چرا سکولاريسم به معنی راه ندادن دينکاران همهء اديان و شرايع آنها در ساحت و ساختار حکومت است؟ به اين خاطر که دينکاران متشرع فقط دين خود، خدای خود و شريعت خود را قبول دارند و می کوشند با زورگوئی و سرکوب همه را به آئين خود در آورند و برای اين کار تشنهء رسيدن به قدرت و حاکميت هستند. برای هر دسته از آنها، تنها خدای آنها وجود دارد و لاغير، حکم حکم خدای آنهاست و اعتقاد به هر خدائی جز خدای آنان شرک است و مستوجب عقوبت. سکولاريسم اما بر بنياد پذيرش همهء خدايان، همه اديان و همهء آئين ها نهاده شده و همه را از تعرض نسبت با يکديگر مانع می شود.
برای درک روشن تر اين مضمون، بگداريد اين هفته از شما دعوت کنم تا با هم لحظه ای به آن ساختمان سادهء مکعبی شکلی که در شهر مکه قرار دارد بيانديشيم، پيش از آن روزی که دروازه هایش باز شود و مسلمانان آمده از مدينه النبی، بعنوان فاتحان، وارد مکه شوند.
تا آن روز اطاق وارهء موسوم به کعبه (يا مکعب شکل) بتخانهء قبايل عرب محسوب می شود. هر قبيله خدائی (يا «اله» ی) داشت که در قالب بتی متجسم می شد و آن بت در بتکدهء مرکزی موسوم به کعبه نگهداری می شد. هر کس يا هر قبيله می توانست خدای خويش را خود انتخاب کند و بر او نيايش برد و از آدابی که دينکاران آن خدا برايش معين می کردند تبعيت نمايد. بدين سان، بتکدهء کعبه نماد تنوع مذهبی، همزيستی مذهبی و تساهل مذهبی بود. کسی بر سر اينکه کدام خدا از ديگران برتر است دعوا نمی کرد. هر ساله مردمان قبايل مختلف به مکه می آمدند تا مراسم «حج» بجای آورند، هرکس به نيت نيايش خدای خود می آمد، اما همه مراسم حج را با هماهنگی انجام می دادند. به دور بتکده طواف می کردند، شب ها در حلقه هائی گرد می آمدند و سرود می خواندند، شاعران سروده هاشان را در مرسامی همچون «شب های شعر» می خواندند و شنودگان بهترين ها را بر می گزيدند تا برای يک سال به ديوار کعبه آويخته شوند. به اين شعر های برگزيده «معلقه» و «معلقات» می گفتند. مکه شهر مسالمت آميز بود، وادی ايمن بود، پا که در آن می گذاشتی جنگ را می بوسيدی و کنار می گذاشتی.
تا اينکه سال دهم هجری مسلمانان فرا رسيد. آنها يک سال پيشتر به نيت فتح مکه آمده و در بيرون آن شهر با بزرگان مکه پيمان صلح بسته و برای تسليم شهر به آنان مهلتی يک ساله داده بودند. آنک آن مهلت بسر آمده بود، بزرگان مکه دروازه ها گشوده بودند، و مسلمانان با شعار «لا اله الا الله» و «الله اکبر» وارد شهر می شدند. در گذشته «الله» هم نام يکی از بت های ساکن کعبه بود اما اکنون مسلمانان با دو شعار ظاهراً متضاد مکه را تصرف می کردند.
پيامبر اسلام، که ده سال پيش از شهر مکه گريخته و به «يثرب» هجرت کرده بود، اکنون پيروزمندانه به زادگاه خود باز گشته بود. او يک راست به سراغ کعبه رفت، درش را گشود و به شکستن بت ها پرداخت. شيعه و سنی در شرح اين «بت شکنی» روايت گوناگونی دارند. شيعيان علی ابن ابيطالب را در اين کار شريک و معاون پيامبر می دانند.
