Gholam Reza Takhti

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1

    Gholam Reza Takhti

    محبوب ترين مرد ايران کيست؟ تاريخ ايران، واقعيت را براساس آرا و نظرات مردم عنوان مي دارد. مراسم تشييع جنازه بزرگان، يکي از مصاديق محبوبيت آنهاست. در صد سال گذشته هيچ تشييع جنازه يي به اندازه تشييع جنازه بنيانگذار فقيد نظام جمهوري اسلامي در ايران پرشکوه نبوده است.

    بعد محبوبيت امام خميني، نه فقط از شخصيت مذهبي بلکه رهبري کاريزماتيک او در ميان اقشار مختلف اجتماع بود. از بين شخصيت هاي درجه اول، مي توان به نام هاي ديگري مثل مرحوم طالقاني و... اشاره کرد اما در بين شخصيت هاي هنري - اجتماعي و ورزشي، شايد بدون هيچ اغراق و بدون هيچ ترديدي مراسم تشييع جنازه شادروان غلامرضا تختي از همه باعظمت تر بوده است.

    ما که به چهل نمي رسيم اما کساني که 40 سال قبل را ادراک کرده و در حال حاضر حداقل 50 سال سن دارند، آن ماجرا را چنان با آب و تاب تعريف مي کنند که انگار تصاوير زنده چهل سال قبل، از پيش چشم ما رژه مي روند و مرحوم تختي را بر فراز دستان مردم داغدار مي بينيم؛ مردمي که شادروان تختي، آن عزيز از دست رفته را هنوز در خاطرات قهرماني و اساطيري خود مرور مي کنند. چهل سال گذشته اما وقتي از يک جوان 25 ساله مي پرسي الگويت کيست، مي گويد؛ تختي، يعني تختي آنقدر محبوب بود که چهل سال بعد از مرگ هنوز الگو مانده است؟ ديگر کسي از «پورياي ولي» حرف نمي زند، چرا که پورياي زمان ما تختي است اما به راستي، در بين عناصر محبوب جامعه کسي را مي يابيد که بارگاهش مثل مرحوم تختي، بدون حشمت و جلال و تا اين حد غريب باشد؟ خدا خانواده محترم مرحوم شمشيري را بيامرزد که 40 سال قبل در ابن بابويه اجازه دادند تختي در قسمت اختصاصي و خانوادگي آنها دفن شود اما تختي يکي از مفاخر ملي ماست و به هيچ خانواده يي اختصاص ندارد، ولو آنکه بتوان مثل «نيما يوشيج»، پيکره اش را نبش کرد و در جايي ديگر به خاک سپرد. اين حق مردمي است که عاشقانه دوست دارند آرامگاه شادروان غلامرضا تختي بزرگ و باعظمت را از نزديک زيارت کنند.

    اين حق مردمي است که دوست دارند آرامگاه جهان پهلوان محبوب آنها، مثل نمايشگاهي از پهلواني آثار برجسته آن، پيش چشم شان باشند. سال ها است که خيلي ها دوست دارند کنار سنگ مزار تختي بنشينند اما همواره ناچارند از پشت نرده هاي فلزي آرامگاه اختصاصي خانواده شمشيري قبر جهان پهلوان را که گوشه يي غريب و مهجور افتاده است، نظاره کنند. شايد بدون هيچ ترديدي بتوانيم بگوييم که شادروان غلامرضا تختي، اين قهرمان اسطوره يي و ملي ما، محبوب ترين مرد بدون آرامگاه اختصاصي در ايران است. اگر در تاريخ اين فرهنگ کهن، نام هايي با دل و جان مردم درآميخته اند و در قلب مردم ريشه دوانيده اند، تختي هم يکي از بزرگ ترين آنهاست، آيا تختي هويت ورزش ما نيست؟ فرهنگ ما در تکريم شخصيت هاي ادبي و فرهنگي همت بسيار کرده است، اما تختي سمبل ورزش پهلواني است.

