Political Articles

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1651
    آن ششمين رييس جمهور، آن ساطع هاله‌ي نور، آن مهرورز رجائي‌سان، آن بهتر از اي‌كي‌يوسان، آن دوستدار اقتصاد هردمبيل، استاندار اسبق اردبيل، آن سابقاً شهردار، آن آمده از ولايت گرمسار، آن نافي واقعه‌ي هولوكاست، آن قانع به سنگك و پنير و ماست، آن مرد عمل، آن خاتم‌الانبياي علي‌البدل ، آن صاحب جمال، آن اهل قيل و قال، آن وبلاگ‌نويس تك پست و باحال، آن هميشه در عالم فضا، آن باني صندوق خالي مهر رضا، آن پس از حسن‌القضا سوءالقضا، آن ناقض دويم جوزا، آن در دانشگاه اوستاد، آن از جمله اوتاد، شيخنا و مولانا و پرزيدنتنا شيخ محمود احمدي‌نژاد، اهل هزاره‌ي دوم بود و طرح‌هايش از هزاره‌ي چهارم و عملش از هزاره‌ي اول و با اين حال معجزت هزاره‌ي سوم بود. و بر كس اين معناي غريب مكشوف نگشت كه اول شخص پس از حضرت ختمي مرتبت بود كه او را داراي معجزت و صاحب كرامات دانسته‌اند، العياذبالله. و معجزت البته بسيار داشت و خرق عادت مي‌كرد بهتر از ژانگولر و در هوا راه مي‌رفت و مي‌گفت: ما مي‌توانيم.
    نقل است كه از همان طفوليت شير پاستوريزه مي‌خورد. گفتند چرا چنين كني؟ فرمود: تا بزرگ شوم، چاق شوم، چله شوم و در شارع پاستور سكني گزينم كه آنجا تختي هست سليماني كه بر آن بنشينم و بدان ريشه‌ي خاندان بني‌اسرائيل درآورم.
    و شرح معجزات او كه مشابه شق‌القمر و يد بيضا و تبديل عصا به اژدها و بيرون آوردن اشتر از دل كوه است از اين نيز فزون‌تر است. در شرح اين معجزات همين بس كه چون شيخ بيامد قيمت طلا و مسكن و دلار سر به آسمان هفتم كشيد از بركتي كه در وجود شيخ بود و عدد ساده‌زيستان و بيكاران و وام‌گيرندگان از شمار بيرون شد تا دولت رجائي‌وار تحقق يابد بعون الله تعالي.
    نقل است كه به هر ديار برفت، خلايق بيهوش مي‌شدند بي واسطه‌ي اتر و ليدوكائين. و آزمودند كه در ولايتي، خلقي عظيم گرد آمدند و يكي با ديدن شيخ طپانچه بر صورت خود بزد و بيفتاد و ديگري همين‌طور تا آخر طابق النعل بالنعل و بسان مهره‌هاي دومينو. تا بدانجا كه خلايق روي همدگر تلنبار شدند و شمردند از كرور افزون بود.
    نقل است كه پنجاه تن از مشايخ و كبار طريقت اقتصاديه جمع شدند به تكفير شيخ و مصحفي طويل بنوشتند كه شيخ محمود ناسخ اقتصاد است و بالله كه بيسواد است. شيخ باذن الله تعالي هويي بكرد و جملگي غيب شدند و خلايق از آن معجزت در حيرت بماندند.
    در روايت است كه شيخ محمود با جمعي از ياران از جايي بگذشتند. درويشي بديدند بغايت ژنده‌پوش كه زر همي‌بافت. ياران شيخ از آن حالت در عجب شدند. شيخ نزد درويش ژنده‌پوش برفت و فرمود: چه خوري؟
    درويش بگفت: نون و سيب‌زميني
    شيخ پرسيد: چه پوشي؟
    درويش گفت: كاپشن چيني
    شيخ گفت: زنهار كه آن نكني. بيا مشاور من شو و نون و بوقلمون بخور.
    و شيخ زري‌بافان مشاور شيخ شد و دل رضا نداد كه آن بوقلمون به تنها بخورد و بسيار نان و بوقلمون ميان خويشان خود تقسيم كرد از مرحمتي كه در او بود. رضي الله عنه.
    و نيز از كرامات شيخ اين بود كه مي‌گفت نفط را به قوت لايموت خلايق مبدل ساخته و بر سر خوان عوام‌الناس خواهد آورد و بدين سان خلايق بسيار از جوع بمردند و از اعتماد به كرامت شيخ كه گفته بود نفط را شوربا خواهد ساختن.
    و گفت: هر كه گراني بيند چشمانش آستيگمات باشد و يا كذاب.
    و گفت: ديگران هر جا روند خلايق گوش كنند و ما هر جا رويم خلايق مدهوش كنيم.
    و گفت: شأن مردم را قبل از انتخابات دست‌كم نگيريم.
    و گفت: قوه‌ي تخمي حق مسلم ماست.
    نقل است كه چون از دنيا برفت، وي را در خواب بديدند كه در خلد برين هفتاد هزار غلمان و حوري به ساخت رآكتوري گماشته بود كه اجمعين تكرار مي‌كردند: انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست

    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #1652
      درست است. نظر من از یکی دو سال پیش تا حالا درباره‌ی برنامه‌ی ایران تغییر کرده است و الان فرصت خوبی است که درباره‌ی این دگرگونی توضیح بدهم. بگذارید اول موضع جدید را خلاصه بگویم، بعد شرحش می‌دهم:

      با ساختن نیروگاه اتمی مخالفم، ولی با ساختن سلاح اتمی به شدت موافقم.

      بگذارید توضیح بدهم. من قبلا هم با تولید انرژی اتمی و هم با تولید سلاح مخالف بودم. ولی تفاوت عمده‌ای که در این یک حدودا دوسال گذشته کرده‌ام آن است که به یقین رسیده‌ام که آمریکای فعلی مساله‌اش اصلا جمهوری اسلامی و حقوق بشر و دموکراسی نیست. اینها همه برایش بهانه است، چون یک کشور قوی و ثروت‌مند و مستقل را در این وسط خاورمیانه به نفع منافع آمریکای امروز نیست.

      ریشه‌ی خود این هم در آن است که آمریکا از چند دهه‌ی پیش روز به روز بیشتر به یک امپراطوری شبیه شده است. بحثش مفصل است، ولی خلاصه‌اش اینکه آمریکا بخاطر ایدئولوژی‌ای که بر مبنایش شکل گرفته ناگزیر است از بزرگ شدن و بزرگ شدن هم نیاز به منابع انرژی و تسلط سیاسی و اقتصادی دارد.

      برای همین حتی اگر ایران یک کشور کاملا دموکراتیک و سکولار و مرتب و منظم هم بود، ولی هنوز همین‌قدر مستقل و قوی می‌ماند، آمریکا باز هم آن را مانعی سر راه خودش می‌دید. این را فقط خامنه‌ای و احمدی‌نژاد نمی‌گویند، بسیاری از روشنفکران آمریکایی هم این تمایل امپراطور شدن را در آمریکا که بعد از یازده سپتامبر کور و بی‌رحم و سریع تر از همیشه شده را می‌بینند.

      برای همین حرف ساده‌لوحانه‌ی احمدی‌نژاد -- بدون اینکه خودش بفهمد چه گفته است -- کاملا درست است که اگر حقوق بشر نباشد آمریکا به حقوق حیوانات در ایران گیر می‌دهد و اگر آن هم درست شود به حقوق گیاهان!‌

      در نتیجه ایران باید راهی برای مقاومت جلوی قوی‌ترین ارتش دنیا و در نهایت دفاع از مستقل بودنش پیدا کند و متاسافنه باید قبول کنیم که داشتن حتی پنج کلاهک اتمی و موشک دور برد تنها چیزی است که می‌تواند ایران را حفظ کند. نمی‌گویم جمهوری اسلامی را. چون بقول یکی از کامنت‌گذاران الان بودن ایران و جمهوری اسلامی به هم وابسته شده است. (ممکن است بگویید استقلال در دنیای به‌هم‌پیوسته‌ی جدید ارزشش را از دست داده است که خودش بحث جداگانه‌ای است.)

      در نتیجه به نظر من، هر حکومتی که در ایران باشد، باید به سلاح اتمی دست پیدا کند. نه فقط بخاطر آمریکا. بلکه یادمان نرود که پاکستان چه همسایه‌ی خطرناکی است و چقدر حکومتش بی‌ثبات و غیر قابل اطمینان است. پاکستان سلاح اتمی دارد و درست است که بخاطر تعادل قدرت با هندوستان دنیا این اجازه را به آنها داده است، ولی ایران هم می‌تواند ادعا کند که پاکستان تندروی سنی‌مذهب اصولا با ایران شیعه‌مذهب آبش توی یک جوب نمی‌رود و اگر روزی مشرف مثلا ترور شود، معلوم نیست سلاح اتمی‌ای که دست مسلمانان تندرو و اماثل آن سپاه سحابه که تا حالا کلی شیعه‌ی ایرانی کشته است با امنیت ملی ایران چه خواهد کرد. یاد بحران طالبان بیفتید.

      همه‌مان می‌دانیم که تولید انرژی اتمی چقدر خطرناک، گران و در کشوری مانند ایران احمقانه است. حالا همه‌ی جنبه‌هایش را بگذارید کنار، چرنوبیل را بخاطر بیاورید و بعد هم استانداردهای ایمنی در ایران را در ذهنتان مرتبط کنید به یک یا چند رآکتور اتمی که نزدیک شهرهای پرجمعیت هم ساخته شده باشد.

      ایران باید تعارف را کنار بگذارد و نیت اصلی‌اش را که ساختن سلاح اتمی برای دفاع از خود است بدون شرمساری رسما آغاز کند. این به نظر من کاملا شدنی است ولی به نظرم قبل از آن یک کار اساسی ولی باز هم شدنی باید بکند: اعلام صلح با اسراییل.

      بزرگترین دلیلی که دنیا حتی از برنامه‌ی صلح‌آمیز فعلی ایران می‌ترسد تهدیدهای احمقانه‌اش علیه اسراییل است که ضررش دهه‌ها بار بیشتر از سودش بوده است. بزرگترین ضررش انزوای جهانی و فرار مغز و سرمایه است و بزرگترین سودش حمایت کم‌سوادترین و کم‌درآمدترین بخش‌های بدنه‌ی اجتماعی کشورهای مسلمان که فعلا چند صباحی عاشق احمدی‌نژادند و بخاطر بی‌سوادی و تاریخ‌ نخواندن به زودی او را فراموش خواهند کرد.

      اگر ایران اسراییل را به رسمیت بشناسد و تهدید‌های توخالی احمدی‌نژاد را -- که حتی قانون اساسی به او اجازه‌ی‌ جابجا کردن یک سرباز را هم نمی‌دهد -- به نابودی این کشور پنجاه و چند ساله متوقف کند، دوتا از بهانه‌های بزرگ آمریکا برای فشار به ایران ادر افکار عمومی دنیا کم‌رنگ خواهد شد. یعنی طبیعتا دیگر نمی‌تواند از حماس و جهاد اسلامی و حزب‌الله به این شکل فعلی حمایت کند، و در نتیجه می‌تواند حتی برنامه‌ی اتمی‌اش را به عنوان یک اقدام دفاعی در برابر پاکستان و حتی شاید خود آمریکا -- و در روز مبادا چین -- به دنیا نشان دهد.

      ولی برای حل بحران فعلی ایران باید غنی‌سازی را متوقف کند. ولی همان‌طور که گفتم باید تنها به قیمتی بالا از آن صرف نظر کند. چرا که ایران خطایی انجام نداده است و کارهایش کاملا بر اساس حقوقی است که NPT به اعضایش می‌دهد. برای همین، به نظر فقط در ازای گرفتن ترکیبی از امتیازهای اقتصادی، دیپلماتیک و نیز تضمین امنیتی از آمریکا باید از این حق قانونی‌اش بگذرد.

      در قدم بعد می‌تواند شروع کند به عادی‌سازی روابطش با اسراییل و پدیرفتن موجودیت آن. پس از آن می‌تواند از NPT خارج شود تا بتواند پنهانی یا آشکارا روی ساختن اورانیوم بسیار غنی‌شده برای استفاده‌ی دفاعی کار کند.

      با این سناریو می‌توان هم خدا را به دست آورد و هم هم خرما را. به آن فکر کنید و نظرتان را در وبلاگتان یا در کامنت‌های همین‌جا بنویسید. ناسلامتی این مهم‌ترین بحرانی است که تمام ما به عمرمان دیده‌ایم و کک هیچکداممان هم نمی‌گزد.


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #1653
        روز چهارشنبه 25 مرداد رای صادره از سوی شعبه 76 دادگاه کیفری استان تهران درمورد شکایت آقای ذوالقدر(جانشین وقت فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) علیه اینجانب به اتهام اهانت ونشر اکاذیب به بنده ابلاغ شد.البته قبلا خبر آن مبنی بر برائت من از این اتهامات در رسانه ها اعلام وهمانوقت من با استناد به خبرمنتشره به انتشار دفاعیه خود در دادگاه پرداختم وچون از ابتدای این شکایت تا کنون به شرح ماوقع پرداخته ام مناسب دیدم که عینا متن رای دادگاه را به اطلاع علاقمندان به موضوع برسانم ضمن اینکه فکر می کنم در شرایط کنونی جامعه ما رای دادگاه می تواند معانی خاص خود را در عرصه سیاست واجتماع به همراه داشته باشد.

        بتاریخ 12/4/85 در وقت احتیاطی شعبه 76 دادگاه کیفری استان تهران بتصدی امضاء کنندگان ذیل تشکیل است پرونده کلاسه 85/76/26 تحت نظر است وبا توجه به محتویات پرونده ختم رسیدگی رااعلام وپس از مشاوره باتفاق آراء با استعانت از خداوند متعال بشرح زیر مبادرت به صدور رای می نماید.
        " رای دادگاه "
        باتوجه به محتویات پرونده وبه لحاظ صدور رای غیابی شماره 293 پرونده کلاسه 83/76/211 محکومیت آقای رجبعلی مزروعی فرزند رمضان دایر به اهانت ونشر اکاذیب موضوع کیفرخواست صادره از طرف دادسرای عمومی وانقلاب تهران (کارکنان دولت) وشکایت آقای محمد باقر ذوالقدر جانشین وقت فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در رابطه با اظهارات متهم در خبر نامه امیر کبیر بدین شرح که آقای علی مزروعی بیان نموده که ذوالقدر دیگر صلاحیت نظامی بودن را ندارد ایشان از جایگاه نظامی گری خود سوء استفاده می کند وبه طور خاص افراد وگروهها را علیه یک حزب وجریان سیاسی تحریک می کند که این مسئله بسیار خطرناک است که این موضوع گیری در قبال سخنرانی آقای ذوالقدر درجمع طلاب وروحانیون بسیجی در مدرسه فیضیه قم بشرح مضبوط در پرونده بوده است که در جرائد منتشر گردیده لذا باتوجه به اینکه نسبت به رای محکومیت غیابی محکوم علیه واخواهی مینماید مجدداپرونده درجریان رسیدگی قرار گرفته وواخواه درجلسه دادرسی هشتم خرداد ماه یکهزار وسیصد وهشتاد وپنج اعلام نموده که بعنوان نماینده مجلس شورای وعضوحزب مشارکت ایران اسلامی موضع گرفته ام علیهذا با عنایت ماده 40 قانون مجازات نیروهای مسلح ممنوعیت ورود نظامیان به جریانات سیاسی صراحتا اعلام شده ونظرحضرت امام(ره)ومقام معظم رهبری هم اینست که نیروی مسلح چون قدرت نظامی در اختیار دارد نباید در جریانات سیاسی له یا علیه یک جریان سیاسی وحزبی وارد شود بنا بر مراتب فوق دادگاه ضمن پذیرش اعتراض واخواه ورد کیفرخواست صادره از ناحیه دادسرای عمومی تهران ونقض دادنامه بشماره 293 مورخ 25/10/1384 با عنایت به دفاعیات مقرون به متهم وبلحاظ عدم سوء نیت دادگاه بزهکاری وی را محرز ندانسته وباستناد اصل سی وهفتم قانون اساسی حکم بربرائت متهم موصوف صادر واعلام مینماید رای صادره حضوری وظرف مدت بیست روز پس از ابلاغ قابل اعتراض در دیوانعالی کشور خواهد بود.


        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #1654
          سیادت خاتمی



          از زمانی که خاتمی با رأی بی سابقه در دوم خرداد پیروز شد، ما مرتب تحلیل میکردیم که رأی به خاتمی به خاطر شعارهای متفاوت وی و مخالفت با روشهای نهادینه شدن آن روزها بود، عده ای می گفتند دلایل عقیدتی و در رأس آن سیادت وی عامل رأی بوده است. اخیراً آقای مصباح گفته که جعفر کذاب هم سید بوده و سیادت دلیل نمیشه! جدای از این تعابیر توهین آمیز که با امنیت کامل از سوی ایشان ابراز شده و هیچگاه توهین و فحاشی کسی را کم ارج نکرده و تنها نشانه ی بی ادبی گوینده است، بالاخره ثابت کرد که رأی به خاتمی به معنای خواست تغییر در روشها بوده و نه فقط به خاطر سیادت او. لابد فکر هم میکنند مردم تحلیل های ۸ ساله ی آنان را به یاد نمی آورند. البته این حرفها بر اساس مبنای آنان که مردم را گوسفند می شمارند همخوانی کامل دارد.


