هايى است كه طبقه دارا و سرمايه دار براى حفظ حاكميت خويش آن ها را به جامعه القا مى نمايد. كودكان و نوجوانان طبقه كارگر با آموزه هايى آشنا مى شوند كه آن ها را پيوسته به صبر و تحمل مشكلات و سرنوشت محتوم و قطعى خود، فرا مى خواند.
گروه سلطه گر از راه تبليغ، تلقين و جعل اسطوره هاى اجتماعى مى كوشد كه اقتدار خويش را مشروعيت بخشد. گروه مسلط با تحميل جهان بينى، ارزش ها و هنجارها و انتظارات خود بر گروه تحت سلطه، آن ها را با اجبار به همكارى وادار مى سازد.10
اين شكل رابطه گروه دارا و ندارا، حالت استثمارى در پى دارد وخوى و روحيه استبدادى را ميان مردم رواج مى دهد به گونه اى كه فرد بى آن كه خود بداند، با زن و فرزندانش نيز با همان روحيه استبدادى رفتار مى كند. از لحاظ جامعه شناختى، اين عادت اجتماعى تا مدت ها پس از تغيير نوع حكومت ها و برچيده شدن ستيز اجتماعى نيز وجود دارد. طراحان نظام آموزش و پرورش بايد به گونه اى برنامه ريزى نمايند تا اين روحيه استثمارى از ميان مردم برچيده شود و روحيه مشورتى و جمع گرايى و نفى استبداد در قالب درس هاى آموزنده به جوانان و نوجوانان القا گردد.
نظريه كنش متقابل (Interaction theory)
اين نظريه موضوع بحث خود را به رابطه متقابل ميان افراد اختصاص مى دهد و معتقد است كه جامعه از كنش هاى متقابل ميان افراد انسانى تشكيل مى گردد و انسان ها براى كسب منافع و فوايد با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند. جورج ريتزر در مورد اصول بنيادى اين نظريه مى گويد: برخى از نظريه پردازان كنش متقابل نمادى (بلومر، مانيس، ميلتسر و زُر) كوشيده اند تا اصول بنيادى اين نظريه را برشمارند. اين اصول عبارتند از:
1. انسان ها برخلاف جانوران پست تر، استعداد تفكر دارند.
2. استعداد تفكر با كنش متقابل اجتماعى شكل مى گيرد.
3. در كنش متقابل اجتماعى، انسان ها معانى و نمادهايى را ياد مى گيرند كه به آن ها اجازه مى دهند تا استعداد متمايز انسانى شان را براى تفكر به كار اندازند.
4. معانى و نمادها. انسان ها را قادر مى سازند كه كنش متقابل و متمايز انسانى را انجام دهند.
5. انسان ها مى توانند معانى و نمادهايى را كه در كنش ها و كنش هاى متقابل شان به كار مى برند، بر پايه تفسيرى كه از موقعيت مى كنند، تعديل يا تغيير دهند.
6. انسان ها تا اندازه اى براى آن مى توانند معانى و نمادها را تعديل و تغيير دهند كه توانايى كنش متقابل با خودشان را دارند; زيرا اين توانايى به آن ها اجازه مى دهد كه راه هاى امكان پذير كنش را بيازمايند، مزايا و عدم مزاياى نسبى آن ها را سبك و سنگين كنند و سپس يك راه را برگزينند.
در اين مقاله، تلاش بر اين است كه علاوه بر بررسى رابطه متقابل تعليم و تربيت و جامعه، البته با تأكيد بر نهادهاى اجتماعى، «فرهنگ» نيز به عنوان محتوا و مايه اصلى نهادهاى اجتماعى، مورد بحث قرار گيرد. پيش از ورود به بحث، لازم است تعريف و توضيح مختصرى پيرامون تربيت و جامعه ارائه شود.
چكيده
در اين مقاله، رابطه متقابل تعليم و تربيت با جامعه مورد بررسى قرار گرفته است. در ابتدا، تربيت اين گونه تعريف شده است: تربيت هنر مديريت انسانى است كه فرد را براى پذيرش يك سرى صفات اخلاقى، دينى و عقلانى آماده مى سازد. سپس، به اصول تعليم و تربيت اشاره شده است. در ادامه، جامعه و ويژگى هاى آن مورد بررسى قرار گرفته است. جامعه، به معناى وسيع آن شامل تمامى مناسبات اجتماعى ميان آدميان مى شود.رويكردهاى نظرى، رابطه جامعه با تربيت و طرح سه نظريه كاركردگرايى، تضادگرايى و كنش متقابل، انواع نهادهاى اجتماعى يعنى خانواده، اقتصاد، سياست و دين، و تأثير متقابل هر يك، از ديگر مباحث اين مقال است. و در نهايت، فرهنگ و محتواى نهادهاى اجتماع و نسبت آن با تعليم و تربيت بيان شده است.