    او چه بخواهيم و چه نخواهيم براي ورزش ما مصداق است. اصلاً شايسته نيست قبر اين بزرگمرد ورزش تا اين حد مهجور بماند. سال ها است که همه وعده ساختن آرامگاه اختصاصي را داده اند اما دريغ و افسوس، چهل سال گذشته است و هنوز اثري از آرامگاه اختصاصي شادروان غلامرضا تختي نيست. ان شاءالله امسال هم مراسم چهلمين سالگرد وفات غلامرضا تختي با آبرو و عزت برگزار مي شود اما بايد براي سال هاي آينده فکر کنيم و يادمان باشد اين آرامگاه، محل راز و نياز بسياري از علاقه مندان راستين ورزش ايران است،

    iran
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #2
    روز هجده دی ۱۳۴۶ روزنامه های تهران با خبر احتیاط آمیزی منتشر شدند که حکایت از خودکشی غلامرضا تختی قهرمان محبوب کشتی داشت. اما پیش از انتشار خبر در روزنامه های به شدت سانسور شده، در حالی که هنوز شبکه های خبری رادیو و تلویزیون، اینترنت و حتی خطوط مستقیم تلفن بین شهری رواج نداشت، مردم خبر را دهان به دهان گردانده و دست های پنهانی را عامل قتل او دیده بودند.
    از جمله دلایلی که برای ضدیت دستگاه امنیتی با تختی ذکر می شد و شایعات مربوط به قتل تختی را باورپذیر می کرد، وابستگی او به جبهه ملی، و علاقه اش به دکتر محمد مصدق بود که نظام پادشاهی - بعد از کودتای ۲۸ مرداد - تلاش می کرد تا نامش برده نشود و یاران و همفکران او را در هر فرصت به بند می کشید.

    نه تنها بهروز افخمی، کارگردان سینما که فیلم جهان پهلوان ساخته علی حاتمی را به پایان رساند، بلکه بسیاری از کسانی که در چهل سال گذشته بر زندگی و مرگ غلامرضا تختی قهرمان پرآوازه کشتی ایران تحقیق کرده اند ترجیحشان این بوده است که برای مرگ او دلیل قطعی عنوان نکنند.

    یک سال قبل از مرگ تختی، هنگام درگذشت دکتر مصدق، کشتی گیر اسطوره ای ایران با اخطار ماموران نظامی و امنیتی هم حاضر نشد از رفتن به احمدآباد منصرف شود و به افسران می گفت دستگیرم کنید.

    بابک تختی، تنها بازمانده غلامرضا تختی که اینک قصه نویس و منقد ادبی است در روایتی که گرد آورده، درجست و جوی پدر، همچنان این سایه ابهام را در پایان قصه زندگی محبوب ترین ورزشکار تاریخ ایران دیده و شنیده و ثبت کرده است.

    قهرمان مردم

    غلامرضا تختی تمام مشخصات یک قهرمان توده ها را در جهان دو قطبی داشت. در محله فقیرنشین جنوب تهران به دنیا آمد، پدرش تاجری ورشکسته بود که زود درگذشت و او را با تنگدستی یتیم گذاشت. تختی همراه کار، ورزش کرد تا بیست سالگی که برای اولین بار ورزش او را به اروپا برد [مسابقات کشتی کاپ فرانسه] که در آن مدالی نگرفت. اما در شهری که در اوج مبارزات نهضت ملی نفت بود شهرت یافت و به دیدار دکتر مصدق رییس دولت نائل آمد و شد از هواداران وی.