          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #1655
            با اينکه قصد نداشته ام وارد تفصيلات تاريخی شوم اما هرچه در مورد زمينه های آمدن جبل عاملی ها به ايران می نويسم می بينم انبوهه ای از مطالب وجود دارند که اگر به آنها لااقل اشاره ای نشود اصل مطلب چندان جا نمی افتد. به همين لحاظ در اين هفته به برخی از نکات باقيمانده در مورد آن زمينه می پردازم:
            يکی از پندارهای نادرست ناشی از توجه نکردن به تفاوت بين مجموعه های ايمانی و اعتقادی با مجموعه های فقهی و شريعتی است. اين دو مجموعه هم از لحاظ کارکرد اجتماعی و هم از لحاظ نهادآفرينی با هم تفاوتی ماهوی دارند و هنگامی که ما اين دو مقوله را يکی بيانگاريم ديگر نمی توانيم تفاوت عظيمی را که آمدن آخوندهای جبل عامل به ايران تشيع زده ايجاد کردند درک کنيم.
            در مطلب هفته گذشته کوشيدم تا نشان دهم که چگونه اعتقاد به امامت علی بن ابيطالب و فرزندانش ـ همراه با درجات مختلفی از غلو در حق آنان ـ در سرزمين ما امری بوده است شايع در ميان کسانی که اغلب از لحاظ اجتماعی فرودست بوده اند و نيز بسياری از شافعی مذهبان. اما اين مجموعه های اعتقادی اگرچه بکار دسته براه انداختن و جنگيدن و ـ در صورت امکان ـ بقدرت رسيدن می خورند اما، وقتی که آب ها از آسياب افتاد و قرار بر رتق و فتق امور و قانونمند کردن مملکتداری شد، ديگر کاری از آنان بر نمی آيد و تنها می توان از آنها بعنوان زيربنائی برای ايجاد ساختمان تو در تو و ديوانسالارانه ی قانونگزاری استفاده کرد، چه اين قانون صفت الهی را با خود يدک بکشد و چه نکشد. بهرحال قوانين الهی هم محتاج کسانی هستند که آنها را از لابلای منابع به اصطلاح بيرون کشند و منظم کنند. در اسلام اين کار با فقيهان بوده است و من چند هفته پيش در مورد روش های کار آنان مطلبی داشتم.
            بنظر می رسد که تا ده سالی پس از به سلطنت رسيدن شاه اسماعيل صفوی هنوز در ايران کسانی که کار فقاهت شيعی را بر عهده گيرند وجود نداشته اند. اين فقدان را صد و پنجاه سالی پيشتر هم در مورد «سربدارن» ملاحظه می کنيم. پتروشفسکی، در کتاب خود ـ «نهضت سربداران» ـ توضيح می دهد که آنان درويشانی شيعه گرا در شهر سبزوار خراسان بودند که بصورت عياران و جوانمردان و «فتيان»، يا جوانمردان، روزگار می گذراندند و عليه ايلخانان مغول خراسان بپا خواستند. زمانهء آنان سرشار از نارضايتی و اعتراض بود و آنان توانستند سوار بر موج اين نارضايتی حکومت خويش را در سبزوار برقرار کنند. اين حاکميت ۴۰ سالی عمر کرد و حکمرانانش به زودی دريافتند که يا بايد از مذاهب چهارگانه تسنن برای نظم امور استفاده کنند و يا از فقهای سرزمين های شيعه نشين کمک بطلبند. اينگونه است که ما برای نخستين بار در تاريخ ايران نام آخوندهای جبل عاملی را می شنويم.
            من در مورد اينکه چرا در آن باريکه ی بين سوريه و لبنان و فلسطين (که اين آخری اکنون اسرائيل نام دارد) عده ای شيعهء معتقد به دوازده امام و نيز غيبت دوازدهمين آنان سکنی گزيده بودند اطلاع چندانی در دست ندارم و در منابعی هم که در اختيارم بوده اند جز مطالب بی پايه چيز دندان گيری نيافته ام. اگرچه در «دايره المعارف تشيع» (ص ۴۰۴) می خوانيم که «گرايش مردم اين ناحيه به تشيع از هنگام تبعيد ابوذر غفاری (متولد ۳۱ هجری)، صحابی معروف، توسط عثمان به شام و نيز به وسـیـلـه معاويه به جبل عامل آغاز شده است... و ابوذر غفاری در جبل عامل به ذکر مناقب و فضائل اهل بيت و نقل حديث می پرداخت، ولی متاسفانه عدم توجه پيشينيان به ضبط رويدادهای تاريخی ... فعلا تاريخ روشن و گويايی از گذشته حوزه شيعی اين نواحی در دست نيست»، اما روشن است که اين مطلب هم مغشوش است و هم ربطی به تشيع دوازده امامی چهار قرن بعد ندارد.
            بهر حال، رولا جوردی از محسن الامين (نويسنده اعيان الشيعة، ج۱۰، ص۵۹) نقل می کند که در هشتمين دهه قرن هشتم ميلادی حاکم سربداران سبزوار، علی بن مؤيد (متوفای ۷۸۸ق./۱۳۸۶م.) يکی از آخوندهای جبل عامل به نام شمس الدين محمد بن مکی عاملی را (که در سال ۸۶۱ بدست عثمانی ها کشته شده و در بين آخوندهای شيعی به نام «شهيد اول» شناخته می شود) برای بدست گرفتن امور فقاهتی جامعه شيعی خراسان دعوت کرده است. می دانيم که شهيد اول رغبتی به اين سفر ـ از اقصای غرب خاورميانه به خراسان ـ نشان نمی دهد اما گفته می شود که او کتاب «لمعه دمشقيه» را برای آنان نوشت و فرستاد که «اولين پايه کتب فقه شيعه محسوب می شود.» همين نکته نشان می دهد که فقه شيعی (که هميشه با پيدايش صنف دينکار آخوند همراه است) در اواسط قرن هشتم هجری سامان گرفته و پيش از آن کسانی که بنام «علمای شيعه» محسوب می شوند بيشتر مورخ و محدث و گردآوردن سيره ها و شرح احوالات امامان دوازده گانه بوده اند و نه فقيه شريعتمدار. به همين دليل هم هست که ۱۵۰ سال پس از سربداران، به هنگام تاجگزاری اسماعيل صفوی در تبريز، هنوز آخوند فقيه دوازده امامی در ايران وجود نداشت. به عبارت ديگر تمام فقهای اصلی اسلام در ايران به مذاهب چهارگانه اهل تسنن تعلق داشتند و بخش های مختلف ايران بر اساس تشريع آنان اداره می شد.
            جای خالی فقهای شيعه دوازده امامی در ايران را صوفيه، شيعيان غلوکننده، و رهبران مدعی معجزات و کرامات گوناگون پر کرده بودند(حافظ می گويد: صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد). اينان هريک در گوشه ای دکانی برپا کرده و عوام الناسی را که در پی حملات اعراب و مغول ها و تيموريان همه توان و دارائی مالی و فکری خود را از دست داده بودند در خانقاه های خويش آرام و سرگرم می کردند. دنيا که خراب شود و نعماتش در دسترس مردمان نباشد البته که قابل بی اعتنائی هم می شود و نفس درويش دنياگريز و هوحق کش بر دل های دردمند بی نوشدارو اثر می گذارد. بدينسان، پر رونق ترين نهاد عصر مغولان و ايلخانان و سپس تيموريان و ترکمانان، خانقاه دراويش بوده است که کارشان، به لحاظ قدرتشان در تبليغ و اشاعه دنيا گريزی و دعوت به فقر و اعتکاف، مورد پسند قدرتمندان بوده است. شايد اگر کارل مارکس کمی بيشتر از احوالات سرزمين فلک زده ما اطلاع داشت «ترياک توده ها» را در خانقاه داراويش بيشتر می يافت.
            باری، رياست رياست است و آنکه مزه آن را چشيد و بر خر مراد سوار شد نه تنها به اين راحتی ها پائين نمی آيد که، تا بتواند، می تازد و بر گستره قلمروی خويش می افزايد. بزودی در عصر مغول ها و تيموريان پيران خانقاه ها تبديل به قدرت هائی سياسی شدند و شانه به شانه آخوندهای و فقهای گردن کلفت سنی سائيدند. شيخ صفی الدين اردبيلی يکی از اين پيران خانقاه بود که در سال ۶۵۰ هجری در قريه «کلخوران» (در ۳ کيلومتری شمال غربی اردبيل، که از مراکز عمده تسنن شافعی محسوب می شده) در خانواده ای اصلاً کرد به دنيا آمده بود، در ۵ سالگی اش هلاکوخان خلافت بنی عباس و حکومت شيعيان اسماعيلی الموت را برانداخته و پيدايش ملغمه ای غريب از عقايد غلوآميز را موجب شد. شيخ صفی جهان کوچک اطرافش را گشتی زده بود، سفری طولانی به شيراز داشت و از آنجا گذارش به خانقاه شيخ زاهد گيلانی افتاده بود، در نزديکی لاهيجان، همانجا که امروزه مزار شيخ زاهد است و به «شيخان ور» شهرت دارد.
            من در مورد اين شيخ زاهد هم اطلاعات موثق و مفصل چندانی بدست نياورده ام، اما مسلم است که خانقاهش در آن خطه پر رونق و مقتدر بوده است. علامه قزوينی، در حواشی «تاريخ خانی» به دقت نشان داده است که هم او و هم شاگردش، شيخ صفی الدين اردبيلی، سنی مذهب و پيرو آئين شافعی بوده اند. حمدالله مستوفی هم نوشته است که «مردم اردبيل اکثر بر مذهب امام شافعی و مريد شيخ صفی الدين عليه الرحمه هستند». تا آنجا که من می دانم، هيچ مدرکی دال بر اينکه در اين خانقاه نسيمی از شيعی گری (بهر نوعش) وزيده باشد وجود ندارد. احمد کسروی اين نظريه را که شيوخ مزبور شيعه بوده اند اما به لحاظ «تقيه» تشيع خود را پنهان می داشتند رد کرده و می نويسد که آنان در عهد تساهل مذهبی الجايتوی مغول می زيستند و نيازی به تقيه نداشتند. من هفته پيش نشان دادم که «در مراسم افتتاح مسجد سلطانيه و شيعه شدن موقت الجايتو، علاء الدوله اشعری مذهب، و علامه حلی دوازده امامی، و شيخ صفی الدين اردبيلی شافعی مذهب، در کنار هم حاضر و ناظر صحنه بودند» (تاريخ ايران کمبريج ـ جلد ششم ـ ص ۶۱۶). در جائی که علامه حلی رسماً بعنوان يک شيعه حضور يافته باشد شيخ صفی را چه حاجتی به مشاطهء تقيه بوده است؟
            باری، شيخ صفی به زودی از طريق ازدواج با بی بی فاطمه، دختر شيخ زاهد، داماد شيخ می شود و، بدينسان بين لاهيجان و اردبيل پيوندی بوجود می آيد که از طريق پيوند خونی بعدی ديگری ـ که به آن هم خواهيم پرداخت ـ تحولات تاريخی سرزمين ما از قرن هفتم هجری تا همين امروز از آبشخور آن نوشيده و تکوين يافته اند. در مورد موقعيت اجتماعی و سوداهای سياسی شيخ زاهد و شيخ صفی نيز می دانيم که آنها با دربار ايلخانان مراودهء دوستانه داشته اند اما، در عين حال، (بنا بر نقل قول «پيگولوسکايا» از ابن بزاز، در «تاريخ ايران باستان» ترجمه کريم کشاورز، ص ـ ۴۷۱) حاکم وقت شيروان «شيخ زاهد گيلانی را متهم ساخت که روستائيان را عاصی کرده و از امور زراعت باز می دارد». نيز می دانيم که هر ساله در روز تولد پيامبر اسلام از دربار ايلخانی مقداری دوشاب، روغن، گوسفند، قند، عسل و محصولات ديگر به خانقاه او فرستاده می شده و دربار عثمانی هم هر ساله پول فراوان و هدايای گرانبها به اردبيل می فرستاده. با توجه به قلت اطلاعات در مورد اين دوران اوليه شکل گيری خانقاه صفويه، يقين دارم که اگر کسی دامن همت به کمر بندد و در مورد احوالات و روزگار شيخ زاهد گيلانی تحقيق کند به نتايج شگرفی خواهد رسيد.
            با مرگ شيخ زاهد، شيخ صفی پير دو خانقاه لاهيجان و اردبيل می شود و دامنه نفوذ خانقاه خويش را از يکسو تا شيراز و اصفهان و از سوی ديگر تا اعماق آسيای صغير (ترکيه کنونی) بسط می دهد. او در دم مرگ مسند خويش را به پسرش شيخ صدرالدين موسی می سپارد و بدينسان سمت پير خانقاه از آن پس موروثی می شود. پس از شيخ صدرالدين، رياست خانقاه به پسر او خواجه سلطان علی می رسد که نوشته اند ـ در مقام صاحب نفوذی گسترده در غرب ايران ـ با تيمور لنگ ملاقات داشته است. نيز گفته اند که هم او به تشيع (چه تشيعی؟ معلوم نيست) توجه پيدا کرده است. بنظر می رسد که، در فقدان هرگونه سند معتبری، اين سخن دارای گوهری حقيقی نيست. پس از او مسند رياست خانقاه به شيخ سلطان ابراهيم می رسد که به شکل کنجکاوی برانگيزی «شيخ شاه» خوانده می شده و از صاحبان و زميداران عمده شمال ايران (از لاهيجان تا اردبيل) بشمار می رفته است. در واقع در زمان اوست که مرکزيت خانقاه فرزندان شيخ صفی (صفويه) کلاً از لاهيجان به اردبيل منتقل می شود و خانقاه لاهيجان بصورت يک مکان مقدس، اما دست دوم، در می آيد.
            اگرچه لقب «شيخ شاه» بصورتی آشکار تمايلات قدرت طلبانه اين پير خانقاه صفوی را بيان می کند، اما آن کس که به صراحت از حق خود برای قدرت سياسی دم می زند فرزند و جانشين او، شيخ جنيد صفوی، است. اما همين سياست گرائی پير سنی اردبيل موجب خشم جهانشاه قره قويونلوی شيعه مزاج (البته، باز هم، نه شيعه دوازده امامی) می شود که اردبيل در حوزه حاکميت او قرار داشته است؛ و، بر اساس نوشته «عالم آرای عباسی»، به جنيد نامه نوشته و دستور می دهد که «برخيز و از قلمرو من بيرون رو؛ والا آمده اردبيل را خراب کرده، بلکه قتل عام خواهم کرد.» (ص ۲۹). آيا همين يک نکته برای اين که نشان دهد هنوز ـ حدود سال ۸۵۰ ـ صفويان به هيچ نوع تشيعی گرايش نداشتند و، در واقع، مطرود شيعه مزاجان بودند، کافی نيست؟
            باری، شيخ جنيد و همراهانش آواره می شوند؛ نخست به سلطان عثمانی پناه می برد اما او هم پيرخانقاهی را که هوس حکومت دنيوی به سرش زده و قدر نعمت کرسی اش را ندانسته بخود راه نمی دهد. شايد که کينه عثمانيان مدعی خلافت اسلام از همينجا در دل جنيد شعله ور شده و به فرزندانش رسيده باشد. جنيد زمانی را در قونيه می ماند و سپس به سوريه می رود. در هرکجا از مريدان سابق خود خبر می گيرد و شبکه ارتباطی اش را استحکام می بخشد.


