من حتى مسؤول جنگهايى هستم كه در زمانه من روى مىدهند. پس من، به كلى آزاد، بىهيچ گونه تمايز از زمانهاى كه تصميم گرفتهام معناى آن باشم، همان قدر مسؤول جنگ هستم كه گويى خود آن را اعلام كردهام، ناتوان از زندگى با هر چيزى مگر آن كه آن را در موقعيت خودم ادغام كرده باشم.22 سارتر مىكوشد با نفى خدا و انفصال از قدرت، حكمت، ازليت، مشيت، بىنيازى و فرديت خداوند، براى انسانى كه با تمركز بر فرديت خويش حتى از جمع انسانها نيز دور افتاده است،23 صفاتى چنين ايجاد كند. اومانيستهاى پيرو پروتاگوراس با ذات متعالى ارتباط ندارند و به دو گروه تقسيم مىشوند:
1. دئيستها كه به علت خارج بودن خداوند از دايره حواس آدمى امكان ارتباط انسان با او را نفى مىكنند و از خداى ساعت ساز و دين طبيعى سخن به ميان مىآورند؛
2. آته ايستها كه تفكر الحادى دارند و خدا را انكار مىكنند.
بر اين اساس، فلسفه يونان از همان آغاز دو صورت از اومانيسم را عرضه مىكند: يكى زاييده تفكر سوفسطاييان يعنى اومانيسمى انسان محور، نسبىگرا و غيرمرتبط با متعالى؛ ديگرى اومانيسمى خدا محور و مطلقگرا كه در عمل و نظر، هدفى واحد را پى مىگيرد. اما اراسموس، بنيانگذار اومانيسم، برخلاف توماس آكوييناس، ايمان مسيحى را با استدلالات فلسفه ارسطويى ناسازگار مىدانست و معتقد بود كاوش عقلانى از نوع ارسطويى در دين از عبوديت مذهبى جلوگيرى مىكند. وى مسيحيت را از مباحثات كلامى بىنياز مىدانست و قدرت ارباب كليسا را مانع وصول به روح مسيحيت حقيقى تلقى مىكرد؛ چنان كه وساطت پدران كليسا ميان انسان و خدا را، ناقض منزلت آدمى و اراده آزاد وى مىدانست. او، با آن كه در مباحث نظرى نسبىگرا و شكاك بود، عقيده داشت هر فرد انسانى به تنهايى مىتواند با خداوند و كتاب و احكام مسيحيت ارتباط برقرار كند و به ميانجىگرى ديگران نياز ندارد. عرفان اراسموس، عرفانى عملى و مبتنى بر تجربيات فردى انسان بود كه اساس آن را عشق و اتحاد با آن روح يگانه معرفى مىكرد.
وى بر وحدت ميان فرقههاى مختلف مسيحى تأكيد مىورزيد؛ راه حل تفرقههاى موجود را در تساهل و مدارا جست و جو مىكرد و جدلهاى كلامى را مانع اتحاد و صلح و صفا مىدانست؛ زيرا عقيده داشت هرگز نمىتوان در مباحث كلامى به حقايق جزمى راه يافت و تنها ره آورد اين مباحث اختلاف و كثرت است.
او تجربه مذهبى تك تك افراد را راه وصول به حقايق دينى معرفى مىكرد. اراسموس بر نقش تعاليم كاربردى دين، در بهروزى جامعه انسانى، پاى مىفشرد؛ اما عالمان كليسايى را افرادى مىدانست كه صرفاً به مفاهيمى خودساخته كه به دين نسبت مىدهند، دل خوش كردهاند و بيش از آن كه با كتاب مقدس و كلمه اللَّه ارتباط برقرار كنند و به مصاديق بپردازند، مفاهيم جعل شده خود را مورد تكريم و تعظيم قرار مىدهند، مفاهيمى كه به حقايق مسيحيت ارتباط ندارند و آدمى را به گمراهى مىكشانند. اهم آراى اومانيستى اراسموس در گستره دين عبارت است: عملگرايى، تأكيد بر تجربه مذهبى افراد انسانى، عقل عملى، اراده آزاد آدمى و مبارزه با انحصارطلبىها و خودمحورى ارباب كليسا.24
نقد اومانيسم انسان محور
ژاك مارتين در كتاب اومانيسم كامل(Integral Humanism) از اومانيسم انسانْ مركزْ كه فاقد ارتباط با خداوند تعالى است انتقاد مىكند و معتقد است در سير تفكر چنين اومانيستى سه فاجعه انسان، فرهنگ و خداوند تحقق يافته است.
