Rahhaye pishrafte Iran: Tahghigh va Tose'e

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    Rahhaye pishrafte Iran: Tahghigh va Tose'e

    تحقيق و توسعه، راهي به سوي پيشرفت جامعه

    در اين مقاله سعي شده، ضمن بيان مقّدمه ، نگرشي به تاريخچه ي تحقيق و توسعه ،و ضرورت و اهميّت تحقيق و توسعه در دنياي امروز، وتعريف تحقيق و توسعه بيان شود و همچنين به نقش تحقيق و توسعه در برنامه ريزي، ضرورت ارتباط ميان دانشگاه ها و مراكز پژوهشي، نقش پژوهش در توسعه مديريت، فعاليت ها و بخش هاي تحقيق و توسعه، شاخص هاي تحقيق و توسعه، اشاره مي گردد.


    چكيده
    توسعه يا انديشه ي پيشرفت و تحّول، در جهت بهسازي فردي و اجتماعي ، قدمتي به طول تاريخ بشر دارد. دانشمندان معاصر معتقدند كه توسعه و پيشرفت علوم در نيمه ي دوم قرن بيستم ، به مراتب بيشتر و جامع تر از پيشرفتي است كه كليه ي علوم از بدو پيدايش تا پايان نيمه ي اول قرن بيستم داشته اند. تصّور اينكه در چنين مّدت زمان كوتاهي، علوم بشري تا اين حد پيشرفت كرده باشند، كمي تعجّب آور و مشكل مي نمايد، ولي اگر توجّه شود كه استفاده از روش صحيح تحقيق علمي نيز، قدمتش بيش از يك ربع قرن نيست، اين حقيقت را مي توان به سادگي قبول كرد كه توسعه و پيشرفت سريع علمي ، صرفاً مرهون و مديون به كار گيري روش هاي دقيق و صحيح علمي بوده است.

    نهادينه كردن مباني علم، به تحقيق و پژوهش ، وابسته است. ارتقاء فرهنگ پژوهش و تحقيق ، به اعتقاد ، باور و اشتياق محققان دانشگاهي و پژوهشگران كشورنسبت به تحقيق بستگي دارد. در اين راستا توجّه به تحقيق كه منجر به توسعه و پيشرفت در عرصه ي فعاليتهاي اقتصادي، اجتماعي، فنّي، و … در جامعه مي شود ، يكي از مباحث مهّمي است كه پرداختن به آن از اهميّت خاصي برخوردار است .چرا كه علم بدون عمل و عمل بدون علم، هر دو آفت زندگي اجتماعي هستند.

    در اين مقاله سعي شده، ضمن بيان مقّدمه ، نگرشي به تاريخچه ي تحقيق و توسعه ،و ضرورت و اهميّت تحقيق و توسعه در دنياي امروز، وتعريف تحقيق و توسعه بيان شود و همچنين به نقش تحقيق و توسعه در برنامه ريزي، ضرورت ارتباط ميان دانشگاه ها و مراكز پژوهشي، نقش پژوهش در توسعه مديريت، فعاليت ها و بخش هاي تحقيق و توسعه، شاخص هاي تحقيق و توسعه، اشاره مي گردد و نهايتاً پيشنهادها و راهكارهاي كاربردي و علمي در محور موضوع مقاله ، ارائه مي شود.

    واژگان كليدي :تحقيق ،‌ توسعه ، پبشرفت ، جامعه .

    مقدمه
    تحقيق و توسعه و مديريت از اركان ايجاد، توسعه و بهره برداري از تكنولوژي و از جمله ضروريات توسعه ي اقتصادي، اجتماعي در هر كشوري هستند و در كشورهاي در حال توسعه كه در صدد خود كفايي صنعتي و اقتصادي هستند، سياست گذاري و طرح ريزي برنامه هاي تحقيق و توسعه و اعمال مديريت اثر بخش ،بر اي فعاليت ها در اولويت مليّ، صنعتي و توليدي قرار دارد. گسترش و ارتقاي فعاليت هاي تحقيق و توسعه «خصوصاً تحقيقات صنعتي ، مستلزم شناخت عوامل مؤثر در فرآيند تحقيق و توسعه، و طراحي سياست ها و مكانيزم هاي اثر بخشي اين قبيل فعاليتّهاست.

    در دنياي كنوني (قرن بيست و يكم)، سرمايه گذاري در بخش تحقيقات، از اهداف بلند مّدت و استراتژيك همه ي جوامع مي باشد. در حال حاضر كشورهاي پيشرفته و توسعه يافته ي دنيا، سهم قابل توجهي از GNP خودشان را صرف تحقيق مي كنند. و اين دسته از كشورها، توسعه و پيشرفت خود را، مرهون توجّه به نگرش صحيح به اين مسأله مي دانند. ولي متأسفانه با وجود همه ي اينها، هنوز نگرش علمي و فرهنگ تحقيقاتي در جامعه ي ما ، به درستي جا نيفتاده است و درست است كه در صحبت هاي روز مره ازواژه ي تحقيق و پژوهش بيشتر استفاده مي كنيم ، ولي در عمل و اجرا، تحقيق علمي به معناي واقعي ، در كشور ما وجود ندارد. بر اساس آمار ارائه شده 94 درصد از تحقيقات انجام شده ي دنيا در كشورهاي پيشرفته و تنها 6 درصد آن در كشورهاي جهان سوم انجام مي گيرد. (نژاد ايراني، 1382، 65)

    در شرايط رقابتي دنياي صنعتي و اقتصادي حاضر، انجام فعاليّت هاي تحقيق و توسعه، يكي از اثر بخش ترين كارهايي است كه مديران موسسات و سازمان ها مي توانند به آن ، روي آورند. بايد توّجه داشته باشيم كه در كشورهاي صنعتي و پيشرفته ي جهان، هزينه هايي كه به فعاليت هاي تحقيق و توسعه اختصاص داده مي شود، روز به روز در حال افزايش مي باشد. از طرف ديگر، روي آوردن به تحقيق و توسعه، بدون ايجاد زيرساخت‎هايي كه لازمه ي چنين واحدهايي است ، ساختار سازماني، ويژگي هاي نيروي انساني ومديريت اين سازمان ها، موجبات شكست فرآيند تحقيق و توسعه ي موسسات و بنگاه هاي اقتصادي را فراهم خواهد كرد. لذا توّجه به چنين واحدهايي مي‎تواند جامعه را به سوي پيشرفت قابل توجه هدايت نمايد و كشور ما مي تواند خود را از يك جامعه ي در حال توسعه ، به يك جامعه ي پيشرفته و صنعتي تبديل نمايد.

    نگرشي به تاريخچه ي تحقيق و توسعه
    توجّه به تحقيق و توسعه ، بعد از جنگ جهاني دوّم ،به صورت فزاينده در نظر بوده و قبل از آن ، تنها معدودي از موسسات خصوصي و خدماتي تحقيقاتي براي صنايع انجام مي‎دادند.

    مديريت سازمان هاي تحقيق و توسعه ،در سال هاي قبل از جنگ جهاني دوّم به علّت كوچك بودن اين موسسات پيچيده نبود و رويارويي فعاليت هاي تحقيقي و توسعه‎اي با ديگر عوامل ، به سادگي انجام مي گرفت. پس از جنگ جهاني دوّم، ايالات متحّده‎ي آمريكا از طريق سرمايه گذاري بر روي نتايج به دست آمده از فعاليت هاي تحقيق و توسعه ي زمان جنگ، به سرعت پيشرفت كرده و به حجم و پيچيدگي واحد هاي تحقيق و توسعه افزوده شد كه در نتيجه ، بهبود فزاينده ي محصولات جديد را، به همراه داشت. بنابراين در واقع از زمان جنگ جهاني دوّم تا كنون، تحقيق و توسعه به عنوان عامل اصلي رشد و دگرگوني جوامع صنعتي ، شناخته شده است.

    تحقيق و توسعه ، در تاريخ تكامل و رشد خود، سه نسل را طي كرده است .(ساحتي مهر، 1382، ص 77):

    1- نسل اوّل: در اين نسل ، لابراتوارها يا آزمايشگاه ها ، محّل فعاليّت دانشمندان بود و در حقيقت دراين مرحله ،تحقيقات عمدتاً به صورت فردي ، انجام مي گرفت كه موجب اختراعات و تحولّات عظيمي نيز شدند.

    2- نسل دوّم: دراين نسل ، واحدهاي تحقيق و توسعه ي صنعتي در كارخانجات با لابراتوارها تماس تنگاتنگ داشتند. در اين دوره ، كارخانجات با محدوديت شديد بازار ورقابت ، روبرو بودند. مشخصه ي تحقيق و توسعه از اين دور به بعد ، اين است كه اين گونه تحقيقات تنها و تنها ، در بستر فعاليّت خلّاق و پويايي مجموعه تكنولوژي هاي مرتبط با محصول و در پيوند متقابل و تنگاتنك با صنعت ، معني و مفهوم يافتند.

    3- نسل سوم: در اين نسل واحد هاي تحقيق و توسعه هستند كه وظايف، نقش و محتوايشان ، تحول نويني پيدا كرده است .امروزه تحقيق و توسعه ، در سراسر دنياي پيشرفته ي صنعتي، به يك فعاليّت عمده ي صنعتي و دولتي تبديل شده و به صورت سازمان هايي در آمده است كه علاوه بر احاطه و پاسخگويي به مسائل صنعتي و تكنولوژيكي ، با مسائل سياسي، امنيّتي و فرهنگي در ارتباط بوده و يكي از ابزارهاي قدرت، به معناي در دست داشتن توسعه ي صنعتي و در پي آن توسعه ي اقتصادي جامعه، تلقي مي شود. اكنون تحقيق و توسعه نه تنها به مديران كارخانجات يا موسسات بلكه به مسئولين مملكتي و امنيتّي نيز، گزارش مي دهد. بنابراين دوران كنوني ، را بايد دوران ارتباط منسجم و ارگانيك ميان حوزه ي نوين تحقيق و توسعه (حوزه ي عمل مشترك دانشگاه و صنعت) و دولت دانست.

    ضرورت و اهميت تحقيق و توسعه
    علماي معاصر را اعتقاد بر اين است كه توسعه و پيشرفت علوم ، در نيمه ي دوم قرن بيستم ، به مراتب بيشتر و جامع تر از پيشرفتي است كه كليه ي علوم از بدو پيدايش خود تا پايان نيمه ي اوّل قرن بيستم داشته اند. تصور اينكه در چنين مدّت زمان كوتاهي، علوم بشري تا اين حد پيشرفت كرده باشند ،كمي تعجّب آور و مشكل مي نمايد، ولي اگر توجّه شود كه استفاده از روش صحيح تحقيق علمي نيز، قدمتش بيش از يك ربع قرن نيست، اين حقيقت را مي توان به سادگي قبول كرد كه اين توسعه و پيشرفت سريع علمي ،صرفاً مرهون و مديون به كار بردن روش هاي دقيق و صحيح علمي بوده است.

    از بررسي تاريخي شگفتي ها و دستاوردهاي علمي و فنّي و پژوهش ، در عرصه هاي گوناگون زندگي انسان ها، نتيجه گرفته اند كه بسياري از مهارت هاي ساده كه امروز بديهي محسوب مي شود، براي نمونه حتّي خواندن و نوشتن و حساب كردن، كه ميليون‎ها انسان قادر به انجام آن هستند، محصول صدها و هزاران سال توسعه فرهنگي تراكم پذير، بوده است و همه ي نظام هاي اقتصادي ، بر يك «بنيان دانايي» استوارند. اين دانايي‎ها، پيوسته تحّول مي يابند و دانايي شگفت انگيز ديروز كه گاهي جادويي و خارق العاده تلقي مي شد، امروز به يك كار و مهارت عادي تبديل مي شود. اين نوآوري ها ، با چنان سرعتي پيش مي روند كه هر واحد از زمان، معادل پولي بسيار ارزشمند ي پيدا مي كند. به اعتقاد الوين تافلر (1371)، يافته ها و دستاوردهاي علمي و فنّي، همه ي جوامع را به چالش مي طلبد و به نهادهاي گوناگون ، به ويژه نهاد آموزش و پرورش، بيش از هر دستگاه ديگر هشدار مي دهد كه براي رويارويي با چنين تحولاتي لازم است خود را مجهزوآماده سازند. اين آمادگي بيش از همه بايد در عرصة ي تفكر و پژوهش تحقق يابد، چرا كه اگر فكر پديدة ي دروني جامعه نشده باشد و به صورت درون زا از بطن و متن جامعه برنخيزد، القا و اعمال آن از برون ، چاره ساز و سامان بخش ، نخواهد شد.

    رشد و توسعه اقتصادي ، اكنون بيش از آنچه كه به گسترش وسايل يا زمين و تعدد نيروي كار بستگي داشته باشد ، به انديشه و تكنولوژي نو، وابسته است. حتّي در كشورهاي پيشرفته، پژوهشگران بهره وري و توسعه به اين نتيجه رسيده اند كه وقتي كه ابراز توليد و سرماية ي مادّي و زمين و جز اينها در يك دستگاه اقتصادي به حد اشباع رسيده ، و حتّي در جامعه ،اشتغال كامل حاصل شده و از سرمايه ها، بهترين استفاده بشود و ساختار و سازمان در بهترين وضع خود باشند، براي بهره وري بيشتر، بايد به سراغ علوم و فنون جديد رفت .(يونسكو، 1984، ذكر شده در قاسمي پويا، 1381). در حقيقت دگرگوني مستمر روش ها، فنون توليد و پژوهش هاي بنيادين كاربردي، و به طور كلي پيشرفت در جامعة ، منوط به تحقيق و توسعه در جهان امروز است.

    ذكر اين مطلب نيز خالي از لطف نخواهد بود كه فقط كشورهاي پيشرفته، هميشه در همه‎ي زمينه‎ها، اول نيستند و در آينده نيز، چنين خواهد بود. بلكه بر عكس، هر ملتّي، در هر سطحي از توسعه كه باشد، مي تواند در نوآوري علمي، دست كم در برخي از زمينه ها، به ويژه در زمينه هايي كه امكان رشد براي آنان وجود دارد ، فعالانه تلاش كند، وخود را با كاروان علوم و فنون نو، همراه و دمساز سازد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2
    تعريف تحقيق و توسعه
    قبل از پرداختن به تعريف جامع تحقيق و توسعه ، لازم است تعريف روشني از دو واژة ي تحقيق و توسعه و انواع تحقيقات داشته باشيم:

    تحقيق: تحقيق را يك فعاليّت منظم و مدرن مي دانند كه هدف آن كشف و گسترش دانش و حقيقت است (سيف نراقي و نادري، 1379، ص 37). به عبارت ديگر مجموعةي فزايندي را كه سعي مي شود توسط آن مشكلات حل شود، تحقيق مي نامند. (سكاران، ترجمة ي فارسي، 1380، ص 6)

    توسعه: توسعه مترادف واژه ي «Development» بوده و نمود ظاهري آن، سطح فرهنگي بالا، رفاه نسبي و استاندارد بالاي درآمدي براي اكثريت عظيمي از يك جامعه است. از لحاظ مفهوم علمي، توسعه تحولي تدريجي در ساختار فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و سياسي جامعه است كه متضمن رشدي خود جوش، مستمر و فراگير در توليد باشد. (علوي و ديگران، 1382، ص 4) توسعه ابعاد گوناگون دارد و قبل از آنكه نمودي در بهبود توليد و دگرگوني در نهادهاي اقتصادي و سطح زندگي مادّي انسان داشته باشد ، بايد متحول كننده ي تفكر خود انسان باشد.‌به عبارت ديگر تحوّل فكري در يك فرايند توسعه ي اقتصادي ، بر تحّول مادّي ،تقدم دارد.

    در تقسيم بندي متداول و معمولي، تحقيقات به سه دسته ي تحقيقات زير بنايي يا پايه، تحقيقات كاربردي، و تحقيقات توسعه اي تقسيم مي شوند:

    1- تحقيقات زير بنايي: فعاليت هايي است علمي ، مربوط به روابط عمومي بين پديده‎ها. «به بيان دقيق تر كار پژوهش هاي پايه، اقداماتي است كه درتحليل صفات خاص، ساختارها و روابط متقابل بين اشياء و موجودات زنده ي كره ي زمين انجام مي پذيرد و هدف آن تنظيم حقايقي است كه از اين تجزيه و تحليل كسب مي شود ، به صورت قوانين كلي با استفاده از الگوهاي تبييني و نظريه هاي تفسيري». (ريفر، ترجمه‎ي فارسي، 1372، ص 244) در اين جا معمولاً افزايش دانش به خاطر دانش است و كاربردهاي عملي آن در، مدنظر نمي باشد.

    2- تحقيقات كاربردي: از تحقيقات كاربردي ، تعاريف مختلفي ارائه گرديده است امّا در اينجا به تعريف جامعي از آن اشاره مي شود: «تحقيقات كاربردي به آن دسته از تحقيقات اطلاق مي شود كه دستاوردهاي علمي حاصل از تحقيقات زير بنايي، را به حوزه‎ي تكنولوژي مي كشاند. علم را با تكنيك وحدت مي دهد، علم و دانش را با تكنيك ها و تكنولوژي هاي موجود ممزوج مي كند و به نتايج و دستاوردهاي نو در يكي از حوزه‎هاي تكنولوژي ، مي رساند» (ساحتي مهر، 1382، ص 79).

    3- تحقيقات توسعه اي: تحقيقات توسعه اي عبارت است از انجام يك سلسله فعاليت‎هاي برنامه‎ريزي شده كه با استفاده از دانش حاصل از تحقيقات يا تجربيات عملي قبلي، منجر به توليد مّواد جديد، محصولات و ابزار جديد و نصب و بهره برداري از فرآيندهاي جديد يا سيستم‎ها وخدمات گرديده يااصلاح وبهبود حائز اهميتي را در موارد فوق در بر داشته باشد.

    تحقيق و توسعه را، در تعريف ديگري اين گونه تعريف مي كنند: «تحقيق و توسعه، كليه‎ي فعاليت‎هاي توسعه اي دانش علمي را در بر مي گيرد. چه، هدف علمي خاصي در ذهن داشته باشد يا نداشته باشد. چه، از نتايج تحقيقات نظري و كاربردي براي ارائه فرآورده‎ها و فرآيندهاي جديد، استفاده بكند، يا نكند.» (راپوت، ذكر شده در حميدي زاده، 1369، ص127).

    يونسكو تحقيق و توسعه را اين چنين تعريف مي كند: «تحقيق و توسعه به طور كلي به صورت هر فعاليت منسجم خلّاق براي افزايش سطح دانش، اعم از دانش انسان، فرهنگ، و جامعه و استفاده از اين دانش براي كاربردهاي جديد، تعريف مي شود.» (حميدي زاده، 1369،ص 12

    نقش تحقيق و توسعه در برنامه ريزي
    انسان با تكيه بر يك رشته فعاليت ها كه براي تحقيق و توسعه ، در مراحل برنامه ريزي براي نظام هاي هدف دار انجام مي دهد، موجب كاهش شكاف موجود ميان خود و هستي، با تمام گستردگي اش مي شود.

    در تعريف تحقيق و توسعه، عبارت اصلي و مهّم «پيشرفت دانش علمي» بشر است كه براثر تحقيقات نظري و كاربردي صورت مي پذيرد. ضرورت توّجه به پيشرفت دانش علمي را، مي‎توان با تفكيك سه سطح و مرحله‎ي برنامه ريزي ، عميقاً درك كرد و جايگاه آن را دريافت (نارندرا ستهي و مارتين سلد، ذكر شده در حميدي زاده، 1369، ص 12

    الف- برنامه ريزي امور جاري فعاليت ها
    اين مرحلة ي برنامه ريزي ، معمولاً فعاليت هاي جاري دستگاه ها و تشكيلات را در بر مي گيرد و مسائل جاري را با توجّه به زمان و استانداردهاي كمي و كيفي حل مي كند و برنامه هاي عملياتي را نيز به ارمغان مي آورد.

    ب- برنامه ريزي تداوم فعاليت ها
    پس از انجام مرحله ي قبل براي تداوم و بقاي فعاليت ها، لازم است برنامه ريزي كوتاه مّدت و ميان مّدت صورت پذيرد تا در فرآيندهاي بلند مدّت، برنامه ريزي، تاثير به سزايي داشته باشد.

    ج- برنامه ريزي رشد و توسعة ي فعاليت ها
    اين مرحله از برنامه ريزي، معمولاً بعد از موفقيّت در دو مرحلة ي قبل انجام مي‎پذيرد كه از دو جنبه‎ي داخلي و خارجي برخوردار است، در قلمرو اقتصاد، تغيير الگوي مصرف با توّجه به تغيير عادات و انتظارات مصرف كنندگان در بلند مدّت، مي تواند با تغيير شيوه‎ي توليد بر اثر تغيير دانش فني ، مربوط باشد.

    بخش‎هاي اقتصادي در فعاليت هايي كه در سطح خرد وكلان انجام مي دهند ، به تناسب سطح و حدود آنها از سه مرحلة ي مذكور كه نوع برنامه ريزي را نيز مشخص مي سازند، استفاده مي‎كنند. بنابراين مسئولان كشور ناگزيرند از تحقيق و توسعه، به عنوان ابزار شناسايي، بررسي، تحليل، ارزيابي و تعديل و بسط فعاليت‎ها برمبناي هدف‎ها استفاده برند. ميزان استفاده از عامل مزبور، سطح و نحوة ي موفقيّت در برنامه ريزي را، نشان مي‎دهد.