باری، آنچه انديشهء مرکزی اين جريان محسوب می شد، در نزد مسلمانان «توحيد» نام داشت. «توحيد» در زبان جامعه شناسی به «تکخدائی» ترجمه می شود تا بار مذهبی خود را از دست بدهد و به پديده ای در خورد تحقيق و تفحص علمی تبديل شود. از اين منظر که بنگريم، صحنهء خيالی شکستن بت ها بدست ابراهيم و جانشين کردن «يهوه» بجای آنها، که در روايت اسلامی به شکستن بت ها بدست پيامبر اسلام و جانشين کردن «الله» بجای آنها تحول يافته، بهترين نماد نمايشی پايان دوران «چند خدائی» و آغاز انديشهء «تکخدائی» است. اما اين داستان به اعراب و اقوام سامی منحصر نمی شود. دو هزار سال پيش از آنها زرتشت پارسی نيز سامانهء چند خدائی آريائی را (که دارای «اهورا» های سه گانه و «ايزدان» پر شماره بود) بهم ريخته، از ميان اهوراها فقط «مزدا» را برکشيده و ديگر اهوراها و ايزدان را بعنوان همکاران و معاونان و دستوربران او تعيين کرده بود؛ همينجا بگويم که البته، در يزدانشناخت زرتشت، هيچ اله و الهه ای حذف نشد و فقط نقش های آنها عوض گشته و همکاری و هماهنگی در بين شان بجای خود باقی ماند، حال آنکه يهوه و الله تحمل هيچ تنابندهء صاحب احتياری را در محضر خود نداشتند.
وقتی که ما با حادثهء مشابهی در ادوار مختلف تاريخ و مکان های گوناگون جغرافيا روبرو شويم، بر ما مسلم می شود که روندی اجتماعی و قانونمند در کار است که، در لحظهء معينی از عمر تاريخی يک جامعه، انديشهء محوری مسلط بر آن را از «چند خدائی» به «تکخدائی» بر می گرداند. يعنی، غلطيدن جوامع از دوران چند خدائی (که هنوز هم در بسياری از جوامع بر نيافتاده است) به دوران تکخدائی بايد نشان تحولی اجتماعی باشد که طی آن جوامع بشری، در عالم تصورات جهان شناختی خود، از چندخدائی به تکخدائی روی آورده باشند؛ همانگونه که از دوران شکار به دوران کشاورزی و پس از آن به دوران صنعتی رسيده اند.
در واقع، از ديدگاه جامعه شناسی، اينکه چرا انسان ـ از حدود پنج هزاره ای پيش به اينسو ، اما به تفاريق زمانی و مکانی ـ رو به انديشهء «تکخدائی» نهاده و کوشيده است تا تصور «ملکوت خدای واحده» را جانشين تصور «خداکده» ای کند که در آن عناصر طبيعت، يا ريشه های خونی افراد قبيله، بصورت خدايان گوناگون ظاهر می شوند، مبحث دلکشی است که حکايت از حدوث وقايع تاريخی خاصی می کند که ماهيتشان را تنها به مدد تخيل تربيت شده و شوق به انکشاف رازهای طبيعت و تاريخ می توان حدس زد.
«قائل شدن بوجود خدايان» نوعی روش ابتدائی علمی انسان اوليه برای تبيين جهان و تغييرات آن بوده است و او، با نسبت دادن خصوصيات خويش به عناصر طبيعت، به آنها جان و هويت می بخشيده تا حرکاتشان را درک و هضم کرده آنها را بصورتی معنی دار ببيند. آنگاه، وقتی عناصر طبيعت بصورت خدايان قاهر اما واجد صفاتی انسانی در آمدند آنگاه می توان با آنها به گفتگو، مذاکره و معامله نشست. با قربانی کردن آنچه برای ما عزيز است ـ حتی فرزند و همسر ـ آنها را خشنود ساخت، در نذر و نياز را گشود، دعاهای مختلفی را که دل اين قدرتمندان را نرم کنند آفريد و مشاغلی را بوجود آورد که برای آن تحصيل و تخصص ضرورت می يابد و متخصصان فن دلبری از خدايان در شولای جادوگران قبايل و رمال ها و دعانويسان بکار رفع مشکلات مردم بپردازند.
