فصلي است اين در نام و نشانِ زني از قبيله قريش، از خانواده «خويلد *بن *اسد بن عبدا*لعزّي *بن قصّي *بن کلاب». اين «قصّي *بن کلاب»، جدّ چهارم پيامبر است و پدر «عبدمناف» و «عبدمناف»، پدر هاشم و او پدر عبدالمطلب پدر بزرگ محمد(ص) و چنين است كه خديجه، با چند واسطه، دختر عموي محمد(ص) است و گاه اگر يکديگر را پسر عمو يا دختر عمو مي*خوانند، هم از اين روست.
«اسد بن *عبدالعزّي»، جدّ پدري خديجه است؛ دانشمندي اهل فضل و جوانمردي در عِداد آنها که «حلف*الفضول» را پيمان بستند و بزرگي از بزرگان آنها. «ورقه *بن *نوفل* بن *اسد» نيز پسر عموي خديجه است؛ دانشمندي متفکر که در جستجوي حقيقت، آخرالامر در سلک دانشمندان مهم مسيحيت درآمد و مسيحيت*شناس مكه شد؛ به نقلي، هرچند در پايان عمر اسلام آورد و «ورقه» مشاور و همراه هماره خديجه است و خديجه ... .
زندگي گذشته*اش نيز تا همراه شدن با محمد (ص) خواندني است؛ تاجري با شوکت و مقام، که به نقل تاريخ جمال و کمالي به تمام داشت، هشتاد هزار شتر، کالاي تجاري*اش را به اطراف مي*بردند و چهارصد غلام و کنيز، امور خانه و کارش را سامان مي*دادند. خانه*اي با شکوه با جلالي ارجمند و بارگاهي سبز از حرير و ابريشم بر بام آن که پذيراي خستگان و ميهمانان بود و چه ناچيز بود ثروت ابوجهل و «عقبه بن *ابي *معيط» و «صلت* بن *ابي *يهاب» و ابوسفيان و... در پيش مظاهر ثروت خديجه و شايد همين بود که بارها به خواستاري*اش کس فرستادند و جواب نشنيدند. اينک اين خديجه و خويش و تبارش.
دانشمند يهودي گفت: «از پيشِ خانه*ات جواني مي*گذرد، کس فرست تا او را بياورد». کس فرستادند و آورد محمد(ص) را در جامه ساده نوجواني، رو به جوان شدن. گفت: «پيراهنت را کنار بزن» و کنار که زد، گفت: «بنگر مهر نبوت را و اين جوان را که ختم کننده سنت نبوت است». حد نداشت شگفتي خديجه از سخن ميهمان و «ورقه» پسر عمويش که گواه اين مدعا شد، پذيرفت و دانه مهري در قلبش نشست.
کاروان تجاري شام آماده حرکت بود و نمايندگان خديجه در جستجوي جوانان «مضاربه کار» تا نقدي به امانت گيرند و تجارت كنند به شراكت بهره. خبر رسيد كه محمد (ص)، امين است و راست کردار. پيشنهاد از سوي خديجه رفت و پاسخ مثبت كه بازگشت، محمد(ص) شد همکار و همراه کاروان تجاري خديجه و در مسير، ابرهايي که در گرما بر سر محمد مي*ايستادند و سايه مي*انداختند، پيش چشم همه کاروانيان بودند. «ميسره» سرپرست کاروان غلامان خديجه، راز ابرهاي سايه*افکن را بر وي باز كه مي*گويد، نادانسته بر مِهر محمد مي*افزايد در سينه خديجه و خديجه کس مي*فرستد اين وقت، تا پسر عمو بيايد و محمد(ص) كه مي*آيد، راز مي*گشايد خديجه که: «به خاطر آنچه مي*دانم و نمي*دانم، شيفته توام. اينک اين خواستاريِ عاشقانه من».
