ali akbare kadkhoda va nehzate melli iran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    ali akbare kadkhoda va nehzate melli iran

    سالي‌ كه‌ گذشت‌، پنجاهمين‌ سالمرگ‌ دهخدا بود و پنجاه‌ و چهارمين‌ سال‌ ملي‌شدن‌ صنعت‌ نفت‌. علي‌اكبر دهخدا هم‌ پيروزي‌ نهضت‌ مردم‌ ايران‌ در ملي‌كردن‌ صنعت‌ نفت‌ را شادمانه‌ تجربه‌ كرد و هم‌ كودتا عليه‌ دولت‌ ملي‌ دكتر مصدق‌ را با اندوه‌ بسيار به‌ديده‌ گرفت‌.

    درباره‌ جايگاه‌ علمي‌ دهخدا و گنجينه‌فرهنگي‌ گرانبهايي‌ كه‌ از او بجا مانده‌، كتاب‌ها و مقاله‌هاي‌ بسياري‌ نوشته‌ شده‌ است‌أ همچنين‌ از مجاهدت‌ها و دليري‌هاي‌ دهخدا در جنبش‌ مشروطه‌خواهي‌ - افزون‌ بر مقالات‌ مندرج‌ در روزنامه‌ صوراسرافيل‌ - اسناد و نوشته‌هايي‌ در اختيار نسل‌ جوان‌ ميهنمان‌ قرار دارد. ولي‌ متاسفانه‌ آنچنان‌ كه‌ بايسته‌ و شايسته‌ است‌، به‌دفاع‌ جانانه‌اي‌ كه‌ دهخدا از اهداف‌ نهضت‌ ملي‌ ايران‌ و دولت‌ دكتر محمش‌د مصدق‌ نمودأ و به‌ اذيت‌ و آزاري‌ كه‌ از اين‌ رهگذر به‌اين‌ آزادمرد فرزانه‌ رسيد - گذشته‌ از چند مقاله‌ پراكنده‌ - توجه‌ چنداني‌ نشده‌ است‌.
    چند سال‌ پيش‌ از اين‌، كتاب‌ ديوان‌ و مقالات‌ شادروان‌ علامه‌ علي‌اكبر دهخدا را در دست‌ داشتم‌ و به‌هنگام‌ خواندن‌ مقدمه‌ عالمانه‌ و پراحساسي‌ كه‌ دكتر سيد محمد دبيرسياقي‌ بر اين‌ آؤار نوشته‌ است‌ اندوه‌ جانكاهي‌ مرا در بر گرفت‌ و در آن‌ شباهنگام‌ دگربار ياد فداكاري‌ها و جانفشاني‌هاي‌ دهخدا در دوران‌ نهضت‌ ملي‌ ايران‌ در خاطرم‌ زنده‌ شد.
    به‌هر تقدير، آن‌ تالمات‌ مرا به‌انديشه‌ فراهم‌ آوردن‌ مجموعه‌اي‌ كشاند كه‌ در آن‌ - تا حد مقدور - تمام‌ اسناد و نامه‌ها و مقالات‌ و خاطرات‌ و گفتارهايي‌ كه‌ درباره‌ اين‌ دوره‌ از حيات‌ دهخدا است‌ گرد آمده‌ باشد. در پيگيري‌ اين‌ امر بود كه‌ در قدم‌ اول‌ مصاحبه‌ و مقاله‌اي‌ پيام‌گونه‌ خطاب‌ به‌ مردم‌ ايران‌ از مرحوم‌ دهخدا كه‌ در آن‌ دوران‌ در روزنامه‌ »باختر امروز« منتشر شده‌ بود تهيه‌ كردم‌.