در شروع عصر جديد، براى نخستين بار، عقلگرايى دكارت و سپس نظريههاى كانت و روسو تصويرى غرورآميز و باشكوه از شخصيت انسان ارائه داد كه تقدس، بقا و استقلالش رشك برانگيزاننده بود. چنين انسانى جوهره و ذاتى نيك داشت. عقلگرايان، در چنين برداشتى از حقوق و استقلال و شخصيت انسانى، هرگونه دخالت خارجى (وحى و فيض الهى يا اقتدار قانونى غير مبتنى بر انسان) را محكوم كرده بودند. اين ديدگاه در كمتر از يك قرن با شكست روبهرو شد. نقطه شروع اين شكست، نظريه داروين بود كه انسان را - بى آن كه از ديگر حيوانات انفصال متافيزيكى داشته باشد و بدون اين كه روح فردىاش به وسيله خالق همه موجودات براى حيات ابدى خلق شده باشد - موجودى تكامل يافته در سلسله جانورى مىدانست. اين نظريه، بيش از اصول عقايد مبتنى بر وحى، نظريه عقلگرايى شخصى انسانى را درهم كوبيد. در فرهنگ اومانيسم انسان محور، سه برهه قابل تأمل است:
1. در قرون شانزدهم و هفدهم، انسان به نحوى جفاكارانه ريشههاى تغذيه كنندهاش را به فراموشى سپرد و تمدنى براساس قدرت عقل انسانى تأسيس كرد. اين در حالى بود كه هنوز براساس الگويى مسيحى عمل مىكرد؛ الگويى كه به تدريج دچار تحريف شد. شايد بتوان اين دوره را طبيعتگرايى مسيحى ناميد؛
2. در قرون هجده و نوزده، انسان خود را از استانداردهاى فوق طبيعى جدا ساخت و معتقد شد بايد خويشتن را از خرافات مذهب وحيانى رها كرده و در معرض خوبى و نيكى طبيعى و فطرى قرار دهد. اين همان دوره خوشبينى عقلگرايانه در عصر بورژوازى است كه تاكنون ادامه دارد؛
3. برهه سوم زمان براندازى مادى ارزشهاست. زمان انقلابى كه انسان، غايت و نهايتش را به نحوى قاطعانه در خويشتن خود قرار مىدهد.
امروز با پايان تكامل سكولاريستى - تاريخى، خود را با دو موقعيت محض روبهرو مىبينيم: اومانيسم الحادى محض و اومانيسم مسيحى محض.25 داستايفسكى اومانيسم الحادى را در مكالمه كى ريلو و پيتر استفانويچ، به اين صورت ترسيم مىكند: كى ريلو: «اگر خداوند وجود داشته باشد، همه اشيا به او وابستهاند و من نمىتوانم هيچ كارى خارج از مشيت او انجام دهم. اگر او وجود نداشته باشد، همه چيز به من وابسته است و من مقيد به آشكار كردن و به نمايش گذاردن استقلالم هستم. من سه سال صفت الوهيت را در درون خود جست و جو مىكردم و سرانجام آن را يافتم. صفت الوهيت من همان استقلال است و براى ثابت كردن استقلالم در بالاترين نقطه و نيز آزادى مخوفم خودم را خواهم كشت».
