واژه »Assassination« در زبان انگليسي معناي وحشت، ترور، آدمكشي و »Assassin« مفهوم قاتل و آدمكش را در برميگيرد. واژه اخير معادل كلمه ايتاليايي »Asciscin« )اشيشين( ميباشد كه سر هنري يول، مترجم و مفسر دانشمند سفرنامه ماركوپولو، در ترجمه اين اثر به كار برده است.
ماركوپولو جهانگرد مشهور ايتاليايي، در مسير سفر خود به چين، در سال 1272 ميلادي از ايران عبور كرد. با اينكه در آن هنگام پانزده سال از سقوط دولت اسماعيليان نزاري و قلاع مستحكم آنان ميگذشت، با اين حال داستانهاي بومي پيرامون ايشان به اندازهاي بود تا توجه ماركوي جوان را براي نگاشتن آن در سفرنامهاش برانگيزد. او اسماعيليان را »ملحت« ماخوذ از كلمه ملحد عربي و فداييان جان نثار آنان را »اشيشين« كه همان واژه تغييريافته حشاشين يا حشيشيون بود خواند، سپس در مورد ايشان نوشت: »شيخ جبل ]رهبر اسماعيليان[ را به زبان عامه علاءالدين ميگويند. وي دستور داده بود كه دره ميان دو كوه را محصور سازند، و آن را به صورت باغي درآورندأ بزرگترين و زيباترين باغي كه تاآن زمان ديده شده بود. باغي پر از درختان ميوه از هر نوع. در آن كاخها و پاوينها به دلكشترين صورتي كه ميتوان تجسم كرد ساخته شده بود، همه زراندود و با رنگها و نقشهايي دلانگيز. و در آن آبراهههايي بود كه در آن شراب و شير و عسل و آب جريان داشت، و عدهاي زن از زيباترين زنان جهان كه ميتوانستند هر سازي را بنوازند، با صدايي شيرين آواز بخوانند، و به چشمنوازترين شيوهاي برقصند.چون شيخالجبل ميخواست پيروانش باور كنند كه آنجا به راستي بهشت برين است، آن را چنان آراسته بودند كه حضرت محمد]ص[ بهشت را توصيف كرده بود و به يقين همه مسلمانان آن نواحي باور داشتندكه آنجا بهشت است! اما هيچكس حق ورود به اين باغ را جز آنانكه وي ميخواست از زمره اشيشين او باشند، نداشت.
وي عدهاي از جوانان ولايت را كه سنشان ميان 12 تا 20 سال بود و ميلي به جانبازي و سربازي داشتند، در دربار خود نگه داشته بود، و مدام در گوششان داستانهايي از بهشت، آنچنانكه حضرت محمد[ص] به پيروان خويش گفته بود، زمزمه ميكرد. و اين جوانان سخت سخنان او را باور داشتند. آنگاه وي آنها را در گروههاي چهارتايي، ششتايي، يا دهتايي، هر يك را در زماني، به باغ بهشت خويش درميآورد. اما قبلا بدانها نوشابهاي ميخوراند كه آنان را به خوابي عميق فرو ميبرد، آنگاه دستور ميداد كه آنها را برگيرند و به درون باغ برند. لذا، چون بيدار ميشدند و چشم ميگشودند، خويشتن را در باغ مييافتند. و وقتي ميخواست يكي از اشيشين خود را به ماموريتي گسيل دارد، از نوشابهاي كه پيشتر از آن سخن گفتيم به يكي از جواناني كه در باغ بود ميخوراند و آنگاه دستور ميداد او را به درون كاخ وي آورند. بنابراين، وقتي جوان بيدار ميشد خويشتن را در كاخ ميديد. نه در باغ بهشت. وقتي كه شيخالجبل ميخواست اميري را به قتل آورد، به چنين جواني ميگفت: »برو و فلان كس را بكش، و چون بازگشتي فرشتگان من ترا به بهشت باز خواهند برد. و اگر كشته شدي، باز من فرشتگانم را گسيل خواهم داشت تا ترا به بهشت باز آورند. و چنين بود كه او هر فرماني ميداد پيروانش به خاطر اشتياق بازگشت به بهشت موعود او، در اجراي آن از هيچ خطري پروا نميكردند.
