Hazrate fatemeye zahra(س

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #1

    Hazrate fatemeye zahra(س

    عصمت فاطمه زهرا (س

    مقام صديقه كبري فاطمه زهرا(س) مقام بسيار بزرگي است، ايشان بر گردن مسلمانان حق بزرگي دارند، ولي متأسفانه آنگونه كه مستحق است اين حق را ادا نكرده‌ايم.


    و ما كان المؤمنون لينفروا كافّة فلولا نفر من كلّ فرقة منهم طائفة ليتفقّهوا في الدّين ولينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم لعلّهم يحذرون.1
    نبايد مؤمنان همگي بيرون رفته و رسول را تنها بگذارند بلكه چرا از هر طائفه‌اي گروهي براي جنگ و گروهي نزد رسول براي آموختن علم مهيا نباشند؟ تا آن علمي كه آموخته‌اند به قوم خود بياموزند كه قومشان هم شايد خداترس شده و از نافرماني حذر كنند.

    صاحب معالم(ره) فقه را اينگونه تعريف مي‌كند: «علم به احكام شرعي فرعي به وسيلة ادّلة تفصيلي آنها». اما اين تعريف، تعريف جامعي نيست، چرا كه قرآن و سنّت قطعي، فقه را در اين چارچوب منحصر نكرده‌اند، اين يك بحثي است بسيار مهم و جدي كه نياز به تحقيقات زيادي در مباحث اجتهاد و تقليد به شكلي ويژه دارد، و همچنين در مباحث ولايت فقيه، امر به معروف و نهي از منكر، وجوب تعليم جاهل و ارشاد او، حجيت خبر و حجيت فتوي.

    امّا كلمة «لولا» در آيه، حرف تحضيض است؛ يعني تشويق به فقه و درك دين. تفقه در دين، فقط تفقه در احكام طهارت نيست، طهارت بخش كوچكي از دين است، برخي از يك شي، تمام آن شي نيست. فقهي كه هم اكنون معروف است به چهار قسمت تقسيم مي‌شود؛ ايقاعات، عقود، احكام و عبادات، هركدام از اينها قسمت كوچكي از فقه است، حوزة فقه بسيار وسيع‌تر از آنهاست. از ديدگاه امام صادق(ع) فقيه، فقط كسي كه علم اصول فقه و مباني اصول را از مباحث وضع الفاظ تا آخر مبحث تعادل و تراجيح مي‌خواند نيست، كسي كه علم فقه را از بحث طهارت تا احكام عاقله مي‌خواند نيست، خداوند متعال مي‌فرمايد: «ليتفقّهوا في الدين و لينذروا قومهم» يعني فقيه كسي است كه مردم را از تمام دين انذار مي‌كند، پس فقيه بايد تمام دين را درك كرده باشد. براي كساني مثل شما كه در اين راه قدم برداشته بايد اين جمله كاملاً واضح باشد، فقيهي كه بخشي از فقه را درك كند و به همان اكتفا كند همانند بنّايي است كه ساختمانش را نصف و نيمه رها كرده است. چنين فقيهي امكان ندارد مشكلات ديني مردم را حل كند.

    مراد خداوند از «كساني كه در دين تفقه كنند»، فقيهاني است كه برگزيدة قومشان هستند، كساني كه صلاحيت تفقه در دين و انذار را داشته باشند تا اينكه بتوانند مشكلات ديني مردم را حل كنند.

    در «ليتفقّهوا في الدين ...» مراد كدام دين است؟ همان ديني كه حضرت ابراهيم و يعقوب به آن سفارش كردند:
    و وصّي بها إبراهيم بنيه و يعقوب يا بنيّ إنّ الله اصطفي لكم الدّين فلا تموتنّ إلاّ و أنتم مسلمون.2
    ابراهيم و يعقوب به فرزندان خود راجع به تسليم بودن در فرمان خدا سفارش و توصيه نمودند. اي فرزندان! خدا شما را به آيين پاك برگزيد، پيوسته از آن پيروي كنيد و تا پاي جان سپردن الاّ تسليم رضاي خدا نباشيد.

    و همان ديني كه خداوند تعالي مي‌فرمايد:
    إنّ الدّين عند الله الاسلام و ما اختلف الّذين أوتوا الكتاب إلّامن بعد ماجاءهم العلم بغياً بينهم و من يكفر بآيات الله فإنّ الله سريع الحساب.3
    همانا دين پسنديده نزد خدا آئين اسلام است و اهل كتاب در آن راه مخالفت نپيمودند مگر پس از آنكه به حقانيت آن آگاه شدند و اين خلاف را از راه رشك و حسد در ميان آوردند و هركس به آيات خداوند كافر شود بترسد كه محاسبه خدا زود خواهد بود.
    پس منظور از تفقّه مطلوب، تفقه در اسلام است. كه لازمه‌اش وجود فقيهي مطلوب است كه در اين آيه كريمه به صفات آن اشاره شده است، آن فقيه همان اكسير اعظم است.

    به عنوان مثال در احكام فقهي آمده است كه: «ملعون است كسي كه نمازش را به تأخير بياندازد تا اينكه ستارگان ظاهر شوند» و همچنين داريم كه «ملعون است كسي كه رياست را دوست داشته باشد». چرا اولين حديث را حكمي فقهي مي‌دانيم و دومين حديث را نه؟ از طرفي علاوه بر اينكه بحث مي‌كنيم كه معناي «لعن» چيست؟ آيا دلالت بر حرمت دارد يا كراهت؟ موضوع و محمولش چيست؟ بايد بحث كنيم كه چرا كسي كه رياست را دوست دارد لعن مي‌شود، دوست داشتن رياست به چه معناست، آيا لعن در اينجا لعن تمحيضي است يا تحريمي؟ اينها مسائل مهمي است كه الحمدلله شما در سطحي از علوم هستيد كه با آنها آشناييد.

    يا اينكه مبحث وجوب «تولّي» و «تبّري». كه در آنجا از اين بحث مي‌شود كه آيا بر ما واجب است تا از هركسي كه ولي خدا و حجّت خدا را به غضب در مي‌آورد برائت جوييم، آيا اين فقه است يا نه؟ آيا برائت واجب است يا نه؟ اگر واجب است كدام موضوع است و كدام محمول؟ نسبت بين اين دو فرض چيست؟ يا اينكه آيا واجب است كه تبّري و تولّي در هر سطحي مساوي با هم باشند. تا زماني كه اين مسائل در دين وجود دارد ناچاريم كه در آنها تفقه كنيم، و با اين تفقه است كه مشمول اين بخش از آيه مي‌شويم كه «ليتفقهوا في الدين» و پس از تفقه، انذار مردم و «لينذروا قومهم».
    مقام صديقه كبري فاطمه زهرا(س) مقام بسيار بزرگي است، ايشان بر گردن مسلمانان حق بزرگي دارند، ولي متأسفانه آنگونه كه مستحق است اين حق را ادا نكرده‌ايم، از آن مي‌ترسم كه محكمه‌اي در دنيا كه قاضي آن حضرت صاحب الزمان، ارواحنا له الفداء، و يا در آخرت كه قاضي آن خداوند تبارك و تعالي باشد تشكيل شود و ما را مورد سؤال قرار دهند كه آيا براي اداي حقتان نسبت به حضرت فاطمه زهرا(س) كاري انجام داده‌ايد؟ حتي به مقدار اعتراف يك فقيه سني؟ مي‌ترسم كه آن زمان جوابي نداشته باشيم.

    بايد آنچه را كه صحيح بخاري دربارة حقوق حضرت فاطمه(س) آورده است را ببينيم و لو غير عامدانه؟ متعصب‌ترين و نقادترين فقهاي اهل سنّت، بخاري را صحيح و معتبر مي‌دانند، در اين كتاب از ابي وليد از ابن عيينه، از عمرو بن دينار، از ابن ابي مليكه از موربن مخرمه روايت شده است كه رسول الله(ص) فرمود:
    فاطمة بضعة منّي، من اغضبها فقد أغضبني
    فاطمه(س) پارة تن من است، هر آنكس او را غضبناك كند مرا خشمگين كرده است.

    مي‌خواهيم در مورد اين حديث بحث و بررسي كنيم، حديثي كه يك فقيه سني آن‌را روايت مي‌كند و در ميان فقهاي اهل سنّت، سند اين حديث صحيح و از درجة بالايي برخوردار است، چرا كه بخاري ـ كسي كه در صحت احاديث بسيار محتاط است ـ آن را از امام جعفر صادق(ع) نقل كرده است و از طرفي ذهبي ـ كه از نقادترين افراد نسبت به احاديث است ـ اين حديث را صحيح و معتبر دانسته و آن را به گونه‌اي ديگر روايت مي‌كند:
    إنّ الرّب يرضي لرضا فاطمة و يغضب لغضب فاطمة.4
    همان خداوند با خوشنودي فاطمه خشنود و با ناراحتي فاطمه ناراحت مي‌شود.

    پس در نزد آنها اين حديث از لحاظ سند در حد قطعي الصدور از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است. ما حديث بخاري را مفّسر و مؤيدي برحديث ذهبي مي‌دانيم. حال مي‌گوييم اين حديث بر چه چيزي دلالت مي‌كند؟ خشنودي و غضب در انواع مردم از كجا ناشي مي‌شود؟ حيات نباتات به دو عامل بستگي دارد؛ عامل اول قوت جذب و عامل دوم قوت دفع است، اين دو قوت در حيات حيوان به صورت دو قوة خشنودي و خشم ظاهر مي‌شود، كه هر دو ناشي از طبع و غريزه‌اند، امّا در حيات انساني چه؟ معناي حيات انساني آن است كه هريك از ما به درجة انسانيتي برسد كه ركن و پشتيبان وجودش، عقلش باشد، «دعامة الإنسان عقله»5 اينجاست كه عقل منشأ تمام خشنودي‌ها و خشم‌ها در وجود انسان مي‌گردد، امّا قبل از آن، منشأ آن دو طبع و غريزه بود.

    آيا من به مرحلة انسانيتي كه منشأ خشنودي و خشمش، عقل است رسيده‌ام؟ مي‌گويم: هرگز، اصلاً، هر عاقلي در اولين درجات تعقلش بايد بداند كه به درجة انسانف عاقل نرسيده است، اين اعتراف خيلي مهم است.

    آيا ما تاكنون نفهميده‌ايم كه محك انسانيت‌مان و ميزان آن چيست و به چه مقدار است؟ خوشحالي و خشم ما به خاطر حاجات بدني ما است، هركدام از ما در وجود خود بنگرد، هنگامي كه شخصي كه به او اطمينان و اعتقاد دارد او را ترك كند، آيا ناراحت مي‌شود يا نه؟ اين ناراحتي خود يك گناه است، به درجة انسانيت نرسيده است، هيچ‌كدام از ما به درجة انسانيت نرسيده است مگر اينكه منشأ خشم و خشنودي او عقلاني باشد نه غريزي.
    پس هرگاه در زندگي‌مان، منشأ خشنودي و خشم‌مان را، حتي براي يك بار از عقل ديديم، آن موقع است كه براي يك بار انسان شده‌ايم، امّا اگر خشنودي و غضبمان ناشي از بطن و فرج بود مطمئناً از حيوانات خواهيم بود ولي در شكل انسان.

    امّا انسان عقلاني كسي است كه براي هميشه با خشنودي عقل، خشنود مي‌شود و با خشم عقل، خشمگين مي‌گردد. پس اگر كسي را در روي كرة زمين پيدا كرديد كه به اين درجه از شخصيت رسيده بود مرا خبر كنيد تا پيش او بروم و نه تنها دستش را ببوسم، بلكه گرد وغبار گام‌هايش را نيز ببوسم.

    بالاتر از اين مرتبه مقامي است كه ممكن است انسان به آنجا برسد، و آن زماني است كه ارادة انسان، در ارادة خداوند تبارك و تعالي فاني گردد، ديگر او اراده‌اي ندارد و ارادة او عين ارادة خداست. و اين همان درجه‌اي است كه تمام كارهايش «يرضي لرضا الله و يغضب لغضب ربّه» مي‌شود. يعني اگر فرزندش را كشتند، خشم او به خاطرخشم پروردگار است نه خشم نفسش و اگر فرزندش را زنده كردند به‌خاطر رضاي خداوند خشنود مي‌گردد، نه رضاي نفسش، تصور اين درجه بسيار مشكل است چه رسد به تحقق اين امر!

    اين همان مقام عصمت خاتم‌الانبياء(ص) است. عصمت آن مخلوقي كه نظيرش در ميان تمام مخلوقات وجود ندارد، كسي كه حب و بغضش در حب و بغض خداوند فاني شده است. چيزي را دوست نمي‌دارد مگر اينكه خداوند آن را دوست بدارد و از چيزي خشمگين نمي‌شود مگر اينكه خداوند را از آن چيز خشمگين ببيند
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #2
    و اين همان بشري است كه به مقام «و ماينطق عن الهوي إن هو إلاّ وحي يوحي»6 رسيده است. و اين همان درجه‌اي است كه از آن به عصمت خاتميه تعبير مي‌شود، عصمتي كه غير از عصمت ابراهيميه است، عصمت ابراهيميه نيز با عصمت يونسيه متفاوت است.
    عصمت حضرت يونس(ع) هم عصمت است اما:

    وذا النّون إذ ذهب مغاضباً فظنّ أن لن نقدر عليه فنادي في الظّلمات أن لا إله إلا أنت سبحانك إنّي كنت من الظّالمين.7
    و ياد آر حال يونس را هنگامي‌كه از ميان قوم خود غضبناك بيرون رفت و چنين پنداشت كه ما هرگز او را در مضيقه و سختي نمي‌‌افكنيم آنگاه در آن ظلمت‌ها فرياد كرد كه الهي، خدايي به جز ذات يكتاي تو نيست تو از شرك و شريك پاك و منزهي و من از ستمكارانم.

    او پيامبر خدا و معصوم است . اما خودش را محتاج مي‌بيند كه به مقامي بالاتر برسد «سبحانك إنّي كنت من الظّالمين». كه آن حضرت، قبل از آنكه وارد شكم ماهي شود به آن مقام نرسيده بود.
    همچنين يوسف(ع) نيز پيامبر خدا و معصوم است. و برهاني كه خداوند به او نشان داد، همان عصمتش بود:
    و لقد همّت به وهمّ بها لولا أن رأي برهان ربّه كذلك لنصرف عنه السّوء و الفحشاء إنّه من عبادنا المخلصين.8
    آن زن باز اصرار كرد و اگر لطف خاص خدا وبرهان روشن حق نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعي اهتمام مي‌كرد اينچنين عمل زشت و فحشا را از او دور كرديم كه همانا او از بندگان معصوم ماست.
    اما ايشان در يك درجه عصمت داشتند كه:
    و قال للّذي ظنّ أنّه ناج منهما اذكرني عند ربّك فأنساه الشّيطان ذكر ربّه فلبث في السّجن بضع سنين.9
    آنگاه يوسف از رفيقي كه او را اهل نجات يافت درخواست كرد كه مرا نزد پادشاه ياد كن در آن حال شيطان ياد خدا را از نظرش ببرد بدين سبب در زندان چند سال محبوس ماند.

    اما تسليم مطلق نسبت به حب و بغض، خشنودي و غضب خداوند، مقامي خاص است كه اين مقام مخصوص برترين مخلوقات و خاتم پيامبران و آقاي رسولان است، اين مقامي است كه مي‌توان گفت: اوست كه از خشنودي خدا خشنود و از غضب خدا خشمگين مي‌شود، و از طرفي ديگر خداوند تبارك و تعالي نيز از خشنودي او خشنود و از غضب او خشمگين مي‌شود.
    آيا بخاري و ذهبي فهميده‌اند كه چه چيزي را روايت كرده‌اند:
    إنّ الرّب يرضي لرضا فاطمة و يغضب لغضب فاطمة.
    و آيا فهميده‌اند كه اگر پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «همانا فاطمه(س) با خشنودي خدا خشنود و با غضب خدا غضبناك مي‌شود».

    اين كلام دال بر اين مطلب است كه منشأ خشنودي و خشم حضرت فاطمه(س) نفس ايشان نيست بلكه منشأ آن خداوند تبارك و تعالي است. معناي اين همان درجه عصمت كبري است كه رسول الله(ص) دارد. بالاتر از آن، كلام پيامبر اكرم(ص) است كه مي‌فرمايند:
    إنّ الرّب يرضي لرضا فاطمه و يغضب لغضب فاطمة.
    همانا خداوند از خشنودي فاطمه(س) خشنود و از غضب او غضبناك مي‌شود.

    اين به چه معناست كه به درجه‌اي برسد كه «لام» خشنودي از طرف فاطمه(س) باشد (يعني خداوند از خشنودي فاطمه(س) خشنود شود و اين مقام بالاتر است از اينكه فاطمه(س) از خشنودي خدا خشنود گردد.)
    اينجاست كه معناي اين سؤال فهميده مي‌شود كه فاطمه(س) را چه كسي مي‌شناسد، اين فاطمه(س) چه كسي است؟ و در جواب مي‌گوييم: امام جعفر صادق(ع) كسي است كه مي‌داند فاطمه كيست، ايشان مي‌فرمايند:
    إنّما سمّيت فاطمة فاطمة لإنّ النّاس فطموا عن معرفتها.10
    همانا فاطمه، فاطمه ناميده شد، چرا كه مردم از شناخت ايشان ناتوانند.

