اعضاي انجمن به رهنمود سيدجمال نامه*هايي به زبانهاي عربي، فارسي، تركي و هندي براي دوستان و آشنايان معتمد خود، اعم از روحاني و غيرروحاني شيعه در ايران، عتبات، هندوستان، عربستان، آسياي ميانه و... نوشتند. اين نامه*ها درباره آرمان اتحاد اسلام و رأفت و عطوفت خليفه اسلام نسبت به همه مسلمانان، اعم از سني و شيعه و... بود. در اين ميان، نزديك چهارصدنامه به اطراف و اكناف جهان اسلام ارسال گرديد و دست*كم دويست پاسخ از علماي شيعي به زبانهاي فارسي و عربي، همراه هدايايي به استانبول رسيد. سيدجمال همه نامه*ها را به انضمام ترجمه تركي آنها به سلطان تقديم كرد و سلطان از شدت هيجان سيد را در آغوش كشيد و روي او را بوسيد. شيخ*احمد روحي در نامه*اي كه در بيست*ودوم رمضان، از تبعيدگاه طرابوزان نوشته، به فعاليتهاي انجمن اتحاد اسلام و مكاتبات مذكور اشاره كرده است: «چندي قبل، يعني دو سال قبل، خونكار روم از جناب سيدجمال*الدين افغاني كه خيلي مقرب و دوستش بود، خواهش نمود كه هرگاه بتوانيد ملل اسلاميه را به يك اتحاد سياسي دعوت نماييد كه اگر ساير ملل عيسويه بر ضد ما برخيزند، هرچه مسلمان روي زمين است با هم متحد باشند در اينكه يكديگر را معاونت نماييد. و ما با جمعي مردمان دانا و آگاه نوشتجات بسيار، اول به علماي بغداد نوشتيم، و آنان هم در نهايت امتنان قبول نمودند و عرايض دراين*باب به سلطان عثماني نوشته از طرف سلطان هم بديشان نشان*ها و هديه*ها و اكرام*ها شد. اين كار مايه اعتبار و اشتهار ما در دولت عثماني شد و قرار بود به ما احسان*ها و اكرام*ها نمايند.»[7]
عده*اي معتقدند شعبه*اي از انجمن اتحاد اسلام استانبول در تهران تشكيل شده بود. يحيي دولت*آبادي در كتاب خود آن را حوزه بيداران ناميده است. البته اين شعبه بر اثر يورش نيروهاي امنيتي و دستگيري عده*اي از اعضاي آن، در زمان تشكيل انجمن اتحاد اسلام متلاشي شده بود. در نتيجه برهم*خوردن چنين سازماني، زماني*كه به انتشار يكي از اعلاميه*هاي انجمن اتحاد اسلام در تهران احساس نياز مي*شد، دو نفر از اعضا يا هواداران آن از استانبول به تهران اعزام مي*گرديدند. دولت*آبادي شرح حادثه مذكور را چنين شنيده است: «مي*شنوم سيدجمال*الدين شبي در استانبول، در حوزه خود مي*گويد: اوراقي است [كه] به ديوارهاي شهر تهران بايد چسبيده شود، قرعه بايد كشيد. به نام هركس درآمد، او بايد مسافرت كرده، خدمت را به انجام برساند. در بين جمع جواني است كه هنوز سالش به بيست نرسيده و سر پرشوري دارد. قرعه به*نام او درمي*آيد. حاضرين اعتراض مي*نمايند كه سن اين جوان اقتضاي انجام چنين خدمت بزرگ و تحمل مخاطرات آن را ندارد، چه بهتر كه تجديد قرعه شود. سيد در جواب مي*گويد: قرعه دوم* بازي است، مگر آنكه ديگري را با وي همسفر و معاون نماييم. ناچار معاون وي را با قرعه انتخاب مي*كنند و هر دو به تهران مي*آيند. مسافرين در تهران در دفعه اول موفق مي*شوند، در مرتبه ثاني در محلي كه مي*خواهند انجام خدمت دهند، زني را به صورت گدايي در كنار ديوار نشسته ديده، اعتنا به او ننموده، مي*خواهند ورقه را بچسبانند، زن از جاي برخاسته، چادر را بركنار افكنده، مردي در كسوت فراشان حكومتي ظاهر مي*شود و آن جوان را دستگير مي*نمايد. اگر اين حكايت صدق باشد، بايد بعد از برهم*خوردن حوزه تهران و نبودن وسيله در مركز براي نشر افكار واقع شده باشد.»[8]
اما در هر صورت، اتحاد اسلام و خود سيد هواداراني در ايران داشتند و اينان به*رغم خفقان و بگير و ببندها با پيروزي قيام تحريم تنباكو شور و جرات يافته بودند و در فضاي مساعد پديدآمده براي چهره*بندي شعور ملي ــ اجتماعي و مبارزه سياسي در پرتو آن قيام مردمي، فعاليتهاي مخفيانه*اي انجام مي*دادند. سيد در زمان حضور در ايران هواداران خود را «تحريص و ترغيب مي*نمود به بيداري مردم؛ لكن پس از تبعيد و نفي از تهران دوستانش را وصيت مي*فرمود به كتمان و استتار مقصد.»[9] كمكهاي غيرمستقيمي كه براي مسافرت ميرزارضا كرماني به استانبول و بازگشت او به ايران و ترور ناصرالدين*شاه انجام شد، حكايت از وجود چنين عناصري دارد.[10] مدتي بعد از شروع فعاليت انجمن اتحاد اسلام، عبدالحميد بر آن شد كه كارهاي اجرايي آن انجمن را به باب عالي و دستگاه شيخ*الاسلامي واگذار كند. بدين*ترتيب از سيد و انجمن مذكور خلع يد شد و كار اتحاد اسلامي عملا مسكوت ماند. در همين زمان سيد به خانه جديدي منتقل شد و تحت*نظر قرار گرفت. در همان ايام، يعني در اوايل ربيع*الاول يا صفر 1311.ق، سيد از مقام گردانندگي امور انجمن اتحاد اسلامي كنار گذاشته شد، بنابراين مي*توان گفت كه انجمن مذكور در حدود يك سال بعد از تشكيل، با كنار گذاشته شدن سيد عملا به حالت تعليق و تعطيل درآمد. بدين*ترتيب سيدجمال بيكار شد و در همين ايام به ميرزاآقاخان قول داد كه شرح زندگي پرماجراي خودش را بنويسد. اما از چنين اثري متاسفانه نشاني به*دست نيامده است.[11] ميرزارضاي كرماني در روزهاي بيكاري و بي*تكليفي سيد مدتي در استانبول در حضور وي بود. او از كارشكني*هايي كه در مورد اتحاد اسلامي و سيد انجام شد، چنين ياد مي*كند: «خلاصه بعد از اينكه تدبيرات گل كرد و بناي نتيجه بخشيدن را گذاشت، چند نفر از نزديكان سلطان و مذبذبين منافق كه دور و بر سلطان بودند، مثل ابوالمهدي و غيره در ميان افتاده، خواستند خدمات سيد را به اسم خودشان جلوه بدهند. سلطان را در حق سيد بدگمان كردند. به*واسطه ملاقاتي كه سيد از خديو مصر كرده بود، ذهني سلطان كردند كه سيد از تو مأيوس شده است، مي*خواهد خديو را خليفه بكند. سلطان هم ماليخوليا و جنون دارد. متصل خيال مي*كند كه اكنون زنهايش مي*آيند و مي*كشندش. لهذا به سوءظن افتاده، پليس*هاي مخفيه به سيد گماشت. اسب و كالسكه هم كه به اختيار سيد بود، از او منع كرد. سيد هم رنجش حاصل كرده، گفت و اصرار كرد كه مي*خواهم بروم لندن. اين بود كه دوباره اصلاح كردند و پليس*ها را از دور او برداشتند و اسب و كالسكه*اش را دادند. بعد از اصلاح، سيد مي*گفت: حيف كه اين مرد، يعني سلطان، ديوانه است و ماليخوليا دارد؛ و الا تمام ملل اسلاميه را براي او مسلم مي*كردم.»[12]
از سوي ديگر هم گزارشهايي درباره نامه*هاي ارسالي از استانبول به عتبات و ايران، به دربار ناصرالدين*شاه رسيد و چنين وانمود گرديد كه سيدجمال با بعضي از ايرانيان خارج از كشور، زير پوشش اتحاد اسلام، درصدد برآمده است مملكت ايران را به سلطان عثماني تسليم كند. ازاين*رو سفير ايران در استانبول بر دربار عثماني فشار آورد تا فعالان انجمن اتحاد اسلامي را تسليم كند. به دنبال يك رشته مذاكرات و فعاليتهاي ديپلماتيك، سرانجام ميرزاآقاخان با يارانش دستگير گرديد و به ايران تسليم شد، اما سيد به جهت موقعيت خاصي كه داشت، در استانبول *ماند و مخصوصا بعد از قتل ناصرالدين*شاه بيش از پيش تحت*نظر قرار *گرف


Comment