نقد اجتماعی بدون عدالت سیاسی، اُتفرید هوفه، ترجمه فرهاد سلمانيان
تئودور آدورنو
اُتفرید هوفه، کانت شناس معاصر آلمانی و استاد کرسی فلسفه سیاسی دانشگاه توبینگن در این مقاله که حدود دو سال پیش نوشته شده است، به بررسی سیر فلسفی و نقد اجمالی برخی از آراء تئودور آدورنو می پردازد. عدالت سیاسی از مفاهیم محوری در نزد هوفه بوده و یکی از آثار مهم او نیز با همین عنوان یعنی "عدالت سیاسی" نوشته شده است. در نوشته ای که می خوانید وی به بررسی این مفهوم و چگونگی آن در آثار آدورنو می پردازد
(به مناسبت صدمین سالگرد تولد تئودور و. آدورنو)
از مدت ها پیش- این گونه به نظر می رسد که - تئودور لودویک ویزنگروند آدورنو ، فیلسوف، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبیات و موسیقی قرن گذشته که موسیقیدان و پیانیست نیز بود؛ جایگاه خود را به عنوان متفکری برجسته تثبیت کرده است. وی طی همکاری با دوست و همراه روشنفکر خود، ماکس هورکهایمر و با تفسیر مجدد جهان، سعی داشت در راستای تغییر آن نیز گام بردارد. دست کم روند و تاریخ تأثیرگذاری آثارش در این مورد تا مدت ها حق را به او می دهد: به تدریج و در طول سالیان متمادی، هنگامی که نوشته های او بازچاپ و درسگفتارها و نامه نگاری هایش برای نخستین بار منتشر می شوند، همایش هایی برای او برگزار می شود و یا کتابی درباره ی او انتشار می یابد، تمامی وقایع مربوطه، به دقت ثبت و منعکس می شوند و در این میان به هر حال باید اذغان کرد که در چنین مواردی بلافاصله ستون فرهنگی - هنری روزنامه بیشتر جلب توجه می کند و برعکس در سایر حوزه ها تدریجاً به محدودیت های بیشتری برمی خوریم:
آهنگ های ساخته شده ی وی دیگر به ندرت اجرا می شوند و در این میان نظریه های ادبیات و موسیقی مسیرهای دیگری را پیش گرفته اند. در جامعه شناسی نظریه ای مطرح می شود که در پی تحقیق موردی و جزء- پژوهی عینی، پیوسته مجموعه و کلیت را مد نظر دارد و در فلسفه نیز حوزه هایی چون اخلاق و فلسفه ی سیاسی به مفهوم فلسفه ی حقوق و حکومت که آدورنو دوران آنها را سپری شده می پنداشت، به شدت مورد توجه مجدد قرار گرفته اند. یک ارزیابی ضمنی و گذرا در مورد آدورنو مشخص می کند که وی از حساسیتی بالا، افق تعلیمی و آموخته های گسترده، زبانی تأثیرگذار و نه چندان رها از تکلفات شخصی نویسنده و همچنین از تمرکز و ثبات نظری ای برخوردارست که با گذشت زمان مهجور جلوه می کند. با این وجود نمی توان انکار کرد که آدورنو شاخصه ی والای متفکری برجسته را در خود دارد؛ زیرا باعث غنای ذهن بشری شده است. وی زمانی بنا به درخواست توماس مان درباره ی زندگینامه ی خود چنین می نویسد:
" من در سال 1903 در فرانکفورت به دنیا آمده ام. پدرم یک یهودی آلمانی و مادرم شخصاً یک خواننده بود. او دختر یک افسر فرانسوی اهل جزیره ی کورس و در اصل ژنوی تبار؛ و یک زن خواننده ی آلمانی بود. من در محیطی کاملاً تئوریک، (و همچنین سیاسی)، هنردوست و بیش از هر چیز سرشار از علاقه به موسیقی بزرگ شدم."