    پس با دليل ثابت كرديم كه از معرفت و درك مقام حضرت فاطمه(س) عاجز هستيم، ما از معرفت آن درجة بالايي كه خداوند متعال رضايش را در رضايت او و غضبش را در غضب او گذارده است عاجز هستيم، عاجز هستيم از معرفت اين مخلوق رباني و حوراي انساني، او كيست؟...
    اميرمؤمنان حضرت علي(ع) در شب دفن پيكر مبارك حضرت فاطمه(س) مي‌فرمايند:
    أمّا حزني فسرمد و أمّا ليلي فمسهّد11
    حزن و اندوهم هميشگي شد و خواب بر من حرام گشت.

    بهتر است بدانيم كسي كه اين جمله را بيان مي‌‌كند دنيا و آخرت را شناخته و هر دو آن‌ها را زير پايش گذاشته است! چرا كه اوست كه فاطمه(س) را مي‌شناسد. ملاحظه كنيد هنگامي كه برجنازة حضرت نماز مي‌خواند چه مي‌فرمايد. آنچه براي او در كنار پيكر همسرش اتفاق افتاد، هيچ كجا رخ نداده است، نمي‌توانيم بيشتر از اين بگوييم. از مصباح الأنوار در بحارالانوار حديثي از ابي عبدالله الحسين(ع) نقل شده است. كه حضرت فرمودند:
    إنّ أميرالمؤمنين(ع) غسل فاطمة(س) ثلاثاً و خمساً، و جعل في الغسلة الخامسة الآخرة شيئاً من الكافور، و أشعرها مئزراً سابغا دون الكفن، و كان هو الذي يلي ذلك منها، و هو يقول: أللّهمّ إنّها أمتك، و بنت رسولك، وصفيّك و خيرتك من خلقك، أللهّمّ لقنها حجتّها، و أعظم برهانها، و أعل درجتها، و اجمع بينها و بين أبيها محمد(ص). فلمّا جنّ الليل غسّلها عليّ، ووضعها علي السرير، و قال للحسن: أدع لي أباذر فدعاه، فحملا إلي المصلّي، فصلّي عليها ثم صلّي ركعتين، و رفع يديه إلي السماء فنادي: هذه بنت نبيك فاطمة ، أخرجتها من الظّلمات إلي النور، فأضاءت الارض ميلا في ميل!12
    اميرالمؤمنين(ع)، فاطمه(س) را سه بار و پنج بار غسل دادند، در آخر غسل پنجم مقداري از كافور استفاده كردند و مئزري بر بدن آن حضرت پوشاندند و سپس فرمودند: خدايا، فاطمه از آنف تو و دختر رسول توست، صفي و برگزيدة خلق توست، حجتش را به او نشان ده و مقام او را عالي گردان و بين او و پدرش جمع كن... و آن هنگام كه شب شد، علي(ع) او را غسل داد و بر تختي خوابانيد و رو به حسن كرد و گفت: اباذر را بياور، و او آمد. حضرت فاطمه(س) را به سوي محراب حمل كرد و دوباره دو ركعت نماز به جا آورد، سپس دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: اين دختر پيامبرت فاطمه است، او را از ظلمات خارج و به سوي نور هدايت فرما. در آن هنگام منطقه‌اي از زمين نوراني شد.

    جملة آخر حضرت به چه معناست؟ ملاحظه بفرماييد، اين جمله مجمل بيان شد، ممكن نيست جز براي غيرخدا اين جمله گفته شود، مي‌فرمايد: خداوندا! فاطمه(س) را از اين دنياي تاريكي‌ها گرفتي و به سوي نور، نور آسمان‌ها و زمين فرستادي.
    ملاحظه بفرماييد كه خداوند متعال دعاي اميرالمؤمنين را اجابت فرمود. مثل اينكه خداوند به حضرت فرمود: بله، همان‌گونه كه روح او را از نور پروردگارش خلق كردم او را به سوي نور فرستادم. و هنوز سخنان حضرت امير(ع) تمام نشده بود كه خداوند او را تصديق نمود و نقطة نوري از بدن طاهر حضرت فاطمه(س) قسمتي از زمين را نوراني كرد.
    اين چه معنايي مي‌دهد؟ به اين معناست كه «إنّالله و إنّا إليه راجعون» براي همه است، ولي فاطمه(س) به نور خدا پيوست، نوري كه از آن خلق شده بود.

    اين مقام فاطمه است... روحش به نور خداوندي پيوست و اينگونه آن جهان از بدن طاهري كه از عالم ظلماني به عالم روحاني شتافت استقبال نمود.
    اين فاطمه است كه به آن مقام رسيد. كه «إنّ الربّ ليغضب لغضب فاطمة و يرضي لرضاها.» بهتر است كه در اينجا به مناسبت اشاره‌اي كنيم به آنچه كه بخاري در روايت صحيحه‌اي از عايشه آورده است كه او گفت:
    فاطمه(س) دختر رسول الله غضبناك شد و [يكي از صحابه] روي برگرداند، بعد از آن طولي نكشيد كه درگذشت.13
    و از ديگري روايت كرده است كه:
    حضرت فاطمه(س) به علي(ع) وصيت كرده بود كه او را مخفيانه دفن كند و آنها را از محل دفن او آگاه نسازد.

    از اين اعترافات مي‌شود به نتيجه‌اي رسيد كه دو مقدمه دارد. مقدمة اول همان است كه اهل سنت مي‌گويند كه إنّ الله ليغضب لغضبها و همچنين مي‌گويند كه فاطمه(س) از آن صحابه غضبناك شد و از او روي برگرداند و در حالي كه از او غضبناك بود درگذشت پس غضب خدا بر او حلال گشت و مقدمة دوم اين است كه خداوند مي‌فرمايد:
    و من يحلل عليه غضبي فقد هوي.14
    و هركس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاك خواهد شد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #3
      تدفين حضرت ‏زهرا (س

      دانشمندان و تذكره نويسان شيعه متفقند كه نعش دختر پيغمبر را شبانه بخاك سپردند. ابن سعد نيز در روايت‏هاى خود كه از طريق ابن شهاب،عروه،عايشه،زهرى و ديگران است گويد فاطمه (ع) را شبانه دفن كردند و على (ع) او را بخاك سپرد .


      «الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون‏» (1) . (البقره:56)

      دانشمندان و تذكره نويسان شيعه متفقند كه نعش دختر پيغمبر را شبانه بخاك سپردند. ابن سعد نيز در روايت‏هاى خود كه از طريق ابن شهاب،عروه،عايشه،زهرى و ديگران است گويد فاطمه (ع) را شبانه دفن كردند و على (ع) او را بخاك سپرد (2) .

      بلاذرى نيز در دو روايت‏خود همين را نوشته است (3) بخارى نيز چنين نويسد:
      «شوى او شبانه او را بخاك سپرد و رخصت نداد تا ابو بكر بر جنازه او حاضر شود» (4) .
      كلينى كه از بزرگان علما و محدثان شيعى است و در آغاز قرن چهارم هجرى در گذشته و كتاب خود را در نيمه دوم قرن سوم نوشته و نوشته او از ديرينه‏ترين سندهاى شيعه بشمار مى‏رود،چنين نوشته است:
      چون فاطمه (ع) در گذشت.امير المؤمنين او را پنهان بخاك سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزار پيغمبر كرد و گفت:

      -اى پيغمبر خدا از من و از دخترت كه بدين تو آمده و در كنار تو زير خاك خفته است،بر تو درود باد!

      خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران بتو به پيوندد.پس از او شكيبائى من بپايان رسيده و خويشتن دارى من از دست رفته.اما آنچنان كه در جدائى تو صبر را پيشه كردم،در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره ندارم كه شكيبائى بر مصيبت‏سنت است.اى پيغمبر خدا!تو بر روى سينه من جان دادى!ترا بدست‏خود در دل خاك سپردم!قرآن خبر داده است كه پايان زندگى همه بازگشت‏بسوى خداست.

      اكنون امانت‏به صاحبش رسيد،زهرا از دست من رفت و نزد تو آرميد.

      اى پيغمبر خدا پس از او آسمان و زمين زشت مى‏نمايد،و هيچگاه اندوه دلم نمى‏گشايد (5) .

      چشمانم بى‏خواب،و دل از سوز غم كباب است،تا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند.

      مرگ زهرا ضربتى بود كه دل را خسته و غصه‏ام را پيوسته گردانيد.و چه زود جمع ما را به پريشانى كشانيد.شكايت‏خود را بخدا مى‏برم و دخترت را به تو مى‏سپارم!خواهد گفت كه امتت پس از تو با وى چه ستمها كردند.آنچه خواهى از او بجو و هر چه خواهى بدو بگو!تا سر دل بر تو گشايد،و خونى كه خورده است‏بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورى نمايد (6) .

      سلامى كه بتو مى‏دهم بدرود است نه از ملالت،و از روى شوق است،نه كسالت.اگر مى‏روم نه ملول و خسته جانم و اگر مى‏مانم نه بوعده خدا بد گمانم.و چون شكيبايان را وعده داده است در انتظار پاداش او مى‏مانم كه هر چه هست از اوست و شكيبائى نيكوست.

      اگر بيم چيرگى ستمكاران نبود براى هميشه در كنار قبرت مى‏ماندم و در اين مصيبت‏بزرگ، چون فرزند مرده جوى اشك از ديدگانم مى‏راندم.

      خدا گواهست كه دخترت پنهانى بخاك مى‏رود.هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته،و نام تو از زبانها نرفته،حق او را بردند و ميراث او را خوردند.درد دل را با تو در ميان مى‏گذارم و دل را به ياد تو خوش مى‏دارم كه درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه (7) .

      در مقابل اين شهرت،ابن سعد روايت ديگرى دارد كه ابو بكر بر دختر پيغمبر نماز خواند و بر او چهار تكبير گفت ( .پيداست كه اين روايت و يك دو حديث ديگر،در مقابل آن شهرت ارزشى ندارد،و دور نيست كه آنرا براى مصلحت وقت‏ساخته باشند. فقدان دختر پيغمبر على (ع) را سخت آزرده ساخت.نمونه اين آزردگى را از سخنانى كه بر كنار قبر او خطاب به پيغمبر (ص) گفت ديديم.در سندهاى ديرين،دو بيت زير را نيز بدو نسبت داده‏اند كه نشان دهنده سوز درونى اوست.اما شمار اين بيت‏ها در ماخذهاى بعدى بيشتر است چنانكه در ديوان منسوب به آنحضرت نوزده بيت است (9) .

      زبير بن بكار در كتاب خود الاخبار الموفقيات كه آنرا در نيمه دوم قرن سوم نوشته و از مصادر قديمى بشمار مى‏رود چنين نويسد:

      مداينى گويد چون امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى الله عنه از دفن فاطمه راغت‏يافت‏بر سر قبر او ايستاد و اين دو بيت را انشاء كرد:

      لكل اجتماع من خليلين فرقة و كل الذى دون الممات قليل (10) و ان افتقادى واحدا بعد واحد دليل على ان لا يدوم خليل (11)

      اين دو بيت در بعض مصادر بدين صورت ضبط شده:

      لكل اجتماع من خليلين فرقة و كل الذى دون الفراق قليل و ان افتقادى فاطما بعد احمد دليل على ان لا يدوم خليل (12)

      مصحح فاضل چاپ اخير بحار الانوار (طهران) در ذيل صفحه صد و هشتاد و هفت مجلد چهل و سوم عبارتى را دارد كه ترجمه آن اينست:

      در بعض نسخه‏ها«و ان افتقادى واحدا بعد واحد»آمده و اين درست است چه على عليه السلام بدين دو بيت تمثل جسته نه آنرا انشاء كرده است.

      ليكن عبارت زبير بن بكار چنين است:«و انشا يقول‏»بعلاوه اين دو بيت چنانكه نوشته شد در ديوان منسوب بآن حضرت ضبط شده است.

      مجلسى نويسد:روايت‏شده است كه هاتفى شعر او را پاسخ داد.سپس چهار بيت را نوشته است
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #4
        سيماى فاطمه(س) در روز قيامت


        چهره مقدس و ملكوتى فاطمه زهرا(س) در تاريخ اسلام آنقدر تابناك و روشن است كه چندان به تحقيق و بررسى نياز ندارد; اما با توجه به ايام شهادت آن بزرگوار شايسته است اندكى درباره فضايل حضرتش گفت‌وگوكنيم. براين اساس، به سراغ روايات نورانى معصومان عليهم السلام مى‏رويم تا بامقام و جايگاه آن حضرت در قيامت آشنا شويم.


        چهره مقدس و ملكوتى فاطمه زهرا(س) در تاريخ اسلام آنقدر تابناك و روشن است كه چندان به تحقيق و بررسى نياز ندارد; اما با توجه به ايام شهادت آن بزرگوار شايسته است اندكى درباره فضايل حضرتش گفت‌وگوكنيم. براين اساس، به سراغ روايات نورانى معصومان عليهم السلام مى‏رويم تا بامقام و جايگاه آن حضرت در قيامت آشنا شويم.

        كيفيت‏برانگيخته شدن

        برانگيخته شدن و رستاخيز از لحظات بسيار سخت و وحشتناك آينده بشر است; زمانى كه معصومان عليهم السلام همواره بدان مى‏انديشند و گاه از خوف آن بيهوش مى‏شدند. فاطمه(س) نيز چنين بود و بيشتر بدين زمان مى‏انديشيد. فكر زنده شدن، عريان بودن انسانها در قيامت، عرضه شدن به محضر عدل الهى و... او را در اندوه فرو مى‏برد. اميرمؤمنان على(ع) مى‏فرمايد:
        «روزى پيامبرخدا(ص) بر فاطمه(س) وارد شد و او را اندوهناك يافت. فرمود: دخترم! چرا اندوهگينى؟
        فاطمه پاسخ داد: پدرجان! ياد قيامت و برهنه محشور شدن مردم در آن روز رنجم مى‏دهد.

        پيامبر فرمود: آرى دخترم! آن روز، روز بزرگى است; اما جبرئيل از سوى خداوند برايم خبر آورد من اولين كسى هستم كه برانگيخته مى‏شوم; سپس ابراهيم و آنگاه همسرت على‏بن ابى‏طالب(ع). پس از آن، خداوند جبرئيل را همراه هفتاد هزار فرشته به سوى تو مى‏فرستد. وى هفت گنبد از نور بر فراز آرامگاهت‏برقرار مى‏سازد. آنگاه اسرافيل لباسهاى بهشتى برايت مى‏آورد و تو آنها را مى‏پوشى. فرشته ديگرى به نام زوقائيل مركبى از نور برايت مى‏آورد كه مهارش از مرواريد درخشان و جهازش از طلاست. تو بر آن مركب سوار مى‏شوى و زوقائيل آن را هدايت مى‏كند. در اين حال هفتاد هزار فرشته با پرچمهاى تسبيح پيشاپيش تو راه مى‏سپارند. اندكى كه رفتى، هفتاد هزار حورالعين در حالى كه شادمانند و ديدارت را به يكديگر بشارت مى‏دهند، به استقبالت مى‏شتابند. به دست هريك از حوريان منقلى از نور است كه بوى عود از آن بر مى‏خيزد... آنها در طرف راستت قرار گرفته، همراهت‏حركت مى‏كنند. هنگامى كه به همان اندازه از آرامگاهت دور شدى، مريم دختر عمران همراه هفتاد هزار حورالعين به استقبال مى‏آيد و برتو سلام مى‏گويد. آنها سمت چپت قرار مى‏گيرند و همراهت‏حركت مى‏كنند. آنگاه مادرت خديجه، اولين زنى كه به خدا و رسول او ايمان آورد، همراه هفتاد هزار فرشته كه پرچمهاى تكبير در دست دارند، به استقبالت مى‏آيند. وقتى به جمع انسانها نزديك شدى، حواء با هفتاد هزار حورالعين به همراه آسيه دختر مزاحم نزدت مى‏آيد و با تو رهسپار مى‏شود.

        حضور فاطمه در ميان مردم
        فاطمه جان، هنگامى‏كه به وسط جمعيت‏حاضر در قيامت مى‏رسى، كسى از زير عرش پروردگار به گونه‏اى كه تمام مردم صدايش را بشنوند، فرياد مى‏زند: چشمها را فرو پوشانيد و نظرها را پايين افكنيد تا صديقه فاطمه، دخت پيامبر(ص) و همراهانش عبور كنند.

