Announcement
Collapse
No announcement yet.
Nagofteha
Collapse
X
-
موانع مورد اشاره در دو سطح قابل دسته بندي است. برخي از موارد متوجه نظام اجتماعي و فرهنگ عمومي كشور است و دسته ديگر به تبع اقتضائات نهادي كشور حاصل شده است. بنابراين در بخش اول به موانع نظري اجتماعي و در بخش دوم پرده از موانع نظري نهادي برداشته ميشود.
الف) عوامل نظري اجتماعي نازايي علمي كشور:
چهار عنصر آداب و رسوم، عادات، قوانين و مقررات دين، خالق فرهنگ زيست جمعي خاص جوامع بشري است. فرهنگي كه متمايز كننده جوامع، رشد دهندة آنان و گاه ميتواند عامل واپسگراييشان باشد.
در فرهنگ اجتماعي ايرانيان، عناصري به چشم ميخورد، كه به طور نامحسوس مديريت افكار و اذهان علمي جامعه را به عهده دارند و آن چنان كه در ادامه ملاحظه خواهد شد، تأثير منفي بر نظام آموزشي كشور دارند. نامحسوس از اين جهت كه، زاده شدگان، رشد يافتگان و خوگرفتگان يك نظام فرهنگي، معمولا طبق عادت، به عوارض و تأثير كاركردي آن بيتوجهند و گاه حتي متعصبانه، راه را بر هرگونه نقد ميبندند.
با اميد به بري بودن جامعه علمي كشور از اين تحجر ريشهدار، به برخي از عوامل نظري ايستايي جامعه ايران پرداخته ميشود:
1ـ نبود زمينه جرأت براي طرح مسايل جديد:
نظام علمي كشور نه تنها هادي و مشوق نخبگان در نظريه پردازي نيست كه فضاي رواني مناسب را نيز مهيا نميكند؛ به طوري كه اگر فردي احياناً تصور كشف يا فهم پديدة نويني داشته باشد. از ترس هجمة سنگين متعصبين علمي، تحقير شدن و بعضا ضايع شدن اساس نظريهاش، جرأت طرح عمومي آن را نمييابد.
در حالي كه اگر كرسيهاي خاصي براي نظريه پردازي و نقد عالمانه آن وجود داشته باشد و صاحبنظران در كمال آزادي و اطمينان از شنيده شدن عالمانه نظرشان، فرصت طرح مقدماتي افكار و عقايد خود را پيدا كنند اين فرصت ايجاد خواهد شد كه در چالش علمي، عالمان صاحب انديشه از مدعيان خالي از دانش تفكيك شوند.
2) بها نداشتن پژوهشگري و ابتكار
از آنجا كه جامعه علمي كشور غرق در اطلاعات كاربردي و غير كاربردي است و داشتن اطلاعات و محفوظات بيشتر في نفسه ارزش محسوب ميشود، كمتر افرادي همت ميكنند ذهن و وقت خودر ا صرف توليد انديشه كنند.
از طرف ديگر مدرك گرايي و ارج و قرب يافتن صاحبان مدارك بالاتر در نزد عامه، نيز خودمزيد بر علت شده و انديشمندي و پژوهشگري از سكه اعتبار افتاده است. در عين حال محقق و پژوهشگر، آتيه روشني در برابر خود نميبيند و ظرفيت فكري خود را درگير مسايل حاشيهاي ميكند تا حداقل مشكلات اوليه زندگياش مرتفع شود. برآيند اين موضوع، سكون و ركود جريان توليد فكر را باعث شده است.
3) نبود فرهنگ اجتماعي مطالبة توليد علم
علي رغم فشار سنگين اجتماعي بر گسترش محيطهاي آموزشي و رشد بيمهاباي انواع دانشگاهها در كشور، گرايش محسوسي در افكار عمومي نسبت به ارتقاي كيفيت آموزشي در كشور وجود ندارد. اصولا آرمان محافل عمومي و خصوصي مردم، كسب مدارك بالاتر و داشتن اطلاعات پراكنده بيشتر شده است و مطالبهاي از فضاي علمي كشور براي ارتقاي فهم و دانش محصلين وجود ندارد. بنابراين فعالين عرصة علمي ـ از دانشجو گرفته تا استاد و مديريت ـ هيچ نيازي به فتح قلههاي جديد معرفت و دانش در خود احساس نميكنند. بدون ترديد در چنين فضايي اساتيد سهلگيرتر و كم بنيهتر نزد دانشجويان محبوبتراند كه اين نيز خود از فجايع نهفته در كانونهاي علمي كشور است.