    پيام‌ دهخدا در آستانه‌ كودتا
    پيام‌ دهخدا در روز سه‌شنبه‌ 9 تير ماه‌ 1332 و مصاحبه‌ در 23 تير ماه‌ همان‌ سال‌ در »باختر امروز« كه‌ به‌ سردبيري‌ دكتر حسين‌ فاطمي‌ منتشر مي‌شد درج‌ شده‌ بودأ يعني‌ درست‌ 35 روز پيش‌ از وقوع‌ كودتا عليه‌ دولت‌ ملي‌ دكتر مصدق‌. دهخدا در آن‌ مقاله‌ و در آن‌ روزهاي‌ سرنوشت‌ساز، نهضت‌ ملي‌ را تداوم‌ جنبش‌ مشروطه‌خواهي‌ مي‌نامد و هموطنانش‌ را چنين‌ مخاطب‌ قرار مي‌دهد:
    »در اين‌ موقع‌ كه‌ وطن‌ عزيز ما لحظات‌ بحراني‌ عظيمي‌ را طي‌ مي‌كند وظيفه‌ هر فرد است‌ كه‌ آنچه‌ را بخير و صلاح‌ مملكت‌ مي‌داند بيان‌ كند و هموطنان‌ خود را به‌جريانات‌ روز و سياست‌هاي‌ مخرب‌ اجانب‌ متوجه‌ سازد. و بهمين‌ علش‌ت‌ نگارنده‌ اين‌ سطور كه‌ عمري‌ از نزديك‌ ناظر جريان‌هاي‌ وقت‌ بوده‌ و هميشه‌ هدفي‌ در دوره‌ زندگاني‌ خود جز استقلال‌ و آزادي‌ مملكت‌ و ترقي‌ و تعالي‌ ملت‌ نداشته‌ چنين‌ احساس‌ كرد كه‌ در اين‌ موقع‌ خطير بايد از اظهارنظر خودداري‌ نكند مبادا در آينده‌ پيش‌ وجدان‌ خود شرمسار شود.
    هموطنان‌ عزيز بايد به‌ خاطر بياورند كه‌ نهضت‌ مشروطه‌خواهي‌ ايران‌ اساساص نهضت‌ ضد استعماري‌ بود و هدفي‌ جز استقلال‌ مملكت‌ نداشت‌. شاهد اين‌ دعوي‌ مقالات‌ سيدجمال‌الدين‌ مرحوم‌ در عروه‌الوؤقي‌ و روزنامه‌ قانون‌ و ؤريا و پرورش‌ و حبل‌ المتين‌ كلكته‌ و كتاب‌ ابراهيم‌بيك‌ و امثال‌ آن‌ است‌. توضيح‌ آنكه‌ مردم‌ وطن‌پرست‌ مملكت‌ چون‌ مي‌ديدند اجانب‌ دارند بر تمام‌ شوون‌ مملكت‌ مسلط‌ مي‌شوند و با تحصيل‌ امتيازات‌ دايم‌ خرده‌ خرده‌ استقلال‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ ما را از ميان‌ مي‌برند و براي‌ وصول‌ به‌مقاصد سوء خود با كمال‌ سهولت‌ بر يك‌ تن‌ از مردم‌ ايران‌ كه‌ شاه‌ ناميده‌ مي‌شود بعلت‌ ضعف‌ نفس‌ او يا بوسيله‌ تهديد يا تطميع‌ او مسلش‌ط‌ مي‌شده‌اند در صدد برآمدند كه‌ وضع‌ را تغيير دهند و در مقابل‌ اجانب‌ مردم‌ را بيدار و مجهز كنند و به‌ عبارت‌ ديگر رژيم‌ مشروطه‌ را در ايران‌ مستقر نمايند...
    بنابراين‌ چنانكه‌ ملاحظه‌ مي‌شود اساس‌ نهضت‌ مشروطيت‌ ايران‌ اولاص همان‌ نهضت‌ استقلال‌طلبي‌ و ضد استعماري‌ و براي‌ جلوگيري‌ از دادن‌ امتيازات‌ متوالي‌ به‌ روسيه‌ تزاري‌ و انگلستان‌ بوده‌ و موضوعات‌ ديگر هر اندازه‌ هم‌ مهم‌ باشد در درجه‌ دوم‌ از اهميت‌ قرار گرفته‌ و از لوازم‌ مشروطيت‌ بوده‌ است‌.
    اين‌ يادآوري‌ از آن‌ جهت‌ است‌ كه‌ هموطنان‌ عزيز بدانند نهضت‌ ملي‌ امروز ايران‌ در اساس‌ با نهضت‌ مشروطيت‌ يكسان‌ است‌ و امروز هم‌ ملت‌ ايران‌ هيچ‌ امري‌ را ولو بسيار مهم‌ باشد با استقلال‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ مملكت‌ و قطع‌ ايادي‌ بيگانگان‌ برابر نمي‌كند و همه‌ چيز را در صورت‌ لزوم‌ فداي‌ اين‌ هدف‌ عالي‌ خواهد كرد و غير از آن‌ هم‌ نبايد باشد. زيرا تا سلطه‌ اجانب‌ از مملكت‌ قطع‌ نشود و ملت‌ ايران‌ روي‌ پاي‌ خود نايستد هيچيك‌ از مفاهيم‌ آزادي‌ و دموكراسي‌ و ترقي‌ و تعالي‌ مملكت‌ و حتي‌ ديانت‌ و اخلاق‌ و ساير آرزوهاي‌ ملي‌ تحقق‌پذير نيست‌...
