فاصله خانه تا پادگان نظامي
مي گويند: "خدمت، آدم را مرد مي کند". مي گويند: "سردر يکي از پادگان ها نوشته خر بيا آدم برو". مي گويند "مشکلات سربازي جوانان را آبديده مي کند". مي گويند...
پادگان آموزشي عجب شير، آذر ماه 1385 ، ساعت 11 صبح.
دماي هوا 5 درجه زير صفر و باران هم به شدت در حال بارش است. سربازان جديد را از در ورودي وارد مي کنند. آنقدر خيس شده اند که از شدت سرما به خودشان مي لرزند. يک راست وارد آرايشگاه مي شوند و به صف مي ايستند. حدود 50 نفري هستند. از همه جاي ايران؛ شمالي، جنوبي، شيرازي، تهراني، اصفهاني، مشهدي و بيشتر از همه آذري. موهاي سرشان را همانطور خيس خيس با ماشين مي تراشند. اين اولين درد خدمت است؛ سوزش شديد سر. اينجاست که مي فهمي زندگي ات وارد مرحله جديدي شده.
تا 10 روز از حمام خبري نيست و موهاي ماشين شده سر، تمام بدنت را اشغال کرده اند و اذيتت مي کنند. اما مزاحمتشان فقط براي چند روز است بعد ياد مي گيري چطور با آن ها زندگي کني و اصلا بهشان توجهي نداشته باشي؛ انگار که نيستند.
آرش سرباز وظيفه فوق ديپلم مي گويد: "ساعت 5 صبح بيدار باش است. ساعت 9 شب هم خاموشي. توي اين فاصله زماني تمام مدت کار است و بيگاري. فقط بايد دويد و فحش خورد. ساعت 2 ظهر که ناهار مي خوري با همان شکم گشنه بايد بلند شي و کلاغ پر و بشين و پاشو. همين که وارد آسايشگاه مي شي خواب از سروکولت بالا مي ره. ديگه حتي حال فکر کردن هم نداري. لباس عوض نکرده، کلاه پشمي ات را سرت مي ذاري و زيپ کاپشنت را مي بندي تا سرما اذيتت نکنه و چند ثانيه اي نمي گذره که خواب تو را بيهوش مي کند."
رييس نظام وظيفه کشور مي گويد: "مقرر کرديم که پادگان هاي آموزشي، از سخت گيري هاي بي مورد بپرهيزند، بعضي از تنبيه ها را اعمال نکنند، تنبيهات بدني در ميان نباشد، به شخصيت سربازان توهين نشود. اگر سربازي به اين موارد برخورد کرد بايد گزارش دهد تا ما به شدت برخورد کنيم."
وقتي اين را به آرش مي گويم، خنده تلخي برلبانش مي نشيند. به دور دست ها خيره مي شود، چند ثانيه اي سکوت مي کند و با صدايي آرام و غمگين مي گويد: "دهمين شب آموزشي بود که ارشد آسايشگاه رو صدا کردن. تازه داشتيم واسه خوابيدن آماده مي شديم. هنوز يک ساعتي تا خاموشي مونده بود. خلاصه علي رفت دفتر فرماندهي اما يک ربع بعد ديديم يه هيکل گنده صليب وار وسط حياط پادگان زير بارش وحشتناک باران بي حرکت واستاده. اين صحنه اينقدر دلخراش بود که بچه ها بي خيال باران اومدن تو حياط تا ببينن چي خبر شده. علي بود که اون طوري وسط حياط بي حرکت واستاده بود. مي گفت تنبيهش کردن فقط به خاطر بگو مگو با يه کادري. يه چوب بلند کردن تو يونيفرمش و از لاي آستين ها رد کردن و اونو عين يه جالباسي آويزونش کردن. علي مي بايست با همين وضعيت يه نيم ساعتي رو تو بارون مي گذروند. هنوز 10 دقيقه نگذشته بود که علي به لرزش افتاد. لرزش نه به خاطر باران و سرماي هوا که به خاطر بي تحرکي. واستادن تو اون وضعيت و تو اون بارون و سرما تمام نيروي آدمو مي گرفت. زمان تنبيه به 20 دقيقه نرسيد ديديم علي به گريه افتاده. يه مرد 25 ساله قوي هيکل داشت هق هق مي کرد. اما نه به خاطر سختي تنبيه. مي گفت: نيگا چطور ماها را خرد مي کنن. چطور تحقيرمون مي کنن. تا به حال تو عمرم اينطوري تحقير نشده بودم. اونا غرورمو ازم گرفتن."
