Jamme shenasie siasie iran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    Jamme shenasie siasie iran

    جامعه شناسي سياسي ايران

    جامعه شناسي سياسي ايران به دو دوره جامعه شناسي سياسي سنتي/ غير دانشگاهي؛ و جامعه شناسي سياسي دانشگاهي تقسيم مي‌گردد. جامعه شناسي سياسي دانشگاهي ايران، خود داراي رويكردهاي توصيفي و نظري است ( كه رويكرد نظري خود به رويكرد نظري اثبات گرايي و رويكرد نظري ماركسيستي تقسيم ميشود).


    تاريخچه جامعه شناسي وعلم سياست درايران

    مطالعه جامعه شناسي سياسي ايران به لحاظ ماخذ شناسي، از سه نوع منبع استفاده مي‌كند؛ اولين نوع اين منابع مآخذ سنتي، شامل كتيبه‌ها، زمين شناسي‌ها، باستان شناسي‌ها مي‌باشد. شريعت نامه‌ها( كه به بررسي خلقيات و هويت ايرانيان مي‌پردازند) و سياست نامه‌ها( شامل تذكره نامه‌ها و پندنامه‌ها) ، نوع دوم منابع مطالعه جامعه شناسي هستند. نوع سوم منابع مطالعه جامعه شناسي سياسي ايران، خود به دو كونه فرعي تقسيم مي‌شوند: الف) منابع اوليه و ب) منابع ثانويه. منابع اوليه خود به دو دسته منابع سنتي ( پروتكل‌هاي دولتي، مصوبات مجلس، قراردادهاو...) و منابع جديد ( ميداني، مصاحبه، سفرنامه، خاطرات و...) تقسيم مي‌گردد. منابع ثانويه از لحاظي به منابع ثانوي سنتي( پروتكل‌ها) و منابع ثانوي جديد( رساله‌هاي دكترا) ؛ و از لحاظ ديگر به منابع ثانويه‌اي كه به منابع اوليه استناد كند( مانند كتاب علي اصغر شميم) و رساله‌هاي دكترا تقسيم مي‌گردد. مطالعه جامعه شناسي سياسي ايران به لحاظ قالب‌هاي نظري به نگرش‌هاي : تاريخي، اثبات گرايانه، فرهنگي، گفتماني، وتاويلي قابل تقسيم است. اين موضوع به لحاظ مقاطع تاريخي مورد مطالعه به ملاك‌هاي مختلفي دوره بندي مي‌شود: براساس يك دوره بندي ، جامعه شناسي سياسي ايران را مي‌توان به سه دوره: قرون ميانه، عصر علم ، و عصر تضاد و اضطراب تقسيم كرد( اين دوره بندي معادل تقسيم بندي جامعه شناسي است). بشيريه در تقسيم بندي ديگري به لحاظ گفتماني، مقاطع مطالعاتي را چهار دوره تقسيم مي‌كند: قرن هفده و هجده؛ جنگ اول جهاني؛ سال‌هاي مابين جنگ جهاني دوم تا 1980؛ و از 1980به بعد. در دوره بندي ديگري، مطالعات جامعه شناسي سياسي و جامعه شناسي سياسي ايران به لحاظ انديشگي، به چهار دوره: ليبراليسم/ ماركسيستي؛ مردم سالاري/ رفاهي؛ فاشيسم؛ نئوليبرالي/ جهاني شدن تقسيم مي‌گردد.
    منظور از جامعه شناسي سياسي در درك كلاسيك كه ريشه درفلسفه قديم داشت ، تلاشي فكري بود تا پديده‌ها و كنش‌هاي ساختارهاي سياسي را تبيين كند. ريشه اين نوع جامعه شناسي به يونان باستان برمي‌گردد كه در آن فيلسوفان درپي تحقق جامعه آرماني بودند؛ اما دردرك جديد، ريشه جامعه شناسي به تحولات عصر جديد قرون هجده تا بيست مربوط مي‌شود كه درقالب اثبات گرايي بيان شد.

    جامعه شناسي سياسي درايران

    جامعه شناسي سياسي ايران به دو دوره جامعه شناسي سياسي سنتي/ غير دانشگاهي؛ و جامعه شناسي سياسي دانشگاهي تقسيم مي‌گردد. جامعه شناسي سياسي دانشگاهي ايران، خود داراي رويكردهاي توصيفي و نظري است ( كه رويكرد نظري خود به رويكرد نظري اثبات گرايي و رويكرد نظري ماركسيستي تقسيم ميشود).

    مرحله اول جامعه شناسي ايران( جامعه شناسي سنتي)

    شكوفايي تحقيقات اجتماعي غير حكومتي/ غير رسمي، به سالهاي پيش ازشكل گيري مشروطه بازمي‌گردد و مقارن دوران پيدايش انديشه آزادي خواهي و مشروطه طلبي است‌. اين دوره از نظر نگارش، كوشش و كار فلسفه سياسي و حكومت پربار است. به خلاف اين كه فلسفه و كار درجهت جامعه شناسي در معني امروزي آن نيست؛ اما توفيق كوشش‌هاي متفكران اجتماعي در تسهيل مطالعات اجتماعي بعدي و توسعه دانش و بينش اجتماعي مردم و تاثير دگرگون ساز اين كوشش*ها در جريانات اجتماعي ( به خصوص نهضت تنباكو و مشروطه ) بديهي است. در مطالعه افكار نمايندگان برجسته اجتماعي و سياسي اين دوره ابتدا بايد از ساختار طبقاتي، شيوه و ابزار توليد، روابط طبقاتي، و ساختار طبقاتي آن*ها سخن گفت. همچنين دراين زمينه علاوه بر عوامل داخلي ، به تاثيرات تحولات ( اجتماعي و دگرگوني سياسي ) بين المللي اواخر قرن نوزده توجه داشت. به عقيده برخي، بيان مفاهيم و انديشه*هاي آزادي خواهي جديد ايران متاثر از جريانات قرن قبل فرانسه است كه زمينه ساز انقلاب 1879 فرانسه شد.
    سالهاي اواخر قرن نوزده( بيست سال آخر سلطنت ناصرالدين شاه و ده سال سلطنت مظفرالدين شاه)، سالهاي مبارزه روشنفكران آزادي خواه، با الهام از آراي متفكران آزادي خواه است. روشنفكراني مانند زين الدين مراغه*اي ، آقا خان كرماني ، طالب اف، آخوندزاده و... چه از طريق رمان، نوشته*هاي علمي، انتشار ادبيات سياسي زيرزميني، و مشاركت مستقيم ؛ و چه با حضور علني د رصحنه، نشانه بينش اجتماعي و نظرات نسلي از متفكران اجتماعي شدند كه از آثار و افكار مادي و معنوي شان ، زندگي مردم را تفسير مي*كرده و راه مشروطيت و برپايي قانون را هموار كردند. از اين روست كه فرمان*هاي اول تا سوم مشروطه، قانون اساسي و متمم آن ، ونظام نامه صنفي دوره مشروطيت تجلي و نمود افكار ناظم الاسلام كرماني و قزويني است تا تلاش*هاي علما ( در اين زمينه تنها ماده دوم متمم قانون اساسي حاصل تلاش شيخ فضل الله نوري است). از لحاظ تاثير گذاري بر افكار اجتماعي ايران ، بايد نقش كساني كه به فرانسه رفته و با انقلاب مشروطه فرانسه از نزديك آشنا شده بودند مانند آقا خان كرماني ، آخوند زاده و طالب اف ، از ياد نبرد. اما در اين ميان دو نفر بسيار تاثير گذار هستند: آقاخان كرماني كه درتاريخ نگاري اجتماعي ايران انقلابي به راه انداخت و تاريخ نگاري رسمي درباري را به تاريخ نگاري اجتماعي مردمي تبديل كرد. ناظم الاسلام كرماني نيز، با نگارش كتاب " تاريخ بيداري ايرانيان"، سهم بزرگي درتغيير نگرش جامعه شناسي توصيفي به جامعه شناسي نظري در ايران دارد. مطالعات و كوشش*هاي اين افراد و ديگران در امور سياسي پيش ا زمشروطه، عمدتا به اعتبار افكاراجتماعي و سياسي و بيشتر به مقتضاي ترقي خواهي و مبتني بر فلسفه سياست و حكومت است. در تحليل نهايي مي*توان گفت اين گونه علم الاجتماع به فلسفه سياسي نزديكتر است تا به جامعه شناسي در مفهوم خاص آن. تمامي اين شخصيت*ها از مهمترين روشنفكراني هستند كه با آثار انتقادي خود در دوران سلطنت ناصرالدين شاه ( با هر انگيزه ) مي*خواستند يك مبارزه فكري را ازدرون و بيرون آغاز كنند تا كه ايرانيان هموطن خود را كه از بي*ثباتي سياسي و عقب ماندگي اقتصادي خسته و ناخشنود بودندرهايي بخشند.

    مرحله دوم جامعه شناسي ايران ( جامعه شناسي رسمي)

    اين مرحله با تاسيس دانشگاه تهران آغاز مي*شود. دانشگاه تهران با شش دانشكده به وجود آمد كه حاصل ادغام موسسات پيشين است. دانشكده حقوق وعلوم سياسي با ادغام مدرسه علوم سياسي، مدرسه حقوق و مدرسه اقتصاد ايجاد شد. دانشكده علوم تربيتي و دانشكده كشاورزي باتاسيس دانشگاه تاسيس شدند. رشته جامعه شناسي در سال 1325در دوره پهلوي دوم ايجاد شد. دراين زمان، با گسترش رشته*ها ، شاهد افزايش دانشجويان د ركل علوم اجتماعي هستيم. جامعه شناسي در ميان علوم اجتماعي گسترش يابنده متولد شد. در ديگر دانشگاه*ها به اقتضاي تاسيس دپارتمان ادبيات و علوم انساني، جامعه شناسي به وجود آمد و شعبه*هاي داخلي ديگر يافت كه مصادف با تغيير نظام آموزشي فرانسه به امريكايي از اواسط دهه 1940 بود. از اوايل دهه 1340با رونق كمي و كيفي علوم انساني مواجه هستيم . در سال 1351 علوم اجتماعي گسترش بيشتري مي*يابد و گروه علوم اجتماعي دانشگاه تهران به دانشكده علوم اجتماعي و تعاون تبديل مي*شود. گروه*هاي اين دانشكده عبارت بودند از: جامعه شناسي، انسان شناسي، جمعيت شناسي و تعاون. در اين زمان موسسه علوم وتحقيقات اجتماعي نيز بوجودآمد و جامعه شناسي عمومي در ايران شكل دانشگاهي به خود گرفت و درديگر دانشگاه*ها ي كشور رواج يافت. اما به موازات جامعه شناسي رسمي، تحليل مسايل سياسي به صورت غير رسمي ادامه يافت . براساس تحقيقات انجام شده پيش از انقلاب بررسي ابعاد اجتماعي مختلف در بيرون دانشگاه بيشتر از داخل آن بود . دلايل اكراه استادان دانشگاه به مسايلي مانند:

    رسمي بودن تحصيلات درايران و نه خصوصي بودن آن
    غير سياسي بودن استادان
    مشكلات مالي آن‌ها
    مربوط است. تنها مورد بر اساس حجم و اطلاعات زياد معطوف به جامعه شناسي روستايي ، يا تكيه برمنابع خارجي د رجامعه شناسي سياسي است. علاقه به جامعه شناسي سياسي تحت تاثير خارج رفتگان و تجددگرايي به عنوان يك روش زندگي است. نسل بعد به مسايل ايلاتي علاقه مند شدند( مهدي اماني و نادر افشار) ، احمد اشرف و محمود معتمدي نيز به مسايل فرهنگي علاقه يافتند. مهم ترين جامعه شناسان داخل دانشگاه در پيش از انقلاب عنايت، بزرگمهر، زرياب خويي، احسان نراقي، شاپور راسخ، احمد اشرف، و در خارج از دانشگاه صادق هدايت، جلال آل احمد، صادق چوبك، علي شريعتي، حسين آريان پور، علي محمد كاردان بودند.
    درجمع بندي بايد گفت مطلوبيت جامعه شناسي از زمان مشروطه تا انقلاب اسلامي به دليل تنوع آن است. در ميان گرايشات جامعه شناسي ، در ايران پيش از انقلاب ( 72سال مشروطه) مظلومترين گرايش جامعه شتاسي ، جامعه شناسي سياسي است . اگر از كتاب نخبگان سياسي ايران زهرا شجيعي و چند كتاب ترجمه ديگر صرفه نظر كنيم اين گرايش در بدترين شرايط قرار داشت. در پيش از انقلاب علاوه بر جامعه شناسي ماركسيستي ما شاهد گسترش و رواج جامعه شناسي اثباتي، وجامعه شناسي تلفيقي هستيم. آن چه كه مطالعات جامعه شناسي را اثباتي كرد عواملي ازقبيل موارد ذيل *–ند :
    ورود جامعه ايران به دوره زماني با شيوه توليد جديد( پيدايي بورژوازي ايراني / كمپرادور) در اين زمان سرمايه از زمين و آب به نفت تبديل شد( هر چند از لحاظ انباشت سرمايه تحولي ايجاد نشد) و موجب پيدايش قانون و دانشگاه گرديد
    از جنگ جهاني اول نفوذ كمونيسم روسي د رجامعه روشنفكري بالا گرفت و در جنگ جهاني دوم حزب توده آنها را جذب كرد . به اين ترتيب دو موج نوگرايي غربي و ماركسيستي را در جامعه روشنفكري شاهد هستيم.

    ايجاد موسسات تمدني در ايران موجب گسترش مراكز علمي شد
    حضور نيروهاي تحصيل كرده د رديوانسالاري و برنامه ريزي آنها
    حمايت سياسي- اقتصادي دولت
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2


    اما پرسش مهم اين است كه تحول و پويايي نظري بالا متكي به چيست؟ و در چه بخشهايي از جامعه شناسي مي‌باشد؟

    باانقلاب اسلامي همه سبك‌هاي بالا فرو پاشيد. با انقلاب فرهنگي ، جامعه دانشگاهي وفرهنگي وارد مرحله جديدي شد كه پيش از اين نبود. ماهيت انقلاب ( اسلامي و فرهنگي) و انقلاب فرهنگي با سه سال تعطيلي دانشگاه ، سرآغاز جديدي از مطالعه فرهنگ ايران است ( از جمله جامعه شناسي و علوم انساني ، به ويژه قدرت روحانيون در بازنگري دروس علوم انساني كه بسيار مهم است) . آيه الله مصباح درآن زمان هدف اصلي انقلاب فرهنگي را بيش از هر چيز ، تحول عميق در علوم انساني دانست و ازوابسته ترين علوم انساني به غرب را جامعه شناسي و علم سياست اعلام كرد. از اين رو بر تغيير محتوايي اين دو دانش تاكيد بيشتري شد واز اين رو تا اواخر سال 1361 كه تمام رشته*ها بازگشايي شد، ستاد انقلاب فرهنگي از بازگشايي دوباره رشته*هاي علوم انساني و جامعه شناسي و سياست تعلل كرد. در جامعه شناسي كل سازمان اين رشته تغيير يافت و علوم اجتماعي با شش گرايش ايجاد شد: ارتباطات اجتماعي، خدمات اجتماعي، دبيري علوم اجتماعي، تعاون و رفاه اجتماعي، پژوهش گري اجتماعي. اين گرايش*ها به منظور تربيت كادرهاي فني و تخصصي ادارات دولتي بوجود آمد. از سوي ديگر نظريات هم تغيير كرد و گرايشات ماركسيستي و اثباتي به تعارض تفكرات اسلامي با تفكرات ماركسيستي –اثباتي روي آورد. در اين راستا كرسي هاي استادي هيات علمي آمريكايي و فرانسوي جاي خو درا به استادان ايراني داد. به اين ترتيب جامعه شناسي استقلال خود را ازدست داد . دلايل اين امر عبارتنداز:

    دولت بسيار قدرتمند كه استقلال علم را كاهش داد

    رانت خواري دولتي كه باعث كاهش استقلال علم شد

    نبود اجماع فكري و سياسي و تداوم وارداتي بودن جامعه شناسي و عدم توان دانشمندان ايراني براي هماهنگ كردن قواعد عام جامعه شناسي با شرايط ايران

    ارتباط دين و سياست ونقشي كه در چند هويتي كردن ايران بازي مي*كند

    فرهنگ ايراني غير مستقيم كه فاقد استقلال لازم بوده كه تداوم شرايط پيش از انقلاب را تداعي مي*كند.

    پس از جنگ ، اساتيد علوم اجتماعي دانشگاهي و بيرون آن عمدتا تحقيقات معطوف به حفظ امنيت داخلي و دستاوردهاي انقلاب را انجام دادند. د رهشت سال جنگ تحقيقات تحت الشعاع مسايل نظامي بود اما پس از آن با انتشار مقالات علمي دانشگاهي و غير دانشگاهي شاهد موضوعات اجتماعي هستيم . دستگاه حكومتي به صورت فعال و متنوع بيش ا زفعاليت همكاران دانشگاهي د رمسايل آسيب شناسي اجتماعي سرمايه گذاري و تحقيق مي*كند. در سالهاي اخير افراد زيادي با تحصيلات دانشگاهي يا غير آن بيرون از دانشگاه به بررسي مسايل جمعيتي ، تحرك اجتماعي، نخبگان، اخلاق و فرهنگ پرداخته*اند كه براي نسل*هاي آتي اين رشته بسيار آموزنده خواهد بود.