    اول کار او که یک کامیون در اختیار گرفته بود در محلات پرجمعیت با بلندگو از مردم می خواست به زلزله زدگان [بوئین زهرا] کمک کنند. واکنش ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله نیکوکاران به راه افتادند. ده*ها کامیون به وی سپرده شد و مردم می رسیدند و رخت و لباس و پول به تختی می سپردند



    تختی در زمان دولت دکتر مصدق در دو مسابقه بین المللی دیگر درخشید، در هلسینکی ۱۹۵۱ نایب قهرمان جهان شد و سال بعد هم همان مدال را تکرار کرد و در این جا با کودتای ۲۸ مرداد برای مدتی دچار غمزدگی شد. او در سال ۱۹۵۶ در استرالیا قهرمان المپیک شد و در سال ۱۹۵۸ در صوفیه بلغارستان مدال نقره جهان را کسب کرد.

    در همین فاصله بود که زلزله بوئین زهرا رخ داد؛ زلزله ای که ویرانگر بود و به دنبال آن ناتوانی دستگاه دولتی برای عملیات کمک و امداد، موسسات جهانی را به ایران کشاند. اما در این میان، موجی که تختی در تهران به راه انداخت ناگهان جلوه ای دیگر به مبارزات اجتماعی داد.

    اول کار او که یک کامیون در اختیار گرفته بود در محلات پرجمعیت با بلندگو از مردم می خواست به زلزله زدگان کمک کنند. واکنش ها چنان باورنکردنی بود که بلافاصله نیکوکاران به راه افتادند. ده*ها کامیون به وی سپرده شد و مردم می رسیدند و رخت و لباس و پول به تختی می سپردند.

    در سال های ۱۹۵۸ و ۱۹۵۹ مدال طلای مسابقات آسیایی توکیو و مسابقات جهانی تهران او را به اوج رساند. گرچه در المپیک رم نایب قهرمان جهان شد اما در مسابقات جهانی ۱۹۶۱ ژاپن مدال طلا کسب کرد.

    وقوع حوادث پانزده خرداد (1342/1963) نظام را نسبت به فعالیت های اجتماعی گروه های مخالف بسیار حساس کرد. بعد از این بود که با توجه به بی اعتنائی تختی به اخطارهای دستگاه ورزشی و امنیتی و ادامه ارتباطش با جبهه ملی، به عنوان یک ناراضی شناخته شد. او در عین حال توسط هواداران نهضت ملی در تشکل تازه جبهه ملی دوم به عنوان عضوی از شورای مرکزی برگزیده شد. دیگر به نام و محبوبیتی رسیده بود که ربطی به پیروزی هایش روی تشک کشتی نداشت.

    تشک های در پرواز



    یک بار که هیچ باشگاه و تشکی، و هیج حریف قدری برای تمرین های تختی پیدا نشد دو روز مانده به مسابقات انتخابی، هوادارانش در کاروانسرایی در محل زادگاهش خانی آباد، تدارک چیدند و از خانه های اطراف مردم به بام ها رفته و تشک های خود را به وسط کاروانسرا می انداختند



    در سال های آخر زندگی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم مقامات امنیتی، از تمرین های تختی جلوگیری می کرد و به هر شکل می کوشید از حضور او در مجامع بین المللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی مخالف رژیم روبرو می شد، جلوگیری کند.

    یک بار که هیچ باشگاه و تشکی، و هیج حریف قدری برای تمرین های تختی پیدا نشد دو روز مانده به مسابقات انتخابی، هوادارانش در کاروانسرایی در محل زادگاهش خانی آباد، تدارک چیدند و از خانه های اطراف مردم به بام ها رفته و تشک های خود را به وسط کاروانسرا می انداختند. او وقتی با انبوه تشک هایی روبرو شد که از خانه ها آمده بود، عشق و علاقه اش به مردم بیشتر می شد و خشم مخالفان نیز.