        پس در آن هنگام هيچ كس جز ابراهيم خليل‏الرحمان و على‏بن ابى‏طالب(ع) و... به تو نگاه نمى‏كنند. (1)

        جابربن عبدالله انصارى نيز در حديثى از پيامبرخدا(ص) اين حضور را چنين توصيف مى‏كند:

        روز قيامت دخترم فاطمه بر مركبى از مركبهاى بهشت وارد عرصه محشر مى‏شود. مهار آن مركب از مرواريد درخشان، چهار پايش از زمرد سبز، دنباله‏اش از مشك بهشتى و چشمانش از ياقوت سرخ است و بر آن گنبدى از نور قرار دارد كه بيرون آن از درونش و درون آن از بيرونش نمايان است. فضاى داخل آن گنبد انوار عفو الهى و خارج آن پرتو رحمت‏خدايى است. بر فرازش تاجى از نور ديده مى‏شود كه هفتاد پايه از در و ياقوت دارد كه همانند ستارگان درخشان نور مى‏افشانند.

        در هريك از دو سمت راست و چپ آن مركب هفتاد هزار فرشته به چشم مى‏خورد.

        جبرئيل مهار آن را در دست دارد و با صداى بلند ندا مى‏كند: نگاه خود فراسوى خويش گيريد و نظرها پايين افكنيد. اين فاطمه دختر محمد است كه عبور مى‏كند.

        در اين هنگام، حتى پيامبران و انبيا و صديقين و شهدا همگى از ادب ديده فرو مى‏گيرند تا فاطمه(س) عبور مى‏كند و در مقابل عرش پروردگارش قرار مى‏گيرد. (2)

        منبرى از نور براى فاطمه(س)
        در ادامه گفتگوى پيامبر با دختر گرامى‏اش درباره چگونگى حضور وى در عرصه قيامت، چنين مى‏خوانيم: سپس منبرى از نور برايت‏برقرار مى‏سازند كه هفت پله دارد و بين هر پله‏اى تا پله ديگر صفهايى از فرشتگان قرار گرفته‏اند كه در دستشان پرچمهاى نور است. همچنين در طرف چپ و راست منبر حورالعين صف مى‏كشند... آنگاه كه بر بالاى منبرقرار مى‏گيرى، جبرئيل مى‏آيد و مى‏گويد: اى فاطمه! آنچه مايلى از خدا بخواه... (3)

        شكايت در دادگاه عدل الهى
        اولين در خواست فاطمه در روز قيامت، پس از عبور از برابر خلق، شكايت از ستمگران است.

        جابرابن عبدالله انصارى از پيامبر(ص) چنين نقل مى‏كند: هنگامى‏كه فاطمه در مقابل عرش پروردگار قرار مى‏گيرد، خود را از مركب به زير انداخته، اظهار مى‏دارد: الهى و سيدى، ميان من و كسى كه مرا آزرده و بر من ستم روا داشته، داورى كن. خدايا! بين من و قاتل فرزندم، حكم كن... (4)

        براساس روايتى ديگر، پيامبر اكرم(ص) فرمود: دخترم فاطمه در حالى كه پيراهنهاى خونين در دست دارد، وارد محشر مى‏شود; پايه‏اى از پايه‏هاى عرش را در دست مى‏گيرد و مى‏گويد:

        «يا عدل يا جبار احكم بينى و بين قاتل ولدى‏»

        اى خداى عادل و غالب، بين من و قاتل فرزندم داورى كن.

        قال:«فيحكم لابنتي و رب الكعبة‏»

        به خداى كعبه سوگند، به شكايت دخترم رسيدگى مى‏شود و حكم الهى صادر مى‏گردد. (5)

        ديدار حسن و حسين عليهما السلام

        دومين خواسته فاطمه در روز قيامت از خداوند چنين است: خدايا! حسن و حسين را به من بنمايان.

        در اين لحظه، امام حسن و امام حسين عليهما السلام به سوى فاطمه مى‏روند، در حالى‏كه از رگهاى بريده حسين خون فوران مى‏كند. (6)

        پيامبر خدا(ص) مى‏فرمايد: هنگامى‏كه به فاطمه گفته مى‏شود وارد بهشت‏شو، مى‏گويد: هرگز وارد نمى‏شوم تا بدانم پس از من با فرزندانم چه كردند؟

        به وى گفته مى‏شود: به وسط قيامت نگاه كن.

        پس بدان سمت مى‏نگرد و فرزندش حسين را مى‏بيند كه ايستاده و سر در بدن ندارد. دخت پيامبر(ص) ناله و فرياد سر مى‏دهد. فرشتگان نيز (باديدن اين منظره) ناله و فرياد بر مى‏آورند. (7)

        امام صادق(ع) مى‏فرمايد: حسين بن على(ع) در حالى كه سر مقدسش را در دست دارد، مى‏آيد. فاطمه با ديدن اين منظره ناله‏اى جانسوز سر مى‏دهد. در اين لحظه، هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسل و بنده مؤمنى نيست مگر آنكه به حال او مى‏گريد. (

        در اين موقعيت، خداوند به خشم آمده، به آتشى به نام «هبهب‏» كه هزار سال در آن دميده شده تا سياه گشته و هيچ آسودگى در آن راه نمى‏يابد و هيچ اندوهى از آنجا بيرون نمى‏رود، دستور مى‏دهد كشندگان حسين بن‏على را برگير و جمع كن... آتش به فرمان پروردگار عمل كرده، همه آنها را بر مى‏چيند... (9)

        شفاعت‏براى دوستان اهل‏بيت عليهم السلام

        سومين درخواست فاطمه در روز قيامت از پروردگار، شفاعت از دوستان و پيروان اهل‏بيت عليهم السلام است كه مورد قبول حق قرار مى‏گيرد و دوستان و پيروانش را مورد شفاعت قرار مى‏دهد.

        امام باقر(ع) مى‏فرمايد: هنگامى‏كه فاطمه به در بهشت مى‏رسد، به پشت‏سرش مى‏نگرد. ندا مى‏رسد: اى دختر حبيب! اينك كه دستور داده‏ام به بهشت‏بروى، نگران چه هستى؟

        فاطمه(س) جواب مى‏دهد: اى پروردگار! دوست دارم در چنين روزى با پذيرش شفاعتم، مقام و منزلتم معلوم شود.

        ندا مى‏رسد: اى دختر حبيبم! برگرد و در مردم بنگر و هر كه در قلبش دوستى تو يا يكى از فرزندانت نهفته است داخل بهشت گردان. (10)

        امام باقر(ع) در روايتى ديگر مى‏فرمايد: در روز قيامت‏بر پيشانى هر فردى، مؤمن يا كافر نوشته شده است. پس به يكى از محبان اهل‏بيت عليهم السلام كه گناهانش زياد است دستور داده مى‏شود به جهنم برده شود. در آن هنگام، فاطمه(س) ميان دو چشمش را مى‏خواند كه نوشته شده است: دوستدار اهل‏بيت. پس به خدا عرضه مى‏دارد:

        الهى و سيدى! تو مرا فاطمه ناميدى و دوستان و فرزندانم را به وسيله من از آتش دور ساختى و وعده تو حق است و هرگز وعده‏ات را زير پا نمى‏نهى.

        ندا مى‏رسد: فاطمه! راست گفتى; من تو را فاطمه ناميدم و به وسيله تو، دوستان و پيروانت و دوستان فرزندانت و پيروانشان را از آتش دور گردانيدم. وعده من حق است و هرگز تخلف نمى‏كنم.

        اينكه مى‏بينى دستور دادم بنده‏ام را به دوزخ برند، بدين جهت‏بود كه درباره‏اش شفاعت كنى و شفاعتت را بپذيرم تا فرشتگان، پيامبران، رسولان و همه مردم از منزلت و مقامت آگاهى يابند. حال بنگر، دست هركه بر پيشانى‏اش «مؤمن‏» نوشته شده، بگير و به بهشت‏ببر. (11)
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5
          شفاعت دوستان فاطمه از ديگران

          عظمت و مقام حضرت فاطمه در روز قيامت چنان است كه خداوند به خاطر فاطمه به دوستان آن حضرت نيز مقام شفاعت مى‏دهد. امام باقر(ع) به جابر فرمود: جابر! به خدا سوگند، فاطمه(س) با شفاعت‏خود در آن روز شيعيان و دوستانش را از ميان اهل محشر جدا مى‏سازد. چنانكه كبوتر دانه خوب را از دانه بد جدا مى‏كند.



          هنگامى‏كه شيعيان فاطمه همراه وى به در بهشت مى‏رسند، خداوند در دلشان مى‏افكند كه به پشت‏سر بنگرند. وقتى چنين كنند، ندا مى‏رسد: دوستان من!



          اكنون كه شفاعت فاطمه را در حق شما پذيرفتم، نگران چه هستيد؟



          آنان عرضه مى‏دارند: پروردگارا! ما نيز دوست داريم در چنين روزى مقام و منزلت ما براى ديگران آشكار شود.



          ندا مى‏رسد: دوستانم! بر گرديد و بنگريد و هر كه به خاطر دوستى فاطمه شما را دوست داشت و نيز هر كه به خاطر محبت فاطمه به شما غذا، لباس يا آب داده و يا غيبتى را از شما دور گردانيده همراه خود وارد بهشت كنيد.

          به سوى بهشت
          فاطمه(س)، پس از شفاعت از دوستان خود و فرزندانش و رسيدگى به شكايتش در دادگاه عدل الهى به فرمان خدا، با جلال و شكوه خاصى وارد بهشت مى‏شود. پيامبراكرم(ص) مى‏فرمايد: روز قيامت دخترم فاطمه در حالى كه لباسهاى اهدايى خداوند را كه با آب حيات آميخته شده، پوشيده، محشور مى‏شود و همه مردم از مشاهده اين كرامت تعجب مى‏كنند. آنگاه لباسى از لباسهاى بهشت‏بر وى پوشانده مى‏شود. بر هزار حله بهشتى براى او با خط سبز چنين نوشته شده است: دختر پيامبر را به بهترين شكل ممكن و كامل‏ترين هيبت و تمامترين كرامت و بيشترين بهره وارد هشت‏سازيد. پس، فاطمه(س) را به فرمان پروردگار در كمال عظمت و شكوه، در حالى‏كه پيرامونش هفتاد هزار كنيز قرار گرفته، به بهشت مى‏برند. (13)

          استقبال حوريان بهشتى
          رسول خدا(ص) به فاطمه(س) فرمود: هنگامى‏كه به در بهشت مى‏رسى، دوازده هزار حوريه، كه تاكنون به ملاقات كسى نرفته و نخواهند رفت در حالى‏كه مشعل‏هاى نورانى به دست دارند و بر شترانى از نور كه جهازهايشان از طلاى زرد و ياقوت سرخ و مهارهايشان از لؤلؤ و مرواريد درخشان است‏سوارند، به استقبالت مى‏شتابند. پس وقتى داخل بهشت‏شدى، بهشتيان به يكديگر ورودت را بشارت خواهند داد و براى شيعيانت‏سفره‏هايى از گوهر، (14) كه بر پايه‏هايى از نور برقرار ساخته‏اند، آماده مى‏سازند و در حالى كه هنوز ساير مردم گرفتار حسابرسى‏اند، آنان از غذاهاى بهشتى مى‏خورند. (15)

          اولين سخن فاطمه در بهشت
          سلمان فارسى از پيامبر اسلام(ص) چنين روايت كرده است: هنگامى‏كه فاطمه داخل بهشت مى‏شود و آنچه خداوند برايش مهيا كرده مى‏بيند، اين آيه را تلاوت مى‏كند:

          (بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الذى اذهب عناالحزن ان ربنا لغفور شكور الذى احلنا دارالمقامة من فضله لايمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب) (16)

          ستايش و سپاس ويژه خدايى است كه اندوهمان را زدود. بدرستى‏كه پروردگار ما آمرزنده و پاداش دهنده است; پروردگارى كه در سايه بخشش خود ما را به بهشت و اقامتگاه هميشگى‏مان فرود آورد. ما در آن جا با رنج و ملالى رو به رو نمى‏شويم.

          نورانى شدن بهشت از نور فاطمه(س)
          ابن شهرآشوب مى‏نويسد: در بسيارى از كتابها، از جمله كشف ثعلبى و فضائل ابوالسعادات، در معناى اين آيه (لايرون فيها شمسا و لازمهريرا) (17)

          (ونمى‏بينند در بهشت نه آفتاب و نه سرمايى را.)

          آورده‏اند كه ابن عباس گفت: چنانكه بهشتيان در بهشت هستند، ناگاه نورى مى‏بينند كه باغهاى بهشت را نورانى كرد. اهل بهشت اظهار مى‏دارند: خدايا! تو در كتابى كه بر پيامبرت فرستادى، فرمودى: (لايرون فيها شمسا) (بهشتيان در بهشت‏خورشيدى نخواهند ديد.) ندا مى‏رسد: اين، نور آفتاب و ماه نيست، بلكه على و فاطمه از چيزى تعجب كرده و خنديدند و از نور آن دو، بهشت روشن گرديد. (1

          زيارت انبيا از فاطمه در بهشت
          آنگاه كه همه انبيا و اولياى خدا وارد بهشت‏شدند، آهنگ ديدار دختر پيامبر خدا مى‏كنند. رسول خدا(ص) به فاطمه فرمود: هرگاه اولياى خدا در بهشت مستقر گرديدند، از آدم گرفته تا ساير انبيا همه به ديدارت مى‏شتابند. (19)

          عنايات خداوند به فاطمه در بهشت
          پروردگار منان به فاطمه زهرا(س) در بهشت عناياتى ويژه خواهد داشت. بخشى از آن عنايات چنين است:

          1 - خانه‏هاى بهشتى
          پيامبرخدا(ص) فرمود: هنگامى‏كه مرا به معراج بردند و داخل بهشت‏شدم، به قصر فاطمه رسيدم; درون آن هفتاد قصر بود كه تمام در و ديوار و تاقهايش از دانه‏هاى مرواريد سرخ ساخته شده، همه آنها به يك شكل زينت داده شده بود. (20)

          2 - همنشينى با پيامبر(ص)
          پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمود:

          ياعلى! تو و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من همنشين من هستيد. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: (برادران بر تختهاى بهشتى رو به روى هم مى‏نشينند.) (21)

          3 - درجه وسيله
          رسول خدا(ص) فرمود: فى‏الجنة درجة تدعى الوسيلة فاذا سالتم الله فاسالوا لي الوسيلة قالوا يا رسول‏الله من يسكن معك فيها؟ قال على و فاطمة و الحسن و الحسين (22)

          در بهشت درجه‏اى به نام «وسيله‏» است. هرگاه خواستيد، هنگام دعا، چيزى برايم بخواهيد، مقام وسيله را از خداوند خواستار شويد.

          گفتند: يا رسول‏الله! چه كسانى دراين درجه (مخصوص) با شما همنشين خواهند بود؟

          فرمود: على، فاطمه، حسن و حسين.

          علامه امينى در منقبت‏بيست و ششم مى‏نويسد:

          از مناقب حضرت زهرا (ص) همراه بودن او با پدر و همسر و فرندانش در درجة الوسيله است. آنجا پايتخت ظمت‏حضرت حق تبارك و تعالى است و جز پنج تن عليهم السلام هيچ يك از انبيا و اوليا و مرسلين و صالحان و فرشتگان مقرب كسى بدان راه نمى‏يابد. (23)

          4 - سكونت در حظيرة القدس
          سيوطى در مسند مى‏نويسد:

          «ان فاطمة و عليا و الحسن و الحسين فى‏حظيرة القدس فى‏قبة بيضاء سقفها عرش الرحمن.» (24)

          فاطمه و على و حسن و حسين در جايگاهى بهشتى به نام «حظيرة‏القدس‏» در زير گنبدى سفيد به سرمى‏برند كه سقف آن عرش پروردگار است.

          پيامبرخدا(ص) فرمود: در قيامت، جايگاه من و على و فاطمه و حسن و حسين سرايى زير عرش پروردگار است. (25)

          نويسنده خصايص فاطمه، ضمن بيانى مفصل درباره حظيرة‏القدس، مى‏نويسد: والاترين جايگاه‏ها در هشت‏حظيرة‏القدس است. (26)

          5 - بخشيدن چشمه تسنيم به فاطمه(س)
          طبرى از همام بن‏ابى‏على چنين نقل مى‏كند: به كعب الحبر گفتم: نظرت درباره شيعيان على‏بن‏ابى‏طالب چيست؟

          گفت: اى همام! من اوصافشان را در كتاب خدا مى‏يابم. اينان پيروان خدا و پيامبرش و ياران دين او و پيروان ولى‏اش شمرده مى‏شوند. اينان بندگان ويژه خدا و برگزيدگان اويند. خدا آنها را براى دينش برگزيد و براى بهشت‏خويش آفريد.

          جايگاهشان در فردوس اعلاى بهشت است; در خيمه‏اى كه اتاقهايى از مرواريد درخشان دارد، زندگى مى‏كنند. آنان از مقربين ابرارند و سرانجام از جام «رحيق مختوم‏» مى‏نوشند.