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #1656
              تاريخ جهان در سال ۸۵۷ به سرفصل بسيار عمده ای می رسد؛ سلطان محمد غازی عثمانی قدم به سوی ديگر دريا می گذارد و قسطنطنيه (استانبول امروز)، پايتخت امپراطوری بيزانس را تصرف می کند. از آن پس، امپراطوری عثمانی رو به غرب دارد و اشتهای آن را يافته که تا ايتاليا بتازد و ونيز و ناپل و واتيکان را هم به چنگ آورده و پرچم لااله الا الله را در سراسر اروپا به اهتزاز در آورد. راه اتصال شرق و غرب قطع می شود، اروپائی که به جستجوی راهی ديگر به سوی هندوستان و چين است به کشف «دماغه اميد» در نوک جنوبی قاره افريقا نايل می شود (۸۹۵). فرستادگان دربار اسپانيا به سودای رسيدن به هندوستان سر از آمريکا در می آوردند و «قاره نو» کشف می شود (۸۹۸) و ـ خلاصه کنم ـ اروپا بر روی غلطک نوانديشی و انسان مداری و علم گرائی می افتد. لوتر، نوانديش کليسائی، در ۸۸۸ متولد شده و در اين سال ها پا به مرحله بلوغ می گذارد.
              از لحاظ جغرافيائی، در پشت سر عثمانی، ديار بکر قرار داشت و حکومت آن در دست قبايل ترکمن «آق قويونلو» بود که حاکمی به نام«اوزون حسن» داشتند، مردی که سال ها بود خواب آن می ديد تا در شرق قلمرو عثمانی برای خود کشوری بزرگ بپا کند. در سوی شرقی قلمروی آق قويونلوها، قبايل ترکمان ديگری به نام قره قويونلوهای شيعه مزاج (البته نه دوازده امامی!) حکومت می کردند و شمال منطقه نيز در دست شروانشاهيان سنی مذهب بود.
              در پی سقوط استانبول، در دربار ديار بکر غوغائی برپا بود؛ نمايندگان هراسيدهء «شهر ـ دولت» های ايتاليا يکی پس از ديگری از راه می رسيدند. به زودی ـ سال ۸۶۲ هجری ـ خبر ازدواج اوزون حسن با دختر کاليوآنس، امپراتور شکست خورده روم شرقی، که نام کاترينا نام داشت اما با نام دسپينا خاتون معروف شد، در همه جا ـ و بخصوص در قلمروی عثمانی ـ پيچيد. اگرچه در مورد چگونگی فراهم شدن اسباب اين ازدواج و نقش آفرينان آن هنوز تحقيق مشبعی صورت نگرفته است، اما اين نکته کاملا آشکار است که ازدواج اوزون حسن سنی مذهب با کاترينای مسيحی (که شرط کرده بود به مذهب خود باقی بماند و فرزندانش را هم مسيحی بار آورد) در راستای ايجاد دولتی قدرتمند در شرق قلمرو عثمانی و گشودن جبههء جنگی تازه در اينسو انجام گرفته بود تا، بدان وسيله، سرعت پيشرفت سپاه اسلام نشان سلطان عثمانی در اروپا کند و، اگر ممکن شد، متوقف گردد. بدينسان، تولد مارتای مسيحی ـ دختر اوزون حسن و دسپينا خاتون ـ پيوند دو جبههء شرقی و غربی ضد عثمانی را تجسد می بخشيد. اما حسن به اين ازدواج بسنده نکرد و با پيوندی ديگر به اتحادی تازه نيز دست يافت که سرنوشت منطقه را صورتی آشکارتر بخشيد.
              شيخ جنيد صفوی، در چنان حال و هوائی بود که نامراد در حمله به طرابوزان به سوی مشرق پس کشيد و به قلمرو «اوزون حسن» آق قويونلو وارد شد. آق قويونلوها در مذهب تسنن متعصب بودند و همين واقعيت که اوزون حسن، شيخ جنيد را به خود راه داد و به زودی خواهر خود، خديجه، را به زنی او در آورد نشانگر آن است که شيخ جنيد لااقل تظاهری به شيعه بودن نداشته است. بنظر می رسد که اوزون حسن، با برقرار کردن پيوند خانوادگی با شيخ خانقاه اردبيل (که در قلمرو رقيب او جهانشاه قره قويونلو قرار داشت) کوشيده است به حاکميت خود جنبه ای روحانی نيز بيافزايد. شيخ جنيد عاقبت به خانقاه خود در اردبيل باز می گردد و از پيوند جنيد صفوی و خديجهء آق قويونلو فرزند پسری زاده می شود که ـ با نام «حيدر» ـ بيشترين تأثير را بر سرنوشت ما ايرانيان می گذارد.
              حيدر ۹ ساله است که پدرش به طمع گسترش قلمرو خود به شروان حمله می کند و در جنگ با امير آن کشته می شود و حيدر ـ بر طبق ميراث خانقاه اردبيل ـ رئيس اين خانقاه، که اکنون به درباری نظامی بی شباهت نيست، می شود. در همين حال، مرگ شوهر خواهر چنان اوزون حسن را بر سر خشم می آورد که بخونخواهی جنيد بر شروانشاه می تازد و او را همراه با قره قويونلوهای شيعه در هم می شکند و تبريز را از چنگ آنان بدر می آورد. از آن پس، تبريز پايتخت آق قويونلوها می شود و چنان می ماند تا سی سال بعد پسر کوچک شيخ حيدر صفوی پا در آن گذارد، تاج شاهی بر سر نهد، تشيع دوازده امامی را مذهب رسمی ما ايرانيان اعلام کند، و خود را جانشين برحق اوزون حسن بخواند. در اين سی ساله آينده اما هزار اتفاق عمده در راه بوده است.
              شيخ حيدر، با تکيه بر قدرت اوزون حسن و الهام از منويات تحقق نيافتهء پدر، و نيز با استفاده از نفوذ معنوی خود بعنوان پير خانقاه اردبيل، دست به ايجاد گروه های شبه نظامی زد که «قزلباش» (به معنی «کلاه سرخ») خوانده می شدند و بصورتی متحد المآل، کلاه نمدين سرخ رنگی بر سر داشتند که نوک بلند قطوری داشت. اين قسمت از کلاه دارای دوازده چين کوچک، يا دوازده ترک بود. به دور کلاه، دستاری سپيد يا سبز از ابريشم ‏پيچيده می شد و نوک سرخ و دوازده ترک کلاه از ميان آن سر می زد. اغلب نويسندگان، در توجيه وجود اين دوازده ترک در کلاه قزلباشان، به اعتقاد صفويه به تشيع دوازده امامی اشاره می کنند. حال اينکه تمام افسانه های مربوط به پيدايش آن (مثل داستان خوابديدن حيدر و ديگران علی ابن ابيطالب را) از جعليات نويسندگان بعدی صفوی است و تا آن تاريخ هيچ دليلی برای گرايش به تشيع دوازده امامی در سلسله صفويه مشاهده نشده است. در واقع، توجه به عدد دوازده از ديرباز در سرزمين های حوزه شرق مديترانه با ريشه هائی در آئين های مهری و مسيحی مطرح بوده است، و با توجه به گسترش نفوذ خانقاه صفوی در ترکيه کنونی، و نيز فقدان هر گونه دليل مستقيمی که بتواند دوازده ترک کلاه قزلباشان را به دوازده امام تشيع امامی نسبت دهد، آمبرتی (در جلد شش تاريخ ايران کمبريج ـ ص ۲۸۳) اين پرسش را مطرح می کند که چرا دوازده ترک اين کلاه را ملهم از دوازده حواری مسيح ندانيم؟ بهرحال، قزلباشان ـ که از ميان قبايل ترکمن و ترک زبان متعددی می آمدند ـ در سراسر منطقه بصورت ارتش منظم خانقاه صفوی ساکن بودند.
              باری، اوزون حسن که، با برقراری پيوند بين خواهر خود و شيخ جنيد، در متحد ساختن دولتش با خانقاه صفوی اقدام کرده بود، پس از مرگ جنيد و هنوز چندان از بلوغ دختر مسيحی اش مارتا (که عالم بيگ هم خوانده می شد) نگذشته بود که او را به همسری شيخ حيدر صفوی در آورد و بدين ترتيب اتحاد مورد نظر او چهار ميخه شد.
              شيخ حيدر، احتمالا پس از ازدواج با مارتا و آشنا شدن با معتقدات مسيحی، به جنبه های باطنی مقام خود توجه بيشتری کرد. دکتر ذبيح الله صفا، در جلد پنجم تاريخ ادبيات خود از عالم آرای شيخ فضل الله بن روزبهان نقل می کند (ص۱۴۶) که قزلباشان پير قبلی خانقاه، شيخ جنيد، را خدا می دانستند و شيخ حيدر را «پسر خدا» می خواندند (نسبتی که مسيحيان برای عيسای ناصری قائلند). در عين حال آشکار است که رفته رفته روستائيان معتقد به تشيع غالی نيز به خانقاه اردبيل راه پيدا کرده و آن را بنوعی مرکز برای افکار ضد تسنن و شورشی تبديل کرده بودند.
              شيخ حيدر از دختر اورون حسن ـ مارتا که مسيحی مانده بود ـ صاحب سه پسر شد: سلطانعلی، ابراهيم و اسماعيل؛ و هنوز ۱۸ ساله بود که ـ در سال ۸۸۲ ـ اوزون حسن آق قويونلو ديده از جهان فرو بست. بنظر می رسد که شيخ حيدر صفوی قزلباشان خود را در سراسر منطقه برای چنين روزی آماده کرده بود تا با مرگ پدر همسر خود بتواند قدرت را بدست گيرد.
              اما جانشين سنتی اوزون حسن، پسرش يعقوب (برادر زن شيخ حيدر) هميشه از حيدر نفرت داشت و در پی آن بود تا او را از ميان بردارد. اينگونه بود که حيدر در ۲۰ سالگی، به دست سپاه يعقوب کشته شد و جسدش را در مشگين شهر بخاک سپردند و پسرانش را در قلعه استخر محبوس کردند.
              مرگ يعقوب آق قويونلو در سال ۸۹۶ اتفاق می افتد. بين بازماندگان اوزون حسن رقابت و کشتار غوغا می کند، آنسان که يک رقيب فرزندان شيخ حيدر را آزاد می کند و رقيبی ديگر پسر اول او (سلطانعلی) را می کشد. سلطانعلی در آخرين لحظات حيات، و به دلايلی که روشن نيست، برای جانشينی خود ـ به جای برادر بعدی، ابراهيم ـ دست به انتخاب اسماعيل خردسال می زند و از مريدانش می خواهد تا جان اين دو برادر را نجات دهند و آنان را به خانقاه امن لاهيجان برسانند. مريدان معدود باقی مانده هم مرشد خردسال خانقاه، اسماعيل، را در سال های آخر قرن نهم هجری به لاهيجان می رسانند.
              می دانيم که اسماعيل در سال ۹۰۵ هجری از لاهيجان بيرون آمده و دو سال بعد (۱۵۰۱ ميلادی)، پس از کشتار وسيع آق قويونلوها (خويشاوندان مادری خويش) در تبريز پادشاهی خود و رسميت تشيع دوازده امامی را اعلام کرده است. او در آن زمان غلوآميزترين صفات را بخود نسبت می داده و ـ بنظر می رسد ـ که خود و قزلباش هايش سخت به اين امور اعتقاد داشتند. همچنان وجود عناصر مسيحی در اين عقايد (که کلاً مردود فقهای امامی است) کاملاً مشهود است. آمورتی می نويسد که «اسماعيل خود را هم علی و هم خدا و هم مهدی موعود می دانست». او همچنين نقل می کند که قزلباش ها موظف بودند نزد کسی که «دده» خوانده می شد بصورتی مرتب و به سبک مسيحيان کاتوليک به گناهان خويش اقرار کنند (صص ـ ۴/۶۳۳). رومر هم گزارش می دهد که قزلباش ها اسماعيل را خدا می خواندند (ص ـ ۲۳۸).
              بهرحال، فکر می کنم که پرسش اصلی ما بايد آن باشد که در اين کمتر از ده سال پس از مرگ شيخ حيدر و پناه جوئی فرزندانش در لاهيجان، چه اتفاقی افتاده است که قرار شده اسماعيل در صبح نخست پادشاهی خود تشيع دوازده امامی را رسمی اعلام کند، بی آنکه خود بداند مجموعه عقيدتی و شريعتی اين مذهب چيست؟ من در اين مورد هنوز پاسخ قانع کننده ای نيافته ام. شرايط امنيتی شديد برای حفظ جان فرزندان شيخ حيدر و حفظ الغيب سخت پوشانندهء خانقاه صفوی از افشا هرگونه اطلاعی در اين موارد جلوگيری کرده است. آيا فرزندان مارتا با مادر خود چه کرده اند؟ تا چه حد اعتقادات مارتا در روحيه و فکر آنها اثر داشته است؟ آيا بين شهر ـ دولت های ايتاليا و خانقاه لاهيجان ارتباط هائی برقرار بوده است؟ چگونه است که اسماعيل جوانسال در ۹۰۵ با فقط هفت صوفی مريد از لاهيجان بيرون می زند و تا به تبريز برسد هزاران هزار تن قزلباش به ارتش او پيوسته اند؟ ساختن و نگاهداشتن اين شبکه وسيع که تا اعماق خاک عثمانی نفوذ داشت و در روز موعود رو شد به دست چه کسانی اداره می شد؟ آمورتی می گويد که نهضت مخفی قزلباش ها از ديار بکر تا جبل العامل گسترده بوده است. (ص ـ ۶۳۰) براستی کی و کجا بر سر اعلام رسميت تشيع دوازده امامی توافق صورت گرفت؟ چرا اين موضوع تا به تبريز نرسيدند فاش نشد؟ من يقين دارم که روزی دسترسی به اسنادی که در گوشه های مغفول زمين خاک می خورند همه اين رازها را خواهد گشود.
              در هفته گذشته، و در راستای شيعه کردن ايران، شرح اقدامات (يا کشتارهای) شاه اسماعيل در فاصله ۹۰۵ تا ۹۲۰ (که شاه اسماعيل در چالدران از عثمانی ها شکست می خورد) را نوشتم. از آن پس، شاه نخست صفوی فقط ده سال وقت دارد تا به جمع و جور کردن بازمانده های آنچه از نظر مادی و معنوی داشته و پريشان کرده بپردازد. و در همين ده سال است که حادثه شگفت تر از هميشه رخ می دهد: شاه اسماعيل صفوی که پدرانش سنی شافعی بودند و خود شيعه امامی از آب در آمد، در حاليکه پدرانش، نسل اندر نسل، «شيخ» خوانده می شدند و هيچ کدام ادعای «سيد» بودن نداشتند، يکباره کشف می کند که از سادات صحيح نسب است و جد هفتم شيخ صفی، که «سلطان فيروز شاه زرين کلاه» نام داشته (به وجود واژگان سلطان و شاه و کلاه زرين در اين نام دقت کنيد) خود با چند پشت به امام موسی کاظم می رسيده است!

              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #1657
                آيا شاه اسماعيل چگونه و چرا به اين فکر افتاد؟ آيا نه اينکه خواست تا، از طريق تقدس بخشيدن به «سيادت»، شکستی را که بر تصور شکست ناپذيری مهدی موعود افتاده بود جبران کند؟ (نگاه کنيد به آمورتی، ص ـ ۶۳۸). مگر او نبود که در ۹۱۷ دست به کشتار سادات خراسان زده بود؟ مگر نه اينکه در آن روز او سيد بودن را مادون شيعه بودن می دانست؟
                در اين ده سال پس از شکست چالدران، شاه اسماعيل دست از لشگرکشی و کشتار برداشته و به فکر دور شدن از بی نظمی های انقلابی و هرج و مرج های قزلباشی افتاده بود و به همين دليل تصميم گرفته بود تا کس بفرستد و نامه بنويسد و بکوشد تا از آخوندهای جبل عامل برای آمدن به قلمروی حکومتش دعوت کند.
                البته او ده سال پيشتر اشتياق آمدن آخوندهای جبل عامل به ايران را ديده بود، چرا که با قدرت گرفتن دولت او، عثمانی ها هم سخت گيری نسبت به شيعيان قلمرو خود را بشدت آغاز کرده بودند. در اين مورد در آينده توضيح بيشتری خواهم داد. اما بد نيست به اين نکته تاريخی اشاره کنم که در سال ۹۱۰، پيش از در گير شدن در جنگ چالدران و هنگامی که شاه اسماعيل در اصفهان بود، شيخ علی بن عبدالعالی کرکی (کرک از قراء جبل عامل است)، مشهور به محقق کرکی يا محقق ثانی، از جبل عامل به ديدار او آمد، اما شاه را هنوز حوصله ميدان دادن به آخوند نبود. او مهدی موعودی بود که بشريت در حضورش از آخوند بی نياز می شود، حال آنکه آخوند مرد ميدان پايان عصر مهدويت است.
                و سدی که بدينسان در برابر آمدن آخوندهای جبل عاملی کشيده شده بود عاقبت وقتی شکست که در ۹۳۰ شاه اسماعيل ديده از جهان فرو بست و پسر ده ساله اش، طهماسب ميرزا، به جای او نشست تا ۵۴ سال تمام پادشاهی کند و ايران را يکجا در اختيار آخوندهای جبل عاملی بگذارد.

                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #1658
                  Turkey is marshaling forces along its border with Iraq as diplomatic efforts have done little to curb a separatist Kurdish group using bases in Iraq to launch attacks against Turkish forces.
                  The Kurdistan Workers Party (PKK) has also been accused of being behind several bombings throughout Turkey. Monday two people died and at least seven others were injured in a blast in Turkey's Mediterranean city Antalya. It came hours after three bombs went off in the resort town of Marmaris injuring 21 and another blast Sunday in Istanbul that injured six people.

                  There were no immediate claims of responsibility but local Marmaris officials said they suspected the outlawed PKK was involved in at least those blasts.

                  The attacks, if proven to have been carried out by the PKK, illustrates the strength of the group Ankara had hoped would have been quashed when the United States military invaded neighboring Iraq in 2003, which the PKK uses as a base of operations. But to the Turks' frustration, the war in Iraq seems to have only emboldened the group as fellow Iraqi Kurds just over the border have grown stronger and more autonomous since the invasion.

                  Following the killing of 15 of its soldiers in July, Turkey started moving a large number of troops and tanks toward its border with Iraq. Turkey, along with Iran, which has its own Kurdish rebel group to deal with, has also been shelling parts of the northern Iraqi border where the PKK has camps.

                  "Clearly there is a tension to this issue. The United States is paying more attention to it, but the question is whether the Turks will wait to see concrete results from the US," says Henri Barkey, an expert on Turkey at Lehigh University. "It also depends a lot on whether there are other spectacular attacks by the PKK."