"اينجا از غرور ديگه خبري نيست. اينجا نظام است. هرچه گفتيم فقط بله قربان جواب دارد. نظام چرا ندارد. اين را بايد بفهميد." اين را فرمانده پادگان مي گويد.اينجا پادگان آموزشي است. جايي که بايد سختي هاي دنيا را يک جا تجربه کني تا شايد آدم شوي. شايد مرد شوي. عجب شير آنقدر سخت گيري دارد که شنيدن نامش مو به جان پسران جوان سيخ مي کند. به همين دليل است شايد که سال گذشته پادگان نمونه شد.
آرش در همين پادگان نمونه خدمت مي کرده. در عرض دو ماه، ديگر اثري از آن هيکل تنومندش باقي نماند. لاغر و تکيده. رنگ صورتش آنقدر که در آفتاب و باران ايستاده به سياهي مي زند. خاطرات پادگان امانش نمي دهد. تعريف مي کند: "يه روز مارو برده بودن ميدان تير. يه ميداني پراز سنگلاخ اندازه زمين فوتبال. تيراندازي تموم شد که ما رو به صف کردن. وقتي کار تموم شد بايد اسلحه ها رو تحويل مي داديم بدون هيچ نقصي. اما شعله پوش يکي از بچه ها گم شده بود. با اونکه هوا زير صفر درجه بود اما گروهبان گفت بايد شعله پوش رو پيدا کنين وگرنه از استراحت و ناهار خبري نيست. پيدا کردن هم که به همين سادگي نبود. همه سربازا رو لخت کردن. حتي پوتين و جوراب هم نبايد مي پوشيديم. تو سرما مي لرزيديم، تازه سرماخوردگي مون خوب شده بود. مريض هم مي شديم از دوا و دکتر خبري نبود. سنگ ريزه ها هم پاهامونو اذيت مي کرد. خلاصه نيم ساعت تمام توي اين وضعيت دنبال شعله پوش گشتيم تا اينکه يکي از بچه هاي اصفهاني پيداش کرد. اينقدر خوشحال شديم که همه سرش پريديم و تا مي خورد زديمش."
اينجاست که مجيد هم به حرف مي آيد. مجيد، ليسانس وظيفه 17 ماه خدمت است. به قول خودشان از آش خوري خيلي مدته درآمده و ارشد شده اما خاطرات آموزشي هيچ وقت از يادش نمي رود. مجيد از پادگان پرندک تهران که به گفته خودش پادگان دوم آموزشي کشور شناخته شده ـ بعد از عجب شير- تعريف مي کند: "يکي از بچه ها به اسم پدرام دو هفته زودتر پاي چپشو از گچ بيرون آورده بود که زودتر بياد خدمت. اما هفته اول بود که يهو موقع ناهار فرمانده اومد توي غذاخوري. به همه بشين و پاشو داد اما پدرام چون پاهاش تازه از گچ بيرون اومده بود نمي تونست تا آخر بشينه. فرمانده که اين صحنه رو ديد عصباني شد و ازش خواست اين کارو خوب انجام بده. اما خب پدرام نمي تونست و دليل رو هم توضيح داد. اما فرمانده ازش گواهي معالجه خواست که اونم نداشت. نتيجه اين شد که پدرام مجبور شد 50 تا بيشتر از بقيه بچه ها بشين و پاشو بکند. اونم اين کارو با دردوحشتناکي که داشت کرد و پاي شکسته شده اش رو تا به آخر خم کرد. اما پاش ترک برداشت. فرمانده اين بار ناچار شد بفرستدش مرخصي واسه درمان."