مقدّمه
يكى از اهداف مهم دين و بعثت انبيا(عليهم السلام)تربيت و تزكيه انسان است. دين اسلام نيز در احكام عبادى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى خود، تربيت انسان ها را وجه همت خويش قرار داده است. تربيت انسان در جامعه صورت مى گيرد; زيرا انسان مدنى بالطبع است، او در جامعه با نهادهاى خانواده، سياست، اقتصاد، دين و تعليم و تربيت سر و كار دارد و هر يك از آن ها هنجارها و ارزش هاى ويژه اى را از فرد انتظار دارند و اينجاست كه فرد بايد بر اساس فكر و منطق و مقتضيات كنش متقابل تصميم بگيرد. از اين رو، تصور اين كه تربيت فراگردى فردى است فكرى خام و بى اساس است. حال كه تربيت در جامعه صورت مى گيرد، بايد ديد كه جامعه چه تأثيراتى را بر فرايند تربيت مى گذارد و متقابلاً، نظام تعليم و تربيت چگونه جامعه را متحول مى سازد.
در اين مقاله، تلاش بر اين است كه علاوه بر بررسى رابطه متقابل تعليم و تربيت و جامعه، البته با تأكيد بر نهادهاى اجتماعى، «فرهنگ» نيز به عنوان محتوا و مايه اصلى نهادهاى اجتماعى، مورد بحث قرار گيرد. پيش از ورود به بحث، لازم است تعريف و توضيح مختصرى پيرامون تربيت و جامعه ارائه شود.
تعريف تربيت
فيلسوفان و جامعه شناسان و عالمان علوم تربيتى با گرايش هاى مختلف، اقدام به تعريف تربيت كرده اند به گونه اى كه به ندرت مى توان به تعريف واحدى دست يافت.
افلاطون تربيت را عبارت از رساندن جسم و روح به بالاترين پايه كمال و جمال مى داند، به نظر اسپنسر تربيت مهيا كردن انسان است براى زندگى كامل. ژان آموس كمينوس مى گويد: آموزش و پرورش هنرى است كه افراد را براى زندگانى آماده مى كند و هدف اين است كه فرد داراى دانش، اخلاق و دين شود.1
دوركيم در اين خصوص مى گويد: تربيت عملى است كه نسل هاى بزرگ سال بر روى نسل هايى كه هنوز براى زندگانى اجتماعى پخته نيستند انجام مى دهند و هدف آن اين است كه در كودك شمارى از حالات جسمانى و عقلانى و اخلاقى برانگيزد و پرورش دهد كه جامعه سياسى بر روى هم و نيز در محيط ويژه اى كه فرد به نحو خاصى براى آن آماده مى شود، اقتضا مى كنند.2
از مجموع اين تعاريف به دست مى آيد كه تربيت يك نوع روش رساندن انسان از حالتى به حالت ديگر است و در واقع، تربيت يك هنر و مديريت انسانى است كه فرد را براى پذيرش يك سرى صفات اخلاقى، دينى و عقلانى آماده مى سازد. پس در تربيت، مرّبى يك مهندس حرفه اى است كه ساختمان روحى و روانى فرد را بر اساس نقشه از قبل طراحى شده به تدريج مى سازد.
در مورد اصول تعليم و تربيت، آراء و انديشه هاى گوناگونى ابراز شده است كه در اينجا فقط به ذكر برخى اصول مطرح شده بسنده مى شود.
1. اصل فعاليت به قيد «آن»3; 2. اصل كمال; 3. اصل حريّت; 4. اصل سنديّت; 5. اصل تفرّد; 6. اصل اجتماع.4
تعريف جامعه
تاكنون تعريف واحدى از جامعه صورت نگرفته است، ولى به برخى تعاريف مهم اشاره مى شود:
جامعه به وسيع ترين معنا به كل مناسبات اجتماعى ميان آدميان دلالت دارد. و هر انبوهه اى از آدميان را از هر دو جنس و همه سنين كه در يك گروه بادوام داراى نهادها و فرهنگ كم و بيش اختصاصى خود گردهم آمده باشند، مى توان جامعه ناميد.5
برخى نيز براى تعريف جامعه شش قيد و خصوصيت را لازم مى دانند:
الف. اشخاصى كه جامعه را تشكيل مى دهند يك واحد جمعيتى به حساب مى آيند.
ب. جامعه در يك فضاى جغرافيايى مشترك وجود دارد.