                  Adds Mr. Barkey: "It's a huge potential headache for the US. The last thing the US wants is a war between Kurds and Turks in Iraq. The last place that is calm in Iraq is in danger of going up in flames."

                  Over the past two years, Turkey has seen a marked upsurge in attacks against its security forces by members of the outlawed PKK, which waged a separatist war in Turkey the 1980s and '90s which cost the lives of some 30,000.

                  For many Turks, Israel's recent invasion of Lebanon in pursuit of Hizbullah - though highly unpopular - also raised the question of why Turkey was sitting back while its soldiers were being attacked.

                  "There has been an upsurge of PKK activity, and that has a military cost, of course. On the other hand, when soldiers are killed, it just whips up the nationalist urge in the country and that cost the government, which needs to be seen as doing something on this issue," says Cengiz Candar, a political analyst in Istanbul.

                  Mr. Candar describes Turkey's military buildup on the Iraqi border as "saber rattling," but says it's also "a statement to the Americans that Turkey is uneasy and trying to follow up on its demands that the PKK be dismantled."

                  US officials in Turkey say they are aware of Ankara's concerns and have been taking steps toward dismantling the PKK, such as working with European governments to shut down the group's funding sources. Most recently, the US announced that it would soon appoint a special envoy on the PKK issue to formulate a joint Turkish-Iraqi strategy.

                  "We do recognize that Turkey sees the PKK as its number one security threat and because of that it's a top priority for the US to combat the PKK," says a US official based in Ankara.

                  Despite the shelling and buildup on the border, Turkey has only taken very limited military action against the PKK.

                  "[But] if it gets to a point that it is unbearable and if the concrete steps [taken by the US and the Iraqis] don't bear the fruit that we are expecting, then all options are available," a Turkish foreign ministry official says.

                  Further complicating matters for the US is Iran's involvement. Although the PKK's Iranian counterpart, the Kurdistan Free Life party (Pejak), has recently increased its own activities, observers believe that Iran's recent cooperation with Turkey has less to do with security and more to do with trying to drive a wedge between Washington and Ankara.

                  "The Iranians can now say, 'We are doing something about the PKK and the United States is not doing anything,' " says Candar.

                  Officials with the Kurdish regional government in Iraq have condemned the shelling, calling on the Iraqi government to insist its neighbors respect its sovereignty.

                  Asos Hardi, editor of Awene, an independent Kurdish newspaper based in Sulaymaniyah, Iraq, says most Iraqi Kurds would oppose any military action against the PKK.

                  But Barkey says Iraqi Kurdish leaders wouldn't mind ousting the PKK if it is done delicately.

                  "There's nothing [Iraqi Kurds] would like more than to get rid of the PKK, but they are looking for a way that is acceptable to them and their own public and which doesn't involve fighting other Kurds," says Barkey.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #1659
                    The words you are reading might be your last. That is, if you believe the apocalyptic speculation of Internet surfers and Middle East analysts who claim that today Iranian President Mahmoud Ahmadinejad hopes to spark the final conflagration in order to usher in the Islamic messiah.

                    Ahmadinejad is due Tuesday to deliver Iran's response to an international incentive program offered in exchange for the country curbing its nuclear program. The date, August 22, also marks the prophet Muhammad's ascension to heaven and coincides with Saladin's conquest of Jerusalem.

                    Bloggers were quick to jump on the connection and point to Ahmadinejad's own end-of-days inclinations, in which the Hidden Iman returns amidst the ultimate triumph of good over evil. According to the Iranian's president's beliefs, some of the virtuous on Earth can hasten that cataclysmic showdown.

                    But they weren't the only ones to make such cosmic links. No less than prominent Middle East scholar Bernard Lewis took note of Ahmadinejad's ideology and agenda in a Wall Street Journal op-ed titled "August 22: Does Iran have something in store?"

                    The answer, according to Israeli experts on Iran, is no. Or at least, nothing more than saber-rattling and further defiance of the West's efforts to curb the Islamic state's nuclear program.

                    Prof. David Menashri, head of the Center of Iranian Studies at Tel Aviv University, explained that Iran had originally been given a deadline of July 13, later extended to August 31, to respond to the United Nations Security Council demands to suspend enrichment or face the threat of economic and diplomatic sanctions.

                    While some people have pointed with suspicion to Ahmadinejad's selection of August 22 as opposed to the end of August for his declaration, Menashri noted that the day coincides with the beginning of the new month according to the Iranian calendar.

                    Meir Javedanfar, an Iranian analyst who is co-writing a book on Ahmadinejad, acknowledged the Iranian president's messianic convictions, but said the timing of his delivery has more to do with power politics than religion.

                    For starters, Ahmadinejad is constrained by his country's clerics, who have indicated no intention in bringing on Armageddon this week. And the leader himself, according to Javedanfar, doesn't want to be perceived as heading a "maniacal state" a la North Korea. Javedanfar maintained that Ahmadinejad simply wants to better his position on the nuclear issue and world stage - something he wouldn't achieve by attacking Israel in the immediate future.

                    "[Today] is going to be just another ordinary day. Teheran's going to be choked in traffic like it is every other day," he said. "Teheran's unbearably hot, and I can guarantee you that's not because of nuclear reactions."

                    According to Iran expert Menashe Amir of Voice of Israel's Farsi service, the most aggressive thing likely to come out of Teheran Tuesday would be an announcement of further progress in enriching uranium, but "nothing like an earthquake."

                    That's quite a contrast to some of the doomsday scenarios circulating on-line, where posters have speculated on nuclear attacks on Israel, terror in the United States and general chaos being unleashed.

                    But if the past is any precedent, mankind has little reason to be particularly concerned. Other dates on which life was scheduled to end - December 31, 1999, for instance - passed with the world at large changing very little.

                    Then again, August 22 has witnessed some seminal historical events. It was, in 565, the first day that the Loch Ness monster was sighted; in 1654 the date Jacob Barsimson - America's inaugural Jew - first set foot in what would become New York; and, in 1969, the occasion of Elvis Presley's return to live performances in Las Vegas.

                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #1660
                      هر چند که اگر از «درون و روبرو» نگاهی به آن بياندازيم، گاه چنين به نظر می رسد که در بيشتر موارد از «بازی های کوچک با نتايج موقت» بازنده بوده ايم؛ اما اگر از «بالا» به فرجام «بازی بزرگ با نتيجه ی دائمی»مان با «نخبگان حاکم» بنگريم، همه ی نشانه ها از اين حکايت می کند که:
                      «ما برنده ايم».

                      چه:
                      هرگز و در نهايت امر «آينده» به «گذشته» نباخته است، هرگز «رويايی انسانی و مهرآميز» به «کابوسی هولناک و خشونت بار» باج نداده است و هرگز «نگره ای رو به جلو» از «نگره ای رو به عقب» باز نمانده است.

                      هر چند در مواقعی:
                      گذشته به نحوی «موقت و ناپايدار»؛ چون مانعی در برابر آينده سد بسته است، کابوسی هولناک رويای مهرآميزی را کمرنگ کرده است و "نگره ای رو به عقب" به مدد توش و توان تبليغاتی اش "نگره ی رو به جلو" را از تابيدن و بازتابيدن بازداشته است.

                      ۲)
                      با اين حال:
                      برد قطعی، گريزناپذير و حتمی «دموکراسی خواهان اصيل» بر نگره هايی که اصولا و اساسا در ماهيت خود دموکراسی و آزادی را بر نمی تابند (و يا جلوه های رياکارانه ای از همان نگره که در پوسته ای از دموکراسی خواهی خود را مخفی می کند تا بازار پر رونق آزاديخواهی را به سکه های جعلی خود آلوده و بی اعتبار کنند) دليل موجهی برای کم کاری، ناهشياری و مسئوليت ناپذيری ی «ما» برای «کسب پيروزی های کوچک» نيست.

                      بله اين واقعيت دارد که «ما» در بازی های «کوچک با نتايج موقت»، اغلب و به ظاهر بازنده بوده ايم. چون:

                      _ در تمام آن موارد، آن بازی ها توسط «نخبگان حاکم» طراحی شده بودند.
                      _ در تمام آن موارد، ما «شاهد خنثی» بازی آنها بوده ايم.
                      _ در تمام آن موارد، يا آن بازی ها را به کلی رد و طرد کرده ايم و يا بی هيچ قيدی به آن گردن نهاده ايم.

                      و هرگز نکوشيده ايم زيرکانه، بازی طراحی شده و سنجيده شده توسط «آنها» را؛ به نفع آرمان های انسانی،اخلاقی و دموکراتيک خود تغيير جهت بدهيم. سمت و سو و توالی اش را منقلب کنيم و آنگاه خوشه اش را بچينيم.

                      به سخنی ديگر:
                      «ما» اغلب به بازی گرفته شده ايم در حالی که اغلب؛ «آنها» را به بازی نگرفته ايم. حال آنکه می توانستيم و می توانيم!

                      ۳)
                      راهبرد ناشيانه در قبال بازی «نادموکرات ها» يا «دموکرات نمايان» حاکم، يکی از اين دوست:
                      _ بازی آنها را عينآ بپذير!
                      _ بازی آنها را تمامآ رد کن!

                      حال آنکه راهبرد هوشيارانه اين است:
                      _ برای کسب محبوبيت اجتماعی و «واقع نما» کردن بازی های شان،«آنها» ناچار از پشت کردن به «نگره ی رو به عقب خود»؛ و يا «تجديد نظر طلبی فرصت طلبانه» در مبانی نظام فکری شان و بنابر آن، پيشنهاد دادن و به اجرا گذاشتن «بازی هايی دموکراتيک نما» هستند.
                      پس بازی آنها را بپذير. چون دير يا زود، آنان را در ميان «شبکه ای از تناقضات» به دام می اندازد و رسوای شان می کند. اما آن را به نفع خود پيش ببر و چنان کن که در ميان «الزامات دموکراتيک» بازی ی «به ظاهر دموکراتيک» شان، «سريعتر از موعد» گرفتار آيند و يا به کلی از ادامه ی آن منصرف شوند!

                      پس: «نه عينآ بپذير، نه تمامآ رد کن. بلکه آن را از روی الگوی خودت تعريف کن!».

                      ۴)
                      اما دليل عمده ی پيروزی های «دموکرات نمايان» در بازی های «کوچک با نتايج موقت» فقط در اهمال و ناهشياری ما خلاصه نمی شود.

                      بلکه يکی از عمده ترين دلايل باخت ظاهری ما، در « ناپايبندی آنها به اخلاق» و «پای بندی اصولگرايانه ی ما» به آن نيز هست که «ما» را در «شبکه ای از محدوديت ها» گرفتار می کند. در حالی که «پشت کردن به اخلاق»، وسعت عمل و فرصت های کم نظيری برای مانور در اختيار «آنها» قرار می دهد!

                      از اين روست که آنها:
                      به سهولت «دروغ» می گويند، به سادگی «تظاهر» می کنند، به آسودگی «پيمان می بندند اما پيمان می شکنند»، سخن از «قانونمداری» می گويند اما «قانون خود» را نيز در وقت مقتضی زيرپا می گذارند، شعار«شايسته سالاری» سر می دهند اما «ناشايستگان» را قدر می نهند، از« تساهل» می گويند اما سخت می گيرند، از «تسامح» می گويند اما بر خطاها چشم نمی پوشند ، هر مفهوم برجسته ی نظام فکری ی ما را عاريه می گيرند و سپس از محتوای خود تهی می کنند و آنگاه مستعمل و از کار افتاده تحويل مان می دهند (جامعه ی مدنی، رفراندوم، انتخابات، اصلاحات، حزب) و ....

                      با اين حال؛ «ما» به درستی از توسل به چنين وسايلی امتناع می کنيم. و دست بر قضا، دليل پيروزی و «برد غايی» ی ما در همين جاست.

                      در همين جا که هرگز «اصول» خود را با يک «پيروزی موقت» معاوضه نمی کنيم و در همين جا که هرگز: «اخلاق وسيله ی بازی ما نيست. بلکه هدف آن است».

                      چرا که ايمان داريم:
                      هر برد ناشی از دروغ ، پيمان شکنی، تظاهر و مانند آن، «ناپايدار»، «کاذب» و در نهايت «سرافکنده ساز» است.

                      به اين رغم؛ در بيشتر موارد «مکر سياسی» منافاتی با «اخلاق» ندارد و می توان چنان بازی کرد که:
                      نه موازين اخلاقی ناديده گرفته شده باشد و نه به شرايط بازی آنان تن داده باشيم.

                      در اين باره، هيچ شيوه نامه ی ويژه ای که در همه ی موارد به کار رود وجود ندارد. تنها با هوشياری و دقت در «نحوه» و «هدف احتمالی» ی بازی آنها ست که می توان دريافت:

                      اکنون و در اين لحظه از «بازی آنها»؛ بايد «به چه نحو» و در پی دستيابی به چه مقصودی بازی کنيم تا «بازيخورده ی نهايی» آنها باشند!

                      با اين حال يک نکته روشن است:

                      «هيچ» عنصر برآمده از ساخت حاکم؛ منفصل شده يا همچنان متصل به آن، نه می تواند و نه می خواهد تو را به آرمان های دموکراتيک ات رهنمون کند. به يکايک بازی های شان به ديده ی ترديد بنگر.
                      «آنها» و بازی شان را به بازی بگير!

                      چون در همه ی موارد پيشين با «پيمان شکنی» های شان نشان داده اند که، شايسته ی «اعتماد همه جانبه» و «پذيرش بی چون و چرا»ی تو نيستند.

                      ۵)
                      اما همچنان اصلی ترين دليل در «بردهای موقت از بازی های کوچک» توسط آنان( که بی دليل برخی از ما را مايوس می سازد)؛ چيزی جز آن نيست که اغلب قريب به اتفاق بازی هايی که در صحنه ی سياسی به مرحله ی اجرا گذاشته می شوند، بازی هايی ست که به سبب برخورداری از امکانات رسانه ای و منابع هنگفت ثروث (و البته اهمال ما):
                      توسط «آنها» طراحی و سپس پيشنهاد می شود. و بديهی ست که به نتايج دلخواه آنان نيز بيانجامد!

                      فهرستی از بازی های سال های اخير تدارک ببينيد و در مقابل هر بازی که توسط «خودی ها» (يا «خودی های منفصل شده») و سپس «غيرخودی ها» پيشنهاد و اجرا شده است علامت بگذاريد.

                      از «اصلاحات» بگيريد تا «مطبوعات آزاد». از «تحزب» بگيريد تا «رفراندوم» و اين آخری «جنبش صلح طلبی». و دهها بازی ديگر همه ی اين سال ها.

                      نتيجه از پيش هويدا و مويد اين نظريه است که:
                      تمامی پويايی کاذب سياسی سال های اخير صحنه ی سياست در ايران، در نتيجه ی طراحی بازی ها توسط «خودی ها» (يا «غيرخودی های منفصل شده») و اجرای مطابق برنامه ی آنها توسط لشکر «غير خودی ها»يی ست که چنان بازی می کنند که طراح بازی انتظار داشته است!

                      اين پويايی _از جهت کاذب بودن اش_ اعتباری نيست که آن را به حساب «دموکرات نمايان» واريز کنيم. چه، هرگز منتج به نتيجه ای که مورد نظر «دموکراسی خواهان اصيل» باشد نشده است.(نمی توانسته بشود!)

                      بلکه تنها به «تداوم وضع موجود» و حفظ مناسباتی منجر شده است که در طراحی هر يک از اين بازی ها، «هدف نخست هر کدام آنها» و طراحان شان بوده است.

                      بدين ترتيب می توان از «نتيجه ی بازی ها» نتيجه گرفت که :
                      هدف آنها، به کلی «ايجاد پويايی و تحرک سياسی به نفع دموکراسی» و انجام اصلاحاتی در ساخت حقوقی حاکم به نحوی که منافعی همگانی در بر داشته باشد نبوده است، بلکه مقصود در «اداره ی تحرک اجتماعی به نفع قدرت و تضمين ثبات و امنيت آن» خلاصه می شده است.

                      ۶)
                      با اين حال، بازی های سياسی طراحی شده در فاصله ی کمی پيش از برگزاری انتخابات دور دوم شوراها (که يکی از معدود "انتخابات به مثابه ی انتخابات" های اين سال ها بوده است) تا امروز؛ در يک خصيصه مشترک بوده اند: «در ناموفق بودن و به نتيجه ی از پيش تعيين شده نرسيدن»!

                      _ بازی «برگزاری آزادترين انتخابات ۲۵ سال گذشته و تاييد صلاحيت بسياری از منتقدين نزديک به حاکميت سياسی» با هدف شهردار شدن يک چهره ی منتقد و اجرای الگوی «حزب رفاه ترکيه» به منظور اميدوار نگاه داشتن توده های تحول خواه؛ با کمترين استقبال ممکنه توسط افکار عمومی روبرو شد.
                      (تا آنجا که پيش از برگزاری؛ يک عنصر تاييد صلاحيت شده و عضو برجسته ی نهضت آزادی را بر آن داشت تا پيشنهاد بدهد شرکت در رای گيری ها اجباری شود و "مجازات هايی نقدی" و يا "محروميت از حقوق اجتماعی" در مورد تحريم کنندگان يا کسانی که در رای گيری ها شرکت نمی کنند، تصويب و اجرا شود!)