    امروز تكليف‌ عموم‌ ملت‌ ايران‌ از وضيع‌ و شريف‌، كوچك‌ و بزرگ‌ اين‌ است‌ كه‌ با جان‌ و دل‌ به‌دولت‌ ملي‌ و نهضت‌ ملي‌ كمك‌ كنند و از بذل‌ جان‌ و مال‌ در راه‌ توفيق‌ نهضت‌ خودداري‌ ننمايند.«
    بعد از كودتاي‌ بيست‌ و هشت‌ مرداد سي‌ و دو نيز دهخدا در دفاع‌ از حقانيت‌ نهضت‌ ملي‌ ايران‌ لحظه‌اي‌ از پا ننشست‌ و با وجود آزار و اذيتي‌ كه‌ به‌واسطه‌ طرفداري‌ از شخصيت‌ دكتر مصدق‌ بر او روا داشتند، در جريان‌ محاكمه‌ مصدق‌ با جمع‌آوري‌ اسناد و دلايل‌ به‌ياري‌ سرهنگ‌ جليل‌ بزرگمهر، وكيل‌ تسخيري‌ دكتر مصدق‌ برخاست‌.
    زيرا دادستان‌ نظامي‌ كه‌ در برابر دفاعيات‌ مصدق‌ و سخنان‌ بي‌پرواي‌ او پاسخي‌ نداشت‌ و عاجز و درمانده‌ بود، دست‌ به‌حربه‌ ناجوانمردانه‌اي‌ يازيد و اتهام‌ بي‌اساس‌ بي‌ديني‌ را به‌ مصدق‌ نسبت‌ دادأ يعني‌ آنچه‌ امروز نيز هنوز برخي‌ از روي‌ عناد، به‌دكتر مصدق‌ نسبت‌ مي‌دهند. باري‌، سرهنگ‌ بزرگمهر در رد اين‌ اتهام‌ از يادداشت‌هايي‌ كه‌ دهخدا در اختيار او گذارد، بهره‌ بسيار برد.

    آشنايي‌ دكتر مصدق‌ با دهخدا
    آشنايي‌ دورادور دكتر مصدق‌ با دهخدا به‌اوايل‌ دوران‌ مشروطه‌ باز مي‌گرددأ ولي‌ دوستي‌ و همكاري‌ صميمانه‌ اين‌ دو انسان‌ آزاده‌ در جريان‌ انتخابات‌ دوره‌ سوم‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ آغاز شد. داستان‌ اين‌ آشنائي‌ كه‌ در برگيرنده‌ نكات‌ تاريخي‌ و آموزنده‌اي‌ است‌ در كتاب‌ »خاطرات‌ و تالمات‌ مصدق‌« چنين‌ آمده‌ است‌:
    مجلس‌ سوم‌ به‌شادروان‌ حسن‌ پيرنيا مشيرالدوله‌ نماينده‌ طهران‌ اظهار تمايل‌ نمود و انتخابات‌ طهران‌ براي‌ آن‌ عده‌ نمايندگاني‌ كه‌ قبل‌ از افتتاح‌ مجلس‌ متصدي‌ بعضي‌ از امور شده‌ و از كار دست‌ نكشيدند و همچنين‌ آنهايي‌ كه‌ از مجلس‌ خارج‌ شدند و در تشكيل‌ دولت‌ شركت‌ نمودند تجديد شد و انجمن‌ مركزي‌ انتخابات‌ مرا به‌ عضويت‌ يكي‌ از انجمن‌هاي‌ فرعي‌ كه‌ در مسجد سراج‌الملك‌ واقع‌ در خيابان‌ برق‌ تشكيل‌ مي‌شد انتخاب‌ نمود.