پيش از ماركو اروپاييان ديگري نيز مانند بنيامين تودلايي، ويليام صوري، فرانچسكو پيپينو و ... اسماعيليان را با تلفظهايي برگرفته از همان واژه حشاشين خطاب كردهاند. آنان نيز داستانهايي مشابه افسانه ماركو از خوفانگيز بودن اسماعيليان به ؤبت رساندهاند.
منشا افسانهپردازيهايي مانند آنچه ماركوپولو در كتابش آورده است بيشتر از اين رو بود كه اروپاييها و حتي مشرقنشينان آگاهي درستي از اين فرقه مرموز نداشتند، به طور مسلم اروپاييها تا پيش از سده نوزدهم ميلادي به تاريخ اسماعيليه با ديده ابهام مينگريستند. در سال 1807- 1808 ميلادي ژان باتبسيت روسو به عنوان عضوي از يك هيات فرانسوي به دربار فتحعلي شاه قاجار آمد و وقتي دريافت كه هنوز اسماعيليان زيادي در هندوستان و ايران زندگي مي كنند، شگفتزده شد.
در ايران نيز گرچه تاريخنگاراني مانند عطاملك جويني و خواجه رشيدالدين فضلالله به تاريخ اسماعيليان پرداخته بودند، اما بدون شك آن نيز خالي از شائبه و عداوت نبود.
از سده نوزدهم ميلادي بدين سو است كه تحقيقات و پژوهشهاي دقيق شرق شناسان پس از چندين قرن سكوت، پرده از تاريخ واقعي و شگفتانگيز آنان برداشت.
بنابراين امروز ميتوان به پرسشهايي از قبيل، آيا معادل سازي واژهترور و آدمكشي - كه امروز به كار ميرود - با عملكرد تاريخي اسماعيليان صحيح است* و آيا اطلاق واژه حشاشين به اسماعيليان واقعا بدان معنا بوده كه اين فرقه اسلامي از اين ماده مخدر جهت رسيدن به اهداف استفاده مي كردهاند* پاسخي درخور تامل داد، اما پيش از آن لازم است مروري كوتاه برتاريخ اسماعيليان كرد. پيدايش فرقه اسماعيليه با انشعابي كه در اواسط سده دوم هجري در ميان شيعيان وقوع يافت مربوط بوده است، بنابراين آنان يكي از فرق شيعه به شمار ميروند.
امام جعفر صادق)ع(، امام ششم شيعيان، در زمان حيات، اسماعيل فرزند ارشد خود را از امامت محروم كرد و پسر چهارم خويش امام موسي كاظم)ع( را به جانشيني برگزيد. بخش بيشتر شيعيان امام موسي كاظم)ع(را به امامت انتخاب كردند، و برخي ديگر همچنان اسماعيل را وارث مقام امامت دانستند. هنگامي كه اسماعيل در سال 145 قمري، يعني حدود سه سال پيش از شهادت پدربزرگوارش كه در سال 148 قمري رخ داد، وفات كرد، پيروانش محمد فرزند ارشد اسماعيل را به امامت برگزيدند و معتقد شدند كه اسماعيل نمرده و نخواهد مرد بلكه او همان مهدي قائم است كه در آخر زمان باز خواهد گشت.