    دولت در ايران
    بررسي مسايل ايران در سه مكتب انجام مي*شود:

    مكتب تحصلي

    مكتب ماركسيستي

    مكتب گفنماني

    درباره توجيه وجودي ، چگونگي و تاريخ دولت درايران ديدگاه*هاي مختلفي وجود دارد :

    ديدگاه استبداد شرقي

    ديدگاه سلطانيسم

    ديدگاه دولت مطلقه

    ديدگاه پاتريمونيال

    ديدگاه دولت تحصيل دار

    ديدگاه دولت دست نشانده



    از دو قرن اخير تا كنون چهار الگوي ديدگاه*هاي دولت عبارتند از:

    الگوي دولت پاتريمونيال

    الگوي دولت تحصيل دار

    الگوي دولت مطلقه

    الگوي دولت استبداد شرقي

    از ميان اين الگوها، الگوي دولت مطلقه از همه كم اهميت تراست . از سوي ديگر الگوي دولت استبداد شرقي و دولت تحصيل دار، الگوهاي ويژه دولت هاي خاص هستند و دو الگوي ديگر الگوهاي عمومي دولت مي*باشند.



    الف) الگوي دولت در شيوه توليد آسيايي و استبداد شرقي :

    براساس اين الگو، ساختار اجتماعي، ابزار توليد و روابط اجتماعي شكل انعكاس يافته استبداد شرقي است.

    ريشه اين نگرش به نظريه پرردازاني برمي*گردد كه به بررسي عوامل موثر بر شكل گيري دولت پرداخته*اند. ارسطو و ماكياول ضمن توجه به شرايط جغرافيايي ، با كمبودهايي مواجه شده و اثرات آن را بر نظام اجتماعي و سياسي جسته*اند. از اين رو مناسبات ديگر جوامع را ملاحظه كردند. آن*ها با توجه به گوناگوني شرايط جغرافيايي به تنوع عوامل سياسي پي بردند. ارسطو در كتاب هفتم "سياست" به رايطه سياست و آزادي با اوضاع اجتماعي و اقليمي پي مي برد و مي*گويد مردم سرزمين*هاي سرد سير در اروپا دلير هستند اما هوش و هنر كمي دارند اما از آزادي برخوردارند و از آن دفاع مي*كنند. آسيايي ها هوشمند و هنرمند هستند اما از دليري بي بهره اند ازاين رو به حال بندگي بسر مي*برند. يونانيان كه ميان اين دو هستند ويژگي*هاي هر دو دسته را دارند: دلير و هوشمند، آزاد وخردمند.

    ماكياول در كتاب "شهريار" نيز همين ديدگاه را دارد. او در بررسي شرايط محيطي ايتاليا به اختلاف جوامع شرقي و غربي پي مي*برد و به دنبال آن توصيه*هايي به شهريار مي*كند كه در رابطه با نوع حكومت*ها و چگونگي اعمال قدرت شاه عثماني و شاه فرانسه است. در نوشته*هاي هيوم و مونتسكيو ( كتاب هفتم روح القوانين) بر تاثير شرايط اقليمي بر نظام*هاي اجتماعي و سياسي اشاره مي*كند و مي*گويد آب وهواي گرم، موجب سستي و كرختي، و آب و هواي سرد اسكانديناوي ساكنان آن جا را نيرومند كرده است .

    شيوه توليد آسيايي و استبداد شرقي :

    ماركس در قرن نوزدهم ميان خودكامگي حاكم، گستردگي حوزه قدرت سياسي و ضعف افراد و اجتماعات رابطه اي برقرار مي*كند. او بر اساس سه فاكتور اخير، از دو شيوه توليد و ساختار طبقاتي سخن به ميان مي*آورد: شيوه توليد فئودالي/ آبي/ اروپايي ، و شيوه توليد آسيايي/ خاكي/ شرقي . براساس ديدگاه اخير، ساختار اقتصادي جوامع شرقي كشاورزي است و مالكيت ارضي و حاكميت سياسي در دست دولت متمركز است. اين جوامع از سويي با عدم استقلال طبقاتي مواجه هستند و از سوي ديگر باحاكميت متمركز. به اين ترتيب او دولت نظام سرمايه داري را كه برخاسته از فئوداليته است را از دولت استبدادي شرقي كه وابسته به شيوه توليد آسيايي است جدا مي*كند. دولت سرمايه داري برخاك تاكيد مي*كند و انباشت سرمايه در آن بر اساس زمين است كه اساس منبع سرمايه را تشكيل مي*دهد. اما در شرق انباشت سرمايه بوسيله آب است و آب اساس منبع سرمايه است.

    در دهه 1920 بعد از قدرت يابي استالين، او اقتصاد، سياست و تاريخ نگاري را متمركز كرد و به دست خود گرفت . استالين از مورخان خواست كه نظريه او را در باب روند تاريخ توجيه كنند. ازاين رو در فوريه 1931در شهر لنينگراد كنفرانسي تشكيل شد تا نظريه ماركس را درباره مراحل تاريخي مشخص كنند و ديدگاه او را با ديدگاه استالين هماهنگ گردانند . بر اساس تصميم كنفرانس، خط سير تاريخ تمامي جوامع بشري بدون استثنا شامل پنج مرحله مي*شد در حالي كه بر اساس نظر ماركس مرحله بندي جوامع شرقي و غربي با هم تقاوت داشت. مراحل عمومي تاريخ بشري بر اساس تصميم كنفرانس مزبور عبارت است از:

    كمون اوليه

    مرحله برده داري

    مرحله فئودالي

    مرحله سرمايه داري

    و مرحله سوسياليسم

    به اين ترتيب بررسي جوامع آسيايي و افريقايي با الگوي تك ساحتي كنفرانس لنينگراد انجام مي*شد و نه الگوي دولت آسيايي ماركس.



    به اين ترتيب شاهد پيدايش دو دسته ماركسيست از اين تاريخ به بعد هستيم : ماركسيست*هاي ناب كه بر شيوه توليد آسيايي به مثابه يك واقعيت تاريخي اذعان دارند و معتقد هستند كه جوامع آسيايي داراي شيوه توليد فئودالي نيستند( اين دسته از ماركسيست*ها به كنفرانس لنينگراد دعوت نشدند ). ويتفوگه از ماركسيست*هاي اين دسته، در كتاب" استبداد شرقي" مي*گويد در شرق مساله كمبود آب و چگونگي توزيع آن عامل اصلي تعيين كننده زندگي است نه زمين. اين تفاوت جوامع شرقي با غربي موجب شكل گيري دو صورتبندي جوامع شرقي و غربي مي*گردد. در جوامع شرقي جوهرمشترك ازهمه جا آشكارتر در قدرت استبدادي مرجع سياسي است و با توجه به اين كه شاه بر آب و تقسيم آن نظارت دارد رهايي از استبداد امري محال است. در چنين جامعه*اي كه طبقه مسلط مالكيت وسايل توليد را ندارد بلكه طبقه ديوانسالار، دستگاه دولتي و اقتصاد را در اختيار دارد، مردم سالاري ايجاد نمي*شود. شيوه توليد آسيايي به دليل نظرات تك خطي كه در پي گسترش شيوه*هاي غربي تفكر و زندگي به تمامي جهان است اثرات سودمندي مي*تواند در توضيح و تبيين اوضاع و شرايط اجتماعي و اقتصادي جوامع شرق داشته باشد. گذشته از اين شيوه توليد آسيايي به عنوان بديل فئوداليسم و برده داري تاييدي بر ويژگي خاص جوامع شرقي است. ابهام در شيوه توليد آسيايي و عام بودن بيش از اندازه آن تنوع و خاص بودن جوامع آسيايي را نشان نمي*دهد. تنوع درابزار توليد در جوامع آسيايي وافريقايي ويژگي آن جوامع است ، روابط توليد نيز برگرفته ازهمان جوامع مي*باشد كه تفاوت*هايي با ديگر جوامع دارد. اين تفاوت*ها تاثير بر چگونگي تعامل نظامهاي سياسي خواهد داشت و سنخ هاي متفاوت از دولت وجامعه را ايجاد مي*كند. از سوي ديگر، استبداد شرقي بيانگر فرايند شكل گيري استبداد شرقي و دولت ماقبل سرمايه*داري است و طرح مناسبي براي بررسي جوامع پيچيده امروزين نيست.



    تحليل سرشت دولت در ايران براساس ديدگاه شيوه توليد آسيايي

    در مورد تطبيق اين ديدگاه با ايران، سه سوال عمده مطرح مي*شود:

    - آيا ديدگاه استبداد شرقي در مورد ايران قابل اجرا مي*باشد؟

    - در صورت مثبت بودن پرسش قبل، براي كدام مقطع از تاريخ ايران قابل اجرا است؟

    - ويژگي مشترك آن با ديدگاه دولت تحصيل دار چيست؟

    درمورد پرسش نخست بايد گفت كه ديدگاه استبداد شرقي ديدگاه پررونقي است و در صاحب نظران در درون و بيرون ايران به ويژه در مقطع پانزده سال آخر سلطنت محمد رضاي پهلوي ، نظريه اصلي تاريخ نگاري ايران به شمار مي*رود. در يك ديد كلي مجموعه ديدگاه*ها درباره سئوال اول را مي*توان در دو نظريه خلاصه كرد:

    1 ديدگاه ماركسيست*هاي ناب كه معتقد به ديدگاهي تك خطي است

    2 ديدگاه راست كه ديدگاه تك خطي ماركس را نقد مي*كند. اين ديدگاه الگوي استبداد شرقي را براي دوره پهلوي از جنبه*هاي مختاف ادامه دولت*هاي پيش از مشروطه مي*داند.

    درمورد سئوال دوم دو دسته نظر وجود دارد:

    - گروهي با تاثير از ماركسيست*هاي روسي مانند پلخانف، پتروفسكي و دياگانف، وبا توجه به شرايط ماقبل سرمايه داري ايران و شباهت*هاي تاريخ ايران با اروپا ، الگوي فئودالي را براي ايران ماقبل سرمايه داري به كار مي*برند. محمد رضا فشاهي و فرهاد نعماني از اين دسته اند و نظام ماقبل سرمايه داري ايران را فئودالي مي*دانند.

    - گروهي ديگر مانند كاتوزيان، خنجي، اشرف، جان فوران با تاكيد برتفاوت*هاي تاريخ ايران و اروپا*، الگوي شيوه توليد آسيايي را به كار مي*برند. نظريات دسته اخير از سه مفهوم بهره مي*گيرد: شيوه توليد آسيايي كارل ماركس ، سلطه پدرسالارانه ماكس وبر، و استبداد آسيايي كارل ويت فوگه. اين ديدگاه د رنقد ديدگاه*هاي جزم گرايانه ماركسيستي روسي بر وجوه افتراق جوامع شرق وغرب اشاره مي*شود:

    1. مالكيت فئودالي اروپايي مالكيت ثابت است اما مالكيت بزرگ مالك ايراني كاملا متزلزل بوده و با تغيير سلطان، اقتدار مالك نه تنها از بين مي*رود بلكه حتي به مالكيت او خاتمه داده مي*شود( نظريه مالكيت ثابت و كوچندگي انواع مالكيت ها در ايران). كوچندگي عامل مهمي در ايجاد نوع خاصي از نظام اقتصادي بوده و مانع مهمي در تاخير ورود ايران به مرحله بورژوازي و شهرنشيني است.

    2. فئودال در قصر خود ساكن بوده و از منطقه فئودالي خود حمايت مي*كند در حالي كه بزرگ مالك ايراني در دربار بوده و قدرت او برخاسته از ميزان حمايت دربار است.

    3. در حكومت مطلقه شرقي هيچ كس از قدرت و سلطه حكومت د رامان نيست. حكومت واقعا بدون معارض است . اما در اروپا معارضان نيرومندي دربرابر حكومت مطلقه مانند فئودال*ها و رهبران مذهبي قرار دارند.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #3

      كاتوزيان در نوشته*هاي تاريخ سياسي و اجتماعي ايران اصطلاح " استبداد شرقي" را به مثابه شكل سياسي شيوه توليد آسيايي به كار مي*برد. او در بررسي تحولات سياسي- اجتماعي ايران ماقبل سرمايه داري به دو مفهوم " جامعه خشك و منزوي" و " استبداد ايراني" اشاره دارد. جامعه خشك و منزوي به ساختار اجعماعي و اقتصادي جامعه كشاورزي كه داراي اجتماعات پراكنده است اشاره دارد و استبداد ايراني اشاره به قدرت سياسي متمركز مي*كند كه بدون هيچ حد و حصري اعمال قدرت مي*كند. گستردگي قدرت استبداد دولتي به دليل انحصار كنترل زمين و آب است و ضعف طبقات اجتماعي به دولت ماهيت فراطبقاتي داده است. هرچند كه منابع زير زميني اخير جايگزين آب شده است اما ماهيت مطلقه دولت پهلوي و كارويژه دولت*هاي اين سلسله ادامه سلطه پادشاهي*هاي پيشين است. او در توضيح نظر خود مي*گويد از اوايل دهه 1340 دولت محمد رضاي پهلوي وابستگي زيادي به درآمد نفتي يافت و خصلت فرا طبقاتي آن زياد شد و نمود استبدادي آن افزايش يافت. وابسته نبودن دولت به طبقات وگروه*هاي اجتماعي بر اساس درآمدهاي نفتي، استقلال عمل و گستردگي نظارت غير منعطف دولت را به همراه داشت كه ساختار دولت را آسيب پذير و شكننده مي*كرد. با توجه به ديوانسالاري ناكارآمد و گسترده، دولت نتوانست در برابر مخالفان اجتماعي تاب آورد و در مقابل انقلاب ضد استبدادي 1357تسليم شد. كاتوزيان درصدد است الگوي تاريخي عامي براي جامعه و دولت ايران ارايه دهد. اين الگو مبين اين چرخه است كه پيدايش دولت استبدادي عامل چالش*ها و مقاومت*هاي مختلف است و اين مقاومت*ها منجر به بي ثباتي گشته و بي ثباتي به نوبت خود عامل تمايل به ايجاد دولت استبدادي ديگراست.

      يرواند آبراهاميان نيز از نظريه استبداد شرقي و ديوانسالار و جامعه پراكنده، براي تفسير تاريخ ايران ماقبل سرمايه داري ( شامل عصر خلفا و صفويه) استفاده مي*كند. او درباره شيوه توليد آسيايي در دو برهه فوق مي*گويد دولت به دليل برخورداري از ديوانسالاري بزرگ توان انجام كارهاي عمومي را دارد. دولت نيرومنداست و از سوي ديگر پراكندگي جامعه و ضعف نيروهاي اجتماعي به نيرومندي دولت شرقي كمك مي*كند. آبراهاميان اين نظريه را براي تحليل اوضاع اجتماعي دوره صفوي كه ديوانسالاري متمركز استبداد شرقي عهده دار تدارك خدمات عمومي است، مناسب مي*داند اما معتقد است براي تبيين سلطنت*هاي استبدادي و دولت*هاي شرقي كه حاكمان بر امور آبياري و نظارت بر امور اداري دخالت ندارند به هيچ وجه توانايي ندارد.



      نقد كاربرد شيوه توليد آسيايي درباره ايران

      د رنقد كاربرد اين نظريه درمورد ايران گفته شده است:

      1. هواداران اين نظريه به خصوص كاتوزيان رويكرد استبداد ديواني انگلس در كتاب "آنتي دورينگ" و نظريه جامعه آب- پايه ويتفوگه در كتاب "استبداد شرقي" را قادر به توصيف شرايط ايران نمي*دانند، از اين رو مانند آبراهاميان با توسل به رويكرد پيشنهادي ماركس، ماهيت دولت در كشورهاي آسيايي را در قالب گزاره*هاي كلي با اوضاع سياسي – اجتماعي دوره ميانه تطبيق مي*دهد. اما كلي و يك جانبه نگري باعث مي*شود كه تحولات فرهنگي و تغييرات اجتماعي مغفول واقع شوند. نظريه پردازان اين نظريه بنياد استبداد شرقي را بر وجود ديوانسالاري گسترده استوار مي*سازند كه عمده ترين آن*ها اداره شبكه آب رساني است در حالي كه اداره امور سياسي كشور د ر دوره قاجاريه بر اساس مديريت قاجاري بود اما ديوانسالاري بزرگي نداشت . قاجاريه بر جامعه*اي حكومت مي*كرد كه شيوه آبياري غير متمركز آن باعث تقويت اجتماعات و متنفذان محلي شده بود. اصولا در شرايط سياسي قرن نوزده به اعتقاد اكثر تاريخ نگاران، سياست و حكومت خان خاني به شكل تضعيف حكومت مركزي از طريق ايجاد مراكز متعدد تصميم گيري بوده است و از اين رو وجود ديوانسالاري بزرگي به سبك نظريه ماركس و انگلس نمي*تواند ويژگي ضروري استبداد ايراني د ر ادوار مختلف تاريخ سياسي ايران باشد. نظريه پردازان شيوه توليد آسيايي بر وجود دولت قدرتمند و جامعه منزوي تاكيد دارند ، د رحالي كه مي*توان هر دوي اين عناصر را در جامعه عشايري و كوچنده كه هيچ نقش و تاثيرگذاري د رشيوه توليد و تركيب نيروهاي اجتماعي جديد ندارند مشاهده كرد. در حالي كه از دوره صفويه به بعد حضور عوامل نوين ساز متعدد، زندگي عشاير ايراني و ساختار اجتماعي را متحول كرده است. به گفته جان فوران حضور اقتصاد شهري و شكل گيري شيوه توليد خرده مالكي( كه بر اقتصاد و ماهيت دولت ونهاد مذهب تاثير مي*گذارد) و حضور علما در صحنه سياست از زمان صفويه ، وتاثيرات نظام جهاني از راه گسترش روزافزون روابط با جهان خارج ( كه به ادغام اقتصاد ايران در اقتصاد جهاني منجر شد) و عوامل تاثيرگذار ديگر توانايي نظريه استبداد شرقي را درتوضيح ماهيت دولت در ايران عصر صفوي و قاجار به چالش مي*كشد.