در تاريخ رشد و افول تمدنها نيز به وضوح ميتوان دريافت، هيچ تحول، رشد و اوجي رخ نداده، مگر در سايه حركت هماهنگ و همگاني اركان مختلف جامعه و هيچ حركت پويا و تأثيرگذار و مستمري نيز بدون فشار مطالبات اجتماعي و تجميع عواطف و احساسات اجتماعي براي رشد و ترقي شكل نگرفته است.
4) تحجر علمي و عدم پويايي:
زماني كه سخن از تحجر به ميان ميآيد، عموما تصور پيرمردي از دنيا بي خبر نشسته در كنج عزلت حجرهاي قديمي در ذهن نقش ميبندد. غافل از اينكه چه بسيارند جوانان شيك پوش تحصيل كرده غرب كه دچار تحجر علمياند. در واقع تحجر سنت و تجدد نميشناسد بلكه معيارش دلبستگي و تعصب بيمبنا و بيمنطق به داشتههاي گذشته و يا ميراث ديگران است. به تعبير رساتر تحجر يعني وابستگي، ماندن و پويايي نداشتن اين ذهنيت كه هر آنچه در گذشته وجود داشته يا به ساير ملل عرضه شده، جزء مسلمات لايتغير است، در نهادهاي علمي رايج در كشور كاملا محسوس است. همين كه نهادهاي علمي ما در علوم جاري خود، كمتر به عرصه نقادي وارد ميشوند و محفوظات خود را چون گوهري بيهمتا پاس ميدارند از نشانههاي جمود و عدم پويايي علمي است.
دانشگاهها در جامعه شناسي، علوم سياسي، اقتصاد، روانشناسي و... چه حرفي جز تكرار يافتههاي 50 ساله غرب دارند؟ طنز تلخ ماجرا اينجاست كه بسياري از نظريهها در مهد و زادگاهش نفي و طرد شده، اما ما همچنان مردانه! بر سر حرف اول ايستادهايم!!
حوزههاي علميه در فلسفه، منطق، فقه، مكاسب و... چه دستاورد نويني داشتهاند. امروز كه حكومت، ديني است چه تفاوتها و خروجيهايي از نظام آموزشي حوزههاي علميه متناسب با زمان صادر شده است؟
متأسفانه ميراثخواري را با ميراثداري يكي گرفته و كمتر تلاشي براي شكوفا كردن ميراث در بستر زمان صورت دادهايم و اين مفهومي جز تحجر فرهنگي و عدم پويايي ندارد.
5) رفتار هنجاري: (23)
همان قدر كه وجود هنجارهاي مفيد و پايدار از شرايط جامعه سالم است، پيروي كوركورانه از هنجارهاي كوتاه مدت و بيمحتوا، سلامت جامعه را به خطر مياندزاد. جامعه ما دچار نوعي هنجارزدگي رفتاري است به طوري كه مسايل بسياري هستند كه بدون دليل و چون و چرا، صرفا از اين باب كه پذيرفته شدة عامة مردم است، مقبول واقع ميشود. اين مسئله باعث ميشود در مورد رفتار و طرز فكرِ خود سئوال و شك نداشته باشيم و سئو.ال نداشتن جزئي از فرهنگ رفتار شود. بدين ترتيب رفتار هنجاري باعث ميشود ما در قالب هنجارها محصور شويم، ايدههاي جديد نداشته باشيم و هرجا نيز بخواهيم ايدة جديد ارائه دهيم با توبيخ اكثريت روبرو شويم. (25)
6) رفتار احساسي:
رفتار احساسي از عناصري است كه كمتر مورد نقادي قرار گرفته است. اما واقعيت اين است كه در محافل علمي نيز رفتار احساسي، حاكم است و اين خود يكي از موانع ارتقاي سطح دانش محيطهاي علمي است. رفتار احساسي از چند زاويه قابل بررسي است.
اول) شيوع فرهنگ مريد پروري: قطعا فرهنگ اصيل و ارزشي تكريم استادو احترام به شاگرد تفاوت شگرفي با ايجاد كانونهاي پرستش استاد وجود دارد. آنچه مورد نقد است، رابطة يك طرفة علمي استاد و شاگرد است كه استاد چون وحي منزل ميگويد و شاگرد نيز با دل و جان ميپذيرد. شيوع اين فرهنگ در حوزههاي علميه و دانشگاه، جرأت و قدرت نقادي را از دانشجويان ميگيرد و آنان در سطح كاتب و حافظ نظريه هاي استاد پايين ميآورد.