اما چگونه شد که در ميان آن همه خدائی که هر جمعيتی برای خود تصور کرده بود يک باره يک خدا گردنکشی کرده و بقيه را از ميان برداشته و خود بجای همهء آنها نشسته است؟
در واقع، اگر تحول از چند خدائی به تک خدائی تحولی بينشی ـ و به يک تعبير ابتدائی، «علمی» ـ بود در آن صورت ضروری نيز بود که طی روند مزبور در همهء نظرگاه ها و باور های مردمان نسبت به امور مربوط به خدايان تغييری بنيادين رخ دهد. حال آنکه چنين نشد و «خدای واحده» تنها بصورت يک موجود قوی پنجه و قادر متعالی ظاهر شد که در زمانه ای پيشتر همهء عالم و آدم (و حتی نيمخدايان و ايزدان و فرشتگان) را آفريده و همگان مقهور ارادهء او بوده اند. اما مشخصات اين تک خدا چندان با مشخصات خدايان سابق تفاوتی نداشت. او نيز خلق و خوی انسانی داشت. گاه بر زمين و آسمان و زنده و بی روح خشم می گرفت و گاه با آنها بر سر مهر می آمد. گاه شهری را خراب می کرد و گاه به خم و راست شدن و عبادت و نذر و نيازی خشنود می گشت. ابراهيم را می گفت تا اسماعيلش را قربانی کند و در لحظهء آخر از بهشت گوسفند می فرستاد، به جايزهء اينکه ابراهيم تجلی تسليم محض در برابر ارادهء او بوده است. بدينسان، تکخدا هم انسانی است که در مقياس های بزرگ تر و قدرتمند تر ظاهر شده و بردگی و بندگی مردمان را دوست دارد، عاشق تعبد است، آدميان را خار و ذليل می خواهد و سرکشان را گردن می زند.
حال می توان پرسيد که آيا اين تصادفی است که، در هميشهء تاريخ، دوران تکخدائی در پی پيدا شدن تحولی در ساختار سياسی جوامع آغاز شده است؟ آيا نه اينکه پيدايش زندگی شهرنشينی، توسعه يافتن جوامع، انباشتگی ثروت، توانائی استخدام عده ای که از کار توليدی معاف می شوند تا در خدمت اجرای اوامر شهرياران قرار گيرند نبوده که ـ از يک سو ـراه را بر ايجاد سازمان های متمرکز و هميشه سرکوبگر دولتی گشوده و، از سوی ديگر، تصوير و تصور اين ساختار را بر آسمان ها منعکس ساخته است؟
به اين نکتهء شگرف توجه کنيم که، در سرآغاز برآيش تمدن بشری، وجود خدايان متعدد نشان عدم تمرکز قدرت و گوناگونی مردمان بوده است. هر دهکده خدای محافظی، هر خانه ايزد مراقبی، و هر فرد آدمی فرشتهء نگهبانی از آن خود داشته است، هرکس در پرستش هر خدائی که می خواسته آزاد بوده است، و تصور عالم هستی در ذهن انسان نيز تصوری متکثر و رنگارنگ بوده است.
به ياد آوريم که يونانيان تصور «پانتئون» (خداکده) ی خود را در سنگريخته ها و سنگ تراشيده های خود متجسم کرده و، در تصوير آينه واری از آن، در زندگی اجتماعی خويش نيز به نوعی دموکراسی اشرافی رسيده بودند. يعنی، ساختار سياسی جامعه شان ساختار خداکده شان را نيز شکل می داد.
ايرانيان نيز تا پايان عصر کورش هخامنشی چنين بودند. جامعه «دين رسمی» و «خدای واحد» نداشت و بالاترين صفتی که ادامهء زندگی رنگارنگ اجتماعی شان را ممکن می ساخت «تساهل» بود و پذيرش اين واقعيت که هر کس می تواند عقيده ای، خدائی و آئينی داشته باشد و در عين حال همگان با هم بصورتی مسالمت آميز زندگی کنند.