فرقه اسماعيليه تا ظهور عبدالله بن ميمون قداح در حدود سال 26 قمري يكي از فرق عادي شيعه بود، ولي پس از او تحولي در اين مذهب پيدا شد كه موجب پديد آمدن خلافت فاطمي در شمال آفريقا و مصر و ظهور قدرت و تشكيلات اسماعيليه در ايران و شام گرديد. چنانكه برخي از مورخان نوشتهاند عبدالله دعوي نبوت كرد و با پيوستن فردي به نام حمدان بن اشعث ملقب به قرمط كار او بالا گرفت. يكي از جانشينان عبدالله به نام سعيدبن حسين بنعبدالله بن ميمون قداح شنيده بود كه بربريان آفريقاي شمالي انتظار ظهور امام قائم را دارند، به آنجا رفت و خود را نبيره محمدبن اسماعيل و مهدي موعود معرفي كرد و نام ابومحمدعبيدالله را اختيار كرد. عبيدالله سلسله نبواغلب را در 297 قمري در شمال آفريقا منقرض و سلسله فاطميان را تاسيس كرد. فاطميان شصت سال بعد مصر را از خاندان اخشيد گرفتند و افزون بر دوسده براين سرزمين تحت عنوان خلافت فاطمي حكومت كردند. يكي از اهداف اصلي خلفاي شيعه مذهب فاطمي رقابت و تضعيف خلافت سني مذهب عباسي در بغداد بود. آنان براي رسيدن به اين هدف دعات و مبلغين فراواني جهت تبليغ خود به اقصي نقاط سرزمينهاي اسلامي ميفرستادند. در زمان طولاني خلافت مستنصربالله )427
- 487 ق( او بيشترين مدت خلافت را در ميان تمام خلفاي مسلمان داشت - فاطميان مصر به اوج قدرت و عظمت خود رسيدند. در همين هنگام ارسلان بساسيري موفق شد در سال 450 قمري با فتح بغداد، خليفه عباسي را از مسند خلافت پايين كشيده و به نام مستنصر خطبه بخواند. اگر چه دولت بساسيري مستعجل بود و در سال بعد خليفهالقائم موفق شد با ياري طغرل سلجوقي خلافت از كف رفته را به خاندان عباسي باز آورد.
در زمان خلافت مستنصر ناصرخسرو قبادياني و حسن صباح به قاهره نزد خليفه فاطمي رفتند و هر يك با مسووليتي خطير به ايران بازگشتند. در اين ميان حسن موفق شد با تشكيل دولت اسماعيليه به سال 483 قمري در ايران، نقطه عطفي در تاريخ جهان اسلام ايجاد كند. حسن بنيان دولت مقتدري را در مناطق كوهستاني مختلف ايران از طريق ايجاد قلاع مستحكم و دژهاي غيرقابل تسخير با مركزيت اصلي الموت نزديك قزوين بنا نهد، كه نزديك به دو قرن دوام آورده و هراس و وحشتي هولناك را در وجود مخالفان خود طنين اندازد.
پس از مرگ مستنصر به پيروي از دوپسر او مستعلي و نزار فاطميان دستخوش انشعاب شدند، و در اين ميان حسن جانب نزار را گرفت، از اين رو دولتي كه او تشكيل داد را اسماعيليان نزاري ناميدند.
دولت نزاري ايران كه مقر اصلي آن در قلعه صعبالعبور الموت قرار داشت، از لحاظ سرزمين و قلمرو زير نفوذش بسيار پراكنده بود و در زمان گسترش خود از شام در غرب تا نواحي شرقي ايران را در برميگرفت. گاه ممكن بود شهرهايي نيز در تصرف آنان بوده باشد، اما به طور عمومي جايگاه آنها در قلعههاي نفوذ ناپذير نواحي كوهستاني مانند گردكوه در دامغان، قلعه شميران در طارم، قلعه لسردر رودبار، شاهدز اصفهان و ... قرار داشت. حسن صباح در 517 قمري درگذشت و از ميان جانشينان او شايد حسن دوم از ديگران جالبتر به نظر ميرسيد. او در 17 رمضان 559 قمري تمامي همكيشان اطراف خود را در الموت گردآورد و بدين ترتيب اعلام كرد كه »قيامت« فرا رسيده است: »امام شما را درود و ترحم فرستاده است، و بندگان خواص گزيده خويش خوانده، و بار تكليف شريعت را از شما برگرفته، و شما را به قيامت رسانيده است.«
از اين زمان به بعد بهشت براي اسماعيليان در روي زمين تحقق يافته بود و آنان نه تنها ديگر مجبور نبودند كه زندگي توام با زهد و پارسايي خود را ادامه دهند بلكه به تكاليف معمولي شرع نيز ميتوانستند عمل نكنند. .