          رحيق مختوم چشمه‏اى است كه به آن «تسنيم‏» گفته مى‏شود و هيچ كس جز آنها از آن چشمه استفاده نخواهدكرد. تسنيم، چشمه‏اى است كه خداوند آن را به فاطمه(س) دختر پيامبر(ص) و همسر على‏ابن ابى‏طالب(ع) بخشيد و از پاى ستون خيمه فاطمه جارى مى‏شود. آب آن چشمه چنان گواراست كه به سردى كافور و طعم زنجفيل و عطرمشك شباهت دارد...
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6
            فاطمه(س)، درياي بيكران دانش


            يكي از ابعاد مهم وجودي حضرت زهرا(س) شخصيت علمي و دانش الهي او مي‏باشد. اينكه حقيقت دانش آن بزرگواران چيست و نحوه دريافت آن چگونه بوده است، مسائل و معارف بلندي است كه ما را دسترسي به آن نيست و حقيقت وحي و اتصال به آن را تنها كساني مي‏دانند كه خود، مخاطب آن بوده‏اند.


            يكي از ابعاد مهم وجودي حضرت زهرا(س) شخصيت علمي و دانش الهي او مي‏باشد. اينكه حقيقت دانش آن بزرگواران چيست و نحوه دريافت آن چگونه بوده است، مسائل و معارف بلندي است كه ما را دسترسي به آن نيست و حقيقت وحي و اتصال به آن را تنها كساني مي‏دانند كه خود، مخاطب آن بوده‏اند. امّا فهم ظواهر امر و تلاش براي نزديك شدن به درياي بيكران دانش آنان و نوشيدن جرعه‏اي از آن هر چند اندك، توفيقي است بزرگ. آنچه به اختصار در اين مقاله آمده تلاشي است كه نويسنده در تبيين چهره علمي صديقه كبرا(س) و منابع دانش آن حضرت(س) مبذول داشته‏اند.
            اصولاً انسانها از طريق تلاش و كوشش و زحمت و استفاده از استاد و منابع متعارف معلومات خود را تحصيل مي‏كنند. چنين دانشي ممكن است با واقع و حقيقت منطبق باشد و برخي اوقات نيز با حقيقت منطبق نيست و خطا و اشتباه در آن راه پيدا مي‏كند ولي برگزيدگان الهي و معصومين عليهم‏السلام مانند حضرت زهرا(س) از راههاي غير متعارف نيز معارف و حقايقي به دست مي‏آورند. به علاوه علم آنها علمي است به دور از خطا و اشتباه، دانشي كه همواره با حقيقت و واقع سازگار است و به عبارت ديگر دانش آنها همراه با مقام عصمت است.

            مرجعيت علمي مسلمين

            همواره بايد فرد يا افرادي در جامعه اسلامي باشند تا معارف و دستورات الهي را به كساني كه آگاهي ندارند بياموزند. واضح است كه اين افراد بايد از چنان دانشي برخوردار باشند كه خطا و اشتباه در دانششان پيش نيايد تا بتوانند حافظ و نگهدار واقعي احكام الهي باشند. قرآن مجيد در اين رابطه مي‏فرمايد: فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون.1 در اين آيه خداوند دستور مي‏دهد افرادي كه نمي‏دانند از "اهل ذكر" سؤال كنند، و منظور از "ان كنتم لا تعلمون" "اگر نمي‏دانيد"، جميع معارف حقيقي است و مقصود از اهل ذكر هر كسي است كه عالم به آن باشد ولي بر اساس روايات مصداق "اهل ذكر" در آيه شريفه همان اهل‏بيت عليهم‏السلام مي‏باشند.
            * ابن‏عباس در باره "فاسئلوا اهل الذكر" مي‏گويد: آنها محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين هستند، آنان اهل ذكر و علم و عقل و بيانند و آنان اهل‏بيت نبوتند.
            ابن‏عباس در باره "فاسئلوا اهل الذكر" مي‏گويد: هو محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم‏السلام، هم اهل الذكر و العلم و العقل و البيان و هم اهل بيت النبوه... . آنها محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين هستند، آنان اهل ذكر و علم و عقل و بيانند و آنان اهل‏بيت نبوتند.2
            چنان كه امام باقر(ع) مي‏فرمايد: نحن اهل الذكر و نحن المسؤولون ... ما اهل ذكر هستيم و ما هستيم كساني كه بايد از ما سؤال شود.3
            از اين‏رو بر اساس اين روايات روشن مي‏گردد كه حضرت زهرا(س) و ساير معصومين "اهل ذكر" مي‏باشند و آنها هستند كه به معارف الهي آگاهي كامل دارند و مردم بايد معالم دين خود را از آنها بياموزند.
            زهرا(س) همه چيز مي‏دانست
            از روايات متعدد استفاده مي‏شود كه حضرت زهرا(س) به همه چيز آگاهي داشت چون آفرينش او و پدر و شوهرش از شجره واحد و نور واحد بود.
            عمار ياسر نقل مي‏كند كه حضرت علي(ع) داخل منزل شد. چون فاطمه او را ديد گفت: بيا تا براي تو بيان كنم آنچه در گذشته واقع شده و آنچه الآن هست و آنچه تا حال انجام نشده و تا روز قيامت اتفاق مي‏افتد.
            علي(ع) وقتي اين سخن را شنيد خدمت پيامبر(ص) رسيد و نزديك آن حضرت نشست. پيامبر(ص) فرمود: تو سخن مي‏گويي يا من سخن بگويم؟ علي(ع) گفت: سخن گفتن شما بهتر است. پيامبر(ص) فرمود: وارد بر فاطمه شدي و او چنين و چنان گفت (در باره دانش وسيع و گسترده خود با تو سخن گفت) و تو برگشتي! علي(ع) گفت: آيا نور فاطمه از نور ماست؟ پيامبر(ص) فرمود: مگر نمي‏دانستي؟ علي(ع) از شنيدن اين سخن به سجده افتاد و به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به وي عنايت كرده، شكر او را به جاي آورد و به خانه برگشت. حضرت زهرا(س) گفت: خدمت پدرم رسيدي و آنچه من در رابطه با آگاهي‏ام، گفتم به او خبر دادي. حضرت علي(ع) فرمود: آري. آنگاه حضرت زهرا(س) به علي(ع) گفت: همانا خداوند نور مرا آفريد در حالي كه خدا را به پاكي ياد مي‏كرد. سپس آن را در درختي از درختهاي بهشت به وديعت گذاشت كه سبب روشنايي و درخشندگي آن درخت شد. آنگاه چون پدرم وارد بهشت شد خداوند به او وحي كرد كه از ميوه آن درخت استفاده كند. او نيز چنين كرد. آنگاه من در صلب پدر قرار گرفتم. سپس مادرم خديجه آن نور را دريافت كرد و از او متولد شدم. من از چنين نوري مي‏باشم و دانش همه چيز در گذشته و حال و آينده دارم.
            اي اباالحسن مؤمن! با نور الهي حقايق را نظاره مي‏كند.1
            آن حضرت در حين ولادت مورد عنايت خاص الهي واقع شد و آن چنان از دانش به وي عطا شد كه از ديگران بي‏نياز گرديد. امام باقر(ع) در سبب نامگذاري آن حضرت به (فاطمه) مي‏فرمايد: بعد از ولادت فاطمه(س) خداوند به يكي از فرشتگان دستور داد به پيامبر بگويد كه نام او را "فاطمه" بگذارد. آن حضرت نيز چنين كرد. آن گاه خداوند فرمود: "انّي فطمتك بالعلم ... به وسيله دانش
            به تو شير دادم". از اين جمله استفاده مي‏شود كه آن حضرت در آغاز طفوليت داراي علوم ربّاني و الهي بوده است.1
            * آن حضرت در حين ولادت مورد عنايت خاص الهي واقع شد و آن چنان از دانش به وي عطا شد كه از ديگران بي‏نياز گرديد.
            منابع علمي حضرت زهرا(س)
            بعد از رحلت پيامبر گرامي اسلام، وحي آسماني بر كسي نازل نمي‏شود و درهاي وحي بعد از آن حضرت براي هميشه بسته است. اما حضرت زهرا(س) و ساير معصومين(ع) داراي علم و دانش بس وسيع و گسترده‏اي هستند. آنان نسبت به معارف ديني و مصالح مسلمين و حقايق گذشته و آينده آگاهي كامل دارند. حال اين سؤال مطرح است كه آنان از چه منابعي اين علوم گسترده را به دست مي‏آورند. بر اساس متون ديني به منابع چندي مي‏توان اشاره كرد كه برخي از آنها اينهاست:
            1ـ قرآن
            كتاب الهي سرچشمه جاودانه و ارزشمند تمام علوم و دانستنيهايي است كه در امر هدايت بشر نقش دارد و آگاهي به آن رهگشاي همه معارف و حقايق اسلامي است. آگاهي كامل از قرآن
            * امام صادق(ع) در ضمن توصيف "مصحف فاطمه(س)" مي‏فرمايد: ... و فيه علم القرآن كما انزل. علم قرآن همان طور كه نازل شده در مصحف فاطمه(س) موجود است.
            به طوري كه انسان تفسير و تأويل و ظاهر و باطن و محكم و متشابه آن را به خوبي بشناسد به انسان اين توان را مي‏دهد كه تمام نيازهاي خود و جامعه را از آن استخراج نمايد.
            حضرت علي بن‏موسي‏الرضا(ع) در توضيح آيه ".. و لو رَدُّه الي الرسول و الي اولي الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم ..."2 مي‏فرمايد: منظور از اين آيه "آل محمد است" و هم الّذين يستنبطونه من القران و يعرفون الحلال و الحرام، آنها كساني هستند كه از قرآن استنباط مي‏كنند و حلال و حرام را مي‏شناسند.3 چنان كه در رابطه با آيه شريفه "و ما يعلم تاويله الاّ اللّه‏ و الراسخون في العلم"4 "تأويل قرآن را جز خدا و ثابت‏قدمان در علم نمي‏دانند" امام صادق(ع) مي‏فرمايد: نحن الراسخون في العلم و نحن نعلم تأويله. ما (اهل بيت) راسخان در علم هستيم و ما تأويل قرآن را مي‏دانيم.5
            امام باقر(ع) در رابطه با تفسير آيه مباركه "فالذين آتينا هم الكتاب يؤمنون6 به كساني كه به آنها كتاب آموختيم به آن ايمان دارند" مي‏فرمايد: هم آل محمد. آنها از آل محمد هستند.7
            نيز از امام باقر(ع) در باره آيه مباركه "بل هو آيات بيّنات في صدور الذين اوتو العلم"8 قرآن نشانه‏هاي آشكاري است در قلب كساني كه به آنها دانش داده شده" سؤال شد فرمود: منظور ما هستيم.9
            امام صادق(ع) در ضمن توصيف "مصحف فاطمه(س)" مي‏فرمايد: ... و فيه علم القرآن كما انزل. علم قرآن همان طور كه نازل شده در مصحف فاطمه(س) موجود است.10
            از رواياتي كه در تفسير آيات ذكر شده و امثال آن، نقل شد استفاده مي‏شود كه آگاهي نسبت به قرآن و اسرار آن مربوط به حضرت زهرا(س) و ساير معصومين عليهم‏السلام مي‏باشد، چون قرآن در خانه آنها نازل شده است و آنها هستند كه در سايه آشنايي با اين منبع لايزال الهي توانايي شناخت و درك حقايق و معارف و دانشهاي گوناگون را پيدا كرده‏اند.
            2ـ پيامبر اسلام
            دومين منبع از منابع دانش حضرت زهرا(س) علم و دانشي است كه آن حضرت از پدر بزرگوارش فرا گرفته است. او در دامن پيامبر(ص) بزرگ شده و جزء نزديكترين افراد به حضرت(ص) بوده است و پيامبر(ص) بيشترين معاشرت و انس را با او داشته و از سرچشمه وحي او را سيراب مي‏كرده است. چنان كه روايات متعددي كه آن حضرت از پيامبر اكرم(ص) اسلام نقل مي‏كند شاهد گويايي است بر آنكه آن حضرت از پدرش دانشهاي فراواني را فرا گرفته است. به علاوه حضرت امام جعفرصادق(ع) در باره "مصحف حضرت فاطمه(س)" مي‏فرمايد: مصحف فاطمه(س)، املاء رسول خدا(ص) و خط علي(ع) است.1
            مصحفي كه يكي از منابع مهم امامان معصوم عليهم‏السلام بوده است و آنان در موارد مختلف به آن مراجعه كرده و براي ديگران نيز بيان مي‏كردند.
            3ـ فرشتگان
            يكي ديگر از منابع علم آن حضرت، فرشتگان مي‏باشند. حضرت زهرا(س) همانند خضر، "ذوالقرنين" و مريم بود كه بر اساس ظاهر آيات قرآن، با فرشتگان الهي ارتباط داشتند و حقايقي از عالم غيب به آنان مي‏رسيد. بلكه آن حضرت به مراتب از آنان بالاتر بود چون اگر حضرت مريم سيده زنان عصر خودش بود، حضرت زهرا(س) سرور زنان تمام جهانيان است.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #7