ج. جامعه از گروه هاى عمده كه كاركردهاى متفاوتى دارند تشكيل شده است.
د. جامعه از لحاظ فرهنگى از گروه هاى متجانس تشكيل شده است. (زبان مشتركى دارند)
هـ. جامعه بايد به عنوان واحدى كه يك پارچه عمل مى كند شناخته شود.
و. جامعه بايد به عنوان واحد اجتماعى متمايز از جامعه هاى ديگر شناخته شود.6
رويكردهاى نظرى به رابطه جامعه و تربيت
جامعه شناسان به منظور تعيين و شناخت جامعه، نظريه هاى گوناگونى را ابراز نموده اند; برخى جامعه را در سطح كلان و برخى ديگر آن را در سطح فرد مورد مطالعه قرار داده اند. هر يك از نظريه هاى مذكور، بينش كلى در اين خصوص ارائه مى دهد كه در پرتو آن مى توان تمامى نهادهاى اجتماعى از جمله نهاد تعليم و تربيت را تبيين و ياتفسير نمود. در زير به سه نظريه عمده اشاره مى شود.
نظريه كاركردگرايى (Functionalism theory)
اين ديدگاه جامعه را بسان يك موجود زنده مى انگارد كه داراى اجزاء مختلفى است و هر جزء داراى وظيفه و كاركرد معيّنى است. هر جزء داراى دو نوع ارتباط است: 1. ارتباط جزء با جزء ديگر، 2. ارتباط جزء با كل. در صورتى كه هر جزء وظيفه و كاركرد خود را به خوبى انجام دهد، نظام اجتماعى سامان يافته و نظم اجتماعى برقرار مى گيرد و بيش ترين فايده و سود نصيب جامعه مى گردد. اما در صورت اختلال اجزا از انجام وظيفه، كل دچار بى نظمى و ناسازگارى مى گردد. اسكيدمور(Skidmore) در مورد اين نظريه مى گويد: فونكسيوناليزم نمى خواهد كه به منظور فهم حيات اجتماعى، آن را درهم شكند و به كوچك ترين اجزا تقليل دهد، بلكه درصدد است ماهيت درهم تافته، زنده و متقابلاً سازگار يك نظام اجتماعى را در كليتش بفهمد. اين امر مستلزم آن است كه ما در اجزا وحدتى را بازشناسيم كه بر اساس آن، اجزا و كل درهم تنيده شده و يك هويت به دست آورده باشند.7
طبق اين ديدگاه نظام آموزش و پرورش يكى از اجزاى مهم كل نظام و جامعه تلقى مى شود كه كاركردى اساسى را براى بقاى نظام اجتماعى انجام مى دهد. از جمله اين كاركردها انتقال فرهنگ، جامعه پذيرى، انسجام اجتماعى و ... مى باشد.
جامعه شناسانى كه به شيوه كاركردى، آموزش و پرورش را مطالعه مى كنند غالباً آن را به عنوان نهاد اجتماعى و از لحاظ ساختار و كاركردهاى سازمانى، نقش ها و فعاليت هاى سازمانى و تحقق اهداف و مقاصد آن، مدنظر قرار مى دهند.8
نظريه تضاد يا ستيز (Conflict theory)
اين نظريه كه با نوشته هاى كارل ماركس شهرت يافته است، مدعى است جامعه از دو طبقه اجتماعى تشكيل شده است، طبقه دارا و طبقه ندارا. اين دو طبقه پيوسته با يكديگر در حال تضاد و ستيز مى باشند. طبقه دارا براى حفظ وضع موجود تلاش مى كند; زيرا منافعش در آن است و طبقه ندارا براى برهم زدن اين وضع و رسيدن به دارايى و امكانات زندگى. از نظر ماركس ريشه اين درگيرى ها به اقتصاد برمى گردد; زيرا اقتصاد زيربناست و ساير نهادهاى اجتماعى از جمله دين، آموزش و پرورش و سياست روبنا هستند و در صورت تغيير اقتصاد، تمام نهادهاى ديگر نيز تغيير مى يابد. به طور فشرده مى توان خطوط برجسته فكرى ماركس را چنين بيان كرد:
1. حركت تاريخ با تحليل شالوده جوامع، نيروهاى توليدى و روابط دنبال مى شود و نه به كمك طرز فكر آدميان.
2. در هر جامعه اى دو چيز را مى توان تشخيص داد: (1) بنيان اقتصادى يازيربنا(Infrastructure)و(2)روبنا(Superstruct ure). زيربنا اساساً از نيروها و روابط توليدى تشكيل شده و حال آن كه نهادهاى حقوقى و سياسى و هم چنين طرز فكرها، ايدئولوژى ها، فلسفه ها، همه جزو روبنا هستند.