                      _ بازی «تحصن پارلمانی» ی نمايندگان «دموکرات نما» در مجلس ششم کمترين توجه و حساسيتی در افکار عمومی برنيانگيخت.

                      _ بازی «رفراندوم» اگر چه به سرعت جنبش و تکاپويی در ميان نيروهای سياسی ی خارج از کشور برانگيخت، اما به همان سرعت نيز موضوعيت و «راهکار بودن» اش منتفی شد و طراح مطابق آخرين بيانيه اش در چهار ماه پيش منتظر "مداوای چشم راست خود" برای بازگشت به وطن و پيگيری مبارازات سياسی خود است.

                      _ بازی «ديو ودلبر» دموکرات نمايان در رای گيری ی سوم تير(با هدف هراساندن ايرانيان از قدرتگيری راست سياسی و کشاندن توده های سرخورده از مشارکت های گسترده ی پيشين به پای صندوق های رای، در هنگامی که شديدآ به مشروعيت ناشی از آن نيازمند بود) به سرانجام دلخواه نرسيد.

                      _ در کمترين زمان ممکن، بازی «جبهه ی دموکراسی خواهی و حقوق بشر» به کاريکاتور مضحکی از عنوان فريبنده اش تبديل شد.

                      همچنانکه اينک:
                      _ بازی «جنبش صلح طلبی ی معطوف به دموکراسی خواهی» که صورت رسمی ی آن در سياست اخير "شبه حزب مشارکت" تحت عنوان «صلح خواهی در بيرون، دموکراسی خواهی در درون» جلوه گر شده است؛ نه تنها کمتر تحرکی در صحنه ی سياست در ايران و در بين نيروهای تحول خواه پديد نياورده، بلکه به نااميدی بيشتر آنان از اميدهای بسته شده به طراح آن انجاميده است.

                      ۷)

                      هر گاه به طور مداوم و پياپی، چند بازی سياسی طراحی شده توسط نخبگان حاکم (يا «پاره های ظاهرآ يا واقعآ منفصل از آن») نمی گيرد؛ دليل در چند چيز خلاصه می شود:

                      الف) «طراح بازی ها»، قدرت خلاقه ی خود را برای طراحی يک «بازی واقعنما» از دست داده است.

                      ب) «مجری مناسب آن بازی بخصوص» وجود ندارد يا اگر وجود دارد از اعتبار سابق(يا کافی) برخوردار نيست.

                      ج) «تماشاگران» و آنها که بايد به بازی فراخوانده و در جهت دستيابی به مقصود به کار گرفته شوند (غير خودی ها)؛ به هر دليل تمايلی به بازی نشان نمی دهند.(زمينه ی بازی موجود نيست)

                      ه) و "محتمل تر از همه" اينکه:
                      وقت بازی گذشته و هنگام جديت است! (بدين معنا که بايد به قواعد بازی سياسی احترام گذاشته شود و به آنچه در حين بازی های قبل وعده داده شده، به راستی عمل شود)

                      ۸)
                      به چه زبان بايد به حاکمان فهماند که:
                      قريب به اتفاق نخبگان حاکم (مطابق «تئوری گردش نخبگان خانم ماری کولابينسکا» جامعه شناس رومانيايی) به دليل بسته بودن دايره ی نخبگان حاکم و مسدود بودن راه ورود به آن «از طرق شرافتمندانه و دموکراتيک»؛ کيفيت خود را از دست داده و توام با خود، کيفيت ساخت سياسی را نيز تا حد متزلزل کننده ای کاهش داده اند.

                      و چگونه بايد به آنان تفهيم کرد که:
                      به منظور بقا و حفظ سرمايه های عمدتآ مادی و کمتر معنوی خود، چاره ای جز تن دادن به «گشايش های دموکراتيک واقعی»، «برگزاری انتخابات به مثابه انتخابات»، «کنار نهادن نهادها و تاسيساتی که همچون يک گره در مسير بالندگی سياسی شهروندان عمل می کنند» و «در دسترس قرار دادن همه ی فرصت ها در پيش روی همه ی شهروندان» ندارند.




                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #1661
                        دمکراسی نظامی سياسی است که در آن آرای عمومی بر اساس عقل نقاد خود بنياد تعيين کننده نوع حکومت است. پلوراليسم سياسی به مردم اين امکان را می دهد تا در بازار روز سياست، "کالاهای" عرضه شده از سوی احزاب مختلف را ارزيابی کنند و با محاسبه سود و زيان خويش از نظر اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی به حزبی که در برنامه های سياسی خويش وعده عملی شدن بيشترين خواسته های مورد نظر را می دهد، رای دهند. انتخابات سياسی اما بخصوص در کشورهای غربی به لحاظ نقش پر اهميت اين کشورها از لحاظ سياسی و اقتصادی در سطح جهانی،
                        نمی تواند صرفا امری داخلی تلقی شود. در کشورهای اروپای غربی ميزان مشارکت مردم در انتخابات عمومی بين حدود ۶۰ تا نزديک به ۸۰ درصد، بسته به اهميت اقتصادی و سياسی انتخابات برای رای دهندگان، در نوسان است. در ايالات متحده امريکا، قدرتمند ترين کشور جهان از نظر اقصادی، سياسی و نظامی اما ميزان مشارکت در انتخابات، در بهترين حالت تقريبا برابر با پائين ترين ميزان آن در کشورهای اروپای غربی است. بنا بر اطلاعات آماری، برخی از روسای جمهور امريکا و يا نمايندگان کنگره و سنای اين کشور در پی انتخاباتی به رياست جمهوری برگزيده شده و يا به کرسی های نمايندگی کنگره و يا سنای امريکا دست يافته اند که ميزان مشارکت مردم در اين انتخابات حتی کمتر از ۵۰ درصد واجدين شرايط بوده است. گذشته از سوال برانگيز بودن برآيند اين انتخابات با در نظر گرفتن يکی از تعاريف دمکراسی که حکومت اکثريت، البته با رعايت حقوق اقليت است، اصولا به قدرت رسيدن جمهوری خواهان و يا رقبای دمکرات آنها در امريکا و يا احزاب دست راستی و سوسياليست ها يا سوسيال دمکرات ها با کمک ديگر احزاب چپ و يا سبزها در اروپا، تکرار سياست هايی کلاسيک بخصوص از نيمه دوم قرن بيستم، بعد از جنگ جهانی دوم بوده است.
                        قبل از فروپاشی کمونيسم بسياری از دخالت های کشورهای غربی بويژه ايالات متحده امريکا در امور داخلی ديگر کشورها که شامل کودتاها، دخالت های نظامی و يا حمايت از ديکتاتور ها در کشورهای جهان سوم و يا درحال توسعه بود، به بهانه جلوگيری از نفوذ و خطر گسترش کمونيسم در دنيای دو قطبی دوران جنگ سرد توجيه می شد. با فروپاشی اردوگاه کمونيسم اما، کشورهای غربی هم بهانه دخالت در کشورهای ديگر را از دست دادند و هم توجيهی برای راکد نگهداشتن سياست های آرمانی خويش در زمينه حقوق بشر و در دفاع از حق حاکميت ملت ها در عرصه سياست خارجی ندارند.
                        مسئله تداوم اشغال سرزمين های فلسطينی از سوی دولت اسرائيل، درحاليکه سازمان ملل متحد در قطعنامه های متعدد اين عمل را از سال ۱۹۶۷ به بعد محکوم کرده و خواهان بازگرداندن کرانه غربی رود اردن و نوار غزه به فلسطينی ها شده است، و همچنين اوجگيری تروريسم در دهه های اخير، بخصوص تروريسم اسلامی، دو معضل مهمی است که مسئوليت عملی شدن راه حلی عادلانه و يا مقابله ای خردمندانه را بر دوش حکومت های قدرتمند غربی می گذارد. اهميت اين دو موضوع تنها بخاطر اصل اخلاقی مخالفت با تجاوزگری و احترام به حق حاکميت ملت ها بر اساس منشور سازمان ملل متحد که کشورهای غربی از تدوين کنندگان و امضا کنندگان اوليه آن بودند، نيست، بلکه از آن رو نيز هست که در سال های اخير بيش از پيش روشن شده است که پايمال شدن حقوق مردم فلسطين ارتباط تنگاتنگ با اوجگيری تروريسم اسلامی دارد. هم احزاب دست راستی و هم احزاب چپ در کشورهای قدرتمند غربی در بخش سياست خارجی برنامه های انتخاباتی خود همواره از حل عادلانه مناقشه اسرائيل و فلسطين بر اساس دفاع از موجوديت دو دولت اسرائيل و فلسطين با توجه به قطعنامه های سازمان ملل متحد، دفاع می کنند. در عمل اما چهل سال است که جامعه جهانی شاهد کج دهنی دولت اسرائيل به قطعنامه های نامبرده برای پايان دادن به اشغال سرزمين های فلسطينی است. کشورهای غربی طی چهار دهه گذشته به انتقاد از دولت اسرائيل، اظهارات جهان پسند، اعطای برخی کمک های مالی به فلسطينی ها و در بهترين حالت ترتيب دادن گفتگوهای طرفين برای عقد قرارداد صلح، مشغول بوده اند بدون اينکه شاهد اقدامی عملی برای وادار کردن اسرائيل به احترام به حق حاکميت مردم فلسطين باشيم. آنها با وجود در اختيار داشتن اهرم های قدرتمند سياسی، اقتصادی و نظامی هرگز حاضر نبوده اند از اين اهرم ها عليه اسرائيل استفاده کنند. درحاليکه بعد اشغال کويت توسط عراق در سال ۹۰ ميلادی ظرف چند ماه دولت امريکا و کشورهای قدرتمند اروپايی به متحدانی تبديل شدند برای بيرون راندن نيروهای عراقی از کويت. در سال ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳ ميلادی نيز چنين اتحادی کم وبيش بين کشورهای غربی به سرکردگی امريکا برای سرنگون ساختن رژيم طالبان در افغانستان و رژيم صدام حسين در عراق، شکل گرفت. اين کشورها به کمک نيروی نظامی در هر مورد بعد از يک جنگ چند روزه به اهداف خود دست يافتند. اين همه درحاليست که اسرائيل همانطور که به کمک کشورهای غربی متولد شد و به جامعه جهانی راه يافت، همواره از حمايت های سياسی و کمک های بزرگ اقتصادی و نظامی اين کشورها بخصوص ايالات متحده امريکا برخوردار بوده است.
                        در مورد چگونگی برخورد با معضل دوم يعنی اوجگيری بنيادگرايی و تروريسم اسلامی در دو دهه گذشته نيز متاسفانه کارنامه کشورهای غربی و بخصوص امريکا حاکی از اشتباهاتی بزرگ است. اشتباهاتی که نتيجه آن روزانه شدن کشتار و خشونت در منطقه خاورميانه و عدم کاهش توان تروريسم در انجام اقدامات کور و ضد انسانی خود در کشورهای غربی است. از تابستان سال ۸۵ ميلادی در پی اقدامات تروريستی در متروهای لندن، تروريسم اسلامی بعد تاسف انگيز و خطرناک ديگری نيز به خود گرفت و آن اينکه برخی از تروريست ها متولد کشورها و بزرگ شده خيابان هايی بودند که اکنون در متروهای آن بمب می گذاشتند. خنثی سازی اخيرعمليات تروريستی در انگلستان بار ديگر شاهدی بر اين است که تروريسم از يک مسئله وارداتی به کشورهای غربی به مشکلی داخلی نيز برای آنها تبديل شده است. ديگر نمی توان به بهانه منافع ملی و يا دولتی، در برخورد ريشه ای با مشکل تروريسم تعلل روا داشت و مسئوليت های سياسی خود را ناديده گرفت. از سوی ديگر نظامی ديدن راه حل مبارزه با تروريسم بخصوص از سوی دولت امريکا کار را به جايی رسانده است که طالبان سرنگون شده افغانی نيز دوباره در حال قدرتمند شدن در افغانستان هستند.
                        تاريخ برخورد غرب با منازعه اسرائيل و فلسطين که تغذيه کننده تروريسم اسلامی نيز هست، گويای عدم تمايل دولت های غرب بويژه امريکا برای برخورد معقولانه و عملی با بحران های نامبرده است. بحران هايی که آتش آن اکنون دامان شهروندان کشورهای غربی را نيز در بر گرفته است.

                        اگر دولت های غربی در ايفای نقش خويش از خود ناتوانی نشان داده اند، آيا جامعه مدنی غرب در اين ميان نقش خود را درست انجام داده است؟ جامعه مدنی غرب که در شبکه عظيمی از انجمن های فرهنگی، اجتماعی و سازمان ها و اتحاديه ها و سنديکاهای مختلف متشکل است، آنجا که پای منافع صنفی، فرهنگی، اجتماعی و يا منافع سريع سياسی در ميان است دارای حلقه های ارتباطی است. ارتباطی مستقيم که اهرام های فشار خود را هنگام لزوم بکار می گيرد و دولت ها و يا احزاب سياسی را در بزنگاههای انتخاباتی وادار به تمکين و يا نزديک شدن به خواست های خود می کند.
                        جامعه مدنی در غرب اما، در برابر سياست های خارجی اعمال شده از سوی دولت های منتخب خود واکنشی درخور خواسته و توان خويش بروز نمی دهد. در امريکا نزديک به ۵۰ درصد واجدين شرايط که در انتخابات اين کشور شرکت نمی کنند نيروی بالقوه بسيار بزرگی هستند که می توانند مورد توجه جامعه مدنی قرار گيرند. تظاهرات عظيم مردم امريکا در اواخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد عليه جنگ ويتنام، از دلايل مهم پايان يافتن دخالت نظامی اين کشور در ويتنام بود. در فرانسه نيز هنگامی که چهار سال پيش در آخرين انتخابات رياست جمهوری ژان ماری لوپن رهبر حزب دست راستی افراطی فرانسه به دور دوم انتخابات راه يافت، جامعه مدنی فرانسه بسيج شد و با هشدار در مورد خطر به قدرت رسيدن راست افراطی در اين کشور باعث شد حتی بخش بزرگی از کسانی که به سياست علاقه ای ندارند و هرگز در انتخابات شرکت نمی کنند، برای سد کردن راه پيروزی لوپن به خيابان ها بيايند، در دور دوم انتخابات شرکت کنند و آرای خود را به نفع ژاک شيراک کانديدای راست سنتی فرانسه به صندوق های رای بريزند. و باز در ايالات متحده امريکا انجمن های قربانيان و يا خانواده های قربانيان عمليات تروريستی، عليه ليبی و يا جمهوری اسلامی اقامه دعوا و تقاضای خسارت می کنند. اما چرا نتوان اقدامات پراکنده سازمان های جامعه مدنی را به هم پيوند داد و توجه مردم را به فشار به حکومت برای حل ريشه ای مشکل تروريسم جلب کرد؟ آن هم در جامعه ای که به گفته نوام چامسکی آزادترين جامعه در جهان است.

                        ظاهرا چنانکه چامسکی می گويد، جامعه مدنی امريکا از نقش منفی و ويرانگر سياست حمايت يکجانبه امريکا از اسرائيل و راهبرد نظامی برای مقابله با تروريسم آگاهی دارد. در کشورهای اروپايی نيز ميزان اطلاع مردم از بی عدالتی روا داشته شده در حق مردم فلسطين و يا از ناکارآمد بودن راه حل نظامی برای مقابله با تروريسم، آگاهی نسبتا خوبی دارند. اما چراهمين مردم احزابی را به قدرت می رسانند که از تلاش برای اقدام عملی جهت حل مشکلات نامبرده عاجزند؟ يا واقع بينانه تر، چرا شاهد تظاهرات و اعتراضات وسيع مردم در امريکا و يا در کشورهای اروپايی عليه سياست های دولت های متبوع خويش در حمايت عملی از دولت اسرائيل و يا عليه سياستی که فقط در پی مقابله نظامی با تروريسم و دخالت نظامی در ديگر کشورهاست، نيستيم؟ سياستی که هم از ميان آنان قربانی
                        می گيرد و هم هزينه های اقتصادی زيادی بر آنان تحميل می کند. هرچند در اروپا و امريکا و حتی در اسرائيل تظاهرات ضد جنگ و در دفاع از حقوق مردم فلسطين برگزار می شود، اما نتيجه اين فعاليت ها با توجه به پتانسيل موجود در جامعه مدنی و نقشی که می تواند بر سياست دولت های غربی داشته باشد، چندان چشمگير نيست. در نظام های دمکراتيک به علت وجود انتخابات آزاد، آزادی بيان و امکان برگزاری تظاهرات و اعتراضات مدنی، مسئوليت مردم در قبال سياست های داخلی و خارجی نظام حاکم به مراتب بيشتر از جوامعی است که مردم آن از حق انتخابات آزاد محرومند، آزادی بيان ندارند و تظاهرات و اعتراضات مدنی شان به شدت سرکوب می شود.
                        نوام چامسکی انديشمند امريکايی در مصاحبه با اکبر گنجی می گويد:
                        " بعنوان مثال در امريکا يک شکاف عظيم بين سياست گذاری عمومی و افکار عمومی وجود دارد. اين شکاف آنقدر عظيم است که شما اصلا نمی توانيد در خصوص انتخابات در امريکا سخن بگوييد. مردم به نحو گسترده و فراگير با سياست های هر دو حزب مخالفند، بخش عظيمی از مردم امريکا خواهان دو دولت مستقل اسرائيلی و فلسطينی در منطقه خورميانه اند،... به نظر بخش اعظم مردم امريکا رهبری جهان بايد بر عهده سازمان ملل باشد، نه امريکا، ولی اين نظر آنقدر از نظر نخبگان ويژه حاکم به دور است که اصلا در رسانه های عمومی بازتاب نمی يابد." *
                        هنگامی که اکبر گنجی از نوام چامسکی می پرسد که در اين صورت " چرا مخالفت تمام عيار مردم با سياست های دولت ديده نمی شود؟"، چامسکی پاسخ می دهد:



                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #1662
                          مهم اين است که در دعوا باشی و زخمی ها را شماره کنی ، وگرنه بعد از دعوا هر بچه ای قادربه شمارش زخمی ها ست."(۱)

                          "زيبا کلام" بعد از هر دعوايی می رسد. پس از هر زد و خورد و بعد از هر جنگ و گريزی ، "صادق زيبا کلام" آماده اظهار نظر و ابراز عقيده و تحليل های عالمانه است. راقم اين سطور ، هيچگاه در ميدان نزاع ايشان را نديده است. بگذريم که در چند مناظره تلويزيونی ، روی آنتن بود و درباره همه مشکلات و مسائل ، اعم از تاريخی ، اجتماعی و گاه علمی ، اظهار لحيه و اظهار نظر فرمود. تحت تاثير مرحوم "حميد عنايت" است. هرچند آن مرحوم از مرتبتی والا و تسلطی بالا در تاريخ و جامعه شناسی برخوردار بود ، متاسفانه " صادق زيبا کلام " اين خصائل را از استاد نياموخته است ، سهل است ،هيچگاه کسی از حميد عنايت به کنايه هم چيزی عليه ديگری نشنيده است.