    در اين‌ انجمن‌ با شادروان‌ علامه‌ دهخدا كه‌ در اوايل‌ مشروطه‌ از دور آشنا بودم‌ همكار شدم‌ و همكاري‌ صميمانه‌اي‌ كه‌ بين‌ ما پديد آمده‌ بود سبب‌ شد يكي‌ از روزها كه‌ مي‌خواستيم‌ با هم‌ از مسجد خارج‌ بشويم‌ مرا به‌ خانه‌ حاج‌ ميرزا عليمحمد دولت‌آبادي‌ مقابل‌ مسجد دعوت‌ كند و از من‌ بخواهد كه‌ عضويت‌ حزب‌ اعتدال‌ را بپذيرم‌ و چون‌ سكوت‌ كردم‌ قرآن‌ بياورند سوگند ياد نمايم‌.
    از حلف‌ وحشت‌ داشتم‌. چون‌ كه‌ پدرم‌ ميرزا يوسف‌ مستوفي‌ الممالك‌، صدراعظم‌ ناصرالدين‌ شاه‌ و پسر عموي‌ خود را در خصوص‌ يك‌ ملك‌ موروؤي‌ موسوم‌ به‌ »اك‌« واقع‌ در قزوين‌ در محضر شادروان‌ حاج‌ شيخ‌هادي‌ نجم‌آبادي‌ قسم‌ داد كه‌ طولي‌ نكشيد صدراعظم‌ از دنيا رفت‌ و اين‌ واقعه‌ در جامعه‌ آنقدر ايجاد رعب‌ نمود كه‌ كمتر كسي‌ براي‌ سوگند حاضر مي‌شد. و از جريان‌ حزب‌ اعتدال‌ هم‌ كه‌ تشكيل‌ آن‌ مصادف‌ با دوره‌ دوم‌ تقنينيه‌ بود و من‌ آنوقت‌ در ايران‌ نبودم‌ اطلاعي‌ نداشتم‌ و فقط‌ مي‌دانستم‌ دو حزب‌ در مملكت‌ تشكيل‌ شده‌ كه‌ يكي‌ حزب‌ اعتدال‌ بود و ديگري‌ حزب‌ دموكرات‌ و بعد هم‌ كه‌ به‌ طهران‌ آمدم‌ مي‌شنيدم‌ كه‌ عده‌اي‌ از افراد حزب‌ اعتدال‌ به‌ رهبري‌ مرحوم‌ آقا سيد حسن‌ مدرس‌ و حاج‌ آقا شيرازي‌ و عده‌اي‌ ديگر به‌رهبري‌ حاج‌ ميرزا عليمحمد دولت‌آبادي‌ و ميرزا محمد صادق‌ طباطبائي‌ سناتور فعلي‌ اداره‌ مي‌شوند. ولي‌ از اينكه‌ اين‌ دو دسته‌ از چه‌ اشخاصي‌ تشكيل‌ شده‌ و هدف‌ معنوي‌ آنها چيست‌ اطلاعات‌ كافي‌ نداشتم‌ و سكوتم‌ نيز از اين‌ جهت‌ بود كه‌ به‌شادروان‌ دهخدا علاقه‌ داشتم‌ و نمي‌خواستم‌ دعوت‌ او را قبول‌ نكنم‌.
    در قانون‌ شرع‌ قسم‌ وقتي‌ جايز است‌ كه‌ مدعي‌ نتواند براي‌ اؤبات‌ ادعاي‌ خود دلايل‌ كافي‌ اقامه‌ كند و حاكم‌ براي‌ فصل‌ خصومت‌ به‌ مدعي‌ عليه‌ تكليف‌ قسم‌ نمايد. در صورتي‌ كه‌ تقليد ما از ممالك‌ غرب‌ كه‌ هر كس‌ را براي‌ تامين‌ رفتار آينده‌اش‌ قسم‌ بدهند و يادكنندگان‌ وفا به‌عهد نكنند سبب‌ شده‌ است‌ كه‌ رعب‌ سوگند از دل‌ها برود و اين‌ حربه‌ كه‌ در زندگي‌ ما بسيار موؤر بود بي‌اؤر شود... كساني‌ كه‌ به‌حفظ‌ قول‌ معتقدند هرگز نقض‌ قول‌ نمي‌كنند، اعم‌ از اينكه‌ قسم‌ ياد كنند و يا نكنند.