      2. كاتوزيان در نظريه خود*، دولت را كارگزار محض مي*داند و با ساختار آن كاري ندارد. او و آبراهاميان دولت را به مثابه نيروي قدرتمند و بدون منازع و بدون شالوده*اي مي*دانند كه بر ساختار كشاورزي و جوامع منزوي و پراكنده، تحميل شده است. به اين بيان دولت به عنوان متغير مستقلي است كه از منازعات اجتماعي مصون مي*باشد. از اين رو بايد پذيرفت ديدگاه جديد كاتوزيان مبني بركوتاه مدت و كلنگي بودن جامعه ايران ، از رويكرد پر ابهام استبداد شرقي او با واقعيات اجتماعي ايران سازگاري بيشتري دارد. در نظريه اخير كاتوزيان جامعه كوتاه مدت معرف جامعه*اي است كه انباشت دراز مدت علم و سرمايه دشوار است از اين رو همواره درجا مي*زند يا در اثر نوسانات گه گاه از نو شروع مي*كند و جامعه كلنگي مكمل آن مي*گردد زيرا ساخته شده را خراب مي*كند تا آن را دوباره بسازد.



      ب) الگوي دولت پاتريمونيال

      تحليل سرشت دولت درايران پيش از جمهوري اسلامي، غالبا بر اساس الگوي دولت در شيوه توليد آسيايي انجام مي*شود؛ اما تمايل جامعه روشنفكري براي تحليل دولت در ايران پس از جمهوري اسلامي، بيشتر براساس الگوي پاتريمونيال ماكس وبراست. دلايل توجه روشنفكران ايراني به نظريه پاتريمونيال وبر برخاسته از چند امر است:

      1. نظريه پاتريمونيال وبر با تمركز برتحليل سرشت جامعه بر اساس مفهوم " سيادت" با شرايط اجتماعي و اقتصادي سرزمين ايران مناسب تر است.

      2. توجه ماكس وبر به مطالعه جامعه شناسانه دين و بررسي تطبيقي اسلام با يهوديت و مسيحيت، با گرايش مذهبي جامعه روشنفكري پس از انقلاب همخواني دارد.

      3. توجه ماكس وبر به مساله نخبگان، به ويژه نخبگان كاريزماتيك كه با ويژگي*هاي پيامبر و امامان معصوم در درك شيعي همخواني دارد و مي*تواند به عنوان مخزن تغذيه كننده نظام جمهوري اسلامي، رفتار آن را تحليل كند.

      مفهوم پاتريمونياليسم

      از نظر ماكس وبر پاتريمونياليسم حاكميتي سياسي است كه يك خاندان پادشاهي، قدرت را از طريق يك دستگاه عريض و طويل اداري به صورت اجبار آميز اعمال مي*كند. وبر پاتريمونياليسم را به طور عمده براي تحليل زندگي سياسي كشورهاي خاور ميانه توصيه مي*كند.

      شكل ابتدايي اين نوع از سيادت، با اعمال قدرت با اعمال قدرت يك رييس قبيله كه يك دستگاه اداري را پي*ريزي مي*كند، به وجود مي*آيد. در سنخ شناسي رژيم*هاي سياسي وبر، بايد ميان پاتريمونياليسم و سلطانيسم فرق گذاشت. سلطانيسم اصطلاحي است كه براي توصيف نظام*هاي سنتي، بويژه درخاورميانه، سلطانيسم حالت افراطي پاتريمونياليسم است كه درآن سلطه برپايه اراده شخص قرار گرفته است و بالاترين مقام حكومتي( شاه، حاكم، رييس، ...) از تمامي قيد وبندهاي نظام سنتي آزاد است، از اين رو، او به جاي اعمال قدرت رسمي / قانوني، شبكه روابط وفادارانه و چاكرمنشانه، و وابستگي*هاي خصوصي شبكه اصلي ارتباطات در اين نظام است. ويژگي*هاي اصلي پاتريمونياليسم عبارتنداز:

      1. ديوانسالاري سياسي و اداري به صورت كامل به مثابه ابزار خصوصي درانحصار شاه است و حاكم درراس هرم سياسي- اقتصادي قرار مي*گيرد.

      2. حاكميت سياسي يك جانبه شاه تحت رژيم پاتريمونيال، زمينه رشد نظام سرمايه* داري ناقص دلال صفت است؛ از اين رو، رژيم پاتريمونيال برخلاف فئوداليسم، تعهدي نسبت به حفظ مرزها و فعاليت*هاي اجتماعي ندارد. پاتريمونياليسم بدون منازع درصحنه اجتماعي حضور دارد.

      3. تفاوت نظام اداري پاتريمونيال با ديوانسالاري عقلاني درابهام مرزهاي حوزه عمومي و حوزه خصوصي درپاتريمونياليسم است.

      با توجه به ويژگي*هاي بالا، آشكار است كه تعريف وبرازسلطانيسم محدودترازتصورمحققاني است كه بعدها به تيپ شناسي رژيم*هاي پاتريمونيال پرداخته*اند. وبرازاين اصطلاح براي بيان رژيمي استفاده مي*كند كه اولا حاكم قدرت متمركز فوق العاده*اي دارد و به سنت*هاي حاكم بي*توجه است و ثانيا اوازاين اصطلاح براي توصيف كشورهاي خاورميانه ( به خصوص امپراتوري عثماني پيش از قرن بيستم) استفاده كرده است، در حالي كه اصلي ترين شاخص سلطانيسم نزد محققان بعدي تمركز قدرت سياسي در دست فرماندهان عالي رتبه نظامي كشورهاي خاورميانه و آسيا نمي*باشد، بلكه به نظرآنها كشورهاي زيادي درافريقا و امريكا يافت مي*شوند كه ويژگي*هاي پاتريمونياليسم را دارند. ازاين رو، هواداران نظريه پاتريمونيال با تفكيك شكل سنتي پاتريمونيال از شكل افراطي آن ، سلطانيسم، و با توجه به سنخ قدرت رژيم*هاي جديد التاسيس درحال توسعه تلاش كرده*اند آسيب پذيري مدل كلاسيك پاتريمونيال وبر را با ارايه تعريف مناسبي به حد اقل كاهش دهند. جيمز بيل در كتاب شير وعقاب، هوشنگ شهابي و خوان لينزدر كتاب نظام*هاي سلطاني، كارل ريدن، احمد اشرف، بريان ترنر، بنديكس از جمله هواداران اين الگوي مي*باشند. تعريف جيمز بيل از اين نوع رژيم داراي شش ويژگي است:

      2. شخص حاكم درراس هرم قدرت سياسي- فرهنگي، اقتصادي است و از طريق روابط شخصي حكومت مي*كند نه روابط رسمي و قانوني.

      3. به دليل شخصي بودن امر سياست و تجمع قدرت در نزد يك فرد، و غير نهادي شدن آن ، ساخت قدرت از نهادينگي گريزان است. تصميم گيري*ها پنهاني صورت مي*پذيرد. قدرت در وجود حاكم متمركز مي*گردد درحالي كه تعهدي نسبت به پاسخگويي ندارد.

      4. از آن جايي كه تصميم گيري پاتريمونيال شديدا شخصي است، لازم است كه حاكم درفرآيند تصميم از خويشاوندان و كساني كه دربيرون جاي دارند، كمك گيرد. از آن سو نزديكان دربار نيز براي دستيابي به پست*ها ي كليدي به حاكم نزديك شوند و وفادارانه به او خدمت نمايد.

      5. از اصول پاتريموناليسم حكومت كردن از طريق تفرقه انداختن و حكومت كردن است. از اين رو حاكم ميان درباريان تفرقه مي*اندازد و حكومت مي*كند. كار حاكم توليد و باز توليد قدرت در تمام سطوح خانواده، دوستان، و... است.

      6. درصورت پذيرش اصل بالا و ايجاد تنش ميان وفاداران و كانون قدرت ، وجود ديوانسالاري بزرگ وفادار به حاكم لازم است.

      7. حاكمان سنتي پاتريمونيال سعي دارند با ايجاد ارتباط حكومت با دين ، آن را به نحو ي منطقي جلوه داده و مشروعيت و مقبوليت يابند. شخص اول نقش ظل الله را دارد و مخالفت با او برابر با عداوت با خداوند به همراه مجازات بسيار است.



      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #4

        ميزان تطبيق الگوي پاتريمونيال با سرشت دولت در ايران

        جيمز بيل و هوشنگ شهابي از الگوي پاتريمونيال براي تبيين سرشت دولت درايران استفاده مي*كنند. بيل و ليدن معتقد هستند كه محمد رضا شاه مانند رضا شاه استقلال زيادي دارد و با اقدامات نوسازگرايانه/ دمسازگرايانه،كه براساس الگوي پاتريمونيال سنتي برنامه ريزي شده است، حكومت مي*كند. از اين رو اقدامات نوسازگرايانه او نتوانست به موفقيت هاي پيش بيني شده بينجامد. شاه تنها قادر بود سازو كارهاي نظام پاتريمونيال را تكامل دهد اما حاضر نشد از تمام ويژگي*هاي آن دست بردارد.

        هوشنگ شهابي سرشت دولت ايران در دوره تاريخي 1312-1320 يعني هشت سال آخر رژيم رضا شاه ، و دوره 1342- 1356 يعني ده سال آخر رژيم محمد رضا شاه را پاتريمونيال مي*داند. دراين مقاطع، تمركز قدرت و خود كامگي با شخصي شدن قدرت همراه است. رضا شاه و پسرش مانند حاكمان نظام*هاي پاتريمونيال، كساني را كه آنها را در رسيدن به مقام پادشاهي كمك كردند ( كه نوعا داراي پشتوانه علمي و خانوادگي مهمي بودند) با تهديد، پاداش، تشويق، يا طرد كردن از روند زندگي سياسي خارج كردند( تنها مورد استثنا در مورد رضا شاه كه مخالف خود را نكشت محمد علي فروغي است كه او را خانه نشين كرد) . شاه همزمان با حذف متنفذان با اعطاي مناسب اداري و واگذاري پست*ها به عنوان مرحمتي، شبكه هواداراني را ايجاد كرد كه تحت نام بنياد پهلوي مشخص مي*شود. اين بنياد مهمترين دستگاه حامي پرور شاه است كه بخش فرهنگ و اقتصاد را تحت كنترل دارد. به طور كلي تمامي نويسندگان هوادار اين الگو قدرت سياسي را مهم ترين و اساسي ترين ويژگي ساختار دولت مي*دانند. شخصي بودن قدرت بعد از كودتاي بيست و هشت مرداد موجب شد تمام نهادهاي قانوني و مشاركتي به عنوان ابزار حفظ شاه به كار گرفته شود. مقام سلطنت به تنها نهاد موجود مملكت تبديل شد كه همه قدرتها پيرامون آن مي*چرخد بدون آن كه كنترل رسمي وجود داشته باشد. از اين روبه مرور زمان روند تمركز قدرت در كنار اطاعت و جان نثاري ميان نخبگان سياسي موجب ابجاد رفتار ناهنجاري شد كه به بن بست رسيدن جامعه سياسي نتيجه *اي نداشت.

        عنصر ديگر توجيه گر پاتريمونيال وزارت دربار است كه درسال*هاي سلطنت پهلوي كانون اصلي تصميم گيري بود كه زير نظر شاه با برخورداري از شبكه گسترده پرسنلي همه امور را زير نظر داشت. به دليل اهميت فوق العاده دربار جوياي نام، افراد متملق براي نفوذ درساختار قدرت، با دربار تماس مي*گرفت زيرا حتي دون پايه*ترين عضو آن مي*توانست بيشتر از ديگر كانال*هاي ديوانسالار موثر باشد. وزارت درباركانون اصلي پيوند و ارتباط با واپس گراترين نيروها و گروه*ها و محل تجمع گروه*ها و نهادهاي غيررسمي بود. اين گروه*هاي وابسته به كانال قدرت از طريق روابط حامي- پيرو قشرها و طبقات مختلف جامعه را به حمايت از قدرت شاه وا مي*داشتند.

        ازنظر مفسران نظام پاتريمونيال، دارا بودن يك ايدئولوژي موجب قوام آن خواهد بود. به اين ترتيب داشتن ارتباط با سرمنشا هستي يا ناسيوناليسم را بايد از ويژگي*هاي نظام سنتي پاتريمونيال تلقي كرد؛ از اين رو است كه دولت ايران اسلام يا ناسيوناليسم را به عنوان يكي از اجزاي نظام سياسي موروثي و به عنوان نماد حاكميت بدون منازع چند قرني سلطنت معين كرد( رضا شاه از اول سكولاريسم را در پيش گرفت و روحانيت را به عنوان مانع توسعه ايران به حوزه خصوصي محدود كرد اما محمد رضا شاه رفتاري دوگانه با علما درپيش گرفت و از اين جهت فضاي آزادتري ايجاد كرد). رضا شاه تجديد نظام ساختار پاتريمونيال ايران باستان را با تبليغ ايدئولوژي دولت ساز ناسيوناليسم ايراني و بهره گيري از امكانات ديوانسالاري آغاز كرد. اين دولت به دليل وجود عناصر پاتريمونيال درساختار آن از الگوي دولت مطلقه فاصله گرفت. محمد رضا شاه نيز عناصر پاتريمونيال ساخت قدرت را تجديد كرد اما از آن جا كه قاطعيت پدرش را نداشت، رفتار متعارضي را از خود نشان داد. او سعي كرد با قبولاندن ايدئولوژي سلطنت الهي با مفاد سايه خدا بودن شاه، مردم را به اطاعت وادار كند اما از سوي ديگر با تجديد ساخت نظام پاتريمونيال ايران باستان، به تبليغ آن به عنوان وظيفه ملي تاكيد مي*كرد و مي*گفت شاه از روز نخست مظهر هويت و فرهنگ ايرانيت است. به عقيده او مي*بايد فرهنگ ايران باستان و هسته مركزي آن يعني شاه پرستي، كه آن را قابل قياس با ايدئولوژي هيچ دولت ديگري نمي*دانست ، به جهانيان بشناساند. ماروين زونيس و ويليام شوكراتس موفقيت شاه در تجديد ساخت پاتريمونيالش را در دو امر مي*دانند:

        1. نقش دستگاه حكومتي و نخبگان وابسته به كانون قدرت كه مبلغ و مروج شاه پرستي بودند.

        2. اقتدار پذيري جامعه ايران كه شرايط پذيرش سلطه شاه به وسيله مردم درتجديد ساخت نظام پاتريمونيال را متكي به غرايز ريشه داري مي*داند كه ساختار رواني ايرانيان را مي*سازد.

        ماروين زونيس در كتاب شكست شاهانه معتقد است كه حتي با فروپاشي نظام پادشاهي فرهنگ ناجي پروري به شكل قويتري د رچارچوب نظام ديني و جمهوري اسلامي تجديد ساخت شده است. هوشنگ شهابي در كتاب نظام*هاي سلطاني (ص 272) مي*گويد سقوط سريع رضاشاه و فروپاشي پسرش در 1357 وبازتوليد ساخت پاتريمونيال موروثي، كه از عوامل بقاي دائمي نظام شاهي و سلسله پهلوي تلقي مي*شود، آسيب پذيري شديد اين نظام ها را به نمايش مي*گذارد.

        اين ديدگاه علي رغم اين كه نقط مثبتي كه براي توضيح الگوي دولت، در دوره مشروطيت دارد، براي پياده كردن در دوره محمد رضا شاه پهلوي با مسايلي روبرو است.

        6. پاتريمونياليسم و سلطانيسم، به دليل محدود بودن قدرت سياسي پايه ضعيفي دارد. با توجه به اين ويژگي بعيد نيست كه در چنين جوامعي، با مقاومت*ها و درگيري*ها و مخالفت*هاي زيادي روبرو شويم. در اين دولت، ثبات صوري است و اگر اين نظام*ها براي كنترل بي*ثباتي تلاش كنند تنها راه آن را در كاربرد زور مي*يابند. هر چه به تاريخ قرن بيستم نزديك تر مي*شويم، تاكيد بر نظامي*گري بيشتر مي*شود؛ از اين رو در بررسي*هاي جوامع افريقايي و امريكاي جنوبي، عنصر نظامي*گري به كار مي*رود.

        7. ماكس وبر اصطلاح " سلطانيسم" را براي توصيف نظام*هاي سنتي خاور نزديك به كار برد. اما پژوهشگران بعد از جنگ دوم جهاني، نظرات او را به صورت عام براي تحليل كاركرد دولت*هاي آسيايي، افريقايي، و امريكاي لاتين كه استبدادي بودند به كار بردند. اين امر از نظر روش شناسي، بدان جهت صورت گرفت كه اين پژوهشگران ميان سرشت و تيپ نظام*ها و شيوه اعمال قدرت، تفكيكي قايل نشده*اند. از اين رو، ديدگاه*هاي قرن بيستمي از ويژگي*هاي محوري سلطانيسم وبر فاصله مي‌گيرد. با اين وصف مي*توان گفت اين تلاش*ها معطوف به يافتن برخي ويژگي‌هايي است كه د ر نظام‌هاي پاتريمونيال مي‌توان پيدا كرد. بيشتر اين ويژگي*ها، تعريف*هاي اين نظا‌مها با ويژگي‌هاي توتاليتر واقتدارگرا، در شرايطي همگون يا گاه متمايز است. اما پژوهش‌هاي امروزين د رقالب پاتريمونيال از پراكندگي بسيار زيادي برخوردار هستند به گونه‌اي كه برخي از نظرات آن*ها در قالب نظرات دولت مدرن هم شناسايي مي*شوند. علاوه بر اين، پاتريمونياليسم يك ديدگاه دولت‌ ملت و ديدگاهي سياسي است، و نه ديدگاهي جامعه شناختي كه از بيرون از دولت به مسايل بپردازد. ازاين رو، هنگام كاربرد اين ديدگاه براي دوره محمد رضا شاه، براي جامعه و ساختار ايران اهميتي قايل نيست و در شكل گيري روندها و فرايندهاي جامعه حاضر، قادر به تحديد روابط دولت و جامعه نيست.

