چهاردهم اردیبهشت ماه، مصادف با سومین سال درگذشت «سوسن» بود. مردمی*ترین خوانندۀ مردم کوچه و بازار. همو که از صدا و ترانه*هایش اینهمه یاد در خاطره داریم.
شاید در بارۀ او نوشتن و یاد او را در سالمرگش زنده کردن، چندان به مذاق و قلم بسیاری از اهل کتابت در این گسترۀ اینترنت خوش نیاید. و شاید دلمشغولی*ها و چه بسا مسائل و امور خیلی بسیار زیاد مهمتر!! مجال از «سوسن» نوشتن را نمی*دهد و یا اصلا حوصله*اش نبوده که کسی در باره*اش ننوشته.
آنچه اما در ادامه خواهید خواند، در واقع روایت من کاتب این حکایت است از این خواننده، و بهانه*ای شاید برای یاد بعضی کسان و نام برخی نفرات. تا چه پیش آید و چه در نظر افتد.
هر جا برم یادت همیشه
هرگز ازم جدا نمیشه
اولین باری که «سوسن» را دیدم، همان سالی بود که بانک صادرات آن روزها، یک فرسخ اسکناس پنج تومانی جایزه می*داد! به مصداق ضرب*المثل «کور کور را پیدا می*کند و آب، چاه را» قرعۀ برنده به نام دارندۀ حساب پس*اندازی در ولایت ما افتاد که از قضا نام فامیلی*ش هم «آب آب» بود و از متمولین و نان و آب*دارهای شهر ما. یعنی آن یک فرسخ اسکناس پنج تومانی را هم اگر به او نمی*دادند، باز چیزی کم نداشت.
باری، برای اینکه مراسم اهدای این جایزه را سنگ تمامی بگذارند از «سوسن» محبوب*ترین خوانندۀ کوچه و بازار هم دعوت کرده بودند که بیاید. تعدادی بلیط ورودی به مراسم را هم از طرف شعبات بانک صادرات بین دارندگان حساب و همان مردم کوچه و بازار که به رویا و آرزومندی برنده شدن پنج فرسنگ اسکناس پنج تومانی، به نام خودشان و اعضای خانواده*اشان در آنجا حساب باز کرده بودند، تقسیم شده بود.
مراسم در محل استادیوم ورزشی بزرگ شهر و در زمین چمن فوتبال آنجا برگزار می*شد. عصر روز جمعه*ای بود گویا. سه تایی از آن بلیط*ها که گفتم هم نصیب ما شده بود. پس به اتفاق پدر و به همراهی مادر رفتیم.
سن جمع و جوری در جلوی یکی از دروازه*ها با میکروفون و دوربین و چراغ*های پایه*دار، و تمام سکوهای تماشاچیان که گوش تا گوش پر بود از آدم*های جور واجور و همه از خیل آرزومندان رویا سوخته و یا از جمع مشتاقان و علاقه*مندان به صدا و دیدار «سوسن».
مراسم برگزار شد و درست آنجایی که حوصلۀ مردم به مو رسیده بود و می*رفت که بی*طاقت و کلافه شوند، «سوسن» آمد. ریز نقش و محجوب و صمیمی، پوشیده در لباسی بلند و ساده. جمعیت حاضر در استادیوم تکانی خورد و داغ و حسرت برنده نشدن گویا فراموش شد. «بخوای نخوای همینه کار زندگی . . .»
سیگار هما بیضی تازه روشن شده*ای لای انگشتان دست پدر با لبخنده*ای بر گوشۀ لب، و نگاه راه کشیده و مهربان مادر همراه با غمی که در صدا و خواندن «سوسن» بود، تصویری*ست که هنور با من است. خاطره*ای به یادمان آن شب توزیع جایزۀ یک فرسخ اسکناس پنج تومانی بانک صادرات در استادیوم ورزشی شهر اهواز.
بسان مرغکی آواره، ای غم
به دشت سینۀ من پر گشودی
به سقف کلبۀ ویرانۀ دل
گرفتی آشیان آنجا غنودی
تا بستی تو بار سفر از خونۀ مو
جای تو غم شد همدم و همخونۀ مو
«سوسن» با ما بود. اولین بار در هیئت صفحه*ای چهل و سه دور به خانه آمد. سالش یادم نیست. پدر تازه یک گرام تپاز خریده بود. بیشتر صدای «پوران» بود و «پروین» که مادر دوست می*داشت. «سوسن» اما از جنسی دیگر بود. همه دوستش داشتیم. شعرهایش مثل ترانه*های «پروین» سخت نبود. ما بچه*ها هم معنایش را می*فهمیدیم. «اما دیدم بازم مثل همیشه. نمیشه، نمیشه!» حرفهایی که در ترانه*هایش می*خواند یا ضرب*المثل بود که قبلا شنیده بودیم. «چه بد کردم اگر دل بر تو بستم ـ خودم کردم که لعنت بر خودم باد» یا اصطلاحی می*شد همه فهم و همه*گیر.