در واقع، اين به هيچ روی تصادفی نيست که هر کجا استبداد و حکومت سرکوب پيش آمده مذهب دوران نيز رو به تکحدائی گذارده است و هر کجا که تساهل و نوعی اوليه از دموکراسی برقرار بوده مذهب دوران به چند خدائی تمايل يافته است.
اما آيا در فراسوی عالم حکومت و سياست و زورمداری هم می توان بوجود بلامنازع «تکخدائی» معتقد بود؟ آيا اينکه مسلمانان هنوز هم، هزار و پانصد سالی پس از شکستن بت های کعبه و اعلام اينکه ديگر هيچ «اله» ی جز «الله» وجود ندارد، روزی گاه ده ها مرتبه فرياد «الله اکبر» بر می دارند، چه معنائی دارد؟ اگر تنها الله هست و نه جز آن، پس اين الله در ميان چه چيزهای ديگری «اکبر» (بزرگ ترين) است؟ آيا نه اينکه اين شعار خود نشانهء وجود «اله» های ديگر هم هست که تکخدائی توحيدی اسلامی نتوانسته آنها را ـ همچون بت های کعبه ـ بشکند و براندازد؟
می خواهم بگويم که، بنظر من، حرکت از چند خدائی به تکخدائی امری سياسی و ناظر بر تحولات ساختار سياسی جامعه است و الا جوامع بشری همواره چند خدائی هستند. اينکه ادعا می شود خدای موسی و عيسی و محمد و زرتشت يکی است بيشتر به خوش خيالی می ماند و تنها برای فرو خوردن و محو «ديگران» مطرح می شود. و الا، هم اکنون، زير آسمان ايران خود ما يهوديان خدای خود را دارند، عيسويان خدای خويش را و بهائيان و مسلمانان و زرتشتيان و ديگران نيز هر يک خدای خويشتن را. اين خدايان هيچ يک شباهتی بهم ندارند، خواست هاشان از مؤمنان شان يکی نيست و آداب و عباداتشان با هم فرق دارد.
اما در سطح سياسی که حرکت می کنيم می بينيم که انديشهء تک رهبری در باور به تکخدائی متجلی است، خدای مسلمانان امامی ايران «الله» است که نامش را روی پرچم نوشته اند و نماينده اش هم ولی فقيه است که، به نام خدای واحدهء خويش، مسجد اهل تسنن و قبرستان بهائيان را ويران می کند، و آرامگاه کورش را به آب می بندد و، به يک تعبير، در سطح سياست ورزی، مشغول بت شکنی است.
برای درک روشن تر اين مضمون، بگداريد اين هفته از شما دعوت کنم تا با هم لحظه ای به آن ساختمان سادهء مکعبی شکلی که در شهر مکه قرار دارد بيانديشيم، پيش از آن روزی که دروازه هایش باز شود و مسلمانان آمده از مدينه النبی، بعنوان فاتحان، وارد مکه شوند.
تا آن روز اطاق وارهء موسوم به کعبه (يا مکعب شکل) بتخانهء قبايل عرب محسوب می شود. هر قبيله خدائی (يا «اله» ی) داشت که در قالب بتی متجسم می شد و آن بت در بتکدهء مرکزی موسوم به کعبه نگهداری می شد. هر کس يا هر قبيله می توانست خدای خويش را خود انتخاب کند و بر او نيايش برد و از آدابی که دينکاران آن خدا برايش معين می کردند تبعيت نمايد. بدين سان، بتکدهء کعبه نماد تنوع مذهبی، همزيستی مذهبی و تساهل مذهبی بود. کسی بر سر اينکه کدام خدا از ديگران برتر است دعوا نمی کرد. هر ساله مردمان قبايل مختلف به مکه می آمدند تا مراسم «حج» بجای آورند، هرکس به نيت نيايش خدای خود می آمد، اما همه مراسم حج را با هماهنگی انجام می دادند. به دور بتکده طواف می کردند، شب ها در حلقه هائی گرد می آمدند و سرود می خواندند، شاعران سروده هاشان را در مرسامی همچون «شب های شعر» می خواندند و شنودگان بهترين ها را بر می گزيدند تا برای يک سال به ديوار کعبه آويخته شوند. به اين شعر های برگزيده «معلقه» و «معلقات» می گفتند. مکه شهر مسالمت آميز بود، وادی ايمن بود، پا که در آن می گذاشتی جنگ را می بوسيدی و کنار می گذاشتی.