داستايفسكى بدون خواندن آثار توماس قديس به خوبى مىدانست «الوهيت» عميقترين صفت متافيزيكى است و كى ريلو، به علت الحاد اگزيستانسياليسيتىاش، بايد اين صفت را در خود آشكار سازد و اين همان تسليم كردن وجود خود به استقلال مطلق است. به رغم تظاهرات علمى كاذب در مورد اهميت فزونتر نظم اخلاقى و روحى، در مقايسه با نظم متافيزيكى، نظريهاى متافيزيكى در ماركسيسم مطرح شد و «نظريه الحادى در بعد اخلاقى به منظور انكار خداوند به عنوان غايت و قانونگذار حيات انسانى» نام گرفت. در نظر كمونيستهاى روسى، اين نظريه الحادى نخستين اصل حيات اخلاقى كاملاً آزاد، خلاق و شايسته انسان است؛ زيرا آنها از خداوند غافل هستند و نمىدانند او منبع آزادى خلاق انسان است.26 با گذشت زمان و طى مراحل مختلف، الهيات با اومانيسم نسبتى سه گانه برقرار كرد:
الحادى،(Atheism) عقلانى(Deism) و وحيانى.(Theism)
و اما ويژگىهاى اوليه اومانيسم به لحاظ اجتماعى عبارت است از:
1. تصور خويشاوندى و وحدت مشترك نوع بشر؛
2. اقتباس آثار كلاسيك قديم به منزله شعار آموزشى و فرهنگى و تربيت جان و روان و شخصيت؛
3. انسانيت يا نوع دوستى.27
اومانيسم و حقگرايى
چنانكه گذشت سوفسطاييانى چون پروتاگوراس، گورگياس و ترسيماخوس معتقد بودند «انسان ميزان اشياء است»28 كه بر اين اساس به علت تنوع و گوناگونى افراد انسانى، ملاك خير و فضيلت اخلاقى نيز متنوع و داراى نسبيت مىشد.
اومانيستها بر اختلاف ميان «واقعيتهاى ذهنى»(Subjective facts) و «واقعيتهاى عينى»(Objective facts) تأكيد كردند و اين سؤال را مطرح نمودند كه آيا خير و شر مربوط به تصميم شخصى و ذهنى است يا نتيجه توافق اجتماعى(nomos) در مورد حقايق طبيعت (phusis) مىباشد؟29 كه اين امر به دوآليسم ذهنيت انسان و عينيت خارجى انجاميد و اضافه شدن اين ثنويت به آن نسبيت برآمده از تنوع افراد انسانى، بازار آشفتهاى از نسبىگرايى ايجاد كرد و راه استفاده از ملاك و معيارى واحد و فراگير سد گرديد و اما «سقراط برخلاف سوفيستها معتقد بود كه به وسيله استفاده از عقل، انسان مىتواند به گروهى از اصول اخلاقى دست يابد كه نفع شخصى را با خير مشترك وفق دهد تا مورد استفاده همه مردم در تمام زمانها باشد» و لذا وى به وسيله ملاحظه ما به الاشتراك عقل در ميان همه انسانها، تعدد اذهان را به وحدت عقلانى حوالت داد و كوشيد تا اصول اخلاقىاى تدوين كند كه علاوه بر ايجاد وحدت بين آدميان، دوگانگى نفع شخصى و خيرجمعى را از ميان بردارد.
از ديدگاه افلاطون خير به معناى «همانندى با صورت محض(Form) و مدل كلى خير» ملاك همه احكام ارزشى مىباشد. بر اين اساس عملكردها[ى اخلاقى] زمانى درست و عادلانه هستند كه خود را با آن مُثل و مدل مطلوب وفق دهند.