    خلاصه‌ اينكه‌ از خانه‌ دولت‌آبادي‌ كه‌ خارج‌ شدم‌ خود را يكي‌ از اعضاي‌ با وفاي‌ حزب‌ اعتدال‌ مي‌دانستم‌ و روي‌ همين‌ وظيفه‌ جلساتي‌ از رهبران‌ اين‌ دو دسته‌ در خانه‌ خود تشكيل‌ دادم‌ كه‌ انشعاب‌ از بين‌ برود و هر دو دسته‌ وظايفي‌ را كه‌ داشتند متفقاص انجام‌ دهند. ولي‌ مساعي‌ام‌ به‌نتيجه‌ نرسيد.
    سپس‌ بعضي‌ از اعضاي‌ موؤؤر حزب‌ من‌ جمله‌ دهخدا از عضويت‌ استعفا نمود و يكي‌ از روزها كه‌ هيات‌ مديره‌ »شركت‌ خيريه‌ پرورش‌« مركب‌ از رجال‌ و دوستان‌ فرهنگ‌ جلسه‌ خود را تحت‌ رياست‌ شادروان‌ حسن‌ پيرنيا مشيرالدوله‌ در دارالفنون‌ تشكيل‌ داده‌ بود علامه‌ و من‌ هم‌ در آن‌ عضويت‌ داشتيم‌، دهخدا از من‌ گله‌ نمود و گفت‌ ما انتظار نداشتيم‌ كه‌ بعد از استعفاي‌ ما شما از عضويت‌ حزب‌ استعفا ندهيد و باز در حزب‌ بمانيد. چون‌ اين‌ حرف‌ منطق‌ نداشت‌ و استعفاي‌ آنها دليل‌ موجهي‌ نبود كه‌ من‌ استعفا بدهم‌ گفتم‌ شما كه‌ از موسسان‌ حزب‌ و از همه‌ چيز باخبر بوديد چه‌ علت‌ داشت‌ كه‌ مرا به‌ عضويت‌ آن‌ دعوت‌ نموديد* گفت‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ ببينيد ما در چه‌ آتشي‌ مي‌سوزيم‌. گفتم‌ نفهميده‌ وارد شدم‌ بگذاريد فهميده‌ خارج‌ گردم‌.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2
    از اين‌ مذاكرات‌ چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ مهاجرت‌ پيش‌ آمد و عده‌اي‌ از سران‌ هر دو دسته‌ از ايران‌ رفتند و تا خاتمه‌ جنگ‌ اول‌ جهاني‌ مراجعت‌ ننمودند و بالنتيجه‌ حزب‌ اعتدال‌ از بين‌ رفت‌.«
    باري‌، در ادامه‌ كوشش‌ براي‌ آماده‌ ساختن‌ مجموعه‌اي‌ با عنوان‌ »دهخدا و نهضت‌ ملش‌ي‌ ايران‌«، نامه‌هايي‌ نيز به‌شخصيت‌هايي‌ كه‌ در دوران‌ نهضت‌ ملي‌ با علامه‌ دهخدا و دكتر مصدق‌ دوستي‌ و همكاري‌ داشتند نوشتم‌. از جمله‌ نامه‌اي‌ به‌ دكتر مهدي‌ آذر، وزير فرهنگ‌ كابينه‌ دولت‌ مصدق‌ و يكي‌ از نزديكان‌ دهخدا، نگاشتم‌ و از ايشان‌ درخواست‌ نمودم‌ تا خاطراتي‌ از دهخدا در آن‌ دوران‌ در اختيارم‌ بگذارند. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ پاسخ‌ محبت‌آميزي‌ همراه‌ با خاطراتي‌ جالب‌ از ايشان‌ دريافت‌ كردم‌ كه‌ از هر جهت‌ ارزشمند و حاوي‌ آگاهي‌هاي‌ سودمندي‌ است‌.

    نامه‌ و خاطره‌اي‌ از وزير فرهنگ‌ كابينه‌ مصدق‌
    اما دريغا كه‌ تلاش‌ براي‌ فراهم‌ آوردن‌ چنين‌ مجموعه‌اي‌ ناتمام‌ ماند و امروز تمام‌ آنچه‌ به‌اين‌ منظور گرد آورده‌بودم‌، اعم‌ از دست‌نوشته‌ها، عكس‌ها و نامه‌ها و بريده‌ روزنامه‌ها و نشريه‌هاي‌ آن‌ دوران‌ و جز اينها، همه‌ در جعبه‌اي‌ در گوشه‌اي‌ از اتاق‌ كارم‌ قرار دارد و خدا مي‌داند كه‌ آيا زماني‌ فرصتي‌ براي‌ تنظيم‌ و تدوين‌ آنها به‌ كف‌ آيد. خوشبختانه‌ در اين‌ ميان‌ اسناد تاريخي‌ و خاطرات‌ و كتاب‌هاي‌ بسياري‌ از دولتمردان‌ و سياستمداران‌ و روزنامه‌نگاران‌ و شاهدان‌ عيني‌ آن‌ دوران‌ انتشار يافته‌ و رويدادهاي‌ دوران‌ نهضت‌ ملي‌ ايران‌ و از آن‌ جمله‌ نقش‌ دهخدا در اين‌ جنبش‌، كمابيش‌ آشكار شده‌ است‌.