              * "روح‏القدس" يك روح امدادگر است كه انسان را به هنگام انجام كارهاي مهم معنوي
              و الهي ياري مي‏دهد و به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است.
              طبق برخي روايات، "مصحف" آن حضرت مشتمل بر علومي بود كه توسط فرشتگان در اختيار حضرت زهرا(س) قرار مي‏گرفت. البته راجع به "مصحف" آن حضرت كه از چه منبعي مي‏باشد برخي روايات چنان كه اشاره شد از املاء پيامبر(ص) شمرده است.
              از امام صادق(ع) راجع به "مصحف فاطمه(س)" سؤال شد. حضرت در پاسخ فرمود: بعد از رحلت پيامبر(ص) حضرت زهرا(س) دچار آن چنان حزن و اندوهي شد كه از شدت و زيادي آن جز خدا كسي آگاهي نداشت. خداوند هم براي تسلّي آن حضرت فرشته‏اي نزد وي فرستاد تا او را تسلي داده با وي سخن بگويد. حضرت زهرا(س) جريان را به حضرت علي(ع) گفت.
              * يكي ديگر از منابع علم و دانش حضرت زهرا(س) و ساير معصومين(ع) "روح‏القدس" است كه همواره با آنان است و آنان را در درك و فهم حقايق جهان هستي مدد مي‏رساند.
              حضرت علي(ع) فرمود: هر گاه احساس كردي كه فرشته بر تو نازل و صدايي شنيدي مرا مطلع كن. پس آنگاه كه فرشته آمد با حضرت سخن بگويد، به حضرت علي(ع) خبر داد و آن حضرت هم هر چه مي‏شنيد آنها را مي‏نوشت و از آن نوشته‏ها "مصحف فاطمه(س)" به وجود آمد.2
              در همين رابطه در روايت ديگري امام صادق(ع) مي‏فرمايد: بعد از رحلت پيامبر(ص) كه فاطمه دچار حرن و اندوه زياد شده بود جبرئيل بر او نازل مي‏شد و به او تسليت مي‏گفت و از وضع پدرش به وي خبر مي‏داد و همچنين از آنچه در آينده نسبت به فرزندان او اتفاق مي‏افتد او را مطلع مي‏نمود و حضرت علي(ع) آنها را مي‏نوشت و بدين‏وسيله "مصحف" فاطمه به وجود آمد.3
              از اين روايات و همانند اينها كه فراوان است به خوبي استفاده مي‏شود كه فرشتگان با فاطمه زهرا(س) ارتباط داشتند و دانشهايي الهي در اختيار آن حضرت قرار مي‏دادند. در باره مصحف حضرت(س) در ادامه نيز مطلبي خواهيم آورد.
              4ـ القاي روح‏القدس
              يكي ديگر از منابع علم حضرت زهرا(س)، فيض روح‏القدس است. در آيات قرآن مواردي است كه از تأييد روح‏القدس سخن به ميان آمده است؛ از جمله در باره حضرت مسيح در آيات 87 و 253 بقره و 110 مائده و در باره پيامبر گرامي اسلام در آيه 110 بقره. در اينكه "روح‏القدس" چيست؟ ميان مفسران گفتگوي بسيار است. از رواياتي كه در منابع اهل‏بيت است استفاده مي‏شود كه روح‏القدس روح مقدسي است كه با همه پيامبران و معصومين(ع) بوده است و امدادهاي الهي را در موارد مختلف به آنها منتقل مي‏ساخته بلكه در مواردي در غير معصومين(ع) نيز وجود دارد.
              امام باقر(ع) به "كميت بن‏زيد اسدي" شاعر معروف اهل‏بيت(ع) فرمود: براي تو همان است كه پيامبر اكرم(ص) به "حسان بن‏ثابت" فرمود: "لن يزال معك روح‏القدس ما ذببت عنّا" همواره روح‏القدس با تو خواهد بود مادامي كه از ما دفاع مي‏كني.1
              و در روايت ديگر حضرت امام رضا(ع) هنگامي كه "دعبل خزاعي" بعضي از اشعار قصيده معروف خود "مدارس آيات" را خواند حضرت گريه شديدي كرد. آنگاه فرمود: "نطق روح‏القدس علي لسانك بهذين البتيين" روح‏القدس در اين دو بيت به زبان تو سخن گفت.2
              * درك حقيقت اين منابع كار ساده‏اي نيست. دارا بودن اين منابع مهم و الهي است كه آنها را از ساير مردم ممتاز مي‏گرداند و به آنها در هدايت و ارشاد مردم و حفاظت از معارف اسلامي كمك مي‏كند.
              امام صادق(ع) در تفسير آيه "والسابقون السابقون اولئك المقربون" مي‏فرمايد: پيشگامان، رسولان الهي(ع) و بندگان خاص خدا هستند كه خداوند در آنها پنج روح قرار داده كه يكي از آنها "روح‏القدس" است كه به وسيله آن مطالب را درك مي‏كنند.3
              در روايت ديگر در همين رابطه امام باقر(ع) مي‏فرمايد: آنان به وسيله روح‏القدس آنچه را در زير عرش است تا آنچه در زير زمين است مي‏دانند. يعني از طريق اين روح هر چه را لازم است بدانند مي‏شناسند4
              در برخي روايات در توصيف ارواح پنجگانه كه در خاصان بندگان الهي است امام صادق(ع) مي‏فرمايد: براي آن چهار روح ممكن است حادثه و اشكالي پيش آيد ولي روح‏القدس از اين امر مستثني است، خواب و غفلت و كارهاي بيهوده و باطل از او صادر نمي‏شود و با روح‏القدس معارف و حقايق شناخته مي‏شود.5
              از مطالبي كه ذكر شد چنين استفاده مي‏شود كه "روح‏القدس" يك روح امدادگر است كه انسان را به هنگام انجام كارهاي مهم معنوي و الهي ياري مي‏دهد و به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است. در پيامبران و معصومين(ع) به گونه‏اي فوق‏العاده قوي‏تر و بارزتر عمل مي‏كند، و در ديگران به اندازه خودشان. هر چند از حقيقت و جزئيات آن اطلاع زيادي نداريم.6 بنابراين يكي ديگر از منابع علم و دانش حضرت زهرا(س) و ساير معصومين(ع) "روح‏القدس" است كه همواره با آنان است و آنان را در درك و فهم حقايق جهان هستي مدد مي‏رساند.
              5 ـ نور الهي
              يكي ديگر از منابع علم حضرت زهرا(س) نور الهي است كه بر اساس روايات متعددي در آن حضرت و ساير معصومين(ع) وجود دارد. در روايتي آورديم كه آن حضرت در باره خويش مي‏فرمايد: خداوند نور مرا آفريد كه همواره مشغول تسبيح خدا بود. آنگاه آن را در درختي از درختان بهشت قرار داد و چون پدرم به امر خداوند از ميوه آن درخت خورد نور من در پدر قرار گرفت. سپس به مادرم خديجه منتقل شد و من از او متولد شدم. آنگاه مي‏گويد: "و انا من ذلك النور اعلم ما كان و ما يكون و ما لم يكن، يا اباالحسن، المؤمن ينظر بنور اللّه‏ تعالي".7
              من به وسيله آن نور، به آنچه گذشته و حال و آنچه نيامده آگاهم. اي اباالحسن! مؤمن با نور خداي متعال مي‏نگرد.
              * حضرت فاطمه(س) همان طور كه وجود مقدسش سرچشمه و منشاء وجود امامان معصوم است، علم و دانش مصحف او نيز از سرچشمه‏هاي دانش ائمه عليهم‏السلام است
              كه از اين موضوع عظمت و گستردگي دانش حضرت زهرا(س) كاملاً روشن مي‏شود.
              از اين روايت به خوبي استفاده مي‏شود كه يكي ديگر از منابع علم آن حضرت نور الهي است كه در آن حضرت وجود داشته است و همان نور سبب شده كه دانش و علم آن حضرت گسترده و فراگير باشد. اينها كه ذكر شد سرچشمه دانش آن حضرت و ساير معصومين(ع) بود. درك حقيقت اين منابع كار ساده‏اي نيست. دارا بودن اين منابع مهم و الهي است كه آنها را از ساير مردم ممتاز مي‏گرداند و به آنها در هدايت و ارشاد مردم و حفاظت از معارف اسلامي كمك مي‏كند.
              مصحف زهرا(س) يكي از منابع دانش امامان(ع)
              منابعي كه براي دانش حضرت زهرا(س) ذكر شد از منابع دانش امامان معصوم(ع) نيز مي‏باشند. به علاوه از روايات متعدد استفاده مي‏شود كه يكي از منابع مهم امامان(ع) مصحف فاطمه(س) بوده است.
              امام صادق(ع) در ضمن روايتي به برخي از منابع دانش امامان(ع) اشاره كرده مي‏فرمايد: ... و مصحف فاطمه نزد من است. در آن است تمام دانشهايي كه مردم در رابطه با آنها به ما نياز دارند و ما (به جهت داشتن آن) به مردم نيازي نداريم.1 در روايت ديگر، آن حضرت به "فضيل" مي‏فرمايد: دانستي به چه چيز نگاه مي‏كردم؟ او در پاسخ مي‏گويد: خير. حضرت مي‏فرمايد: در كتاب فاطمه(س) نگاه مي‏كردم، هيچ كس به حكومت نمي‏رسد مگر اينكه نام او و پدرش در آن ثبت شده است. در آن نسبت به حكومت فرزندان امام حسن چيزي نيافتم.2 يعني علي‏رغم تلاشي كه فرزندان امام حسن(ع) مي‏كنند كسي از آنان به حكومت نخواهد رسيد.
              در برخي روايات از امام صادق(ع) روايت شده كه "مصحف فاطمه(س)" سه برابر قرآن است.3
              از بعضي روايات استفاده مي‏شود كه اخبار گذشته و آينده تا روز قيامت در "مصحف" فاطمه(س) مي‏باشد.4
              بنابراين روشن شد كه حضرت فاطمه(س) همان طور كه وجود مقدسش سرچشمه و منشاء وجود امامان معصوم است، علم و دانش مصحف او نيز از سرچشمه‏هاي دانش ائمه عليهم‏السلام است كه از اين موضوع عظمت و گستردگي دانش حضرت زهرا(س) كاملاً روشن مي‏شود.
              * از رسول خدا شنيدم كه روز قيامت دانشمندان اسلام در پيشگاه الهي حاضر مي‏شوند و به اندازه علم و تلاش و كوششي كه در راه آموزش و هدايت مردم داشته‏اند از خداي خويش پاداش دريافت مي‏كنند.
              علم در خدمت هدايت جامعه
              از مسؤوليتهاي مهمي كه پيشوايان معصوم(ع) به عهده دارند تلاش و كوشش و استفاده از دانش گسترده خويش در راه بالا بردن فرهنگ جامعه و دفع شبهات و پاسخ به مسائل آنان است. حضرت زهرا(س) در اين رابطه با تمام توان، مسؤوليت بزرگ خود را انجام مي‏داد. او از موضوعات ساده گرفته تا پيچيده‏ترين مسائل را پاسخگو بود و اين ميسر نبود مگر با احاطه علمي، قوت فكر و همت بلند و اتصال به منبع علم الهي، در اينجا به دو نمونه اشاره مي‏شود.
              1ـ بانويي خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: مادر پير و ناتواني دارم كه در نماز بسيار اشتباه مي‏كند، مرا فرستاده تا از شما بپرسم كه چگونه نماز بخواند؟ فرمود: هر چه مي‏خواهي بپرس. آن زن سؤالات خود را مطرح كرد تا به ده سؤال رسيد و حضرت زهرا(س) با روي گشاده جواب مي‏داد. زن از زيادي پرسش خود شرمنده شده گفت: شما را بيش از اين زحمت نمي‏دهم. حضرت زهرا(س) فرمود: باز هم بپرس. آنگاه براي تقويت روحيه وي پاداش ارزشمند كساني كه به مردم معارف ديني مي‏آموزند را بيان فرمود. سپس ادامه داد: كه از رسول خدا شنيدم كه روز قيامت دانشمندان اسلام در پيشگاه الهي حاضر مي‏شوند و به اندازه علم و تلاش و كوششي كه در راه آموزش و هدايت مردم داشته‏اند از خداي خويش پاداش دريافت مي‏كنند.1
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #8

                2ـ حضرت علي(ع) فرمود: در محضر رسول خدا بوديم كه آن حضرت فرمود: بهترين چيز براي زنان چيست؟ هيچ كس نتوانست پاسخ درست بدهد! من به سوي فاطمه(س) آمدم و موضوع را با و در ميان گذاشتم. فاطمه(س) گفت: من مي‏دانم. سپس فرمود: "بهترين چيز براي زن اين است كه بيگانگان او را نبينند و او نيز آنان را نبيند". به نزد پيامبر(ص) بازگشتم و جواب را گفتم. پيامبر فرمود: چه كسي به تو اين مطلب را گفت؟ عرض كردم: فاطمه(س). با تعجب فرمود: "فاطمة بضعة مني". فاطمه پاره تن من است.2 يعني همان طور كه من از علوم و معارف الهي در حد اعلي مطلعم، فاطمه كه پاره‏اي از وجود من است نيز چنين است. دقت در اين روايت مقام علمي حضرت فاطمه(س) را كاملاً آشكار مي‏سازد.
                البته در اين خصوص ذكر دو نكته لازم است:
                الف) ممكن است اين سخن حضرت زهرا(س) تأكيد و سفارشي باشد بر رعايت پوشش و حجاب و عفت و پاكدامني در بانوان و گرنه بر اساس دستورات ديگر اسلامي كه در ساير زمينه‏ها داريم در مواردي درس خواندن و رسيدن به درجات بالاي علمي براي زنان لازم و ضروري است، تربيت پزشكان متخصص جهت انجام امور پزشكي مربوط به بانوان و همچنين تربيت دبيران و اساتيد و محققين دانشگاهي از بين بانوان براي انجام امور فرهنگي و تحقيقاتي امري است واجب كه اگر در آن سستي شود همه مسؤول هستند. روشن است كه رسيدن به چنين مراحلي از پيشرفت و ترقي بدون ارتباط زن و مرد بسيار مشكل بلكه در مواردي ناممكن است. به علاوه خود آن حضرت(س) و دختر بزرگوارش حضرت زينب(س) با ايراد سخنرانيهاي آتشين و انقلابي خويش در مجامع عمومي كه مردان نيز حضور داشتند، عملاً به بانوان آموختند كه انجام وظيفه اسلامي و دفاع از حق و امامت و رهبري بر همگان واجب است. غير از اينان افراد ديگري نيز مانند "سوده"، زن انقلابي و شجاع را مشاهده مي‏كنيم كه در جنگ صفين چگونه از حضرت علي(ع) حمايت مي‏كند و با اشعار انقلابي خويش، طايفه هَمْدان را براي جنگ با معاويه تشويق و تحريك مي‏نمايد.
                بهرحال براي درك و فهم احكام و معارف اسلامي بايد به جهات مختلف و روايات گوناگون در ابواب متنوع توجه نمود و از جمع‏بندي آنها، حكم اسلامي را به دست آورد.
                ب) اينكه حضرت علي(ع) به سؤال پيامبر(ص) پاسخ نداد و حضرت زهرا(س) پاسخ صحيح داد دليل بر آن نيست كه حضرت علي(ع) آن را نمي‏دانسته، زيرا آن حضرت بر اساس فرموده پيامبر(ص) اعلم مردم است. شايد هدف اين بوده كه عظمت علمي حضرت زهرا(س) براي اصحاب پيامبر(ص) و آيندگان بيشتر روشن شود.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #9
                  بسم الله الرحمن الرحيم

                  «نحن نقص عليك نباهم بالحق‏» (1)

                  موضوع اين كتاب گزارشى از زندگانى دختر پيغمبر است.بزرگترين بانوى اسلام فاطمه يا فاطمه زهرا.ولى خواننده خواهد ديد،آنچه در اين مجموعه فراهم آمده تنها سرگذشت زندگى شخصى نيست،رويدادهائى است آموزنده و عبرت آميز-هر چند گزارش زندگى شخصيت‏هاى بزرگ و برجسته تاريخ خود درسى آموزنده است.آنچه در اين صفحات مى‏خوانيد تحليلى از چند حادثه شگفت است كه قرنها پيش از زمان ما رخ داده است،اما اگر قهرمانان اين حادثه‏ها را از حادثه‏ها جدا كنيم،خواهيم ديد آن حادثه‏ها در طول تاريخ حتى در زمان ما نيز،در گوشه‏اى از جهان رخ داده است و ميدهد.اگر زمان و مكان رويدادهايى كه درباره آن سخن ميگوئيم،با ما فاصله بسيار دارد،آثارى كه از آنها بجاى مانده نه تنها ديرينگى نگرفته،بلكه تازگى خود را همچنان نگاه داشته است.و شما پس از خواندن اين كتاب خواهيد ديد آنچه مى‏گويم گزاف يا اغراق نيست.

                  آن حادثه‏ها چيست؟

                  دو جنبش متضاد كه پس از مرگ پيغمبر اسلام در مدينه-مركز استقرار و نشر دين اسلام-پديد گرديد:

                  جنبشى كه مى‏كوشيد روش پيغمبر اسلام (ص) را در اداره حوزه اسلامى دنبال كند،و به تعبير ديگر مى‏خواست نگاهبان سنت رسول خدا باشد.

                  حركت ديگرى كه به گمان و يا باجتهاد خويش،به تناسب پيشرفت زمان،تجديد نظر در نظام سياسى و احيانا بعضى نظام حقوقى دين را ضرورى مى‏دانست،و معتقد بود سنت گرايان واقعيت را چنانكه بايد درك نمى‏كنند،و اين دگرگونى متناسب با خواسته‏هاى عصر،و به سود مسلمانان و موجب تقويت قدرت مركزى و حفظ وحدت اسلام است.و اگر بخواهيم همين معنى را در قالب عبارتى روشن‏تر بريزيم بايد گفت:

                  حركتى بود كه مى‏خواست مسير حكومت در راههاى ترسيم شده عصر پيغمبر باشد و حركتى كه استقرار نظام سياسى تازه را-هر چند با سنت رائج مطابقت ننمايد-ضرورى مى‏دانست.امروز هم كه نزديك چهارده قرن از آن حادثه مى‏گذرد،هر دو جنبش طرفدارانى از مسلمان و جز مسلمان،شرقى يا غربى دارد.

                  فاطمه (ع) و شوهرش و خاندان پيغمبر و تنى چند از ياران آنان،پيشروان حركت نخستين بودند و گروهى (بيشتر مهاجران و كمتر انصار) رهبران حركت ديگر.

                  چنانكه در ضمن اين گزارش خواهيم ديد،رويدادهاى پى در پى دختر پيغمبر اسلام را ناچار ساخت كه خود پيشرو سنت گرايان گردد.او با سخنرانى،اندرز،اعتراض،ناخشنودى نمودن و سرزنش،سنت‏شكنان و يا تجدد طلبان را از عاقبت نامطلوب روشى كه پيش گرفتند آگاه ساخت.بر خلاف آنچه بعض نويسندگان نوشته‏اند،و ظاهر بعض روايات هم شايد آنرا تاييد كند،آنچه در آن روزها گفتند و كردند جنبه شخصى ندارد.نه آنروز و نه اين زمان تنها سخن بر سر آن نبوده و نيست كه:شخصيتى كه سال سى و پنجم هجرى زمامدار مسلمانان شد بايد سال يازدهم بخلافت رسيده باشد.يا فلان مزرعه را چرا گرفتند؟و چه مبلغ درآمد داشته؟يا اگر درآمد آنرا از صاحب آن باز داشته‏اند،غرامت آن چيست؟.يا او از چه راه مى‏تواند نان خورش فرزندان خود را آماده كند؟دقت در اسناد دست اول،و سخنان على و فاطمه و فرزندانش (ع) و مطالعه روشى كه در زندگانى پيش گرفتند،روشن مى‏سازد كه اين خاندان بدانچه نمى‏انديشيده‏اند مهترى يا مالدارى بوده است.

                  گفتگو و كشمكش از اين جا پديد شد،كه اگر امروز نظامى عادلانه و اصلى تثبيت‏شده و به سود دسته‏اى خاص تغيير يافت،چه كسى تضمين مى‏كند كه فردا و پس فردا اصل‏هاى ديگرى دگرگون نشود؟و بدنبال آن مشكلى از پس مشكلى پديد نگردد؟تا آنجا كه نظام اصلى يكباره درهم بريزد و مقررات آن اصالت‏خويش را از دست‏بدهد.

                  هنوز بيش از ربع قرن بر فرياد اعتراض نمى‏رفت كه نسل آن روز اين حقيقت را دريافت و عاقبت ناميمون سنت‏شكنى را بچشم خود ديد،اما ديگر كار از كار گذشته بود.و بيش از نيم قرن نگذشت كه بيك باره هم نظام سياسى و هم قوانين مدنى و حقوقى كه با چنان تلاش و كوشش و مجاهدت و قربانى دادن فراوان پى ريزى شده بود بهم خورد.روش حكومت الهى به سيرت دوره جاهلى باز گرديد.و زمامدارى خاص خاندانى گرديد كه پيش از اسلام نيز بر عرب مهترى مالى و احيانا سرورى سياسى داشتند. كتاب حاضر وظيفه ندارد اين دو حركت را تحليل كند،و درباره رفتار سران دو نهضت‏بداورى برخيزد،يا درباره آن دسته از مسلمانان كه در چنان دوره پرآشوب مى‏زيستند قضاوت نمايد.اكنون قرن‏هاست از آن حادثه ميگذرد. صدها كتاب و ده‏ها مقاله و هزارها سخنرانى بر سر حق بودن يكى از دو جريان و باطل بودن ديگرى نوشته و القا شده است،اما چون يكى از دو دسته نمى‏خواهد تسليم منطق ديگرى شود،بحث و جدال همچنان تازگى خود را نگاه داشته است.اگر چنين بحث‏ها به نتيجه ميرسيد،و يا اگر نتيجه آن از روى انصاف پذيرفته مى‏شد،بايد در همان روزهاى نخست پايان يابد.