    همزمان با انتشار خبر مرگ تختی در اتاقی در یک هتل در خیابان تخت جمشید [طالقانی] که فاصله چندانی هم با مرکز سازمان اطلاعات و امنیت کشور نداشت، به دستور حکومت برگ هایی از دفترچه تلفن تختی به روزنامه ها داده شد که از اختلافات خانوادگی اش حکایت داشت، امری که هرگز باور نشد. روز بعد که خبرنگار عکاس روزنامه اطلاعات توانست از داخل پزشکی قانونی از جسد تختی عکسی بیندازد که بدن او را بعد از کالبدشکافی نشان می داد، این ظن عمومی را تقویت کرد که علاوه بر قتل شکنجه ای هم در کار بوده است.

    از فردای آن روز چاپ هر نوع خبر و گزارشی درباره تختی و مرگش در روزنامه ها ممنوع شد و جا باز ماند برای اذهان تا با کمال آزادی، هر چه می خواهند را در قالب واقعیت بپذیرند.

    مرگ هواداران

    مخالفت دستگاه انتظامی و امنیتی با دفن تختی در احمدآباد [مزار دکتر مصدق] و کنار شهدای سی ام تیر، خود از جمله عواملی بود که به شایعات دامنه های تازه داد تا سرانجام با موافقت خانواده شمشیری [از طبقه اصناف و همفکران تختی در هواداری نهضت ملی] در آن جا که فاصله اندکی با مزار شهدای سی تیر داشت به خاک سپرده شد.


    مردم ایران هنوز هم بعد از ۴۰ سال قهرمان ملی و محبوب خود را فراموش نکرده اند و هر ساله با حضور بر سر مزار تختی در ابن بابویه شهرری یاد و خاطره این پهلوان بزرگ را گرامی می دارند و در آن قصیده بلند سیاوش کسرائی شاعر نامدار ایران را می خوانند که گفت جهان پهلوانا صفای تو باد



    میزان محبوبیت تختی را شاید بتوان از آن جا نشانه زد که با انتشار خبر مرگ او هفت تن در شهرهای مختلف کشور خود را کشتند که از همه فجیع تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه اش گذاشت که "جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست."

    در همان زمان یک قهرمان بوکس از شهرری تحت تاثیر اطلاعاتی که در روزنامه ها چاپ شد به قصد قتل شهلا توکلی همسر تختی به خانه وی حمله برد که چون ناکام ماند و دریافت که تختی در وصیت نامه خود با محبت از وفاداری او یاد کرده و تنها یادگار خود را به او سپرده، همان شب در حمامی در شهرری خود را کشت که مزارش که با یک روز تاخیر با تختی مرده بود در چند قدمی غلامرضا تختی دفن شده است.

    بدین گونه است که مردم ایران هنوز هم بعد از ۴۰ سال قهرمان ملی و محبوب خود را فراموش نکرده اند و هر ساله با حضور بر سر مزار تختی در ابن بابویه شهرری یاد و خاطره این پهلوان بزرگ را گرامی می دارند و در آن قصیده بلند سیاوش کسرائی شاعر نامدار ایران را می خوانند که گفت "جهان پهلوانا صفای تو باد."


    iran

    Comment

    • abadani69
      Senior Member
      • Aug 2005
      • 21339

      #3
      روزگار غلا*مرضاتختي در آمريكا


      7 دي*ماه امسال چهل**ويكمين سالگرد مرگ غلا*مرضا تختي بود. از چند روز پيش تلويزيون مدام برگزاري مراسم يادبودش را به*همت! اداره*ي كل تربيت*بدني شهرري زيرنويس مي*كرد.

      هر سال در همين روز در «ابن*بابويه» مردم به ياد پهلوانِ اخلا*ق و جوانمردي ورزش ايران جمع مي*شوند. مراسم هر سال تقريباً مثل سال گذشته است. فقط نام مديراني كه قرار است قول بازسازي آرامگاه را بدهند و چند ماه بعد يادشان مي*رود، تغيير مي*كند. مديراني كه همه*ي هنرشان سردادن شعارهاي اخلا*قي در چنين روزهايي است.