آدورنو تک فرزند محبوب مرد یهودی ثروتمندی اهل فرانکفورت به نام اسکار ویزنگروند بود که به عمده فروشی شراب اشتغال داشت و به مذهب پروتستان گرویده بود. همسر این مرد، زنی کاتولیک موسوم به ماریا و در اصل با نام کالولی آدورنو دلا پیانا بود. آدورنو تا حد بسیار زیادی مصون از صحنه ی جنگ، سیاست و زندگی تجاری به بلوغ فکری زودهنگام رسید. او در کتاب "اخلاق صغیر"در بخشی تحت عنوان "گیاه گلخانه ای" و در مجموعه ی گزین گویه های متأخر خود، به توصیف واقعی خویش می پردازد:
"آن که به بلوغ فکری زودهنگام می رسد، در وضعیتی پیشرس زندگی می کند. تجربه های وی از بعد ماتقدم و بداهت عقلانی، نوعی حساسیت آگاهی بخش هستند که به تصاویر و کلمات دست می یازند، یعنی همان چیزهایی که بعدها نخست شیء و انسان را از آن خود می کنند. چنین وضعیت پیشرس در عین حال که از درون خود اغناء می شود، از دنیای بیرون فاصله می گیرد و به آرامی به تناسبات موجود با آن، رنگ امری بازیگر و نژند را می بخشد.... بردبارانه و با قدرتی عظیم در برابر وضعیت های گوناگون، بیم و هراس ها، احساسات آتشین و .... تاب می آورد و تمامی این ها در چالش با خودشیفتگی وی تبدیل به نیرویی می شود که به شکلی بیمارگونه او را تحلیل می برد."
آدورنو، این اعجوبه ی جوان، از دوران دبیرستان و همراه با گذراندن کلاس های آموزش موسیقی و پیانو، نخست قصد داشت موسیقیدان و پیانیست کنسرت شود. او در طول تحصیلات دانشگاهی در رشته های فلسفه، روان شناسی و موسیقی شناسی به عنوان منتقد موسیقی نیز به فعالیت می پردازد. پس از نگارش رساله ی دکترای خود در فلسفه، پیرامون پدیدارشناسی هوسرل برای تحصیل رشته ی آهنگ سازی به وین نزد یکی از شاگردان شونبرگ به نام آلبان برگ می رود. اما نه در سطح موسیقیدانی آوانگارد؛ بلکه به عنوان نظریه پرداز مترقی موسیقی به فرانکفورت بازمی گردد و برای چندین سال همچنان مدیریت مجله موسیقی نوین اتریش به نام "آنبروخ" را به عهده می گیرد. اما رویای وی برای به عهده گرفتن بخش نقد موسیقی در روزنامه ای معتبر به تحقق نمی پیوندد و وظیفه ی شغلی او در زندگی شکل دیگری به خود می گیرد.
انقلابی که شونبرگ، استاد آلبان برگ با موسیقی دوازده تنی یا سریالی در حوزه ی موسیقی ایجاد کرد، برای آدورنو تجربه ای شد که او سعی داشت به واسطه ی آن به افکار فلسفی خود اغناء بخشد. افکار یاد شده بیشتر تحت تأثیر روشنفکران غیرآکادمیک هستند تا اساتید آکادمیک؛ در اصل گئورگ لوکاچ فیلسوف مارکسیست و نظریه پرداز ادبیات، ارنست بلوخ نویسنده ی کتاب روح یوتوپیا ، نویسنده و ادیبی چون والتر بنیامین و فیلسوف و جامعه شناسی چون ماکس هورکهایمر بر آدورنو تأثیر گذاشته اند.
هورکهایمر بعدها بنیانگذار اصلی همان گروه پرکار روشنفکرانی شد که به متفکران مکتب فرانکفورت معروفند و با این حال خود را متفکران "نظریه ی انتقادی" می نامند. در اینجا منظور نوعی نظریه ی اجتماعی است که افکار فلسفه ی کلاسیک آلمان، بخصوص فلسفه ی کانت، هگل، شوپنهاوئر و نیچه را در پرتو استنباط های سوسیالیستی و اصول روانکاوی فروید بسط و گسترش می دهد. نظریه ی انتقادی را می توان روشنگری در خدمت برابری حقوق و رهایی دانست: در اینجا با مارکس به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر اقتصادی و با فروید به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر درونی ساختار غرایز فردی مواجه خواهیم شد و البته با توجه به قطعه ی زیر بنیان و بستره ی این جریان را نیز منجی باوری یهودی تشکیل می دهد:
"فلسفه، همان طور که ]مسوولیت آن[ همچنان تنها با در نظر داشتن یأس و تردید قابل پذیرش و توجیه است، تلاشی است برای آن که تمام چیزها را طوری بنگریم که از بعد نجات و رهایی از خویش قابل توصیف باشند. شناخت، حائز هیچ نوع روشنایی و آشکارگری ای نیست؛ مگر آنچه که از جانب این نجات و رهایی بر جهان می تابد: هر چیز دیگری ]غیر از این[ از سطح باز ساخت ها و ساخت های ثانویه فراتر نمی رود و بخشی از تکنیک باقی می ماند."