ماركوپولو جهانگرد مشهور ايتاليايي، در مسير سفر خود به چين، در سال 1272 ميلادي از ايران عبور كرد. با اينكه در آن هنگام پانزده سال از سقوط دولت اسماعيليان نزاري و قلاع مستحكم آنان ميگذشت، با اين حال داستانهاي بومي پيرامون ايشان به اندازهاي بود تا توجه ماركوي جوان را براي نگاشتن آن در سفرنامهاش برانگيزد. او اسماعيليان را »ملحت« ماخوذ از كلمه ملحد عربي و فداييان جان نثار آنان را »اشيشين« كه همان واژه تغييريافته حشاشين يا حشيشيون بود خواند، سپس در مورد ايشان نوشت: »شيخ جبل ]رهبر اسماعيليان[ را به زبان عامه علاءالدين ميگويند. وي دستور داده بود كه دره ميان دو كوه را محصور سازند، و آن را به صورت باغي درآورندأ بزرگترين و زيباترين باغي كه تاآن زمان ديده شده بود. باغي پر از درختان ميوه از هر نوع. در آن كاخها و پاوينها به دلكشترين صورتي كه ميتوان تجسم كرد ساخته شده بود، همه زراندود و با رنگها و نقشهايي دلانگيز. و در آن آبراهههايي بود كه در آن شراب و شير و عسل و آب جريان داشت، و عدهاي زن از زيباترين زنان جهان كه ميتوانستند هر سازي را بنوازند، با صدايي شيرين آواز بخوانند، و به چشمنوازترين شيوهاي برقصند.چون شيخالجبل ميخواست پيروانش باور كنند كه آنجا به راستي بهشت برين است، آن را چنان آراسته بودند كه حضرت محمد]ص[ بهشت را توصيف كرده بود و به يقين همه مسلمانان آن نواحي باور داشتندكه آنجا بهشت است! اما هيچكس حق ورود به اين باغ را جز آنانكه وي ميخواست از زمره اشيشين او باشند، نداشت.
وي عدهاي از جوانان ولايت را كه سنشان ميان 12 تا 20 سال بود و ميلي به جانبازي و سربازي داشتند، در دربار خود نگه داشته بود، و مدام در گوششان داستانهايي از بهشت، آنچنانكه حضرت محمد[ص] به پيروان خويش گفته بود، زمزمه ميكرد. و اين جوانان سخت سخنان او را باور داشتند. آنگاه وي آنها را در گروههاي چهارتايي، ششتايي، يا دهتايي، هر يك را در زماني، به باغ بهشت خويش درميآورد. اما قبلا بدانها نوشابهاي ميخوراند كه آنان را به خوابي عميق فرو ميبرد، آنگاه دستور ميداد كه آنها را برگيرند و به درون باغ برند. لذا، چون بيدار ميشدند و چشم ميگشودند، خويشتن را در باغ مييافتند. و وقتي ميخواست يكي از اشيشين خود را به ماموريتي گسيل دارد، از نوشابهاي كه پيشتر از آن سخن گفتيم به يكي از جواناني كه در باغ بود ميخوراند و آنگاه دستور ميداد او را به درون كاخ وي آورند. بنابراين، وقتي جوان بيدار ميشد خويشتن را در كاخ ميديد. نه در باغ بهشت. وقتي كه شيخالجبل ميخواست اميري را به قتل آورد، به چنين جواني ميگفت: »برو و فلان كس را بكش، و چون بازگشتي فرشتگان من ترا به بهشت باز خواهند برد. و اگر كشته شدي، باز من فرشتگانم را گسيل خواهم داشت تا ترا به بهشت باز آورند. و چنين بود كه او هر فرماني ميداد پيروانش به خاطر اشتياق بازگشت به بهشت موعود او، در اجراي آن از هيچ خطري پروا نميكردند.