و محمد(ص)، به خجلت و شتاب مي*رود و حمزه را و بعض كسان ديگر را مي*فرستد به سراغ و خواستاري متقابل. به خانه «خويلد *بن *اسد» پدر خديجه. اينها همه سخن «ابن *هشام» است در «سيره» و باز به نقل وي، وقتِ آن، پانزده روز يا دو ماه پس از سفر تجاري شام و مجلس عروسي چنان باشکوه بر پا مي*شود که مکه، کمتر به خود ديده؛ با جشن و سوري زيبنده ثروت و مکنت خديجه.
و چه طعن*ها به خديجه که با اين مكنت چرا به كلفت انداختي خود را و به ازدواج با يتيمي تن سپردي بي*بهره از دنيا... و طعن مطعونان ادامه دارد، تا بيست سال به روايتي و در شب تولد زهرا (س)، خديجه کس* مي*فرستد تا زنان بيايند به رسم و کس نمي*آيد و پاسخ كه: اينك اين پاداش آن مخالفت و آن ازدواج نادرست.
...و بعد قصه وحي و اسلام و آيين تازه و نخست* زني که مي*پيوندند به پيامبر، خديجه و «دومين مسلمان»*، لقبي که زيبنده اوست.
سال*ها مي*گذرد از قصه ميهمان دانشمند يهودي و آن نخستين دانه محبت، اينک درخت مهري است ريشه دوانده در عمق وجود خديجه. ثروتي که افتخارش بود، به پاي همين مهر مي*رود و صرف گسترش خواست الهي محمد(ص) مي*شود و زيبا سخن محمد(ص) که: «هيچ مالي چون ثروت خديجه من را ياري نرساند». و نه مال و ثروت، تنها، که خديجه مي*شود شريک غم*ها و تسلي*بخش دردهاي محمد(ص). در مشکلات ياري*اش مي*رساند و در غم*ها به صبوري*اش مي*خواند و با علي(ع)، همراه و ملازم همواره اوست و شمشير علي(ع)، به قولِ اشهر قائلان، در کنار ثروت خديجه است که معني مي*يابد و اسلام، گويا به اين هر دو، استوار مي*شود.
سال*هاي سخت تر، درمي*رسد و مصيبت و مشکل، بارش مداومي است از آسمان خشك شبه جزيره بر بام اين خانواده کوچک، بر جان*پناهي که فخر زنان مکه، براي محمد (ص) فراهم کرده است. محمد(ص) سخت با دشمنانش درگير است و خديجه و علي نزديک*ترين کسان به او و چاره*سازان او در مشکلات. اسلام روزهاي سخت خود را مي*گذراند تا ريشه بزند در خاکِ جهل*خيز و شور جزير*ه*العرب و از اين نهال، درختي برگ* گيرد و باري دهد... و خديجه هست و هميشه هست در کنار محمد(ص)؛ گاه اگر به ستردن خاکي باشد از چهره*اش و گاه اگر به نهادن مرهمي باشد بر صورت و بازوي زخمي*اش و همه همراهي با عشق و همه همدلي با شور و شيفتگي و خواستاري*.
خواستاري* تا آن حد عميق که همراه مي*کند ثروتمند*ترين زن مکه را در ايام کهولت به همراهي محمد(ص) در تبعيدِ طاقت سوزِ شِعب.
و شِعب جايي، دره*اي در اطراف مکه با همه دوري*ها و سختي*ها و اين*گاه، خديجه، در وقت 63 سالگي است يا 65 سالگي. سه سال و به نقلي چهار سال ماندن در شعب، جوانان را به فراخناي مرگ و ضعف، تحليل مي*برد، چه باشد تا پيراني را مثل خديجه و ابوطالب. حصر که مي*شکند، خديجه و ابوطالب، هر دو رنجورند و مريض، و هر دو در بستر مي*افتند. دو ماه که مي*گذرد از پايان حصر، ابوطالب رخت به ديار ديگر مي*کشد و پاسي پس از او، خديجه نيز به پايان همراهي*اش با محمد(ص) مي*رسد از پس 25 سال. و اين وقت، دهم رمضان سال دهم هجري است؛ سالي که محمد(ص) «عام*الحزن» نامش مي*نهد و سال حزن و اندوه و تنهايي بي*حدّ محمد(ص) است.