    ضرورت ارتباط بين مراكز تحقيقاتي و دانشگاه ها
    ارتباط دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي، با توجّه به نوع فعاليّت و وظايف و اهداف آنها ، ضروري است. اين ارتباط از طريق طراحي و به كارگيري سيستم اطلّاع رساني ، ميسر مي‎گردد. فعاليّت، وظايف و اهداف دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي ، ايجاب مي كند كه به طور منطقي و اصولي با يكديگر، ارتباط داشته باشند. دلايل زير مي تواند، ضرورت اين ارتباط را بيشتر نمايان سازد:

    1- الزامات تكنولوژي و فني

    2- الزامات اقتصادي

    3- الزامات قانوني

    نوع فعاليت دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي ،از تغييرات شگرف در تكنولوژي ، و ديگر عرصه هاي اقتصادي، اجتماعي متأثر است.

    تغييرات تكنولوژيك در تمامي عرصه ها ، بر فعاليت هاي دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي ، تأثير داشته و دستيابي به اهداف ، را به مراتب مشكل تر كرده است. بنابراين الزاماً بايستي ، اين دو واحد با يكديگر، ارتباط داشته باشند، زيرا توانايي‎هاي آنها در انجام مطلوب وظايف و فعاليّت ها محدود است.

    بعد ديگر، الزام اقتصادي است. علي الاصول فعاليّت بدون توجيه اقتصادي با توجيه محدوديت منابع و رقابت در دنياي اقتصادي ، پذيرفته است. اين واقعيت در عرصه ي فعاليّت تحقيقاتي و علمي بحث مذكور نيز، مصداق دارد.

    همان طوركه عنوان گرديد، فعاليّت تحقيقاتي و علمي با بررسي فني و اقتصادي شروع مي شود. بنابراين هم دانشگاه و هم مراكز تحقيقاتي ، با توّجه به الزام اقتصادي مي‎بايستي با يكديگر ارتباط داشته باشند تا از اتلاف وقت ، و مصرف منابع اضافي، جلوگيري شود.

    در پاره اي مواقع ، ضرورت ارتباط مراكز تحقيقاتي و دانشگاه ها ، ناشي از الزامات قانوني است. قانون برنامه و بودجه به عنوان مثال در برنامه هاي توسعه، اين مساله را متذكر شده و به عنوان اصل ضروري ، به مراكز تحقيقاتي ، ابلاغ كرده است.

    تحقيق و پژوهش و انجام فعاليّت علمي ، زماني ميسر است كه بين مراكز تحقيقاتي و دانشگاه ها ، ارتباط برقرار شود. پل ارتباطي در اين راستا، سيستم اطلّاع رساني نوين در چارچوب نظام اطلاّع رساني ملّي است. به كارگيري سيستم اطلاعّ رساني مناسب با بهره گيري از پيشرفته ترين تجهيزات و ابزارهاي اطلاّع رساني به منظور ايجاد ارتباط بين دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي ضروري است و فوايدي را هم در بر خواهد داشت از جمله:

    - فراهم كردن شرايط لازم براي آگاهي از نياز يكديگر

    - جلوگيري از فعاليت هاي تكراري و حذف فعاليت هاي مشابه

    - صرفه جويي در بودجه و هزينه ها

    - سرعت دراشاعه وتوزيع اطلاعاّت دربعدكيفي وكمي ودسترسي آسان به اطلّاعات

    - كمك به تنظيم سياست هاي اصلي تحقيقات و پژوهش و اهداف دراز مدت

    - كمك به تعيين اولويت در فعاليت هاي تحقيقاتي با آگاهي از نياز صنعت

    - متمركز كردن اطلاّعات از بعد اطلاّع رساني، نه از بعد فيزيكي

    - متمركز كردن مراكز تحقيقاتي و دانشگاه ها از آخرين يافته ها و نتايج تحقيقاتي و علمي روز و به كارگيري آنها

    - آگاهي‎ازآخرين‎نتايج‎ودستاوردهاي‎تحقيقاتي‎وعلمي‎مرا كزتحقيقاتي‎توسط‎دانشگاه‎ها

    - كمك به همسو شدن فعاليت هاي تحقيقاتي در راستاي اهداف كلان توسعه (رهنماي رود پشتي، 1380، ص31).

    نقش پژوهش در توسعه ي مديريت
    بررسي ها نشان مي دهد كه سياستگذاران كشورهاي در حال توسعه ، احساس مي كنند كه عنصري اساسي و حياتي ، در برنامه ريزي تحقيقاتي ناديده گرفته مي‎شود. (حسيني، 1375) اين عنصر، ارتقاء وپيشبردقابليت هاي مديريت تحقيقات ، در عرصه هاي مختلف است. با وجود سرمايه گذاري و تسهيلات كافي تحقيقاتي در اين كشورها، نبود مديران مجّرب و آموزش ديده ، منتهي به افت بازده پژوهش، ارائه ي طرح هاي تحقيقاتي نه چندان نويد بخش و كاهش اعتبار و اهميّت بخشي تحقيقات نسبت به توسعه، مي‎شود. كشورهاي در حال توسعه، بر خلاف كشورهاي داراي نظام تحقيقاتي توسعه‎يافته‎تر كه از طريق ايجاد امكانات آموزشي و با اتكاء به تجربة ي خود در كار پژوهش مشاركت مي كنند، با وجود تلاش هايشان در اين زمينه ، و نيروي آموزش ديده‎ي خارج از كشور، امكانات و ابزارهاي لازم ، براي حل و فصل دشواريهاي مديريتي كشور خود را در اختيار ندارند. اين كشورها ، به گونه اي معقول در زمينة ي دستيابي به مهارت هاي مديريتي آموزش مي بينند، امّا در عمل از حساسيت و قابليت هاي لازم براي مديريت موسسه ها و رهبري برنامه هاي تحقيقاتي خويش ، بي بهره اند. آنها از مسائل مديريتي و شرايط اقتصادي و روال اداري موجود خويش ، شناخت و آگاهي كافي ندارند. و بالاتر از همه ازشرايط فرهنگي ونقش تعيين كننده اي كه در شكل دهي نظام ارزشي موسسه هاي تحقيقاتي آنان دارد و توسعه ي آگاهانه و پيروزمندي كوشش هاي پژوهشي، به گونه اي وابسته بدان است ، آنچنان كه بايد آگاه نيستند و حال آنكه ثمر بخشي و پرباري تحقيق ، وابستگي بسياري به نظام ارزشي هر موسسه تحقيقاتي دارد.

    مديريت كارهاي پژوهشي ،حرفه اي فعّال و پوياست كه لازم است در مقابل دگرگوني‎هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي ، به سرعت واكنش نشان دهد. مدير تحقيق موفق، لازم است به جاي آموزش در زمينه هاي گوناگون و رشته هاي مختلف، كوشش خود را به طور كامل و درست درارتقاي مهارت هاي مديريتي و رهبري در زمينه‎هاي پژوهشي به كار گيرد تا بتواند هم مدير و هم تنظيم كننده اي چيره دست باشد و هم به سان رهبري الهام بخش عمل كند و از زبردستي و مهارت سياسي كه اهميت فراوان دارد نيز برخوردار باشد (پسران قادر، 1378، ص 5).

    برنامه ريزي براي گسترش پژوهشها و استفاده از علم و فن آوري و توجه ويژه به استعدادهاي نسل جوان لازم ترين كارها در پيشرفت جامعه است كه مديران مي توانند اين نقش را با توجه به اهميت قائل شدن به تحقيق و توسعه در سازمانهاي خود به مرحله اجرا بگذارند.

    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #3
      فعاليت ها و بخشهاي تحقيق و توسعه
      تحقيق و توسعه نه تنها به انسان در تفكر و سطح هوشمندي او كمك مي كند، بلكه سبك زندگي وي را نيز شكل داده و تغيير مي دهد. اثر عميقي را كه تحقيق و توسعه در چشم انداز جامعه بشري توسعه مي دهد و ايجاد و حفظ مي كند مي توان تحت عنوان «انقلاب صنعتي» طبقه بندي كرد.

      فعاليتهاي تحقيق و توسعه را مي توان در جدول شماره يك طبقه بندي كرد:

      جدول 1- فعاليت تحقيق و توسعه (منبع: مجله اقتصاد و مديريت ، شماره ي6، حميدي زاده، 1369، ص 130)

      تحقيقات نظري تحقيقات كاربردي تحقيقات توسعه اي
      فعاليت هايي را در بر مي‎گيرد كه بطور عمده براي رشد و توسعه ي دانش علمي بدون كاربردعلمي خاص در ذهن صورت مي پذيرد فعاليت هايي را در برمي گيرد كه براي رشد و توسعه ي دانش علمي با يك هدف خاص ،در ذهن صورت مي‎پذيرد استفاده از نتايج تحقيقات نظري و كاربردي در راستاي بهره برداري مفيد از مواد، تدابير و فرآيند ها يا بهبود وضعيت موجود

      نكته قابل توجّه اين است كه بخش هاي تحقيق و توسعه در كشورهاي پيشرفته و كشورهاي در حال توسعه تفاوت دارد فعاليت ها و بخش هاي تحقيق و توسعه دركشورهاي پيشرفته را در سه گروه ، مي توان طبقه بندي كرد:

      الف- تحقيق و توسعه در علوم اصلي. از قبيل: انرژي اتمي، فضا و امور دفاعي.

      ب- تحقيق و توسعه با انگيزه هاي اقتصادي. فعاليت هاي اين گروه : شامل شوراي تحقيقات كشاورزي، شوراي تحقيقات صنعتي، فعاليت هاي توسعه از سوي بنگاه هاي اقتصادي درنواحي صنعتي و غيره را در بر مي گيرد .

      ج- تحقيق و توسعه در مسائل رفاهي و متفرقه. فعاليت هاي اين گروه شوراي تحقيقات پزشكي، سازمانهاي كنترل جمعيّت، شهرنشيني، جاده سازي، ايمني ساختمانها و تردد شهري و كشوري و غيره را در بر مي گيرد .

      فعاليت ها و بخش هاي تحقيق و توسعه دركشورهاي در حال توسعه را، مي توان به سه گروه زير، تقسيم بندي كرد:

      الف- فعاليت توسعه اي:

      معمولاً كار براي درك تكنولوژي هايي است كه محصول توليدات خارجي هستند، يااينكه بخواهند بدون تغيير پارامترهاي اصلي و نظري و اولية ي طرح آن، آن را بهبود بخشند در صورتي كه اين اقدام با موفقيّت روبرو شود، حتّي بدون تغيير پارامترهاي اصلي، توسعه كه دست يافتن به طريقة ي كار مي باشد به دست آمده است.

      ب: فعاليت كپي سازي:

      معمولاً كار براي كپي كردن كالاهاي خارجي در داخل كشور است حتي بدون تغيير پارامتري از آن.

      ج: فعاليّت مونتاژي:

      اين فعاليّت ها معمولاً براي مونتاژ اسباب و لوازم هستند در كنار خود، براي توليد يك سري از قطعات براي صنايع يا رشته اي از فعاليّت‎ها،‌پروانه ي كار اخذ مي كنند (حميدي زاده، 1369، ص 131)

      در كشورهاي جهان سوّم معمولاً سطح تحقيق و توسعه ،بسيار پايين تر از سطح تحقيق و توسعه در كشورهاي پيشرفته است. اين پايه از تحقيق و توسعه ،نه تنها نمي‎تواند براي افزايش توليد ناخالص ملي كمكي به شمار آيد، بلكه افتخاري نيز محسوب نمي‎شود.

      شاخص‎هاي تحقيق و توسعه
      موضوع بسياري از پژوهش ها در جهان امروز، دو چيز است: هدف چه بايد باشد؟ براي رسيدن به اين هدف چه روش هايي را بايد در پيش گرفت به پرداختن به اين دو موضوع اساسي است كه بهبود كيفيت توليد و بهره وري را فراهم مي سازد.

      آمار و ارقام بودجه هاي اختصاص يافته به پژوهش ،در كشورهاي گوناگون نشان مي‎دهد كه ميان توسعه يافتگي و ميزان بودجه اي كه براي پژوهش اختصاص مي يابد، و نيز ميان نسبت پژوهشگران به كل جمعّيت يك كشور، همبستگي مثبت وجود دارد. به چند مورد در اين زمينه مي توان اشاره كرد:

      جدول شماره 2- نسبت پژوهشگران كشور به درصد سهم بودجه ي تحقيقاتي (منبع: سربلوكي، روزنامه همشهري)

      نسبت پژوهشگر به ازاي هر يك ميليون نفر كشور درصد سهم بودجه‎ي تحقيقاتي ازتوليدناخالص ملي

      7560 ژاپن 1/3

      6000 آلمان 8/2

      7560 آمريكا 6/2

      5000 فرانسه 4/2

      3650 انگليس 3/2

      3200 ايتاليا 3/1

      87 ايران 19/0



      گفتني است ،سرانه ي كل بودجه پژوهشي در آمريكا در سال 1992، حدود 656 دلار بوده است كه اين رقم معادل كل درآمد سرانه ي ما محسوب مي شود. (سربلوكي، 1372)

      جدول شماره 3- هزينه تحقيق و توسعه ي كشورها نسبت به توليد ناخالص ملي (GNP) منبع: (مصاحبه با گروهي از انديشه گران، روزنامه اطلاعات 1373)

      منطقه هزينه تحقيق و توسعه (ميليارددلار) نسبت به توليد ناخالص ملي (درصد)

      آفريقا 39/1 25/0

      آمريكا 581/196 87/2

      آسيا 218/91 05/2

      اروپا 956/104 21/2

      اقيانوسيه 984/2 38/1

      كشورهاي توسعه يافته 265/434 92/2

      كشورهاي در حال توسعه 335/18 64/0

      كشورهاي عربي 078/3 76/0

      آمريكاي لاتين 86/2 40/0

      ايران 2/0 31/0

      معاون پژوهشي وزارت علوم ، تحقيقات و فن آوري در رابطه با وضع پژوهش در كشورمان اين آمارها را اعلام كرده است: 25 هزار و 422 پژوهشگر در كشور مشغول فعاليت هستند كه معادل 424 پژوهشگر به ازاي يك ميليون نفر جمعيت است. از اين تعداد 11 هزار و 392 نفر، پژوهشگر حرفه اي و بقيه، دانشجويان دوره ي دكتري و كارشناسي ارشد بوده و در حال نوشتن پايان نامه هستند. اين پژوهشگران از نظر مرتبه ي علمي :1/4 درصد استاد، 3/7 درصد دانشيار، 3/27 درصد استاديار و 4/36 درصد مربي و 9/24 درصد ديگر در ساير رتبه هاي علمي قرار دارند. بودجه ي تحقيقات سال جاري (يعني 1375) 82 ميليارد تومان است (قاسمي پويا، 1381، ص599). اين آمارها نشان مي دهند گرچه در زمينةي‌پژوهش اقدام‎هايي صورت گرفته است ،ولي با در نظر گرفتن كيفيت پژوهش ها و پژوهشگران، تا رسيدن به وضع مطلوب، يعني ميزان تأثير اين پژوهش ها در بهره وري، فاصله زيادي داريم .

      شاخص مهّمي كه در تحقيق و توسعه مطرح است، نسبت محققان كشورها در هر ميليون نفر جمعّيت كشور، است. اين شاخص از سه جنبه، بسيار حائز اهميت است:

      1- تناسب نيروي كارآمد پژوهشگر را نسبت به جمعيّت، به مشابه ميزان اشتغال به تحقيق ،نشان مي دهد.

      2- اهميّتي را كه يك جامعه بر اساس علم، به حرفةي علمي و تكنولوژي مي دهد، نشان داده است. زيرا در كشورهاي در حال توسعه، حرفةي مزبور به ندرت شغل معتبري ،تلقي مي شود.

      علاوه بر صرف هزينه براي تحقيق و توسعه، عوامل محرك ديگري و از جمله عوامل فرهنگي، مهّم هستند.

      بر اساس ارقامي كه درسالنامة آماري يونسكو درج شده است، در كشورهاي پيشرفته در هر ميليون نفر، 2000 نفر يا بيشتر در فعاليت هاي تحقيقاتي به عنوان پژوهشگر مشاركت دارند در حالي كه در كشورهاي عقب مانده مشابه افراد مزبور كه در اين زمينه اشتغال دارند ،به ندرت از مرز چند صد نفر تجاوز مي كند.(حميدي زاده، 1369، ص132).

      نتيجه گيري و پيشنهادات
      تحقيق و توسعه نه تنها به انسان در تفكر و سطح هوشمندي او كمك مي كنند، بلكه سبك زندگي وي را نيز شكل داده و تغيير مي دهند. مي توان اثر عميقي را كه تحقيق وتوسعه، در چشم اندازتوسعه ي جامعه ي بشري ايفا مي كندتحت عنوان «انقلاب صنعتي» طبقه‎بندي كرد. تحقيق و توسعه را ديگر نمي توان به عنوان يك فعاليت مجرد و مجزاي اشخاص همچون «برادران رايت (1)» «فاراده (2)»، «ماكس ول (3)» «هرتس(4)» و ديگران تلقي كرد. اين دانشمندان و صدها دانشمند ديگر، نه تنها ابزار و قانوني را ساخته و كشف كردند، بلكه افتخارات عظيمي را براي جامعةي بشري آفريدند و كشورهايشان بسيار به آنها، افتخار مي كنند.

      به علّت پيشرفت علوم و تكنولوژي، ديگر افراد نمي توانند به تنهايي آن را پيش برند، بلكه بايد تحقيق و توسعه به صورت كارگروهي انجام خود و بشر، به طور گروهي به تفكر و تحرك بپردازد. تاريخ بشر نشان مي دهد كه او با سپري كردن قرن ها، كار دسته جمعي انجام داده است. در حالي كه در زمان حاضر بدون سپري كردن قرن هاي طولاني، با كار دسته جمعي، سال به سال پيشرفت هاي چشم گيري، عايد او مي‎شود. تحقيق و توسعه در زمان كنوني، تابع هماهنگ و سازمان يافته و هدايت شدةي فعاليت هاي دولت ها، موسسات خصوصي و صنايع است.

      از جمله مشكلاتي كه اكثر واحدهاي توليدي ـ صنعتي در كشور با آن مواجه هستند، به فروش نرفتن محصول و نبود بازار براي عرضه ي كالاي توليدي است. در اغلب موارد ضعف واحدها در انجام تحقيقات بازار از يك سو و عدم توسعه ي فني نبود و دانش تكنولوژيك از سوي ديگر، علّت اين امر مي باشد. در صورتي كه مي توان با صرف هزينه هاي بسيار ناچيز و اندك بر روي تحقيقات فنّي ـ اقتصادي اين نقيصه را برطرف كرد. مطالعات و بررسي هاي انجام شده بر روي واحد هاي صنعتي كشور كه در مرز بحران قرار دارند و يا به مرحله ي تعطيلي رسيده اند، حاكي از آن است كه عدم صرف هزينه هاي تحقيق و توسعه ،متناسب با پيشرفت علم و تكنولوژي ،و همچنين فقدان يك واحد تحقيقات اقتصادي و بازاريابي در اين واحدهاي صنعتي، منشاء اصلي مشكلات بوجود آمده است. امروزه ،مطالعات اقتصادي انجام شده، نشان مي دهد كه تضمين شكوفايي بلندمدت واحدهاي توليدي و صنعتي در هر جامعه اي ، در گرو انجام فعاليّت هاي تحقيقاتي گسترده در زمينه ي مسائل اقتصادي و فني و همچنين تحقيقات بازار براي فروش محصولات مي باشد. به عبارت ديگر در بلند مدت مديريت تحقيق و توسعه هر واحد صنعتي و توليدي و خدماتي مهم ترين محّرك رشد و شكوفايي آن واحدبه حساب مي آيد و به تبع آن موجب پيشرفت جامعه در زمينه هاي مختلف اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي علمي و فنّي حاصل مي شود، چرا كه در يك اقتصاد رقابتي و آزاد تنها واحدهايي كه با انجام تحقيقات فنّي ـ‌ اقتصادي درصد توليدرا كه بر اساس بازار و سلايق مصرف كنندگان در مي يابند و از پويايي لازم برخوردارند، مي توانند به تداوم فعاليّت خود اميدوار باشند. زيرا در شرايط رقابتي ،خطر ورشكستگي، همواره واحدها و بنگاه هاي اقتصادي، به ويژه واحدهاي توليدي ، ـ صنعتي را تهديد مي كند و همين امر، لزوم گسترش فعاليّت هاي تحقيق و توسعه و توليد و ارائه خدمات بر اساس تحقيقات فنّي ـ اقتصادي و علمي را امري ، ضروري و اجتناب ناپذير مي‎سازد.

      بنابراين ،عصر حاضر، عصر تكنولوژي است و جهان به سمت يكپارچگي ،در حال حركت است و صرفاً واحدهايي موفّق خواهند بود كه با استفاده از انجام تحقيقات گسترده‎تر در زمينه هاي، فنّي و اقتصادي و با شناخت شرايط موجود، در صدد تدوين استراتژي توسعه برآمده ،و همواره با انجام مطالعات اقتصادي و پيش بيني بحران هاي احتمالي ،بهترين مسير حركت را بر گزيده، تا كمترين خطر متوجه آنان باشد.

      ايجاد مراكز تحقيق و توسعه و برقراري ارتباط عميق بين اين مراكز با مراكز دانشگاهي، از جمله نكات مهمّي است كه مسئولان و متوليان بخش هاي مختلف در كشور، بايستي تدوين دستورالعمل هاي مربوطه، احداث اين مراكز را جزء لاينفك، اولويت هاي كاري قرار دهند.

      با عنايت به اين كه دانشگاه ها از عمده ترين مراكز تحقيقاتي اند، بخش اعظم بودجه هاي تحقيقاتي در اين مراكز هزينه مي شود، لزوم ايجاد تحول درامر پژوهش در بخش‎هاي دولتي و غيردولتي بيش از هر زمان ديگر ضرورت دارد.

      به منظور گسترش پژوهش و فراهم ساختن امكان تأثير مثبت آن در بهره وري، علاوه بر تخصيص بودجه هاي كافي، مهّم تر اين است كه نيروي انساني آگاه و ماهر در اين زمينه تربيت شود. به نظر مي رسد اين امر، مهّم تر از مسائل مالي پژوهش است، چرا كه تربيت نيروي انساني ماهر براي پژوهش زمان بر و نيازمند امكانات تربيتي ويژه اي است كه فراهم كردن آن ،چندان آسان و ساده نيست.

