گای هلمینگاا (Guy Helminger) رمان*نویس و شاعر ِ لوکزامبورگی، متولد ۱۹۶۳ که از سال ۱۹۸۵ ساکن کلن است، از بیست و دوم فوریه تا هفدهم مارس ۲۰۰۷ در چهار چوب ِ پروژه*ی « دیوان ِ شرقی – غربی» (Westöstlicherdiwan) به ایران سفر کرد. این پروژه به تبادلات فرهنگی ِ بین نویسندگان ِ کشورهای عربی، ترکیه، ایران از یک طرف و آلمان از طرف دیگر می*پردازد. در همین راستا امیرحسن چهلتن در ماه مه و ژوئن امسال به آلمان سفر می*کند. هلمینگا در طول سفرش به ایران یادداشت*های روزانه*اش را در وبلاگی به نام ِ «سلام تهران» درج می*کرد که دویچه*وله در اختیار او گذاشته بود.
گزارش زیر توسط وی در روزنامه*ی «دی ولت» ِ شنبه چهاردهم آوریل منتشر شده*است. ترجمه*ی آن را می*خوانید.
یکی از آشناهایم، در حالی*که چهره*اش توسط دستی نامرئی درهم رفته بود، از من پرسید: «می*خواهی بروی کجا؟» روی "کجا" تاکید کرد. جواب دادم: «می*روم تهران.» سر تکان داد، آب*جویی سفارش داد و با این جمله: «شاید آخرین آب*جویت باشد» آن را از روی پیش*خوان به طرف من سُر داد.
ودکا، ویسکی، شراب و آبجوی گندم هست
ولی آن آب*جو، آب*جوی آخرم نبود. برعکس در پای*تخت ِ پرهیزکاران، بار ِ خانه*ها آن*قدر خوب مجهز شده بود که به فکر فرو می*رفتم. از یکی از میزبانانم پرسیدم، چطور این همه ودکا و ویسکی و شراب و آب*جوی اِردینگا گیر می*آورد. قبل از این که جواب دهد، کمی فکر کرد. انگار هرگز از خودش چنین سئوالی نکرده بود. بعد گفت: «گمان می*کنم که قاچاق الکل دست ِ خود ِ حکومت باشد.»
تهران پر از ساختمان*های چند طبقه است، پل*های اتوبان تکه تکه*اش می*کنند و در نگاه اول شبیه به چند کلان*شهر دیگری است که آدم دوست ندارد آن*جاها زندگی کند. در حالی که در جنوب تهران مهاجرین دست به ساخت و ساز ِ شهرک*های غیرمجاز می*زنند، در شمال ِ ثروت*مند، در کنار جعبه*های چهارگوش، ویلاهای پر زرق و برقی وجود دارد که برای وارد شدن به آن*ها باید از ورودی*های ستون*دار رد بشوی، یا آپارتمان*هایی هست که گاهی مساحت*شان به ۲۵۰ متر و بیش*تر می*رسد. و این در حالی است که در سال کرایه*ی خانه تا ۲۰ در صد افزایش پیدامی*کند و قیمت هر مترمربع*شان برابر با قیمت* ِ مترمربع ِ آپارتمان*های کلن است. طبیعی است آن*هایی که هم*زمان سه جا کار می*کنند و با پولی که درمی*آورند، به زحمت ماه را به آخر می*رسانند، این*جاها زندگی نمی*کنند. خیلی چیزها باعث می*شود که آدم به یاد جمهوری اسلامی نیافتد. این*جا نه مسجدهای بی*شماری هست که توی چشم بزند و نه صدای موذنی شنیده می*شود.
این*جا می*توانست برلین - کرویتس*برگ ِ باشد
یک هفته طول کشید تا اولین آخوند را ببینم. چند تا زن چادر می*گذارند، اما بیش*تر زن*ها روسری ِ مد روزشان را همین*جوری انداخته*اند روی مو، آرایش غلیظ دارند و کت*ها* و پالتوهای غربی پوشیده*اند. اگر تابلوها و اعلانات ِ به فارسی ِ سر چهارراه، کنار بازارچه*ی تجریش نبود، می*شد این*جا برلین باشد.