        8.دكتر حاجي يوسفي مي‌نويسد كه دولت ايران به رغم درجه استقلال زياد از جامعه مدني ، دولت چندان قدرتمندي نبود. از اين رو، با تاكيد صرف بر روي قدرت دولت ايران، مدل پاتريمونيال نه تنها، ديگر حوزه‌هاي قدرت د رجامعه را ناديده مي‌گيرد، بلكه نمي‌تواند سرشت تضاد و تناقض دولت وجامعه مدني را كه زمينه سقوط محمد رضا شاه در سال 1357 را فراهم ساخت، تبيين كند.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5
          پ) الگوي دولت مطلقه

          الگوي دولت مطلقه هم از جنبه نظري و هم از جنبه عملي دراروپا و به خصوص فرانسه در اواخر قرن شانزدهم مطرح شد. كاربرد واژه " دولت مطلقه " به مثابه يك اصطلاح سياسي در اروپا به قرن هجدهم بر مي‌گردد. اين شكل از دولت درتاريخ كشورهاي اروپايي، بين نابودي فئوداليسم و سرمايه‌داري به وجود آمد. دو عامل رفرماسيون ( اصلاح ديني) و بروز جنگ‌هاي گسترده زمينه ساز دولت مطلقه غير ديني بود. درپرتوي دوعامل بهم پيوسته توسل به پيشينه تاريخي عقل گرايي غرب، و مددجويي فرهنگ دولت سازدين مسيحيت، فرايند دولت سازي – ملت سازي انجام شد. جنبش اصلاح ديني مارتين لوتر، استقلال كليسا و پاپ را در هم شكست و اقتدار حاكمان را محدود كرد. براساس اصول اصلاح گرايي همه بايد تابع قدرت حاكمان غيرديني باشند. از سوي ديگر جنگ*هاي داخلي موجب گسترش روزافزون علاقه شهروندان به حكومت قدرتمند مركزي، ارتش نيرومند، و تضعيف دولت‌هاي محلي شد؛ ضمن اين كه ايجاد ارتش دايمي نيازمند تامين هزينه بيشتراز حكومت مركزي بود. اين نيازها ديوانسالاري نظامي و اداري را گسترش داد و به شخص شاه وابسته كرد و به تدريج شاه در كانون قدرت قرار گرفت و فراتر از قوانين و تنها شخص مسول قلمداد شد. تحت شرايط حاكم بر اروپاي قرن شانزدهم و هفدهم، براي بسياري از نظريه پردازان پرسش‌هايي درباره نحوه تامين حقوق انسان‌ها مطرح شد. در محور بحث دولت مطلقه نزد بسياري از نظريه پردازان علافه زيادي به كاربرد نظريه دولت مطلقه ژان بدن و توماس هابز ابراز شد. هردوي اين دانشمندان از اصلاح گرايي و جنگ‌ها، وبه ويژه بي‌ثباتي و ضرورت آرامش متاثر بودند. از اين زمان است كه مي‌توان گفت دولت ، حكومت و جامعه از يكديگر تفكيك و بدن و هابزبا ارايه تعريف جديدي از دولت محدوديت دولت يوناني را كنار گذاشته و بدن حاكميت را مهمترين عامل دولت اعلام كرد. به نظر او حاكميت يا قدرت كامل، مطلق و دايمي،محور نظريه دولت مطلقه را تشكيل مي‌دهد. بدن، وجود دولت را نيازمند شخصيت واجد حاكميت مي‌داند و حاكميت متضمن تفوق و تسلط است؛ ازاين رو از نظراو قدرت مركزي نيرومند مي‌تواند بي‌ثباتي داخلي را پايان بدهد. اين قدرت بي‌ترديد دروجود شاه تجلي يافت.

          توماس هابز از طراحان ديگراين نظريه ، مانند بدن ازشريط زمانه خود متاثراست. اوبراين امر تاكيد مي‌كند كه هيچ كس وهيچ يك ازافراد بشردربرابر ديگري امنيت كافي ندارند. نتيجه اين وضع، به باور وي مبارزه دايمي براي بقا است كه به صورت جنگ همه برضد همه شكل مي‌گيرد. دراين شرايط انسان براي رهايي از آشوب و ناامني قرار مي‌گزارد حقوق فردي خود را به صورت دايم به مرجع ثالثي ( دولت) واگذار كند. مردم براي جلوگيري از تجاوز بيگانه ، حفظ جان و مال و تامين امنيت و آسايش خود تمام قدرت خود را به زمامدار واحد قدرتمندي يا جمعي از مردان با كفايت واگذار مي‌كند. به اين ترتيب، لويتان اين هيولاي افسانه‌اي مذهبي ، قدرت دولتي كه خداي فاني دربرابر ايزد باقي است، آفريده مي‌شود و افراد را به دليل ترس از كيفر مرگ به تبعيت از خود وادار مي‌كند. ضمن آن كه امنيت و تبعيت فردي را كه هدف غايي دولت است، ايجاد مي‌كند.

          خلاصه آن كه دولت مطلقه، آن نوع ساختار دولتي است كه در انتقال جامعه از صورت بندي ماقبل سرمايه‌داري به صورت بندي اوليه سرمايه‌داري نقش اساسي دارد و با نوسازي قضايي، اصلاحات اقتصادي، ايجاد ديوانسالاري وسيع نظامي و تاكيد برمصلحت عمومي تمركزي انحصاري برابزارها و قدرت به وجود مي‌آورد. پادشاه به عنوان تنها مبناي نظم و امنيت و مظهر خواست ملي و داراي اقتدار تام و باني اصلاحات و نوسازي و حافظ همبستگي ملي در برابر تهديدات خارجي تكيه گاه نهايي اشرافيت در حال زوال و شوق شكل گيري طبقات و كارگذاران دولتي جديد ظاهر مي‌شود. هر چند كه دولت مطلقه به اقتضاي شرايط پيدايش، كارويژه، و نحوه اضمحلال به شكل‌هاي مختلف دراروپا ظاهر شد؛ اما همگي بي قيد وبند ، سركوبگر، جبار، ناقض اصول و حقوقي كه مبناي تشكيل آن بودند، نبودند، بلكه پادشاهان خودرا حافظ نظم و قانون مي‌دانستند، شهروندان نيز چنين تصوري داشتند. از اين رو جباريت و استبداد اساسا با آن هم معنا نيست. يعني دولت مطلقه را بايد از برخي دولت‌ها مانند استبدادي، فردي، ديكتاتوري، فاشيستي و توتاليتر جدا كرد. همچنين بايد به اين امر مهم توجه داشت كه دولت مطلقه به مثابه اولين شكل دولت مدرن در اروپا خود برتجربه گرانبهايي از مناسبات مدرن استوار بود. ضمن اين كه اين مناسبات، در صورت بندي ماقبل سرمايه‌داري غرب سرشت قانوني و مسالمت جويانه دولت مطلقه را شديدا تحت تاثير قرارداد و به شكل گيري دولت‌هاي مطلقه در قرن هجده ياري رساند. اساسي ترين كاربرد دولت مطلقه دراروپا تمركز قدرت درفرايند قانوني با كمك ديوانسالاري وسيع دولتي بود كه به غير شخصي شدن قدرت و ايجاد دولت مدرن انجاميد. دولت‌هاي مطلقه اروپايي در مراحل تحول خود با توجه به اصول محدود كننده حاكم برآن هم درانباشت سرمايه موانعي ايجاد نمي‌كنند و هم به طبقات و صاحبان سرمايه استمرار مي‌دهند. از اين رو دولت موجوديت خود را درگرو رضايت طبقات مي‌داند و مديون آنها است. اين وضع از آن رو امكان پذير بود كه دولت حاكمين زمين را در انحصار خود نداشت و نمي*توانست دارايي خصوصي افراد را ( سرمايه و زمين) مصادره كند.
          اين الگو براي تبيين دولت رضا شاه پهلوي به كاررفته است. دليل اين كه دولت رضاشاه ، دولت مدرن مطلقه خوانده مي*شوداين است كه هواداران اين نظر معتقد هستند كه رضا شاه با متمركز كردن منابع و ابزارهاي قدرت، ايجاد وحدت ملي، تاسيس ارتش مدرن، تضعيف مراكز پراكنده قدرت، اسكان اجباري عشاير، ايجاد دستگاه ديوانسالاري جديد، تمركز منابع اداري، اولين كسي است كه مباني دولت مطلقه مدرن را ايجاد كرد. دولت مطلقه در نزد هواداران ايراني اين الگو، اولين شكل دولت مدرن د رفرايند نوسازي دموكراتيك در ايران است كه براساس اصلاحات نظامي، صنعتي در زمان رضاشاه شكل گرفت و درعصرسلطنت محمدرضاشاه با تلاش*هاي مستمري كه براي از ميان برداشتن وضعيت پراكندگي منابع قدرت سياسي و ايجاد كنترل متمركزبرآن*ها انجام شد، تجديد ساخت گرديد. معتقدان اين ديدگاه، مي*گويند مشروطيت با توجه به دستاوردهايي كه در طرح انديشه*ها و آزاديخواهي ودرجهت ايجاد موانع دولت مدرن مطرح كرد، به مثابه مهمترين عامل تاريخي، سياسي-اجتماعي معاصر ايران تلقي مي*شود؛ اما درعمل بدلايل مختلف اهداف ازادي*خواهي، حاكميت قانون، مشاركت سياسي، تفكيك قوا را تحقق نبخشيد. از اين رو دولت نوسازي پهلوي را دست كم مي*توان مجري برخي از اهداف اقتصادي و اجتماعي آن دانست. رضاشاه جامعه بسيارعقب مانده* به ارث مانده قاجاررا در ساختارطبقاتي، قشربندي اجتماعي، امور صنعتي-اداري به صورت بنيادي متحول كرد و جامعه را ازمرحله توليد ارباب رعيتي به مرحله*اي ازشرايط بورژوازي سوق داد و شرايط عيني و فكري لازم براي بروزدولت نيرومند را به وجود آورد و بدين ترتيب ظهور نوعي دولت مطلقه مقدمه پيدايش دولت جديد در قالب دولت متمركز عصر پهلوي اول ظاهر شد.

          نقد الگوي دولت مطلقه

          1. هواداران دولت مطلقه رضاشاه، به رغم اشاره به تفاوت ساخت دولت مطلقه در غرب و ايران در نوشته*هاي خود، وجه تمايز اصلي جامعه ايران و اروپا ( يعني ميزان استقلال دولت از طبقات و اقشار فعال جامعه ) را ناديده مي*گيرند. مهمتر اين كه به دليل استقلال دولت از طبقات درشكل ايراني دولت مطلقه، شيوه اعمال قدرت را نيز استبدادي تلقي مي*كنند. شيوه*اي از گونه*هاي مختلف اعمال قدرت كه درشرايط فئودال اروپا مشاهده نمي*شود. در كشورهاي اروپايي عنصر فئوداليته به مثابه مدل مناسب دولت مطلقه و قدرت سياسي، در تطور تاريخي دردستگاه اداري- سياسي قدرتمند تجلي يافت و نقش شخصيت درروند تصميم گيري و اجرايي و تنها تامين كننده منافع و مصلحت عمومي اعتبار خود رااز دست داد؛ در حالي كه در ايران زمان رضاشاه تمركز قدرت در شخص شاه مانع اصلي نهادينگي دولت در تمامي حوزه*هاي برنامه*ريزي اجتماعي، سياسي بود. اصولا صورت بندي اجتماعي فئوداليته در اروپا بر خلاف شيوه توليد حاكم برجامعه ايران ماقبل سرمايه*داري ، متضمن عنصر نيرومندي از آزادي و مصونيت نيروهاي اجتماعي بود كه در ايران سلطنت پهلوي هرگز وجود نداشت. درواقع آن كه قدرت در غرب را به نظام قانوني تبديل كرد، عملكرد طبقات اجتماعي بود ، به علاوه، استقلال طبقات از دولت در اروپا اساس قانوني داشت در حالي كه درايران حكومت وراي قانون بود و مي*توانست براحتي قدرت ، ثروت و موقعيت يابد و جان افراد را بدون هيچ پاسخ گويي بگيرد.
          2. سرشت دولت مطلقه، در غرب و رضاشاه درايران از بابت كارويژه ملت سازي و دولت سازي اساسا تفاوت دارد. بدون ترديد تفاوت در ماهيت و كاركرد دولت مطلقه در غرب و ايران پيش از هر چيز به گذشته اجتماعي آن*ها بازمي*گردد. شكل گيري خودآگاهي ملي ناشي ازانديشه عقل گرايي تمدن غرب و نقش فرهنگ سازي دين مسيحيت ازنكات مهم تفاوت دو مدل دولت مطلقه غرب و ايراني است. فرايند ملت سازي و يكپارچگي دولت غرب از مراحل اوليه عصر فئوداليته و از ويژگي*هاي مسيحيت با تاكيد بر جدايي حوزه دين و سياست و نفي جهان شموليت واحدهاي سياسي تاثير مي*پذيرد؛ در حالي كه نقش اسلام در تطور تاريخي از سه منظر در جهت مخالف است: اول آن كه ) در جامعه ايران در تمامي شرايط تاريخي بخش سياست و طبقه حاكم از نهاد دين تبعيت كرده، و مشروعيت خود را از حمايت همه جانبه روحانيت مي*داند. دوم آن كه) ايران در طول تاريخ سياسي خود همواره شاهد تلاش دونظام فرهنگي تجدد ستيز و ايدئولوزيك نوستالوژيك گونه ملي گرايي، و ايدئولوژي اسلامي بود؛ كه به تنهايي يا درهمراهي باهم درشكل گيري نظام سياسي نقش داشتند. سوم آن كه) شرع مبين برغم نقش داشتن در بقاي نظام سياسي، هيچ*گاه حاضر به پذيرش سرزمين واحد درقالب ايده ملت محوري نبوده است.
          3. به لحاظ تاريخي بايد اشاره شود كه در اروپا بعد از دولت مطلقه شاهد شكل گيري مناسبات سرمايه*داري، استقرار دولت*هاي دموكراتيك و انقلابات بورژوازي هستيم؛ در حالي كه در صورت پذيرش دولت پادشاهي رضاشاه و محمد رضاشاه به عنوان دولت مطلقه، دولت پس ازآن انقلابي اسلامي با نظام ولايت مطلقه فقيه و با سازوكارهاي ويژه سنتي خود است. درنهايت اين كه در مقايسه دولت مطلقه ژان بدن و توماس هابز، با دولت*هاي مطلقه جهان سوم مانند ايران زمان رضاشاه، تاكيد نوع اخير از دولت*هاي مطلقه بر حكمران واقعي است؛ حكمران واقعي از نظر آن*ها كسي است كه تمام قدرت و سلطه خود را در راه عدالت وتامين منافع عمومي به كار مي*برد، در حالي كه درنوشته*هاي هواداران ايراني دولت مطلقه اين امردرباره رضاشاه صادق نيست. علاوه بر اين كه در شكل دولت مطلقه اروپايي عنصربيروني( نظام بين الملل) هيچ گاه درشكل گيري دخالت نداشته است و اهداف نفوذي و تكاثر طلبي كنش گران عرصه جهاني نقش ندارند، درحالي كه نوشته*اي رانمي*توان يافت كه دراستقرار سلسله پهلوي و كارويژه*هاي اصلاح طلبانه آن نقش اصلي بازيگران بين المللي را ناديده بگيرد.
          4. ايراد اساسي بر اين نظريه ، فقدان مطالعه منسجم آسيب شناختي با بهره گيري از جامعه شناسي تاريخي درباره علل پيدايش دولت مدرن رضاشاه و محمد رضاشاه است. پژوهشگراني كه درچارچوب اين نظريه به تجزيه وتحليل تحولات اجتماعي‌ سياسي پرداخته‌اند ، و با بهره گيري از جامعه شناسي كلاسيك دولت رضا شاه را اولين دولت مدرن ايران تلقي كرده‌اند، پاسخ گويي بسياري از پرسش‌هاي تاريخ سياسي و اجتماعي ايران بازمانده‌اند؛ يا اين كه ازكنار برخي از خصوصيات منحصر به فرد جامعه ايران به دلايل مختلف، بسادگي گذشته و آن‌ها را ناديده مي‌گيرند.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6
            .