خديجه که مي*رود و به ابوطالب مي*پيوندد، محمد(ص) دو بازوي قدرتمند خويش را از دست مي*دهد و دريغ*گويي دريغاگويانش سودي ندارد؛ چه، آنها که از خوف آن دو يارِ رفته زبان بسته بودند، بر محمد(ص) زبان مي*گشايند و محمد(ص) مي*ماند و طعن طاعنان و زهر حسد حاسدان و چه بزرگ است سوگ محمد(ص) در «عام*الحزن».
حالا در دامنه کوه «حجون» در قبرستان «معلّي» که بعدها به نام ابوطالب نام يافت، دو قبر هست با فاصله*اي شايد از دو متر کمتر، که وقتِ تاريخ آنها، به «عام*الحزن» محمد(ص) مي*رسد؛ به سال دهم هجرت. و آن دانه مهر که در ديدار اول جوان ساده*پوش قرشي در قلب خديجه نشست، اکنون با تاريخش، در يکي از اين دو خفته است... دور از روزهاي همراهي با پيامبر و دور از مدينه و گنبدي که ياد محمد(ص) را در صبح سفيد مدينه منتشر مي*کند. حالا کوه «حجون» روزهاي خديجه را در بر مي*گيرد و شب مكه بر تنهايي او مي*مويد... اينك اين سرنوشت آفتابي امّ *الزهرا، خديجه کبري... .
----------------------
نام: خديجه
لقب*ها: مبارکه، طاهره، کبري، غرّا (ارجمند)
کنيه*ها: امّ*هند، امّ*المومنين، امّ*الزهرا
پدر: خويلد* بن *اسد، تولد: 55 سال پيش از بعثت/ مکه
رحلت: دهم رمضان سال دهم بعثت/ مکه
محل دفن: قبرستان معلّي (ابوطالب) در دامنه کوه «حجون» در شمال مکه
فرزندان: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب، امّ*کلثوم و فاطمه* زهرا (س).
«اسد بن *عبدالعزّي»، جدّ پدري خديجه است؛ دانشمندي اهل فضل و جوانمردي در عِداد آنها که «حلف*الفضول» را پيمان بستند و بزرگي از بزرگان آنها. «ورقه *بن *نوفل* بن *اسد» نيز پسر عموي خديجه است؛ دانشمندي متفکر که در جستجوي حقيقت، آخرالامر در سلک دانشمندان مهم مسيحيت درآمد و مسيحيت*شناس مكه شد؛ به نقلي، هرچند در پايان عمر اسلام آورد و «ورقه» مشاور و همراه هماره خديجه است و خديجه ... .
زندگي گذشته*اش نيز تا همراه شدن با محمد (ص) خواندني است؛ تاجري با شوکت و مقام، که به نقل تاريخ جمال و کمالي به تمام داشت، هشتاد هزار شتر، کالاي تجاري*اش را به اطراف مي*بردند و چهارصد غلام و کنيز، امور خانه و کارش را سامان مي*دادند. خانه*اي با شکوه با جلالي ارجمند و بارگاهي سبز از حرير و ابريشم بر بام آن که پذيراي خستگان و ميهمانان بود و چه ناچيز بود ثروت ابوجهل و «عقبه بن *ابي *معيط» و «صلت* بن *ابي *يهاب» و ابوسفيان و... در پيش مظاهر ثروت خديجه و شايد همين بود که بارها به خواستاري*اش کس فرستادند و جواب نشنيدند. اينک اين خديجه و خويش و تبارش.