      با توجّه به اينكه ارتباط بين مراكز تحقيقاتي و دانشگاهي ،مي تواند زمينة‌ي مناسبي را براي توسعه فراهم كند، پيشنهاد مي گردد از متخصصان در زمينه هاي علوم كتابداري، اطلّاع رساني، كامپيوتر، الكترونيك، مخابرات، درمديريت مراكز علمي و تحقيقاتي و استفاده شود، تا زمينه تحقق ارتباط گسترده فراهم آيد.

      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #4
        در اينجا با توجه به مطالب ارائه شده در مقاله به چند راه حل پيشنهادي در خصوص موضوع مقاله مي پردازيم :

        1- پيشرفت هاي علمي به ارتقاي افراد بستگي دارد. ضرورت دارد تا ادارة ي فعاليت‎هاي علمي و پژوهشي را، دانشمندان و پژوهشگران فعال بر عهده گيرند، نه بوروكرات ها يا آن دسته ازمحققان كه دريك مقطع فعّال بوده اند و پس از آن امر تحقيقات را كنار گذارده‎اند.

        2- چون ماهيت سازمان مديريت وبرنامه‎ريزي كشور، بيش از هر دستگاه ديگري با پژوهش پيوند دارد، سياستگذاري ها و تصميم گيري هاي آن بايد بر پاية ي فعاليت هاي پژوهش ، انجام گيرد.

        3- در سازمان هاي دولتي و غيردولتي، لازم است كه نوع ارتباط و چگونگي استفاده از توان پژوهشي دانشگاه ها و مراكز پژوهشي. در زمينه ي مربوطه مورد توجه قرار گيرد و براي اين منظور تمهيدات لازم فراهم شود.

        4- برنامه ريزي هاي سنجيده برمبناي بررسي و تحقيق و توسعه ،به منظور استفاده ي بيشتر از امكانات و توان موجود كشور، مانند نيروي انساني و منابع طبيعي درصدر دستور كار اولويت‎هاي دستگاه هاي اجرايي كشور، قرار گيرد.

        5- توجّه به بودجةي تحقيق و توسعه و رشد آن هيچ گاه به منزله ي كاهش بودجةي آموزشي نيست، بلكه راهي براي يافتن هزينة ي بيشتر براي اين امور است. بنابراين بايد بودجه ي پژوهشي و تحقيقاتي كشور، تقويت و افزايش يابد.

        6- تحقيق و توسعه ،خودش را تغذيه مي كند و پرورش مي دهد. در كشورهاي جهان سوم به علّت وجود مشكلات مالي، اين تغذيه و پرورش تحقق نمي يابد، بنابراين لازم است كه مسئولين مملكتي و دست اندركاران اجرايي، مشكلات مالي را برطرف نمايند.

        7- لازم است براي اجراي برنامه هاي تدوين شده براي تحقيق و توسعه ،از افرادي كه داراي دانش و تجربه كافي باشند و داراي پيشينه اي سرشار از موفقيّت هاي ملموس و مشخص در گذشته باشند، و از توانايي كار در قلمروهاي علمي ميان رشته اي برخوردار باشند، استفاده شود.

        8- بايد كتابخانه هاي دانشگاه ها و موسسات آموزش عالي و تحقيقاتي، با امكانات و وسايل و تجهيزات و تسهيلات جديد، مجهز شوند و حفظ و نگهداري وسايل كتابخانه ها بايد به صورت يك ضرورت، سازمان دهي گردد.

        9- به منظور افزايش كارايي برنامه ريزي تحقيقات دانش و تكنولوژي در كشور، و فراهم ساختن شرايط انتخاب اصلح، لازم است يك نظام اطلاعّات عمومي، براي تصميم گيري در سطوح مختلف تدوين و آماده گردد و در عين حال براي ايجاد نظام خدمات اطلّاع رساني، بازخورد نظارت و ارزيابي براي فعاليّت هاي تحقيق و توسعه ،صورت پذيرد.

        10- دانشمندان، صاحبنظران، پژوهشگران و متخصصان بايد در كنار برنامه ريزان كشور، و به طورخاص در كناربرنامه هاي دانش و تكنولوژي نوين كه موجب اعتلا و پيشرفت جامعه مي‎شوند، قرار گيرند.

        11- بايد پذيرفت كه مديريت و برنامه ريزي ،علم است و نه نقطه نظر. نقطه نظر متعلق به مردم است و علم متعلق به دانشمندان. تدوين و طراحي برنامه ها، در گرو بهره جويي از نيروهاي علمي و پژوهشي كشوراست ، اما اجراي درست آن منوط به زمينه سازي فرهنگي،ايجادبسترمناسب براي مديران ومجريان است واين حوزه تلاش شگرفي را ،

        طلب مي‎كند. خوشبختانه تجربه ي تاريخي ما حكايت از آن دارد كه هر گاه عزمي جزم را رهنمون عمل خويش ساخته ايم، توفيق و كاميابي نصيب ملتمان شده است.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5
          ايران و شيوه توليد آسيايي

          خبرگزاري فارس: شيوه‏ى توليد آسيايى به‏همان اندازه كه نظريه‏اى در مورد شيوه‏ى توليد است. نظريه دولت نيز هست. اين بدان خاطر است كه دولت در اين نظريه به‏عنوان يك متغير مستقل مورد تأكيد قرار گرفته است. شيوه‏ى توليد آسيايى نيز همانند فئوداليسم نظامى است كه در آن زمين، ابزار توليد مى‏شود.


          مقدمه

          ماهيت نظام اقتصادى و اجتماعى ايران و شكل دولت ايرانى در گذشته يكى از اساسى‏ترين مباحث مربوط به جامعه‏شناسى سياسى ايران بوده است.
          شيوه‏ى توليد آسيايى به‏همان اندازه كه نظريه‏اى در مورد شيوه‏ى توليد است. نظريه دولت نيز هست. اين بدان خاطر است كه دولت در اين نظريه به‏عنوان يك متغير مستقل مورد تأكيد قرار گرفته است. شيوه‏ى توليد آسيايى نيز همانند فئوداليسم نظامى است كه در آن زمين، ابزار توليد مى‏شود. فرق اين نظريه با فئوداليسم در آن است كه شيوه كسب مازاد از طريق ماليات‏بندى بوسيله دولت صورت مى‏گيرد. همه مازاد توسط دولت كسب مى‏شود و دولت مالك ثانوى دارايى ارضى و صنعتى است. در فئوداليسم، ماهيت از هم گسسته حاكميت ناشى از استقلال اشراف و زمين‏دار و صاحبان مشاغل شهرى از دولت است. يعنى هم در زمين و هم در حرفه‏هاى صنعتى شهرى، مالكيت خصوصى وجود دارد. احتمالاً در بحث دولت نظريه‏ى استبداد از سوى نظريه‏پردازان گوناگونى مطرح شده است كه مى‏توان آنها را به‏همراه با آقاى كاتوزيان در يك طيف قرار داد. از جمله «ويتفوگل» مشهورترين متفكر نظريه‏ى استبداد است. وى بحث استبداد شرقى را مطرح كرده است.

          «مونتسكيو» نظريه‏پرداز ديگرى است كه به طرح نظريه‏ى استبداد پرداخته است.

          «كارل ماركس» با طرح مسأله شيوه توليد آسيائى، نظريه‏ى استبداد شرقى را مطرح مى‏كند. همچنين «ماكس وبِر» نظريه استبداد شرقى را مطرح كرده است. به‏لحاظ تاريخى هرودت مقدم‏ترين فرد در اين‏گونه مباحث است. او قسمت عمده‏ى كتاب خود را به تاريخ شرق اختصاص داده و آن‏چنان دقيق و مفصل تاريخ ايران، مصر و سكاها را نوشته كه نوشته‏اش يكى از معتبرترين منابع تاريخ شرق و ايران است. با وجود كشفيات بى‏شمار باستان‏شناسى، كتاب هرودوت مثل قبل پايه‏ى عمده‏ى تاريخ‏نويسى شرق را تشكيل مى‏دهد.

          وى در كتابش بر اهميت آبيارى مصنوعى در مصر و ايران تأكيد مى‏كند و رابطه‏ى آن با تشكيلات سياسى را مى‏بيند.

          تاريخ‏نگاران ديگر روم و يونان هم از شرق و ايران نوشته‏اند؛ در شرح جنگ‏هاى ايران و يونان گاهگاهى به ايران و استبداد حكومتى آن اشاره كرده‏اند. مثلاً پلوتارك حكومت ايران هخامنشى را در قياس با نظام حكومتى در يونان، استبدادى مى‏بيند.

          از اواخر قرون وسطى كه رابطه‏ى شرق و غرب افزايش يافت و توجه اروپا به آسيا بيشتر شد، شبكه‏هاى وسيع آبيارى و حكومت‏هاى استبدادى شرقى توجه اروپاييان را به خود جلب كرد و تاريخ شرق مورد بحث قرار گرفت. عمده‏ترين پديده تاريخ شرق استبداد و رابطه‏ى آن با توليد كشاورزى بود.(1)

          منتسكيو در كتاب روح‏القوانين درباره‏ى آسيا و حكومت‏هاى استبدادى آن مطالبى نوشت. او ايران، چين، هند و ژاپن را جزو كشورهاى استبدادى دانست. منتسكيو مى‏گويد: در استبداد شرقى همگان برابرند، و تساويشان در ترس و ناتوانى در برابر قدرت حكومت است. در نظام استبدادى هيچ قدرتى در مقابل حكومت وجود ندارد فقط قدرت موقتى مذهب است كه گاهى در مقابل حكومت قرار مى‏گيرد.

          نظريه‏ى «استبداد شرقى» كه به‏وسيله‏ى منتسكيو صورت مدون امروزى به‏خود گرفت، به تأثير از روحيه «اروپاى مركزى» و ناديده انگاشتن نقش و سهم تمدن‏هاى كهن در ساخت فرهنگى و اجتماعى جهان، براى مشرق‏زمين و به تبع آن ايران، تعاريف ويژه‏اى در پى داشت. منتسكيو سازمان سياسى آسيا را براساس دو عامل طبيعى مشخص يعنى وجود دشتهاى وسيع و عدم اعتدال آب و هوايى و استبداد شرقى مى‏دانست.(2) اين نظريه زيرساخت پيش‏داورانه‏ى غالب نويسندگان و صاحب‏نظران اروپايى از هگل تا جان استوارت ميل را در نگرش به جوامع آسيايى در بر گرفت.

          اقتصاددانان كلاسيك و محققان علوم اجتماعى، اشاراتى به حكومت‏هاى آسيايى و استبدادى داشته‏اند. آدام اسميت، ريچارد جونز و جيمز ميل از اين زمره‏اند. آدام اسميت درباره‏ى نقش آب در چين و ديگر كشورهاى آسيايى نوشت، از قدرت حكومت در كشورهاى چين، مصر قديم و هند ياد كرد. جيمز ميل درباره‏ى شكل حكومت‏هاى آسيايى اظهاراتى نمود ريچارد جونز از جوامع آسيايى تصويرى از اقتدار و خشونت به‏دست داد و بالاخره اصطلاح استبداد شرقى (Oriental Despotism) به‏وسيله‏ى استوارت ميل به‏كار برده شد.

          اما نه هرودوت و نه آدام اسميت و نه منتسكيو داعيه نظريه‏پردازى تاريخ بشرى را نداشتند. با نظريات ماركس در مورد تاريخ قانون‏مندى‏ها هم شروع مى‏شود و در اين ميان پارادكسى به‏وجود مى‏آيد به نام نظام آسيايى. در گذشته از استبداد آسيايى سخن گفته مى‏شد و تمام مى‏شد. ولى در نظريات ماركس از يك طرف تاريخ پيش‏سرمايه‏دارى به نظام‏هاى اشتراكى ابتدايى، برده‏دارى و فئوداليسم تقسيم مى‏شود و از طرف ديگر از نظامى هم صحبت مى‏شد به نام نظام آسيايى.

          ماركس در مقدمه‏يى بر نقد اقتصاد سياسى از شيوه‏ى توليد آسيايى نام برد. منظور ماركس از شيوه‏ى توليد مجموعه مناسبات و نيروهاى توليدى بود.

          ماركس شيوه توليد آسيايى را مستقل از شيوه توليد باستانى و شيوه توليد فئودالى مى‏داند. لذا گفتن اين‏كه منظور او از شيوه‏ى توليد آسيايى ويژگى فئوداليسم يا برده‏دارى در شرق بوده است. نارواست. چون او در كنار شيوه توليد آسيايى، شيوه توليد باستانى و شيوه‏ى توليد فئودالى را قرار داده است.(3)

          ماركس مى‏گويد: ارزش اضافى در جامعه‏ى برده‏دارى به‏وسيله برده‏دار، در جامعه‏ى فئودالى به‏وسيله‏ى فئودال، در جامعه‏ى سرمايه‏دارى به‏وسيله‏ى سرمايه‏دار و در جامعه‏ى آسيايى به‏وسيله‏ى دولت غصب مى‏شود لذا دولت و ادارات آن استثمارگران جامعه‏اند. او راجع به مسئله‏اى آبيارى، شكل توليد كشاورزى و رابطه‏ى آن با نهاد سياسى، مى‏گويد: «شرايط اقليمى و منطقه‏يى به‏ويژه سرزمين‏هاى وسيع كه از صحراى آفريقا، عربستان، ايران، هند آبيارى مصنوعى از طريق كانال‏كشى و امور آبيارى كه اساس كشاورزى شرق را تشكيل مى‏داد نيازمند بود ... اين ضرورت ابتدايى اقتصادى و استفاده‏ى مشترك از آب، دخالت نيروى متمركز حكومت را ضرورى گردانيد ... از اين‏رو يك كاركرد اقتصادى به تمام حكومت‏هاى آسيايى محول شد و اين وظيفه‏ى جواب گفتن به كارهاى عمومى بود».(4)

          همراه با اين خصوصيات نظام آسيايى داراى اقتصادى طبيعى‏ست و دهكده‏ها واحدهاى مستقل اقتصادى‏اند. ماركس مى‏گويد: «از جانب ديگر، در آسيا اين واقعيت كه ماليات‏هاى دولتى اساساً از اجاره‏هاى قابل پرداخت جنسى تشكيل شده است وابسته به شرايط توليد است كه با تداوم و نظم پديده‏هاى طبيعى بازتوليد مى‏شوند. و اين شيوه‏ى پرداخت به نوبه‏ى خود به حفظ شكل باستانى توليد تمايل پيدا مى‏كند».

          با اين همه سؤال‏هاى بسيارى برجاى مى‏ماند. ماركس خصوصيات بسيارى از سيستم را نشناخته است. معلوم نيست نظام آسيايى چگونه و كى به‏وجود آمده و چگونه و كى از بين مى‏رود؟ ميزان رشد ابزار توليد در اين سيستم روشن نيست و به هر حال نمى‏توان سيستم آسيايى را حتى در تئورى شناخت.

          پس با شكل ثابت حكومت و شكل ثابت جماعات، كجا بايد تحول جوامع آسيايى را ديد؟

          ماركس در دست نوشته‏ى صورت‏بندى‏هاى اقتصادى پيش‏سرمايه‏دارى مى‏نويسد:

          «به‏نظر مى‏رسد كه استبداد شرقى منجر به فقدان مالكيت مى‏شود. ولى اساس آن مالكيت قبيله‏اى يا اشتراكى‏ست كه در اكثر موارد از طريق تركيبى از مانوفاكتور و كشاورزى در اجتماع كوچك، كه بدين ترتيب كاملاً خودبسنده شده و تمام شرايط توليد و اضافه توليد را در بر مى‏گيرد، به‏وجود مى‏آيد».(5)

          ماركس در اين جمله علت فقدان مالكيت در جامعه‏ى آسيايى را استبداد حكومتى نمى‏داند، بلكه برعكس اساس آن‏را مالكيت قبيله‏اى مى‏داند. اگر چنين نمى‏كرد و استبداد حكومت را عامل فقدان مالكيت مى‏دانست، در مقابل روش خود قرار مى‏گرفت. در روش ماركس براى تبيين شكل حكومت بايد به توليد مراجعه كرد و نه برعكس. به‏طور كلى مى‏توان گفت مبناى اساسى نظريه ماركس بر روى اقتصاد قرار دارد. ماركس معتقد بود وقتى شيوه توليد تغيير كند، نظام روابط اجتماعى نيز تغيير خواهد كرد. وى يك روند پنج مرحله‏اى را در جهان به‏صورت تاريخى ارائه مى‏كرد:

          كمون اوليه ـ دوره برده‏دارى ـ دوره فئوداليته و كشاورزى ـ دوره سرمايه‏دارى ـ كمون ثانويه.

          مطابق عقيده ماركس، جهان بشريت اين دوره‏هاى تاريخى را طى كرده و خواهد كرد. لكن نكته‏اى كه در اين‏جا وجود دارد آن است كه در شرق هيچ دوره‏اى تحت عنوان دوره‏ى برده‏دارى وجود نداشته است. به اين معنا كه دوره‏اى سراغ نداريم كه برده‏داران در شرق، اقدام به تشكيل دولت نموده و يك سيستم فرهنگى، سياسى و حقوقى تشكيل داده باشند. در حالى‏كه اين مسأله در غرب وجود داشته است. در يونان باستان رسماً دو گروه شهروندان و برده‏ها وجود داشتند. ارسطو نيز در كتاب سياست آن‏را تئوريزه نموده است. ارسطو معتقد بود برده‏ها از خصلت انسانى تهى هستند. آنها حيواناتى هستند كه در شكل انسان‏ها، موظّف به خدمت نمودن به انسان‏هاى واقعى مى‏باشند. لذا در آنجا دو گروه وجود داشتند، يكى اقليّت شهروندان و ديگر اكثريتى كه جزء شهروندان محسوب نمى‏شدند بلكه موظّف بودند به شهروندان خدمت كنند و چون شهروندان در اقليّت بودند و مى‏توانستند به‏صورت دموكراسى مستقيم تصميم‏گيرى نمايند. به هر صورت برده‏دارى در اين دوران يك نظام خاص را درست كرده بود. اسلام در زمانى ظهور كرد كه اين نظام برده‏دارى، در دنيا شكل گرفته بود و لذا اسلام با آن به مخالفت مستقيم برنخواست. بلكه با تعريف يك سيستم حقوقى متناسب با آنچه در دنيا وجود داشت، سعى كرد تا در درازمدت آن‏را به صفر برساند و با هر بهانه‏اى يك برده آزاد مى‏شد.

          به‏هر صورت اين مسأله در شرق به‏صورتى نظام‏مند وجود نداشت.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6
            ماركس يك تحليلى دارد كه مى‏تواند در پاسخ اين اشكال بكار آيد:

            به‏عقيده ماركس، ما در شرق از ابتدا با پديده استبداد مواجه بوده‏ايم. وى بحث شيوه‏ى توليد آسيائى را در شرق مطرح كرد كه بر اين اساس تفاوتى بين شرق و غرب وجود خواهد داشت. اين در حالى است كه برخى معتقد بودند تئورى ماركس براى تمام دنيا و بدون هرگونه تفاوتى وجود دارد و لذا تمام تلاششان اين بود كه براى هر چيزى در دنيا يك تاريخ ماركسيستى ارائه كنند. حتى براى ظهور اسلامى نيز تاريخى ماركسيستى ارائه مى‏كردند.(6)

            انگلس نيز نظرى مشابه نظر ماركس را مى‏پذيرد. او رابطه‏ى نهاد سياسى با توليد كشاورزى در شرق را بيان مى‏كند، و علت حكومت‏هاى استبدادى در شرق را شرايط اقليمى مى‏داند. از نظر انگلس حكومت‏هاى استبدادى مسئول ساخت، حفظ و نگهدارى تأسيسات آبيارى هستند. تأسيساتى كه بدون آن‏ها امر كشاورزى امكان‏پذير نيست.

            ماركس و انگلس از ويژگى‏هاى آسيا و شرق به‏عنوان شيوه‏ى توليد ياد كردند و متفقاً در كتاب‏ها و مقالات و نامه‏هايشان در اين مورد بحث كردند. هر دو نظام تاريخى آسياى باستان را نظام آسيايى ناميدند، ولى هيچ‏گاه اين شيوه توليد را دقيقاً تحليل نكردند و جاى آن‏را در تاريخ مشخص نكردند.

            شك نيست كه خصوصيات شمرده شده در نظريه‏ى شيوه‏ى توليد آسيايى بسيارى از ويژگى‏هاى آسيا را در بر دارد، ولى شيوه‏ى توليد ناميدن اين ويژگى‏ها باعث به‏وجود آمدن بحث‏هايى گرديد كه هنوز هم حل نشده است.(7)

            لنين هم اين اصطلاح را به‏كار برده است، و از استبداد شرقى و شيوه‏ى توليد آسيايى استفاده كرده، او از شيوه‏ى توليد آسيايى، برده‏دارى، فئوداليسم و سرمايه‏دارى ياد كرده است و شيوه‏ى توليد آسيايى را يكى از چهار نظامى دانسته كه در آن‏ها تضادِ انتاگونيستى يا آشتى‏ناپذير برقرار است. او در چند جا جامعه‏ى روسيه را نيمه‏آسيايى، و رژيم تزار را استبداد شرقى ناميده، و نوشت كه استبداد آسيايى را در تاريخ روسيه مى‏بيند.

            لنين در بحث با پلخانف راجع به ملى كردن زمين، بحث شيوه‏ى توليد آسيايى را مى‏پذيرد.

            ويتفوگل در كتاب استبداد شرقى خود از بحث پلخانف و لنين ياد مى‏كند و نتيجه مى‏گيرد كه لنين در هراس از احياء شيوه‏ى توليد آسيايى بوده است. و حتى در جاهايى كه منظور لنين از احياء، احياء سرمايه‏دارى بوده است؛ او از گفته لنين احياء شيوه‏ى توليد آسيايى را استنباط مى‏كند.