از عهدۀ کاری اگر برنمی*آمدی و به عجز و ناچاری می*گفتی: «نمیشه» حتما می*شنیدی که: «نمیشه مال سوسنه! دوباره سعی کن!»
بعدها «سوسن» شد همسفر همیشۀ ما در همۀ راههایی که می*شد در آن اتوبوس راند. فرقی نمی*کرد. «تی*بی*تی» و «لوان*تور» که جای خود، تو حتی اگر با اتوبوس*های سوپر دولوکس «ایران*پیما» هم که بین راه به مسافران «پپسی» و «پتی*بور» می*داد و کولر و تلویزیون داشت سفر می*کردی، حالا از هر جا به هر جا که می*خواست باشد، «سوسن» هم با تو بود.
اگر از اهواز می*آمدی و با سرویس شب*رو می*رفتی اما، تا سر شب و آخر پیچ «پل*دختر» شاید به اعتبار آنتن رادیوی اتوبوس، می*توانستی صدا و زمزمه*های «عبدالحلیم حافظ» و «فرید الاطرش » را هم در اوج و حضیضی دل*انگیز بشنوی. ولی «تنگه ملاوی» و «خرم آباد» را که پشت سر می*گذاشتی دیگر فقط «سوسن» بود که می*خواند و بس.
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش
که دل امیدوارم به خیال او نشسته
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وخت بمیره دلم از غم جدایی
و حالا دیگر همه از «سوسن» می*گویند. همۀ آن سالها را که یادتان هست. صدایش به سینما کشیده می*شود. «ناش ناش نیناش ناش، کلاه مخملی رو باش» شعرش را «تورج نگهبان» گفته و آهنگش را «اسفندیار منفردزاده» ساخته. مخصوص، و برای فیلم «قیصر». به تعبیری اولین ترانۀ متن در تاریخ سینمای ایران. از این به بعد است که بساط آواز خوانی و رقصیدن زن نقش اول فیلم*های فارسی جمع می*شود و به جای آن صدای خواننده*ای را در اجرای کامل ترانه*ای، بر روی صحنه*هایی از فیلم می*شنویم.
«اسفندیار منفرد زاده» در اوج شهرت و ابتکار، در زمانی که همه در پی*اش می*دوند تا شاید آهنگی بر فیلم و ترانه و صدایشان نثار کند، همراه با «فرهاد شیبانی» شعر و آهنگ ترانه*ای به نام «شب*های تهران» را می*سازند. این ترانه از همان اول برای صدا و شخص «سوسن» ساخته وپرداخته می*شود. به اعتراض اینکه چرا «سوسن» با همۀ محبوبیتی که نزد مردم دارد، به صرف اینکه می*گویند شعر و آهنگ ترانه*هایش «کوچه بازاری»ست، باید در حصار «لاله*زار» باقی بماند.
این خبر همزمان با خبر آماده شدن ترانۀ «کودکانه» با شعر «شهیار قنبری» و صدای «فرهاد» که آهنگش از ساخته*های «منفرد زاده» است، در روزنامه*های عصر تهران به چاپ می*رسد.
ترانۀ «شب*های تهران» را اما اجازۀ ضبط و پخش و انتشار نمی*دهند. در عوض «منصور اوجی» یکی از شاعران مطرح آن ایام، در همان روزها مجمموعۀ شعری از سروده*هایش را با عنوان «این سوسن است که می*خواند» منتشر می*کند و «محمدعلی سپانلو» یکی دیگر از چهره*های روشنفکری آن زمان، در شعری بلند با روحی نوستالژیک اسم «سوسن» را در کنار نام*هایی چون «الهه» و «بنان» و «داریوش رفیعی» می آورد.
و اما «سوسن» فقط نمی*خواند. بازی هم می*کند. در صحنه*ای از فیلم خوب و خوش ساخت «پنجره» از «جلال مقدم»، با بازی «بهروز وثوقی» و «گوگوش».