مارکسیسم غربی تا دروان آغازین بسط نظریه ی انتقادی، به تغییری انقلابی باور داشت، که بستره ساز آن فاعلی جمعی یعنی طبقه ی کارگران تهیدست بود؛ بخصوص طبقه ی کارگران جوامع صنعتی توسعه یافته.
از این رو واقعیت عینی تبدیل به نوعی ضربه و آسیب دورنی می شود؛ زیرا کارگران در انجام این وظیفه شکست می خورند و حتا به سختی قادر به نافرمانی و مقاومت در برابر رژیم های تحقیرگر انسان در غرب و شرق هستند. به علت مقاومت ضعیفی که طبقه ی کارگران آلمانی در برابر ناسیونال سوسیالیزم از خود نشان داد، و همچنین به دلیل "پاک سازی های سیاسی" استالین، نظریه ی انتقادی بعدها استنباط مارکسیستی فاعلی جمعی را که در جهت تسریع انسان محور نمودن اجتماع گام برمی داشت، کنار می گذارد و به جای آن بر استقلال نظریه در برابر عمل تأکید می کند.
بخصوص آدورنو در این راستا دیالکتیک معروف هگل را که ابداع خود وی نیز نیست، به کار می گیرد. آدورنو در این مورد می نویسد:
" دیالکتیک ریشه در آموزه ی سوفسطاییان دارد و روندی در بحث است برای متزلزل کردن داعیه های جزمی....دیالکتیک بعدها گسترش یافت و به روش متداول نقد و گریزگاهی برای تمامی تفکر سرکوب شدگان تبدیل شد.... اما این روش در مقام یک وسیله برای حق به جانب داشتن، از آغاز ابزاری برای سلطه نیز بوده است....از این رو صحت یا سقم روش دیالکتیکی نه در نفس استفاده ی آن به مثابه ی ابزاری این چنینی؛ بلکه در نیت کاربرد آن در فرایند تاریخی است. (زیرا خطر سوء استفاده از این روش را همواره باید جدی گرفت.)"
در این مورد آدورنو تحت تأثیر قطعی مارکس، دیالکتیک را تنها به عنوان امری سلبی قابل دفاع و عرضه می داند. وی در کار اصلی و نظام مند خود زیر عنوان دیالکتیک سلبی روش فلسفه ورزی خود را این چنین توجیه می کند:
"عبارت دیالکتیک سلبی از سنت روایی تخطی می کند. دیالکتیک افلاطون بر آن بود که به واسطه ی ابزار فکری نفی، امری مثبت ایجاد شود..... این کتاب قصد دارد بدون آن که چیزی از قطعیت و صراحت دیالکتیک بکاهد، آن را از چنین ماهیت ایجابی ای رها سازد.... اگر در جدیدترین مباحث زیبایی شناسی از ضددرام و ضدقهرمان ها سخن به میان می آید؛ بنابراین ممکن است دیالکتیک سلبی....به معنای ضدسیستم باشد....و وظیفه ی اصلی آن درهم شکستن نیرنگ ذهنیت ساختمند و بنیادین به کمک نیروی ذهن خواهد بود."
پیشرفت اجتماعی ای که آدورنو یکسره به آن اذعان دارد، همواره باید با در نظر گرفتن بهایی که برای آن پرداخت می شود، مد نظر قرار گیرد. در صورت انجام چنین محاسبه ای بهای مذکور، همواره پیشرفت را از میان برمی دارد و بر آن پیشی می گیرد. با این وجود به عنوان مثال توسعه ی علم و تکنیک از اوایل دوران مدرن به امید چنین رهایی ای سرعت گرفتند. اما اگر به واقعیت بنگریم، انسان بهای این پیشرفت را با تبدیل آزادی به سرکوب و جبر پرداخته است. در این میان انسان، این ارباب طبیعت، تبدیل به برده ی همان سلطه گری ای می شود که خود آن را بنیان نهاده است و جوهره ی دیالکتیک سلبی آدورنو در همین امر، یعنی در تضادِ میان ایده ی پیشرفت و ترقی - که اساس آن را آزادی و عقل تشکیل می دهد- و اسارت واقعی انسان در جامعه ی صنعتی نهفته است. آدورنو بر این باور است که:
"انسان ها بهای ازدیاد قدرت خود را با بیگانگی ]فزاینده[ از آن چیزی می پردازند که بر آن اعمال قدرت می کنند."