پيش از ماركو اروپاييان ديگري نيز مانند بنيامين تودلايي، ويليام صوري، فرانچسكو پيپينو و ... اسماعيليان را با تلفظهايي برگرفته از همان واژه حشاشين خطاب كردهاند. آنان نيز داستانهايي مشابه افسانه ماركو از خوفانگيز بودن اسماعيليان به ؤبت رساندهاند.
منشا افسانهپردازيهايي مانند آنچه ماركوپولو در كتابش آورده است بيشتر از اين رو بود كه اروپاييها و حتي مشرقنشينان آگاهي درستي از اين فرقه مرموز نداشتند، به طور مسلم اروپاييها تا پيش از سده نوزدهم ميلادي به تاريخ اسماعيليه با ديده ابهام مينگريستند. در سال 1807- 1808 ميلادي ژان باتبسيت روسو به عنوان عضوي از يك هيات فرانسوي به دربار فتحعلي شاه قاجار آمد و وقتي دريافت كه هنوز اسماعيليان زيادي در هندوستان و ايران زندگي مي كنند، شگفتزده شد.
در ايران نيز گرچه تاريخنگاراني مانند عطاملك جويني و خواجه رشيدالدين فضلالله به تاريخ اسماعيليان پرداخته بودند، اما بدون شك آن نيز خالي از شائبه و عداوت نبود.
از سده نوزدهم ميلادي بدين سو است كه تحقيقات و پژوهشهاي دقيق شرق شناسان پس از چندين قرن سكوت، پرده از تاريخ واقعي و شگفتانگيز آنان برداشت.
بنابراين امروز ميتوان به پرسشهايي از قبيل، آيا معادل سازي واژهترور و آدمكشي - كه امروز به كار ميرود - با عملكرد تاريخي اسماعيليان صحيح است* و آيا اطلاق واژه حشاشين به اسماعيليان واقعا بدان معنا بوده كه اين فرقه اسلامي از اين ماده مخدر جهت رسيدن به اهداف استفاده مي كردهاند* پاسخي درخور تامل داد، اما پيش از آن لازم است مروري كوتاه برتاريخ اسماعيليان كرد. پيدايش فرقه اسماعيليه با انشعابي كه در اواسط سده دوم هجري در ميان شيعيان وقوع يافت مربوط بوده است، بنابراين آنان يكي از فرق شيعه به شمار ميروند.
امام جعفر صادق)ع(، امام ششم شيعيان، در زمان حيات، اسماعيل فرزند ارشد خود را از امامت محروم كرد و پسر چهارم خويش امام موسي كاظم)ع( را به جانشيني برگزيد. بخش بيشتر شيعيان امام موسي كاظم)ع(را به امامت انتخاب كردند، و برخي ديگر همچنان اسماعيل را وارث مقام امامت دانستند. هنگامي كه اسماعيل در سال 145 قمري، يعني حدود سه سال پيش از شهادت پدربزرگوارش كه در سال 148 قمري رخ داد، وفات كرد، پيروانش محمد فرزند ارشد اسماعيل را به امامت برگزيدند و معتقد شدند كه اسماعيل نمرده و نخواهد مرد بلكه او همان مهدي قائم است كه در آخر زمان باز خواهد گشت.