ویلایی است و محفلی شبانه از پول و پله*دارها و جماعت بی*درد. از آن تیپ مجالسی که حضرات، میز و صندلی و کوکتل و شامپاین و خاویار را می*گذارند کنار و چهار زانو روی زمین به مخده*ها تکیه می*دهند و عرق اتحادیه را چتولی می*خورند. «سوسن» را هم گفته*اند بیاید. آمده و او هم روی زمین در همان پوشش بلندش زانو خمانده و بدون میکروفون و بلندگو، با لبخنده*ای نمکین بر لب و نگاهی معنی*دار در چشم، ترانه*ای از خوانده*هایش را زمزمه می کند. حس «مردمی» بودن! به حضرات شکم گنده و علیامخدرات عطر و پودر زده*شان دست می*دهد.
حضور «سوسن» در آن صحنه از فیلم، نه به عنوان یک خواننده و آوازه*خوان؛ که به نوعی نمایندگی هویت و سمبل مردم عادی کوچه و بازار را عهده دار است و نشان می*دهد. مردمی که در آنسوی پرچین و دیوارهای شمشاد باغ ویلایی مانده و نشسته*اند.
«سوسن» را در تلویزیون هم می*بینیم. عید سالی که باز یادم نیست، و در سریال سیزده قسمتی «کاف شو» کاری دیدنی از «پرویز صیاد» در نقد و انتقادی طنز گونه از کارکرد سازمان صدا و سیما و اشاراتی به مافیای روابط و بند و بست*های حاکم در آنجا.
قرار است که مثلا «پرویز صیاد» برای تلویزیون ملی ایران شویی نوروزی درست کند. لازم است که بنا به عرف و سنت شوهایی از ایندست، حتما خواننده*ای هم در آن باشد.
این در و آن در می*زند. «گوگوش»، «هایده»، «گیتی»، «اونیک» و که و که و که*ها. ولی هیچکدام*شان محل نمی*گذارند. در واقع اعتباری برای او به عنوان یک تازه کار و شویی که او قصد آماده کردنش را دارد قائل نیستند. بهانه می*آورند و از سر باز می*کنند.
ولی در آخرین روز و در آخرین ساعت*هایی که دیگر همه چیز در حال از دست رفتن است، به ابتکار همکار و وردستی، «سوسن» می*آید. بی*ادعا و خاکی و مخلص. روی صحنه نمی*ایستد. همان لبۀ سن می*نشیند و چیزی می*خواند و می*رود. آبروی «صیاد» و گروهش را خریده است. او «صیاد» و تماشاچی*ها را مدیون و ممنون این خصلت مردمی*اش می*کند.
شاید در بارۀ او نوشتن و یاد او را در سالمرگش زنده کردن، چندان به مذاق و قلم بسیاری از اهل کتابت در این گسترۀ اینترنت خوش نیاید. و شاید دلمشغولی*ها و چه بسا مسائل و امور خیلی بسیار زیاد مهمتر!! مجال از «سوسن» نوشتن را نمی*دهد و یا اصلا حوصله*اش نبوده که کسی در باره*اش ننوشته.
آنچه اما در ادامه خواهید خواند، در واقع روایت من کاتب این حکایت است از این خواننده، و بهانه*ای شاید برای یاد بعضی کسان و نام برخی نفرات. تا چه پیش آید و چه در نظر افتد.
هر جا برم یادت همیشه
هرگز ازم جدا نمیشه
اولین باری که «سوسن» را دیدم، همان سالی بود که بانک صادرات آن روزها، یک فرسخ اسکناس پنج تومانی جایزه می*داد! به مصداق ضرب*المثل «کور کور را پیدا می*کند و آب، چاه را» قرعۀ برنده به نام دارندۀ حساب پس*اندازی در ولایت ما افتاد که از قضا نام فامیلی*ش هم «آب آب» بود و از متمولین و نان و آب*دارهای شهر ما. یعنی آن یک فرسخ اسکناس پنج تومانی را هم اگر به او نمی*دادند، باز چیزی کم نداشت.
باری، برای اینکه مراسم اهدای این جایزه را سنگ تمامی بگذارند از «سوسن» محبوب*ترین خوانندۀ کوچه و بازار هم دعوت کرده بودند که بیاید. تعدادی بلیط ورودی به مراسم را هم از طرف شعبات بانک صادرات بین دارندگان حساب و همان مردم کوچه و بازار که به رویا و آرزومندی برنده شدن پنج فرسنگ اسکناس پنج تومانی، به نام خودشان و اعضای خانواده*اشان در آنجا حساب باز کرده بودند، تقسیم شده بود.
مراسم در محل استادیوم ورزشی بزرگ شهر و در زمین چمن فوتبال آنجا برگزار می*شد. عصر روز جمعه*ای بود گویا. سه تایی از آن بلیط*ها که گفتم هم نصیب ما شده بود. پس به اتفاق پدر و به همراهی مادر رفتیم.