تئودور آدورنو
اُتفرید هوفه، کانت شناس معاصر آلمانی و استاد کرسی فلسفه سیاسی دانشگاه توبینگن در این مقاله که حدود دو سال پیش نوشته شده است، به بررسی سیر فلسفی و نقد اجمالی برخی از آراء تئودور آدورنو می پردازد. عدالت سیاسی از مفاهیم محوری در نزد هوفه بوده و یکی از آثار مهم او نیز با همین عنوان یعنی "عدالت سیاسی" نوشته شده است. در نوشته ای که می خوانید وی به بررسی این مفهوم و چگونگی آن در آثار آدورنو می پردازد
(به مناسبت صدمین سالگرد تولد تئودور و. آدورنو)
از مدت ها پیش- این گونه به نظر می رسد که - تئودور لودویک ویزنگروند آدورنو ، فیلسوف، جامعه شناس و نظریه پرداز ادبیات و موسیقی قرن گذشته که موسیقیدان و پیانیست نیز بود؛ جایگاه خود را به عنوان متفکری برجسته تثبیت کرده است. وی طی همکاری با دوست و همراه روشنفکر خود، ماکس هورکهایمر و با تفسیر مجدد جهان، سعی داشت در راستای تغییر آن نیز گام بردارد. دست کم روند و تاریخ تأثیرگذاری آثارش در این مورد تا مدت ها حق را به او می دهد: به تدریج و در طول سالیان متمادی، هنگامی که نوشته های او بازچاپ و درسگفتارها و نامه نگاری هایش برای نخستین بار منتشر می شوند، همایش هایی برای او برگزار می شود و یا کتابی درباره ی او انتشار می یابد، تمامی وقایع مربوطه، به دقت ثبت و منعکس می شوند و در این میان به هر حال باید اذغان کرد که در چنین مواردی بلافاصله ستون فرهنگی - هنری روزنامه بیشتر جلب توجه می کند و برعکس در سایر حوزه ها تدریجاً به محدودیت های بیشتری برمی خوریم:
آهنگ های ساخته شده ی وی دیگر به ندرت اجرا می شوند و در این میان نظریه های ادبیات و موسیقی مسیرهای دیگری را پیش گرفته اند. در جامعه شناسی نظریه ای مطرح می شود که در پی تحقیق موردی و جزء- پژوهی عینی، پیوسته مجموعه و کلیت را مد نظر دارد و در فلسفه نیز حوزه هایی چون اخلاق و فلسفه ی سیاسی به مفهوم فلسفه ی حقوق و حکومت که آدورنو دوران آنها را سپری شده می پنداشت، به شدت مورد توجه مجدد قرار گرفته اند. یک ارزیابی ضمنی و گذرا در مورد آدورنو مشخص می کند که وی از حساسیتی بالا، افق تعلیمی و آموخته های گسترده، زبانی تأثیرگذار و نه چندان رها از تکلفات شخصی نویسنده و همچنین از تمرکز و ثبات نظری ای برخوردارست که با گذشت زمان مهجور جلوه می کند. با این وجود نمی توان انکار کرد که آدورنو شاخصه ی والای متفکری برجسته را در خود دارد؛ زیرا باعث غنای ذهن بشری شده است. وی زمانی بنا به درخواست توماس مان درباره ی زندگینامه ی خود چنین می نویسد:
" من در سال 1903 در فرانکفورت به دنیا آمده ام. پدرم یک یهودی آلمانی و مادرم شخصاً یک خواننده بود. او دختر یک افسر فرانسوی اهل جزیره ی کورس و در اصل ژنوی تبار؛ و یک زن خواننده ی آلمانی بود. من در محیطی کاملاً تئوریک، (و همچنین سیاسی)، هنردوست و بیش از هر چیز سرشار از علاقه به موسیقی بزرگ شدم."