                  چرا آن درگيرى و درگيرى‏هاى همانند آن نبايد به نهايت‏برسد؟خود بحثى است.

                  متاسفانه من نه آن تسامح و يا روشن‏بينى عرفانى را دارم كه بگويم:چنين تضادها سطحى و صورى است و سنت جارى الهى بخاطر بقاى جهان آنرا خواسته است:

                  چونكه مقتضى بد دوام آن روش مى‏دهدشان از دلايل پرورش تا نگردد ملزم از اشكال خصم تا بود محجوب از اقبال خصم تا كه اين هفتاد و دو ملت مدام در جهان ماند الى يوم القيام (2)

                  و سرانجام كنگره‏ها از منجنيق بيرون خواهد رفت و حركتها بيك نقطه خواهد رسيد،و سنت گرا و سنت‏شكن هر دو در كنار هم و در جوار آمرزش حق تعالى خواهند زيست،نه چنين صلاحيتى را در خود مى‏بينم و نه وظيفه‏اى كه بر گردن گرفته‏ام اين رخصت را بمن خواهد داد.كسانى كه پژوهش تاريخ را عهده‏دار مى‏شوند،جز مطالعه اسناد و تتبع در گزارش‏هاى گوناگون و مقابله و جرح و تعديل روايت‏ها چاره‏اى ندارند.گزارشگر ناچار بايد آنچه را رخ داده بنويسد،و تا آنجا كه مى‏تواند باستناد و قرائن در باره رويدادها داورى كند،و نقطه‏هاى انحراف را-اگر موجود باشد-بنماياند.در اينصورت است كه حقيقت آشكار خواهد شد.اما آن سندها را چگونه بپذيريم؟و چسان طبقه‏بندى كنيم و با چه ميزانى بسنجيم؟، خود كاريست دشوار.

                  از روزيكه اين حادثه رخ داده است،تا آنگاه كه محدثان و مؤرخان آنرا در كتابهاى خود ثبت و ضبط كرده‏اند و از گزند فراموشى،تصرف در عبارت،و ديگر عوارض مصون مانده،دويست‏سال يا اندكى كمتر گذشته است.در آن دو قرن سياست‏هاى نيرومندى-كه هر يك دسته‏ها و گروههاى چندى را زير پوشش و يا بدنبال خود داشته-برابر هم ايستاده و يا يكى جاى خود را بديگرى داده است.آنانكه با تاريخ صدر اسلام تا پايان سده سوم آشنائى دارند،مى‏دانند جعل روايت،تخليط و تدليس در آن،محو حديث و يا تفسير و يا تاويل حديث‏به سود خود و باطل ساختن دعوى حريف كارى رائج‏بوده است.

                  گروههاى وابسته به سياست اموى،خوارج،عباسى و گروههاى مقابل آنان،نو مسلمانانى كه گواهى به خدا و پيغمبرى محمد (ص) را وسيله حفظ جان ساخته و در نهان تيشه بريشه اين دين مى‏زدند،استادان مكتب‏هاى فكرى كه در حلقه‏هاى درس،تنها مى‏خواسته‏اند سخن طرف مقابل را باطل سازند،چه دستكاريها در اين مدت دراز در اين سندها كرده‏اند؟خدا مى‏داند،حال سندهاى سياسى چنين است.اما داستان‏هاى تاريخى و روايت‏هائى كه بيان دارنده زادروز و يا سال مرگ يكى از شخصيت‏هاست،در اين گونه گزارشها هم چون اعتماد راويان بر حافظه بوده است،كمتر ديده مى‏شود حادثه‏ها يكسان روايت‏شده باشد.در چنين شرايط چه بايد كرد؟نويسنده اين صفحات كوشيده است تا حد ممكن گزارش خود را بر اساس سندهاى دست اول و يا نزديك به دست اول تنظيم كند،چه در اين سندها احتمال دست‏خوردگى كمتر است (3) . و نيز تا آنجا كه توانسته است گزارشها را با قرينه‏هاى خارجى تطبيق كرده و بالاخره از ميان گفته‏هاى گوناگون آنرا پذيرفته است كه همه و يا اكثريت در قبول آن هم داستان‏اند و يا بگونه‏اى آنرا تاييد مى‏كنند.

                  با اينهمه نمى‏گويم آنچه نوشته‏ام حقيقتى است كه در خارج رخ داده است،چه آن حقيقت را جز خداى تعالى ديگرى نمى‏داند.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #10
                    «فطمت فاطمة من الشر (1) »

                    (فتال نيشابورى از امام صادق (ع) )

                    نويسندگان سيره و محدثان اسلامى براى دختر پيغمبر لقب‏هائى چند نوشته‏اند:

                    زهرا،صديقه،طاهره،راضيه،مرضيه،مباركه،بتول و لقب‏هاى ديگر.از اين جمله لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است،و گاه با نام او همراه مى‏آيد (فاطمه زهرا) و يا بصورت تركيب عربى (فاطمة الزهرا) .زهرا كه در تداول بيشتر بجاى نام او بكار مى‏رود در لغت،درخشنده، روشن و مرادف‏هائى از اين گونه،معنى مى‏دهد.و اين لقب از هر جهت‏برازنده اين بانوست.او چهره درخشان زن مسلمان،فروغ تابان معرفت و نمونه روشن پرهيزگارى و خداپرستى است. اين درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معين اختصاص ندارد.از آن روز كه وظيفه خود را تعهد كرد تا امروز و براى هميشه چون گوهرى بر تارك تربيت اسلامى مى‏درخشد.

                    محدثان ذيل بعض اين لقب‏ها و سبب آن روايت‏هائى نوشته‏اند.باز نوشتن آن گفته‏ها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع اين روايت‏ها دانسته مى‏شود،بزرگى قدر و خصيت‏برجسته دختر پيغمبر در ديده پدر و شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و ميان مسلمانان است.اين حقيقتى است كه پيروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند.براى همين است كه در عموم كتاب‏هاى شيعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت و جماعت كتابى جداگانه در فضيلت دختر پيغمبر ديده مى‏شود و يا فصلى را براى روايت‏هائى كه درباره اوست گشوده‏اند.

                    نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب بمعنى بريدن،قطع كردن و جدا شدن آمده است.اين صيغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مى‏دهد،به معنى بريده و جدا شده است.فاطمه از چه چيز جدا شده است؟در كتاب‏هاى شيعه و سنى روايتى مى‏بينيم كه پيغمبر فرمود او را فاطمه ناميدند،چون خود و شيعيان او از آتش دوزخ بريده‏اند (2) مجلسى از عيون اخبار الرضا و او باسناد خويش از على بن موسى الرضا و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به سند خويش از ابن عباس روايت كنند كه:وى از معاويه پرسيد مى‏دانى چرا فاطمه را فاطمه ناميدند؟گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شيعيان او به دوزخ نمى‏روند (3) فتال نيشابورى ضمن حديثى از امام صادق آورده است كه چون از بدى‏ها بريده شد او را فاطمه ناميده‏اند (4) بدين مضمون روايت‏هاى ديگر هم آمده است آنچنانكه براى صيغه وصفى نيز معناهاى ديگر جز آنچه نوشتيم ضبط كرده‏اند. (5)

                    پيش از ظهور اسلام دو سه تن از زنان بدين نام موسوم بوده‏اند كه در اسلام به فواطم مشهوراند،مانند فاطمه دختر اسد بن هاشم و فاطمه دختر عتبة بن ربيعه (6) و نيز فاطمه دختر عمرو بن عائذ (7) .

                    بارى پرورش زهرا در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود،آنجا كه فرود آمد نگاه فرشتگان،و مركز نزول وحى و آيه‏هاى قرآن است.آنجا كه نخستين گروه از مسلمانان به يكتائى خدا ايمان آوردند،و بر ايمان خويش استوار ماندند.آنانكه پروردگار دلهايشان را آزمود، و در قرآن كريم مدح فرمود.تربيت دينى را هم از آموزگارى چون محمد (ص) فرا گرفت، پيغمبرى كه معلم انسانهاى جهان است.و تا جهان باقى است مشعل دين و دانش بنام او فروزان.

                    كودك خردسال اين نو مسلمانان را مى‏ديد كه هر روز با شور و هيجان براى فرا گرفتن آيت‏هاى قرآن و آموختن روش پرستش پروردگار نزد پدرش مى‏آيند.در اين خانه بود كه تكبير گفتن،روى به خدا ايستادن،و هر شبانروز در اوقاتى خاص پروردگار يكتا را به بزرگى ياد نمودن آغاز شد.آن سالها در سراسر عربستان و همه جهان اين تنها خانه‏اى بود كه چنين بانگى از آن بر مى‏خواست.«الله اكبر»و زهرا تنها دختر خردسال مكه بود كه چنين جنب و جوشى را در كنار خود مى‏ديد.اين بانگ آسمانى اين مراسم بى‏مانند،در روح اين طفل خردسال چه اثرى نهاد،سالها بعد آشكار گرديد.

                    او در خانه تنها بود و دوران خردسالى را به تنهائى مى‏گذراند.دو خواهر او رقيه و ام كلثوم ساليانى چند از او بزرگتر بودند.او در اين خانه همبازى نداشت.شايد اين تنهائى هم يكى از انگيزه‏هائى بوده است كه بايد از دوران كودكى همه توجه وى به رياضت‏هاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.الله اكبر،اشهد ان محمدا رسول الله.اندك اندك آيه‏هاى ديگر مى‏رسد و درسهاى وسيع‏تر داده مى‏شود.درسهائى از اخلاق قرآنى و سفارش‏هائى براى تحصيل خوى انسانى.مردم همه برابر خدا و حكم الهى يكسانيد!كسى بر ديگرى برترى ندارد! برده و ارباب در پيشگاه حق تعالى مساوى هستند.شما موظفيد با بردگان،با اسيران،با مستمندان،مهربانى كنيد و با آنان خوشرفتار باشيد.به دختران چون پسران حرمت نهيد و با آنان درشتى نكنيد!و در كنار رسيدن اين تعليمات و آموختن آن بمسلمانان،و شورى كه آنان در فرا گرفتن اين درسها نشان مى‏دادند،دشمنى همشهريان و خويشاوندان را با پدرش مى‏ديد.آنان چنين سخنانى را خوش نداشتند.نمى‏خواستند مردم با اين گفته‏ها كه تا آنروز سابقه نداشت آشنا شوند.گسترش اين تعليمات موجب درهم ريختن زندگانى آنان مى‏شد.اما براى اينكه بيم خود را پنهان سازند و به گمان خويش گفته‏هاى او را از تاثير بيندازند،بدو تهمت مى‏زدند:جادوگر است،ديوانه است،يتيم ابو طالب كجا و پيغمبرى كجا؟چرا اين وحى به مرد بزرگ و دولتمندى از مكه و يثرب فرود نيامده. ( تا دير نشده بايد اين كار را چاره كرد. اما اگر او را بكشيم با ابو طالب و بنى هاشم درگيرى خواهيم داشت.بهتر است پيروان او را از گردش پراكنده سازيم.و اگر بزبان خوش پند نگرفتند و او را رها نكردند،بزور متوسل شويم.

                    سلاح مردم بى منطق چيست؟دشنام،آزار،و اگر ممكن شود كشتار.در شهر كوچك خبرها بسرعت پخش مى‏شود و خانه پدرش مركز انعكاس جريانهاى آنروز مكه بود.امروز بلال را شكنجه كردند!امروز به عمار آسيب رسيد!امروز مادر عمار را كشتند!عموى پدرش ابو لهب چنين گفت و ابو جهل چنان،و گزارشهاى ناخوشايندى از اين قبيل.تا روزيكه شنيد پدرش پيروان خود را فرموده است مكه را ترك گويند و به حبشه بروند،چون نمى‏توانسته است‏بيش از اين شاهد آزار نو مسلمانان باشد.چرا اين مردمان بايد از خانه و زندگى خود دست‏بردارند و خطر سفر را بر خود هموار سازند؟به جائى بروند كه نمى‏دانند كجاست،و از كسى پناه بخواهند كه نمى‏دانند كيست؟و روش او چيست.پدرش بآنان گفته است نجاشى با پناهندگان خود خوشرفتارى مى‏كند،اما مگر اينان چه گناهى كرده‏اند كه بايد نزد او بروند؟چرا بايد رنج غربت را تحمل كنند؟راستى اين سنگ پاره‏ها و قطعه چوب‏ها كه بنام خدا درون خانه كعبه نهاده‏اند،اين اندازه حرمت دارد؟آيا بزرگان قريش نمى‏دانند كه اين دست پرداخت كارگران نه سودى دارد نه زيانى؟نه!آنان از چيز ديگرى مى‏ترسند.از زيانهائى كه با پخش اين دعوت محمد (ص) دامنگير آنان مى‏شود:

                    «الذى جمع مالا و عدده.يحسب ان ماله اخلده.كلا لينبذن فى الحطمة (9) .» (سوره همزه)

                    آرى پيكار در گرفته است.دسته‏اى مى‏خواهند از طاعت مخلوق باطاعت‏خالق بگريزند،طوق بندگى را بشكنند و آزاد شوند.و براى همين است كه همه اين بلاها را بجان مى‏خرند و از پرستش خدا باطاعت‏شيطان باز نمى‏گردند،و دسته‏اى كه مى‏خواهند،اينان همچنان ابزار افزايش مكنت آنان باشند.هر يك از اين حادثه‏ها به نوعى در قلب بظاهر كوچك و بمعنى بزرگ او اثرى مى‏نهاد و هر پيش آمد بدو درسى مى‏داد.درس پايدارى،آنان كه به حكومت الله گردن نهند،و بر سر گفته خود بايستند،فرشتگان بر آنان فرود مى‏آيند. (10) امنيت و آسايش روحى اينجهان و بهشت جاودان آن جهان در انتظار كسى است كه برابر پيش آمدها استقامت ورزد و از كيد شيطان نهراسد.اين‏ها درس‏هائى بود كه به مسلمانان داده مى‏شد،و او كه مستقيم با گيرنده دستورات مربوط بود جداگانه مى‏آموخت.او بايد اين آزمايش‏ها را يكى پس از ديگرى ببيند تا چون فولادى كه پى در پى آبش مى‏دهند مقاومتش افزوده گردد.اما آزمايش‏ها پايان يافتنى نيست،هر روز آزمايشى و هر شب رياضتى.

                    دوره‏هاى آزمايش يكى پس از ديگرى مى‏گذرد،و هر آزمايش تلخ‏تر از آزمايش پيشين است. آزمايش‏ها پيوسته دشوارتر و دردناك‏تر مى‏شود.تهديد،خشونت،آزار،گرسنگى و سختى زندگانى.

                    روزى مى‏شنود دشمنان شكنجه شترى را بر سر پدرش افكنده و رخت او را آلوده ساخته‏اند. دوان دوان خود را به پدر مى‏رساند و جامه او را از آن آلودگى پاك مى‏سازد.روز ديگر خبر مى‏دهند كه پاى پدرش را با پرتاب سنگ آزرده‏اند.هيچيك از اين رفتارهاى خشونت آميز نتيجه‏اى چنانكه دشمنان مى‏خواهند نمى‏دهد.نه محمد (ص) از دعوت دست مى‏كشد و نه نو مسلمانان از گرد او پراكنده مى‏شوند.ديرى نمى‏گذرد كه قريش شكست‏خورده و خشمگين، تصميم سخت‏ترى مى‏گيرند.بايد رابطه بنى هاشم با مردم قطع شود.آنان بايد در محاصره اقتصادى و اجتماعى قرار گيرند،گرسنگى و جدائى از مردم براى ايشان درس خوبى است. چندى كه بدين حال بمانند خسته مى‏شوند.بستوه مى‏آيند،و براى آسايش خود هم كه شده است از حمايت محمد (ص) دست‏بر مى‏دارند.آنگاه محمد يكى از دو راه را پيش روى خود خواهد داشت:از كارى كه پيش گرفته است‏باز ايستادن،يا بدست قريش كشته شدن.شعب ابو طالب در فاصله كمى از شهر مكه براى تبعيد شدگان در نظر گرفته مى‏شود.خوراك،پوشاك، ديد و بازديد براى آنان ممنوع است.چه مدت در اين دره مخوف بسر برده‏اند؟دقيقا معلوم نيست.ابن هشام مدت را دو يا سه سال نوشته است (11) در اين مدت بر زهرا چه گذشته ست‏خدا مى‏داند.بيشتر سنگينى بار چنين زندگى بدوش اوست.اما دشوارتر و دردناك‏تر از همه اين رنج‏ها مرگ عزيزانست.