دوم) رفتار بي تفكر: چه بسيار ديدهايم بحثهاي به اصطلاح علمي كه با تندي و غضب طرفين، پاياني بينتيجه يافته است. استفاده از رفتار هيجاني و احساسي كه ضريب تعقل و تدبر آن بسيار پايين است، نه تنها راه مفاهمه علمي را ميبندد بلكه بيدليل موجب اعتراضات مسلكي نيز شده، سرانجام به فردگرايي منجر ميشود.
بدين ترتيب به دليل استيلاي رفتار احساسي بر كلام و رفتار ما، كمتر ميتوانيم در فرآيندي مشترك، به مفاهمة جمعي رسيده، بار علمي كشور را ارتقاء دهيم.
7) فردسالاري:
درعالم رفتار احساسي، اشارهاي به يكي از دلايل روحي ميل به فردسالاري توضيح داده شد. اما مسئله فراتر از اين مورد است. بارها ديدهايم كه با آمدن هر مدير، سازمان نما ـ چارت ـ اهداف، وظايف و صد البته مسئولين جزء همگي دستخوش تغيير ميشوند. اولين كلام مدير جديد، بيان مصائب و مشكلات به جا مانده از گذشته است. كمتر مديري حاضر به ادامه مسير قبلي است و همواره بناي آغاز از صفر وجود دارد. چون خود را حق مطلق و صاحب كمالات ويژه فرض ميكنيم و ديگران را در صفر مطلق.
در چنين شرايطي انتظار توليد علم كه دروحلة اول ثبات، تمركز، همكاري و همفكري را ميطلبد، انتظاري غير واقعي است.
ب) عوامل نظري نهادي توليد علم:
بررسي موانع نظري اجتماعي، روشن ساخت برخي فاكتورها و عناصر نهادينه شده در فرهنگ عمومي ايرانيان به لحاظ ذهني و روحي سدي بزرگ در برابر نظريهپردازي و توليد دانش است. در ادامه به آسيب شناسي ذهنيتهاي حاكم بر نهادهاي علمي كشور پرداخته خواهد شد.
تا پيش از تأسيس دارالفنون، محيط علمي كشور كاملا در اختيار تفكر سنتي بود و اصولا هر دانش آموختهاي تنها از يك مرجع علمي فرصت رشد داشت. با تأسيس پيدرپي مراكز ملهم از محافل علمي غرب ـ كه از دانشگاه شروع شده و امروز تا مهد كودكها را دربرگرفته است ـ به لحاظ حوزه تأثير و فعاليت، تفكر سنتي صرفا در مراكز مرتبط با مذهب محدود شد. از آن زمان، دو پايگاه علم آموزي با دو رويكرد سنتي و متجدد شكل گرفت.
لازم به ذكر است، بهره گيري از تعابير سنت و تجدد برآمده از خاستگاه آنان است. نهادهاي سنتي، عمدتاً ريشه در ميراث گذشتگان داشته و امروزه پاسخگويي به نيازهاي مذهبي و اعتقادي مردم را وظيفه خود تعريف كردهاند و نهادهاي متجدد، ريشه در برداشتهاي نوين و مدرن از علم داشته و در پي رفع نيازهاي مادي و روزمره بشراند. از ويژگيهاي اين سيستم علمي دونهادي، انفكاك كامل حوزههاي انديشه آن دو است؛ گويي طبق قرارادي مفروض، شرح وظايف و حوزه فعاليت هر يك ابلاغ شده است. حتي بعد از انقلاب كه شعار بنيادين وحدت حوزه و دانشگاه از سوي متوليان عالي رتبه نظام بارها و بارها مورد تأكيد قرار گرفت، نيز نتوانست در عمل موفقيتي در نزديك كردن انديشه حوزه و دانشگاه حاصل آورد.