تا اينکه سال دهم هجری مسلمانان فرا رسيد. آنها يک سال پيشتر به نيت فتح مکه آمده و در بيرون آن شهر با بزرگان مکه پيمان صلح بسته و برای تسليم شهر به آنان مهلتی يک ساله داده بودند. آنک آن مهلت بسر آمده بود، بزرگان مکه دروازه ها گشوده بودند، و مسلمانان با شعار «لا اله الا الله» و «الله اکبر» وارد شهر می شدند. در گذشته «الله» هم نام يکی از بت های ساکن کعبه بود اما اکنون مسلمانان با دو شعار ظاهراً متضاد مکه را تصرف می کردند.
پيامبر اسلام، که ده سال پيش از شهر مکه گريخته و به «يثرب» هجرت کرده بود، اکنون پيروزمندانه به زادگاه خود باز گشته بود. او يک راست به سراغ کعبه رفت، درش را گشود و به شکستن بت ها پرداخت. شيعه و سنی در شرح اين «بت شکنی» روايت گوناگونی دارند. شيعيان علی ابن ابيطالب را در اين کار شريک و معاون پيامبر می دانند.
باری، آنچه انديشهء مرکزی اين جريان محسوب می شد، در نزد مسلمانان «توحيد» نام داشت. «توحيد» در زبان جامعه شناسی به «تکخدائی» ترجمه می شود تا بار مذهبی خود را از دست بدهد و به پديده ای در خورد تحقيق و تفحص علمی تبديل شود. از اين منظر که بنگريم، صحنهء خيالی شکستن بت ها بدست ابراهيم و جانشين کردن «يهوه» بجای آنها، که در روايت اسلامی به شکستن بت ها بدست پيامبر اسلام و جانشين کردن «الله» بجای آنها تحول يافته، بهترين نماد نمايشی پايان دوران «چند خدائی» و آغاز انديشهء «تکخدائی» است. اما اين داستان به اعراب و اقوام سامی منحصر نمی شود. دو هزار سال پيش از آنها زرتشت پارسی نيز سامانهء چند خدائی آريائی را (که دارای «اهورا» های سه گانه و «ايزدان» پر شماره بود) بهم ريخته، از ميان اهوراها فقط «مزدا» را برکشيده و ديگر اهوراها و ايزدان را بعنوان همکاران و معاونان و دستوربران او تعيين کرده بود؛ همينجا بگويم که البته، در يزدانشناخت زرتشت، هيچ اله و الهه ای حذف نشد و فقط نقش های آنها عوض گشته و همکاری و هماهنگی در بين شان بجای خود باقی ماند، حال آنکه يهوه و الله تحمل هيچ تنابندهء صاحب احتياری را در محضر خود نداشتند.
وقتی که ما با حادثهء مشابهی در ادوار مختلف تاريخ و مکان های گوناگون جغرافيا روبرو شويم، بر ما مسلم می شود که روندی اجتماعی و قانونمند در کار است که، در لحظهء معينی از عمر تاريخی يک جامعه، انديشهء محوری مسلط بر آن را از «چند خدائی» به «تکخدائی» بر می گرداند. يعنی، غلطيدن جوامع از دوران چند خدائی (که هنوز هم در بسياری از جوامع بر نيافتاده است) به دوران تکخدائی بايد نشان تحولی اجتماعی باشد که طی آن جوامع بشری، در عالم تصورات جهان شناختی خود، از چندخدائی به تکخدائی روی آورده باشند؛ همانگونه که از دوران شکار به دوران کشاورزی و پس از آن به دوران صنعتی رسيده اند.