                    مرگ مادرش و مرگ ابو طالب:

                    قضاى الهى چنان بود كه مرگ اين زن فداكار-خديجه نخستين بانوى مسلمان-با مرگ ابو طالب در يكسال اتفاق افتد آنهم در فاصله‏اى كوتاه (12) فاطمه (ع) چنانكه از قرآن كريم درس گرفته است‏بايد اين آزمايش را هم به بيند مرگ خويشاوندان براى او آزمايش دگرى است.بايد برابر اين دشوارى بردبارى نشان دهد و منتظر بشارت پروردگار باشد (13) آن آزمايشها آزمايش جسمانى بود و اين امتحان،آزمايش قدرت نفسانى است.مادرش تنها غمخوار پدر در خانه بود و ابو طالب او را برابر دشمنان بيرونى حمايت مى‏كرد.با بودن ابو طالب مشركان مكه نمى‏توانستند قصد جان پدرش را بكنند.زيرا خويشاوندان او-تيره بنى هاشم-تيره‏اى بزرگ بودند اگر مكنت و مال آنان در حد بنى زهره،بنى مخزوم و يا بنى حرب نبود،هيچ قبيله‏اى در شرافت و بزرگوارى با آنان برابرى نمى‏كرد.مهتران مكه و ثروتمندان شهر مى‏دانستند اگر به قصد جان محمد (ص) برخيزند،بنى هاشم خاموش نمى‏نشينند،و بسا كه تيره‏هاى ديگر نيز به حمايت آنان برخيزند.ناچار درون پر تلاطم خود را با آزار او آرام مى‏كردند.دشنام،ريشخند، سنگ پرانى،دهن كجى،تهمت:حربه‏هائى كه ناتوانان از آن استفاده مى‏كنند.تقدير چنين بود كه فاطمه (ع) شاهد همه اين منظره‏ها باشد،و پس از تحمل اين رنج‏ها آن دو صحنه دلخراش را نيز به بيند.

                    اكنون فاطمه ديگر دختر خانواده نيست.او جانشين عبد الله،عبد المطلب،ابو طالب و خديجه است. (ام ابيها) چه كنيه مناسبى!مام پدر.او بايد وظيفه مادرش را عهده‏دار شود.بايد براى پدرش هم دختر و هم مادر باشد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #11
                      اگر قبول كنيم زهرا (ع) پنجسال پيش از بعثت متولد شده است،بخاطر همين مادر خانگى است كه تا هفده سالگى نتوانست و يا نخواست‏بخانه شوهر برود.او نمى‏خواست پدرش را تنها بگذارد.او مى‏دانست تا آنجا كه مى‏تواند بايد در داخل خانه پدر را آرامش دهد.اكنون كه پدرش سرپرستى چون ابو طالب و غمخوارى چون خديجه را ندارد،دشمنان بر او گستاخ‏تر شده‏اند،و او به دلجوئى نياز دارد.پدر نيز چون اين فداكارى را از او مى‏ديد با نمودن محبت، خشنودى خويش را از وى اعلام مى‏كرد.سالها پس از اين روزگار از عايشه مى‏پرسند،چرا به جنگ جمل برخاستى؟مى‏گويد:«اين داستان را باز مگوئيد بخدا سوگند كسى از مردان جز على و از زنان جز فاطمه نزد پيغمبر محبوب‏تر نبود (14) و نيز مى‏گويد كسى را راستگوتر از فاطمه نديدم جز پدرش (15) ممكن است كسانى كه در سيره پيغمبر و خاندان او تتبعى دقيق ندارند،يا روح اسلام و شريعت محمد (ص) را چنانكه بايد لمس نكرده‏اند چنين به پندارند كه اين محبت مانند دوستى هر پدر به فرزندى ناشى از غريزه انسانى است.اين پندار شايد از يك جهت درست‏باشد.ما نمى‏گوئيم محبت رسول خدا به فاطمه رنگى از عاطفه پدر سبت‏بدختر را نداشت،چه محمد (ص) پدر بود و فاطمه فرزند.اما اين روايت و روايتهاى ديگر كه با اندك اختلافى در الفاظ از پيغمبر رسيده نشان دهنده حقيقتى ديگر است- بزرگى فاطمه در ديده پيغمبر و بزرگان اسلام در عصر رسول و زمانهاى پس از وى-فاطمه اين مقام را نه تنها از آنجهت‏يافت كه دختر پيغمبر است،آنچه او را شايسته اين حرمت‏ساخت از خود گذشتگى،پارسائى،زهد،دانش و ديگر ملكات انسانى است كه در او به حد كمال بوده است.و همه مورخان شيعه و سنى اين امتيازات را براى وى در كتابهاى معتبر خويش نوشته‏اند.

                      از امام صادق (ع) پرسيدند:بعض جوانان حديثى از شما باز ميگويند كه باور كردنى نيست. ميگويند«خدا از خشم فاطمه بخشم مى‏آيد (16) »امام صادق فرمود-مگر شما اين روايت را در كتاب‏هاى خود نداريد كه خدا از خشم بنده مؤمن بخشم مى‏آيد؟

                      -چرا

                      -پس چرا باور نمى‏داريد كه فاطمه زنى با ايمان باشد و خدا از خشم او بخشم آيد (17) .

                      مرگ خديجه و ابو طالب،پيغمبر را نيز سخت آزرده ساخت.او ديگر خود را تنها و بى غمخوار و پشتيبان ميديد،اما در همه حال خدا مدد كار او بود.و دعوت به خداپرستى شعار او.سفرى به طائف كرد شايد در آن شهر از ميان مردم ثقيف كه تيره‏اى قدرتمند بودند كسانى را بدين خدا در آورد.ولى مهتران آنجا نه تنها روى خوش بدو نشان ندادند،از آزارش نيز دريغ نكردند.

                      مكه همه كوششهاى خود را براى خاموش ساختن اين فروغ خدائى بكار برد،اما از اين كوشش سودى نبرد.هر روز بانگ دعوت اسلام رساتر شد و بگوش گروهى تازه رسيد.طرح محاصره اقتصادى-آخرين مبارزه قريش-با شكست روبرو گرديد،تا آنجا كه سران قوم،خود آن معاهده شوم را بهم زدند.اما تصميم ديگرى گرفتند.حال كه ديگر محمد در مكه پشتيبانى ندارد بايد خود او را از ميان بردارند.بايد همه تيره‏ها در كشتن او شريك باشند،تا بنى هاشم نتوانند كسى را به قصاص او بكشند.اما مكرهاى شيطانى برابر تقديرات ربانى نمى‏پايد.از چندى پيش مركز دعوت از مكه به يثرب كه شهرى در پانصد كيلومترى مكه است منتقل شده بود،يا بهتر بگوئيم مركزى تازه براى دعوت اسلام تاسيس گرديد.ياران پدرش تك تك يا دسته دسته خانه و زندگانى خود را رها مى‏كنند و به يثرب مى‏روند.مردم اين شهر كه از آن پس در تاريخ اسلام لقب‏«انصار»را يافتند از آنان هر چه نيكوتر پذيرائى كردند.تا آنجا كه آنان را بر خود مقدم داشتند.شبى كه بنا بود توطئه قريش عملى گردد،و پيغمبر (ص) بدست گروهى مركب از همه تيره‏هاى قريش كشته شود،على (ع) را بجاى خود خواباند و با ابو بكر راه يثرب را پيش گرفت.اين همان روى داد بزرگى است كه چند سال بعد،مبدا تاريخ مسلمانان گرديد و تا امروز هم بنام‏«تاريخ هجرى‏»متداول است.

                      چون اندك اندك كارها سر و سامانى يافت،و مسجدى آماده گرديد،و مهاجران در خانه‏هاى تازه جاى گرفتند،پدرش دستور هجرت وى را داد.بلاذرى نويسد:زيد بن حارثه و ابو رافع مامور همراهى فاطمه (ع) و ام كلثوم بودند (1 اما ابن هشام نوشته است عباس بن عبد المطلب مامور بردن او بود (19) بهر حال زهرا و ام كلثوم با سرپرست‏خود سوار شدند كاروان آماده حركت است‏حويرث بن نقيذ،از دشمنان محمد (ص) كه پيوسته بد گوى او بود نزد آنان مى‏آيد و شتر آنان را آسيبى مى‏زند.شتر مى‏رمد و فاطمه و ام كلثوم بر زمين مى‏افتند.ابن هشام و ديگر مورخان از آسيبى كه فاطمه (ع) از اين صدمه ديده است نامى نبرده‏اند،لكن پيداست كه دختر پيغمبر از اين حادثه بى‏رنج نمانده است.اين مرد پست فطرت در شمار كسانى است كه در روز فتح مكه پيغمبر (ص) فرمود اگر به پرده‏هاى كعبه چسبيده باشند بايد خونشان ريخته شود حويرث بدست على شوى فاطمه كشته شد (20) در مقابل اين سندها يعقوبى كه او نيز از تاريخ نويسان طبقه اول است نويسد على بن ابى طالب (ع) او را بمدينه آورد (21) و روايت‏هاى شيعى نوشته يعقوبى را تاييد ميكنند.سرانجام وعده خدا تحقق يافت. مسلمانان از گزند مشركان و دشمنان آسوده گرديدند.در تاريخ اسلام فصل تازه‏اى گشوده شد. از اين تاريخ ديگر نه تنها از بجاى آوردن مراسم دينى بيمى ندارند،بايد ديگران را هم به پذيرفتن دين بخوانند،و اگر نپذيرفتند با آنان پيكار كنند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • donsaeid
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 28300

                        #12
                        زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر

                        «زشتى اين جهان را ديدى و خود را از دنيا بريد»

                        (ابو نعيم اصفهانى)

                        زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونه‏اند.نمونه مسلمان‏هايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسان‏هائى كه از ميان مردم،برمى‏خيزند،با مردم زندگى مى‏كنند،چون ديگر مردم راه مى‏روند،مى‏خورند،مى‏پوشند،اما از آن سوى اين غريزه‏ها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مى‏دانند و مى‏كوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مى‏كشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه:

                        كل يريد رجاله لحياته×يا من يريد حياته لرجاله (1) برترى را در بزرگى روح مى‏دانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زنده‏اند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند.

                        بآنها مى‏گويند هنگامى كه با مردم زندگى مى‏كنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مى‏روند كه مى‏گويند چگونه سير بخوابم و در دور دست‏ترين نقطه‏ها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (2) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسه‏اى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد.

                        اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مى‏دهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درس‏هاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:

                        -دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.

                        -دخترم پدرت اگر مى‏خواست مى‏توانست گنج‏هاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!

                        دخترم اگر آنچه را پدرت مى‏داند مى‏دانستى دنيا در ديده‏ات زشت مينمود. (3)

                        من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر داده‏ام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست (4) .

                        خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود برويد.در بعض روايت‏ها چنين آمده است:

                        زنها براه مى‏افتند.اسماء دختر عميس مى‏ماند.

                        -تو كيستى؟چرا نرفتى؟

                        -من بايد نزد دخترت بمانم.چنين شبى دختر جوان بايد زنى را در دسترس خود داشته باشد.شايد بدو نيازى افتد.

                        قسمت اخير اين داستان را مؤلف كشف الغمه بهمين صورت آورده است.ابو نعيم اصفهانى نيز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عميس آنرا نوشته است چنانكه نوشتيم جعفر بن ابى طالب و زن او اسماء بنت عميس جزء نخستين دسته مهاجران حبشه‏اند (6) وى همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خيبر به مدينه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پيغمبر (ص) فرمود بكدام يك از اين دو شادمان باشم‏«فتح خيبر يا بازگشت جعفر» (7) .

                        بنابر اين ممكن نيست‏بگوئيم اسماء شب عروسى فاطمه (ع) در مدينه بوده است.اگر روايت در اصل درست‏باشد و اگر روايت كنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا اين زن اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر و زن زبير بن عوام بوده است.شگفت اينست كه ابو نعيم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وى را با عمر بر سر اينكه مهاجران حبشه امتيازى بيش از مهاجران مدينه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوى او را با پيغمبر در شب عروسى فاطمه نوشته است ( .

                        يكى از فاضلان معاصر كه كتابى بنام‏«فاطمه از گهواره تا گور» (9) نوشته و كتاب او سه سال پيش در بيروت بچاپ رسيده است،پس از آنكه با چنين مشكلات روبرو گرديده و پس از آنكه گفته‏هاى علماى پيشين را مبنى بر ناممكن بودن حضور اسماء بنت عميس در اين عروسى آورده است.گويد:

                        «راه حل معقول اينست كه بگوئيم اسماء همان اسماء بنت عميس است،لكن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مكه آمده است.و چون مسافران بين اين دو نقطه بايد تنها عرض درياى سرخ را به پيمايند اين كار چندان مشكل نيست. (10)

                        اين مؤلف بزرگوار يك نكته مهم را فراموش كرده است،و آن اينكه وقايع تاريخى تابع فرض و تصور ما نيست.اگر اصولى و يا فقيه هنگام تعارض اخبار تا آنجا كه ممكن باشد به جمع عرفى و يا جمع فقاهتى متوسل مى‏شود،بخاطر اين است كه مدلول روايت اثر عملى دارد،يعنى بيان كننده يكى از احكام پنجگانه تكليفى است و تا آنجا كه ممكن باشد فقيه نبايد دست از امارات بردارد.

                        اما چنين جمعى را در داستان‏هاى تاريخى نمى‏توان پذيرفت.و بر فرض كه بپذيريم لا اقل بايد سندى داشته باشيم كه اشاراتى و لو با جمال به رفت و آمد مكرر مهاجران مكه به حبشه داشته باشد.ما مى‏دانيم دسته‏اى از مهاجران حبشه پيش از هجرت،به مكه بازگشتند،و آن هنگامى بود كه شنيدند و يا پيش خود تصور كردند،مردم مكه از مخالفت‏خود با پيغمبر دست‏برداشته‏اند. ابن هشام نام يك يك اين مهاجران و تيره آنان را نوشته است.در هيچ سندى كوچكترين اشارتى به بازگشت جعفر بن ابى طالب و يا زن او اسماء بنت عميس نيست.

                        آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پيمودن عرض درياى سرخ آسان باشد،دليل نمى‏شود كه هزار و چهار صد سال پيش هم چنين آسان بوده است.كسانى كه از بيم جان و يا آزار جسمانى به كشورى بيگانه پناه بردند مانند بازرگان يا سياحت پيشه‏اى نبودند كه پيوسته از نقطه‏اى به نقطه ديگر مى‏رود.

                        از اينها گذشته ما سندى از قرن دوم هجرى در دست داريم كه داستان هجرت اسماء بنت عميس را بتفصيل تمام نوشته است.اين سند كتاب نسب قريش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبيرى است.كتاب مصعب جنبه تبليغاتى ندارد.گزارشى دقيق است كه از روى روايتهاى دست اول نوشته شده وى درباره اسماء چنين نويسد:

                        «چون جعفر بن ابى طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عميس را همراه خويش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را براى او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله براى نجاشى نيز فرزندى زاده شد،كس نزد جعفر فرستاد كه:

                        -پسرت را چه ناميده‏اند؟

                        -عبد الله!

                        نجاشى فرزند خود را عبد الله ناميد،و اسماء شير دادن او را بعهده گرفت و بدين جهت نزد نجاشى منزلتى يافت،چون جعفر با مسافران دو كشتى عازم بازگشت‏شد،اسماء دختر عميس و فرزندانش را كه در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدينه آمدند و در مدينه بودند تا آنكه جعفر به موته رفت و در آنجا شهيد شد. (11) اين سند ديرينه‏ترين و در عين حال روشن‏ترين ماخذ درباره اسماء بنت عميس است و ما مى‏دانيم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خيبر بمدينه آمد.

                        نيز داستان هجرت جعفر جزء دومين دسته مهاجران،در سيره ابن هشام (12) و انساب الاشراف بلاذرى آمده است.بلاذرى نويسد:

                        جعفر با زن خود اسماء بنت عميس جزء دومين دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانى خود هزينه او را مى‏فرستاد.سپس با گروهى از مسلمانان پس از فتح خيبر بمدينه بازگشت. (13)

                        پس رواياتى را كه حاضر بودن اسماء را در مكه بهنگام مرگ خديجه و يا بودن او را در مدينه بشب عروسى فاطمه (ع) متذكراند،بايد مبتنى بر تخليط حادثه‏ها با يكديگر و شبيه دانستن نام شخصى با ديگرى دانست.چنين اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان ديده مى‏شود.