آدورنو تک فرزند محبوب مرد یهودی ثروتمندی اهل فرانکفورت به نام اسکار ویزنگروند بود که به عمده فروشی شراب اشتغال داشت و به مذهب پروتستان گرویده بود. همسر این مرد، زنی کاتولیک موسوم به ماریا و در اصل با نام کالولی آدورنو دلا پیانا بود. آدورنو تا حد بسیار زیادی مصون از صحنه ی جنگ، سیاست و زندگی تجاری به بلوغ فکری زودهنگام رسید. او در کتاب "اخلاق صغیر"در بخشی تحت عنوان "گیاه گلخانه ای" و در مجموعه ی گزین گویه های متأخر خود، به توصیف واقعی خویش می پردازد:
"آن که به بلوغ فکری زودهنگام می رسد، در وضعیتی پیشرس زندگی می کند. تجربه های وی از بعد ماتقدم و بداهت عقلانی، نوعی حساسیت آگاهی بخش هستند که به تصاویر و کلمات دست می یازند، یعنی همان چیزهایی که بعدها نخست شیء و انسان را از آن خود می کنند. چنین وضعیت پیشرس در عین حال که از درون خود اغناء می شود، از دنیای بیرون فاصله می گیرد و به آرامی به تناسبات موجود با آن، رنگ امری بازیگر و نژند را می بخشد.... بردبارانه و با قدرتی عظیم در برابر وضعیت های گوناگون، بیم و هراس ها، احساسات آتشین و .... تاب می آورد و تمامی این ها در چالش با خودشیفتگی وی تبدیل به نیرویی می شود که به شکلی بیمارگونه او را تحلیل می برد."
آدورنو، این اعجوبه ی جوان، از دوران دبیرستان و همراه با گذراندن کلاس های آموزش موسیقی و پیانو، نخست قصد داشت موسیقیدان و پیانیست کنسرت شود. او در طول تحصیلات دانشگاهی در رشته های فلسفه، روان شناسی و موسیقی شناسی به عنوان منتقد موسیقی نیز به فعالیت می پردازد. پس از نگارش رساله ی دکترای خود در فلسفه، پیرامون پدیدارشناسی هوسرل برای تحصیل رشته ی آهنگ سازی به وین نزد یکی از شاگردان شونبرگ به نام آلبان برگ می رود. اما نه در سطح موسیقیدانی آوانگارد؛ بلکه به عنوان نظریه پرداز مترقی موسیقی به فرانکفورت بازمی گردد و برای چندین سال همچنان مدیریت مجله موسیقی نوین اتریش به نام "آنبروخ" را به عهده می گیرد. اما رویای وی برای به عهده گرفتن بخش نقد موسیقی در روزنامه ای معتبر به تحقق نمی پیوندد و وظیفه ی شغلی او در زندگی شکل دیگری به خود می گیرد.
انقلابی که شونبرگ، استاد آلبان برگ با موسیقی دوازده تنی یا سریالی در حوزه ی موسیقی ایجاد کرد، برای آدورنو تجربه ای شد که او سعی داشت به واسطه ی آن به افکار فلسفی خود اغناء بخشد. افکار یاد شده بیشتر تحت تأثیر روشنفکران غیرآکادمیک هستند تا اساتید آکادمیک؛ در اصل گئورگ لوکاچ فیلسوف مارکسیست و نظریه پرداز ادبیات، ارنست بلوخ نویسنده ی کتاب روح یوتوپیا ، نویسنده و ادیبی چون والتر بنیامین و فیلسوف و جامعه شناسی چون ماکس هورکهایمر بر آدورنو تأثیر گذاشته اند.
هورکهایمر بعدها بنیانگذار اصلی همان گروه پرکار روشنفکرانی شد که به متفکران مکتب فرانکفورت معروفند و با این حال خود را متفکران "نظریه ی انتقادی" می نامند. در اینجا منظور نوعی نظریه ی اجتماعی است که افکار فلسفه ی کلاسیک آلمان، بخصوص فلسفه ی کانت، هگل، شوپنهاوئر و نیچه را در پرتو استنباط های سوسیالیستی و اصول روانکاوی فروید بسط و گسترش می دهد. نظریه ی انتقادی را می توان روشنگری در خدمت برابری حقوق و رهایی دانست: در اینجا با مارکس به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر اقتصادی و با فروید به مثابه ی راهی برای رهایی از جبر درونی ساختار غرایز فردی مواجه خواهیم شد و البته با توجه به قطعه ی زیر بنیان و بستره ی این جریان را نیز منجی باوری یهودی تشکیل می دهد:
"فلسفه، همان طور که ]مسوولیت آن[ همچنان تنها با در نظر داشتن یأس و تردید قابل پذیرش و توجیه است، تلاشی است برای آن که تمام چیزها را طوری بنگریم که از بعد نجات و رهایی از خویش قابل توصیف باشند. شناخت، حائز هیچ نوع روشنایی و آشکارگری ای نیست؛ مگر آنچه که از جانب این نجات و رهایی بر جهان می تابد: هر چیز دیگری ]غیر از این[ از سطح باز ساخت ها و ساخت های ثانویه فراتر نمی رود و بخشی از تکنیک باقی می ماند."