در واقع، از ديدگاه جامعه شناسی، اينکه چرا انسان ـ از حدود پنج هزاره ای پيش به اينسو ، اما به تفاريق زمانی و مکانی ـ رو به انديشهء «تکخدائی» نهاده و کوشيده است تا تصور «ملکوت خدای واحده» را جانشين تصور «خداکده» ای کند که در آن عناصر طبيعت، يا ريشه های خونی افراد قبيله، بصورت خدايان گوناگون ظاهر می شوند، مبحث دلکشی است که حکايت از حدوث وقايع تاريخی خاصی می کند که ماهيتشان را تنها به مدد تخيل تربيت شده و شوق به انکشاف رازهای طبيعت و تاريخ می توان حدس زد.
«قائل شدن بوجود خدايان» نوعی روش ابتدائی علمی انسان اوليه برای تبيين جهان و تغييرات آن بوده است و او، با نسبت دادن خصوصيات خويش به عناصر طبيعت، به آنها جان و هويت می بخشيده تا حرکاتشان را درک و هضم کرده آنها را بصورتی معنی دار ببيند. آنگاه، وقتی عناصر طبيعت بصورت خدايان قاهر اما واجد صفاتی انسانی در آمدند آنگاه می توان با آنها به گفتگو، مذاکره و معامله نشست. با قربانی کردن آنچه برای ما عزيز است ـ حتی فرزند و همسر ـ آنها را خشنود ساخت، در نذر و نياز را گشود، دعاهای مختلفی را که دل اين قدرتمندان را نرم کنند آفريد و مشاغلی را بوجود آورد که برای آن تحصيل و تخصص ضرورت می يابد و متخصصان فن دلبری از خدايان در شولای جادوگران قبايل و رمال ها و دعانويسان بکار رفع مشکلات مردم بپردازند.
اما چگونه شد که در ميان آن همه خدائی که هر جمعيتی برای خود تصور کرده بود يک باره يک خدا گردنکشی کرده و بقيه را از ميان برداشته و خود بجای همهء آنها نشسته است؟
در واقع، اگر تحول از چند خدائی به تک خدائی تحولی بينشی ـ و به يک تعبير ابتدائی، «علمی» ـ بود در آن صورت ضروری نيز بود که طی روند مزبور در همهء نظرگاه ها و باور های مردمان نسبت به امور مربوط به خدايان تغييری بنيادين رخ دهد. حال آنکه چنين نشد و «خدای واحده» تنها بصورت يک موجود قوی پنجه و قادر متعالی ظاهر شد که در زمانه ای پيشتر همهء عالم و آدم (و حتی نيمخدايان و ايزدان و فرشتگان) را آفريده و همگان مقهور ارادهء او بوده اند. اما مشخصات اين تک خدا چندان با مشخصات خدايان سابق تفاوتی نداشت. او نيز خلق و خوی انسانی داشت. گاه بر زمين و آسمان و زنده و بی روح خشم می گرفت و گاه با آنها بر سر مهر می آمد. گاه شهری را خراب می کرد و گاه به خم و راست شدن و عبادت و نذر و نيازی خشنود می گشت. ابراهيم را می گفت تا اسماعيلش را قربانی کند و در لحظهء آخر از بهشت گوسفند می فرستاد، به جايزهء اينکه ابراهيم تجلی تسليم محض در برابر ارادهء او بوده است. بدينسان، تکخدا هم انسانی است که در مقياس های بزرگ تر و قدرتمند تر ظاهر شده و بردگی و بندگی مردمان را دوست دارد، عاشق تعبد است، آدميان را خار و ذليل می خواهد و سرکشان را گردن می زند.