اگرچه تمام پادگان هاي آموزشي تا اين اندازه سخت گير نيستند و رييس نظام وظيفه کشور هم تاکيد کرده که فرماندهان آموزشي نبايد سخت گيري بي مورد کنند اما هنوز پادگان هاي بسياري هستند که پسران جوان آن ها را "بالاتر از جهنم" مي نامند. پادگان هاي عجب شير، تايباد، کرمانشاه، پرندک، صفر يک وکردستان ازجمله پادگان هاي نام آشناي جوانان ايراني هستند که لرزه بر اندامشان مي اندازند. همه اين پادگان ها هم مختص ارتش است. پادگان هاي سپاه، نيروي هوايي و نيروي دريايي چنين شرايط سختي ندارند. به همين دليل است که هيچ کس دوست ندارد در نيروي زميني خدمت کند. سربازان مي گويند فرماندهان ارشد و قديمي ارتش همه "شاهنشاهي" هستند. اين تعبير به خاطر قوانين سخت ارتش است که هيچ کاري هم به مسائل عقيدتي ندارد. حتي ريش گذاشتن هم جرم دارد درست برخلاف سپاه که آموزشي اش بيشتر شامل آموزش هاي عقيدتي مي شود و در آنجا تيغ زدن صورت جرم است.
به هرحال فرماندهان اکثر پادگان هاي آموزشي ارتش وقعي به دستور رييس و آيين نامه شان نمي گذارند و سخت گيري در دوران آموزشي موج مي زند. سربازان نيز از حقوق قانوني خود مطلع نيستند؛ يا حداقل در يک ماه اول از آن آگاه نيستند. آرش مي گويد: "يک ماه گذشت تا ما فهميديم اگر به دستورات تنبيهي فرماندهانمان عمل نکنيم کاري نمي توانند بکنند. مثلا اگر علي زير بار اين دستور نمي رفت که نيم ساعت تمام زير باران بايستد آن ها نمي توانستند کاري بکنند. واحد عقيدتي ارتش هم يک ماه بعد به ما گفت که اگر شکايتي داريد از فرماندهان و نوع برخوردشان به ما اعلام کنيد. ما تازه فهميدم چي به چي است. بعدهم ياد روز اولمان افتاديم که ما تازه واردها را از يک در آوردند و سربازاني را که تمام کرده بودند از در ديگر بيرون بردند و حتي يک دقيقه هم باهم نبوديم. چون آن ها مي توانستند ما رو تو اين زمينه راهنمايي کنند."
مجيد هم به سرعت حرف آرش را تاييد مي کند: "اصلا خود فرماندهان مي گفتن ما شماهارو تا يه ماه آدم فرض نمي کنيم اما وقتي يه مورد سختي پيش اومد و به يکي از سرباز ها توهين بدي شد ما رفتيم پيش عقيدتي و گزارش کرديم. اون ها هم با افسر مربوطه برخورد شديدي کردن و بعد ديگه اون رفتار مشابه رو نديديم."
اما تمام سختي ها در اين حد نيست. از اين بدتر هم وجود دارد. سربازاني که کنار مرز خدمت مي کنند يا سربازاني که در مانورها شرکت مي کنند وضع شان سخت تر است. رضا، جوان 20 ساله اي بود که فقط يک هفته داشت تا دوران خدمتش در مرز کردستان با عراق تمام شود. نامزدي داشت که منتظر بازگشتش بود تا تدارک عروسي را ببينند. اما اجل امانش نداد و جاي نشستن بر تخت عروسي، فداييان حزب کومله به رگبارش بستند تا حجله اش بر سر در خانه برپا شود. در مانورهاي نظامي هم وضع به همين گونه است. سرهنگ چتربازي مي گفت: "کم پيش مي آيد در مانوري سربازي کشته نشود. هيچ کس هم خبردار نمي شود. اصلا کسي براي جانشان ارزشي قائل نيست."
چند سال پيش خدمت سربازي در ايران قابل خريد بود اما بعد منتفي شد. مجلس ششم هم هرچه تلاش کرد مدت خدمت را کوتاه کند نتوانست. به قول يکي از افسران بازنشسته: "کشور در وضعيت خطرناکي قرار گرفت و آمريکا از هر طرف همسايه اش شد. پس مقامات به اين نتيجه رسيدند که ارتش بايد قوي تر از قبل شود و نه تنها قانون خريد را لغو کردند که قوانين معافيت هم روز به روز سخت تر شد."
ساعت 7 غروب است و صف نانوايي هم شلوغ. زني 40 ساله نفس زنان خودش را به نانوايي مي رساند و با خواهش از زنان جلويي مي خواهد خارج از صف برايش نان بگيرد. آخر در خانه سربازي دارد که ساکش را جمع کرده و عازم سفر است. بايد همه چيز با خود ببرد و بايد شکمش سير باشد چون در دوران آموزشي، فرماندهان مي خواهند آدمش کنند. انگار که تا به حال نبوده...