    امسال‌ كه‌ مصادف‌ است‌ با پنجاهمين‌ سالمرگ‌ دهخدا، فرصتي‌ مناسب‌ است‌ تا بار ديگر با انتشار نامه‌ دكتر مهدي‌ آذر، هم‌ از زنده‌ياد دهخدا و هم‌ از شادروان‌ دكتر آذر، اين‌ پزشك‌ پاك‌نهاد و دولتمرد وارسته‌، يادي‌ كنم‌.

    خدمت‌ آقاي‌ خسرو ناقد
    پس‌ از سلام‌ و تشكر از اظهار لطف‌ جنابعالي‌، عرض‌ مي‌كنم‌: من‌ مرحوم‌ دهخدا را از طريق‌ تاليف‌ها و چرند و پرندها و جانفشاني‌هايش‌ در راه‌ مشروطه‌ و آزادي‌ شناخته‌ بودم‌. در ايامي‌ كه‌ تازه‌ به‌وزارت‌ فرهنگ‌ رفته‌ بودم‌ او در ضمن‌ يادداشتي‌ خواسته‌ بود كه‌ دو نفر از آقايان‌ فرهنگيان‌ را تعيين‌ بكنم‌ تا در تنظيم‌ و تدوين‌ لغت‌هايي‌ كه‌ او در ورقه‌هاي‌ كوچك‌ به‌ صورت‌ فيش‌ نوشته‌ بود به‌ آقايان‌ ديگري‌ كه‌ به‌اين‌ خدمت‌ گماشته‌ شده‌ بودند كمك‌ بكنند.
    من‌ دو نفر فرهنگي‌ را كه‌ انتخاب‌ كرده‌ و در نظر گرفته‌ بودم‌ همراه‌ خود به‌ خدمت‌ او بردم‌. مرحوم‌ دهخدا در آن‌ ايام‌ خودش‌ در تدوين‌ و تنظيم‌ فيش‌ها شركت‌ نمي‌كرد و در اطاقش‌ مي‌نشست‌ و در ضمن‌ ملاقات‌ اول‌ از خستگي‌ و ناراحتي‌ قلبي‌ كه‌ موجب‌ عدم‌ شركت‌ او در تنظيم‌ فيش‌ها بود گله‌ كرد. همچنين‌ بيدار خوابيش‌ را اظهار نمود. من‌ به‌ عنوان‌ طبيب‌ علي‌ العجالت‌ تقليل‌ صرف‌ چاي‌ و قهوه‌ را توصيه‌ كرده‌ و دم‌ كرده‌ گلبرگ‌ تيول‌ )زيرفون‌( و برگ‌ شاه‌پسند كه‌ دوافروش‌ها به‌اسم‌ فرانسه‌اش‌ وژون‌ مي‌گفتند و هر دو خيلي‌ رايج‌ بودند تجويز كردم‌. او از قبل‌ در نامه‌هايي‌ كه‌ گاهي‌ به‌من‌ مي‌نوشت‌ طبيب‌ و وزير عزيزم‌ خطاب‌ مي‌كرد. قلم‌ خودنويسي‌ داشت‌ كه‌ كهنه‌ و فرسوده‌ بود و ديگر كار خودنويسي‌ از آن‌ نمي‌شد و دهخدا با مركب‌ و دوات‌ از آن‌ استفاده‌ مي‌كرد و مي‌نوشت‌. روزي‌ با ارائه‌ آن‌ گفت‌ كه‌ در مدت‌ متجاوز از سي‌ سال‌ بيشتر تاليف‌ها و نوشته‌هاي‌ خود را با آن‌ نوشته‌ است‌.