            ت) الگوي دولت تحصيل دار

            Rant به مثابه اقتصادي، درآمدي است كه بدون زحمت و تلاش يدي بدست مي*آيد؛ درآمدهاي غير توليدي، منابع خدا دادي و زيرزميني با درآمدهاي ناشي از توليد و صادرات و واردات تمايز دارند. اقتصاد دانان رانت را به درآمدهايي اطلاق مي*كنند كه دولت از منابع خارجي ( مانند فروش منابع زيرزميني و دريافت كمك از بيگانگان ) بدست مي*آورند. اين درآمدها هيچ ربطي با درآمدهاي توليد اقتصاد داخلي ندارد. نمونه بارز اين نوع درآمدها ناشي از فروش نفت، آهن، آلومينيوم، مس و ... است. در شمال افريقا و خاور ميانه رانت محدود به درآمدهاي نفت و گاز است.
            توجه به رانت با مطالعه تاريخ اقتصاد بين الملل و تيپ دولت‌ها از نظر اقتصادي، به وسيله اقتصاددانان اروپايي مانند آدام اسميت، ريكاردو، ماركس آغاز شد. اما پس از جنگ جهاني دوم برخي از دانشمندان علوم اجتماعي – فيليپ، داويد پيرس، هوك تيز، كاظم وبلاوي، جياكو مولوسياني - در قالب رهيافت اقتصادي براي بررسي چگونگي ايجاد و ماهيت دولت‌هاي تك محصول خاورميانه، مركز بحث‌هاي خود را بر" رانت " متمركز كردند. از نظر اين دانشمندان دولت‌هاي رانتي ويژگي‌هاي زير را دارند:

            1.هر دولتي كه 42% يا بيشتر ازكل درآمد خود را از رانت خارجي حاصل از صدور يك يا چند ماده خام به دست آورد رانتير است.
            2.دولت رانتير نه تنها انحصار دريافت رانت را دارد بلكه هزينه كردن رانت‌ها را نيز در اختيار خود دارد و از اين رو يك موسسه توزيع درآمدهاي حاصل از مواهب الهي است.
            3.هواداران اين نظريه با اختلافات كم دربررسي ماهيت دولت‌هاي نفتي خاورميانه مي‌گويند كه پويش‌هاي مربوط به دولت‌ها ماليات گيرنده و دولت‌هاي نفتي كاملا متفاوت است. نخست ديوانسالاري دولت‌هاي اخير غير عقلاني است و فلسفه وجودي آن اصل عدم دريافت ماليات در برابر عدم وجود نمايندگي است.
            رابطه معناداري ميان تحصيل داربودن دولت و ماهيت غيردموكراتيك آن وجود دارد. به عبارت ديگر بي‌نيازي اقتصادي و درآمدي دولت از جامعه، علت سرشت غيردموكراتيك رژيم*هاي رانتير است؛ از اين رو دولت‌هاي رانتير تنها در شرايطي قادر به پاسخ گويي به نيازهاي سياسي مردم ، و تحقق بخشيدن به حقوق مدني هستند كه مردم سالاري و تامين آزادي*ها مشكل مهمي براي اجراي سياست رانت گونه آن*ها ايجاد نكند. از سوي ديگر، يك دولت تحصيل دار به دليل داشتن قدرت انحصاري وكنترلي، توجهي به منافع جامعه نكرده، و در عين حال به وسيله رانت*هايي كه در اختيار دارد در صدد جلب حمايت نخبگان و گروه*هاي رقيب براي حفظ قدرت انحصاري خود است. اين سازوكار توانايي*هاي دولت به خصوص كارويژه استخراجي و بازتوزيع آن را بشدت تضعيف كرده و در نتيجه دولت را در برابر تغييرات درآمدهاي رانتي خود كه عمدتا در خارج از اراده آن قرار دارد بشدت آسيب پذير مي*سازد. به صورت ديگر مي*توان گفت بر عكس اقتصاد توليدي كه ثروت نتيجه كارو كوشش است، ثروت ناشي از تصادف، شانس، روابط فاميلي، و نزديكي به منابع قدرت است. از اين رو كاملا طبيعي است كه در شرايط وجود امكانات كسب درآمد از طريق رانت، استعدادهاي جامعه به جاي نوآوري و فعاليت مولد و خلاقيت، به سوي دلالي و كسب درآمد آسان جلب مي*شود.

            دولت رانتير در دولت پهلوي و جمهوري اسلامي

            براي فهم و توضيح ماهيت و سياست، حكومت و دولت، به ويژه در شصت سال اخيرايران الگوي دولت رانتي به وسيله برخي از نويسندگان به كار گرفته مي*شود. حسين مهدوي اولين كسي است كه با ارايه آمار و ارقام نظريه دولت تحصيل دار را براي تبيين دولت مدرن سالهاي سلطنت پهلوي دوم به كار برد. به نوشته او دولت محمد رضا شاه، به خصوص در دو دهه چهل و پنجاه با دولت**هاي پيش از خود تفاوت*هاي زيادي داشت، ضمن اين كه بسياري از اين اختلافات عمدتا متكي به درآمدهاي نفتي است. در حالي كه دولت*هاي پيش از محمد رضا شاه در تامين هزينه*ها به جامعه نيز شديدا نيازمند بودند اما دولت محمد رضا شاه با ترقي بي*سابقه درآمد نفت در دهه 1350 ( در سال 1351 در آمد نفت ايران از دو ميليارد دلار به بيست ميليارد دلار افزايش يافت. اين افزايش موجب شد كه برنامه عمراني هويدا سه بار تغيير كند) به صورتي تمام عيار به دولتي تحصيل دار تبديل شد. افزايش درآمدهاي نفتي درآمدهاي مالياتي ملي را كاهش داده و موجب گسترش ديوانسالاري و استقرار بسيار زياد دولت در جامعه گشت . اين امر به نوبه خود ميزان مقبوليت و مشروعيت دولت وشخص شاه را كاهش داد.
            افسانه نجم آبادي رانتير شدن دولت محمد رضا شاه را به ماهيت غير دموكراتيك آن ارتباط مي*دهد و مي*گويد دولت تحصيل دار پهلوي نه تنها به دنبال تقويت استقلال خود از جامعه بود بلكه با تغيير مصرف و الگوي فرهنگي و آموزشي، سعي در سياست زدايي اجتماعي به صورت وسيع كرد. نتيجه چنين فرايندي كاهش شديد مشروعيت و بحران در فرهنگ سياسي كشور و بلكه شرايط را به لحاظ نهادي و ساختاري ، آماده ايجاد استبداد كرد.
            اسكاچپول در پي توضيح عدم تبعيت انقلاب اسلامي از نظريه*هاي پيشين او درباب اتقلاب*هاي روسيه و فرانسه و چين برآمده و ضمن بررسي ماهيت مذهب شيعه و تحصيل دار بودن دولت ايران ، در صدد پاسخگويي به اين پرسش است كه چرا انقلاب اسلامي با تمام انقلاب*هاي ديگر متفاوت است و چرا تااين حد سريع و همه جانبه انجام گرفت. او توضيح مي*دهد درآمدهاي دولت تحصيل دار پهلوي به ادغام اقتصاد ايران درنظام اقتصاد سرمايه داري جهاني كمك كرد و شديدا با آن پيوند خورد. اين پيوند موجب شد تا درآمدهاي ناشي از منابع زير زميني به ويژه در سالهاي آخر سلطنت محمد رضا شاه ، نه در جهت كارگربري وسرمايه گزاري*هاي اقتصادي مولد، بلكه در بخش سرمايه بر و خريد سخاوتمندانه تجهيزات نظامي و تامين نيازهاي مصرفي جامعه به كار رود.
            اميرمحمد حاجي يوسفي در جمع بندي و نقد نظريات مختلف كه درباب تبديل دولت ارايه شده، با ارايه يك چارچوب مفهومي جديد براي فهم ماهيت دولت محمد رضا شاه و دلايل عدم توسعه اقتصادي ايران ، به رانتير بودن دولت ايران تاكيد دارد. به عبارت ديگر او تحصيل دار بودن دولت محمد رضا شاه را به عنوان واقعيت پذيرفته و با تاكيد بر عوامل دروني جامعه استدلال مي*كند كه مفهوم سازي دولت ايران به عنوان دولت تحصيل دار مي*تواند درفهم منابع اقتصادي استقرار دولت محمد رضا شاه و مداخله گسترده آن در اقتصاد ياري رساند اما كافي نيست زيرا دولت علاوه بر تحصيل دار بودن شاه، قدرت تصميم گيري را در انحصار خود داشت. قدرت شخصي و اقتداري شاه و وابستگي او به امريكا دولت او را علاوه بر دولت رانتير، دولتي تحت الحمايه نيز كرده است. به عقيده او سه ويژگي رانتير بودن، تحت الحمايه بودن و مستبد بودن دولت محمد رضا شاه باعث شد كه دولت از مردم فاصله بگيرد و فرايند سياست ساز توسعه اقتصادي عواقب منفي و ضد توسعه داشت، ضمن اين كه حاج يوسفي دولت جمهوري اسلامي را نيز به رغم شناسايي تفاوت*هاي مختلف با دولت پهلوي دوم ، دولت تحصيل دار مي‌داند.

            درمورد جمهوري اسلامي به مثابه دولت تحصيل دار، مي*توان به موارد زير اشاره كرد:

            1.تمامي نويسندگان فوق الذكر بر رانتير بودن جمهوري اسلامي تاكيد دارند. تنها تفاوت دولت تحصيل دار محمد رضاشاه با دولت جمهوري اسلامي، دروابستگي دولت پهلوي با بورژوازي بزرگ، و تلاش آن جهت رونق بخشيدن سرمايه داري مالي و صنعتي است در حالي كه دولت جمهوري اسلامي حيات خود را درگروي همكاري رانت خواران با بورژوازي تجاري / دلال مي*داند. به علاوه بايد پذيرفت كه دولت جمهوري اسلامي كارايي بيشتر خود را در جمع آوري ماليات نشان داده است، و در طول سال*هاي گذشته عملا و نظرا در كاهش درآمدهاي دولت به منابع زيرزميني از طريق افزايش درآمدهاي مالياتي كار كرده است. اما واقعيت انكار ناپذير آن است كه جمهوري اسلامي با فروش سخاوتمندانه منابع خدادادي مي*تواند به حيات خود ادامه دهد به گونه*اي كه حتي مي*توان گفت كه دولت جمهوري اسلامي با وادار كردن مردم به اطاعت درزمينه*هاي ايدئولوژيك و مذهبي وبا برنامه ريزي اقتصادي صنعتي و دلالي و توزيعي و با اعطاي رانت يارانه گسترده تر از پيش ماهيت رانتي بيشتري يافته است و اين بدان معني است كه با وجود كاهش درآمدهاي نفتي دربودجه دولت، ملاحظات سياسي و ايدئولوژيك ويژگي توزيعي دولت را در جمهوري اسلامي گسترش داده است.
            2. يكي از آرمان‌هاي اين انقلاب توزيع دوباره منابع جامعه از سوي طبقه مرفه به سمت طبقات فقيربود. البته بايد توجه داشت كه اين مقولات مذهبي در جامعه تحصيل دار بيشتراز جامعه*اي با مقولات طبقاتي قابل طرح هستند. يعني شما مي*توانيد در جمهوري اسلامي ثروتمند بوده اما مستكبر نباشيد؛ براي اين كار كافي است وجوهات شرعي خود را پرداخته و از هنجارهاي فردي و اجتماعي اسلامي تبعيت كنيد به اين ترتيب دولت به دنبال مشروعيت دايمي براي عمليات توزيعي خود است. اسكاچپول با استفاده از اين نظريه درآمدهاي كلان نفتي محمد رضاشاه را كه چهره غير دموكراتيك به دولت داده بود، زمينه ساز انقلاب 1357 مي*داند و در مورد جمهوري اسلامي نيز به دليل اتكاي آن به منابع خدادادي همين سرنوشت را پيش بيني مي*كند. امير محمد حاج يوسفي نيز هاهيت جمهوري اسلامي را با توجه به سهم درآمدهاي نفتي د ركل درآمدهاي عمومي تحصيل دار دانسته و به نوعي غير مستقيم شكل ناقص دولت مدرن را در نفي جلوه*هاي دموكراتيك ناشي از تحصيل داري دولت ارزيابي مي*كند. اين مساله دقيقا از زمان پايان جنگ از نظر او روزبه روز بيشتر وبيشتر مشاهده مي*شود؛ درضمن حاج يوسفي با تاسي از الگوي لوچياني و از منظر اقتصادي مقاطع مورد مطالعه اقتصاد ايران را به دو مقطع پيش و پس از جنگ تقسيم مي*كند و تاكيد دارد كه پس از جنگ ماهيت تحصيل داري دولت شديدا افزايش يافته است و اين ماهيت تحصيل داري دولت نيز در هشت سال رياست جمهوري خاتمي از بين نرفته است.
            خلاصه آن كه به رغم وجود تفاوت*هاي سياسي، اقتصادي، و فرهنگي دولت جمهوري اسلامي با دولت محمدرضا شاه، به دليل تشديد وابستگي به درآمدهاي ارزي ناشي از فروش منابع زيرزميني ، اين دولت بيشتر خصوصيات دولت تحصيل دار را دارد.

            ارزيابي كاربردالگوي دولت رانتير درباره ايران

            ضمن اذعان به تطبيق عمومي الگوي دولت تحصيل دار با دولت محمد رضاشاه و دولت جمهوري اسلامي، دركاربرد اين الگو بر مورد دو دولت فوق به نكاتي بايد توجه داشت:
            2.اين مدل ساخت اجتماعي جوامع گوناگون و تفاوت*هاي فرهنگي آن*ها را ناديده مي*گيرد. مدل اقتصاد سياسي حاضر نقش اجتماعي قدرت را ناديده گرفته و يك ديدگاه صرف اقتصادي بدون توجه به پديده قدرت را نشان مي*دهد. در ضمن اين نظريه از فهم ساير متغيرها و عوامل شتاب دهنده باز مي*ماند و نيز از اين نكته غفلت مي*كند كه هر دولت شرايط اجتماعي – اقتصادي خاص خود را دارد. تاكيد بردرآمدهاي نفتي هرچند مي*تواند ماهيت دولت را تبيين كند اما با توجه به منابع مختلف درآمدي دولت در زمان رضا شاه، از تبيين و توصيف آن دولت ناتوان است. اصولا تاكيد بر درآمدهاي نفتي توضيح دهنده پديده استقلال و تداوم زياد دولت از طبقات اجتماعي نيست.
            3.اين نظريه، نظريه*اي تقليل گرايانه است. از ديد نظريه پردازان دولت تحصيل دار در ايران، تاثيراتي كه مالكيت دولتي بر منابع زيرزميني مي*گذارد، دولت مدرن را از ماهيت دموكراتيك آن دور مي*كند، درحالي كه بسياري از كشورهاي درحال توسعه مانند كشورهاي آسياي جنوب شرقي به رغم ماليات*هاي سنگيني كه بر جامعه بسته*اند موفق به برپايي جامعه دموكراتيك مانند اروپا كه متكي بر منابع توليدي و صادراتي باشد، نشده*اند.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #7

              4.سياست*هاي جمهوري اسلامي درباره كنترل جامعه و مردم، تفاوت چنداني با سياست*هاي رژيم سلطنتي ندارد جز آن كه به علت ماهيت ايدئولوژيك و ضعف مديريتي نهفته در مفهوم كنترل سنت گرايي، دست اندازي آنان به منابع براي كنترل اقتدارطلبانه و تكاثر طلبانه گسترش يافته است به گونه*اي كه پس از بيست وشش سال انحصارات دولتي و رانت خواري اقتصاد ملي، اينك در حال جابجايي قدرت از كارآفرينان و مديران به وابستگان سياسي است. اين امر را مي*توان از مهم ترين دلايل عدم موفقيت سياست*هاي تقويت بخش خصوصي سازي و برنامه*هاي دوم وسوم درزمينه اقتصادي و عمراني ارزيابي كرد.
              5.به نظر مي*رسد كه نظريه مهدوي و اسكاچپول درتداوم وتكامل نظريه استبداد شرقي است. دراين مورد وجه شباهت اصلي دو نظريه بالا، طبقاتي بودن ماهيت هردوي آن*ها است ،اما با اين تفاوت كه درصورتي كه در گذشته مالكيت بر منابع آبي و زميني از سوي حكومت ماهيت فرا طبقاتي به آن مي*داد و آن را بر تمام طبقات حاكم مي*كرد، اينك دولت بدليل اتكاي گسترده به منابع مالي ناشي از صدور و فروش نفت ، نيازي به منابع مالياتي و پاسخ گويي به شهروندان را ندارد. درعين حال، دولت در شرايط جديد واجد برخي از ويژگي*هاي ديوانسالارانه دولت جديد شده است. به علاوه دولت*ها ، چه اين كه تحت شرايط داخلي باشند يا بين المللي، مجبور هستند كه دست به اقدامات و اصلاحات اجتماعي – اداري وسيعي مي*زنند كه در فرايند تاريخي موجب پويايي ساختار طبقاتي درقشربندي اجتماعي شده است. علاوه اين كه تفاوت نظريه دولت تحصيل داربا نظريه استبداد شرقي ، بايد گفت كه نظريه اخير تنها در چارچوب شيوه توليد كشاورزي و ساختارطبقاتي ارباب و رعيتي مطرح شده است؛ در حالي كه دولت تحصيل دار ساير اشكال توليد را مورد توجه قرار مي*دهد و شكل بندي طبقاتي ديگري را هم در جامعه معاصر ايران پديد آورده است كه در تحولات سياسي نقش دارند. درواقع اگر ساختار طبقاتي درقديم ساده و دوقطبي – ارباب و رعيتي- بود د رزمان معاصر شاهد پيچيده شدن ساختار طبقاتي به دليل پيچيده شدن شيوه و اشكال توليد هستيم.
              درباره ارزيابي ماهيت جمهوري اسلامي، درمحافل دانشگاهي گمراهي و ترديدهايي وجود دارد كه براساس عملكرد اين دولت ، مشاهدات دوران جنگ و پس از آن ونه قانون اساسي آن مطرح مي*گردد. مهدي مظفري استاد دانشگاه تهران مي*گويد: اين دولت با توجه به ويژگي*هاي چندي سرشت توتاليترو پاتريمونياليستي دارد. اين ويژگي*ها عبارتند از:

              1.درعين كنترل عرصه عمومي برعرصه خصوصي نظارت داشت ازاين رو با تمام عناصر فرهنگ مدني مخالفت مي*كرد.
              2.درعين شخص گرايي از سازماني به نام حزب جمهوري اسلامي كمك مي*گرفت.
              3.از صدورانقلاب حمايت مي*كرد.