فرقه اسماعيليه تا ظهور عبدالله بن ميمون قداح در حدود سال 26 قمري يكي از فرق عادي شيعه بود، ولي پس از او تحولي در اين مذهب پيدا شد كه موجب پديد آمدن خلافت فاطمي در شمال آفريقا و مصر و ظهور قدرت و تشكيلات اسماعيليه در ايران و شام گرديد. چنانكه برخي از مورخان نوشتهاند عبدالله دعوي نبوت كرد و با پيوستن فردي به نام حمدان بن اشعث ملقب به قرمط كار او بالا گرفت. يكي از جانشينان عبدالله به نام سعيدبن حسين بنعبدالله بن ميمون قداح شنيده بود كه بربريان آفريقاي شمالي انتظار ظهور امام قائم را دارند، به آنجا رفت و خود را نبيره محمدبن اسماعيل و مهدي موعود معرفي كرد و نام ابومحمدعبيدالله را اختيار كرد. عبيدالله سلسله نبواغلب را در 297 قمري در شمال آفريقا منقرض و سلسله فاطميان را تاسيس كرد. فاطميان شصت سال بعد مصر را از خاندان اخشيد گرفتند و افزون بر دوسده براين سرزمين تحت عنوان خلافت فاطمي حكومت كردند. يكي از اهداف اصلي خلفاي شيعه مذهب فاطمي رقابت و تضعيف خلافت سني مذهب عباسي در بغداد بود. آنان براي رسيدن به اين هدف دعات و مبلغين فراواني جهت تبليغ خود به اقصي نقاط سرزمينهاي اسلامي ميفرستادند. در زمان طولاني خلافت مستنصربالله )427
- 487 ق( او بيشترين مدت خلافت را در ميان تمام خلفاي مسلمان داشت - فاطميان مصر به اوج قدرت و عظمت خود رسيدند. در همين هنگام ارسلان بساسيري موفق شد در سال 450 قمري با فتح بغداد، خليفه عباسي را از مسند خلافت پايين كشيده و به نام مستنصر خطبه بخواند. اگر چه دولت بساسيري مستعجل بود و در سال بعد خليفهالقائم موفق شد با ياري طغرل سلجوقي خلافت از كف رفته را به خاندان عباسي باز آورد.
در زمان خلافت مستنصر ناصرخسرو قبادياني و حسن صباح به قاهره نزد خليفه فاطمي رفتند و هر يك با مسووليتي خطير به ايران بازگشتند. در اين ميان حسن موفق شد با تشكيل دولت اسماعيليه به سال 483 قمري در ايران، نقطه عطفي در تاريخ جهان اسلام ايجاد كند. حسن بنيان دولت مقتدري را در مناطق كوهستاني مختلف ايران از طريق ايجاد قلاع مستحكم و دژهاي غيرقابل تسخير با مركزيت اصلي الموت نزديك قزوين بنا نهد، كه نزديك به دو قرن دوام آورده و هراس و وحشتي هولناك را در وجود مخالفان خود طنين اندازد.
پس از مرگ مستنصر به پيروي از دوپسر او مستعلي و نزار فاطميان دستخوش انشعاب شدند، و در اين ميان حسن جانب نزار را گرفت، از اين رو دولتي كه او تشكيل داد را اسماعيليان نزاري ناميدند.
دولت نزاري ايران كه مقر اصلي آن در قلعه صعبالعبور الموت قرار داشت، از لحاظ سرزمين و قلمرو زير نفوذش بسيار پراكنده بود و در زمان گسترش خود از شام در غرب تا نواحي شرقي ايران را در برميگرفت. گاه ممكن بود شهرهايي نيز در تصرف آنان بوده باشد، اما به طور عمومي جايگاه آنها در قلعههاي نفوذ ناپذير نواحي كوهستاني مانند گردكوه در دامغان، قلعه شميران در طارم، قلعه لسردر رودبار، شاهدز اصفهان و ... قرار داشت. حسن صباح در 517 قمري درگذشت و از ميان جانشينان او شايد حسن دوم از ديگران جالبتر به نظر ميرسيد. او در 17 رمضان 559 قمري تمامي همكيشان اطراف خود را در الموت گردآورد و بدين ترتيب اعلام كرد كه »قيامت« فرا رسيده است: »امام شما را درود و ترحم فرستاده است، و بندگان خواص گزيده خويش خوانده، و بار تكليف شريعت را از شما برگرفته، و شما را به قيامت رسانيده است.«
از اين زمان به بعد بهشت براي اسماعيليان در روي زمين تحقق يافته بود و آنان نه تنها ديگر مجبور نبودند كه زندگي توام با زهد و پارسايي خود را ادامه دهند بلكه به تكاليف معمولي شرع نيز ميتوانستند عمل نكنند. .


Comment