مي گويند: "خدمت، آدم را مرد مي کند". مي گويند: "سردر يکي از پادگان ها نوشته خر بيا آدم برو". مي گويند "مشکلات سربازي جوانان را آبديده مي کند". مي گويند...
پادگان آموزشي عجب شير، آذر ماه 1385 ، ساعت 11 صبح.
دماي هوا 5 درجه زير صفر و باران هم به شدت در حال بارش است. سربازان جديد را از در ورودي وارد مي کنند. آنقدر خيس شده اند که از شدت سرما به خودشان مي لرزند. يک راست وارد آرايشگاه مي شوند و به صف مي ايستند. حدود 50 نفري هستند. از همه جاي ايران؛ شمالي، جنوبي، شيرازي، تهراني، اصفهاني، مشهدي و بيشتر از همه آذري. موهاي سرشان را همانطور خيس خيس با ماشين مي تراشند. اين اولين درد خدمت است؛ سوزش شديد سر. اينجاست که مي فهمي زندگي ات وارد مرحله جديدي شده.
تا 10 روز از حمام خبري نيست و موهاي ماشين شده سر، تمام بدنت را اشغال کرده اند و اذيتت مي کنند. اما مزاحمتشان فقط براي چند روز است بعد ياد مي گيري چطور با آن ها زندگي کني و اصلا بهشان توجهي نداشته باشي؛ انگار که نيستند.
آرش سرباز وظيفه فوق ديپلم مي گويد: "ساعت 5 صبح بيدار باش است. ساعت 9 شب هم خاموشي. توي اين فاصله زماني تمام مدت کار است و بيگاري. فقط بايد دويد و فحش خورد. ساعت 2 ظهر که ناهار مي خوري با همان شکم گشنه بايد بلند شي و کلاغ پر و بشين و پاشو. همين که وارد آسايشگاه مي شي خواب از سروکولت بالا مي ره. ديگه حتي حال فکر کردن هم نداري. لباس عوض نکرده، کلاه پشمي ات را سرت مي ذاري و زيپ کاپشنت را مي بندي تا سرما اذيتت نکنه و چند ثانيه اي نمي گذره که خواب تو را بيهوش مي کند."
رييس نظام وظيفه کشور مي گويد: "مقرر کرديم که پادگان هاي آموزشي، از سخت گيري هاي بي مورد بپرهيزند، بعضي از تنبيه ها را اعمال نکنند، تنبيهات بدني در ميان نباشد، به شخصيت سربازان توهين نشود. اگر سربازي به اين موارد برخورد کرد بايد گزارش دهد تا ما به شدت برخورد کنيم."
وقتي اين را به آرش مي گويم، خنده تلخي برلبانش مي نشيند. به دور دست ها خيره مي شود، چند ثانيه اي سکوت مي کند و با صدايي آرام و غمگين مي گويد: "دهمين شب آموزشي بود که ارشد آسايشگاه رو صدا کردن. تازه داشتيم واسه خوابيدن آماده مي شديم. هنوز يک ساعتي تا خاموشي مونده بود. خلاصه علي رفت دفتر فرماندهي اما يک ربع بعد ديديم يه هيکل گنده صليب وار وسط حياط پادگان زير بارش وحشتناک باران بي حرکت واستاده. اين صحنه اينقدر دلخراش بود که بچه ها بي خيال باران اومدن تو حياط تا ببينن چي خبر شده. علي بود که اون طوري وسط حياط بي حرکت واستاده بود. مي گفت تنبيهش کردن فقط به خاطر بگو مگو با يه کادري. يه چوب بلند کردن تو يونيفرمش و از لاي آستين ها رد کردن و اونو عين يه جالباسي آويزونش کردن. علي مي بايست با همين وضعيت يه نيم ساعتي رو تو بارون مي گذروند. هنوز 10 دقيقه نگذشته بود که علي به لرزش افتاد. لرزش نه به خاطر باران و سرماي هوا که به خاطر بي تحرکي. واستادن تو اون وضعيت و تو اون بارون و سرما تمام نيروي آدمو مي گرفت. زمان تنبيه به 20 دقيقه نرسيد ديديم علي به گريه افتاده. يه مرد 25 ساله قوي هيکل داشت هق هق مي کرد. اما نه به خاطر سختي تنبيه. مي گفت: نيگا چطور ماها را خرد مي کنن. چطور تحقيرمون مي کنن. تا به حال تو عمرم اينطوري تحقير نشده بودم. اونا غرورمو ازم گرفتن."