      امسال سومين سالي*ست كه ابن*بابويه بدون خانواده*ي تختي (پسرش بابك و نوه*اش غلا*مرضا) ميزبان ميهمانان جهان*پهلوان است. سه سال پيش بابك - كه هيچ*گاه دل خوشي از اين مراسم و از بالا* و پايين پريدن*هاي تبليغاتيِ مديران ورزش ايران در مراسم سالگرد نداشت- براي ادامه**ي زندگي به آمريكا رفت. *

      طنز تلخي*ست. فرزند جهان*پهلوان تختي و نوه*اش ـ كه اتفاقاً همنام پدربزرگ است ـ در كشوري زندگي مي*كنند كه ما هر روز آرزوي «مرگ» حكومت*اش را فرياد مي*زنيم.غلا*مرضا تختي حالا* در آمريكا زندگي مي*كند. در سايت اينترنتي*اش كريسمس و سال نو ميلا*دي را با عكس*هايي از كاج*هاي تزيين*شده جشن مي*گيرد. از «هالوين» مي*نويسد و عكس كدو تنبل به ما نشان مي*دهد.



      غلا*مرضا تختي در آمريكا آرام*آرام بزرگ مي*شود و كم*كم به فرهنگ آمريكا خو مي*كند. او كه بايد بيش از هركسي شبيه پدربزرگ*اش باشد و احتمالاً* هم هست، هزاران كيلومتر از ايران دور شده ... حقيقت تلخي*ست برادر!



      او كه حالا* 14ساله است و به*سختي تلا*ش مي*كند در غربت همچنان غلا*مرضا تختي بماند، سال پيش در چنين روزهايي از ياد پدربزگ نوشته بود:





      «ديروز سالگرد پدربزرگم بود و ما نبوديم. آن سال*هايي كه بوديم، مامانم و بابام شير و موز مي*آوردند مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم مي*رفتيم خانه*ي مادربزرگم و صبر مي*كرديم تا شب كه بابام بيايد از ابن*بابويه و حسينيه**ي ارشاد... تلويزيون روشن بود، اما پدرم را نشان نمي*دادند. اين بود كه همه خيال مي*كردند بابام نرفته. ما مجبور بوديم به تلفن*ها جواب بدهيم و بگوييم كه بابام آن*جا بود. بعد همه فهميدند كه چرا بابام را نشان نمي*دهند، با اين كه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ*تر است و تازه فرزند جهان*پهلوان هم هست...

      من اين*جا كه آمدم، به مادرم گفتم هيچ*كس مرا نمي*شناسد، من چطور بروم مدرسه؟ توي ايران همه مي*دانستند من كي هستم، اما اين*جا چه كسي مي*فهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت بايد كاري كني كه همه تو را بشناسند.
      اين بود كه درس خواندم؛ خيلي. توي زبان انگليسي اول شدم، بين دانش*آموزان آمريكايي توي سه كلا*س رياضي اول شدم و توي چهار كلا*س علوم اول شدم و خيلي جايزه گرفتم؛ تازه به*خاطر اين كه به يك بچه*ي چيني كمك كردم، كارت مخصوص به من دادند و تازه آن*وقت بود كه فهميدم من هم كمي خوب هستم.

      بعد يكي از معلم*ها به من گفت درباره*ي شب يلدا كار كنم، تحقيق كنم. كردم. ديدم چقدر قشنگ است شب يلدا. همان*وقت دلم مي*خواست بيايم ايران، اما مادرم همين*جا شب يلدا گرفت و خلا*صه بعد از اين تحقيق معلمم جلوي همه به من گفت تو با آن قهرمان ايراني كه توي اينترنت اسمش پر است، چه نسبتي داري؟ گفتم نوه*ي او هستم. همه برگشتند به من نگاه كردند و از آن روز كارم سه*برابر شده. يكي براي خودم درس مي*خوانم، يكي هم براي اين كه نگويند نوه*ي جهان*پهلوان چيزي سرش نمي*شود.»

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #4

        iran

        Comment

        Working...