                          يک زمان " زيبا کلام " ادعای استادی دارد و از منظر علمی می خواهد به مسائل نگاه کند ، يک بار هم " صادق زيبا کلام " يک روزنامه نگار تحليل گر مسائل است. در هر دو نقش ، بد بازی کرده است و به قولی نمايشنامه ها يش نگرفته است. به عنوان مثال ، دکتر بشيريه را داريم که مطالب علمی ، از نوع جامعه شناسی و بخصوص جامعه شناسی سياسی می نويسد و در علم سياست د ستی دارد و ترجمه هايی و نظرياتی و هيچگاه به عنوان تحليل گر روزنامه ای ، معرفی نشده است. اما برای روزنامه نگار حرفه ای و تحليل گر ، معلم خوبی می تواند باشد. دکتر زيبا کلام ، از اين منظر، آدم موفقی نيست. از منظر علمی را می گويم. وگرنه از ديدگاه " شهرت " موفق بوده است. معمولا مقالات او جنجال برانگيز است. بگذاريد صادقانه به دکتر زيبا کلام بگويم که او يک بدی دارد و آن هم اين است که درباره هر چيز ، می نويسد و آدمی که زياد حرف می زند ، لاجرم خيلی هم اشتباه می کند. يادش به خير، روزی مدير مدرسه ای می گفت چرا شما برای دانش آموزان ، سر صف ، صحبت نمی کنيد. عدم آمادگی ام را اعلام می کردم. در جواب می گفت: من يک ربع کتاب می خوانم و سی روز سخنرانی می کنم! عرض کردم : من برای يک ربع سخنرانی ، احتياج به مطالعه سی کتاب دارم!!

                          اين بيماری ، که آدمی فکر می کند مسئول همه چيز است ، در روشنفکران ما مزمن شده است. انگار می خواهند همه مشکلات عالم را حل کنند. درباره هر مسئله ای به خود اجازه می دهند اظهار نظر کنند و چنين است که ملقمه ای می شود و نتايجی می دهد و خروجی هايی که مقاله " قهرمان سازی کاذب " استاد زيبا کلام داده است: لجن مال کردن يک تعداد آدمهايی که بخاطر عقايدشان – درست و يا نادرست – و بخاطر اهدافشان ، راهی را رفته اند و هزينه های سنگينی نيز بابت آن پرداخته اند.

                          زيبا کلام ، مثل هميشه آسمان را به ريسمان می رساند ، هرچه در ذهن دارد، بر قلم می راند و هرچه بر کاغذ نقش بسته، به مطبعه می سپرد و چون " زيبا کلام " است و شناخته شده است و مانند آچار فرانسه هر پيچی را باز می کند، هر وجيزه ای را که به زيور طبع آراسته کند، لاجرم چاپ می شود. اگرچه اين وجيزه به قيمت لجن ما ل شدن عزيزی و يا ناديده انگاشتن زحمات دليری و يا وارونه کردن واقعيات زندگی شهروندی تمام شود.

                          ادعای من اين است: زيبا کلام به جای اينکه نقدی بر اهداف علمی آدمها يی مانند اکبر گنجی و يا رامين جهانبگلو داشته باشد، با ظرافت خاصی ، با مغلطه ، نقد بر دستگاه قضای مملکت را تسری می دهد و همه هزينه هايی را که امثال گنجی پرداخته اند، ناديده می گيرد. ادعای من اين است: اين يک بی انصافی مغرضانه است.اگرچه از زيبا کلام آدمی ، که پای هيچ اعلاميه ای را در دفاع از مظلومی ، امضا نکرده است – من نديده ام – و معنای هزينه دادن را نمی داند ، اينگونه بی انصافی ، دور از ذهن نيست.

                          اکبر گنجی در ايران ، تريبون ندارد. سوگمندانه بايد بگويم احزاب رسمی ما هم تريبون ندارند. اگر اجازه می دادند او حرفهايش را علنی کند و تحليل هايش را عرضه نمايد ، و ديگران هم نقد و بررسی کنند ، که به اين درد مبتلا نمی شد تا برود و در سرزمين ديگری ، مصاحبه کند. آخر اکبر گنجی ها ، امکان آ قای زيبا کلام را ندارند.اين واقعيت در نگاه زيبا کلام، غايب است. اکبر گنجی از شجاع ترين روزنامه نگارانی است که نسل اصلاحات به خود ديده است.

                          نسل روشنفکر کتابخوان ايران، گنجی را از اعتصاب غذايش و از شکنجه هايش و از بيدار خوابی هايش نشناخته است. از دور تر ها گنجی را می شناسد. از " جامعه " و مقالات پر ارزشش. از " عاليجنابان سرخپوش " و... اينها کارهايی است که شهامت می طلبد ، هزينه دارد ، و او هزينه پرداخت کرده است.گنجی کسی است که تحمل بيش از پنجاه روز گرسنگی اش ، مردان خوش نام اين زمانه و اين ديار را به اعتراض واداشت و از او خواستند که اعتصاب غذايش را بشکند و راهی ديگر برای تحقق آرمانهايش برگزيند.فرياد سحابی ، سروش ، حجاريان ، کديور و....، فريادی از دهليز تنگ و تاريک تاريخ بود که خطاب به او نوشتند و از او خواستند که به اعتصاب غذايش پايان دهد. زيرا قرار نيست تمام بار اصلاحات بر دوش يک فرد باشد و همه هزينه ها را وی بپردازد.

                          زيبا کلام ، از رنج های فرزندان گنجی بی خبر است. دغدغه اصلاح و تغيير و تحول ندارد. او " دردمند " نيست.

                          " رامين جهانبگلو " را نيز ، نسل روشنفکر ايرانی ، بعد از دستگيری نشناخته است. او شناخته شده بود.از " زير آسمانهای جهان " – مصاحبه با شايگان – و مجموعه پربار " نقد عقل مدرن " – گفتگويی با سردمداران انديشه و تفکر – و دهها ترجمه و مقاله و سخنرانی ، او را شناخته بود. او را روشنفکری می داند که عليه خشونت می نويسد. عاشق گاندی است و در عين نقد بر سنت، در " امر قدسی " ، صميمانه با نصر می نشيند و با حوصله گوش می کند و هم او، روشنفکرمذهبی را ، پارادوکسيکال می بيند. او حق دارد اينها را بگويد، نظر خودش است. حق دارد که نقد افکار و آثارش را هم ببيند. ولی حقش نيست که به اتهام جاسوسی به زندان برده شود و بر اثر فشار روحی، احيانا در يک شوی تلويزيونی هم حاضر شود و شايد مصاحبه ای هم بکند...

                          زيبا کلام ، طرفداری از سنجاب ، سمور ، کبوتر و فرشته و مخالفت با ببر ، پلنگ ، شير ، عقاب و خشونت را حرف تازه ای نمی داند. بله ، او حق دارد. زيرا : " وقتی لومومبای مرحوم و موسی چومبه ملعون ، هردو دم از آزادی می زنند ، چيزی که قربانی می شود ، آزادی است. "(۲)

                          پيامبران هم حرف تازه ای نداشتند. "اصرارشان" بر تحقق حرفهايشان مثال زدنی بود. "پا فشاری" بر عدالت ، تازه بود. استقامت و نستوهی شان ، تازه بود.

                          تفاوت اکبر گنجی ، رامين جهانبگلو ، عباس معروفی ، فرج سر کوهی و ... با آقای صادق زيبا کلام ، اين است که آنها حرفهای تازه نمی زنند ، اما در راهشان استوارند و اين فی نفسه ارزش است.


                          علی حديثی
                          مدرس رياضيات- دانشجوی علوم اجتماعی – فعال ملی مذهبی


                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #1663
                            توی جابجایی های اواسط سال ۱۳۶۱ بود که برای اولین بار با "مریم محمدی بهمن آبادی" در بند تنبیهی ۸ زندان قزلحصار هم سلول میشدم. او در رابطه با تظاهرات معروف ۵ مهر سال ۶۰ در تهران دستگیر شده و پس از ماهها تحمل شکنجه های طاقت فرسا و بالا و پائین های بسیار، در یک قدمی مرگ، باصطلاح با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود. برادر بزرگترش "رضا" نیز چند ماه زودتر از او دستگیر و محکوم به زندان شده بود.

                            بدلیل کاراکتر و شخصیت شاد و صمیمی که مریم داشت بزودی از دوستان خیلی نزدیک هم شدیم. از چهره های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گویی انواع شکنجه ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشت و همچنان صدای خنده های از ته دل و دلنشین او در هر بند و سلولی که بود توجه همه را جلب میکرد. یکی از ویژه گیهای رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر میکرد... گاهی اوقات بیشتر از حالات چهره او که تمامآ شوخ طبعی و شیطنت بود خنده ام میگرفت تا موضوعی که راجع بهش صحبت میکردیم!

                            او که به همراه برادرش رضا از هواداران فعال بخش اجتماعی مجاهدین در بیرون زندان بود در داخل زندان نیز از بچه های مقاوم بند بود. در حالیکه مدتها بدون حکم و در بلاتکلیفی و شرایط زیر اعدام بود ولی همواره با مسائل زندان برخورد فعال میکرد و در شکل گیری روابط ومناسبات درونی زندانیان نقش مؤثر و کیفی داشت، ضمن اینکه عوامل رژیم و آنتنها (جاسوس های رژیم) نیز حساسیت خاصی روی او داشتند.

                            مریم تبحر خاصی در تراشیدن سنگ و خلق اشیای مینیاتوری و ظریف سنگی داشت که بعضی وقتها هفته ها روی یک قطعه سنگی کوچک کار میکرد. یکی از شاهکارهایش حک کردن تصویر گلی زیبا سربرافراشته از پشت سیمهای خاردار بود که با مهارت خاصی و تنها با یک سوزن روی تکه سنگی مشکی و کوچک با ظرافت تراشیده و پرداخت کرده بود و با استفاده از یک نخ پلاستیکی که از پتوهای زندان کنده بود گردنبندی زیبا و منحصر به فرد با آن ساخته بود. وقتی اواخر سال ۶۱ این گردنبند زیبا را با یکدنیا صمیمیت و مهربانی به من هدیه کرد آنرا بعنوان یکی از با ارزشترین و دوست داشتنی ترین یادگاریهای زندگیم تا آخرین روز و ساعت زندان تحت هر شرایطی بر گردن داشتم ولی افسوس...

                            اواخر سال ۶۲ یک روز حاج داوود رحمانی رئیس نابکار و بیرحم قزلحصار اسامی تعدادی از بچه ها منجمله مریم محمدی، سپیده زرگر، مریم گلزاده غفوری. .. و من را برای خارج شدن از بند خواند. با توجه به شرایط آن دوره زندان و ترکیب اسمها، اولین حدسمان این بود که نوبتمان رسیده و راهی شکنجه گاه "قبر یا قیامت" هستیم. البته کمی بعد متوجه شدیم که داستان چیز دیگری است... ظاهرآ در یک تجدید نظر کلی از طرف دادستانی و همزمان با "دهه زجر"، برخی احکام سنگین زندانیان شکسته شده بود و مثلآ حبس ابد به ۱۵ سال تقلیل یافته بود و حالا حاج رحمانی قرار بود که احکام جدید را ابلاغ کند. این وسط حکم آزادی مشروط منهم بواسطه پیگیریها و اعمال نفوذ خاصی که از بیرون زندان شده بود صادر گردیده بود ولی همه اینها منوط به یک شرط ساده و لازم الاجرا بود آنهم ابراز انزجار از "گروهک تروریستی منافقین!"... وقتی حاجی همه ما را بیرون از بند به خط کرده بود قیافه اش واقعآ دیدنی بود. او در حالیکه با ناباوری برگه های احکام دادستانی را در دستش بُر میزد با غیض به تک تک ما نگاه میکرد و با غرولند میگفت "مسئولین باید دیوانه شده باشند.. شاید هم نمیدانند شماها در چه بندی هستید". حتی حاضر نشد که احکام جدید را به بچه ها ابلاغ کند، به من که رسید با حالتی که انگار جواب سئوالش را پیشاپیش میداند پرسید "حاضری مصاحبه کنی؟" و من ساده و صریح گفتم نه! و به این ترتیب ما را با نثار فحش و ناسزا راهی بندمان کرد و برگه های احکام جدید بچه ها وبرگه آزادی مرا هم به اوین پس فرستاد.

                            البته چند روز بعد همانطور که حدس زده بودیم مریم و سپیده وتعداد دیگری از بچه های بند را به شکنجه گاه معروف "قبر" فرستادند، جایی که پیش و پس از آنها نیز خیل بچه های مقاوم زندان را ماهها در میان تخته های چوبی قبر مانند، با چشم بند در سکوت مطلق و بطور مستمر در زیر فشارهای طاقت فرسای فیزیکی و روانی قرار میدادند تا شاید بشکنند... شیوه بدیعی از شکنجه که سبعیت و سفلگی سیستم سرکوب آخوندی را در عمق بیشتری به نمایش میگذاشت. در همان ایام "رضا محمدی بهمن آبادی" برادر بزرگتر مریم نیز با خیل زندانیان مقاوم از بندهای مردان به "قبرها" منتقل شده بود. سرانجام بعد از ماهها مقاومت و در پی تغییراتی که در کادر سرپرستی زندانهای مرکز رخ داد (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری)، در پائیز ۶۳ بچه های "قبرها" هرچند تکیده و خمیده ولی سربلند و پرغرور به بندهای عمومی برگشتند... من و مریم هم دوباره در بند ۴ قزلحصار بهم پیوستیم.

                            مریم که بخاطر شکنجه و فشارهای دوران بازجویی و شرایط تحلیل برنده بندهای تنبیهی، مشکلات فیزیکی خاصی را یدک میکشید بخصوص بعد از ماهها در "قبر" ماندن وقتی به بند عمومی برگشت دچار بیماریهای متعددی از جمله کمردردهای شدید و آرتروز حاد مفصلی شده بود بطوریکه با دست زدن به آب تمامی مفاصل دست و پای او دچار ورم و درد شدید میشد. بهمین دلیل در هر فرصتی با جان و دل لباسها و وسایل شخصی او را، علیرغم اعتراض همیشگی او، دزدکی برمیداشتم و می شستم. حتی وقتی نوبت کارگری او در سلول خودمان و یا سلول دیگری در بند بود با اشتیاق به جای او کارهای روزانه را انجام میدادم.

                            علیرغم همۀ این آلام و بالا و پائین شدنها مریم همچنان مثل گذشته شاد و با روحیه بود، آنقدر سر به سر بچه ها میگذاشت و شلوغی راه میانداخت که به شوخی "زلزله" خطابش میکردیم. با توجه به برنامه مطالعاتی که در زندان داشتیم چند بار با شیطنت گفت بیا با هم کتابی بخونیم، گفتم با تو نمی تونم تمرکز داشته باشم! گفت پس با هم روزنامه بخونیم، گفتم به شرطی که ساکت باشی و گوش کنی! با لحن معصومانه ایی گفت باشه قول میدم! موقع خواندن مطالب روزنامه های موجود در بند بخصوص نطقهای پیش از دستور مجلس ارتجاع و افاضات آخوندهای باصطلاح نماینده، بقدری با شیرین زبانی طنز ردیف میکرد که از ادامه مطالب بازمیماندیم و خنده مجالمان نمیداد.