اينكه آيا چنين انسدادي قابل شكستن هست يا خير، از فرصت و توان اين نوشتار خارج است؛ اما تا آنجا كه به موضوع اين تحقيق مرتبط است، تعارض نظام ارزشها و روشها در حوزه و دانشگاه، از طرفي بزرگترين عامل افتراق و از طرف ديگر عامل واماندگي هر دونهاد عالي آموزش و علمي كشور است. مواردي كه در ادامه به عنوان خصوصيات نهادهاي سنتي و متجدد به آنها اشاره ميشود بدين معني نيست كه انديشه يا روش ديگر يا متعارضي با موارد مطروحه در نهادهاي مورد بحث وجود ندارد؛ بلكه مقصود، ذكر امهات رايج، مصطلح و مقبول آنها است.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
2) فرهنگ ترجمه محور و نگرش اقتباسي:
همانگونه كه پيشتر نيز بيان شد، وقتي افراد بيرون، في نفسه، داراي ارزش باشند، نظام علمي نيز به سمت گفتههاي ديگران ميرود.
در اين بند، قصد نفي كامل ترجمه و طرح توجه به محافل علمي ديگران نيست. بلكه مقدس كردن افاضات ديگران و بيتوجهي به آثار و نتايج حاصل از آن و ترس از نقد آنان مورد نكوهش است. فراموش نكردهايم كه شكوفايي تمدن موسوم به اسلامي در سدههاي پنجم تا دهم قمري، حاصل تجميع دانشهاي ساير ملل از جمله يونان، ايران، روم و... در ممالك اسلامي بود. در آن زمان محافل علمي با حلاجي غوامض علوم ساير ملل، آن علوم را در دانش خود حل ميكردند. نه اينكه خود غرق درعلم آنان شوند.
متأسفانه فرهنگ اقتباسي تا جايي پيش رفته، كه جرأت و فرصت نقد را نيز از طالبين دانش گرفته است. به تعبير ديگر آموزش به كسب ادراكات ساير ممالك محدود شده است و به قول ضرب المثل معروف به جاي آموزش ماهيگيري، ماهي آماده در سبد تغذيه افراد قرار مي گيرد و اين خود مصيبتي بزرگ براي جامعه علمي كشور است.
3) اطلاعات محور بودن (كميت گرايي):
همانگونه كه پيشتر اشاره شد، مطالبة نظام اجتماعي و نظام علمي متجدد از دانشپژوهان، حفظ اطلاعات بيشتر است. اطلاعاتي كه بعضاً هيچگونه تناسب و وحدت رويهاي نيز در آن وجود ندارد. در اين سياق آموزشي حتي روش فهم، تحليل و نقادي اطلاعات نيز مغفول واقع شده است.
با اين پيش فرض، ارزش، فراگيري و حفظ اطلاعات است نه توليد و خلق اطلاعات. دانشآموزان ما از بدو تحصيل ميآموزند، بدون اينكه بدانند يا بپرسند اين حجم زياد اطلاعات چه فايده يا كارآمدي دارد. طبعاً در چنين نظامي، خلاقيت در نطفه خفه شده و افرادي با سطح اطلاعات بسيار و عمق كم از انسانهاي متخصص در يك حوزه موفقتراند!
بايد دانست تا زماني كه نظام علمي نويني، محوريت پژوهش و اكتشاف، آن هم بر مبناي نيازهاي بومي را سرلوحه عمل قرار ندهد، خارج كردن روزانه صدها نفر از كارخانه توليد ليسانس، هيچ كمكي به ارتقاي سطح علمي كشور نميكند.
4) آموزش نظري بيرابطه با عمل و پيامدهاي آن:
آموزش در نهادهاي متجدد به قدري نظري است كه ميتوان از واژه خيالي و ذهني نيز براي آن استفاده كرد. حداقل 16 سال از عمر نوجوانان و جوانان ايراني طالب علم در مدارس و دانشگاه ميگذرد تا به كسب عنوان كارشناس مفتخر آيند. اما با پايان تحصيلات، كمتر دانشآموختهاي است كه در گرايش خاصي صاحب تخصص عيني باشد.
محصلين در نهادهاي متجدد داراي حافظهاي مملو از اطلاعات و مفاهيم خاماند. اما عمده آنها توان حل ابتداييترين مسائل جاري كشور را ندارند. اين روش مانند اين است كه شنا كردن را پشت ميزهاي كلاس به مخاطبين آموزش دهيم.
آموزش عملي نه فقط موجب ميشود كه افراد آموختههاي خود را در عمل آزمايش نمايند، بلكه با آزمايش عملي، فكر آنها شروع به كار ميكند. آنها به علت آزمايش در عمل، قدرت تجسم به دست ميآورند. در نتيجه فكر و عمل، توليدي ميشود. اما وقتي آموزش عملي نباشد، هم قدرت تجسم رشد نميكند و هم ادراك انسان محدود ميشود. لذا براي رشد علمي تحولي اساسي به سوي علم كاربردي و نافع لازم است.