    روزي‌ هم‌ ورق‌ كاغذ كبودي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ به‌ كاغذ قند معروف‌ بود )به‌ مناسبت‌ آنكه‌ سابق‌ كله‌ قندهاي‌ روسي‌ را در كاغذي‌ مانند آن‌ مي‌پيچيدند( و روي‌ آن‌ اشعاري‌ نوشته‌ شده‌ بود به‌ من‌ داد و گفت‌ شما چون‌ تركي‌ مي‌دانيد خواهيد توانست‌ اين‌ شعرهاي‌ آخر عمري‌ مرا كه‌ به‌تركي‌ فارسي‌ است‌ بخوانيد. من‌ در خواندن‌ شعر اول‌ كه‌ »شاه‌ گليب‌ محله‌ ميزه‌ خوش‌ حاليميزا خوش‌ حاليميزا« بود مردد ماندم‌ چونكه‌ وزن‌ و قافيه‌ آن‌ به‌ نظرم‌ درست‌ نبود. مرحوم‌ دهخدا گفت‌ اين‌ شعر به‌اسلوب‌ رايج‌ محاورات‌ عمومي‌ است‌ و بايد اينطور خوانده‌ شود: »شاه‌ گليب‌ مله‌ ميزه‌ خوشاليمزا«. در شعرهاي‌ بعد از اين‌ شعر صحبت‌ از شاه‌ و چرچيل‌ و حرف‌هايي‌ از اين‌ قبيل‌ بود.
    دهخدا ورقه‌ اشعار را به‌يادگار به‌من‌ لطف‌ كرد. من‌ آن‌ ورقه‌ و نامه‌هاي‌ دهخدا را با عكس‌ها و نامه‌اي‌ كه‌ اردشير زاهدي‌ در زماني‌ كه‌ مترجم‌ و تقريباص منشي‌ فارسي‌ آقاي‌ »وارن‌« مدير اصل‌ چهار ترومن‌»ق‌ضقمگ‌خ «وهيات‌ مشترك‌ آن‌ درايران‌ بود فرستاده‌ بود و من‌ آنها را دسته‌ كرده‌ با نامه‌ها و درخواست‌ها و توصيه‌هاي‌ نمايندگان‌ مجلس‌ و اشخاص‌ مختلف‌ ديگر در گوشه‌ اتاق‌ كتابخانه‌ ام‌ گذاشته‌ بودم‌ تا سر فرصت‌ بررسي‌ و تهذيب‌ بكنم‌. متاسفانه‌ بعد از كودتاي‌ 28 مرداد كه‌ بگير بگير و تبعيد و اعدام‌ معمول‌ شده‌ بود اهل‌ منزل‌ فقط‌ عكس‌ها و اوراق‌ ضميمه‌ آنها كه‌ حاكي‌ از تاريخ‌ و محل‌ گرفته‌ شدن‌ عكس‌ بود جدا كرده‌ و بقيه‌ را در كيسه‌اي‌ ريخته‌ به‌ باد فنا داده‌ بودندأ از بيم‌ آنكه‌ ممكن‌ بود بدست‌ مخالفان‌ افتادن‌ آنها اسباب‌ دردسر براي‌ من‌ و نويسندگان‌ نامه‌ها بشود و به‌اين‌ ترتيب‌ در مدت‌ زنداني‌ بودن‌ من‌ اوراق‌ يادگاري‌ مرحوم‌ دهخدا چنانكه‌ نوشتم‌ به‌ باد فنا رفته‌ بود و ديگر آه‌ و افسوس‌ من‌ درباره‌ از دست‌ رفتن‌ آنها بي‌حاصل‌ است‌. اما احتمال‌ اين‌ هست‌ كه‌ نسخه‌ شعرهاي‌ مذكور دهخدا در ميان‌ اوراق‌ باقيمانده‌ از آن‌ مرحوم‌ موجود باشد.