            لنين نظريه شيوه‏ى توليد آسيايى را پذيرفت. چنان‏چه مى‏گويد: «كليه رسوم شرقى، دال بر عدم وجود مالكيت خصوصى زمين است.(

            با اين همه لنين در كتاب دولت و انقلاب ذكرى از دولت‏هاى استبدادى شرقى نكرد. مأخذ اساسى او منشاء خانواده بود. او اين كتاب را يكى از بهترين كتاب‏ها راجع به دولت و منشاء آن دانست. و اين سبب شد تا ويتفوگل شديداً به كتاب دولت و انقلاب و مأخذ اساسى آن يعنى منشاء خانواده حمله‏ور شود. چرا كه اين دو كتاب نامى از شيوه‏ى توليد آسيايى نبرده بودند. ويتفوگل مى‏گويد: لنين چشم خود را به روى حقايق قاطع آسياى باستن و رژيم تزارى بست و به حقايق نظام نيمه‏آسيايى روسيه توجهى نكرد.

            ويتفوگل در كتاب استبداد شرقى كاربرد سرمايه‏دارى آسيايى در روسيه به وسيله‏ى لنين را دليل قبول شيوه‏ى توليد آسيايى به‏وسيله لنين مى‏داند. در صورتى كه در كاربرد سرمايه‏دارى آسيايى، سرمايه‏دارى و قوانين آن عام و آسيايى خاص و ويژه است. پس خلط سرمايه‏دارى آسيايى با شيوه‏ى توليد آسيايى يك اشتباه در روش است.

            به‏هر حال لنين، بسيارى از اوقات از فئوداليسم روسى، و نشيب و فرازهاى آن صحبت مى‏كند، و از ضربه‏هايى كه در اواسط قرن نوزدهم به آن خورد ياد مى‏كند. و اين نشانه‏ى آن است كه او نيز نظير ماركس و انگلس، نه تنها دقيقاً نظام آسيايى را مشخص نكرده است، بلكه خيلى از اوقات آن‏را ناديده گرفته است؛ هم‏چنان‏كه انگلس در منشاء خانواده چنين كرده است. لنين هم از 1917 كه دولت و انقلاب را نوشت ديگر از اين شيوه‏ى توليد صحبتى نكرد، و حتى بارها برده‏دارى، فئوداليسم و سرمايه‏دارى را سه نظام متخاصم پيش از سوسياليسم ناميد.

            شكست انقلاب شهرى چين در دهه‏ى بيست ميلادى، بحث قديمى شيوه‏ى توليد آسيايى را داغ‏تر كرد و آن‏را تبديل به بحثى سياسى نمود.

            بحث شيوه‏ى توليد آسيايى به بحثى سياسى تبديل شد. پس براى حل آن كنفرانسى در سال 1931 در لنين‏گراد تشكيل گرديد.

            كنفرانس، عقايد ريازانوف، وارگا، بوخارين و ماديار (Madyar) را رد كرد. نتيجه كنفرانس اين بود كه شيوه‏ى توليد آسيايى همان ويژگى فئوداليسم در آسياست. كنفرانس اعلام كرد: «با شيوه‏ى توليد آسيايى، ماركس ويژگى آسيا را بيان كرده است».

            پشتيبانان اين نظريه، گودز (Godes)، يولك (yolk) و دوبرفسكى (Dubrovsky) بودند.

            سخنان گودز، يولك و دوبرفسكى عمدتاً سياسى بود. آن‏ها به فكر راه‏حل انقلاب چين بودند نه يافتن چگونگى تاريخ شرق.

            به‏هر شكل كنفرانس لنين‏گراد پايان يافت و دستورالعمل آن اجراء گرديد.(9)

            و اما استرووه (Struve) تاريخ‏دان بزرگ شوروى، كه تحقيقات زيادى در مورد تاريخ شرق كرده، و در تاريخ بين‏النهرين، مصر و ايران و ديگر كشورهاى آسيايى صاحب‏نظر است، گفته‏هايى درباره‏ى شيوه‏ى توليد آسيايى دارد. او در سال 1928 شيوه‏ى توليد آسيايى را رد كرد، و همان مراحل پنج‏گانه‏ى تاريخ در آسيا را پذيرفت. اما در سال 1931 مدعى شد كه در مصر قديم شيوه‏ى توليد آسيايى وجود داشته است. استرووه مى‏گويد «دهقان مصرى ـ در بسيارى از موارد زمين داشت ولى آب نداشت. و فقط اجازه‏ى استفاده از آن‏را داشت. انسان مصر قديم براى اين‏كه نشان دهد، تحت انقياد شخص ديگرى است مى‏گفت. من بر روى آب او، يا بر روى كانال آب او قرار دارم».

            استرووه بعد از 1931 شيوه‏ى توليد آسيايى را رد كرد و گفت كه در مصر باستان برده‏دارى وجود داشته است؛ و از اين به بعد در سخنرانى‏ها و نوشته‏هايش كوشيد از تئورى وجودِ نظام برده‏دارى در شرق باستان دفاع كند. او از سال 1934 كه عضو آكادمى علوم شد، تا زمان مرگش در سال 1965 هميشه كوشا بود تا برده‏دارى در شرق باستان را به اثبات برساند؛ به‏طورى كه اين عقيده به‏وسيله‏ى اكثر محققين شوروى پذيرفته شد.

            بعد از سال 1931 كوشش اغلب تاريخ‏دانان شوروى معطوف به اثبات وجود فئوداليسم در شرق شد. آن‏ها كوشش داشتند تا اثبات كنند كه شيوه‏ى توليد آسيايى همان فئوداليسم آسيايى است. پريگوزين در سالِ 1934 نوشت، شيوه‏ى توليد آسيايى نمونه‏ى خاصى از فئوداليسم مى‏باشد، گرينيويچ در سال 1936 از فئوداليسم شرقى دفاع نمود و شيوه‏ى توليد آسيايى را بوروكراسى استبدادى ناميد. استرووه در سال 1938 در نوشته‏يى كوشيد وجه توليد آسيايى را ويژگى فئوداليسم آسيا قلمداد كند.

            با اين همه كنفرانس 1931 نتوانست به نتايج دقيقى دست يابد، و اين مسئله باز به‏صورت پيچيده‏ى گذشته باقى ماند. بعد از كنفرانس، شيوه‏ى توليد آسيايى از بحث‏هاى تئوريك خارج شد؛ و ديگر نه در كتاب‏هاى اقتصاد سياسى، و نه در كتاب‏هايى كه راجع به فلسفه‏ى لمى نوشته مى‏شد، اثرى از شيوه‏ى توليد آسيايى نبود. به‏طورى كه دايرة‏المعارف بزرگ 51 جلدى شوروى ذكرى از شيوه‏ى توليد آسيايى نكرده است. اين سكوت خود دليل حل نشدن دقيق مسئله‏ى مطروحه بود.

            اما كارل ويتفوگل در آمريكا كتابى درباره شيوه‏ى توليد آسيايى به نام استبداد شرقى نوشت. او به قول خودش نظام آسيايى را بررسى كرد، و مواردى را كه به‏وسيله‏ى ماركس و انگلس بيان نشده، يا به اشتباه ذكر شده بود مشخص كرد. او تمام مسايل اجتماعى شرق را در رابطه با آب مى‏بيند. در كتاب استبداد شرقى، اصطلاحاتِ جامعه‏ى آبى، اقتصاد آبى، كشاورزى آبى، رژيم سياسىِ آبى، حكومت آبى، دولت آبى، مديريت آبى، ماليات آبى، توسعه آبى، ملك آبى، قوانين آبى، استبداد آبى، دنياى آبى، نظام آبى، خطه‏ى آبى، كشورهاى آبى، رهبرى آبى ـ رهبرى سياسى به چشم مى‏خورد.

            ويتفوگل معتقد است، در شرق تضادهاى اجتماعى زيادى يافت مى‏شود، در صورتى‏كه مبارزه‏ى طبقاتى ديده نمى‏شود. او با طرح مسئله‏ى آب، مبارزه‏ى طبقاتى در شرق را نفى مى‏كند. و با استناد به اين‏كه ماركس با تمام علاقه‏يى كه به طرح مبارزه‏ى طبقاتى داشته، راجع به مبارزه‏ى طبقاتى در نظام آسيايى صحبتى نكرده است، نتيجه مى‏گيرد كه او نيز در شرق مبارزه‏ى طبقاتى نيافته است. ويتفوگل معتقد است بايد اقتصاد سياسى جديدى جهت جوامعى آبى تدوين كرد و خود به‏عنوان تدوين‏كننده‏ى اقتصاد سياسى جوامع شرقى، كتاب استبداد شرقى را نوشت. در اين كتاب او مى‏نويسد در جوامع آبى تضادهاى اجتماعى جانشين تضادهاى طبقاتى مى‏شوند. اين تضادهاى اجتماعى عارتند از:

            1 - تضاد بين مردم بخش‏هاى مختلف؛

            2 - تضاد بين مردم و حكومت؛

            3 - تضاد بين افرادِ حكومت.

            ويتفوگل به‏شدت به كنفرانس 1931 و نتايج آن مى‏تازد، و نفوذ عقايد استالين در آن را نتيجه‏ى به بن‏بست كشيده شدن كنفرانس مى‏داند.(10)

            ويتفوگل معتقد است در نظام آسيايى، بوروكراسى جانشين مالك مى‏شود، و لنين با نديدن اين مسئله مهم در روسيه در كتاب تكامل سرمايه‏دارى ... به درك اقتصاد روس نايل نشده است.

            او درباره‏ى «دولت و انقلاب» لنين هم اين‏را مى‏گويد. اين‏كه دولت استبدادى تزارى خود جانشين طبقه‏ى حاكمه شده و لنين اين را درك نكرده است. اين‏كه لنين با كپى‏بردارى از جامعه‏ى اروپايى، روسيه را مطالعه كرده است و لذا شرايط اقتصادى روسيه را در نيافته است.

            نظريه توليد آسيايى ماركس با ارائه‏ى تئورى «جامعه‏ى آبيارى» «كارل ويتفوگل»(11) به شكلى ديگر در نيمه‏ى دوم سده‏ى بيستم ادامه يافت. براساس اين تئورى، استبداد شرقى به‏دليل ضرورتى طبيعى ـ جغرافيايى، كه همان كمبود آب در قارّه‏ى آسياست، شكل گرفته و نظام سياسى متناسب خويش را كه دستگاه عظيم ديوانسالارى است، پديد آورده است. هرم قدرت جامعه شرقى به‏نظر ويتفوگل از دو بخش «حكومتگر» و «حكومت شونده» تشكيل شده است و در بافت اجتماعى و سياسى آن، نهادهاى خودمختار و خودگردان كه بتوانند ميزان اِعمال نفوذ قدرت استبدادى را محدود كنند، وجود ندارد. استبداد شرقى ويتفوگل بيانگر سخت‏ترين شكل قدرت مطلقه و استبداد تامّ فردى است و دولت شرقى به‏عنوان يك نهاد بى‏رقيب سياسى با حذف همه‏ى ساختها و نهادهاى غيردولتى اجتماعى به‏صورت نيرويى قدرتمندتر از جامعه درآمده است.(12) اِشكال نظريه‏ى ويتفوگل برخورد گزينشى او با كل واقعيتهاى تاريخى است. مثلاً وى براى اطلاق انحصارى استبداد مطلق به شرق، مجبور مى‏شود نظام هولناك امپراتورى روم را از غرب جدا كند و آن‏را با «استبداد آبى» شرق هم‏سنخ بداند. او همچنين به اين واقعيت كه به‏طور اساسى نهادهاى خودكفا و خودگردان محلى را سيستم آبيارى سنتى ايران ايجاد، حفاظت و اداره مى‏كردند و حتى دولت مركزى به دليل وضعيت جغرافياى طبيعى ايران قادر به انجام چنين كارى نبوده است، هيچ‏گونه اشاره‏اى نمى‏كند.

            نظر ويتفوگل در مورد ايران با جرح و تعديلهايى مورد استناد محققّان ديگر نيز بوده است. «اروندا آبراهاميان»(13) خصوصيات جامعه‏ى ايران را در قرن نوزدهم منطبق بر تئورى «استبداد شرقى» مى‏داند و با بيان ويژگيهاى جوامع روستايى و ايلى و نيز ساخت نظام حكومتى و وضعيت زميندارى، از آنها به‏عنوان موانع نوسازى و اصلاح ايران ياد مى‏كند. نظر آبراهاميان بيشتر معطوف به ويژگيهاى ساخت سياسى ايران است و او در مجموع كمتر به روند تحوّل جديدى كه در اثر نفوذ مناسبات سرمايه‏دارى غرب و رشد تجارت آغاز شده بود، توجّه دارد.(14)

            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #7
              يرواند آبراهاميان در بحث خود پيرامون شيوه توليد آسيايى در ايرانِ دوره قاجار، به تبيين دو نكته جداگانه در مورد قدرت دولت آسيايى در نوشته‏هاى ماركس و انگلس مى‏پردازد: 1 - كارهاى عمومى به عهده دولت مركزى بود؛ 2 - سراسر امپراتورى، به استثناى چند شهر بزرگ، به روستاهايى تقسيم مى‏شد كه سازمانى كاملاً جداگانه داشتند و خود دنياى كوچكى تشكيل مى‏دادند. در تبيين نخست، دولت به علّت برخوردار بودن از يك دستگاه ديوانى بزرگ براى اداره كارهاى عمومى، يك دولت نيرومند محسوب مى‏شود. در تبيين دوّم، دولت به علّت ضعف و پراكندگى جامعه نيرومند مى‏شود. فرق قائل شدن ميان آنچه آبراهاميان آن‏را نظريّه استبداد ديوان‏سالارانه (بوروكراتيك) و نظريّه جامعه پراكنده مى‏خوانده بسيار سودمند است. با اين همه، استبداد ديوان‏سالارانه و جامعه پراكنده گونه‏هاى خالصى هستند كه در تاريخ و در خاستگاههاى دقيق عينى در كنار يكديگر وجود دارند.

              ماكس وبر و نظريه‏ى استبداد شرقى

              با وجودى كه وِبِر، به اصالت فرهنگ معتقد است اما در نظريه استبداد شرقى در آخرين لحظه از فرهنگ خارج مى‏شود و وارد بحث اقتصاد و جغرافيا مى‏شود.

              كليّت بحث وِبِر از اين‏جا شروع مى‏شود كه وى نظريه‏ى خود را با رويكردى به فرد و رفتار او شروع مى‏كند.

              به‏عقيده وِبِر انسان‏ها ممكن است در نوع رفتار خود به چهار دسته تقسيم شوند. به‏عبارت ديگر وى رفتار انسان‏ها را به چهار بخش تقسيم مى‏كند:

              1 - رفتار احساسى: رفتار برخاسته از احساسات؛

              2 - رفتار ارزشى: رفتار برخاسته از ارزش‏ها و ايدئولوژى‏ها؛

              3 - رفتار سنّتى: رفتار برخاسته از عادات و سنّتها؛

              4 - رفتار عقلى و قانونى: رفتار برخاسته از عقل و قانون و مقرّرات.

              وِبِر تشكيل نظام‏هاى سياسى را ناشى از اين چهار انگيزه و رفتار مى‏داند. به اين ترتيب اگر در جامعه‏اى رفتار احساسى يا ارزشى حاكم باشد، نظام سياسى كاريزماتيك به‏وجود خواهد آمد.

              اگر رفتار سنّتى باشد، نظام سياسى نيز سنّتى خواهد بود و اگر رفتار عقلى و قانونى حاكم باشد، نظام سياسى قانونى و بوروكراتيك به‏وجود خواهد آمد.

              نظام بوروكراتيك به معناى نظامى است كه در آن سيستم قانون‏مند و ادارى حاكم باشد.

              در اين نوع نظام يك سرى نقش‏هايى وجود دارند كه انسان‏ها را براساس يك ملاك قانونى برعهده مى‏گيرند. نظام‏هاى دموكراتيك مدل ايده‏آل نظام‏هاى قانونى و عقلانى است.

              مشروعيت نظام سياسى از ديدگاه وِبِر(15)

              وِبِر از سه نوع مشروعيت بحث مى‏كند:

              1 - مشروعيت كاريزماتيك؛

              2 - مشروعيت سنّتى؛

              3 - مشروعيت قانونى.

              تعريف نظام كاريزماتيك

              كاريزما را در فارسى ترجمه كرده‏اند به نظام فرهمند.

              در نظام سياسى كاريزماتيك، مردم به‏دليل عشقى كه به رهبران خويش دارند از آنها اطاعت مى‏كنند. مبناى رفتار احساسى و ارزشى است. مردم چشم و گوش بسته مطيع رهبران مى‏شوند.

              براى نمونه‏ى غربى يك نظام كاريزماتيك، مى‏توان به حكومت هيتلر مثال زد و يا مى‏توان حكومت‏هاى انبيا را از اين نوع دانست. مردم از پيامبران اطاعت مى‏كردند چون به آنان عشق مى‏ورزيدند. برخى به حضرت امام(ره) مثال مى‏زنند و معتقدند مردم ايران به‏دليل عشقى كه به امام(ره) داشتند از او اطاعت مى‏كردند. به تعبير عرفانى، در اين نوع نظام‏ها، بحث مريد و مراد مطرح است.

              تفاوت نظام سياسى كاريزماتيك با نظام سنّتى

              در نظام‏هاى سياسى سنّتى، بحث احساسات و ارزش‏ها وجود ندارد. بلكه يكسرى عادات در فرهنگ مردم وجود دارد كه مردم برطبق آن عادات و رسوم عمل مى‏كنند. در حالى‏كه نظام كاريزماتيك، نظامى ايدئولوژيك است.

              در نظام‏هاى سنّتى كه مى‏توان به حكومت‏هاى فئودالى و پادشاهى مثال زد، يك نفر با زور، قدرت را بدست مى‏گيرد و بعد از او، قدرت به پسرش به ارث مى‏رسد.

              نظام‏هاى سنّتى را در غرب و شرق متفاوت مى‏دانند. نمونه غربى آن‏را نظام فئوداليته مى‏گويند در حالى‏كه اين نظريه معتقد است نظام فئوداليته در شرق وجود نداشته است بلكه به جاى آن از نظام پاتريمويناليستى نام مى‏برند.

              از پاتريمونياليست ترجمه‏هاى گوناگونى ارائه شده است. نظام پدرسالار، سلطانى، وراثتى و پادشاهى، تعابير متعدّدى است كه از آن وارد شده است. اما از مشهورترين آنها، ترجمه پدرسالار است. نظام‏هاى قبيله‏اى را مى‏توان از نوع نظام‏هاى پاتريمونياليستى دانست.

              نظام قانونى و بوروكراتيك نظامى است كه براساس يك عقل جمعى، قانون وضع گرديده و مملكت براساس آن اداره مى‏شود. يك سيستم ادارى تعريف شده و انسان‏ها درون آن سيستم فعّاليّت مى‏كنند.

              در يك نظام كاريزماتيك، پس از مرگ كاريزما، دو اتفاق قابل پيش‏بينى است:

              1 - ممكن است با متمايل شدن به سوى سنّتها، نظام سياسى سنّتى به‏وجود آيد.

              2 - ممكن است به سمت نظام سياسى قانونى و بوروكراتيك متمايل شود.

              مطابق يك ديدگاه اساساً مشروعيت خالص وجود ندارد بلكه مشروعيت‏ها به صورت مضاف و مركّب هستند. در يك نظام سياسى، هركس ممكن است از يك زاويه.

              از نظام سياسى اطاعت كند. يكى به‏دليل سنّتى و مقلّد يك مرجع تقليد بودن، ديگرى به‏دليل عشقى كه به رهبران نظام دارد و عده‏اى ديگر فقط به‏دليل قانونى از رهبران نظام اطاعت مى‏كند. به هر طريق اين‏ها مانعة‏الجمع نيستند. پس مى‏شود مشروعيت به‏صورت مضاف باشد در حالى كه اگر ما بر روى يكى از اين‏ها تأكيد كنيم، احتمالاً نزاع درست خواهد شد.

              بنابراين، از نظر وِبِر، نظريه‏ى استبداد ايرانى در نظامِ سياسىِ سنّتىِ پاتريمونياليستى قرار مى‏گيرد. مطابق اين ديدگاه دولت‏هايى كه در ايران بوده‏اند تا قبل از رژيم پهلوى، پاتريمونياليستى سنّتى خواهند بود. اما دولت پهلوى (پدر و پسر)، نئوپاتريمونيال خواهد شد. در نظام نئوپاتريمونيال، ضمن حفظ ويژگى‏هاى نظام پاتريمونياليستى، برخى ويژگى‏ها نوسازى مى‏شوند. مثلاً ارتش سنّتى به ارتش مدرن تبديل مى‏شود كه اين نكته را در نظريه آقاى كاتوزيان مشاهده خواهيم كرد.

              به اين ترتيب وِبِر وارد بحث استبداد شرقى مى‏گردد و در آخرين بخش‏هاى اين نظريه از فرهنگ خارج مى‏شود و وارد بحث اقتصاد و جغرافيا مى‏شود. ايده‏ى پاتريمونيال براساس كمبود آب و فزونى زمين در شرق و اصطلاح فئودال براساس فزونى آب و كمبود زمين در غرب شكل گرفته است. از آنجا كه در شرق آب كمياب است، لذا مى‏بايست فردى وجود داشته باشد تا آن‏را توزيع كند. مراقب باشد منازعه و درگيرى بر سر آب به‏وجود نيايد. چنين فردى بايد زورمند و با قدرت باشد. اين در حالى است كه در غرب به‏دليل وجود آب فراوان چنين مشكلى وجود ندارد هركس با دارا شدن يك تكه زمين مى‏تواند براى خود قدرتى مستقل تشكيل دهد كه در اصطلاح به آن فئواليته مى‏گويند.