سن جمع و جوری در جلوی یکی از دروازه*ها با میکروفون و دوربین و چراغ*های پایه*دار، و تمام سکوهای تماشاچیان که گوش تا گوش پر بود از آدم*های جور واجور و همه از خیل آرزومندان رویا سوخته و یا از جمع مشتاقان و علاقه*مندان به صدا و دیدار «سوسن».
مراسم برگزار شد و درست آنجایی که حوصلۀ مردم به مو رسیده بود و می*رفت که بی*طاقت و کلافه شوند، «سوسن» آمد. ریز نقش و محجوب و صمیمی، پوشیده در لباسی بلند و ساده. جمعیت حاضر در استادیوم تکانی خورد و داغ و حسرت برنده نشدن گویا فراموش شد. «بخوای نخوای همینه کار زندگی . . .»
سیگار هما بیضی تازه روشن شده*ای لای انگشتان دست پدر با لبخنده*ای بر گوشۀ لب، و نگاه راه کشیده و مهربان مادر همراه با غمی که در صدا و خواندن «سوسن» بود، تصویری*ست که هنور با من است. خاطره*ای به یادمان آن شب توزیع جایزۀ یک فرسخ اسکناس پنج تومانی بانک صادرات در استادیوم ورزشی شهر اهواز.
بسان مرغکی آواره، ای غم
به دشت سینۀ من پر گشودی
به سقف کلبۀ ویرانۀ دل
گرفتی آشیان آنجا غنودی
تا بستی تو بار سفر از خونۀ مو
جای تو غم شد همدم و همخونۀ مو
«سوسن» با ما بود. اولین بار در هیئت صفحه*ای چهل و سه دور به خانه آمد. سالش یادم نیست. پدر تازه یک گرام تپاز خریده بود. بیشتر صدای «پوران» بود و «پروین» که مادر دوست می*داشت. «سوسن» اما از جنسی دیگر بود. همه دوستش داشتیم. شعرهایش مثل ترانه*های «پروین» سخت نبود. ما بچه*ها هم معنایش را می*فهمیدیم. «اما دیدم بازم مثل همیشه. نمیشه، نمیشه!» حرفهایی که در ترانه*هایش می*خواند یا ضرب*المثل بود که قبلا شنیده بودیم. «چه بد کردم اگر دل بر تو بستم ـ خودم کردم که لعنت بر خودم باد» یا اصطلاحی می*شد همه فهم و همه*گیر.
از عهدۀ کاری اگر برنمی*آمدی و به عجز و ناچاری می*گفتی: «نمیشه» حتما می*شنیدی که: «نمیشه مال سوسنه! دوباره سعی کن!»
بعدها «سوسن» شد همسفر همیشۀ ما در همۀ راههایی که می*شد در آن اتوبوس راند. فرقی نمی*کرد. «تی*بی*تی» و «لوان*تور» که جای خود، تو حتی اگر با اتوبوس*های سوپر دولوکس «ایران*پیما» هم که بین راه به مسافران «پپسی» و «پتی*بور» می*داد و کولر و تلویزیون داشت سفر می*کردی، حالا از هر جا به هر جا که می*خواست باشد، «سوسن» هم با تو بود.
اگر از اهواز می*آمدی و با سرویس شب*رو می*رفتی اما، تا سر شب و آخر پیچ «پل*دختر» شاید به اعتبار آنتن رادیوی اتوبوس، می*توانستی صدا و زمزمه*های «عبدالحلیم حافظ» و «فرید الاطرش » را هم در اوج و حضیضی دل*انگیز بشنوی. ولی «تنگه ملاوی» و «خرم آباد» را که پشت سر می*گذاشتی دیگر فقط «سوسن» بود که می*خواند و بس.
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش
که دل امیدوارم به خیال او نشسته
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وخت بمیره دلم از غم جدایی
و حالا دیگر همه از «سوسن» می*گویند. همۀ آن سالها را که یادتان هست. صدایش به سینما کشیده می*شود. «ناش ناش نیناش ناش، کلاه مخملی رو باش» شعرش را «تورج نگهبان» گفته و آهنگش را «اسفندیار منفردزاده» ساخته. مخصوص، و برای فیلم «قیصر». به تعبیری اولین ترانۀ متن در تاریخ سینمای ایران. از این به بعد است که بساط آواز خوانی و رقصیدن زن نقش اول فیلم*های فارسی جمع می*شود و به جای آن صدای خواننده*ای را در اجرای کامل ترانه*ای، بر روی صحنه*هایی از فیلم می*شنویم.