حال می توان پرسيد که آيا اين تصادفی است که، در هميشهء تاريخ، دوران تکخدائی در پی پيدا شدن تحولی در ساختار سياسی جوامع آغاز شده است؟ آيا نه اينکه پيدايش زندگی شهرنشينی، توسعه يافتن جوامع، انباشتگی ثروت، توانائی استخدام عده ای که از کار توليدی معاف می شوند تا در خدمت اجرای اوامر شهرياران قرار گيرند نبوده که ـ از يک سو ـراه را بر ايجاد سازمان های متمرکز و هميشه سرکوبگر دولتی گشوده و، از سوی ديگر، تصوير و تصور اين ساختار را بر آسمان ها منعکس ساخته است؟
به اين نکتهء شگرف توجه کنيم که، در سرآغاز برآيش تمدن بشری، وجود خدايان متعدد نشان عدم تمرکز قدرت و گوناگونی مردمان بوده است. هر دهکده خدای محافظی، هر خانه ايزد مراقبی، و هر فرد آدمی فرشتهء نگهبانی از آن خود داشته است، هرکس در پرستش هر خدائی که می خواسته آزاد بوده است، و تصور عالم هستی در ذهن انسان نيز تصوری متکثر و رنگارنگ بوده است.
به ياد آوريم که يونانيان تصور «پانتئون» (خداکده) ی خود را در سنگريخته ها و سنگ تراشيده های خود متجسم کرده و، در تصوير آينه واری از آن، در زندگی اجتماعی خويش نيز به نوعی دموکراسی اشرافی رسيده بودند. يعنی، ساختار سياسی جامعه شان ساختار خداکده شان را نيز شکل می داد.
ايرانيان نيز تا پايان عصر کورش هخامنشی چنين بودند. جامعه «دين رسمی» و «خدای واحد» نداشت و بالاترين صفتی که ادامهء زندگی رنگارنگ اجتماعی شان را ممکن می ساخت «تساهل» بود و پذيرش اين واقعيت که هر کس می تواند عقيده ای، خدائی و آئينی داشته باشد و در عين حال همگان با هم بصورتی مسالمت آميز زندگی کنند.
در واقع، اين به هيچ روی تصادفی نيست که هر کجا استبداد و حکومت سرکوب پيش آمده مذهب دوران نيز رو به تکحدائی گذارده است و هر کجا که تساهل و نوعی اوليه از دموکراسی برقرار بوده مذهب دوران به چند خدائی تمايل يافته است.
اما آيا در فراسوی عالم حکومت و سياست و زورمداری هم می توان بوجود بلامنازع «تکخدائی» معتقد بود؟ آيا اينکه مسلمانان هنوز هم، هزار و پانصد سالی پس از شکستن بت های کعبه و اعلام اينکه ديگر هيچ «اله» ی جز «الله» وجود ندارد، روزی گاه ده ها مرتبه فرياد «الله اکبر» بر می دارند، چه معنائی دارد؟ اگر تنها الله هست و نه جز آن، پس اين الله در ميان چه چيزهای ديگری «اکبر» (بزرگ ترين) است؟ آيا نه اينکه اين شعار خود نشانهء وجود «اله» های ديگر هم هست که تکخدائی توحيدی اسلامی نتوانسته آنها را ـ همچون بت های کعبه ـ بشکند و براندازد؟
می خواهم بگويم که، بنظر من، حرکت از چند خدائی به تکخدائی امری سياسی و ناظر بر تحولات ساختار سياسی جامعه است و الا جوامع بشری همواره چند خدائی هستند. اينکه ادعا می شود خدای موسی و عيسی و محمد و زرتشت يکی است بيشتر به خوش خيالی می ماند و تنها برای فرو خوردن و محو «ديگران» مطرح می شود. و الا، هم اکنون، زير آسمان ايران خود ما يهوديان خدای خود را دارند، عيسويان خدای خويش را و بهائيان و مسلمانان و زرتشتيان و ديگران نيز هر يک خدای خويشتن را. اين خدايان هيچ يک شباهتی بهم ندارند، خواست هاشان از مؤمنان شان يکی نيست و آداب و عباداتشان با هم فرق دارد.
اما در سطح سياسی که حرکت می کنيم می بينيم که انديشهء تک رهبری در باور به تکخدائی متجلی است، خدای مسلمانان امامی ايران «الله» است که نامش را روی پرچم نوشته اند و نماينده اش هم ولی فقيه است که، به نام خدای واحدهء خويش، مسجد اهل تسنن و قبرستان بهائيان را ويران می کند، و آرامگاه کورش را به آب می بندد و، به يک تعبير، در سطح سياست ورزی، مشغول بت شکنی است.
Comment