اما بلافاصله بعد از ورود من به ایران، اخطار دادند، همان*طور که همیشه وقتی بهار نزدیک می*شود، این اخطارها هم پیدایشان می*شود. پاسداران ِ بالایی اعلام کردند که به زودی بار دیگر قال این تحرکات شیطانی کنده می*شود، باردیگر پاک*سازی خواهند کرد و مراقب خواهند بود که همه بلافاصله لباس*های درست و حسابی بپوشند و با رفتارشان به فحشا رواج ندهند.
برای جوان*ها این اخطارها علی*السویه است. به موهای*شان درست و حسابی ژل می*زنند یا مثل جونی دپ در فیلم دزدان دریایی ریش ِ باریک می*گذارند، تی*شرت*هایی می*پوشند که اسم گروه*های موسیقی ِ آمریکایی روی*شان نوشته شده و زن و مرد ، با وجود ِ ممنوعیت ِ تماس، دست در دست هم در خیابان راه می*روند. هیچ*کس نمی*تواند پیش*گویی کند که این وضع تا کی ادامه پیدا خواهدکرد تا حکومت دوباره عکس*العمل نشان بدهد. خودسری، استراتژی* ِ بسیج است و جوان*ها می*دانند که ممکن است حتا گذاشتن یک کلاه بیس*بال برای*شان دردسر ایجاد کند.
رحمت خداوند بسیار دور است
اما بیش*ترشان به هرحال علاقه*ای به مذهب ندارند. این*ها که تحت ِ دکترین ِ حکومت اسلامی بزرگ شده*اند، بیش*تر احساس ِ قیدوبند و ممنوعیت می*کنند تا رحمت خداوندی. روشن*فکرها در ایران از فرار یک نسل ِ کامل از مذهب حرف می*زنند.
حکومتی که وقتی پای به خانه برگردان ِ دوباره*ی بچه*های خودش در میان باشد، هیچ امکانی برای وساطت بین اسلام و غرب نمی*بیند و با قاطعیت بین یک مسلمان ِ سالم و باایمان و یک طرف*دار ِ بیمار ِ از نظر روانی پریشان ِ فرهنگ غرب فرق می*گذارد. این حکومت سال*هاست متوسل به تنبيه در انظار عمومی و شلاق و زندان شده است. نتیجه*ی تلاش برای ایجاد یک جامعه*ی به شدت بسته، دست*کم در شهرها این است که مردم دایم بی*پرده*تر و روشن*تر نارضایتی*شان را بیان می*کنند.
در طول هفته*هایی که در خیابان*های تهران قدم می*زدم، در حالی*که هر روز توده*ای از دود بالای سرم بود، مرتب مردمی با من حرف می زدند که می*خواستند فقط بگویند با حکومت*شان موافق نیستند. یک زن سال*مند از من پرسید، اولین برداشتم از کشورش چیست. گفتم: «همه بسیار مهربان هستند و من واقعن احساس می*کنم به این*جا خوش آمده*ام.» گفت: «بله، این یک فضیلت ِ قدیمی ِ ایرانی است. کسی هم نمی*تواند از ما بگیردش. من زمان شاه را دیده*ام. آن موقع هم اوضاع چندان رو به راه نبود، اما این...» به روسری روشن و گل*دارش اشاره کرد و پشت چشم نازک کرد. بعد برای من آرزوی خوش*بختی کرد و خواهش کرد در آلمان بگویم که ایرانی*ها آدم*های خوبی هستند.
جوک در مورد رییس جمهور احمدی*نژاد
در اصفهان یک مرد تقریبن پنجاه ساله دست*اش را از پشت روی شانه*ام گذاشت و با ناراحتی و انگلیسی ِ دست و پا شکسته گفت: «شما باید باید به مردم* ِ این*جا کمک کنید. نمی*دانم روزنامه*نگارید یا نه، اما باید در روزنامه*های کشورتان بنویسید که در ایران هیچ*کس این رژیم آخوندی را دوست ندارد. این را باید به من قول بدهید. ما نمی*خواهیم که آمریکایی*ها کشورمان را بمباران بکنند، این را به هیچ وجه نمی*خواهیم. در سال*های گذشته به اندازه*ی کافی جنگ داشتیم، اما غرب باید به ما کمک کند.» بقیه به این اکتفا می*کردند که برایم درباره*ی احمدی*نژاد جوک تعریف کنند.