                            اوایل تابستان ۶۴ بود که با خوشحالی خبر آزادی برادر دلبندش "رضا" را بعد از چهار سال تحمل حبس از خانواده اش شنید. اتفاقآ در یکی از روزهای ملاقات همان سال نام من و مریم در یک سری خوانده شد. ملاقاتها معمولآ ۲۰ نفره و بوسیله تلفن و از پشت شیشه بود و هر فرد در کابینی با شماره مشخص قرار میگرفت. بعد از ده دقیقه که گوشی تلفن کابین ها قطع و ملاقاتها تمام شده بود ناگهان جوانی متین و موقر را در کنار مادرم در کابینم دیدم که با لبخند و اشاره سلام میکرد، من نیز با سر سلامی کردم. حدس زدم از خانواده بچه هایی است که میشناسم هرچند که همه آن خانواده ها برایمان مثل خانواده خودمان بودند و انگار که سالهاست انها را از نزدیک میشناختیم. بفاصله چند ثانیه مریم مثل زلزله پرید توی کابینم و با شور و شوق خاصی گفت ببین ببین این رضاست، برادرم، ببین چقدر ماهه و دوست داشتنی، الهی قربونش برم ... و همینجور شلوغ میکرد و قربون صدقه رضا میرفت طوریکه هر سه نفر ما نتوانستیم جلوی خنده مان را بگیریم. منکه محو ابراز احساسات و عواطف پاک این خواهر و برادر با هم شده بودم دلم میخواست که این ثانیه ها تبدیل به ساعتها میشد... در این لحظه رضا با حالت تعظیم سر فرود آورد طوریکه باعث شرمندگی ما شد... پاسدارهای نگهبان سالن ملاقات با داد و فریاد از آن طرف خانواده ها را از سالن بیرون میفرستادند و از این طرف زندانیان را، در این حال رضا دستهایش را بر شانه های دردمند مادرم گذاشت و با او راهی شد، نگاهی به مریم و من کرد و به ما اطمینان داد همانگونه که ما دست دردست هم در مقابل رژیم در زندانها ایستادگی میکنیم خانواده ها نیز دوشادوش هم، یاور و پشتیبان فرزندان و عزیزانشان میباشند. روز خاطره انگیزی بود، مریم تمام مدت از رضا و خصوصیات انسانی اش میگفت و از اینکه عاشقانه او را دوست میداشت. آخر آنها تنها خواهر و برادر نبودند که همفکر و همراه و همرزم نیز بودند. رضا در زندگی فردی و خانوادگی نیز فردی موفق و محبوب بود، با اینکه فارغ التحصیل رشته مهندسی راه و ساختمان بود و امکانات شغلی بسیاری هم داشت ولی تمام همّ و غمّ او آزادی مردم و میهنش از چنگال ارتجاع خونخوار بود. ماههای بعد نیز در روزهای ملاقات، رضا که بسیار مورد احترام خانواده ها بود همواره یار و یاور مادرم بود و برای آمدن از تهران به زندان قزلحصار کرج و برگشت به خانه او را همراهی میکرد.

                            اواخر سال ۶۴ که دور جدید تنبیه ها شروع شد مریم طبق معمول در اولین سری تنبیهی ها برای انتقال به اوین قرار داشت. جرم او طبعآ شاد بودن و روحیه بالا داشتن و روحیه بخشیدن به بچه ها بود، چیزی که اساسآ خوشایند پاسداران شب و گزمه های خفقان و خاموشی نبود. بهرحال باز هم در بند تنبیهی با مریم بودم که البته اینبار در اوین پذیرایی بیشتری از ما میشد! درگیری و حمله و هجوم مستمر به بندها و ضرب و شتم و آزار و اذیت زندانیان توسط پاسداران پلید زندان.

                            بعد از مدتی گروهی از بچه ها که مریم نیز در بین آنان بود برای تنبیه بیشتر ازاوین به انفرادیهای زندان گوهردشت فرستاده شدند و نهایتآ در پائیز سال ۶۶ که همه زنان زندانی سیاسی در تهران بزرگ را به یک ساختمان سه طبقه در زندان اوین منتقل کردند، مریم نیز به سالن یک (طبقه اول) که بندی بود با اتاقهای دربسته فرستاده شد و من هم به سالن سه که در طبقه سوم همان ساختمان واقع بود منتقل شدم.
                            واقعیت این بود که بعد از سالها اسارت در چنگ دشمن، همۀ زندانیان سیاسی دربند بطور عام و زندانیان مجاهد بطور خاص، فارغ از شرایط متحول بیرون از زندان و تغییرات داخل زندان، عمدتآ متحد و پشتیبان هم بودیم و علیرغم اینکه در تمام آن سالها، فاصله های فیزیکی و جدایی های ناخواسته و مکرر بخشی از زندگیمان شده بود و خیلی هم پوست کلفت شده بودیم ولی اتفاقآ بخاطر عمق روابط سیاسی و عاطفی و دوستیهای صمیمانه هرچه بیشتری که نسبت بهم پیدا کرده بودیم در این جور مواقع خیلی هم دل نازکتر و حساستر شده بودیم. به همین دلیل از هر طریق و بهر شکل به هر دری میزدیم و به هر سوراخی سر میکشیدیم تا از حال همدیگر خبر بگیریم و در صورت امکان تماس برقرار کنیم. بنابراین در شرایط جدید اوین هم با شیوه خاصی که به تجربه درآورده بودیم در زمان محدود و نوبتی هواخوری که داشتیم به دور از چشم پاسدارها و نگهبانان زندان از لابلای دیواره های یونولیت (عایقهای ضخیم پلاستیکی) حائل با پنجره های طبقه همکف، با بچه های سالن یک به سختی تماس میگرفتیم و اخبار بیرون زندان و اتفاقات داخل بند را رد و بدل میکردیم. در یکی از تماسهایی که به همین طریق با مریم داشتم خبر دستگیری مجدد برادرش رضا را داد، وقتی علت دستگیریش را پرسیدم او با شیطنت همیشگی گفت "میخواسته بره کربلا زیارت!" اشاره او به قصد رضا برای پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی در نوار مرزی بود. متعاقبآ رضا به ۶ سال حبس محکوم و مجددآ در اوین در بندهای تنبیهی مردان قرار گرفت. خواهر و برادر بار دیگر در این سوی دیوارهای زندان در کنار هم قرار میگرفتند.

                            بهار ۶۷ نیز از راه رسید در حالیکه مریم ماهها بود که در بند تنبیهی و اتاقهای دربسته سالن یک اوین با کمترین امکانات زیستی، بدون هواخوری و هوای آزاد و نه حتی امکانی برای چند قدم راه رفتن در فضای باز، به همراه بسیاری دیگر از یارانش بسر میبرد. مجاهدین سر به داری همچون فریبا دشتی، سوسن صالحی، تهمینه ستوده، فروزان عبدی، ناهید تحصیلی، رقیه اکبری، پروین حائری، مهدخت محمدیزاده، اعظم عطاری، اشرف فدایی، فرنگیس کیوانی، شکر محمدزاده، فریده رازبان، صنوبر قربانی و...


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #1664
                              اواخر اردیبهشت ۶۷ وقتی بطور غیرمنتظره ایی به دفتر زندان احضار شدم و فهمیدم که بعد از هفت سال حبس نهایتآ اجازه خروج موقت من از زندان صادر شده، بدون اینکه حتی فرصتی به من داده شود درجا مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم که در اولین حرکت پاسدار زن مسئول اینکار گردنبند سنگی یادگار مریم را که سالها در هر شرایطی همراه داشتم با خشونت از گردنم کشید و کند و مرا حسرت زده بر جای گذاشت... با این حال بهر کلکی بود و به بهانه تعویض لباس بهمراه یک پاسدار برای دقایقی به بند برگشتم و فرصت کوتاهی برای خداحافظی با بچه ها و عزیزان همبندم پیدا کردم... تمام بدنم میلرزید و اشک مجالم نمیداد، فقط یادمه بچه هایی را که کنارم بودند میبوسیدم و آرزوی دیدارشان را در بیرون زندان میکردم، مژگان سربی، مادر مهین (قریشی)، زهرا فلاحتی، فرح ... بچه ها با عقب راندن پاسدار بند کمکم کردند که خودم را به هواخوری برسانم ، حالا بچه های سالن یک هم متوجه موضوع شده بودند و هر کدام از لابلای کرکره پنجره های بند با صدایی سرشار از محبت و هیجان فریاد میزدند و خداحافظی میکردند، مریم، ناهید، اعظم... صداهایی که بعد از سالها همچنان در گوشم طنین انداز است.

                              مدت کوتاهی بعد از آنروز، در مرداد ماه، مریم و رضا این دو خواهر و برادر با وفا در آخرین پرواز نیز همسفر شدند و در حالیکه عاشقانه یکدیگر را دوست میداشتند در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود همراه با هزاران زندانی سیاسی بی دفاع دیگر سر به دار شدند.
                              در آن تابستان داغ و سوزان آنها شراره هایی بودند از اتشفشان خروش یک خلق در زنجیر که دیر یا زود گریبان همه جلادان و جناینکاران حاکم بر میهنمان ایران را خواهد گرفت.

                              ***

                              بخش دوم مقاله:

                              وقتی هر از چند گاهی در ِ بند معروف ۸ زندان قزلحصار باز ميشد و يک سری جديد زندانی باصطلاح برای تنبيه بيشتر به اين بند منتقل ميشدند، "حاج داوود رحمانی" رئيس لومپن قزلحصار دم در می ايستاد و با لات بازی و لودگی خاص خودش به صف بچه های تازه وارد تيکه ميانداخت و ميگفت: " نيروهای بالنده به پيش! اينجا منطقۀ آزاد شدَس، همه منافق و سر موضعند، بريد به پيوندين به تاريخ!"... بچه های تنبيهی معمولآ از بندهای ديگر زنان در قزلحصار و يا مستقيمآ از اوين راهی اين بند ميشدند.
                              "مريم گلزاده غفوری" جزو يکی از همين سريها بود که که اوايل سال ۶۲ به جمع ما در بند ۸ پيوست. او در سال ۶۱ بهمراه همسرش "عليرضا حاج صمدی" در ارتباط با مجاهدين خلق دستگير شده و به حبس ابد محکوم گرديده بود. در همان اولين برخورد توجهم را جلب کرد، شايد بخاطر نام خانوادگيش بود چون همه ما ميدانستيم که دو برادر کوچکتر و دليرش، صادق و کاظم، در سال ۶۰ بفاصله دو هفته تيرباران شده بودند. مريم همچنين فرزند دکتر علی گلزاده غفوری (دارای دکترای حقوق قضايی از دانشگاه سوربن فرانسه)، از روحانيون مترقی بود که در اولين انتخابات نمايندگی بعد از انقلاب، عليرغم تقلبات گسترده دزدان انقلاب، بعد از پدر طالقانی بالاترين رأی تهران را آورده بود ولی خيلی زود در اعتراض به سياستهای ارتجاعی باند حاکم از آنان تبری جست و خانه نشين و منزوی گرديد.
                              مريم جوانی آرام و متين با لبخندی دوست داشتنی بود. از آنجائيکه هم در سلول و هم در بند چند تا مريم داشتيم، برای انکه بتوانيم بچه ها را راحتتر صدا کنيم و مشکل مشترک بودن نام آنان را حل کرده باشيم در اينجور موارد فی البداهه با اضافه کردن يک پسوند، اسامی آنان را از هم تفکيک ميکرديم. بنابراين وقتی مريم گلزاده وارد سلول شد بی اختيار با بچه های سلولمان مثل مهين قربانی، فريده رازبان، زهرا شب زنده دار... گفتيم "مريم گل"، که با لبخند زيبايش به علامت رضايت سر فرود آورد و از آن پس مريم گل صدايش ميکرديم. همچنان که در اوين "مريم توانائيان فرد" را "مريم توانا" صدا ميکرديم. همينطور "مريم - ش" از ديگر بچه های بند ۸ را هم "مريم شين" صدا ميزديم، گاهی اوقات هم که سر به سرش ميگذاشتيم "شين جون" خطابش ميکرديم! در ضمن "مريم شين" دانشجوی سالهای آخر دندانپزشکی هم بود، به همين دليل گاهی اوقات برامون "چک آپ" مجانی دندان هم راه ميانداخت! ابزار کارش هم فقط يک سنجاق قفلی بود که از وسط بازش کرده بود و با آن دندانهامون را چک ميکرد به اضافه رهنمودهای لازم برای سلامتی دهان و دندان...چون در آن دوران دکتر بردن بچه های بند خودش مکافاتی بود و تا به حال مرگ نمی افتاديم خبری از بهداری زندان نبود.
                              بندی داشتيم با حداقل امکانات، دائم تنبيه و زير فشار مداوم... تازه اگر خوش شانس بوديم و به مکان و شرايط بدتری منتقل نميشديم، همانطور که مدتی بعد "مريم شين" بهمراه تعداد زيادی ديگر از بچه ها مثل مهدخت محمديزاده، شهين جلغازی، دکتر شورانگيز کريميان، ناهيد تحصيلی، اعظم حاج حيدری، فريده صدقی، مريم(سارا) پاکباز، مريم محمدی، سپيده زرگر، مادر منصوره و... به شکنجه گاه "قبر و قيامت" منتقل شدند و ماهها در جايی به اندازه قبر در بين تخته های چوبی با چشم بند و در سکوت مطلق مثل ميخ به زمين چسبيده شده بودند.
                              سرانجام بعد از تغييراتی که در چهارچوب تضادهای درونی رژيم و در کادر سرپرستی زندانهای مرکزی ايجاد شد (رفتن باند لاجوردی و استقرار نمايندگان منتظری در زندان)، از اواسط سال ۶۳ بتدريج تمامی بچه ها از"قبرها" و بندهای تنبيهی و همينطور انفراديهای گوهردشت به بندهای عمومی منتقل شدند و بدنبال آن رفرم و اصلاحات محدود و کوتاه مدتی در فضای عمومی زندانها شکل گرفت. مثلآ تعدادی از کتب علمی،تاريخی، فلسفی و.. و همينطور کتابهای درسی و تحصيلی دوره دبيرستان اجازه ورود به زندان گرفت. بچه ها هم که تشنه خواندن و تحصيل و مطالعه بودند.
                              از آنجائيکه تعداد زيادی محصل توی هر بندی داشتيم و طفلکيها اميد داشتند که روزی در بيرون زندان شايد بتوانند ادامه تحصيل بدهند، برنامه فشرده درسی-آموزشی بوسيله خود بچه ها در دستور کار روزانۀ بند قرار گرفت و کلاسهای مربوطه نيز به ابتکار بچه ها در اتاقها، راهروها و هواخوری بندها براه افتاد. هرکس هرچه ميدانست به ديگران آموزش ميداد.
                              "مريم گل" دانشجوی رشته رياضی بود، بهمين دليل روزانه چندين کلاس آموزش جبر و مثلثات و هندسه و رياضيات جديد داشت. او عليرغم گردن درد و کمر درد شديد ناشی از آرتروز حاد گردن، که حاصل فشار و آزارهای مستمر دوران بازجويی و شرايط تنبيهی بود، با بستن گردنبند طبی و گذاشتن يک تخته چوبی در پشت کمرش، روزانه چندين کلاس کنار ديوار هواخوری و يا در سلول برای بچه های دانش آموز برگزار ميکرد. وقتی ميديدم با آن سختی نشسته و داره برای شاگردان کلاسش با حوصله و با جديت تدريس ميکنه، توی حياط بند ۴ که از جلوش رد ميشدم، برای اينکه بخندانمش سر به سرش ميگذاشتم و بهش ميگفتم "آخه تو با اون گردن شکسته ات روزی چندتا قضيه هندسه و فرمول جبر بايد ثابت کنی!؟" ميخنديد و ميگفت "بچه برو کلاس رو بهم نريز!"...
                              کلاسهای مختلفی توی بند دائر شده بود و هر کدام از يکنفر تا چند نفر شاگرد داشت. "ناهيد زرگانی" که دانشجوی شيمی و "شيرين حيدری" که دانشجوی داروسازی بودند هردو شيمی درس ميدادند. "زهرا شب زنده دار" که دانشجوی پزشکی بود زيست شناسی درس ميداد و "فرح" که دانشجوی مهندسی مکانيک بود فيزيک تدريس ميکرد. "فريده رازبان" که فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسی بود زبان انگليسی آموزش ميداد و "شهرنوش پارسی پور" نويسنده مترقی و "ژينوس" که هردو تحصيلکرده کشور فرانسه بودند زبان فرانسه تدريس ميکردند و الی آخر... خلاصه همگی هم درس ميداديم و هم درس ميگرفتيم، همه هم معلم بوديم و هم شاگرد، روزانه ۱۰ـ۱۲ ساعت برنامه مطالعاتی داشتيم چون ميدانستيم که اين فرصت و فرجه کوتاه خواهد بود و البته غنيمت، پس بايد سريعآ تجديد قوا ميکرديم!
                              آقای گلزاده غفوری پدر مريم به عنوان اعتراض به شرايط موجود هيچگاه به پشت در زندان برای ملاقات فرزندانش نيامد و تنها مادر آنان ميامد. بهمين دليل در همان ايام باصطلاح "رفرم"، پاسدارها يکبار مريم و برادر بزرگترش را که در بند مردان بود برای ديدن پدر، تحت الحفظ به يک مرخصی يکی دو ساعته بردند. وقتی مريم بازگشت بدورش حلقه زديم و حال خانواده را پرسيديم، در جواب گفت پدرش غمگينانه در اتاق خود در کنار طاقچه ای نشسته بود که روی آن عکسهای دو فرزندش (که درسال ۶۰ اعدام شده بودند) قرار داشت... حال سال ۶۴ بود، مريم و همسرش عليرضا حاج صمدی که او هم محکوم به حبس ابد بود و برادر بزرگتر مريم هر سه در زندان بودند... ايکاش داغ و فِراق اين خانواده به همين جا ختم ميشد...
                              حدس ما درست بود و رفرم محدود زندان بسيار کوتاه. از اواخر سال ۶۴ سری به سری برای تنبيه مجدد روانه اوين شديم، در آنجا نيز بارها و بارها در بندهای مختلف تنبيهی جابجا ميشديم و "مريم گل" هم طبق معمول در صف و سری اول تنبيه... ازبدو ورود به اوين ضرب و شتم بچه ها آغاز شد، يا بوسيله پاسدارهای هار و يا بوسيله خائنين تواب زندان. اينبار در داخل بند نيز امنيت نداشتيم. مسئولين رذل زندان، خائنين خودفروش را که انگشت شمار هم بودند اينبار علاوه بر جاسوسی، دستشان را برای هرگونه توهين و تهاجم به ما باز گذاشته بودند تا از طريق انان بعنوان آلت فعل دژخيمان، در داخل بند از زندانيان مقاوم باصطلاح زهر چشم بگيرند. توی آن شرايط بطور خاص در رابطه با بچه هايی مثل مريم گلزاده و منير رجوی به دليل موقعيت خانوادگيشان حساسيت و فشار بيشتری هم اِعمال ميشد. بهر روی جمع ما نيز ضمن مرزبندی قاطع با توابين بدفاع از خود و ايستادگی در مقابل آنان پرداختيم. حتی تا مدتها از گرفتن داروهايمان و وسايل ضروری فروشگاه و... که سردمداران زندان مسئوليتش را در آن مقطع به همين توابين آدم فروش داخل بند سپرده بودند، بعنوان اعتراض خودداری ميکرديم.
                              سال ۶۵ شرايط زندان بسيار کاهنده و تحليل برنده بود و وضعيت تآمينی بچه ها روز بروز بدتر ميشد. بهمين دليل جمع مجاهدين بند که منسجم تر بوديم تصميم گرفتيم برای اعتراض به شرايط ناامن بند و انعکاس آن به بيرون زندان، دست به اعتصاب بزنيم و به ملاقات خانواده هايمان نرويم. برای اعلام اين موضوع چند نفر از بچه ها را به نمايندگی از طرف جمع برای ملاقات فرستاديم که "مريم گل"، فرزانه (ضياء ميرزايی)، محبوبه (صفايی) و... در ملاقات اين موضع بچه ها و علت اعتصاب را برای خانوادها توضيح دادند. خانواده ها نيز هرچند نگران و پريشان ولی مثل هميشه با جان و دل، خودشان را به آب و آتش ميزدند و به هر دری ميکوبيدند وتا به آخر پيگير اين مسئله ميشدند، که به دستگيری تعداد زيادی از آنان نيز ميانجاميد.
                              بالاخره پس از چند ماه و بعد از مدتها کش و قوس، با جابجايی های بعدی ديگر توابی در بند باقی نماند و برای مدتی در داخل بند به حال خودمان گذاشته شديم. تابستان سال ۶۶ در بند ۳۲۵ دوباره برنامه ورزش جمعی و تمرين و مسابقه واليبال بطور روزانه برقرار کرديم. "کاپيتان فروزان عبدی" عضو تيم ملی واليبال زنان ايران، پيشتاز تمرينات و مسابقات واليبال ما در بند بود. "مريم گل" که گردن درد و کمر درد شديد داشت معمولآ بهمراه منيره (رجوی)، مادر اشرف (احمدی)، اعظم طاقدره (که بخاطر شدت شکنجه های دوران بازجويی بعد از سالها هنوز آثار و دردهای مداومش را با خود داشت)، مهين قربانی (بدليل کمر درد) و... درزمره تماشاچيان ومشوقين بازيهای ما بودند. حتی موقع ورزش جمعی در صبح زود، او تنها در چند حرکت نشسته با ما همراهی ميکرد انهم برای اينکه در برنامه جمعی بچه ها حضور داشته باشد. البته خوب ميدانستيم دير يا زود بهای سنگينی را برای اين گونه فعاليتهای جمعی بايد که بپردازيم...