                        سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مى‏رود.درباره زن و شوهر دعا مى‏كند.ديگر بار فضيلت‏هاى على (ع) را بر مى‏شمارد و بخانه بر مى‏گردد.اما چنان مى‏نمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمى‏تواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.«چه كسى جاى خديجه را مى‏گيرد؟!روزيكه مردم مرا دروغ‏گو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامى كه همه مرا رها كردند دين خدا را با ايمان و مال خود يارى كرد» (14) مى‏خواست‏يادگار خديجه پيوسته در كنارش باشد،اما او اكنون همسر على است و بايد در خانه او بماند.اگر حجره‏اى نزديك خانه خود براى آنان آماده كند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممكن است مسلمانان مدينه در زحمت‏بيفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جاى دهد.ولى اين كارى دشوار است چه هم اكنون در خانه او دو زن (سوده و عايشه) بسر مى‏برند.حارثة بن نعمان آگاه مى‏شود و نزد پيغمبر مى‏آيد:

                        -خانه‏هاى من همه بتو نزديك است‏خود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوست‏تر دارم كه مالم را بگيرى تا آنرا در دست من باقى بگذارى.

                        -خدا تو را پاداش بدهد.

                        از اين روز فاطمه و على به يكى از خانه‏هاى حارثه منتقل ميشوند. (15)

                        سالهاى دوم هجرت و اند سال پس از آن براى پيغمبر و مسلمانان،سالهاى سختى بود چه از جهت اوضاع سياسى و چه از جهت‏شرائط اجتماعى و اقتصادى.روزى كه پيمان مدينه بسته شد (16) ،يهوديان با آنكه از حقوق سياسى و اجتماعى برخوردار بودند،بعللى كه اين كتاب تاب تفصيل آنرا ندارد، (17) دشمنى خود را با پيغمبر آغاز كردند و تا آنجا پيش رفتند كه به حكم قرآن مسلمانان به يكباره رابطه خود را با آنان بريدند.تغيير قبله از مسجد اقصى به خانه كعبه كينه آنانرا با پيغمبر بيشتر كرد.دسته ديگرى نيز در يثرب بسر مى‏بردند كه زير پوشش مسلمانى بزيان مسلمانان كار ميكردند.

                        سركرده آنان عبد الله بن ابى بن ابى سلول بود.اين عبد الله پيش از رسيدن پيغمبر به مدينه سوداى حكومت‏شهر را در سر داشت و مقدمات رياست او را نيز آماده كرده بودند ليكن هجرت پيغمبر از مكه بدانجا او را از اين بزرگى محروم ساخت.

                        عبد الله و كسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پيغمبر را گرفتند،ليكن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله كه هر گاه فرصتى دست مى‏داد ضربتى كارى باسلام و مسلمانان مى‏زد،چنانكه با عقب نشينى در جنگ احد عامل شكست مسلمانان گشت.حادثه رجيع و بئر معونه (1 را نيز كه در آن بيش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسيدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبيله‏هاى دنيا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند.

                        شرايط اقتصادى نيز دشوار بود،مسلمانان مدينه و انصار تا آنجا كه مى‏توانستند از همراهى با مهاجران دريغ نمى‏كردند،بلكه با همه تنگدستى آنانرا بر خود مقدم ميداشتند.اما مگر توان مالى مشتى كشاورز و كاسب خرده پا چه اندازه است؟غنيمت‏هاى جنگى هم رقمى نبود كه نياز نو مسلمانان را بر طرف كند و محمد (ص) كه هدايت و رياست اين مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خويشاوندان و بستگان خود مقدم مى‏داشت.اگر گشايشى در كار پيدا مى‏شد حق مستمندان مهاجر و انصار بود.اين درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست مى‏دارند بايد لقمه را از گلوى خود ببرند و به گدايان،يتيمان و اسيران بخورانند بى آنكه بر آنان منتى نهند.و بدانند كه اين لقمه حق آن مستمندان است.حقى كه خدا براى آنان معين فرموده در مقابل پرداخت اين حق نبايد چشم پاداش و يا سپاس داشته باشند.پاداش اين كار نيك را در جهان ديگر خواهند گرفت.روزيكه همه چهره‏ها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهاى ايشان خندان خواهد بود. (19)
                        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #13
                          مسلم است كه على پسر عموى پيغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن اين فرمان سزاوارتر از ديگران بودند.اين آيه‏ها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجراى همين دستور اخلاقى بود كه اين زن و شوهر بيش از توان انسان معمولى بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از اين تاريخ هنگامى كه على ديده از اين جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنكه پنجسال آخر زندگانى را در حكومت‏بر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستين خطبه خود او را چنين ستود:«مردم!دوش مردى بجوار خدا رفت كه از پيشينيان كسى بر او سبقت نگرفت و از پسينيان كسى بپاى او نخواهد رسيد.چون پيغمبر او را به ماموريتى مى‏فرستاد جبرئيل از سوى راست و ميكائيل از سوى چپ او را نگهبان بودند تا پيروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است‏»اين سند نوشته ابن سعد در كتاب الطبقات الكبرى و از قديم‏ترين اسناد تاريخى و مورد استناد همه تاريخ نويسان است.

                          ابن عبد ربه اندلسى كه در آغاز سده چهارم مرده و كتاب او در پايان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سيصد درهم نوشته است (21) .

                          بسيار بى انصافى است كه كسى بگمان خود و يا براى گمراه ساختن مردمان ناآگاه،كتابى بنويسد و بخواهد اسلام را از ديدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتكاء ترجمه‏اى غلط از ماخذى متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،على را سرمايه‏دار زمان خود معرفى كند.

                          اين بى انصافان كه براهنمائى انديشه كوتاه بين مى‏خواهند هر حادثه‏اى را با تاويل‏هاى نادرست و دور از ذهن و منطق علمى،بر دريافت‏هاى غلط خويش منطبق سازند،اين رنج مختصر را هم بر خود هموار نمى‏كنند كه نخست همه اسناد را بررسى نمايند آنگاه آنرا طبقه‏بندى كنند و سپس با روشى كه همه تاريخ نويسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمى‏توانند يا نمى‏خواهند خدا مى‏داند «و من يضلل الله فماله من هاد»
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #14
                            آيا بين زن و شوهر كدورتى روى داده

                            «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (1)

                            در روايت‏هاى شيعى و سنى به چند حديث‏برمى‏خوريم.اين حديث‏ها نشان مى‏دهد كه گاهى ميان فاطمه و شوهرش كدورتى پديد مى‏گشته است،تا آنجا كه براى داورى نزد پيغمبر مى‏رفته‏اند.

                            ابن سعد نوشته است روزى على (ع) به فاطمه تندى كرد (2) زهرا گفت‏بخدا شكايت تو را به پيغمبر خواهم كرد.سپس براه افتاد و على (ع) نيز بدنبال او بخانه پيغمبر رفت و جائى ايستاد كه آواز زهرا (ع) را مى‏شنيد.زهرا از خشونت و سختگيرى على بر خود،به پدر شكايت كرد. پيغمبر در پاسخ او گفت:

                            «دختركم!زن نبايد انتظار داشته باشد،كارى را كه شوهرش مى‏خواهد انجام ندهد،و با نافرمانى او،شوهر خاموش بماند».

                            على (ع) گويد:من به زهرا گفتم بخدا پس از اين چيزى كه ترا ناخوش آيد نخواهم كرد (3) .ابن حجر نوشته است:

                            ميان على (ع) و فاطمه (ع) گفتگوئى شد.پيغمبر براى اصلاح بخانه ايشان رفت و برون آمد بدو گفتند با چهره‏اى گرفته بخانه آنان رفتى و با چهره‏اى شادمان بيرون آمدى؟فرمود ميان دو كس را كه دوسترين مردمان نزد من بودند آشتى دادم (4) .

                            در مقابل اين دسته روايت‏ها،على بن عيسى اربلى از گفته على عليه السلام چنين نويسد:

                            پيغمبر شب عروسى زهرا بمن گفت‏با همسرت به لطف و مدارا رفتار كن!كه او پاره تن من است.

                            هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.سپس فرمود شما را بخدا مى‏سپارم.بخدا سوگند تا فاطمه زنده بود او را بخشم نياوردم.او نيز كارى نكرد كه مرا به خشم آرد.هر گاه باو مى‏نگريستم غم و اندوه من بر طرف مى‏شد (5) .

                            هر چند بسيار طبيعى است كه بين صميمى‏ترين دوستان گاهگاه كدورتى پيش آيد،اما از نظر اعتقادات شيعى على عليه السلام و فاطمه (ع) داراى مقام عصمت‏اند،و نسبت اختلاف بين آنان،آنهم تا بدان درجه كه كار بداورى پيغمبر بكشد با چنان مقام سازگار نخواهد بود.

                            براى همين است كه مجلسى از گفته صدوق نويسد:

                            كه اين خبر نزد من درست نيست،چه روش آنان با يكديگر چنان نبوده است كه ميان ايشان رنجشى رخ دهد تا نياز به ميانجى افتد (6) .

                            و از جمله روى دادهائى كه نوشته‏اند فاطمه (ع) را از على رنجاند،داستان خواستگارى على از جويريه دختر ابو جهل است.اين رويداد از گفته مسور بن مخرمه چنين آمده: على (ع) از دختر ابو جهل خواستگارى كرد.فاطمه (ع) شنيد و نزد پيغمبر (ص) رفت و گفت كسان تو مى‏پندارند تو جانب دختران خود را رعايت نمى‏كنى (7) على از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است!

                            رسول الله برخاست،و به مسجد آمد و چون از تشهد فارغ شد،شنيدم كه مى‏گفت:دختر خود را به ابو العاص بن ربيع دادم و با من براستى رفتار كرد.فاطمه پاره تن من است آنچه او را ناخوش آيد دوست نمى‏دارم.بخدا سوگند دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا نزديك كس جمع نخواهد شد و على ترك خواستگارى كرد ( .اين روايت كه جز مسلم و بخارى يك دو تن ديگر آنرا در كتاب خود آورده‏اند بى‏گمان دروغ است.چه گذشته از ضعف سند الفاظ حديث مضمون آنرا تكذيب مى‏كند.

                            نخست آنكه مى‏گويد پيغمبر گفت ابو العاص بن ربيع بمن راست گفت.مفهوم مخالف جمله اينست كه على (العياذ بالله) بمن دروغ گفته،در صورتيكه قبلا هيچگونه گفتگوئى با على بميان نيامده و على (ع) در ضمن عقد فاطمه (ع) تعهدى به پيغمبر نسپرده بود تا خلاف آن پديد شود.

                            دوم اينكه مى‏گويد:دختر رسول خدا با دختر دشمن او نزد يك كس جمع نخواهد شد.ظاهر عبارت اينست كه هنگام گله رسول خدا،ابو جهل زنده بوده است.در صورتيكه ابو جهل در رمضان سال دوم هجرى در جنگ بدر كشته شد و تولد مسور چنانكه خواهيم نوشت در ذو الحجه سال دوم است.

                            و اگر بگوئيم اين حادثه پس از كشته شدن ابو جهل و در سال‏هاى پس از جنگ بدر بوده است،عبارت‏«دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يك كس جمع نخواهد شد»معنى نخواهد داشت.چه شرك ابو جهل كه سالها پيش به كيفر خود رسيده از نظر فقه اسلام تاثيرى در سرنوشت دختر او ندارد.سوم حادثه‏اى چنين مهم كه پيغمبر شكوه از آن را در مسجد و در جمع اصحاب خود بيان مى‏دارد بايد از طريق‏هاى متعدد نقل شود و به حد تواتر و يا لا اقل شيوع رسد،نه آنكه راوى آن تنها مسور بن مخرمه باشد.

                            چهارم مسور بن مخرمه دو سال پس از هجرت پيغمبر بمدينه،در مكه متولد شد.پس از ذو الحجه سال هشتم با پدر خود به مدينه آمد و هنگام رحلت رسول اكرم هشت‏ساله بود.در ربيع الاول سال شصت و چهارم هجرى در محاصره مكه از جانب حصين بن نمير،بر اثر سنگى كه از منجنيق بدو رسيد در گذشت (9) ابن حجر نيز ولادت او را دو سال پس از هجرت نوشته است و گويد جمله بر اين سخن متفقند.سپس در باره حديث او كه گويد«از پيغمبر شنيدم حاليكه محتلم بودم‏»نويسد كه بعقيده بعضى اين صيغه از ماده حلم بكسر حاء است‏يعنى عاقل بودم و حديث را ضبط مى‏كردم (10) .و منافاتى با كودك بودن او ندارد.

                            و نيز داستانى را كه در باره برداشتن سنگ و افتادن شلوار وى از او آورده‏اند،نشان مى‏دهد كه وى در زندگانى پيغمبر كودكى بوده و طاقت‏برداشتن سنگ را نداشته است.بنابر اين نقل وى در مورد روايت‏خواستگارى على (ع) از دختر ابو جهل خالى از اعتبار است.

                            آنچه بر اين جمله بايد افزود اين است كه علماى پيشين هنگام بررسى اخبار بيشتر به نقل روايت و كمتر به نقد آن از نظر درايت پرداخته‏اند.و اگر به نقد حديث پرداخته‏اند از نجهت‏بوده است كه بدانند گذشتگان،اين راويان را براستگوئى و درست كردارى ستوده‏اند يا نه.اگر راستگو شناخته باشند آنچه را روايت كرده‏اند پذيرفته‏اند.اما يك نكته را نبايد نادانسته گذاشت و آن اينكه كسى يا كسانى كه حديث‏هائى بر مى‏سازند و ميان مردمان شايع مى‏كنند. همه جانب‏ها را رعايت مى‏كنند.تا چنان باشد كه بتوان پذيرفت.اينجاست كه جز از توجه به علم الحديث‏بايد،قرينه‏هاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت.اين داستان حديث‏سازى از ربع دوم قرن اول هجرى آغاز شد،و تا نزديك دو قرن ادامه داشت.

                            در طول هفتاد سال حكومت اموى و در فاصله بيش از صد سال از حكومت عباسى (يعنى تا دوره ثبت و ضبط اسناد در كتابها) دشمنان على (ع) تا آنجا كه توانستند در نكوهش او، حديث‏ساختند.طبيعى است كه حديث‏هائى هم جعل كنند تا نشان دهد مردم نه تنها در بيرون خانه از على ناخشنود بودند،نزديكترين كسان وى درون خانه هم از او رضايت نداشت. هر چند بر فرض درست‏بودن اين حديث‏ها منقصتى،در آن نمى‏بينيم.آنها هم انسان‏اند و هر انسان در حالتهاى مختلف بسر مى‏برد.

                            اين حديث‏هاى ساختگى چنانكه نوشتيم در كتاب محدثان ساده‏دل نوشته مى‏شود و از آن كتابها به كتابهاى كسانى منتقل مى‏شود كه به گمان خود مى‏خواهند تاريخ اسلام را از ديدگاه علمى بنويسند بنابر اين طبيعى است كه در كتاب‏«اميل دورمنگام‏»بخوانيم:على پس از مشاجره با فاطمه پناه به مسجد مى‏برد و در آنجا مى‏خوابيد.پسر عمويش به سر وقت او مى‏رفت.او را اندرز مى‏گفت و با زنش آشتى مى‏داد (11) .

                            بهر حال اينها سندهائى است كه دستاويز اينگونه تاريخ نويسان شده است و چنانكه نوشتيم پايه‏اى استوار ندارد.هر چند بر فرض درست‏بودن بعض اين روايت‏ها باز هم نقار زود گذر زن و شوهر طبيعى آدمى است و گردى بر دامن مكارم اخلاق آن بزرگواران نمى‏افشاند.
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #15
                              عبادت دختر پيغمبر

                              «و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما» (1)

                              دختر پيغمبر همچنانكه در زندگى زناشوئى نمونه بود،در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.هر چند كه زندگانى زناشوئى چون بر اساس پرهيزگارى و سازش باشد خود طاعت‏خداست. مقصودم از طاعت پروردگار،نماز بردن و روى بدرگاه خدا آوردنست.هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مى‏يافت‏به عبادت مى‏پرداخت،به نماز،تضرع،و دعا بدرگاه خدا،دعا براى ديگران نه براى خود.

                              امام صادق از پدران خويش از حسن بن على روايت كند:

                              مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مى‏ايستاد و چون دست‏بدعا برمى‏داشت مردان و زنان با ايمان را دعا مى‏كرد،اما درباره خود چيزى نمى‏گفت.روزى بدو گفتم:

                              -مادر!چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمى‏كنى؟گفت:

                              -فرزندم همسايه مقدم است (2) . تسبيح‏هائى كه بنام تسبيحات فاطمه (ع) شهرت يافته و در كتاب‏هاى معتبر شيعه و سنى و ديگر اسناد روايت‏شده (3) نزد همه معروف است.و آنانكه خود را ملزم به سنت مى‏دانند،اين تسبيح‏ها را پس از هر نماز مى‏خوانند:«سى و چهار بار الله اكبر، سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمد لله‏» (4) .

                              نيز سيد بن طاوس در اقبال دعاهائى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر،عصر، مغرب،عشا و نماز بامداد بطور مرتب مى‏خوانده است.همچنين دعاهاى ديگرى نيز از او نقل شده است كه در مورد پاره‏اى گرفتارى‏ها خوانده مى‏شود.كسانى كه خود را موظف به خواندن ادعيه و اداى مستحبات مى‏دانند،بدين دعاها آشنائى دارن
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...