              بااتمام جنگ، شرايط داخلي و خارجي زمينه ساز تضعيف تمامت خواهي و آغاز ترميدور انقلاب گرديد. مظفري مي**گويد قدرت رهبري دراين سال*ها حالت نمادين گرفته است درحالي كه بعد از ارتحال بنيان گذارآن، قدرت رياست جمهوري افزايش يافت و نظام سياسي به سوي رياست گرايي حركت كرد. به علاوه از ميزان كنترل برعرصه خصوصي كاسته شد و علاقه به سنن ملي و ناسيوناليسم نزد زمامداران و عموم مردم رو به فزوني نهاده است.
              بنوعزيزي در ديدگاهي وبري دولت جمهوري اسلامي را براساس گرايش محافظه كار، معتدل و مقتدر تقسيم مي*كند. او مي*گويد از سال 1360 به بعد راديكال*ها در سال*هاي جنگ سه قوه را دردست داشتند: دولتي كردن تجارت خارجي و دفاع از رفورم دراين سال*ها انجام گرفت. اما محافظه كاران اين رويكردها را برنمي*تافتند و از بخش خصوصي حمايت مي*كردند. گرايش معتدل درپايان جنگ شكل گرفت و جريان مصلحت انديشي درسياست خارجي بود كه از نزديكي با غرب و بازسازي اقتصادي سخن مي*گفت. گرايش محافظه كار دراين سال*ها رويكرد مقابله جويانه داشت و درعين دفاع از تجارت خصوصي و سرمايه داري براجراي قوانين شريعت تاكيد داشت. روي هم رفته سرشت جمهوري اسلامي و راي قانون اساسي را بايد تا دوران رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني درسه مقطع بررسي كرد: دوران نخست وزيري بازرگان، دوران جنگ ، و دوران رياست جمهوري رفسنجاني. اين سه مرحله به اقتضاي شرايط داخلي و خارجي ، سرشت دولت را ازهم دراين سه مرحله تفكيك مي*كند. سعيداميرارجمند جمهوري اول( زمان جنگ) را داراي سرشت تمامت خواهي با ويژگي*هاي ديني، وتوتاليتري مي*داند. اوبراي اين ادعاي خود به پاك سازي*هاي اخلاقي وفكري جامعه اشاره مي*كند كه تمام عناصر مدني را نفي كرده و از مردم به عنوان مطيعان محض استفاده، ودستگاه گزينش افراد را راه اندازي كرد.
              از ميان نويسندگان خارجي مي*توان از ميخاييل راش ( سياست و جامعه، 1996)، صليب خليل زاد( حكومت خدا)، و جريد بهاد نام برد. راش ويژگي*هاي جمهوري اسلامي را توتاليتر و تمامت خواه مي**داند. خليل زاد و بهاد اين ويژگي*ها را عبارت مي*دانند از: ايدئولوژيك بودن، تك حزبي بودن، كاربرد وحشت و تهديد و ارعاب به عنوان ابزار اعمال قدرت.
              در مورد سرشت جمهوري دوم( پس از جنگ) تمامي نويسندگان ( بشيريه در داخل و ديگران در خارج) معتقدند كه توتاليتر بودن نظام تغيير نكرده است. برخي از نويسندگان شتاب زده تحت تاثير حوادث سال*هاي 1376-1379، معتقد به مرجله سومي هم براي جمهوري اسلامي هستند. اين دسته از نويسندگان تحت تاثير چهار سال نخست رياست جمهوري خاتمي معتقدند كه اصلاحات شتاب زده در بعد داخلي و خارجي در اين دوران، عادي سازي اقتصادي زمان رفسنجاني را به عادي سازي سياسي تبديل كرد. اين امر جو تقريبا قابل مقايسه*اي – به طور نسبي- با سال نخست انقلاب به وجود آورد. با اين تفاوت كه درسال نخست انقلاب اين امر كنترل نشده بود كه بعدها به وسيله رهبري انقلاب كنترل گشت. اما در مقطع اول دوران رياست جمهوري خاتمي، ضد اصلاحات توانست ابتدا اصلاح گرايان را كنترل و سپس به تدريج جلوي آنان را بگيرد. از اين رو در دوره گذار سرشت جمهوري اسلامي هنوز مغشوش است اما درنگاه كلي به سمت عدم تغيير گرايش دارد. در يك نتيجه گيري عمومي مي*توان گفت كه از لحاظ تعيين سرشت جمهوري اسلامي براساس كاركرد اين نظام ، در حال گذار هستيم اما از لحاظ قانون اساسي دولت ايدئولوژيك است

              جمع بندي گفتار

              نظريات بيان شده دراين گفتار مطالعه تطبيقي جوامع اروپايي و آسيايي را منعكس مي*كنند. ازاين رو نمي*توان آن*ها را مطالعه مستقيم، عميق و مستقل سرشت دولت درايران و به ويژه جمهوري اسلامي تلقي كرد. نخست آن كه اين ديدگاه*ها دولت محور هستند و يا در آسيب شناسي دولت مدرن، نظام سياسي ، دولت درايران در چارچوب مكتب نوسازي يا وابستگي يا تلفيقي از هر دو هستند. دوم آن كه هر چند مطالعه چگونگي پيدايش و كاركرد دولت*ها در جوامع گوناگون به نحوي تجلي عقلانيت است اما الگو برداري كامل از آن*ها براي دولت درايران غير عقلاني است و راه به جايي نمي*برد. نظريه*اي مانند دولت تحصيل دار و مطلقه بدون توجه به شرايط اجتماعي – سياسي پيشا سرمايه* داري، تنها به بررسي كلي فرايند هاي شكل گيري دولت پرداخته است. گروهي بر عكس، مانند نظريه دولت آسيايي تلاش مي*كنند شرايط پيشا سرمايه داري را با اوضاع و موقعيت اجتماعي- فرهنگي- سياسي ايران معاصرمطابقت دهند . از همه مهم تر آن كه به جز نظريه دولت پدرسالار، ديگر نظريات عمدتا با نگرش و الگوي مادي/ ماركسيستي به آسيب شناسي و مطالعه دولت پرداخته و نسبت به عوامل پديده*هاي اجتماعي موثر بر جامعه و شكل گيري دولت عنايت لازم را مبذول نكرده*اند. البته از ميان نظرات رايج درمباحث سياست و حكومت كنوني درايران، تطابق مدل دولت تحصيل دار با واقعيت ايران بيش از همه است. با وجود قابليت توضيحي اين مدل به نظر مي*رسد اين تبيين از رفتار و سرشت دولت در ايران قانع كننده نيست. گرچه اتكاي دولت به درآمدهاي رانتي در توجيه تداوم برخي از رفتارهاي دولت موثر باشد، اما ارتباط همه رفتارها و كردارها به تحصيل دار بودن دولت به نوعي تقليل گرايي مي*انجامد. يعني، گرچه تحصيل دار بودن دولت در ايران يكي از مشخصات بارز آن است، اما دربردارنده همه ويژگي*هاي آن نمي*باشد. ديگر مدل*هاي ارايه شده هم اغلب ناظر به زمان حاضر نبوده و توضيح دهندگي لازم را ندارند. بايد پذيرفت كه ساختار طبقاتي و سرشت و كاركرد دولت جمهوري اسلامي با اشكال پيشين دولت كاملا تفاوت مي*كند. دولت درجمهوري اسلامي نوع خاصي از ساختار و ديوانسالاري است كه از لحاظ شكلي ويژگي*هاي يك ديوانسالاري مدرن را دارد. در واقع مجموعه*اي از سازمان*هاي مدرن دولتي است كه به وسيله يك يا چند دولت نوسازي ساليان متمادي ايجاد شده است اما بعد از انقلاب اسلامي به دست نيروهايي افتاد، كه آن را از محتوا و روح روابط كاركردي بين اجزا تهي كرده ازاين رو ويژگي*هاي اين دولت ديوان سالار بر عكس ويژگي*هايي است كه ماكس وبر براي يك دولت توسعه گرا ذكر مي*كند. دولت كنوني به نحوي مدلي از ديوانسالاري ضد وبري و ضد توسعه گرا است كه خاصيت تحصيل دار بودن صرف و پدر سالار بودن گوياي كامل وضعيت آن نيست. بلكه يك دولت توسعه گراي نيم بند و درحال شكل گيري بوده كه درميانه راه محتواي خود را از دست داده است. البته خاص بودن دولت جمهوري اسلامي درنيم قرن اخير را مي*توان پذيرفت اما اين امر به معني بي*نظير بودن اين پديده نيست چرا كه بدون ترديد مي*توان درطول تاريخ حكومت*هاي ديني بسياري را شناسايي كرد كه از جهاتي نزديك جمهوري اسلامي بودند.
              روي هم رفته مي*توان گفت كه دولت مدرن يكي از اشكال دولت است كه مقدمات نظري و عيني آن درنيمه دوم قرون وسطا فراهم شد واز اواخر قرن هفده ابتدا درقالب دولت*هاي مطلقه و سپس در شكل*هاي دموكراتيك تداوم يافت و بدين ترتيب دولت مدرن به مثابه شكل جديدي از دولت، خصلتي جهان شمول يافت. يك دولت مدرن سعي در گسترش تنوع و پذيرش تفاوت*ها دارد ضمن آن كه گسترش تنوع مستلزم افزايش مادي ومعنوي جامعه است. در اين جوامع دولت پيش از آن كه حكومت كند سعي در مديريت و افزايش بهره وري و آزاد سازي و ايجاد ظرفيت*هاي مادي و معنوي جديد دارد. دراين وضعيت دولت به رغم برخورداري از دانش مديريتي كافي دامنه اختيارات خود را برهمه شوون فرد قرار نداده و هدف خود را يكسان سازي عقايد و باورهاي افراد نمي*داند. دولت مدرن كه قدرت خود را از حمايت مردم كسب مي*كند، علاقه*اي به نظارت تمامي بر امور و جزييات ندارد چون آن*ها را تهديد تاقي نمي*كند. دولت محمد رضا شاه كه درشرايط تعارض گونه توسعه يافتگي صنعتي و عقب ماندگي سياسي دست و پا مي*زد آيا با ماهيت اقتصادي تحصيل داري و يا سرشت ديني دولت جمهوري اسلامي كه با در دست داشتن ابزار نامحدود خشونت و كنترل اجتماعي دولت گذشته را در الگوي رفتاري خود قرار داده و در عمل تحت تاثير جهان دست خوش دگرگوني مجبور است گوشه چشمي به آينده داشته باشد مي*توان دولت قدرتمند شمرد؟ در دوره مشروطيت طبقات حاكم ساخت دولت مدرن را بر عناصر پدر سالاري و اقتدارگونه بنا كردند و با توسل به ايدئولوژي ناسيوناليسم ايراني اقدامات خود را توجيه كردند.
              دولت جمهوري اسلامي نيز ساخت دولت مدرن را بر عناصر مذهب تشيع بنا كرده است كه عناصريك دولت مدرن را برنمي*تابد ضمن اين كه تلقي دولت جمهوري اسلامي به عنوان دولت ايدئولوژيك بر اساس قانون اساسي و كاركردهاي نظام بيانگر بازسازي قدرت روحاني به عنوان طبقه حاكم با محوريت ولايت وسرشت پوپوليستي و مانند گذشته متكي بر منابع رانتي است. نكته جالب توجه ديگر كه درآسيب شناسي دولت بايد بدان در جوامع مختلف در ايران توجه كرد اين است كه تحت تاثير جهاني شدن فرهنگ و اقتصاد در دو دهه اخير و كاهش نقش دولت*ها در اداره امور سياسي و انتقال
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #8
                بسياري از مسوليت هاي دولت به انجمن هاي غير دولتي و سازمان*هاي جهاني مقوله دولت دچار تحول اساسي شده است، از اين رو دولت ملي و دولت مدرن معاني قديم خود را از دست داده اند و اين به معني آن است كه مي*توان ادعا كرد كه ناديده گرفتن نقش تاثير گذار عوامل مختلف داخلي به ويژه نقش*هاي فرهنگ، موقعيت جغرافيايي، جامعه، ساختار طبقاتي در آسيب شناسي دولت درايران موجب شده است بيشتر نظريه پردازان الگوي حاصل از دولت در جوامع غربي را به عنوان تنها نسخه شفا بخش براي ايران و جوامع جهان سوم بپيچند. به نظر نويسنده ، ملاكات سنجش و ارزيابي دولت در جوامع غربي براي جهان سوم با توجه به معيارهاي اجتماعي، اقتصادي، تاريخي، وآثار بنيادي تحول دولت اعتبار و كارآيي لازم را ندارد.

                نيروهاي اجتماعي
                برخي از نويسندگان ، جامعه شناسي سي سياسي ايران را از دولت آغاز مي*كنند- همان گونه كه دراين كتاب چنين است – در مقابل، عده*اي ديگر آن را با مطالعه طبقات اجتماعي شروع مي*كنند. با توجه به تنوع قوميت*ها و تكثر اجتماعي در جامعه ايران نمي*توان مانند دولت، درايران از طبقات اجتماعي صحبت كرد؛ اما درسنجش و ارزيابي قشربندي اجتماعي مي*توان به چند معيار وديدگاه توجه كرد: معيار اقتصادي يعني توجه به شيوه و ابزار توليد، مالكيت ابزار توليد، درآمد و روابط اجتماعي. بيشترمنابع غربي از معيار اقتصادي براي بررسي ساختار طبقاتي و قشربندي اجتماعي استفاده مي*كنند. در منابع درسي وزارت آموزش و پرورش در مقطع دبيرستان بر مالكيت آب و زمين تاكيد مي*شود. معيار بهتر وبلكه بهترين معيار دراين زمينه، معيار و ديدگاه ماكس وبر است كه بر عوامل سياست، سازمان و منزلت تاكيد مي*كند. سومين معيار و ديدگاه، ديدگاهي است كه بر عوامل سياسي ، يعني ميزان تاثير گذاري نيروها بر فرايند سياست گذاري دستگاه حكومت توجه مي*كند.
                هواداران به ديدگاه ماكس وبر،. معتقد هستند كه در بررسي جوامع در حال تغييري مانند ايران مي*توان ديدگاه ماكس وبر را مورد استفاده قرار داد. آن*ها با اتخاذ رويكرد جامعه شناسي تاريخي و سازماني ، بر طبقاتي بودن جامعه ايران تاكيد مي*كنند. اين عده جامعه ايران را به لحاظ سازماني و تاريخي داراي سه طبقه مي*دانند، درحالي كه ديدگاه*هاي سياسي واقتصادي براي جامعه ايران بيش از سه طبقه درنظر مي*گيرند.
                اما قشربندي اجتماعي را چگونه مي*توان پذيرفت؟ و كدام ديدگاه ازآن مناسب جامعه كنوني ايران است؟ بدون ترديد ادعاي علوم اجتماعي و جامعه شناسي را نمي توان با تكيه بر يك علت و در چارچوب يك نظريه خاص تدوين كرد، از اين رو تاريخي تر، علمي*تر و عقلاني تر آن است كه براي پاسخ گويي به مسايل اجتماعي مانند قشربندي اجتماعي عناصرو عوامل خاص را با عنايت به عناصر زمان و مكان به كمك گرفت. بنابه تعريف هاي ارايه شده كه جنبه تك ساحتي دارند نقد هم برآن*ها وارد مي*شود.
                از مهم ترين و عمومي*ترين ديدگاه*ها، رويكرد اقتصادي است كه با تاكيد بر نظرات ماركس مطرح شده است و تمام تحولات اجتماعي را برخاسته از عوامل اقتصادي مي*داند. ماركس و هوادارن ابزار توليد را معيار تعارضات طبقاتي و تشخيص طبقات اجتماعي مي*دانند. ماركس در بيانيه مانيفست كه خلاصه مقلات او در روزنامه شهر كلن بود به اين ديدگاه اشاره مي*كند. او تاريخ جوامع امروز را تاريخ مبارزه طبقاتي مي*داند و مي*گويد با پيدايش سرمايه داري ستم گري طبقه جديد بر ستمگري طبقات ديگر افزوده شد. ماركس تاريخ را به پنج مرحله تقسيم مي*كند اما دگرگوني درساختارهاي اجتماعي را مورد توجه قرار نمي*دهد و همه اين مراحل را طبقاتي مي*داند،تنها استثناي ماركس جوامع آسيايي است مي*داند،در حالي كه ديگر انديشمندان تنها استقرار بورژوازي را در جوامع طبقاتي مي*دانند. برخلاف نظريات ماركس ماركسيست*هاي روسي ميان جوامع آسيايي و اروپايي تفاوتي قايل نيستند اما ماركسيست*هاي مستقل شيوه توليد آسيايي را مي*پذيرند. درعين حال پيدايش جوامع پنج مرحله*اي يا آسيايي را زاييده تعارضات نهفته و آشكار ميان طبقات مي*دانند. در صورت بندي فئوداليته، ارباب دربرابر رعيت و در صورت بندي سرمايه داري بورژوا در برابر كارگر قرار مي*گيرد. براين اسا س در هر جامعه و شرايط اجتماعي و اقتصادي مي*توان نيروهايي را شناسايي كرد كه بر اثر نقش شان در توليد، ميزان درآمد، روابط با فرايند توليد و دستگاه حكومتي متفاوتند. مفهوم طبقه از نظرماركس اولا گردهمايي و تجمع افرادي است كه درسازمان توليد وظيفه يكساني دارند، ثانيا داراي منافع مادي مشتركي هستند و ثالثا از همبستگي طبقاتي برخوردار مي*باشند، و رابعا داراي آگاهي طبقاتي *اند كه بربنياد ستيز وايدئولوژي طبقاتي شكل مي*گيرد. هر چند در يك سده اخير رخدادهاي بنياديني در جوامع رخ داده است ومتاثر از اين تحولات، تغييراتي در ساختار طبقاتي و قشربندي اجتماعي صورت گرفته است، اما عقايد ماركس هنوز درباب مفهوم طبقه جايگاه خاص خود را حفظ كرده است. گرچه استدلال*ها ونظرات فلسفي ماركس و هواداران اوليه و بعدي او دردفاع از خصلت زيربنايي اقتصادي درتبيين و بررسي ساختار اجتماعي جوامع مختلف، نه تازگي دارد و نه به آن*ها اختصاص، سال*هاست كه دانشمندان غير ماركسيست وجامعه شناسان واقع گرا و نظريه پردازاني مانند گيدنز، دراندروف، بوريك ضمن پذيرش واقعيت تاثيرنابرابري *هاي اجتماعي ، به بررسي مسايل اجتماعي ناشي از چگونگي تقسيم درآمدها، شيوه ابزار توليد، واقعيت معيشتي مردم و حرفه*هاي مختلف به عنوان عوامل ايجاد كننده تاريخ و پيدايش طبقات توجه مي*كنند. ذكر اين نكته نيز ضروري است كه از ياد نبريم كه ديدگاه اقتصادي مزبور صرفا ماركسيستي نيست، بلكه علاوه بر عامل اقتصاد به عوامل ديگر نيز نظر دارد.
                دومين ديدگاه كه دراين جا مورد بررسي قرار مي*گيرد، ديدگاه ليبرالي وبري است. ماكس وبر به عنوان اقتصاددان و جامعه شناس( دين، حقوق، طبقات، نخبگان و...) نظريه پردازي كرده است. وبر شخصيتي است كه توجه جامعه دانشگاهي به ويژه پس از انقلاب ايران را به خود جلب كرده است. از ميان دلايل اين امر مي*توان به مطالعه تاريخ اديان به وسيله وبر و شاني كه به پيامبر اسلام ابراز مي*دارد، مواضع انتقادي اواز ماركسيسم، و توان نظريه او براي تحليل ساختار بندي و قشربندي اجتماعي جوامع جهان سوم و ايران ( به دليل چند عاملي بودن نظريه او) نام برد.
                موارد تفاوت ديدگاه*هاي وبر و ماركس را مي*توان درموارد ذيل خلاصه كرد:

                1. ماركس و ماركسيست*ها طبقات را براساس مناسبات توليد و درآمد ارزيابي مي*كنند در حالي كه وبر و هواداران او عمدتا درنگاه به طبقه براساس مناسبات بازار به اين مقوله توجه مي*كنند و موقعيت هر فرد را براساس شناسايي اواز انواع سازو كارهايي كه موجب نابرابري*ها از نظر قدرت مي*گردد مورد توجه قرار مي*دهند.
                2. محدود كردن طبقه به مناسبات بازار از ديدگاه وبري به معناي آن است كه طبقات در دوره سرمايه داري به وجود مي*آيند در حالي كه ماركسيست*هامعتقد هستند كه طبقات پيش از نظام سرمايه داري وجود داشته*اند. يعني د رچارچوب مناسبات سرمايه داري و وجود دو طبقه مالك ابزارتوليد و كارگران.
                3. وبر دررد ديدگاه ماركس حاضر به پذيرش بهره كشي طبقات به ويژه در تاريخ معاصر نمي*باشد و به جاي تعارض ميان اين دو گروه از وفاق سخن مي*گويد.
                4. وبر ايده*هاي ماركسيستي را براي تاريخ معاصر اروپا و امريكا از بعد طبقاتي وسياسي ( حاكميت حزب سوسياليست) رويايي بيش نمي*داند و از اين رو معتقد است ايده زوال دولت اعتبار خود را از دست داده است. او مي*گويد برپا كردن جامعه بدون طبقه ماركس براساس ايدئولوژي پرولتاريا مانند ديگر ايدئولوژي*ها تنها امري به منظور سرپوش نهادن بر منافع سياست مداران و حاكمان و صاحبان قدرت است.
                5. ماركس به نقش تعيين كننده طبقه متوسط جديد درتعيين سرنوشت جوامع جديد بها نمي*دهد و پيش بيني مي*كند بورژوازي در روند تاريخي در درون طبقه كارگر حل خواهد شد در حالي كه وبر چنين چيزي را محتمل نمي*داند و مي*گويد اين امر اتفاق نيفتاده و درآينده نيز پيش نخواهد آمد.
                6. وبر مطالعه تاريخي- اجتماعي جوامع را مورد توجه قرار مي*دهد و عقلايي تر شدن اين جوامع و تاثير آن بر روندهاي سياسي- اجتماعي را مورد بررسي قرار مي*دهد. عقلايي شدن يعني سازمان دادن به زندگي به وسيله تقسيم و سهم سازي فعاليت*هاي گوناگون برپايه شناخت دقيق روابط ميان انسان*ها با ابزارها و محيط شان با هدف دستيابي به كارآيي و بازده بيشتر. به اعتقاد او هر اندازه جامعه سازمان يافته تر، با نظم تر و عقلايي ترشود شرايط بروز جنگ و ستيز كاهش مي*يابد و با اصلاح ديوانسالاري و شيوه*هاي اجرايي برعمر كارآمدي دولت به مثابه كارگزار ملت افزوده مي*شود.
                خلاصه آن كه از نظر وبر طبقه اجتماعي از مجموعه*اي از افراد تشكيل شده است كه از نظر فرصت يابي و نفوذ اقتصادي و جنبه قدرت سياسي و حزبي و منزلت اجتماعي – شان – مشترك هستند. عضويت طبقاتي به ميزان قدرت شخص درنظام اقتصادي دلالت دارد اما يك طبقه اقتصادي الزاما نبايد از منابع اقتصادي گروه آگاهي داشته باشد بلكه همبستگي آن*ها از ويژگي*هاي ابزاري مشابه است. طبقات اقتصادي زماني به طبقات اجتماعي تبديل مي*شوند كه از بيگانگي گروهي به آگاهي از موقعيت*هاي طبقاتي دست يابند. به نظر وبر گروه*هاي منزلتي نيز بر حسب قدرت ترسيم مي*شوند اين گروه*ها از آبروي اجتماعي يا حيثيت توزيع شده در نظام منزلتي سرچشمه مي*گيرند ضمن اين كه اين گروه*ها از سبك و سياق زندگي و شيوه رفتاري خاص خود برخوردار هستند كه آن*ها را از ديگران جدا مي*كند. اعتبار اجتماع هر شخص و گروه ، بازتابي از زندگي گروهي اوست وبراين اساس روابط گروهي و طبقاتي شكل مي*گيرد و قدرت سياسي به معناي تشكل*هايي است كه داوطلبانه به طور منظم و به صورت عقلايي براي پيگيري منافع جمعي سازمان دهي مي*شوند و به ميزان قدرت و نفوذ خود ديگران را واردار به پيروي از خود مي*كنند. سازمان* يافتگي و احساس همبستگي جمعي يا نبود آگاهي نيروها به سازمان يافتگي عامل سومي است كه قشرها و طبقات اجتماعي جامعه را از هم جدا مي*كند.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #9

                  ديدگاه*هاي تلفيقي، نوع سومي از ديدگاه*ها درباره قشربندي اجتماعي ايران هستند. نويسندگان اين دسته متاثراز زمينه*هاي فن آوري نسليحاتي و ابزارهاي اطلاعاتي هستند و تحت تاثير عواملي كه در سده بيستم رخ داده مانند ايجاد امكانات هر چه بيشترو سازمان يافته، احزاب، سنديكاها، معتقد اند كه بسياري از نظريات طبقاتي گذشته مانند نظريات ماركس و وبر به چالش كشيده شده اند. افرادي مانند داراندروف كوشيده*اند با تلفيق نظريات اين دو متفكر به صورت متمايز نظريه*هاي جديدي ارايه دهند. پدران نظريات تلفيقي افرادي مانند گرهارد لنسكي، ريمون آرون، و پروفسرآنتوني گيدنزمعتقد هستند كه واقعيات اجتماعي را نمي*توان به دليل چندگانگي در پيدايش و پيچيدگي در كاركردشان با نگرشي يك سويه تحليل كرد. به نظراين افراد شايد بتوان برخي از مشكلات اجتماعي را بتوان در چارچوب ديدگاه*هاي ماركسيستي( مكتب تضاد گرا) ويا وبري ( مكتب وفاق گرا) ويا ديدگاه*هاي ديگر تحليل كرد اما مسايلي وجود دارند كه در تحليل آن*ها به كارگيري ديدگاه*هاي بالا راه به جايي نمي*برد. براين اساس ديدگاه*هاي تلفيق گرا سعي مي*كنند با تلفيق هر دو دسته از مكاتب تعارض گرا و وفاق گرا، براي تفسير مسايل كنوني بهره ببرند و با تلفيق وجوه اصلي وعمده دو دسته نظريه بالا، نظريه واقع گرايانه*تري از شرايط سرمايه داري ارايه دهند. داراندروف شارح اصلي نظريه تلفيقي طبقات اجتماعي، نظريات ماركس را به دليل ضعف مفهومي نگرش او درباب طبقه و تضاد طبقاتي براي توضيح شرايط جديد اجتماعي جوامع اروپايي مناسب نمي*داند. او معتقد است نظريه طبقاتي ماركس عامل اصلي كشمكش اجتماعي را تضادهاي اقتصادي مي*داند در حالي كه به نظر او علت اصلي تضادهاي اجتماعي را بايد در شكل سياسي مساله وچگونگي سلطه و اعمال حاكميت جست و جو كرد. با اين استدلال او معتقد به وجود دو طبقه سلطه گر و سلطه پذير است. داراندروف تاكيد مي*كند كه وجود تضاد در جامعه صرفا به دليل الزامات اقتصادي نيست بلكه بايد ريشه آن را در توضيح نابرابرو ناعادلانه اقتدار يافت. او با بررسي تحولات اجتماعي جوامع سرمايه داري در يك سده اخير نتيجه مي*گيرد كه با نهادي شدن اختلافات و تضادهاي طبقاتي رشد و قدرت مندي طبقات جديد، جهان شمول شدن سرمايه، تحرك نيروهاي اجتماعي و دستيابي هر چه بيشتر شهروندان به حقوق سياسي و مدني، ديگر نمي*توان به تعريف تك ساحتي ماركس در مطالعه ساختار طبقات و قشربندي اجتماعي توجه كرد چرا كه مالكيت ابزار توليد امكان تشخيص و تفكيك طبقات جديد را نمي*دهد بلكه توزيع متفاوت اقتدار موجب جدايي طبقات است. به نظر او به اين عامل مي*بايد ميزان درآمد، شان و حيثيت آدمي را نيز به مثابه عوامل تعيين كننده ونقش دهنده اضافه كرد. درنهايت اين كه دو مساله عمده داراندروف و ديگر هواداران مكتب تلفيقي آن است كه : 1) طبقه كارگر در جوامع صنعتي بر خلاف ديدگاه ماركس به گوركن طبقه سرمايه دار تبديل نشده است بلكه اين دو طبقه در عمل به توافق رسيده*اند. 2) با رشد طبقه متوسط جديد طبقه كارگر به طرز قابل توجهي به اين طبقه جذب شده است و در شرايط كنوني اصولا در كشورهاي سرمايه*داري وغيرآن طبقه كارگر قابليت اداره كشور را به عهده نگرفته است بلكه اين طبقه متوسط جديد است كه بر خلاف نظريه ماركس همه اهرم*هاي قدرت را در اختيار دارد.

                  طبقات اجتماعي در جمهوري اسلامي

                  در جمع بندي بررسي طبقات اجتماعي جمهوري اسلامي بايد گفت كه هر جامعه*اي براي خود از لحاظ تاريخي، اجتماعي، سياسي، وفرهنگي ويژگي*هاي خاص خود را، با فرايندهاي خود دارد از اين رو بررسي جوامع بايد به صورت خاص و مجزا از ديگر جوامع مورد مطالعه قرار گيرد. ضمن اين كه شناخت نظريات و ساختارهاي جوامع ديگر از ضرويات مي*باشد. با توجه به تجارب 26ساله جمهوري اسلامي دربررسي وضعيت جامعه شناسانه طبقات و تيپ دولت بايد بسياراحتياط كرد. به اين صورت مي*توان از مطالعه ايران به نتايج مطلوب تري رسيد. براي اين كار اولابايد تجربه كرد و تجربه اكتسابي است، انساني كه شاهد رخدادها مي*باشد، از منابع اوليه از جمله مشاهده استفاده مي*كند. همچنين مي*توان از طريق انعكاس مشاهده كه به صورت خاطرات و سفرنامه*ها و يا مجلات تخصصي است بهره برد. اما دركنار استفاده از منابع دولتي مانند قراردادها و مصوبات مجلس و مذاكرات آن، از مذاكرات شفاهي براي دستيابي نسبي جهت ارزيابي واقع بينانه تري استفاده كرد. طبقه بندي كردن اين منابع و سپس مقطع بندي هريك از طبقه بندي هاي انجام شده ادامه اين نوع مطالعه را تشكيل خواهد داد. اما توجه به اين نكته داراي اهميت است كه هر چه مطقع*هاي ما كوتاه تر باشد براي مطالعه ما نتيجه بخش تر خواهد بود. در مراحل مزبور ، آن جا كه با كمبود منابع اوليه روبرو هستيم با اكراه مي*توان از منابع دست دوم نيز استفاده كرد. به طور كلي اين يك واقعيت انكار ناپذيراست كه در جوامع صنعتي و در حال توسعه مناسبات اقتصادي و نيروهاي اجتماعي و ابزار توليد با روند تكامل خود و به ويژه در دو دهه اخير از پديده جهاني شدن متاثر شده است و در اثر اين امر عناصر سنتي تاريخ در ابعاد مختلف فرهنگي و اجتماعي از دست رفته و ما شاهد افزايش عناصر جديد به بخش*هاي فرهنگي مختلف هستيم به خصوص كه شعور و آگاهي مردم بالا رفته است و تقسيم كار، شكل توليد، نياز فرهنگي كاملا متحول شده و جامعه بشري ازنظر سرمايه و فرهنگ د رحال ادغام شدن است. بر اساس اين دگرگوني*هاي بنيادين كه درتمام ابعاد سياسي، اجتماعي، و اقتصادي جوامع بشري صورت گرفته است- به خصوص در مورد جامعه ايران معاصر و به طور موكد در جمهوري اسلامي- عنصر غالب تشخيص طبقات و نيروهاي اجتماعي را ديگر نمي*توان صرفا براساس منابع و امكانات مادي مورد بررسي قرار داد بلكه بايد مجموعه*اي از عناصر فرهنگي و اقتصادي و قدرت سياسي و منزلت وشان اجتماعي را كه بهتر امكان شناخت و تفكيك قشرها و طبقات اجتماعي را به ما مي*دهد مورد مطالعه و بررسي قرار داد. يعني براي تحليل واقع بينانه تر از سنخ دولت و طبقات اجتماعي ايران مي*توان با تمسك به ديدگاه*هاي اقتصادي و جامعه شناختي و روان شناختي و تلفيق عناصر محوري ادبيات اصلاح طلبانه بلانيتزه و ليبرالي وبرو داراندروف به آن دست يافت.
                  با بروز انقلاب اسلامي و با تاكيد بر استقرار جمهوري اسلامي ديوانيان عالي رتبه همراه با بورژوازي كمپرداور وابسته از عرصه قدرت سياسي رانده شدند و طبقه متوسط سنتي با مديريت و رهبري هژمونيك روحاني در اتحاد با طبقه متوسط جديد جايگزين آنان گرديد. امااين اتحاد دومي نيافت و با دراختيار گرفتن روحانيون درعرصه*هاي رسمي قدرت و حمايت بورژوازي تجاري- دلال و بهره مندي انحصاري درآمدهاي نفتي طبقه متوسط جديد ، روشنفكران به كنترل دستگاه دولتي درآمدند و موقعيت پيشقراولي و كاركرد انتقادي و كارآمدي خودرا از دست دادند. دولت جمهوري اسلامي مانند دولت عصر مشروطه به تدريج درآمدهاي انحصاري منابع زير زميني را دردست گرفت و به بزرگترين نهاد اشتغال زايي تبديل شد و قسمت عمده كالاي مورد نياز مردم را به طور مستقيم يا از طريق نهادهاي وابسته به خود وارد كرده و د رچگونگي مصرف كالاي مردم اعمال قدرت كرد و خط دهنده مصرف اصلي مردم شد. حتي مي*توان گفت كه با دارا بودن يك وزير دركابينه بخش تعاوني را دراختيار گرفت و با واگزاري رانت به گروه*ها و شخصيت*هاي خاص از بخش خصوصي آن را به خود وابسته كرد. در سال*هاي جنگ ظاهرا به دليل ايجاد وحدت ملي طبقات درخدمت دولت قرار گرفتنداما انتظار مي*رفت بعد از جنگ اين وضعيت به نفع بخش خصوصي تغيير يابد اما عدم موفقيت در خصوصي سازي دردولت رفسنجاني به تشديد وابستگي آن بخش به دولت و وابستگي دولت به منابع زير زميني منجر شد. در هر حال طبقه متوسط سنتي همان طور كه در 26 سال اخير قدرت سياسي را در اختيار گرفته نظام اجتماعي، سازمان*هاي نظامي و اطلاعاتي، موسسات مطبوعاتي و تبليغاتي را كنترل كرده از برتري صنعتي- اقتصادي نسبت به بخش خصوصي برخورداراست. با سقوط بورژوازي وابسته و بي اعتباري بورژوازي صنعتي- مالي از طريق مصادره سرمايه داري و دولتي شدن بانك*ها و قبضه قدرت به وسيله بورژوازي دلال مي*توان گفت ساختار طبقاتي و قشربندي اجتماعي ايران دست كم نسبت به ديگر جوامع در چه وضعيت استثنايي قرار دارد.
                  در ده سال اول جمهوري اسلامي به دليل بسيج سياسي طبقات، طبقات متوسط و پايين جامعه ، دولت ناچار بود دست كم سطحي از رفاه و درآمد را براي آن*ها تامين كند. اين كار از طريق گسترش شغل دردستگاه*هاي دولتي و يا پرداخت يارانه*هاي گوناگون صورت مي*گرفت و دولت آگاهانه يا نا آگاهانه به پيدايش و شكل گيري نيروهاي اجتماعي جديد كمك مي*كرد ضمن اين كه بسياري از مديران ارشد و نخبگان سياسي نورسيده به تدريج موقعيت طبقه برتر را به دست آوردند. اين شكل روابط اقتصادي ميان دولت و طبقات درجنگ به خصوص با سياست تعديل برنامه*هاي اول تا سوم اقتصادي ، سياسي، و فرهنگي با هدف رفع فقر مطرح شده بود و به علل مختلف بر شكاف طبقاتي و شكاف درآمدهاي ميان طبقات مختلف افزود. نظام رانت خواري درايران يك عنصر جديدي است كه از شكل بندي طبيعي طبقات د رجامعه جلوگيري مي*كند و موجب پيدايش نيروهاي اجتماعي و قشرهاي مختلفي شده است كه در كمتر جامعه*اي مي*توان سراغ داشت، ضمن اين كه شكل گيري طبقاتي هيچ منبع قانون اساسي ندارد. به رغم آن كه در قانون اساسي به لحاظ شيوه توليد و ساخت اقتصادي و هم مشروعيت حكومت اختلافاتي وجود دارد. به اين ترتيب شايد اين عوامل به نابساماني طبقاتي كمك كرده است:

                  2.حاكميت كاريزماتيك كه منشا الهي دارد در واقع جنبه شخصي بودن حكومت و ارادت نيروها به شخصيت، اساس حكومت را تشكيل مي*دهد.