                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #1665
                                در همان ايام اسامی تک تک بچه های مجاهد بند برای بازجويی خوانده شد واز همۀ ما سوالات مشخصی در مورد ميزان حکم و نظراتمان در مورد سازمان پرسيده شد. بدون اينکه با هم از قبل مشورتی کرده باشيم تقريبآ همگی، اتهام و جرممان را مجاهد يا مجاهدين و يا سازمان گفته بوديم که در فضای زندان و سيستم قضايی رژيم در آن دوران به مثابه امضای حکم اعداممان تلقی ميشد... سالها بود که پابپا و دوشادوش هم متحد و يکپارچه در مقابل رژيم غدار ايستادگی ميکرديم و حالاهمچون تن واحد يک دل و يک جان شده بوديم. هر چند هيچکس نميدانست که جلادان عمامه بسر،چه خوابی برايمان ديده بودند...
                                اواخر ارديبهشت ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی بند ۳ خواندند که با تمام وسايل آماده خروج از بند باشم برايم روشن شد که بهر تقدير از آن جمع بايد کنده شوم. هرچند نميدانستم به کجا ميروم و قضيه از چه قرار است، ولی چطور ميشد از آنهمه گلهای در حصار و ياران با وفا جدا شد... در راهروی بند بچه ها با عجله به صف شدند، تک تک آنها را در آغوش ميگرفتم و ميبوسيدم. از کداميک بايد خداحافظی ميکردم؟ از اعظم (طاقدره) يا فضيلت (علامه) که هنوز بعد از هفت سال آثار شکنجه با شلاق و کابل بر کف پاهای آنها بود، يا با مهری و خواهرش شورانگيز (کريميان) که بر اثر شکنجه های ساليان به سختی در بند راه ميرفت.
                                از آغوش تک تک بچه ها به سختی کنده ميشدم، به "مريم گل" رسيدم قدش بلندتر از من بود، به گردنش آويزان شدم، خواستم طبق معمول سر بسرش بگذارم و چيزی بگويم که بخندد اما بد جوری کم آوردم چون مثل ابر بهاری اشک ميريختم، همانجور که بهش چسبيده بودم و اشکهامو پاک ميکرد گفت "باز که بچه کلاس رو بهم ريختی!"... به دوست خوبم مهين قربانی رسيدم، دانشجوی دانشگاه تربيت معلم، طبق معمول دو تا مشت آروم به شانه های همديگه زديم و روبوسی کرديم، همانجور که هميشه با هم روبرو ميشديم. مهين از خانواده ای زحمتکش و دختری مقاوم، فروتن و خودساخته بود. عادت نداشت احساساتش را بسادگی بروز بده، فقط با لبخندی همراه با حلقه ای اشک در چشمان درشتش گفت " ۷ سال با هم بوديم و قرار بود تا آخر با هم باشيم، پس مارو فراموش نکن"، در جوابش گفتم مطمئن باش هر جای دنيا هم که باشم در کنار شماها هستم... به منير (رجوی) رسيدم با همان متانت هميشگی، با صورتی خيس بوسيدمش، زير گوشم زمزمه کرد اميدوارم هرچه زودتر بتونی برادرت را ببينی و سلام من را هم به "مسعود" برسون و بگو که هميشه در قلب منی و خيلی مشتاق ديدنش هستم. با بغض گفتم خودت بزودی ميايی و شخصآ اينکارو ميکنی (اشاره من به اتمام حکمش در ۳ـ۴ ماه بعد يعنی آبان ۶۷ بود)، با لبخند تلخی گفت فکر نميکنم با اين نام فاميلی اينها دست از سر من بردارند... منير واقعآ حق داشت او يک گروگان مظلوم ولی سرفراز بود...

                                فريبا عمومی را که هرازگاهی ترنم نغمه های زيبايش مونس لحظات شاديمان بود در آغوش گرفتم و بوسيدم، او بعد از شهادت خواهر بزرگترش "منصوره" در زير شکنجه، تنها فرزند خانواده اش بود و پدر و مادر داغدارش هفت سال متوالی برای ملاقات او از اصفهان به تهران ميامدند. فردين(فاطمه) مدرسی هم که از کادرهای حزب توده بود، طبق معمول ساده و فروتن با موهای سراسر خاکستری توی صف بچه های بند برای خداحافظی ايستاده بود، او مدتها بود که زير حکم اعدام قرار داشت. بوسيدمش و برايش آرزوی سلامتی کردم، ميدانست که چقدر نگرانش بوديم... در ورای همۀ اختلافات خطی و سياسی، آنجا همۀ ما رودروی رژيم سرتاپا جنايت، در يک صف و هم بند بوديم. (۴)
                                صف بچه های بند همچنان ادامه داشت، می بوسيدمشان وبا يکدنيا خاطره از تک تکشان عبور ميکردم، ميترا اسکندری، شهين پناهی، مهين حيدريان، محبوبه صفايی، سپيده(صديقه) زرگر، مليحه اقوامی، فهيمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضياء ميرزايی، فرنگيس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، مری دارش (۵)، سهيلا فتاحيان، سيمين بهبهانی دهکردی، مريم ساغری، مهناز يوسفی، مريم توانائيان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طيبه خسروآبادی، رفعت خلدی، آفاق دکنما، ...
                                بعدها فهميدم که وقتی نهايتآ حکم اجازه خروج موقت من از طرف دادستانی صادر و به زندان ميرسد، "حسين زاده" مسئول اوين که هميشه تأکيد ميکرد هيچکس از سالن ۳ پايش به بيرون نخواهد رسيد، ظاهرآ برای به کرسی نشاندن حرف خودش، مرا ابتدا از سالن ۳ به مدت دو روز به انفرادی فرستاد و بعد هم ۴۸ ساعت به سالن ۲ منتقل کرد تا از آنجا حکم مرخصی من از زندان اجرا گردد... آنشب توی سلول انفرادی با همان لباس و مانتوی که بوی عطر عزيزان همبندم را ميداد تا صبح بديوار تکيه دادم و بی صدا سوختم و اشک ريختم... نميدانم چرا ولی خيلی نگرانشان بودم... شايد هم فکر ميکردم ديگر آنها را نخواهم ديد... هنوز هم آن مانتو را به يادگار دارم...
                                وقتی درمرداد ماه، فرمان و فتوی قتل عام زندانيان سياسی توسط جلاد جماران صادر شد، زنان مجاهد خلق پيشقراولان آن کاروان پر شکوه شدند. آنها بر سر جوانی و جان خويش چانه نزدند و در مقابل فاشيسم مذهبی سر فرود نياوردند... از آن جمع مجاهدين سالن ۳ اوين هيچکس زنده نماند تا جزئيات داستان آن نسل کشی را برای نسل فردا تعريف کند. "آنان چون تنی واحد بودند و همه با هم رهسپار شدند".
                                دوستان همبند مارکسيست بعنوان شاهدان آن جنايت در خاطرات خود از آن ايام نقل ميکنند که شروع و آغاز آن قتل عام هولناک در شبانگاه ۴ مرداد و با احضار اولين دسته از زنان مجاهد خلق انجام گرفت و اولين نامی که خوانده شد "مريم گلزاده غفوری" بود (۶)... روزهای متوالی بچه های مجاهد را به تناوب و دسته دسته از بند خارج ميکردند که ديگر هيچوقت برنميگشتند... تنها مجاهدی که در بند ۳ جا مانده بود مهين قربانی بود. او که سمبل بردباری و خويشتنداری انقلابی بود حالا در فِراق يارانش سخت بی تاب و گريان و تنها آرزويش "رفتن" بود... وقتی بالاخره نامش را خواندند بسرعت آماده شد و "دوان دوان" به سوی ياران سر به دارش در کاروان عشق شتافت...(۷)
                                شنيدم که پدر "مريم گل" هنوز بعد از سالها رفتن گل مريمش را باور نکرده، شايد حق داشته باشد، آخر ما هم هنوز بعد از اينهمه سال پرپر شدن "مريم گل" و هزاران گل زندانی ديگر را ظرف چند روز و چند هفته باور نکرده ايم. بهمين دليل "نه می بخشيم و نه فراموش ميکنيم" و تا ابد تکرار ميکنيم:
                                "خمينی ای غارتگر باغ گلها، ننگ و نفرين ابدی بر تو و همدستان تو باد"
                                پاورقی ها:
                                ۱- بخش اول اين نوشتار، "شراره های شصت و هفت"، که به ياد مريم و رضا محمدی بهمن آبادی، نگاشته شده دربسياری از سايتهای اينترنتی درج گرديده (ديدگاه، طليعه سپيده دمان، گزارشگران، آفتابکاران، آشتی، ايران ليبرتی، روشنگری، بولتن، کانون هنرمندان در تبعيد، آزادگی، سازمان زنان مترقی، ايران آزاد، روزنه، ايران اس او اس، خاوران، پيک ايران..)، که دو لينک آن از اين قرار است:



                                ۲- در قتل عام تابستان ۶۷ تمامی زنان مجاهد سالن ۳ اوين در مرداد ماه بدار آويخته شدند. دلاوران سر به داری همچون: مريم گلزاده غفوری، فضيلت علامه، اعظم طاقدره، منيره رجوی، مهری و شورانگيز کريميان، مهين قربانی، فريبا عمومی، ميترا اسکندری، شهين پناهی، مهين حيدريان، محبوبه صفايی، سپيده(صديقه) زرگر، مليحه اقوامی، فهيمه جامع کلخوران، مهری قنات آبادی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضياء ميرزايی، فرنگيس(گلی) کلانتری، شهناز آقانور، سهيلا فتاحيان، سيمين بهبهانی دهکردی، مريم ساغری، مهناز يوسفی، مريم توانائيان فرد، هما رادمنش، مهناز فتحی، طيبه خسروآبادی، آفاق دکنما...

                                ۳- يکی از دوستان فدايی همبندم از قول شهيد "مهين حيدريان" نقل ميکند که مهين در آخرين روز حضورش در بند و قبل از پيوستنش به کاروان قتل عام به او ميگويد: "..اگر روزی از شهر زادگاهم اراک گذر کردی پيغام مرا به خانواده ام برسان و بگو که اين راه انتخاب خودم بود..."

                                ۴- فردين(فاطمه) مدرسی عضو هيئت تحريريه حزب توده که چند سال زير حکم قرار داشت، سرانجام در سال ۶۸ به کاروان شهدای خلق پيوست.
                                ۵- "مری دارش" از اعضای حزب طوفان و از همبندان خوبمان در زندان بود که سالها شرايط سخت زندان را تحمل کرد. ولی چند سال بعد از آزادی در يک تصادف اتومبيل در ايران کشته شد.

                                ۶- کتاب "يادهای زندان" نوشته فريبا ثابت، انتشارات خاوران سال ۱۳۸۳ - در صفحه ۹۸ـ۹۹ چنين نقل ميکند:
                                " ۴ مرداد است. هوا هنوز کاملآ تاريک نشده، در آهنی بند به صدا در ميايد. کمی بعد باز ميشود. سه چهار پاسدار زن، چادر بر سر وارد ميشوند... با يکديگر پچ پچ ميکنند و می خندند. محمدی نگاهی تمسخرآميز به زندانيان مياندازد و در گوشی چيزی به جباری ميکويد. جباری نيشخندی ميزند... صدای محمدی سکوت مرگبار بند را ميشکند – مريم گلزاده غفوری، فضيلت... فريبا... فرزانه... با چادر و چشم بند زود آماده شوند. هر چهار مجاهد محکوم به حبس ابد. از حکم سنگين ها شروع کرده اند. صدايی از کسی بر نمی آيد... محمدی دوباره فرياد ميکشد: مريم... فريبا...- به سوی اتاقها چند قدم جلو ميايند. هر ۴ نفر حالا در راهرواند. مريم، مثل هميشه لبخند بر لب دارد. گوئی ميخواهد خداحافظی کند. به کجا ميبرندش؟ چرا ميخواهد خداحافظی کند؟..."

                                ۷- همان منبع صفحه ۱۰۳ـ۱۰۴:
                                "تقريبآ همه مجاهدين بند ما را برده اند. بعضی از اتاقها که تعداد مجاهدين زياد بود تقرببآ خالی شده است. اما هنوز مهين را صدا نزده اند. غمگين و افسرده است. گيسوان اش بيش از گذشته سفيد شده اند. بيشتر در حال قدم زدن است و با کسی حرف نميزند و اغلب در اتاق ميگريد... بچه ها سعی ميکردند او را دلداری دهند. اما مهين تنها يک آرزو داشت «رفتن»! -صدايی در بند می پيچد: «مهين»! چشمان آخرين مجاهد بند ما برق ميزند. احساس آسودگی ميکند. به سرعت به اتاقش ميرود. چادرش را بر ميدارند، حتی حوصله جمع کردن لباس هايش را ندارد. عجله دارد، ميخواهد به آنهايی که رفته اند بپيوندد..."


                                iran

                                Comment

                                Working...