              تذكر چند نكته

              1 - با توجه به آن‏كه «ماكس وبِر» و «ماركس» در دو گفتمان جدا از هم قرار مى‏گيرند لذا جمع آن‏دو در كنار هم تعارض‏آميز است. «وِبِر» قائل به اصالت فرهنگ است در حالى‏كه ماركس قائل به اصالت اقتصاد مى‏باشد. ماركس بنيان‏گذار و رهبر ماركسيسم است. اما ماكس وِبِر از طرفداران ليبراليزم محسوب مى‏گردد. اما به هر صورت وقتى ديدگاه آن‏دو را درخصوص شرق بررسى مى‏كنيم متوجه مى‏شويم كه به‏هم نزديك شده‏اند. اين اتفاقى است كه در اقدامات و سياست‏هاى عملى هم مشاهده مى‏گردد. چنان‏كه شوروى و آمريكا در طو طيف متفاوت قرار داشتند. اما وقتى نوبت به استعمار مشرق‏زمين يا هر جاى ديگر مى‏رسد، ليبراليزم و ماركسيسم با هم تفاوتى ندارند.

              2 - شرق‏شناسى اساساً بر پايه‏ى نوعى توهم بنا شده است و بيشتر به‏صورت سلبى با آن برخورد نموده‏اند. به اين معنا كه غربيان، نخست غرب را ديده و شناخته‏اند بعد شرق را غير از آنچه در غرب است تعريف نموده‏اند. حتى استبداد خود را با استبداد شرق متفاوت مى‏دانند. اين نوعى خودمحورى و اروپامحورى است.

              شيوه توليد آسيائى و مسأله استبداد شرقى «در نگاه فرهيختگان ايرانى»

              شيوه توليد آسيائى از نظر دكتر خنجى

              دكتر خنجى براى يافتن تفاوت‏هاى شرق و غرب با مدد گرفتن از تئورى ماركس به مطالعه تطبيقى شرق و غرب مى‏پردازد او مى‏خواست كشاورزى شرق و غرب، جماعات اشتراكى شرق و غرب و شكل حكومت در شرق و غرب را كنار هم گذاشته، وجوه مشترك و وجوه افتراق آن‏ها را تحليل مى‏كند.

              دكتر خنجى در تحقيقات خود منكر دوره‏بندى تاريخى ماركس نيست، بلكه كشف دوره‏هاى تكامل تاريخى توسط ماركس را مهم‏تر از كشف داروين در مورد اصل تكامل موجودات زنده مى‏داند. بدين ترتيب دكتر خنجى مدافع به اصطلاح ماترياليسم تاريخى ماركس ـ اما با قرائت خاص خود ـ است.

              خنجى معتقد است واژه آسيائى و ژرمنى به معنى منطقه خاصى نيست بلكه توليد آسيائى و توليد ژرمنى مرحله‏اى از تاريخ كلى بشرى هستند. توليد آسيائى مرحله‏ى گذار از جامعه اوليه به جامعه‏ى باستانى است و توليد ژرمنى مرحله گذارى از توليد برده‏دارى به توليد فئودالى! اين صحبت را در مقالات چاپ شده در اطلاعات سياسىِ اقتصادى مى‏كند كه ظاهراً به صحبت موريس گودليه نزديك است. ولى در مقاله‏اى كه در كتاب مورد بحث در جواب به م . اسحق مى‏نويسد معتقد است كه توليد آسيائى î توليد بردگى î توليد فئودالى î توليد بورژوازى مراحل تاريخ بوده‏اند كه با مرحله اول و آخر به شش مرحله مى‏رسند يعنى خنجى در كتاب مذكور توليد باستانى = بردگى و توليد ژرمنى را مساوى فئوداليسم گرفته است. نوشته‏هاى دكتر خنجى با وجود ارزشى كه دارند از انسجام و روشمندى برخوردار نيستند. خنجى در جائى مى‏نويسد(16):

              «ماركس وجه توليد آسيائى را نه چون يك مرحله‏ى استثنائى و محدود به يك قلمرو جغرافيائى، بلكه به‏عنوان يكى از دوره‏هاى تكامل تاريخى به شمار آورد كه پس از انحلال جماعت بودى نخستين مرحله تحول را تشكيل مى‏دهد».

              به اين ترتيب از نظر خنجى بعد از جماعات بدوى ـ چه در غرب و چه در شرق ـ وجه توليد آسيائى را داريم. با اين تفاوت كه در شرق به‏دليل استبداد راكد شرقى جامعه در مرحله وجه توليد آسيائى مى‏ماند و در غرب از آن عبور مى‏كند.

              در نقد بر تاريخ مادِدياكونوف، دكتر خنجى بر آن است كه در شرق برده‏دارى وجود نداشته است، پس در شرق:

              جماعت بدوى î توليد آسيائى تا دوران اخير

              در غرب:

              جماعت بدوى î شيوه‏ى توليد آسيائى î برده‏دارى î فئوداليسم î سرمايه‏دارى .

              اما خنجى در كتاب رساله‏اى در بررسى ـ در بحثى راجع به نظام اقطاع منعقد است كه نظام اقطاع پايان زوال شيوه توليد آسيائى است (در مقاله‏ى زوال وجه توليد آسيائى همان كتاب) يعنى:

              شيوه توليد آسيائى î شيوه اقطاعى

              كه اين‏دو يعنى توليد آسيائى و اقطاعى متفاوت از برده‏دارى و فئوداليسم هستند. اما از نوشته‏هاى همين كتاب مى‏توان دو برداشت ديگر هم كرد.

              )
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #8
                1 - نظام مالكيت متمركز ديوانى î نظام مالكيت اقطاعى.

                تا اين‏جا با سه تفسير مختلف از شيوه‏ى توليد آسيائى مواجه هستيم.(17) اولين تفسير اصلاً شيوه توليد آسيائى را امرى جهان‏شمول مى‏داند و مخصوص منطقه خاصى نمى‏داند. دومين تفسير شيوه توليد آسيائى را مرحله‏اى از تاريخ شرق مى‏داند كه با نظام اقطاعى به مرحله زوال مى‏رسد؛ و سومين تفسير در درون شيوه توليد آسيائى به دو مرحله‏ى نظام مالكيت متمركز ديوانى و نظام مالكيت اقطاعى معتقد است.

                خنجى در تفسير اول بر مبناى جملات ماركس معتقد است كه در شرق به‏دليل ركود، تغييرناپذيرى و استبداد مراحل بعدى تاريخ يعنى برده‏دارى، فئوداليسم و سرمايه‏دارى به‏وجود نمى‏آيد و شرق در همان مرحله شيوه توليد آسيائى مى‏ماند.

                خنجى با اين‏كه از مدافعين نظريه شيوه توليد آسيائى است؛ خود معتقد است اين نظريه داراى نارسائى‏ها و ابهاماتى مى‏باشد؛ كه با رشد و تكامل يافتن نظريه بايد برطرف شود چنان‏كه مى‏گويد(1:

                «نظريه‏ى وجه توليد آسيائى با آن‏كه از رشدو تكامل محروم ماند و به سرنوشتى كه نه در خور آن بود گرفتار آمد ـ و فى‏الواقع هنگامى كه نوزادى بيش نبود. به دست گوركنى ظالم زنده به‏گور گرديد ـ با اين همه چون جوهر حقيقت را در خود داشت و از آن‏جا كه حقيقت زنده جاويد است، پس از ساليانى دراز كه از گور تيره‏اش بيرون كشيده شد هم‏چنان از نيروى حيات برخوردار بود و هنوز هم توان آن‏را دارد كه انبوه تيرگى‏هاى تاريخ شرق را بشكافد و در ظلمت آن، راهى به‏سوى چشمه‏ى حقيقت بگشايد».

                خنجى در پى آن بود تا نارسائى‏هاى اين نظريه را برطرف كند كه عمرش پايان يافت و نتوانست ابهامات اين نظريه را وارسى كند. او معتقد بود نبايد گفته‏هاى ماركس را وحى مُنزل بدانيم، بلكه بايد به آن‏ها انتقادى برخورد كنيم. با چنين نظرى خنجى مى‏توانست تناقضات اين تئورى را دريابد و به رشد آن مدد برساند.

                به‏هر صورت كار عمده خنجى ترجمه و جمع‏آورى و گاه‏گاه اظهارنظر در مورد تئورى شيوه توليد آسيائى است. او فرصت مطالعه مشخص در مورد جامعه ايران را نيافت.

                احمد اشرف و موانع توسعه از زاويه شهر

                دكتر احمد اشرف نيز در چارچوب همين نظر، به بحث درباره‏ى موانع تاريخى مردمسالارى و رشد سرمايه‏دارى نوين صنعتى در ايران مى‏پردازد. به‏نظر او اين موانع از تركيب دو دسته پديده‏هاى داخلى و خارجى به‏وجود آمده است. موانع داخلى كه در ويژگيهاى شيوه‏هاى توليد شهرى، روستايى، ايلى و نظام اجتماعى و سياسى متبلور شده، حاصل رابطه‏ى تاريخى و كهن نظام سياسى ـ اقتصادى جامعه‏ى شهرى يا روستا و نيز تداخل شيوه توليد عشايرى با شيوه‏هاى ديگر توليد و سلطه‏ى ايلات بر جوامع شهرى و روستايى است. به‏نظر اشرف، شهر و روستا به‏جاى توسعه‏ى تقسيم كار اجتماعى، تفكيك توليد و تمايز و رويارويى، راه حفظ و گسترش پيوندهاى خود را در واحدهاى بزرگ‏تر منطقه‏اى پيموده‏اند. اين امر مانع پيدايش خودفرمانى اجتماعات شهرى، استقلال بازاريان و مشاركت آنان در حكومت شهر شده است. از سوى ديگر ادغام عشاير پرقدرت در نظام سياسى منجر به پيدايش نوعى موازنه ميان نهادهاى قدرت مركزى و نيروهاى عشايرى شده كه خود به منزله‏ى مانع مضاعفى در راه رشد سياسى سرمايه‏دارى ملى در جامعه شهرى عمل كرده است. موانع خارجى رشد سرمايه‏دارى، سبب پيش آمدن وضعيت نيمه استعمارى در كشور شد كه خود نتيجه رقابت دو نيروى رقيب استعمارى در سرزمينى با نهادهاى حكومتى مناسب براى اداره امور داخلى بود. به‏عبارت ديگر به‏جاى آن‏كه نيروهاى استعمارى به‏طور مستقيم اداره امور كشور را به‏عهده گيرند آن‏را به‏صورت واسطه‏اى براى تثبيت نفوذ خويش درآوردند. به‏طور خلاصه از ديدگاه اشرف «جامعه‏ى ايرانى ميان شرايط دوگانه اقتدار و سلطه‏ى حكومت مركزى و نظام خودكامه‏ى شهپدرى متمركز از يك‏سو يا پاشيدگى آن، كه همراه با سلطه‏ى نظام ملوك‏الطوايفى و خانخانى با نظام شهپدرى پراكنده بود و در آن ملوك‏الطوايف يا شهپدران محلى خودكامه حكومت داشتند، از ديگر سو نوسان مى‏كرد. هنگام تسلط حكومتهاى مقتدر مركزى، قدرت ملوك‏الطوايف تا حدى محدود مى‏گرديد [...]، از سوى ديگر هنگامى كه ملوك‏الطوايف و قدرتهاى محلى در برابر قدرت مركزى قد علم مى‏كردند، اساس توليدات كشاورزى، صنعتى و مبادلات بازرگانى به مخاطره مى‏افتاد و سبب ضعف مادى و مالى بازاريان مى‏شد».(19

                اشرف معتقد است كه با تسلط حكومتهاى مقتدر مركزى، امنيت لازم براى رونق كشاورزى، مبادله تجارى، رشد صنعت و گسترش شهرها حاصل مى‏شود، امّا در عين حال سلطه‏ى دستگاه ديوانى بر اصناف و بازرگانان مانع پيدايش طبقه‏اى خودفرمان و مستقل از بازاريان مى‏گردد. از طرف ديگر با قدرت گرفتن ملوك‏الطوايف نيز ناتوانى بنيه اقتصادى بازاريان پديدار مى‏شود و به اين ترتيب در دوره‏ى قاجاريه، سرمايه‏دارى نوين كه متضمن پيدايش طبقه‏اى متنفذ و مقتدر از تجار و كارگزاران صنايع جديد است، با موانع اساسى روبرو بود.

                اساس نظر اشرف بر فقدان استقلال بازاريان و عدم مشاركت آنان در حكومت شهر متكى است كه خود از جدا نشدن توليد شهرى و روستايى و عدم تمايز شهر و روستا ناشى مى‏شود. به‏نظر او در چنين بافت مختلفى «بازار زير سلطه‏ى ارگ و مسجد جامع بود، چرا كه شهر به‏عنوان پايگاه قدرت سياسى، خواه مركزى و خواه محلى و نيز به‏عنوان مركز قدرت روحانى، فرصت مناسبى براى رشد و توسعه انجمنهاى مستقل صنفى فراهم نمى‏آورد. در اين اوضاع و احوال انجمنهاى صنفى از نظرگاههاى مختلف زير نظارت دستگاه حكومتى قرار داشتند و از استقلال كامل بى‏بهره بودند. انجمنهاى صنفى از نظر دستگاه حكومت مركزى يا حكومت محلى وسيله‏ى مناسبى بودند تا سازمان گردآورى ماليات و بيگارى بتواند با پيشه‏وران شهرى به‏طور دسته‏جمعى روبرو شود و به آسانى وظيفه‏اش را انجام دهد. همچنان‏كه روستاييان را نيز با همين شيوه مورد استثمار قرار مى‏داد و مازاد توليد آنان را گرد مى‏آورد و در موارد لزوم از آنان بيگارى مى‏كشيد».(20)

                در حقيقت نظريه‏ى اشرف تلفيقى از نگرش اقتصاد سياسى ماركسيستى و جامعه‏شناسى تاريخى ماكس وبر است كه موانع توسعه را در ايران از زاويه‏ى «شهر» بررسى مى‏كند. او در اين بررسى به اندازه كافى به نقش، ويژگيها و موقعيت اصناف و تجار مى‏پردازد، اما با آن‏كه شيوه توليد روستايى را مانع داخلى رشد سرمايه‏دارى مى‏داند، كمتر به سرشت و خصوصيات جامعه و اقتصاد روستايى اشاره دارد. در كنار اين نقيصه، بايد به‏نوعى تأثير نظريه‏ى «استبداد آسيايى» ويتفوگل را نيز بر آراى دكتر اشرف مورد توجّه قرار دهيم. اعتقاد به فقدان اصناف مستقل و ابزارِ قدرتِ مركزى بودن آنها در واقع همان باور را به دنبال دارد كه در ايران هيچ نهادى براى محدوديت قدرت شاه وجود نداشته و به عبارت ديگر استبداد «پديده‏اى طبيعى» در جامعه ايران بوده است. اين در حالى است كه مطالعات تاريخى موارد نقض آن‏را به‏دليل وجود نهادهاى سنتى كنترل قدرت در ساخت اجتماعى ايران نشان داده است.(21)

                دكتر محمدعلى (همايون كاتوزيان محقق معاصر ايرانى، نسبت به نظريه‏ى «استبداد شرقى» تفاوتهايى قايل است.(22) وى نظام حاكم بر ايران را استبدادى و كشور را نيز به مفهوم عام كلمه، شرقى مى‏داند. از اين‏رو به بسيارى از خصوصياتى كه ماركس، انگلس و اسلافشان براى جامعه‏ى آسيايى برشمرده‏اند ـ از جمله خشكى عمومى كشور و تأثير آن در سرنوشت جامعه ـ اعتقاد دارد. در عين حال وى معتقد است: «هسته‏ى مركزى نظريه‏ى ويتفوگل كه مبتنى است بر وجود دستگاه ديوانى گسترده و متمركز (تعميم يافته از تاريخ چين)، در مورد جامعه‏ى ايران كاملاً صدق نمى‏كند».(23)

                علاوه بر اين، كاتوزيان تعميم «جامعه‏ى هيدروليك» ويتفوگل را بيش از اندازه ساده، مكانيكى، جبرگرايانه و محدود مى‏بيند و توزيع و تخصيص مستقيم آب را به‏عنوان يكى از وظايف عمده‏ى دولت فاقد شواهد لازم تاريخى مى‏داند.(24) نكته‏ى اساسى در نقد كاتوزيان اين است كه به نظر وى تأكيد ويتفوگل بر فراگيرى قدرت دولت، توجّه او را از ماهيت خودكامه‏ى اين قدرت كه بر كاربرد آن در همه‏ى سطوح هرم اجتماعى اثر گذاشته، منحرف كرده است. بيان روشن‏تر كاتوزيان در تبيين وجه تمايز دولت ايران، آن است كه «نه فقط قدرت، بلكه قدرت خودكامه را در انحصار داشته است، نه قدرت مطلق قانونگذارى كه قدرت مطلق اِعمال بى‏قانون را».(25)

                دكتر صادق زيباكلام

                از نويسندگان داخلى، آقاى صادق زيباكلام نيز از كسانى است كه با نظريه استبداد ايرانى به تحليل تحوّلات ايران پرداخته است. وى در اثر خويش تحت عنوان ما چگونه ما شديم به تحليل جغرافيايى و آب و هوايى پرداخته است و با طرح مسائل آب و هوايى و جغرافيائى همچون ميزان بارندگى در مناطق مختلف ايران، پراكندگى مناطق جمعيتى و عدم انتقال مازاد توليد از يك منطقه به منطقه‏ى ديگر، بروز استبداد را نتيجه مى‏گيرد.

                كتاب سنّت و مدرنيزم ايشان كه دوره قاجار را پوشش مى‏دهد نيز به همين شيوه نگاشته شده است. همچنين در كتاب مقدمه‏اى بر انقلاب اسلامى، علّت وقوع انقلاب اسلامى ايران را ناشى از استبداد مى‏داند. اين در مقابل ديدگاهى است كه تأكيد مى‏كند اسلام‏زدائى پهلوى باعث اعتراض مردم و در نتيجه انقلاب شد. وى معتقد است اين‏كه وقوع انقلاب اسلامى را ناشى از آموزه‏هاى دينى و اسلام‏زدايىِ رژيم بدانيم نوعى ذهن‏گرائى (در مقابل عين‏گرائى و واقع‏بينى) است چرا كه اسلام، 500 سال پيش هم وجود داشت اما انقلابى رخ نداد.

                همچنين آقاى على رضاقلى در آثار خود، از جمله جامعه‏شناسى خودكامگى دست به تحليل همين نظريه زده است.


                .
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #9
                  دكتر حسين بشيريه

                  دكتر حسين بشيريه، محقَّق معاصر، در پژوهشى در خصوص موانع توسعه سياسى ايران براى تبيين دستگاه قدرت مركزى و ابزارها و منابع قدرت آن، معتقد است كه تاريخ اجتماعى ايران اغلب ميان نوعى استبداد و نوعى فئوداليته غيررسمى در نوسان بوده است و نظام سياسى قديم ايران «از حيث ساختار قدرت، نوعى حكومت ملوك‏الطوايف متمايل به تمركز و از حيث شيوه‏ى اِعمال قدرت (على‏رغم وجود برخى محدوديتهاى عرفى، سنتى و مذهبى) استبدادى يا پاتريمونيالى بود نه يك نظام سياسى مطلقه كه مبتنى بر تمركز و انحصار منابع قدرت بوده باشد».(26) بشيريه نيز اعتقاد دارد كه ماهيت نظام سياسى چنان تأثيرى بر سطح زندگى اجتماعى و اقتصادى گذاشته بود كه طبقات يا شؤون مستقلى مانند اشراف، اصناف و روحانيان امكان رشد و تأثيرگذارى بر حدود قطعى قدرت خودكامه پيدا نكرده بودند و اغلب اراده‏ى شاه در حكم قانون تلقى مى‏شد. اما در عمل محدوديتهاى واقعى در مقابل قدرت مركزى وجود داشته است. اين محدوديتها ناشى از پراكندگى منابع قدرت و وجود برخى شؤون، گروهها و وابستگى دربار به خوانين و كارگزاران قدرت محلى بود. «از اين‏رو نظام سياسى سنتى ايران خودكامه و استبدادى بود، اما مطلقه نبود».(27) به نظر بشيريه در «پاتريمونياليسم ايرانى»، اصل وابستگى به خاندان پادشاه، احراز مناصب ديوانى و مالكيت بر اراضى، مبانى سه‏گانه‏ى قدرت طبقه‏ى بالا به‏شمار مى‏رفت. به اين سبب اشراف ديوانى، صاحب‏منصبان عالى‏رتبه و اشراف زميندار در اين دوران نقش برجسته‏اى دارند. در عين‏حال ابزار اِعمال سلطه، يعنى ارتش و نظام ديوانسالارى فاقد كارآيى لازم در اِعمال سلطه‏ى متمركز بود. به‏دليل ساخت پراكنده قدرت و نظام تيول‏دارى، ايلى و عشيرتى، شاهان قاجار اگر هم مى‏خواستند، نمى‏توانستند ارتش منظم، يكپارچه و مستمرى به شيوه‏ى دولتهاى مطلقه اروپايى ايجاد كنند و در خصوص نظام ادارى و ديوانى نيز عنوان بوروكراسى به مفهوم وبرى آن‏را، مى‏توان تنها در دوران دولت مطلقه‏ى پهلوى مشاهده كرد. در دستگاه ديوانى و ادارى قاجار نوعى عدم تمركز و پراكندگى مراكز ادارى وجود داششت كه از اداره‏ى حكومت ولايات به‏وسيله‏ى امرا و شاهزادگان نشأت مى‏گرفت به هر شكل از لحاظ سنخ‏شناسى وبرى، اين حكومت چيزى مابين نوع پاتريارشال (پدرسالار) و نوع پاتريمونيال (موروثى) بود.(2 در چنين نظامى كنترل وسايل ادارى و نظامى جامعه، بيش از كنترل منابع اقتصادى، منبع و منشأ قدرت سياسى به‏شمار مى‏آيد. شايد به همين دليل باشد كه تمركز وسايل ادارى و نظامى در دست حكومت مركزى، سرانجام موجب پيدايش نوعِ ايرانىِ دولت مطلقه در آغاز قرن بيستم شد. بشيريه در زمينه‏ى تحول منابع قدرت اقتصادى نيز، معتقد است كه چون نظام تيول‏دارى براساس واگذارى حق موقت يا دايم بهره‏بردارى از زمين يا حق گردآورى ماليات در دوره‏هاى زوال قدرت مركزى، خود تبديل به گروههاى قدرت محلّى مى‏شود، از اين‏رو در عصر قاجار نظام تيول‏دارى، گرايشهاى فئودالى بيشترى يافت و در نتيجه پراكندگى مراكز قدرت هم بيشتر شد. به‏طور كلى از ديدگاه بشيريه آن بخش از قدرت سياسى كه بر مالكيت مبتنى است در دوران قاجار توزيع عملى بيشترى پذيرفت و قدرتهاى جديدى در ميان زمينداران، روحانيان و خوانين پديد آمدند. وقوع انقلاب مشروطه هم تا حدودى ناشى از همين پراكندگى قدرت و رشد يافتن جامعه مدنى در قبال ناتوانى جامعه سياسى بوده است.(29)