5) روش محتوم و غير انتخابي رشد علمي:
در نهادهاي متجدد برخلاف نهادهاي سنتي، فرصت انتخاب براي طالبين معرفت بسيار محدود است. در نهاد سنتي طلاب براي انتخاب درس، استاد وز مان تحصيل، فرصت انتخاب وسيعتري دارند و كمتر فشاري براي انتخاب راه متحمل ميشوند. اما در نهادهاي متجدد به لحاظ هدف و ارزش شدن مدرك و نه تحصيل، محصلين حاضرند بدون در نظر گرفتن علاقه خود يا سرنوشت تحصيلي و شغلي آينده شان به هر نحو ممكن وارد چرخه دانشگاه شوند. براي محصلين ارزشگذاري از پيش تعيين شده جامعه است كه رشته تحصيلي آنها را تعيين ميكند؛ نه فكر و برنامه ريزي شخصيشان. از اين رو استعدادها در ظرف خود قرا نگرفته و شكوفا نميشود. براي بسياري از آنها مهم نيست كه چه ميخوانند و اين تحصيل قرار است چه فايدهاي براي آنها داشته باشد، بلكه مهم كسب مدرك معتبر دانشگاهي است.
از اين رو زماني كه تحصيل علم بدون در نظر گرفتن استعداد، هوش و علاقه به صورت جبري به دانشجو تحميل شود، چگونه ميتوان از او انتظار داشت شب و روزش را براي كشف مسئله علمي صرف كند.
6) نداشتن تصوير روشن از تمدن مطلوب
در تاريخ تمدنها، هر تمدني متناسب با پيش زمينههاي اعتقادياش، آرمان و غايتي براي خود دارد. براي مثال مفهوم سعادت، رستگاري و رفاه در برخي ادوار غايت تلاش جامعه انساني بوده است. از دوره رنسانس مفهومي به نام پيشرفت و توسعه در انديشه مدرن زاييده ميشود كه نگاه بشر را متوجه آرمان توسعه سلطه روزافزون بر محيط ميكند. اين نوع برداشت ( كه در هيچ برههاي، چنين در حد غايت حيات بشر مطرح نبوده است) تكليف بشر غربي و متفكرينش را با خود و مسير زندگيشان روشن كرده است اما ما چه غايتي براي تمدن و جامعه خود متصوريم؟
براي چه زندگي ميكنيم؟ قطعا پاسخ ما به اين سئوال مطابق پاسخ يك انسان سكولار غربي نخواهد بود، چرا كه پشتوانه و ذخاير فرهنگي، اعتقادي ما دورنمايي جز دورنماي انسان غربي برايمان به تصوير كشيده است.
ضعف عمده فضاي علمي نهادهاي متجدد اين است كه ربطي ميان غايت ذهني خود و غايت عمومي جامعه قائل نميشوند. عمده ايرانيان با توجه به مذهب غني و پوياي شيعه، آرزوي سعادتمندي دنيا و آخرت دارند، اما اين آرزوي فردي در قالب جامعه چگونه ميتواند به آرزوي جمعي و حركت جمعي تبديل شود؟ چگونه علم و تمدني براي ايران قائل هستيم؟ آيا ما نيز چون فرانسيس بيكن هدف علم را صرفا افزايش قدرت انسان و نه ارتقاي معنوي ميدانيم. (27)
در اين باب اعتقاد بر اين است كه التقاط و ابهام در تعيين غايت علم بومي ايران، روز به روز بر دامنه شكاف علمي ميان ارزشهاي القايي نظام سنتي و متجدد ميافزايد و ثمره آن براي كشور اصطكاك دائمي و استعدادكش اين دو نظام آموزش عالي است.
بايد تكليف خود را با دنياي مدرن روشن كنيم. اگر خواهان پيوستن به چرخه رشد و توسعه مدرن هستيم، ميبايست تمامي لوازم و آثار آن را نيز به جان بخريم. مثل تركيه، كه حاضر است به خاطر پيوستن به دنياي اروپايي، نظام فرهنگي و ارزشي خود را متناسب با خواست آنها تغيير دهد! والا اگر دنبال جهاني ديگر و تجربهاي نوين در زيست بشري هستيم، ميبايست متناسب با همين غايت بزرگ، حركتي وسيع و همه جانبه براي طراحي نظام انديشه و علمي تمدن آرمانيمان آغاز كنيم.