3. محرك حركت تاريخى همانا تناقض است كه در لحظه معينى از شدن تاريخى، ميان نيروها و روابط توليدى پيدا مى شود.
4. در مراحل تناقض نيروهاى توليدى با روابط توليدى، يك طبقه به روابط توليدى قديم، كه اكنون تبديل به مانعى در سر راه توسعه نيروهاى توليد مى شوند، مى چسبد و در عوض، طبقه اى ديگر مترقى است و نمودار روابط توليدى تازه اى است.
5. نتيجه اين ديالكتيك نيروها و روابط توليدى، «نظريه انقلابات» است.
6. ماركس واقعيت اجتماعى را در برابر آگاهى قرار مى دهد. او اظهار مى كند: آگاهى آدميان نيست كه تعيين كننده واقعيت است، به عكس، واقعيت اجتماعى است كه آگاهى آنان را تعيين مى كند.
7. ماركس در آخرين نكته، مراحل تاريخ بشرى را براساس نظام هاى اقتصادى شرح مى دهد.9
مطابق اين ديدگاه تعليم و تربيت، آموزه ها و شيوه هايى است كه طبقه دارا و سرمايه دار براى حفظ حاكميت خويش آن ها را به جامعه القا مى نمايد. كودكان و نوجوانان طبقه كارگر با آموزه هايى آشنا مى شوند كه آن ها را پيوسته به صبر و تحمل مشكلات و سرنوشت محتوم و قطعى خود، فرا مى خواند.
گروه سلطه گر از راه تبليغ، تلقين و جعل اسطوره هاى اجتماعى مى كوشد كه اقتدار خويش را مشروعيت بخشد. گروه مسلط با تحميل جهان بينى، ارزش ها و هنجارها و انتظارات خود بر گروه تحت سلطه، آن ها را با اجبار به همكارى وادار مى سازد.10
اين شكل رابطه گروه دارا و ندارا، حالت استثمارى در پى دارد وخوى و روحيه استبدادى را ميان مردم رواج مى دهد به گونه اى كه فرد بى آن كه خود بداند، با زن و فرزندانش نيز با همان روحيه استبدادى رفتار مى كند. از لحاظ جامعه شناختى، اين عادت اجتماعى تا مدت ها پس از تغيير نوع حكومت ها و برچيده شدن ستيز اجتماعى نيز وجود دارد. طراحان نظام آموزش و پرورش بايد به گونه اى برنامه ريزى نمايند تا اين روحيه استثمارى از ميان مردم برچيده شود و روحيه مشورتى و جمع گرايى و نفى استبداد در قالب درس هاى آموزنده به جوانان و نوجوانان القا گردد.
نظريه كنش متقابل (Interaction theory)
اين نظريه موضوع بحث خود را به رابطه متقابل ميان افراد اختصاص مى دهد و معتقد است كه جامعه از كنش هاى متقابل ميان افراد انسانى تشكيل مى گردد و انسان ها براى كسب منافع و فوايد با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند. جورج ريتزر در مورد اصول بنيادى اين نظريه مى گويد: برخى از نظريه پردازان كنش متقابل نمادى (بلومر، مانيس، ميلتسر و زُر) كوشيده اند تا اصول بنيادى اين نظريه را برشمارند. اين اصول عبارتند از:
1. انسان ها برخلاف جانوران پست تر، استعداد تفكر دارند.
2. استعداد تفكر با كنش متقابل اجتماعى شكل مى گيرد.
3. در كنش متقابل اجتماعى، انسان ها معانى و نمادهايى را ياد مى گيرند كه به آن ها اجازه مى دهند تا استعداد متمايز انسانى شان را براى تفكر به كار اندازند.
4. معانى و نمادها. انسان ها را قادر مى سازند كه كنش متقابل و متمايز انسانى را انجام دهند.
5. انسان ها مى توانند معانى و نمادهايى را كه در كنش ها و كنش هاى متقابل شان به كار مى برند، بر پايه تفسيرى كه از موقعيت مى كنند، تعديل يا تغيير دهند.
6. انسان ها تا اندازه اى براى آن مى توانند معانى و نمادها را تعديل و تغيير دهند كه توانايى كنش متقابل با خودشان را دارند; زيرا اين توانايى به آن ها اجازه مى دهد كه راه هاى امكان پذير كنش را بيازمايند، مزايا و عدم مزاياى نسبى آن ها را سبك و سنگين كنند و سپس يك راه را برگزينند.


Comment