به موجب اين نظريه، منشأ حقايق به عوض ذهنيت آدمى - در آراى سوفسطاييان - به عينيتى در وراى طبيعت و وجود بشرى منسوب مىشود و ملاك فضيلت و خير، همانندى آدمى با آن خير متعالى و آرمانى مىباشد و لذا در آراى افلاطون، احكام ارزشى اخلاقى داراى مبنا و ملاكى عينى و فوق بشرى تلقى مىشدند كه انسان تنها در صورت هماهنگى انگيزه و ذهنيتى مقدم بر عملكرد اخلاقىاش با آن امر عينى و متعالى - كه فعليت محض و مبرا از نقص است - به فضيلت دست مىبايد.
در مكتب رواقى، مفهوم وظيفه يك مكان مركزى را در اخلاق به خود اختصاص داد و معتقدان به اين تفكر وظيفه را سازگار كننده فرد و جامعه - بر اساس قواعد اخلاقى متحد با حقوق انسانى - تلقى كردند [ولذا مىتوان رواقيان را اولين بنيانگذاران نظريه وظيفهگرايى در اخلاق تلقى كرد كه سرانجام وظيفهگرايى ايشان در كانت به اوج رسيد] بعدها رواقيان رومى وظيفهگرايى را به طرف نظريه حق طبيعى پيش بردند. اكثر رواقيان مادهگرا بودند و در عين حال پارسايى براساس دين طبيعى را مطرح مىكردند [رواقيان در مقابل فردگرايى اپيكورى نظريهاى جمعگرايانه ارائه دادند.]
خداى ايشان «لوگوس» هراكليتوس و انرژى طبيعت بود.
ايشان بر عقلانيت و خويشتن دارى تأكيد فراوان داشتند».30 رواقيان قواعد عقلانى را نشأت گرفته از عقلانيت محض خدا مىدانستند و عمل اخلاقى انسان را متناسب با عقلانيت خدا تلقى مىكردند. ايشان اصول اخلاقشان را بدون ارتباط با خالق متافيزيكى بنا نهادند، تفكر مزبور تأثير زيادى بر سكولاريسم اخلاقى كانت و اسپينوزا گذارد.31
«سنكا» از رواقيان متأخر بود كه نظريه «جهان وطنى»(Cosmopolism) يا برادرى جهانى انسانها را گسترش داد كه براساس آن همه انسانها داراى حقوق و تكاليف برابرند و اين نظريه آرمانى در مسيحيت با عنوان «شهرخدا» و در عصر جديد با اخلاق كانتى دنبال شد. توماس آكوئيناس مىكوشد تا علم و فلسفه ارسطويى را با الهيات اگوستينى تطبيق دهد... و اين در حالى بود كه اخلاق ارسطويى، نسبىگرا، عقلگرا و مصلحتگرا بود و اخلاق اگوستينى مطلقگرا، مبتنى بر ايمان و مستقل از نتايج عمل بود. همچنين او دو خير برتر را از يكديگر متمايز ساخت، يكى هدف از زندگى دنيوى و شادى اين جهانى و ديگرى سعادت ابدى كه اولى از طريق فضيلت طبيعت و دومى از طريق كليسا و مقدساتش كسب مىشود.
در مركز اخلاق توماسى نظريه «حق طبيعى» قرار دارد كه عبارت است از حق الهى كه عقل آن را كشف كرده و آن مجموعهاى از فرايض كليسا و كتاب مقدس است. همچنين معرفت علمى انسان به نيازها و تمايلات كلى بشرى تعيين كننده حكم اخلاقى مىباشد.32 وى اصل حق طبيعى را در اين جمله خلاصه مىكرد كه «خوبى را جستوجو كن و از بدى و شر اجتناب نما».(Seek good and avoid evil)33نظريه اراده آزاد توماس از طرفى باعث تقويت ايمان مذهبى در مقابل عقل عملى در موضوعات احكام اخلاقى شد و از طرف ديگر باعث يك تلقى فردگرايانه و مستقل از اقتدار(Authority) شد كه زمينه را براى اخلاق دنيوى(Secular Ethics) و انسانگرا( EthicsHumanistic) در عصر جديد فراهم ساخت.34


Comment