                  در كنار اين عوامل بايد به نقشى كه ايلات و عشاير در ساخت قدرت متكثر اجتماعى، سياسى و نظامى ايران داشته‏اند نيز، اشاره كرد. با توجّه به خودمختارى نسبى عشاير و امكان‏پذير نبودن حفظ درازمدت تمركز نظامى و ادارى در سرزمينى پهناور، «سخن گفتن از وجود دولت مطلقه پيش از قرن بيستم در ايران دشوار است».(30) از سوى ديگر رابطه‏ى دين و دولت در ايران به گونه‏اى بوده كه هرگاه ميان قدرت سياسى و قداست مذهبى فاصله‏اى افتاده، مشروعيت قدرت سياسى رو به زوال نهاده، از اين‏رو، قدرت علما و روحانيان در عصر قاجار، سازنده‏ى شؤون اجتماعى خاصّى است كه چه در قالب قوانين و احكام شرعى و چه به صورت اداره‏ى مناصب قضايى، آموزشى و موقوفات، به‏طور عمده با استقلال از نظام حكومت و تأسيس مراكز علمى و فقهى و تأكيد بر نفوذ مردمى اِعمال مى‏شد و مانع حاكميت اقتدار و آمريّت يگانه و متمركز پادشاه مى‏گرديد. «بدين‏سان روحانيون و علما به‏عنوان يك گروه صاحب نفوذ، قدرت رويارويى با شاه و درباره را دارا بودند و شاه نيز در مسائل حساس از آنها ترس داشت. علما هم بر دولت و هم در جامعه نفوذ گسترده داشتند».(31) تحولات اقتصادى در سطح جهانى و گسترش روابط ايران و غرب منجر به تكوين طبقه‏ى تجار شهرى و اصناف بازار در عصر قاجار شد، به‏طورى كه حكومت نمى‏توانست به شيوه‏اى خودسرانه با آنها رفتار كند و حتى شاهان قاجار از نظر مالى تا اندازه‏اى به بازرگانان وابستگى پيدا كردند.(32)

                  بشيريه در تطبيق نظريه‏ى خود بر الگوى دولت وبر به‏عنوان «انحصار كاربرد مشروع قدرت فيزيكى در درون سرزمين خاص» نتيجه مى‏گيرد كه چون در قرن نوزدهم كنترل متمركز بر منابع ادارى و نظامى جامعه پديد نيامده بود و «هنوز در ميان نيروهاى مختلف سياسى و اجتماعى بر سر تصاحب و تمركز منابع قدرت نزاع وجود داشت»، از اين‏رو بايد گفت: «ايران در قرن نوزدهم داراى دولت نبود ... و بايد از نظام سنتى ايران به‏عنوان نظامى پاتريمونياليستى سخن بگوييم كه در آن وسايل نظامى و ادارى عملاً تحت سلطه حاكم واحدى قرار نداشت. مبارزه براى كنترل و تصرف وسايل حكومت و اداره‏ى آن از ويژگيهاى عمده‏ى تاريخ سياسى ايران محسوب مى‏شده است. اين مبارزه سرانجام با پيدايش ساخت دولت مطلقه در دوران پهلوى پايان يافت و در نتيجه دولت مدرن به‏عنوان انحصار كاربرد مشروع قدرت در يك سرزمين شكل گرفت».(33)

                  دكتر بشيريه در تبيين نظرى تفاوتهاى ميان دو نظام اجتماعى عصر قاجار و پهلوى، بيشتر بر واقعيتهاى تاريخى ايران تأكيد دارد، اما در عين حال به مشخصه‏هاى سنتى جامعه‏ى ايرانى كه در كنترل قدرت خودكامه و استقرار يك نظام نامتمركز اجتماعى نقش اساسى داشته و در روند نوسازى غربى و تجددگراييهاى آمرانه نابود يا منحرف شده‏اند، كمتر اشاره مى‏كند. اين نقيصه بخصوص آنجا رخ مى‏نمايد كه وى از زاويه‏ى خاصى «دولت مدرن مطلقه‏ى» رضاشاه را از لحاظ ايجاد تحولات اجتماعى و اقتصادى، وحدت و قدرت سياسى نتيجه‏ى انقلاب مشروطه مى‏داند. وى معتقد است كه «اين انقلاب معطوف به ايجاد دولت مدرن و متمركزى بود كه به لحاظ وضعيت تاريخى و شرايط توسعه‏ى اجتماعى و اقتصادى ايران قهرا خصلت مطلقه به خود مى‏گرفت».(34) در صورتى كه مى‏توان به اتكاى عناصر مساعد فكرى و فرهنگى و پيشينه و پشتوانه‏ى تاريخ مبارزات اجتماعى، مذهبى و ملى، نتيجه‏ى طبيعى جنبش مشروطه را عمدتا معطوف به توزيع بيشتر قدرت سياسى و مقيد كردن آن دانست.

                  نظريه‏هاى ماركسيست‏هاى ارتدوكس

                  بحث نظرى درباره نظام اجتماعى ايران قبل از مشروطه به‏طور طبيعى در همين حد متوقف نمى‏شود. برخى نظريات ارتدوكسى ماركسيستى همان صورت‏بنديهاى چهارگانه كمونى، برده‏دارى، فئودالى و سرمايه‏دارى را در ايران نيز به‏كار برده‏اند. پيگولوسكايا، گرانتوفسكو و ايوانف از اين جمله‏اند كه به گونه‏اى مناسبات فئودالى را كه از عصر صفويه دوباره تقويت شده بود تا اواخر عصر قاجار قابل تعميم مى‏داند.(35) اين نظريه كه با تفاوتهايى اندك به وسيله‏ى برخى پژوهشگران ايرانى مانند فشاهى، نعمانى، طبرى، مؤمنى و سوداگرا(36) به‏كار برده شده، از آنجا كه متكى بر فلسفه تاريخ خاصى است كه صحّت و سقم آن در مورد ايران محل مناقشه‏ى جدى بوده است و شواهد فراوانى هم بر منطبق نبودن دوره‏هاى نظرى مورد ادّعا با واقعيتهاى تاريخى ايران وجود دارد، لذا فاقد كارآيى لازم است(37)، به‏ويژه آن‏كه هدف نهايى اين نظريه‏ها بيشتر بر اثبات پيدايش مناسبات سرمايه‏دارى در ايران از قرن نوزدهم به بعد است كه به نوعى، دلخوشى به مراحل آتى تحولات تاريخى و فرا رسيدن سوسياليسم را در پى داشته باشد.

                  جمع‏بندى كلى نظريه‏هاى قدرت سياسى در ايران

                  از مجموع نظريه‏هاى اشاره شده مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه در چگونگى تمركز قدرت سياسى در ايران به‏طور عمده مفاهيمى به‏كار مى‏رود كه بيشتر از فرهنگ سياسى پس از مشروطه تأثير پذيرفته است. بدون ترديد در كاربرد اين مفاهيم محدوديتهايى از قبيل انتقال تاريخى و تعميم تجربه‏ى دوران حكومت خودكامه‏ى پهلوى به ساير مقاطع تاريخى ايران و نيز منشأ اروپايى واژگان سياسى كه حامل مفهوم استبداد در روند تحولات سيصد ساله‏ى اخير اروپا و كار ويژه‏هاى سياسى مبتنى بر ديدگاههاى «اروپاى مركزى» بوده‏اند، به‏طور آشكارى وجود داشته است. قدر مسلم آن است كه در ساخت جديد قدرت سياسى در ايران، همراه با نفوذ استعمار اروپايى، رگه‏هاى تازه‏اى از انديشه‏ى استبدادى شكل گرفت كه با نوع كهن آن تفاوتهاى بنيادى داشت. اين انديشه‏ى سياسى حاوى عناصر در درون خويش بود كه بيش از آن‏كه تداوم نوع سنتى استبداد ايرانى و برآمده از ويژگيهاى ساختار درونى جامعه‏ى ايرانى باشد. متأثّر از الگوبردارى و اقتباس از استبداد اروپايى است. اين همان پديده‏اى است كه در همسايگى ايران در جامعه‏ى عثمانى نيز، به تحقّق پيوست.

                  مى‏توان گفت جامعه‏ى ايرانى نيز در گذشته، طى ساليان و قرون ساختارهاى اجتماعى و سياسى خود را بر پايه‏ى بنيادهاى طبيعى، سنتى و فرهنگى خود بنا نهاده بود. در اين ساختار، منشأ فساد را نه در سازمان سنتى جامعه‏ى ايران اعم از شهرى، روستايى و عشايرى ـ كه براساس واحدهاى اقتصادى خودبسنده، نوعى ساخت سياسى خودگردان به‏وجود آمده بود ـ بلكه در فساد دولت مركزى يا اِعمال نفوذ قدرت‏هاى استعمارى بايد جستجو كرد. در حقيقت اين ساختار پيچيده و نهادهايى چون «رئيس» عهد سلجوقى و «كلانتر» عهد صفوى كه به گفته لمبتون نه مستخدم دولت، بلكه نماينده طبقات پايين در برابر دولت و منتخب و مدافع حقوق آنان بودند، از متن مقتضيات اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى جامعه پديد آمده و مسائل درونى جامعه را بر بنياد مناسبات طبيعى و سنتى حل و فصل مى‏كرد.(3 اين ساخت طبيعى سازمان سياسى ايران به‏جاى آن‏كه مانند اروپاى معاصر سر از نظام‏هاى كنفدراتيو و خودگردان و حوزه‏هاى مديريت خود درآورد، به‏دلايل مختلف از جمله رسوخ و نفوذ استعمار در دوران قاجار، تجددگرايى و اقتباس از رويه تمدن غرب و انحطاط دولت مركزى به فساد مزمن كشيده و در دوران رضاخان به‏طور كلى نابود شد. به اين ترتيب ديكتاتورى جديد و متمركزى بر پايه يك ديوانسالارى عظيم وغيرطبيعى و وارداتى در كانون سازمان سياسى ايران قرار گرفت. برخلاف بسيارى از نظريه‏هاى اشاره شده، اين ساخت جديد بيش از آن‏كه برخاسته از مسائل درونى جامعه ايران باشد، پاسخگوى نيازهاى بيرونى، به‏ويژه استعمار انگليس بود كه مى‏خواست با سيطره بيشتر بر ايران و دفاع در برابر قدرت‏هاى رقيب، به‏ويژه روسيه به منافع ژئوپلتيك بيشترى دست يابد. .
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #10
                    حاصل سخن آن‏كه:

                    الف) اطلاق كامل خصلت‏هاى پاتريمونياليستى بر نظام اجتماعى ايران به‏دليل وجود برخى شؤون و منزلت‏ها و حتى همبستگى‏هاى اجتماعى ايران و نيز نگرش خاص وبر به مشرق‏زمين ممكن نيست، اما سنجش ميزان قدرت و نيز خواست پادشاهان در شاخص اين نظام، يعنى «دستگاه ادارى» و «سازمان نظامى»، روشن‏كننده ساخت سنتى و حتى مدرن جامعه ايرانى است.

                    ب) نظريات ارتدوكسى ماركسيسم در انطباق جامعه ايران بر صورت‏بندى‏هاى كلاسيك تاريخى با توفيق همراه نبوده است.

                    ج) تئورى‏هاى «استبداد شرقى» منتسكيو، «شيوه توليد و استبداد آسيايى» ماركس و «جامعه آبيارى» ويتفوگل، در تبيين ساخت سياسى ايران نقيصه‏هاى فراوان دارند. وضع مالكيت و اقتصاد، جغرافياى طبيعى، نظام آبيارى سنتى و نحوه احداث و استفاده از قنوات محلى و وجود عوامل كنترل قدرت در ساختار سنتى ايران نقش تاريخى آنها را نشان مى‏دهد.

                    د) تصويرى كه از حكومت‏هاى باستانى ايران در تاريخ معاصر ما ترسيم گرديده، در واقع تصوير آرمانى شده ديكتاتورى متمركز نوين، به‏ويژه ديكتاتورى رضاخانى است كه بر تاريخ تطبيق داده شده است. نتيجه محتوم و «طبيعى» اين الگو، ظهور رضاخان به‏عنوان «منجى» عظمت ايران باستان و پايان‏دهنده هرج و مرج و «ملوك‏الطوايف» در ايران است، چنين تمركزى در تاريخ كهن ايران با توجّه به وضعيت طبيعى اين سرزمين، خودمختارى واحدهايى مثل «ساتراپ»، و وجود نهادهاى اجتماعى و سياسى خودكفا و خودگردان، نه ممكن بوده و نه منطقى، اما بيشتر به مدد تاريخ‏نويسى ويژه عصر پهلوى مرسوم شده است.

                    ه) طبيعى دانستن پديده استبداد و اعتقاد به فقدان نهادهاى صنفى در برابر قدرت شاه، تفوق خصلت عشايرى در ساخت قدرت و عدم تمايز شهر و روستا در توليد و نيز «استبداد ايرانى» و ماهيت فراگير و تاريخى آن، انحصار قدرت خودكامه و مطلقه و سرشت طبيعى استبداد به‏طورى‏كه بديل هر نظام مستبد باز نظامى مستبد بوده است (نظريه دكتر كاتوزيان)، به تنهايى قادر به تبيين شرايط متفاوت پايان عصر قاجار و تكوين و استقرار نظام رضاخان نيستند، بلكه هر يك جنبه‏هايى از نظام اجتماعى و سياسى معاصر را ترسيم مى‏كنند.

                    و) نظريه دكتر بشيريه در تفكيك ميان خودكامگى و استبداد با مطلقه بودن در دو مرحله موصوف و نيز تأكيد بر نقش موثرتر كنترل وسايل ادارى و نظامى، تا منابع اقتصادى به‏عنوان منشأ قدرت سياسى در ايران، و وجود محدوديت‏هاى واقعى در مقابل قدرت مركزى سنتى با واقعيت‏هاى تاريخى ايران سازگارى‏هاى بيشترى دارد، اگرچه به تبيين ويژگى‏هاى بومى كنترل قدرت و رابطه تاريخى اين‏دو مرحله كمتر مى‏پردازد.

                    به اين ترتيب در ساخت قدرت سياسى عصر قاجار و پهلوى و چگونگى عدم تمركز و تمركز در آن، به‏ويژه پس از تأثيرگذارى نمونه‏هاى اروپايى تمركز و ديكتاتورى و پيدايش نظام‏هاى غول‏آساى ادارى و ارتش نوين، در عصر رضاخان تفاوت اساسى ديده مى‏شود. شايد بهتر باشد كه براى تفكيك اين ويژگى‏ها از شاخص‏هاى عام «اتو استامر»(39) كه قابل انطباق بر هر مفهوم استبداد، در هر جامعه و دوره تاريخى است، بهره بگيريم، به‏نظر استامر استبداد به‏طور كلى بر پنج شاخص زير مبتنى است:

                    «1 - اِعمال قدرت انحصارى و خودكامه: منظور استامر فقدان تقسيم قدرت در جامعه و در ميان گروهها و نهادهاى سياسى و اجتماعى آن، و تمركز تمامى قدرت سياسى در دست يك «مستبد» يا گروهى از نخبگان و رهبران حاكم و به‏كارگيرى دستگاه حكومتى در جهت توسعه اين انحصار قدرت است.

                    2 - فقدان يا سُستى پيوند قدرت سياسى با نهادهاى حقوقى جامعه (اعم از نهادهاى حقوقى عرفى يا دينى).

                    3 - فقدان يا محدوديت آزادى‏هاى اجتماعى. منظور چنان شرايطى است كه به جاى مشاركت داوطلبانه گروهها و نهادهاى خودگردان در امور اجتماعى، شهروند ملزم به انجام اجبارى كار فردى يا خدمات گروهى باشد.

                    4 - ابتناى سياست بر تحريك و تشجيع روانى. بدان معنا كه سياست‏هاى داخلى و خارجى «مستبد» يا گروه سياسى حاكم، معمولاً در جهت انگيختن تحرك و تكاپوى سياسى مردم است و بر اين انگيزش قوام مى‏يابد. اين انگيزش اغلب بر پايه نوعى اتوپى‏گرايى ايدئولوژيك متكى است و هدف آن اِعمال نظر بيشتر بر جامعه است.

                    5 - به‏كارگيرى روش‏هاى استبدادى نظارت سياسى و اجتماعى چون ارعاب، اجبار و ترور».(40)

                    شايد به‏توان گفت، اين خصوصيات، تنها با ظهور دولت مدرن رضاخان در تاريخ معاصر ايران، تجلى بارزى مى‏يابد.

                    اين شاخص‏ها وقتى به‏نحو آشكارترى، چگونگى تمركز منابع قدرت را نشان مى‏دهد كه در هر دوره دو منشأ اساسى قدرت سياسى يعنى «نظام ادارى» و «نيروى نظامى» را بتوانيم به‏خوبى بازشناسيم و در كنار آنها از عوامل محدودكننده قدرت و نيز ساختار فرهنگى ـ سياسى نخبگان كه عنصر مؤثر در ارتباط ميان وضعيت «دولت» و «مردم» است ارزيابى درستى به‏دست آورده باشيم. توسعه سياسى يا توسعه‏نيافتگى سياسى با سه پايه «دولت»، «جامعه» و «فرهنگ» محقق مى‏شود و شناخت هر يك از آنها بدون توجّه به پايه‏هاى ديگر ناقص و ناممكن است. از اين‏رو، در كنار اشاره‏هايى كه به وضعيت حكومت در ايران معاصر شد بايد با وضع كلى جامعه مدنى و فرهنگ سياسى نخبگان نيز آشنايى‏هايى پيدا كرد تا بتوان آنها را در قياس با يكديگر در دو دوره قاجار و پهلوى، بررسى كرد.

                    در مورد تطبيق شيوه توليد آسيايى با ايران، سه سؤال عمده مطرح مى‏شود:

                    ـ آيا ديدگاه استبداد شرقى در مورد ايران قابل اجرا مى‏باشد؟

                    ـ ويژگى مشترك آن با ديدگاه دولت تحصيل‏دار چيست؟

                    در مورد پرسش نخست بايد گفت كه ديدگاه استبداد شرقى ديدگاه پررونقى است و در صاحب‏نظران در درون و بيرون ايران به‏ويژه مقطع پانزده سال آخر سلطنت محمدرضاى پهلوى، نظريه اصلى تاريخ‏نگارى ايران به‏شمار مى‏رود. در يك ديد كلى مجموعه ديدگاه‏ها درباره سؤال اول را مى‏توان در دو نظريه خلاصه كرد:

                    1 - ديدگاه ماركسيست‏هاى ناب كه معتقد به ديدگاهى تك‏خطى است.

                    2 - ديدگاه راست كه ديدگاه تك خطى ماركس را نقد مى‏كند. اين ديدگاه الگوى استبداد شرقى را براى دوره پهلوى از جنبه مختلف ادامه دولت‏هاى پيش از مشروطه مى‏داند

                    در مورد سؤال دوم دو دسته نظر وجود دارد:

                    ـ گروهى با تأثير از ماركسيست‏هاى روسى مانند پلخانف، پتروفسكى و دياگانف، و با توجه به شرايط ماقبل سرمايه‏دارى اين شباهت‏هاى تاريخ ايران با اروپا، الگوى فئودالى را براى ايران ماقبل سرمايه‏دارى به‏كار مى‏برند. محمدرضا فشاهى و فرهاد نعمايى از اين دسته‏اند و نظام ماقبل سرمايه‏دارى ايران را فئودالى مى‏دانند.

                    ـ گروهى ديگر مانند كاتوزيان، خنجى، اشرف، جان فوران با تأكيد بر تفاوت‏هاى تاريخ ايران و اروپا، الگوى شيوه توليد آسيايى را مى‏برند. نظريات دسته اخير از سه مفهوم بهره مى‏گيرد: شيوه توليد آسيايى كارل ماركس، سلطه پدرسالارانه ماكس وبر، و آسيايى كارل ويتفوگل. اين ديدگاه در نقد ديدگاه‏هاى جرم‏گرايانه ماركسيستى روسى بر وجوه افتراق جوامع شرق و غرب مى‏شود(41):

                    1 - مالكيت فئودالى اروپايى مالكيت ثابت است اما مالكيت بزرگ مالك ايرانى كاملاً متزلزل بوده و با تغيير سلطان، اقتدار مالك نه تنها از بين مى‏رود بلكه حتى به مالكيت او خاتمه داده مى‏شود (نظريه مالكيت ثابت و كوچندگى انواع مالكيت‏ها در ايران). كوچندگى عامل مهمى در ايجاد نوع خاصى از نظام اقتصادى بوده و مانع مهمى در تأخير ورود ايران به مرحله بورژوازى و شهرنشينى است.