"اينجا از غرور ديگه خبري نيست. اينجا نظام است. هرچه گفتيم فقط بله قربان جواب دارد. نظام چرا ندارد. اين را بايد بفهميد." اين را فرمانده پادگان مي گويد.اينجا پادگان آموزشي است. جايي که بايد سختي هاي دنيا را يک جا تجربه کني تا شايد آدم شوي. شايد مرد شوي. عجب شير آنقدر سخت گيري دارد که شنيدن نامش مو به جان پسران جوان سيخ مي کند. به همين دليل است شايد که سال گذشته پادگان نمونه شد.
آرش در همين پادگان نمونه خدمت مي کرده. در عرض دو ماه، ديگر اثري از آن هيکل تنومندش باقي نماند. لاغر و تکيده. رنگ صورتش آنقدر که در آفتاب و باران ايستاده به سياهي مي زند. خاطرات پادگان امانش نمي دهد. تعريف مي کند: "يه روز مارو برده بودن ميدان تير. يه ميداني پراز سنگلاخ اندازه زمين فوتبال. تيراندازي تموم شد که ما رو به صف کردن. وقتي کار تموم شد بايد اسلحه ها رو تحويل مي داديم بدون هيچ نقصي. اما شعله پوش يکي از بچه ها گم شده بود. با اونکه هوا زير صفر درجه بود اما گروهبان گفت بايد شعله پوش رو پيدا کنين وگرنه از استراحت و ناهار خبري نيست. پيدا کردن هم که به همين سادگي نبود. همه سربازا رو لخت کردن. حتي پوتين و جوراب هم نبايد مي پوشيديم. تو سرما مي لرزيديم، تازه سرماخوردگي مون خوب شده بود. مريض هم مي شديم از دوا و دکتر خبري نبود. سنگ ريزه ها هم پاهامونو اذيت مي کرد. خلاصه نيم ساعت تمام توي اين وضعيت دنبال شعله پوش گشتيم تا اينکه يکي از بچه هاي اصفهاني پيداش کرد. اينقدر خوشحال شديم که همه سرش پريديم و تا مي خورد زديمش."
اينجاست که مجيد هم به حرف مي آيد. مجيد، ليسانس وظيفه 17 ماه خدمت است. به قول خودشان از آش خوري خيلي مدته درآمده و ارشد شده اما خاطرات آموزشي هيچ وقت از يادش نمي رود. مجيد از پادگان پرندک تهران که به گفته خودش پادگان دوم آموزشي کشور شناخته شده ـ بعد از عجب شير- تعريف مي کند: "يکي از بچه ها به اسم پدرام دو هفته زودتر پاي چپشو از گچ بيرون آورده بود که زودتر بياد خدمت. اما هفته اول بود که يهو موقع ناهار فرمانده اومد توي غذاخوري. به همه بشين و پاشو داد اما پدرام چون پاهاش تازه از گچ بيرون اومده بود نمي تونست تا آخر بشينه. فرمانده که اين صحنه رو ديد عصباني شد و ازش خواست اين کارو خوب انجام بده. اما خب پدرام نمي تونست و دليل رو هم توضيح داد. اما فرمانده ازش گواهي معالجه خواست که اونم نداشت. نتيجه اين شد که پدرام مجبور شد 50 تا بيشتر از بقيه بچه ها بشين و پاشو بکند. اونم اين کارو با دردوحشتناکي که داشت کرد و پاي شکسته شده اش رو تا به آخر خم کرد. اما پاش ترک برداشت. فرمانده اين بار ناچار شد بفرستدش مرخصي واسه درمان."