                  3. حاكميت و اقتدار طبقاتي و حق انحصاري روحاني براي حكومت

                  4.اقتدار مردمي ودموكراتيك كه قدرت را ناشي از اراده* ملي مي*داند.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #10

                    با توجه به اين كه روحانيت به لحاظ سياسي، قضايي و قانون گذاري و اجرايي با استفاده از سازو كارهاي قانوني كل جامعه را در اختيار دارد مي*توان بي اعتباري نوع سوم حاكميت را درعمل و نظريه پيش بيني كرد. ويژگي جالب توجه اين كه از جنبه اقتصادي و سياسي كه د رواقع در تعارض با ديدگاه ماركس قراردارد ايدئولوژيك بودن دستگاه حكومتي و تحت تاثير قرارداشتن اقتصاد ازسياست و عدم سازمان يافتگي و آگاهي لازم نيروها و طبقات اجتماعي است كه به هيچ وجه حاضر به مقابله با دستگاه حكومتي نيستند. حتي درطبقه متوسط جديد كه ظاهرا از انتخابات سال 1376 به بعد در دو قوه مقننه و مجريه فعال شده است علاقه به سازش با حكومت دارد تا نبرد سياسي و طبقاتي با آن . نكته جالب توجه آن كه جهت گيري*هاي فكري طبقات درايران قابليت انطباق مانند طبقات غربي را ندارند چرا كه بسياري از معيارهاي علم گرايي، اعتماد به نفس و مدارا جويي سياسي در طبقات سنتي و طبقات جديد اجتماعي به صورت جدي ملاحظه نمي*شود. پس از انتخابات رياست جمهوري سال 1376 دركنار قشرهاي سنتي نيروهاي اجتماعي تازه*اي پا به عرصه سياست گذاشتند. طبقات متوسط جديد كه با قدرت يابي نيروهاي اجتماعي سنتي دچار ضعف شده بودند از اين تاريخ دردو عرصه مقننه و مجريه جايگاه ونقش مناسبي بدست آوردند. انتخابات رياست جمهوري سال 1376 و انتخابات مجلس ششم كه زمينه ساز موفقيت و قدرت نيروهاي جديد بود به نحوي تلاشي بود در تقويت مباني دموكراسي و قانون مند كردن نظام سياسي و استحكام جامعه مدني. اما به دلايل مختلف مانند وجود اختلافات عديده در خود آن*ها نتوانست آن گونه كه انتظار مي*رفت با وجود حضور در دو قوه موجب دگرگوني بنيادي درطبقات شود و قدرت سياسي نتوانست به تقاضاهاي نيروهاي اجتماعي جديد بخصوص جوانان پاسخ در خور توجه دهد. عدم مشاركت مردم در انتخابات دوره دوم شواري شهرها و انتخابات مجلس هفتم حاصل اين شرايط است. با دو انتخابات اخير شاهد به قدرت رسيدن كساني هستيم كه هم از لحاظ ارتباطالت خانوادگي و تمايلات سياسي به جناح*هاي نظامي و هم ارتباط نظري و فكري به طبقات سنتي نزديك تر هستند.
                    سرانجام بايد در جواب اين كه چرا به رغم مشروعيت يافتن آراي عمومي در تصميم گيري*ها و امكان نسبي رقابت منافع بازهم پيدايش شكل گيري حوزه عمومي فراهم نشده است ؟ بايد گفت كه:
                    1. فردي بودن حوزه قدرت و سياست آن هم در جهت تامين نيروهاي اجتماعي خاص چنان حوزه*هاي ديگر را تنگ كرده است كه امكان عمل ارتباطي آن*ها را از بين برده است و در چارچوب جامعه شناسي طبقات مبناي تشكيل حوزه عمومي استقرار حوزه اقتصاد و شكل گيري طبقات مستقل به ويژه بخش خصوصي از حوزه نفوذ سياست است و چون در ايران سلطه حكومت مانع شكل گيري حوزه اقتصاد مستقل شده نبايد درآينده نزديك منتظر شكل گيري طبيعي قشربندي اجتماعي و ايجاد جامعه*اي عمومي با حوزه مدني باشيم.
                    2.انقلاب اسلامي سال 1357 هم حاصل تحول درساختار طبقاتي مشروطيت بود و هم با استقرار جمهوري اسلامي با اقدامات بنيادين درزمينه حاكميت واقتصاد ساختار طبقاتي متحول تر گرديد. درعين حال واقعيت انكارناپذير كه انقلاب ايران روند شكل گيري تاريخي طبقات درتاريخ ايران را متوقف كرد هم سرشت قانون اساسي و هم ماهيت تحصيل داري وايدئولوژيكي دولت جامعه كنوني ايران را نه درشرايط ماقبل سرمايه داري و نه در وضعيت سرمايه داري صنعتي قرار مي*دهد. بلكه جامعه ايران هنوز جامعه گذار با خصوصيات خود است هم در زمينه شكل و كاركرد طبقه حاكم و هم درارتباط باماهيت ايدئولوژيك دولت و هم به خاطر نقش پوپوليستي جامعه و مردم. جامعه وساختار طبقاتي آن اكنون نه مي*توان درقالب دو طبقه*اي ماركسيستي و نه در چارچوب نظريه چند عاملي ليبرالي تبيين كرد.
                    3. در ايران درگذشته و حال همواره قدرت سياسي براقتصادي غالب بوده و به جاي آن كه ثروت مالكيت و امتياز طبقاتي قدرت ساز باشد و خمير مايه حوزه سياست را بپروراند، حوزه سياست و امتيازات قدرت سياسي است كه ثروت، مالكيت و امتيازات اقتصادي را مي*آفريند. غير منتظره نيست در 26 سال اخير مانند گذشته نيروهاي اجتماعي فعال به جاي اين كه هم و غم خود را در شرايط تحقق جامعه مدني و نهادينه كردن فرهنگ دموكراتيك قرار دهند تلاش خود را صرف كسب قدرت سياسي كرده و به سرمايه اندوزي و بهبود وضع منافع خودي دست يافته اند.
                    4.جواني جمعيت و افزايش بي سابقه تحرك طبقاتي از ويژگي*هاي ديگر جامعه ايران است واين وضعيت كه ناشي از اتخاذ سياست*هاي اقتصادي ضد و نقيض دولت بوده قشربندي اجتماعي جامعه را دچار تحول كرده است.
                    5. در مطالعه تاريخ سياسي- اجتماعي ايران تعامل خاصي ميان دين و دولت وجود دارد. اين واقعيت موجب شده است ساختار طبقاتي و قشر بندي اجتماعي شكل خاصي بگيرد ، شكلي كه كاملا متفاوت از ساختار جوامع اروپايي بعد از انقلاب صنعتي است . از انقلاب صنعتي به بعد به تدريج در جوامع اروپايي قدرت ناشي از مذهب تا حد قابل توجهي كاهش يافت و در شرايطي دين از سياست كاملا جدا شد. در حالي كه درايران نه تنها طبقه متوسط سنتي – حاملان اصلي دين – در طبقه جديد ادغام نشد و قدرت روحانيون به رغم اصلاحات دم سازگرايانه پهلوي*ها تضعيف نشد بلكه بعد از انقلاب بر خلاف جوامع اروپايي قدرت را انحصارا دراختيار گرفت .
                    6. اگر در جوامع غربي پيشرفته مردم عامل اصلي برپايي جامعه مدني هستند و دستگاه حكومتي كارگزار ملت به شمار مي*آيد در ايران دولت تحصيل دار است كه نيروهاي اجتماعي را از بالا و آمرانه سازماندهي مي*كند و به رغم تحولات سال*هاي اخير ظاهرا در راستاي تقويت جامعه دربرابر دولت بوده اما دولت هنوز نقش تعيين كننده*اي در تحولات اجتماعي دارد. شكل گيري نيروهاي اجتماعي از بالا در تدوين عدم شهروندي و هويت ملي كمك زيادي مي*كند و نقش دولت در تدوين ساختار طبقاتي وتاثير گذاري شديد آن بررفتار نيروهاي اجتماعي گوياي آن است كه دولت از همان مراحل نخستين شكل گيري خود به نحوي نيز تحت تاثير كانون قدرت*هاي بيروني بوده همان گونه كه عمدتا از درآمدهاي مالي و دلخواه انباشته سرمايه متاثر است.

                    جامعه مدني

                    همان گونه كه پيش از اين بيان شد جامعه شناسي در محدوده تكوين عوامل بحران*هاي سياسي ايران امري حياتي است و در تعريف و توصيف و تبيين مشروعيت نظام و اقتدار آن، نهادهاي مشاركت قانوني به عناصري برخورد مي*كنيم كه در توسعه نيافتگي سياسي و فرهنگ سياسي ناسالم معاصرايران كم وبيش باعنايت به شرايط زمان و مكان نقش داشته*اند. دراين قسمت درپي بررسي عوامل بازدارنده تحقق جامعه مدني مي*باشيم.
                    جامعه مدني چيست؟ و عوامل فرهنگ ناسالم سياسي و عدم تحقق جامعه مدني كدام است؟ عناصربازدارنده و مانع تحقق جامعه مدني بسيار متنوع است و ازديدگاه*هاي مختلف پاسخ داده شده است. عناصر فرهنگي يا عناصر اجتماعي، اقتصادي و تاريخي به عنوان عوامل عدم تحقق آن بيان شده است. بهترين پاسخ چند سببي بودن علت آن است. و تاريخ نگار مي*تواند از ميان اين عوامل به يكي اولويت دهد.
                    براساس تحقيقات غربي انجام شده و باتوجه به جوامع غربي و نه با عنايت به جوامع غير غربي مي*توان مباني اين جوامع را مشخص كرد.اكثر قريت به اتفاق دانشمندان اجتماعي به يك سري اصول تاكيد مي*كنند ازجمله به:

                    مباني فلسفي جامعه مدني كه دردروه يونان شكل گرفته است
                    مباني حقوقي جامعه مدني كه دردوره روم شكل گرفته است
                    و سنتز اين دو، يعني جامعه مدني غرب به وجود آمده است

                    نتيجه اين بحث آن است كه پبش از تشكيل دولت مدرن در غرب جامعه مدني وجود داشته است و از اين رو دقيق*تر آن است كه گفته شود حكومت*هاي مدرن غرب منبع مشروعيت خود را در جامعه مدني يافته*اند كه تجربه روم بنيادهاي حقوقي و تجربه يونان باستان بنيادهاي فلسفي-اخلاقي و تجربه سده*هاي مياني بنيادهاي ديني و تجربه سده بيستم بنيادهاي سازماني آن را تشكيل مي* دهند در حالي كه جامعه مدني درايران با اكراه و اجبارمي*توان گفت كه بعداز انقلاب مشروطيت از بالا به پايين صورت تحقق يافت. به علاوه اين كه جامعه مدني درايران داراي ساختار طبقاتي سنتي بازدارنده آن، برخلاف ساختار جامعه مدني طبقاتي اروپايي است. هم چنين جامعه مدني درچارچوب جامعه شناسي و تجددگرايي نوعي شيوه زندگي ونمادي از پيشرفت بشري است براين اساس جامعه مدني در مقابل دولت به حوزه*اي اطلاق مي*شود كه خالي از دخالت قدرت سياسي است و مجموعه*اي از تشكلات خصوصي و نهادهاي حقوقي و مجموعه*اي از موسسات تمدني را دربرمي*گيرد. تنها با تحقق اين شاخص*ها واصول است كه جامعه مدني خود را نمودار مي*كند. از زاويه*اي كلي درارتباط با تعريف جامعه مدني مي*توان مهمترين شاخص*هاي اين جامعه را آزادي، كثرت گرايي، مشخص بودن حوزه خصوصي و عمومي، تساهل و مدارا و قانون مندي تصور كرد. نظام حاكم دراين جامعه كثرت گراست و اتحاديه*ها، طبقات، احزاب، رسانه*هاي جمعي، گروه*هاي سياسي و ... به طور آشكارو برخوردار از حمايت قانون براي كسب قدرت با هم رقابت مي*كنند. هر مركز قدرت نسبت به مراكز ديگر قدرت و قدرت مركزي از استقلال برخوردار است و قدرت سيا سي دردست گروه وطبقه خاصي نيست. رابطه ميان مردم و صاحبان قدرت انتخابي حاكي از وجود اجماع سياسي آنان است. در جوامع مدني از شهروندان انتظار نمي*رود كه از يك حزب و رهبر تبعيت كنند وبيعت نمايند بلكه مردم آزادند كه از منابع متعدد در جهت اعلام وفاداري مراجعه نمايند. تنها در مقابل به تضمين ايجاد نسبتي تن مي*دهند كه مواجهه با نيروهاي بالقوه خود باشند يعني نيرويي كه قدرت چراگويي نسبت به برنامه*هاي حكومت را دارد و از به چالش كشيدن حكومت نمي*ترسد. به نظر مي*رسد تنها جامعه مدني است كه بدون هراس به مواجهه با اين نيروها تن داده و از اجبار رهبران با آن*ها استفاده نمي*كند. مدني بودن وضعيت خاص در يك جامعه فرد به عنوان اقدام اجتماعي اختلافات و درگيرهاي بين خود و افراد ديگر را به شيوه رسميت يافته،غير خشونت آميز واز طريق مراجع رسمي ذي صلاح حل و فصل مي*كند. خلاصه آن كه جامعه مدني ناظربرسازمان*ها، نيروها و اجتماعات متكثر است كه ضمن استقلال از دولت رابطه سياسي حاكمان و مردم را تنظيم، تعديل كرده و مشروعيت مي*دهد اين تشكل*ها بحران ورود شهروندان به عرصه سياست بوده يا مي*توانندباشند. انسان شهروند مشاركت دوست كه بنياد جامعه مدني را تشكيل مي*دهد، با دارا بودن فرهنگ شهروندي انسان جديدي است كه تنها تابع تكليف صاحب حق و حقوق است .
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #11

                      جامعه مدني در ايران

                      با طرح پرسش*هايي مي*توان پي برد كه آيا جامعه ايران مدني است؟ و فرآيندي كه دراثرآن شهروندي محقق مي*شود وانسان شهروند به وجود مي*آيد، طي شده است؟ آيا در جامعه*اي كه قانون اساسي آن برگفتمان سنت گرايي ايدئولوژيك تاكيد دارد و طبقه روحاني را نسبت به ديگر نيروهاي اجتماعي برترمي*شمارد و بقاي جامعه را در گروي اطاعت مطلق توده*ها از رهبر مي*داند انتظار جامعه مدني رواست؟ واقعيت آن است كه جامعه ايراني در دوره اخير سرشار از جنبش*هاي اصلاح گرايانه و انقلابي بوده كهدرتمامي آن*ها تلاش شده توزيع قدرت سياسي به نفع جامعه مدني تغيير يابد. نخستين تغييرات در جامعه مدني در حوزه سياسي با اصناف و اتحاديه*هاي پيش از انقلاب مشروطه پديد آمد و سپس در سال*هاي پس از انقلاب مشروطه تا به قدرت رسيدن رضاشاه كج دار و مريض فعاليت مي*كردند در 37سال سلطنت محمد رضا شاه اصناف و اتحاديه*هاي كارگري، تشكل*هاي دانشجويي و احزاب سياسي هر چند دربرخي حركات سياسي مشاركت داشتند و گرچه حتي يك بار به خصوص دستگاه حكومتي اقتدارگرايانه را به چالش كشيدنداما درعصر مشروطيت و جمهوري اسلامي موانع متعددي سرراه آن*ها به سوي جامعه مدني وجود داشت. محافظه كار بودن اصناف بازاري،متاثر بودن اتحاديه*هاي كارگري از افكار و انديشه*هاي چپ و وجود فرهنگ ناسالم سياسي ازجمله عوامل تاثيرگذار محدود اين تشكلات بر روند قانون مند شدن ايران است. در جمهوري اسلامي تاسيس فعاليت احزاب فقط درون حاكميت امكان پذير است. خانه كارگر كه در ظاهر سعي مي*كند نقش سنديكاي كارگري را بازي كند به دولت وابسته است و جنبش دانشجويي نيز كه به رغم پويش و چالش گري استثنايي كه دارد همواره پس از انقلاب جذب انقلاب يا شديدا متاثر از آن بوده است. خلاصه آن كه مراد از جامعه مدني همان طور كه گفته شد تشكلات، گروه*ها، طبقات واصنافي هستند كه به صورت مستقل از قدرت حاكم و حد وسط مردم و قدرت قرار دارد بااين تعريف جامعه مدني در جامعه معاصر ايران در مواقع كوتاهي كه قدرت مركزي كاهش يافته به صورت نيم بندي تحقق يافته است اما عمر دولت آن بسيار كوتاه بوده است. در كوتاهي حيات دولت ناقص جامعه مدني و عدم نهادينه گي آن مولفه*ها و متغيرهاي زيادي از جمله موارد پوپوليستي جامعه، ايدئولوژيك و تحصيل دار بودن دولت، ساخت اقتدارگرايي سياسي نقش داشته است اما به نظر نويسنده ازهمه عوامل بالا فرهنگ جامعه وعناصر تشكيل دهنده آن جايگاه برجسته*اي دارد. اين فرهنگ و انسان از جامعه بريده برخاسته از آن براي جامعه مدني كه نياز به انسان اجتماعي دارد سازگار نيست و تا زماني كه اين شرايط حاكم برجامعه باشد تحقق و نهادينگي جامعه مدني نيز سرابي بيش نيست. از جمله اين عناصر از آمريت قانون گريزي،ترس از قدرت و دولت، انقياد طلبي، تقليد و خرد ناورزي، ذهنيت توطئه گر، عدم اعتماد به نفس را دركنار عناصر بسيارديگر مطرح ساخت.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      Working...