دانشمند يهودي گفت: «از پيشِ خانه*ات جواني مي*گذرد، کس فرست تا او را بياورد». کس فرستادند و آورد محمد(ص) را در جامه ساده نوجواني، رو به جوان شدن. گفت: «پيراهنت را کنار بزن» و کنار که زد، گفت: «بنگر مهر نبوت را و اين جوان را که ختم کننده سنت نبوت است». حد نداشت شگفتي خديجه از سخن ميهمان و «ورقه» پسر عمويش که گواه اين مدعا شد، پذيرفت و دانه مهري در قلبش نشست.
کاروان تجاري شام آماده حرکت بود و نمايندگان خديجه در جستجوي جوانان «مضاربه کار» تا نقدي به امانت گيرند و تجارت كنند به شراكت بهره. خبر رسيد كه محمد (ص)، امين است و راست کردار. پيشنهاد از سوي خديجه رفت و پاسخ مثبت كه بازگشت، محمد(ص) شد همکار و همراه کاروان تجاري خديجه و در مسير، ابرهايي که در گرما بر سر محمد مي*ايستادند و سايه مي*انداختند، پيش چشم همه کاروانيان بودند. «ميسره» سرپرست کاروان غلامان خديجه، راز ابرهاي سايه*افکن را بر وي باز كه مي*گويد، نادانسته بر مِهر محمد مي*افزايد در سينه خديجه و خديجه کس مي*فرستد اين وقت، تا پسر عمو بيايد و محمد(ص) كه مي*آيد، راز مي*گشايد خديجه که: «به خاطر آنچه مي*دانم و نمي*دانم، شيفته توام. اينک اين خواستاريِ عاشقانه من».
و محمد(ص)، به خجلت و شتاب مي*رود و حمزه را و بعض كسان ديگر را مي*فرستد به سراغ و خواستاري متقابل. به خانه «خويلد *بن *اسد» پدر خديجه. اينها همه سخن «ابن *هشام» است در «سيره» و باز به نقل وي، وقتِ آن، پانزده روز يا دو ماه پس از سفر تجاري شام و مجلس عروسي چنان باشکوه بر پا مي*شود که مکه، کمتر به خود ديده؛ با جشن و سوري زيبنده ثروت و مکنت خديجه.
و چه طعن*ها به خديجه که با اين مكنت چرا به كلفت انداختي خود را و به ازدواج با يتيمي تن سپردي بي*بهره از دنيا... و طعن مطعونان ادامه دارد، تا بيست سال به روايتي و در شب تولد زهرا (س)، خديجه کس* مي*فرستد تا زنان بيايند به رسم و کس نمي*آيد و پاسخ كه: اينك اين پاداش آن مخالفت و آن ازدواج نادرست.
...و بعد قصه وحي و اسلام و آيين تازه و نخست* زني که مي*پيوندند به پيامبر، خديجه و «دومين مسلمان»*، لقبي که زيبنده اوست.
سال*ها مي*گذرد از قصه ميهمان دانشمند يهودي و آن نخستين دانه محبت، اينک درخت مهري است ريشه دوانده در عمق وجود خديجه. ثروتي که افتخارش بود، به پاي همين مهر مي*رود و صرف گسترش خواست الهي محمد(ص) مي*شود و زيبا سخن محمد(ص) که: «هيچ مالي چون ثروت خديجه من را ياري نرساند». و نه مال و ثروت، تنها، که خديجه مي*شود شريک غم*ها و تسلي*بخش دردهاي محمد(ص). در مشکلات ياري*اش مي*رساند و در غم*ها به صبوري*اش مي*خواند و با علي(ع)، همراه و ملازم همواره اوست و شمشير علي(ع)، به قولِ اشهر قائلان، در کنار ثروت خديجه است که معني مي*يابد و اسلام، گويا به اين هر دو، استوار مي*شود.