«اسفندیار منفرد زاده» در اوج شهرت و ابتکار، در زمانی که همه در پی*اش می*دوند تا شاید آهنگی بر فیلم و ترانه و صدایشان نثار کند، همراه با «فرهاد شیبانی» شعر و آهنگ ترانه*ای به نام «شب*های تهران» را می*سازند. این ترانه از همان اول برای صدا و شخص «سوسن» ساخته وپرداخته می*شود. به اعتراض اینکه چرا «سوسن» با همۀ محبوبیتی که نزد مردم دارد، به صرف اینکه می*گویند شعر و آهنگ ترانه*هایش «کوچه بازاری»ست، باید در حصار «لاله*زار» باقی بماند.
این خبر همزمان با خبر آماده شدن ترانۀ «کودکانه» با شعر «شهیار قنبری» و صدای «فرهاد» که آهنگش از ساخته*های «منفرد زاده» است، در روزنامه*های عصر تهران به چاپ می*رسد.
ترانۀ «شب*های تهران» را اما اجازۀ ضبط و پخش و انتشار نمی*دهند. در عوض «منصور اوجی» یکی از شاعران مطرح آن ایام، در همان روزها مجمموعۀ شعری از سروده*هایش را با عنوان «این سوسن است که می*خواند» منتشر می*کند و «محمدعلی سپانلو» یکی دیگر از چهره*های روشنفکری آن زمان، در شعری بلند با روحی نوستالژیک اسم «سوسن» را در کنار نام*هایی چون «الهه» و «بنان» و «داریوش رفیعی» می آورد.
و اما «سوسن» فقط نمی*خواند. بازی هم می*کند. در صحنه*ای از فیلم خوب و خوش ساخت «پنجره» از «جلال مقدم»، با بازی «بهروز وثوقی» و «گوگوش».
ویلایی است و محفلی شبانه از پول و پله*دارها و جماعت بی*درد. از آن تیپ مجالسی که حضرات، میز و صندلی و کوکتل و شامپاین و خاویار را می*گذارند کنار و چهار زانو روی زمین به مخده*ها تکیه می*دهند و عرق اتحادیه را چتولی می*خورند. «سوسن» را هم گفته*اند بیاید. آمده و او هم روی زمین در همان پوشش بلندش زانو خمانده و بدون میکروفون و بلندگو، با لبخنده*ای نمکین بر لب و نگاهی معنی*دار در چشم، ترانه*ای از خوانده*هایش را زمزمه می کند. حس «مردمی» بودن! به حضرات شکم گنده و علیامخدرات عطر و پودر زده*شان دست می*دهد.
حضور «سوسن» در آن صحنه از فیلم، نه به عنوان یک خواننده و آوازه*خوان؛ که به نوعی نمایندگی هویت و سمبل مردم عادی کوچه و بازار را عهده دار است و نشان می*دهد. مردمی که در آنسوی پرچین و دیوارهای شمشاد باغ ویلایی مانده و نشسته*اند.
«سوسن» را در تلویزیون هم می*بینیم. عید سالی که باز یادم نیست، و در سریال سیزده قسمتی «کاف شو» کاری دیدنی از «پرویز صیاد» در نقد و انتقادی طنز گونه از کارکرد سازمان صدا و سیما و اشاراتی به مافیای روابط و بند و بست*های حاکم در آنجا.
قرار است که مثلا «پرویز صیاد» برای تلویزیون ملی ایران شویی نوروزی درست کند. لازم است که بنا به عرف و سنت شوهایی از ایندست، حتما خواننده*ای هم در آن باشد.
این در و آن در می*زند. «گوگوش»، «هایده»، «گیتی»، «اونیک» و که و که و که*ها. ولی هیچکدام*شان محل نمی*گذارند. در واقع اعتباری برای او به عنوان یک تازه کار و شویی که او قصد آماده کردنش را دارد قائل نیستند. بهانه می*آورند و از سر باز می*کنند.
ولی در آخرین روز و در آخرین ساعت*هایی که دیگر همه چیز در حال از دست رفتن است، به ابتکار همکار و وردستی، «سوسن» می*آید. بی*ادعا و خاکی و مخلص. روی صحنه نمی*ایستد. همان لبۀ سن می*نشیند و چیزی می*خواند و می*رود. آبروی «صیاد» و گروهش را خریده است. او «صیاد» و تماشاچی*ها را مدیون و ممنون این خصلت مردمی*اش می*کند.

Comment