مارکسیسم غربی تا دروان آغازین بسط نظریه ی انتقادی، به تغییری انقلابی باور داشت، که بستره ساز آن فاعلی جمعی یعنی طبقه ی کارگران تهیدست بود؛ بخصوص طبقه ی کارگران جوامع صنعتی توسعه یافته.
از این رو واقعیت عینی تبدیل به نوعی ضربه و آسیب دورنی می شود؛ زیرا کارگران در انجام این وظیفه شکست می خورند و حتا به سختی قادر به نافرمانی و مقاومت در برابر رژیم های تحقیرگر انسان در غرب و شرق هستند. به علت مقاومت ضعیفی که طبقه ی کارگران آلمانی در برابر ناسیونال سوسیالیزم از خود نشان داد، و همچنین به دلیل "پاک سازی های سیاسی" استالین، نظریه ی انتقادی بعدها استنباط مارکسیستی فاعلی جمعی را که در جهت تسریع انسان محور نمودن اجتماع گام برمی داشت، کنار می گذارد و به جای آن بر استقلال نظریه در برابر عمل تأکید می کند.
بخصوص آدورنو در این راستا دیالکتیک معروف هگل را که ابداع خود وی نیز نیست، به کار می گیرد. آدورنو در این مورد می نویسد:
" دیالکتیک ریشه در آموزه ی سوفسطاییان دارد و روندی در بحث است برای متزلزل کردن داعیه های جزمی....دیالکتیک بعدها گسترش یافت و به روش متداول نقد و گریزگاهی برای تمامی تفکر سرکوب شدگان تبدیل شد.... اما این روش در مقام یک وسیله برای حق به جانب داشتن، از آغاز ابزاری برای سلطه نیز بوده است....از این رو صحت یا سقم روش دیالکتیکی نه در نفس استفاده ی آن به مثابه ی ابزاری این چنینی؛ بلکه در نیت کاربرد آن در فرایند تاریخی است. (زیرا خطر سوء استفاده از این روش را همواره باید جدی گرفت.)"
در این مورد آدورنو تحت تأثیر قطعی مارکس، دیالکتیک را تنها به عنوان امری سلبی قابل دفاع و عرضه می داند. وی در کار اصلی و نظام مند خود زیر عنوان دیالکتیک سلبی روش فلسفه ورزی خود را این چنین توجیه می کند:
"عبارت دیالکتیک سلبی از سنت روایی تخطی می کند. دیالکتیک افلاطون بر آن بود که به واسطه ی ابزار فکری نفی، امری مثبت ایجاد شود..... این کتاب قصد دارد بدون آن که چیزی از قطعیت و صراحت دیالکتیک بکاهد، آن را از چنین ماهیت ایجابی ای رها سازد.... اگر در جدیدترین مباحث زیبایی شناسی از ضددرام و ضدقهرمان ها سخن به میان می آید؛ بنابراین ممکن است دیالکتیک سلبی....به معنای ضدسیستم باشد....و وظیفه ی اصلی آن درهم شکستن نیرنگ ذهنیت ساختمند و بنیادین به کمک نیروی ذهن خواهد بود."
پیشرفت اجتماعی ای که آدورنو یکسره به آن اذعان دارد، همواره باید با در نظر گرفتن بهایی که برای آن پرداخت می شود، مد نظر قرار گیرد. در صورت انجام چنین محاسبه ای بهای مذکور، همواره پیشرفت را از میان برمی دارد و بر آن پیشی می گیرد. با این وجود به عنوان مثال توسعه ی علم و تکنیک از اوایل دوران مدرن به امید چنین رهایی ای سرعت گرفتند. اما اگر به واقعیت بنگریم، انسان بهای این پیشرفت را با تبدیل آزادی به سرکوب و جبر پرداخته است. در این میان انسان، این ارباب طبیعت، تبدیل به برده ی همان سلطه گری ای می شود که خود آن را بنیان نهاده است و جوهره ی دیالکتیک سلبی آدورنو در همین امر، یعنی در تضادِ میان ایده ی پیشرفت و ترقی - که اساس آن را آزادی و عقل تشکیل می دهد- و اسارت واقعی انسان در جامعه ی صنعتی نهفته است. آدورنو بر این باور است که:
"انسان ها بهای ازدیاد قدرت خود را با بیگانگی ]فزاینده[ از آن چیزی می پردازند که بر آن اعمال قدرت می کنند."



Comment