                    2 - فئودال در قصر خود ساكن بوده و از منطقه فئودالى خود حمايت مى‏كند در حالى‏كه بزرگ مالك ايرانى در دربار بوده و قدرت او برخاسته از ميزان حمايت دربار است.

                    3 - در حكومت مطلقه شرقى هيچ‏كس از قدرت و سلطه حكومت در امان نيست. حكومت واقعاً بدون معارض است. اما در معارضان نيرومندى در برابر حكومت مطلقه مانند فئودال‏ها و رهبران مذهبى قرار دارند.

                    كاتوزيان در نوشته‏هاى تاريخ سياسى و اجتماعى ايران اصطلاح «استبداد شرقى» را به مثابه شكل سياسى شيوه توليد آسيايى به‏كار مى‏برد. او در بررسى تحولات سياسى ـ اجتماعى ايران ماقبل سرمايه‏دارى به دو مفهوم «جامعه خشك و منزوى» و «استبداد ايرانى» اشاره دارد. جامعه خشك و منزوى به ساختار اجتماعى و اقتصادى جامعه كشاورزى كه داراى اجتماعات پراكنده است اشاره دارد و استبداد ايرانى اشاره به قدرت سياسى متمركز مى‏كند كه بدون هيچ حد و حصرى اعمال قدرت مى‏كند. گستردگى قدرت استبداد دولتى به‏دليل انحصار كنترل زمين و آب است و ضعف طبقات اجتماعى به دولت ماهيت فراطبقاتى داده است. هرچند كه منابع زيرزمينى اخير جايگزين آب شده است اما ماهيت مطلقه دولت پهلوى و كارويژه دولت‏هاى اين سلسله ادامه سلطه پادشاهى پيشين است. او در توضيح نظر خود مى‏گويد از اوايل دهه 1340 دولت محمدرضاى پهلوى وابستگى زيادى به درآمد نفتى يافت و خصلت فراطبقاتى آن زياد شد و نمود استبدادى آن افزايش يافت. وابسته نبودن دولت به طبقات و گروه‏هاى اجتماعى براساس درآمدهاى نفتى، استقلال عمل و گستردگى نظارت غيرمنعطف دولت را به همراه داشت كه ساختار دولت را آسيب‏پذير و شكننده مى‏كرد. با توجه به ديوانسالارى ناكارآمد و گسترده، دولت نتوانست در برابر مخالفان اجتماعى تاب آورد و در مقابل انقلاب استبدادى 1357 تسليم شد. كاتوزيان درصدد است الگوى تاريخى عامى براى جامعه و دولت ايران ارايه دهد. اين الگو مبين اين چرخه است كه پيدايش دولت استبدادى عامل چالش‏ها و مقاومت‏هاى مختلف است و اين مقاومت‏ها منجر به بى‏ثباتى گشته و بى‏ثباتى به نوبت خود عامل تمايل به ايجاد دولت استبدادى ديگر است.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #11
                      يرواند آبراهاميان نيز از نظريه استبداد شرقى و ديوانسالار و جامعه پراكنده، براى تفسير تاريخ ايران ماقبل سرمايه‏دارى (شامل خلفا و صفويه) استفاده مى‏كند. او درباره شيوه توليد آسيايى در دو برهه فوق مى‏گويد دولت به‏دليل برخوردارى از ديوانسالارى توان انجام كارهاى عمومى را دارد. دولت نيرومند است و از سوى ديگر پراكندگى جامعه و ضعف نيروهاى اجتماعى به نيرومندى دولت شرقى كمك مى‏كند. آبراهاميان اين نظريه را براى تحليل اوضاع اجتماعى دوره صفوى كه ديوانسالارى متمركز استبداد شرقى عهده‏دار تدارك خدمات عمومى است، مناسب مى‏داند اما معتقد است براى تبيين سلطنت‏هاى استبدادى و دولت‏هاى شرقى كه حاكمان بر امور آبيارى و نظارت بر امور ادارى دخالت ندارند به هيچ وجه توانايى ندارد.

                      بررسى و نقد نظريه كاتوزيان

                      الگوى نظرى كاتوزيان كه بر «استبداد ايرانى» متكى است، توزيع قدرت را در ايران به لحاظ ساختارى چنين توضيح مى‏دهد: چون در ايران بخش بزرگى از زمينهاى زراعى به‏طور مستقيم در مالكيت دولت بوده و بخش ديگرى هم به اراده‏ى دولت به زمينداران واگذار شده، از اين‏رو، زميندارى امتيازى بود كه از سوى دولت داده يا ستانده مى‏شد و حق مالكيت و در نتيجه فئوداليسم اروپايى پديد نيامد. به اين سبب قدرت اقتصادى و سياسى طبقه‏ى زمين‏دارِ ايران برخلاف اروپا منوط به اجازه و اراده‏ى دولت بود و دولت نماينده‏ى طبقه‏ى آريستوكرات ـ مالك و مورد پشتيبانى آن نبود. اين خصوصيت قابل تعميم به طبقات ديگر نيز بود يعنى هيچ يك از طبقات اجتماعى از تاجر و كاسب تا پيشه‏ور و رعيت در برابر دولت حقوقى نداشت و دولت نيز نماينده‏ى هيچ‏كدام از آنها نبود. بر عكس اروپا كه دولت متكى به طبقات بود و هر چه طبقه بالاتر بود دولت آن بيشتر اتكا داشت، در ايران طبقات متكى به دولت بود و طبقات بالاتر به دولت بيشتر متكى بودند. به عبارت ديگر دولت نه فقط در رأس جامعه، بلكه بالاى طبقات و جامعه بود و به اين لحاظ مشروعيتِ خود را تنها از واقعيت قدرت خود كسب مى‏كرد و به همين دليل قانون، يعنى چارچوبى كه تصميمات دولت را تا حدودى محدود و در نتيجه قابل پيش‏بينى كند، وجود نداشت. قانون تنها عبارت از رأى دولت بود كه هر لحظه مى‏توانست تغيير كند. معناى استبداد هم همين است كه نه مانند ديكتاتورى متكى به طبقات است و نه با قانون محدود مى‏شود و به‏طور طبيعى در چنين جامعه‏اى كه همه‏ى حقوق در انحصار دولت است. همه‏ى وظايف نيز بر عهده‏ى دولت است. بنابراين طبقات اجتماعى از دولت بيگانه شده و با آن برخورد مى‏كردند، تا به آن حد كه به هنگام ضعف و حادثه يا دولت را مى‏كوبيدند و يا حداقل به دفاع از آن نمى‏پرداختند.

                      مجموعه‏ى ويژگيهاى نظام استبدادى از جامعه، جامعه‏اى «پيش از قانون» و «پيش از سياست» به‏وجود مى‏آورد، كه اگرچه در آن لفظ قانون وجود داشت، اما با تعبير اروپايى آن متفاوت بود. در اين جامعه تحرك طبقاتى زيادى هم در جهت ترقى و هم در جهت تنزّل به وجود مى‏آمد. هر كس با هر سابقه‏ى طبقاتى و اجتماعى ممكن بود وزير، صدراعظم و حتى شاه شود يا جان، مال و دودمانش را از دست بدهد سقوط يك دولت استبدادى، سبب تغيير نظام استبدادى نمى‏شد، چون نه ضابطه و سازوكارى براى انتقال قدرت وجود داشت و نه بديلى براى آن متصور بود. فتنه آشوب يا انقلاب و تركنازى داخلى و خارجى، سبب هرج و مرج و قتل و غارت مى‏شد تا سرانجام يكى از مدعيان قدرت با حذف ديگران بتواند دولت استبدادى جديدى به وجود آورد.(42)

                      كاتوزيان جستجو براى يافتن دليل پيدايش چنين نظامى را در ايران نوعى «كنجكاوى عالمانه» و فاقد فايده‏ى عملى مى‏داند، امّا در عين‏حال، مبناى نظرى خود را بر كم‏آبىِ سرزمين پهناور ايران مى‏نهد. بر اين اساس چون عامل كمياب توليد، آب است نه زمين، در نتيجه، آباديها اوّلاً، مازاد توليد نداشته و ثانيا، از يكديگر دور افتاده بودند، به اين ترتيب جامعه‏ى ايران خشك و پراكنده بود و امكان پيدايش قدرتهاى مستقل فئودالى در آن وجود نداشت و يك نيروى نظامى متحرك با منشأ ايلاتى به‏خوبى قادر بود اين مازاد را جمع‏آورى كند و به دولت تبديل شود.(43) اين همان عامل عدم رشد كاپيتاليسم و صنعت جديد نيز بود، زيرا انباشت درازمدت سرمايه با نبودن حق مالكيت و امنيت قانونى و سراسرى منافات داشت.

                      دكتر كاتوزيان مى‏كوشد براى تبيين ساخت قدرت در ايران، واقعيات جامعه‏ى ايرانى را براساس تعاريفى منطبق بر منافع و اسناد اين جامعه معرفى كند، نه آن‏كه واقعيتهاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى جامعه‏ى ايرانى را در قالب الگوهاى عام و همه‏شمول قرار دهد. به همين سبب او «جامعه‏ى استبدادى در ايران» را به‏جاى «جامعه‏ى برده‏دارى و سپس فئودالى اروپا» تعريف مى‏كند.(44) «استبداد ايرانى، به‏معناى اصطلاحات يونانى ـ رومى جباريّت يا ديكتاتورى كه در فرهنگ نوين غربى نيز باقى مانده و به‏كار مى‏رود، نبود؛ بلكه عبارت بود از انحصار و اِعمال قدرت خودكامه در همه‏ى سطوح زندگى عمومى كه مشروعيتش فقط از يك فرد ناشى مى‏شد. اين نظامى نبود كه سنت، آداب، اخلاق، قانون، آزادى انديشه و بيان يا شركت در فعاليتهاى اجتماعى را به گونه‏اى محدود كند كه قابل پيش‏بينى، حتى بى‏تغيير باشد. آنچه بود بى‏قانونى بود، برابرى نظرى همه اتباع كشور بود در برابر تصميمهاى فرمانروا و نابرابرى واقعى آنها بنا به ماهيّت خودكامه و متغير هر يك از اين تصميمها. مردم در برابر قدرت مطلق برابر بودند، زيرا حتى نابرابريهاى واقعى آنها استوار و پايدار نبود».(45) با اين ويژگها حكومت استبدادى «نه فقط مطلقه، بلكه خودسرانه نيز هست».(46) از اين‏رو طبيعى به نظر مى‏رسد كه تلاش افراد انقلابى ايران براى آزادى، از ديدگاه كاتوزيان «خلاصى از شرّ بى‏قانون سازمان يافته و رسمى»، «آزادى از ناتوانى سياسى، تحقير اجتماعى و ناامنى اقتصادى» بود.(47) به همين سبب در انقلاب مشروطه اين گمان وجود داشت كه با پيروزى بر استبداد، پيشرفت اقتصادى، رفاه و اعتبار ملى نيز به دست خواهد آمد.

                      از نظر كاتوزيان سرشت استبدادى در جامعه‏ى ايرانى آنچنان ريشه‏دار بوده كه سقوط يك نظام استبدادى، ابتدا آشوب و از هم‏گسيختگى و پس از آن ظهور يك قدرت مركزى جديد و يك نظام تازه‏ى استبدادى را در پى داشته است. به عبارت ديگر بديل نظام مستبد جز نظام مستبد نبوده است و اگر فروپاشى يك دولت استبدادى براى مدت كوتاهى سبب راحتى مردم و اميدوارى به آينده مى‏گرديد، بنا به همين ويژگيهاى بنيادى، در اندك مدّتى كار به آشوب، بلوا، از هم‏گسيختگى و ناامنى مى‏كشيد و در چنين شرايط، عموم مردم استقرار دوباره‏ى همان نظام استبدادى را آرزو مى‏كردند.(4

                      بر پايه‏ى اين نظر كاتوزيان، كه در حقيقت به‏جاى دوره‏هاى محدود و ما قبل‏صنعتى استبداد شرقى ويتفوگل تا دوران معاصر تاريخ ايران هم تداوم مى‏يابد، براى نخستين‏بار حكومت مشروطه به‏عنوان بديلى براى استبداد از سويى و هرج و مرج از سوى ديگر پديد آمد، به‏دليل سوابق تاريخى و حوادث مضمحل كننده جنگ جهانى اول و پيامدهاى آن استقرار نيافت. به‏نظر وى اگرچه بازگشت استبداد در ايران اجتناب‏ناپذير نبود، اما «احتمال استقرار حكومت مشروطه از ظهور يك رژيم ديكتاتورى (و حتى شايد استبدادى) كمتر بود».(49) نتيجه آن‏كه همين تمركز منابع قدرت در استبداد سنتى به‏نحو شديدترى با حاكميت «شبه مدرنيسم مطلقه» رضاشاه، بازگشت.(50)

                      نظريه‏ى «استبداد ايرانى»، «شبه مدرنيسم» و «استبداد نفتى» دكتر كاتوزيان، تلاش تازه‏اى براى شناخت تاريخ سياسى ـ اقتصادى ايران در دو قرن معاصر است.

                      خلاصه نظريه كاتوزيان

                      1 - در ايران، فئوداليسم اروپائى هرگز پديد نيامد. زيرا بخش بزرگى از زمين‏هاى زراعى مستقيماً در مالكيت دولت قرار داشت و بخش ديگر به اراده‏ى دولت به زمين‏داران «واگذار مى‏شد.» در نتيجه دولت مى‏توانست هر لحظه كه اراده كند، ملك زمين‏دارى را به خود منتقل كند و يا به شخص ديگرى واگذار سازد.


                      2 - در ايران، هرگز طبقه اريستوكرات، مالك يعنى اشراف زمين‏دار پديد نيامد و دولت در ايران، نماينده و حامى چنين طبقه‏اى نبوده است.

                      در حالى كه در غرب فئودال‏ها هميشه به‏عنوان يك طبقه مشخص وجود داشتند و پادشاهان حامى آنان بودند. و اساساً پادشاهان با خواست طبقه فئودال به‏وجود مى‏آمدند و نماينده آنان محسوب مى‏شدند.

                      3 - در ايران نه تنها دولت نماينده هيچ طبقه‏اى از طبقات نبود، بلكه طبقات اجتماعى تحت سلطه‏ى دولت بودند و دولت هميشه به زور به قدرت مى‏رسيد و معمولاً با زور هم بركنار مى‏شد.

                      4 - در اروپا دولت متّكى به طبقات بود. ولى در ايران طبقات متّكى به دولت بودند. لذا دولت در فوق طبقات قرار داشت نه در رأس آن . توضيح آن‏كه فوق مثل سقفى است كه بالاى سر انسان‏ها، قرار دارد و ربطى به خود انسان‏ها ندارد. اما رأس كاملاً با قسمت پائينى خود در ارتباط است. مثل سر نسبت به بدن كه بالاترين بخش بدن انسان به حساب مى‏آيد.

                      در اروپا دولت‏ها مثل رأس براى طبقات اجتماعى بودند، ولى در شرق از جمله ايران، دولت‏ها فوق طبقات بودند.

                      5 - در ايران دولت در خارج از خود مشروعيت مستمر و مداومى نداشت.

                      مشروعيّت دولت بستگى به قدرت وى داشت. زيرا دولت نماينده هيچ طبقه‏اى به‏حساب نمى‏آمد و هيچ پايگاه مردمى نداشت.

                      6 - در ايران، قانون به‏عنوان چارچوبى كه دولت را به حدودى محدود سازد و در نتيجه رفتار آن را قابل پيش‏بينى و قابل نظارت و كنترل كند، وجود نداشت. قانون عبارت بود از رأى پادشاه كه هر لحظه مى‏توانست تغيير كند، و اين همان معناى استبداد است.

                      7 - از آنجا كه همه حقوق در انحصار دولت قرار داشت، تمام وظايف نيز به‏عهده دولت قرار مى‏گرفت و بالعكس و چون اصولاً مردم هيچ حقّى نداشتند، وظيفه‏اى نيز در برابر دولت براى خود قائل نبودند. طبقات اجتماعى از دولت بيگانه بودند و خصلتاً با آن برخورد و تضاد داشتند. اين همان چيزى است كه تحت عنوان شكاف ميان جامعه و دولت مطرح است.

                      8 - در چنين نظامى، كاپيتاليسم (سرمايه‏دارى) نمى‏توانست رشد كند و صنعت جديد نمى‏توانست پديد آيد. چون انباشت سرمايه در درازمدت با نبودن حق مالكيت و امنيّت ناشى از يك چارچوب قانونى ممكن نمى‏بود.

                      9 - مجموعه ويژگى‏هاى نظام استبدادى تحرك طبقاتى زيادى را پديد مى‏آورد. به‏دنبال اين واقعيت است كه در تاريخ ايران ما شاهد پدركشى، برادركشى، پسركشى، وزيركشى و ... مى‏باشيم. زيرا براى در دست گرفتن قدرت، اساساً ضابطه‏اى جز خود قدرت وجود نداشت.

                      10 - نتيجه‏ى موارد فوق آن است كه بگوئيم جامعه ايران، جامعه‏اى پيش از قانون و پيش از سياست بود. زيرا سياست در جايى متولد مى‏شود كه چهار ركن وجود داشته باشد: ركن قانون، قانونگذار، مجرى قانون و اهداف براى قانون.

                      11 - به اين ترتيب قدرت متمركز بود. يعنى هيچ طبقه و فردى در قدرت شاه سهيم نبود.

                      12 - مفهوم استبدادى بودن نظام تاريخى ايران اين نيست كه همه پادشاهان از جهات ديگر مثل سياسى، اقتصادى، فرهنگى و بين‏المللى و ... يكسان بوده‏اند. زيرا، اساساً در حكومت‏هاى استبدادى همه چيز به ويژگى‏هاى شخصيّتى حاكم مربوط مى‏شود. اگر شاه از خصلت‏هاى شخصى مثبتى برخوردار مى‏بود، كشور رو به پيشرفت مى‏رفت و در غير اين صورت، رو به انحطاط و سقوط.

                      13 - يكى از ويژگى‏هاى نظام استبدادى، عدم تداوم و استمرار آن مى‏باشد. حتى در ابعاد علمى، ادبى و ... تداوم آنها بسته به خواست شاه بوده است. با به قدرت رسيدن هر پادشاه، همه چيز از اول شروع مى‏شد.

                      14 - در تاريخ ايران، سقوط يك دولت استبدادى سبب تغيير نظام استبدادى نمى‏شد. زيرا يك ضابطه و سازوكار مشخصى براى انتقال قدرت به‏صورت آرام و صحيح وجود نداشت.

                      15 - علّت پديد آمدن نظام استبدادى در ايران اين بود كه اولاً در ايران به‏دليل پهناور بودن و كم بودن منابع آبى، مازاد توليد چندان ايجاد نمى‏شد؛ ثانياً به‏دليل پراكندگى و دور افتادن آبادى‏ها، امكان نداشت براساس مالكيت چند آبادى، قدرت‏هاى فئودالى مستقلّى پديد آيند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #12
                        از سوى ديگر يك نيروى نظامى متحرك مى‏توانست با جمع‏آورى مازادهاى توليد بخش‏هاى مختلف، آن‏را در اختيار گرفته و به دولت و قدرت حاكم تبديل شود. اين نيروى نظامى متحرك همان نيروى ايلات بودند كه غالب دولت‏هاى ايران را نيز تشكيل مى‏دادند.(51)

                        مطابق ديدگاه آقاى كاتوزيان، استبداد ايران در دوره پهلوى با تفاوت‏هايى نسبت به دوره ماقبل آن ادامه يافته است. نظريه‏ى دولت پاتريمونياليستى در واقع ناظر به دولت‏ها تا پايان قاجار مى‏باشد كه تنها وظيفه‏ى تقسيم آب را برعهده داشتند. اما در عصر پهلوى با ورود نفت در عرصه اقتصادى ايران، به‏دليل فراهم شدن سرمايه‏ى بيشتر براى دولت، استبدادى خشن‏تر و سخت‏تر از قبل بروز كرد. اين دولت موفق شد با استفاده از بودجه‏هاى نفت، ارتش مدرنى تدارك بيند. سيستم تبليغاتى مدرن راه‏اندازى نمايد. اين دولت موفق شد تا از طريق رسانه‏ها، صدا و سيما، وزارت آموزش و پرورش، وزارت آموزش عالى و غيره، يك سيستم جامعه‏پذيرى مناسب با اين دولت را به‏وجود آورد. در واقع با اين تهديدات يك استبداد مدرن را بر جامعه حاكم نمود. لذا اين استبداد از نوع مدرن با آن استبداد سنّتى سابق كه درآمدى جز ماليات نداشت، تفاوت اساسى دارد. آقاى كاتوزيان به استبداد حاكم در زمان پهلوى دوم، استبداد شبه‏مدرن مى‏گويد. به اين دليل شبه‏مدرن مى‏نامد كه در اين دوران ضمن استفاده از آموزه‏هاى ضدمدرنيته سعى مى‏شد تا چنين وانمود كند كه در كشور به‏دنبال نوسازى و توسعه هستند. سلطنت يك آموزه‏ى ضدمدرن است. زيرا اين نوع از نظام سياسى در تضاد با مشاركت عمومى است و لذا با اين شكل از حكومت نمى‏توان به توسعه و نوسازى مدرن رسيد.