سال*هاي سخت تر، درمي*رسد و مصيبت و مشکل، بارش مداومي است از آسمان خشك شبه جزيره بر بام اين خانواده کوچک، بر جان*پناهي که فخر زنان مکه، براي محمد (ص) فراهم کرده است. محمد(ص) سخت با دشمنانش درگير است و خديجه و علي نزديک*ترين کسان به او و چاره*سازان او در مشکلات. اسلام روزهاي سخت خود را مي*گذراند تا ريشه بزند در خاکِ جهل*خيز و شور جزير*ه*العرب و از اين نهال، درختي برگ* گيرد و باري دهد... و خديجه هست و هميشه هست در کنار محمد(ص)؛ گاه اگر به ستردن خاکي باشد از چهره*اش و گاه اگر به نهادن مرهمي باشد بر صورت و بازوي زخمي*اش و همه همراهي با عشق و همه همدلي با شور و شيفتگي و خواستاري*.
خواستاري* تا آن حد عميق که همراه مي*کند ثروتمند*ترين زن مکه را در ايام کهولت به همراهي محمد(ص) در تبعيدِ طاقت سوزِ شِعب.
و شِعب جايي، دره*اي در اطراف مکه با همه دوري*ها و سختي*ها و اين*گاه، خديجه، در وقت 63 سالگي است يا 65 سالگي. سه سال و به نقلي چهار سال ماندن در شعب، جوانان را به فراخناي مرگ و ضعف، تحليل مي*برد، چه باشد تا پيراني را مثل خديجه و ابوطالب. حصر که مي*شکند، خديجه و ابوطالب، هر دو رنجورند و مريض، و هر دو در بستر مي*افتند. دو ماه که مي*گذرد از پايان حصر، ابوطالب رخت به ديار ديگر مي*کشد و پاسي پس از او، خديجه نيز به پايان همراهي*اش با محمد(ص) مي*رسد از پس 25 سال. و اين وقت، دهم رمضان سال دهم هجري است؛ سالي که محمد(ص) «عام*الحزن» نامش مي*نهد و سال حزن و اندوه و تنهايي بي*حدّ محمد(ص) است.
خديجه که مي*رود و به ابوطالب مي*پيوندد، محمد(ص) دو بازوي قدرتمند خويش را از دست مي*دهد و دريغ*گويي دريغاگويانش سودي ندارد؛ چه، آنها که از خوف آن دو يارِ رفته زبان بسته بودند، بر محمد(ص) زبان مي*گشايند و محمد(ص) مي*ماند و طعن طاعنان و زهر حسد حاسدان و چه بزرگ است سوگ محمد(ص) در «عام*الحزن».
حالا در دامنه کوه «حجون» در قبرستان «معلّي» که بعدها به نام ابوطالب نام يافت، دو قبر هست با فاصله*اي شايد از دو متر کمتر، که وقتِ تاريخ آنها، به «عام*الحزن» محمد(ص) مي*رسد؛ به سال دهم هجرت. و آن دانه مهر که در ديدار اول جوان ساده*پوش قرشي در قلب خديجه نشست، اکنون با تاريخش، در يکي از اين دو خفته است... دور از روزهاي همراهي با پيامبر و دور از مدينه و گنبدي که ياد محمد(ص) را در صبح سفيد مدينه منتشر مي*کند. حالا کوه «حجون» روزهاي خديجه را در بر مي*گيرد و شب مكه بر تنهايي او مي*مويد... اينك اين سرنوشت آفتابي امّ *الزهرا، خديجه کبري... .
----------------------
نام: خديجه
لقب*ها: مبارکه، طاهره، کبري، غرّا (ارجمند)
کنيه*ها: امّ*هند، امّ*المومنين، امّ*الزهرا
پدر: خويلد* بن *اسد، تولد: 55 سال پيش از بعثت/ مکه
رحلت: دهم رمضان سال دهم بعثت/ مکه
محل دفن: قبرستان معلّي (ابوطالب) در دامنه کوه «حجون» در شمال مکه
فرزندان: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب، امّ*کلثوم و فاطمه* زهرا (س).


Comment