اگرچه تمام پادگان هاي آموزشي تا اين اندازه سخت گير نيستند و رييس نظام وظيفه کشور هم تاکيد کرده که فرماندهان آموزشي نبايد سخت گيري بي مورد کنند اما هنوز پادگان هاي بسياري هستند که پسران جوان آن ها را "بالاتر از جهنم" مي نامند. پادگان هاي عجب شير، تايباد، کرمانشاه، پرندک، صفر يک وکردستان ازجمله پادگان هاي نام آشناي جوانان ايراني هستند که لرزه بر اندامشان مي اندازند. همه اين پادگان ها هم مختص ارتش است. پادگان هاي سپاه، نيروي هوايي و نيروي دريايي چنين شرايط سختي ندارند. به همين دليل است که هيچ کس دوست ندارد در نيروي زميني خدمت کند. سربازان مي گويند فرماندهان ارشد و قديمي ارتش همه "شاهنشاهي" هستند. اين تعبير به خاطر قوانين سخت ارتش است که هيچ کاري هم به مسائل عقيدتي ندارد. حتي ريش گذاشتن هم جرم دارد درست برخلاف سپاه که آموزشي اش بيشتر شامل آموزش هاي عقيدتي مي شود و در آنجا تيغ زدن صورت جرم است.
به هرحال فرماندهان اکثر پادگان هاي آموزشي ارتش وقعي به دستور رييس و آيين نامه شان نمي گذارند و سخت گيري در دوران آموزشي موج مي زند. سربازان نيز از حقوق قانوني خود مطلع نيستند؛ يا حداقل در يک ماه اول از آن آگاه نيستند. آرش مي گويد: "يک ماه گذشت تا ما فهميديم اگر به دستورات تنبيهي فرماندهانمان عمل نکنيم کاري نمي توانند بکنند. مثلا اگر علي زير بار اين دستور نمي رفت که نيم ساعت تمام زير باران بايستد آن ها نمي توانستند کاري بکنند. واحد عقيدتي ارتش هم يک ماه بعد به ما گفت که اگر شکايتي داريد از فرماندهان و نوع برخوردشان به ما اعلام کنيد. ما تازه فهميدم چي به چي است. بعدهم ياد روز اولمان افتاديم که ما تازه واردها را از يک در آوردند و سربازاني را که تمام کرده بودند از در ديگر بيرون بردند و حتي يک دقيقه هم باهم نبوديم. چون آن ها مي توانستند ما رو تو اين زمينه راهنمايي کنند."
مجيد هم به سرعت حرف آرش را تاييد مي کند: "اصلا خود فرماندهان مي گفتن ما شماهارو تا يه ماه آدم فرض نمي کنيم اما وقتي يه مورد سختي پيش اومد و به يکي از سرباز ها توهين بدي شد ما رفتيم پيش عقيدتي و گزارش کرديم. اون ها هم با افسر مربوطه برخورد شديدي کردن و بعد ديگه اون رفتار مشابه رو نديديم."
اما تمام سختي ها در اين حد نيست. از اين بدتر هم وجود دارد. سربازاني که کنار مرز خدمت مي کنند يا سربازاني که در مانورها شرکت مي کنند وضع شان سخت تر است. رضا، جوان 20 ساله اي بود که فقط يک هفته داشت تا دوران خدمتش در مرز کردستان با عراق تمام شود. نامزدي داشت که منتظر بازگشتش بود تا تدارک عروسي را ببينند. اما اجل امانش نداد و جاي نشستن بر تخت عروسي، فداييان حزب کومله به رگبارش بستند تا حجله اش بر سر در خانه برپا شود. در مانورهاي نظامي هم وضع به همين گونه است. سرهنگ چتربازي مي گفت: "کم پيش مي آيد در مانوري سربازي کشته نشود. هيچ کس هم خبردار نمي شود. اصلا کسي براي جانشان ارزشي قائل نيست."
چند سال پيش خدمت سربازي در ايران قابل خريد بود اما بعد منتفي شد. مجلس ششم هم هرچه تلاش کرد مدت خدمت را کوتاه کند نتوانست. به قول يکي از افسران بازنشسته: "کشور در وضعيت خطرناکي قرار گرفت و آمريکا از هر طرف همسايه اش شد. پس مقامات به اين نتيجه رسيدند که ارتش بايد قوي تر از قبل شود و نه تنها قانون خريد را لغو کردند که قوانين معافيت هم روز به روز سخت تر شد."
ساعت 7 غروب است و صف نانوايي هم شلوغ. زني 40 ساله نفس زنان خودش را به نانوايي مي رساند و با خواهش از زنان جلويي مي خواهد خارج از صف برايش نان بگيرد. آخر در خانه سربازي دارد که ساکش را جمع کرده و عازم سفر است. بايد همه چيز با خود ببرد و بايد شکمش سير باشد چون در دوران آموزشي، فرماندهان مي خواهند آدمش کنند. انگار که تا به حال نبوده...

Comment