7) توسعه گرايي خطي محتوم
تاريخ نگاري نهادهاي متجدد انسان را در مسير خطي بدويت تا توسعه روز افزون تعريف ميكند. بدين ترتيب انسان داراي تاريخ است كه از بدويت، زيست فردي و دون پايه آغاز و به تدريج با پيچيدهتر شدن مناسبات انساني و بهرهوري او از طبيعت و محيط، توسعه مييابد. اين انسان تلاش ميكند با ايجاد ابزارها و نهادهاي جديد، سلطه خود را بر طبيعت گسترش داده و تمايلات خود را بيشتر ارضاء كند.
و از آنجا كه در بستر تجربه و خطا اين مسير برگزيده شده است، اين توسعه يافتگي، قهر تاريخ بشر محسوب شده كه گريزي از آن قابل تصور نيست. اين تفكر ريشه در نظريه داروين دارد. داروين معتقد بود جهان دائما در حال تغيير دائمي و تحول است. اين جريان تكاملي، تدريجي، مستمر و برگشت ناپذير است و حاصل آن انتخاب اصلح و احسن است. او از اين فرضيه نتيجه ميگيرد سرنوشت تكاملي بشر از پيش تعيين شده است و جوامع انساني بطور اجتناب ناپذير در مسير حركتي، از ابتدايي به پيشرفتهاند. (2
امروزه در غرب برخي انديشمندان ذيل عنوان پست مدرن، بر اعتقاد توسعه گرايي خطي تاختهاند و آن را با اقتضائات بومي جوامع متعارض دانستهاند، اما در كشور ما چون ديگر جوامع جهان سومي بسيارند نويسندگاني كه مدرنيته را دستاورد تجربي بشر دانسته، راه پيشرفت كشور را تمسك به راه طي شدة غرب ميدانند. (29)
حاصل اعتقاد نهادهاي متجدد به توسعه گرايي خطي اين است كه الگوي توسعه بشر يكي است و هر تحولي در گوشهاي از جهان رخ دهد در گوشهاي ديگر و براي ما نيز به وقوع خواهد پيوست. با اين رويكرد به تاريخ، تقليد و گرته برداري في نفسه موضوعيت پيدا كرده و ارزشمند ميشود.
حال سئوالي كه پيش ميآيد اين است كه حداقل چرا در همين مسير نميتوانيم تجربهاي جديد به عالم بشريت عرضه كنيم؟ پاسخ اين خواهد بود چون همواره يك يا چندگام از صاحب اصلي انديشه عقب هستيم. و از آن رو كه تمامي ماحصل محصولات آنان را نميتوانيم بپذيريم، انرژي فكري متمركز و مشخص براي صعود نداريم.
جمع بندي
بناي نگارنده از تحقيق حاضر، نقد تفكر و ذهنيتهاي حاكم بر جامعه و نهادهاي علمي كشور بوده است. در اين تحقيق طي سه فصل، ابتدا به روايت تاريخ انديشة ايرانيان از علل عقب ماندگي، سپس به ضرورت توليد علم و نهايتاً به علل نازايي علمي كشور اشاره شد.
در جمع بندي مطالب بيان شده ميتوان اظهار داشت؛ تاريخ غني انديشه ايرانيان در باب توسعه و عقب ماندگي عمدتاً جنبه هشداري ـ توجهي دارد و حتي اگر حقانيت آن پذيرفته شود، پاسخگوي نياز زمان حاضر نيست.
نگاهي اجمالي به ضرورت حياتي توليد علم و دانش، اثبات ميكند، توليد علم ميبايست به عنوان هدفي عالي مد نظر محافل علمي قرار گيرد. اما چرا نميتوانيم به صورت هماهنگ، برنامه ريزي شده و همه جانبه متناسب با نياز خودي علم توليد كنيم؟
نگارنده معتقد است علت بزرگ واماندگي علمي ايران در شرايط حاضر، پيش از آنكه ساختاري يا تحميلي از بيرون باشد، به روش علمي و نوع تفكر غالب محافل علمي ما برميگردد و بدون اصلاح آن نميتوان گامهاي جدي برداشت.
مهم آن است كه عالمان، انديشمندان و متخصصان بدون تعصب كور بر داشتههاي علمي، با نگاهي عميق و آينده نگر، زنگاره و زنجيرهاي پاي بست را بگسلاند و با تعريف دورنماي حركتي جامعه اسلامي ايرانيان، تمدني مشعشع و بزرگ را براي بشريت رقم زنندنه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
or check this thread maybe it can help
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment