Announcement

Collapse
No announcement yet.

Is A.Soroush A Mortad ?

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Is A.Soroush A Mortad ?


  • #2
    من فکر می کنم اگر بسيار بگرديم هم کمتر می توانيم به متنی چنين روشن بر بخوريم که در آن همهء نکات مربوط به پيدايش ايدئولوژی ها، تثبيت شدن اصول و ضروريات آنها از طريق موافقت سردمداران مکتب (=اجماع)، و تعيين حد مجاز تأويل و تفسير، و نيز چگونگی مرتد شدن «خودی ها» (= ادای مسلمانی داشتن اما «لوازم» مسلمانی ـ يعنی اصول و ضروريات ـ را رد کردن) جمع آمده باشد. آقای خرمشاهی، ايستاده در صف «اجماعيون» اعلام می دارند که آقای سروش، «به قيمت آلوده شدن به ارتداد»، دشمن قرآن شده است.

    جالب است که اين سخنان در حوزهء مذهبی زده می شود که احکام و ضروريات خود را بصورت جالبی مدون کرده و آنها را به دو دستهء «اصول دين» و «فروع دين» تقسيم نموده است و اگرچه تقليد از مراجع و اجماع آنان را در مورد «فروع دين» مجاز دانسته اما تقليد در «اصول» را روا نمی دارد و، در نتيجه، هر مسلمانی (و در اينجا هر شيعه ای) بايد بکوشد تا اصول دين را خود دريابد و بفهمد و بپذيرد. اما می بينيم که اتفاقاً در همين حوزه است که آقايان از چون و چرا ناپذيری «ضروريات» دين سخن می گويند و اين همه زحمتی را که آقای دکتر سروش در بارفيکس فلسفی خود کشيده و توضيح داده اند که وحی همانا حاصل يکی شدن پيام فرستنده و پيام گيرنده بوده و دخالت رسول اسلام در اين حدود صورت گرفته، باز ايشان، در واقع امر، متهم به انديشيدن به «اصول» شده اند.

    بله، اتهام ايشان نه شک کردن به اصول که انديشيدن به اصول است! چرا که شک کردن و تأويل نو آوردن خود حاصل و نتيجهء انديشيدن است. می خواهم بگويم که وقتی پای يک مذهب يا مکتب در کار باشد، مصلحت پيروان آن است که اساساً کليد فکر کردن را بزنند و آنچه استاد ازل (لابد در قالب اجماع علمای سلف) گفت بگو را بگويند. چرا که فکر کردن خطرناک ترين کاری است که آدميزاد انجام می دهد. بخصوص که فکر کردن به اصولی که تحقيق شان، بقول حافظ، فسون و فسانه ست کاری بسيار دشوار و پر مخاطره تر هم هست.

    همين آشنای قديم من، آقای بهاء الدين خرمشاهی، می فرمايد: « ممكن است تجدد گرايان تند رو به ما بگويند مگر شما علم داريد كه قرآن وحياني است و پيامبر (ص) از سوي خداوند برانگيخته شده است؟ در پاسخ مي*گوييم، غير از تمسك به «قاعدهء لطف»، علم استدلالي نداريم. ما ابتدا از اين امر آگاهي و اطلاع اجمالي يافته*ايم، سپس طبق قرائن و امارات صدقش به آن ايمان آورده*ايم. و هر ايماني متعلق به هر انساني در واقع و طبق تعريف و نيز قول مكرر قرآن، «ايمان به غيب» است (چون عكسش درست نيست و ايمان به مشهود برابر با علم است). اما شما (تجدد گرايان) نه علم داريد، نه ايمان (يعني ايمان بر وفق ارتدكسي اسلامي)... آري ايمان تنها راه است، و در حد طاقت بشري است. اين مسئله علم بردار نيست..».

    آيا جمع و تفريق اين سخنان ما را به اين نتيجه نمی رساند که اگرچه تقليد در اصول ممنوع است و هرکس بايد خود در اين باره تحقيق کند، اما از آنجا که اصول مزبور بر پايهء باور به عالم غيب بوجود آمده اند و آن عالم را نمی توان از طريق علم تحقيقی دريافت، پس چاره ای جز داشتن «ايمان» نيست. می بينيد که دوستان ما در چالهء چه تضاد عميقی گير کرده اند و يکديگر را به ارتداد و انجام وظيفهء مربوط به آن تهديد می کنند؟

    در ين حال، نکتهء ديگری که لازم می دانم در اين زمينه بگويم به برآشفتن برخی از پيروان و دوستداران آقای سروش بر می گردد که در برابر جوری که به استادشان شده به ياد آزادی بيان و حقی که از آقای سروش ضايع شده افتاده اند. اگرچه احترام به استاد از جانب شاگردان و دفاع از آزادی بيان او امری تحسين برانگيز است اما هنگامی که بياد نمی آوری معترضين را در جائی ديگر و در موردی غير از موضوع مورد علاقه شان ديده باشی، اين پديدهء نيز در خور تأمل می شود و نشان از «يک بام و دو هوای ذهنی» اينگونه معترضين دارد. براستی آيا در اين سی ساله حق هيچ کسی جز آقای سروش ضايع نشده است؟ آزادی بيان کسی محدود نگشته؟ جان هائی بر بنياد استدلال معطوف به ارتداد از بين نرفته؟ و سقف ها و خانه ها و قبرستان هائی ويران تر از ويران نگشته است؟

    ای کاش، در اين ميانه، خود آقای سروش دهان می گشود و به ما می گفت که نظر شخصی اش در اين مورد چيست؟ آيا ايشان هم بوجود «ضروريات و اصول تخطی ناپذير و بی چون و چرا» در حوزهء دين شان اعتقاد دارند اما هنوز انديشه ها و سخنان خود را در «داخل دايره اصول» می دانند؟ يا اينکه، نه، معتقدند اصول ثابتی در کار نيست و می توان در پايه های مکتب و دين نيز به بازبينی و احياناً تجديد نظر پرداخت.

    در واقع مرزهای اعلام نشدهء کار مجاز با اصول از جانب آقای سروش می تواند حدود دايرهء مجاز انديشه را در حوزهء آنچه که از جانب ايشان «نوانديشی دينی» و «روشنفکری دينی» نام گرفته مشخص کند و نشانمان دهد که ارتداد اشخاص در کجا مورد تصديق نوانديشان قرار می گيرد و آنان نيز حکم به اجرای وظيفه صادر می کنند.

    نيز شايد بتوان اميدوار بود که تجربهء کنونی به آقای سروش (و البته همگنان ايشان) بفهماند که برای انديشيدن به اصول که سهل است، به هرچه که آدمی دوست دارد، چاره ای جز اين نيست که شمشير را از دست اهل دگماها بگيريم و آنان را به حال خود رها کنيم. چرا که شمشير اگر به دستشان بدهی بريدن سر سلمان رشدی و دود دادن سبيل آقای سروش کمتر کاری است که از اين «اهل ايمان» بر می آيد. يعنی، شايد اين تجربه موجب شود که آقای سروش نيز، بعنوان «پير خانقاه اصلاح طلبی»، دست از مخالفت و لجاجت خويش با سکولاريسم برداشته و به اين نتيجهء بديهی برسد که «گر حکم شود که مست گيرند / در شهر هرآنکه هست گيرند» و قبول کند که سلب امکان صدور حکم از جانب اهل مکتب و مذهب بهترين کاری است که می توان در حق اهل اديان و مسالک و انديشمندان و نوآوران آنها انجام داد.

    در واقع، در کار مخالفت با سکولاريسم و اصرار به اينکه دنيا وارد عصر احياء اديان شده و نهادهای اجتماعی تک تک رنگ مذهب بخود می گيرند، ايشان خود در ابتدای صف قربانيان دگماتيسم مذهبی (يا بقول آقای خرمشاهی «ارتدکسی اسلامی&#187 ايستاده اند و نه در اين دنيا و نه در آن يکی (آقای خرمشاهی فرمودند «عالم غيب؟&#187 هيچ آيت اللهی وجود نخواهد داشت که شفيع ايشان شده و اقلاً نامشان را در سياههء شهداء فی سبيل الله بنويسد. و، آنگاه، اين مصداق همان اصطلاح «خسر فی الدينا و الآخرة» خواهد بود.

    Comment

    Working...
    X