    يكي‌ ديگر از خدماتي‌ كه‌ مرحوم‌ دهخدا به‌من‌ پيشنهاد كرد ساختمان‌ تالار درازي‌ با نيمه‌ پنجره‌ها در دو طرف‌ و در ورودي‌ در يك‌ سر آن‌ در حياط‌ بزرگ‌ منزل‌ او بود. او خود اندازه‌ اين‌ تالار و وضع‌ نيمه‌ پنجره‌ها و محل‌ در ورودي‌ را يادداشت‌ كرده‌ بود و مقصودش‌ اين‌ بود كه‌ آقايان‌ متصدي‌ تنظيم‌ و تدوين‌ فيش‌ها در دو طرف‌ ميز وسط‌ تالار مقابل‌ هم‌ بنشينند و در موقع‌ لزوم‌ به‌راحتي‌ تبادل‌ نظر بنمايند. من‌ معاون‌ و معمار اداره‌ ساختمان‌ وزارت‌ فرهنگ‌ را به‌ نزد دهخدا بردم‌ تا بار ديگر درباره‌ محل‌ و ابعاد و وضع‌ و جهت‌ و روشنايي‌ و در ورودي‌ مشورت‌ و تبادل‌ نظر كرده‌ و هزينه‌ آنرا برآورد نمايند.
    من‌ قسمتي‌ از هزينه‌ را به‌ مناسبت‌ آنكه‌ خانه‌ مسكوني‌ مرحوم‌ دهخدا موقوفه‌ وزارت‌ فرهنگ‌ بود از محل‌ درآمد اوقاف‌ و محل‌هاي‌ ساختماني‌ ديگر وزارت‌ فرهنگ‌ تامين‌ كردم‌ و ساختمان‌ شروع‌ شد ولي‌ بواسطه‌ كودتا و زنداني‌ شدنم‌ در تعقيب‌ آن‌ از عاقبت‌ آن‌ بي‌خبر ماندم‌. چون‌ بعد از آزاد شدنم‌ باز گاهي‌ به‌ ملاقات‌ و طبابت‌ او و بستگانش‌ كه‌ در ساختمان‌ و حياط‌ كوچك‌ طرف‌ دست‌ چپ‌ دالان‌ در ورودي‌ بزرگ‌ واقع‌ بود مي‌رفتم‌ ديدم‌ كه‌ ساختمان‌ تالار مورد بحث‌ تمام‌ نشده‌ است‌. بهانه‌ ناتمام‌ ماندن‌ هم‌ كسر بودجه‌ بود. شاه‌ به‌ واسطه‌ كينه‌ و عداوتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌آزاديخواهان‌ و مخصوصاص ياران‌ و همكاران‌ مرحوم‌ مصدق‌ و طرفداران‌ او داشت‌ دستور تخليه‌ آنجا را صادر كرده‌ بود ولي‌ ماموران‌ اين‌ كار نظر به‌بيماري‌ مرحوم‌ دهخدا مسامحه‌ كرده‌ بودند تا موقعي‌ كه‌ او فوت‌ كرد و به‌ رحمت‌ حق‌ پيوست‌. شايع‌ بود كه‌ اجازه‌ نداده‌ بودند در محلي‌ كه‌ او وصيت‌ كرده‌ بود دفن‌ شود و العاقبه‌ للمتقين‌.
    مدتي‌ است‌ كه‌ من‌ بواسطه‌ اشتغال‌ زياد به‌ نوشتن‌ خاطرات‌ فراموش‌ شده‌ و خلاصه‌ سرگذشت‌ دوستان‌ دكتر مصدق‌ ازجمله‌ مرحوم‌ اللهيار صالح‌ كه‌ قسمتي‌ از آن‌ در مجله‌ آينده‌ منتشر شد و نيز خاطرات‌ مربوط‌ به‌ دكتر مصدق‌ كه‌ باز قسمت‌ عمده‌ آن‌ در »مجله‌ علم‌ و جامعه‌« نشريه‌ دكتر طهماسبي‌ در واشنگتن‌ منتشر گرديده‌ است‌... خلاصه‌ سخت‌ خسته‌ و كسلم‌ و ديگر حاجت‌ به‌يادآوري‌ و تفصيل‌ پيري‌ مستمر ناشي‌ از گذشت‌ بي‌امان‌ سال‌ و ماه‌ نيست‌.
    اين‌ است‌ كه‌ اين‌ نامه‌ام‌ در پاسخ‌ مرقومه‌ شما علاوه‌ بر اطناب‌ ملالت‌انگيز مغشوش‌ و باسقطات‌ مكرر و خط‌زدگي‌هاي‌ زياد شده‌ است‌. انشاءا... به‌ تاخير و عيوب‌ آن‌ به‌ چشم‌ عنايت‌ نگريسته‌ و معذورم‌ خواهيد داشت‌. زياد ايام‌ تندرستي‌ و خوشي‌ و موفقيت‌ مستدام‌ باد.
    دكتر مهدي‌ آذر
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    Working...