                        نظريه‏ى چرخه‏ى هرج و مرج و استبداد

                        آقاى كاتوزيان در تكميل بحث قبلى مى‏گويد: از ديرباز در ايران، يك چرخه‏ى هرج و مرج و استبداد حاكم بوده است كه، به‏عنوان مثال، مى‏توان اين مسأله را از زمان قاجاريه به بعد، به وضوح مشاهده كرد:

                        حكومت قاجار تا سال 1285 شمسى يك حكومت استبدادى بود. در سال 1285 با انقلاب مشروطه، ايران شاهد يك دوره هرج و مرج حدوداً بيست ساله مى‏باشد. (از سال 1285 تا 1305). در سال 1305 با استقرار حاكميّت رضاشاه و تا پايان حكومت وى در سال 1320، استبداد حاكم مى‏گردد. با سقوط حكومت رضاشاه در شهريور 1320 تا زمان كودتاى مرداد 1332 مجدداً هرج و مرج در ايران حاكم مى‏گردد و از آن تاريخ تا سال 1357، مجدداً استبداد بر جامعه ايران مستولى مى‏شود. به‏دليل آن‏كه كتاب آقاى كاتوزيان در سال 1357 منتشر شد، لذا بعد از آن‏را پوشش نداده است. اما ما مى‏توانيم سال‏هاى بعد از انقلاب را نيز مطابق اين نظريه تا حدّى تحليل كنيم. زيرا مى‏توان گفت با وقوع انقلاب در سال 1357، مجدداً يك دوره كوتاه هرج و مرج به‏وجود آمد.

                        نقد و نظر

                        در اين‏جا به اختصار، دو ملاحظه بر نظر آقاى كاتوزيان، شايسته توجه است:

                        1 - اين نظريه، يك تحليل ساختارى ارائه مى‏كند و هيچ‏كس را مقصر نمى‏شناسد. اين‏كه چنين حكومت‏هاى استبدادى در ايران به‏وجود آمده بودند، برطبق اين نظريه مربوط به ساختار ايران است.

                        2 - در اين نظريه به نقش مذهب و علما در كنترل استبداد و پناه بردن مردم به علما هيچ اشاره‏اى نشده است. اين در حالى است كه بسيارى از دولت‏ها به‏دليل ترسى كه از علما داشتند، مجبور بودند كمتر ظلم كنند و بسيارى از علما، رسماً با سلاطين به مقابله مى‏پرداختند و مردم نيز علما را به‏عنوان پناه خويش مى‏دانستند. اگر چنين واقعيّتى را ناديده بگيريم، قطعاً ظلم شاهان بيش از اين تجلى مى‏يافت.

                        تذكر يك نكته

                        بدون شك نظريه‏ى چرخه‏ى استبداد و هرج و مرج تا قبل از وقوع انقلاب اسلامى در ايران مصداق دارد. اما بعد از وقوع انقلاب اسلامى، عليرغم هرج و مرجى كه به‏دليل انقلاب به‏وجود آمد، استبداد بر جامعه ايران حاكم نگرديد. براى اولين بار در ايران يك مدلى از حكومت مستقر شد كه با نظام سياسى پيش از آن تفاوت اساسى داشت.

                        براى اولين بار در تاريخ ايران با وقوع انقلاب اسلامى، يك حكومت مردمى و آزادى به‏وجود آمد. البته در اين دوران نيز مى‏توان يك لايه‏ى هرج و مرج‏طلبانه را مشاهده كرد كه عده‏اى حاضر نمى‏شوند خود را مقيّد به قانون و حفظ نظم نمايند و به‏طور طبيعى بروز چنين پديده‏اى سبب مى‏گردد تا نظام سياسى به ناگزير مجبور شود تا حدّى فضاهاى باز را محدود نمايد.

                        پس از انقلاب در سال‏هاى 59، 60 و 61، چنين هرج و مرجى ديده مى‏شود. عده‏اى احساس كردند مى‏توانند به‏دليل وجود آزادى، دست به اسلحه برده و افراد كوچه و بازار را ترور كنند. همچنين در دوره‏هاى پس از جنگ و خصوصاً پس از دوم خرداد كه فضاهاى باز بيشتر نمايان مى‏گردد، به‏طور مشخص مى‏توان اين لايه‏ى هرج و مرج را مشاهده كرد.

                        علّت هرج و مرج چيست؟

                        درخصوص علت‏يابى موضوع هرج و مرج، تحليل‏هاى متفاوتى وجود دارد. برخى با تحليل جغرافيائى به علت‏يابى اين مسأله مى‏پردازند و برخى ديگر تحليل‏هاى فرهنگ سياسى ارائه مى‏كنند. همچنين عده‏اى با تحليل دينى و عده‏ى ديگرى با تحليل سنّتى آن‏را بررسى مى‏نمايند. اما به‏عقيده من نمى‏توان مسائل اجتماعى را با يك تحليل و علت خاص بررسى كرد. در مسائل انسانى و اجتماعى، ما با علل مختلف و عوامل متعدّدى مواجه هستيم. نكته‏اى كه در اين ميان اهميّت دارد اين است كه از نظر تاريخى ذهنيّت ايرانى در طول قرن‏هاى بسيار، با استبداد خو گرفته است. يعنى خودش را در چرخه‏ى استبداد هرج و مرج ديده است و لذا الان هم وقتى فضاهاى باز بيشتر مى‏شود با توجه به آن ذهنيّت سابق، آزادى را در معناى استبداد درك مى‏كند. زيرا استبداد يعنى اوج آزادى يك فرد. وقتى يك فرد بى‏محابا آزاد مى‏شود، آزادى ديگران را به رسميّت نخواهد شناخت و آنان را در خدمت خويش قرار مى‏دهد. در تعبير قرآن كريم آمده است: «اِنَّ الانسانَ ليطفى اَنْ رَاهُ استغنى». انسان آن‏گاه طغيان مى‏كند كه خودش را بى‏نياز مى‏بيند.

                        به تعبير ديگر وقتى انسان خودسامان شد و خود را بى‏نياز احساس كرد، همه را به خدمت خواهد گرفت و سعى خواهد كرد تا ديگران، عوامل تحقق آزادى او گردند. هگل از اين نكته، وجود امپراطورى‏ها را در شرق تحليل مى‏كند.

                        بنابراين، يك مشكل اساسى آن است كه ما به‏طور تاريخى با مسأله استبداد خو كرده‏ايم و اين مشكل حتى در خانواده به‏عنوان يك كانون فرهنگ‏ساز به چشم مى‏خورد.

                        معمولاً اساس تربيت بسيارى از خانواده‏ها، به‏صورت تربيت مشاركتى نيست، بلكه بر مبناى استبداد و كتك پايه‏ريزى شده است. اين در حالى است كه چنين فرهنگى با فرهنگ دينى اسلام كاملاً در تضاد است و اسلام مشروعيّتى براى آن قائل نيست كه دلايل آن‏را بايد تاريخى دانست. بعد از انقلاب اسلامى هرچند پيشرفت‏هايى در اين زمينه حاصل شد و تا حدّى توانستيم اين حركت‏ها را تعديل كنيم، اما هنوز هم رگه‏هائى از آن مشاهده مى‏شود. زيرا نمى‏توان انتظار داشت اين مشكلات به‏صورت دفعى حل گردد.

                        نقد كاربرد شيوه توليد آسيايى درباره ايران

                        در نقد كاربرد اين نظريه در مورد ايران گفته شده است:

                        1 - هواداران اين نظريه به‏خصوص كاتوزيان رويكرد استبداد ديوانى انگلس در كتاب «آنتى دورينگ» و نظريه جامعه آب ـ پايه ويتفوگل كتاب «استبداد شرقى» را قادر به توصيف شرايط ايران نمى‏دانند، از اين‏رو مانند آبراهاميان با توسل به روى‏كرد پيشنهادى ماركس ماهيت دولت در كشورهاى آسيايى را در قالب گزاره‏هاى كلى با اوضاع سياسى ـ اجتماعى دوره ميانه تطبيق مى‏دهد. اما كلى جانبه‏نگرى باعث مى‏شود كه تحولات فرهنگى و تغييرات اجتماعى مغفول واقع شوند. نظريه‏پردازان اين نظريه بنياد استبداد شرق بر وجود ديوانسالارى گسترده استوار مى‏سازند كه عمده‏ترين آن‏ها اداره شبكه آب‏رسانى است در حالى‏كه اداره امور سياسى كشور در دوره قاجاريه براساس مديريت قاجارى بود اما ديوانسالارى بزرگى نداشت. قاجاريه بر جامعه‏اى حكومت مى‏كرد كه شيوه آبيارى غيرمتمركز آن باعث تقويت اجتماعات و متنفذان محلى شده بود. اصولاً در شرايط سياسى قرن نوزده به اعتقاد اكثر تاريخ‏نگارن، سياست و حكومت خان خانى به شكل تضعيف حكومت مركزى از طريق ايجاد مراكز متعدد تصميم‏گيرى بوده است و از اين‏رو وجود ديوانسالارى بزرگى به سبك نظريه ماركس و انگلس نمى‏تواند ويژگى ضرورى استبداد ايرانى در ادوار مختلف تاريخ سياسى ايران باشد. نظريه‏پردازان شيوه توليد آسيايى بر وجود دولت قدرتمند و جامعه منزوى تأكيد دارند، در حالى‏كه مى‏توان هر دوى عناصر را در جامعه عشايرى و كوچنده كه هيچ نقش و تأثيرگذارى در شيوه توليد و تركيب نيروهاى اجتماعى جديد ندارند مشاهده در حالى كه از دوه صفويه به بعد حضور عوامل نوين‏ساز متعدد، زندگى عشاير ايرانى و ساختار اجتماعى را متحول كرده است گفته جان فوران حضور اقتصاد شهرى و شكل‏گيرى شيوه توليد خرده مالكى (كه بر اقتصاد و ماهيت دولت و نهاد مذهب تأثير گذارد) و حضور علما در صحنه سياست از زمان صفويه، و تأثيرات نظام جهانى از راه گسترش روزافزون روابط با جهان خارج (كه به ادغام اقتصاد ايران در اقتصاد جهانى منجر شد) و عوامل تأثيرگذار ديگر توانايى نظريه استبداد شرقى را در توضيح ماهيت دولت در ايران صفوى و قاجار به چالش مى‏كشد.

                        2 - كاتوزيان در نظريه خود، دولت را كارگزار محض مى‏داند و با ساختار آن كارى ندارد. او و آبراهاميان دولت را به مثابه نيروى قدرتمند بدون منازع و بدون شالوده‏اى مى‏دانند كه بر ساختار كشاورزى و جوامع منزوى و پراكنده، تحميل شده است. به اين بيان دولت به‏عنوان متغير مستقلى است كه از منازعات اجتماعى مصون مى‏باشد. از اين‏رو بايد پذيرفت ديدگاه جديد كاتوزيان مبنى بر كوتاه‏مدت و كلنگى بودن جامعه ايران، از رويكرد پرابهام استبداد شرقى او با واقعيات اجتماعى ايران سازگارى بيشترى دارد. در نظريه كاتوزيان جامعه كوتاه‏مدت معرف جامعه‏اى است كه انباشت درازمدت علم و سرمايه دشوار است از اين‏رو همواره درجا مى‏زند اثر نوسانات كه گاه از نو شروع مى‏كند و جامعه كلنگى مكمل آن مى‏گردد زيرا ساخته شده را خراب مى‏كند تا آن‏را دوباره بسازد.(52)
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #13
                          مشكلات تحقيقات در ايران و راهكارهاي رفع آن



                          يكي از دلايلي كه سبب مي*شود تحقيقات در كشور جهت*دار نباشد و يا از نتيجة آن در صنعت استفاده نشود، به وزارتخانه*ها مربوط مي*شود. اگر وزارتخانه*ها موظف شوند كه مثلاً تا دو سال آينده محصولي يا ماده*اي را كه از خارج وارد مي*شود در داخل توليد كنند، مجبور به پيگيري ارتباط با دانشگاه يا مراكز تحقيقاتي مي*شوند و از شركت*ها و متخصصان مربوط جهت رفع مشكل و نياز خود كمك مي*گيرند. در اين صورت يك ارتباط كاملاً واقعي پيش خواهد آمد.


                          تحقيق به*عنوان زيربناي توسعه، شاخص مهمي است كه براي ارزيابي ميزان پيشرفت هر كشور مي*توان از آن بهره جست. به استناد آمار بانك جهاني، ميزان تحقيقات در كشورهاي پيشرفته 220 برابر كشورهاي در حال توسعه و عقب*مانده است؛ درحالي*كه درآمد آنها 40 برابر درآمد كشورهاي فقير است. بنابراين واضح است كه سهم پژوهش در بالابردن توان اقتصادي و تكنولوژيكي كشورها از اهميت ويژه*اي برخوردار است. به*منظور آشنايي با وضعيت تحقيقات در كشور و موانع موجود در اين زمينه، گفتگويي با دكتر سيد عباس شجاع*الساداتي، رئيس دانشكده فني و مهندسي دانشگاه تربيت مدرس و عضو كميته ملي زيست فناوري صورت گرفته است كه خلاصة ديدگاه وي جهت اطلاع خوانندگان در زير آورده مي*شود:

                          به*طور كلي در خصوص مشكلات تحقيقات در كشور مي*توان موارد زير را مطرح نمود. البته در اين موارد، به استثنائات هم بايد توجه داشت:

                          1- فقدان برنامة مشخص در وزارتخانه*ها براي خريد از داخل:
                          يكي از دلايلي كه سبب مي*شود تحقيقات در كشور جهت*دار نباشد و يا از نتيجة آن در صنعت استفاده نشود، به وزارتخانه*ها مربوط مي*شود. اگر وزارتخانه*ها موظف شوند كه مثلاً تا دو سال آينده محصولي يا ماده*اي را كه از خارج وارد مي*شود در داخل توليد كنند، مجبور به پيگيري ارتباط با دانشگاه يا مراكز تحقيقاتي مي*شوند و از شركت*ها و متخصصان مربوط جهت رفع مشكل و نياز خود كمك مي*گيرند. در اين صورت يك ارتباط كاملاً واقعي پيش خواهد آمد. اما متاسفانه بسياري از مواقع در عمل، عكس اين اتفاق مي*افتد؛ يعني اگر سازمان*هاي مربوطه بدانند كه يك فردي توانسته ماده*اي را توليد نمايد، باز هم مسير خود را براي واردات طي مي*كنند چرا كه ساختارها غلط مي*باشد.

                          به*عنوان نمونه ما روي پروژة توليد پروتئين افزودني به خوراك دام و طيور با وزارت جهاد، كار مشترك انجام داده و نتايج موفقيت*آميزي بدست آمد. اما متأسفانه برنامه*اي در جهت بهره*برداري از آن وجود نداشت و اين در حالي بود كه هم*اكنون ساليانه بيش از صد ميليون دلار كنجالة سويا يا پودر ماهي وارد مي*شود.

                          درواقع واسطه*گري*ها و درآمدهاي كلاني كه سودجويان از اين مسير دارند، مانع توسعة تحقيقات در كشور مي*گردد. براي مثال اگر صد ميليون دلار واردات داشته باشيم، 10 درصد آن نصيب واسطه*گران مي*شود و به اين دليل است كه ماده*اي نظير پودر ماهي از شيلي و يا كنجالة سويا از آرژانتين وارد يا كشورهاي ديگر مي*شود. اگر هدف برخي مسؤلين اين باشد كه صرفاً نياز روزمره مسكّن*دار تأمين شود، در اين شرايط آن سودجويان واسطه*گر به راحتي كار خودشان را انجام مي*دهند. حتي ممكن است در مواردي از توليد يك محصول خاص ممانعت به*عمل آيد. يعني اگر بفهمند كه شخصي محصولي را در داخل توليد مي*كند و همان محصول از خارج مي*آيد، اگر بتوانند يك عيب و ايرادي به محصول داخلي وارد مي*كنند.

                          بنابراين به*دليل فقدان هدف و برنامه، از نتيجة تحقيقات دانشگاهي نيز استفاده قابل توجهي به*عمل نمي*آيد. به*عنوان نمونه در زمينة استخراج مس با روش فروشويي زيستي (bioleachin) تحقيقاتي داشته*ايم كه به*ثمر رسيده است، ليكن شركت*هاي مربوطه جهت بهره*برداري از نتايج، جدي نيستند.

                          2- فقدان تجربة كافي در امر تحقيقات:
                          به لحاظ اينكه تجربة طولاني*مدت در امور تحقيقاتي در كشور نيست، آن بسترهاي لازم براي رشد هر چه بيشتر فراهم نشده است. يعني ارتباط صحيح بين دانشگاه و مراكز تحقيقاتي و صنايع خيلي تعريف*شده نيست.

                          قبل از انقلاب تحقيقات در كشور وجود نداشت. خوشبختانه بعد از انقلاب تحقيقات شروع شد؛ هر چند سازمان*يافته نيست و كارهاي تكراري زيادي انجام مي*شود. مسئولين و دولتمردان بايد براي اينكه تحقيقات به يك نظام و سازماندهي مشخص برسد، برنامه*ريزي كنند. البته ديكتة نانوشته غلط ندارد و قطعاً ممكن است در اين برنامه مشكلاتي هم به*وجود بيايد كه بايد به مرور آنها را رفع نمود.

                          3- فقدان صبر و حوصله در امر تحقيقات:
                          اين*كه گفته شود دانشگاه در انجام پروژه*هاي صنعتي خيلي موفق نبوده است و بنابراين اعتماد صنايع را نسبت به خود از دست داده است درست نيست. اصلا در تمام دنيا تعدادي از كارها به نتيجة مطلوب نمي*رسد. يعني اين طبيعت پروژه*ها است كه گاهي موفق و گاهي ناموفق است. ممكن است در ايران كارهايي كه به نتيجه نرسيده*اند بيشتر باشد اما بايد تلاش نمود كه اين را به حداقل ممكن رساند. در تحقيقات هر چقدر هزينه شود، اسراف نمي*باشد و بايد صبر و تحمل داشت.

                          متأسفانه ديدگاه تنگ*نظرانه*اي وجود دارد كه معتقد است بايد هر كار تحقيقاتي به يك فرايند تحقيقات صنعتي منجر شود يا كاربردي خاص داشته باشد. اينكه شركت*هاي بزرگ دنيا ميلياردها دلار خرج مي*كنند و ده سال بعد نتيجة آن*را مي*گيرند، دقيقاً به اين دليل است كه آنها يك ديدگاه بهتري نسبت به قضيه دارند. همين بيوتكنولوژي را اگر در نظر بگيريم، به*هيچ*وجه در ابتدا سودآور نبود؛ هم*چنانكه امروزه براي آنها نانوتكنولوژي سودي ندارد ولي دستاوردهاي آن در درازمدت مشخص مي*شود و به*تدريج روند صنعتي شدن آن شكل مي*گيرد و آن زمان كه يك كشور دانش فني و بومي را در آن زمينه داشت در دنيا موفق خواهد شد.

                          بنابراين بخش صنعت نبايد انتظار داشته باشد كه وقتي قرارداد پروژه*اي را با يك محقق بست، حتماً با اجراي پروژه مورد نظر تمام مشكلش حل شود و حتماً محصول مورد نظر توليد شود. بلكه گاهي اوقات كار طول مي*كشد چرا كه به*دست آوردن دانش فني آسان نيست و به زمان و حوصله و اعتقاد نياز دارد.

                          4- همكاري ضعيف بين محققين:
                          همكاري لازم بين محققين نسبت به كشورهاي پيشرفته كمتر است. اين مورد جزء مشكلات فرهنگي كشور است. به*عنوان مثال دليل اينكه افرادي كه در يك دانشگاه و در يك رشته تحصيل مي*كنند و يا در يك زمينه فعال هستند در كنار يكديگر قرار نمي*گيرند تا مشكلات را با هم حل نمايند، گاهي به*دليل عدم اعتماد افراد نسبت به يكديگر است كه اين به امنيت شغلي يا اقتصادي آنها مربوط مي*شود. يعني افراد ممكن است نگران شوند كه مثلاً اگر شخص ديگري در آن پروژه سهيم باشد منافع او به خطر بيفتد.

                          در مواردي نيز عدم تمركز محققين روي تحقيقات و چندشغلي بودن و پرداختن به كارهاي غيرعلمي باعث اين ضعف همكاري مي*گردد و سبب مي*شود كه فضا يك فضاي ناسالم تحقيقاتي گردد. چرا كه فرد مجبور است چند جا كار كند، در فلان شركت يا كارخانه كار كند و در عين حال به دانشگاه هم برود و نيز حق*التدريس هم داشته باشد. در نتيجه خيلي اوقات بخاطر تأمين معاش فرصتي به وجود نمي*آيد كه محققين دور هم بنشينند. محقق امروزي در ايران به*جاي اينكه 8 ساعت تحقيق داشته باشد، شايد 14 يا 16 ساعت كارهاي متنوعي انجام مي*دهد كه ممكن است 2 درصد آن هم تحقيقات نباشد و اين خود به دليل فقدان انسجام لازم مي*باشد.

                          من با اساتيد مربوط به رشتة بيوتكنولوژي در دانشگاه*ها آشنا هستم و هيچ مشكل شخصي هم بين ما وجود ندارد اما در طي يك سال حتي يك جلسه هم دور هم نيستيم تا در مورد اين رشته و يا تحقيقات بيوتكنولوژي در كشور صحبت كنيم و دليل آن برمي*گردد به اينكه كه اولاً ضرورتي احساس نمي**شود و ثانياً هر كس به اندازة كافي درگير كار خود است كه به فكر تبادل نظر نباشد. البته گاهي اوقات يكسري مسائل پيش*پاافتاده مانع از همكاري دقيق افراد مي*****شود.

                          در پايان ذكر اين نكته نيز لازم است كه نبايد هميشه جزء را ملاك قرار داد و آنرا به كل تعميم داد بلكه برعكس بايد كل را مورد توجه قرار داد و راجع به آن بحث كرد. يعني اگر جائي ضعف يا مشكلي داشت نبايد همه*كس و يا همه*جا را داراي آن مشكل خاص دانست و حتي در مواردي هم كه در اكثر افراد نقاط نقصي ديده مي*شود نبايد به*طور مطلق به آن نگاه كرد و از كارهاي انجام شده چشم پوشي كرد.

                          به هر حال مدام از مشكلات دم زدن و اين*كه كمبود داريم و يا نمي*توانيم كاري انجام دهيم كار درستي نيست و به*عبارت ديگر نبايد هميشه قسمت خالي ليوان را ببينيم.
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          Working...