تناقض بین دکترین و زندگی روزمره، بین آن*چه که مردم در تهران در زندگی خصوصی*شان انجام می*دهند و آن*چه که باید رسمن از آن اطاعت کنند، از این بیش*تر نمی*شود. تفاوتی که در تصویرسازی شهر هم می*شود دید. اگر از یکی از اتوبوبان*ها رد بشوی، قدم به قدم تبلیغات می*بینی، اکثرن فرآورده*های غربی: تلفن*های همراه با ابعادی بسیار بزرگ روی داربست*ها یا فنجانی قهوه* که بخار از آن بلند می*شود و برای یاکوبس کرونونگ تبلیغ می*کند. پلاکارد*ها همه جا به آرزوهایی دامن می*زنند، که آدم هیچ*وقت نداشت. در کنار این تابلو*های مرسوم ِ تبلیغاتی، به شدت برای اسلام و بزرگ*داشت ِ شهدا تبلیغ می*شود. شعارهای علیه دشمن روی دیوارها شعله می*کشد. مجسمه*ی آزادی را با سر یک جمجمه دیدم، اسراییل لعن می*شود و غرب ِ مصرف*گرا.
نمای خانه*های بی*شماری چهره*ی انقلابی*های شهید را نشان می*دهد. تصاویری باسمه*ای از گل سرخ و پروانه که در خدمت ستایش ِ عملیات جنگی*شان است، مادران ِ گریان و اسلحه. یادآوری تحمیلی ِ انقلاب، جنگ و گذشته*ی نه چندان دور همان *اندازه حی و حاضر است که ترافیک*هایی که ساکنین تهران اوقات فراغت*شان را در آن می*گذرانند.
گزارش زیر توسط وی در روزنامه*ی «دی ولت» ِ شنبه چهاردهم آوریل منتشر شده*است. ترجمه*ی آن را می*خوانید.
یکی از آشناهایم، در حالی*که چهره*اش توسط دستی نامرئی درهم رفته بود، از من پرسید: «می*خواهی بروی کجا؟» روی "کجا" تاکید کرد. جواب دادم: «می*روم تهران.» سر تکان داد، آب*جویی سفارش داد و با این جمله: «شاید آخرین آب*جویت باشد» آن را از روی پیش*خوان به طرف من سُر داد.
ودکا، ویسکی، شراب و آبجوی گندم هست
ولی آن آب*جو، آب*جوی آخرم نبود. برعکس در پای*تخت ِ پرهیزکاران، بار ِ خانه*ها آن*قدر خوب مجهز شده بود که به فکر فرو می*رفتم. از یکی از میزبانانم پرسیدم، چطور این همه ودکا و ویسکی و شراب و آب*جوی اِردینگا گیر می*آورد. قبل از این که جواب دهد، کمی فکر کرد. انگار هرگز از خودش چنین سئوالی نکرده بود. بعد گفت: «گمان می*کنم که قاچاق الکل دست ِ خود ِ حکومت باشد.»
تهران پر از ساختمان*های چند طبقه است، پل*های اتوبان تکه تکه*اش می*کنند و در نگاه اول شبیه به چند کلان*شهر دیگری است که آدم دوست ندارد آن*جاها زندگی کند. در حالی که در جنوب تهران مهاجرین دست به ساخت و ساز ِ شهرک*های غیرمجاز می*زنند، در شمال ِ ثروت*مند، در کنار جعبه*های چهارگوش، ویلاهای پر زرق و برقی وجود دارد که برای وارد شدن به آن*ها باید از ورودی*های ستون*دار رد بشوی، یا آپارتمان*هایی هست که گاهی مساحت*شان به ۲۵۰ متر و بیش*تر می*رسد. و این در حالی است که در سال کرایه*ی خانه تا ۲۰ در صد افزایش پیدامی*کند و قیمت هر مترمربع*شان برابر با قیمت* ِ مترمربع ِ آپارتمان*های کلن است. طبیعی است آن*هایی که هم*زمان سه جا کار می*کنند و با پولی که درمی*آورند، به زحمت ماه را به آخر می*رسانند، این*جاها زندگی نمی*کنند. خیلی چیزها باعث می*شود که آدم به یاد جمهوری اسلامی نیافتد. این*جا نه مسجدهای بی*شماری هست که توی چشم بزند و نه صدای موذنی شنیده می*شود.
این*جا می*توانست برلین - کرویتس*برگ ِ باشد
یک هفته طول کشید تا اولین آخوند را ببینم. چند تا زن چادر می*گذارند، اما بیش*تر زن*ها روسری ِ مد روزشان را همین*جوری انداخته*اند روی مو، آرایش غلیظ دارند و کت*ها* و پالتوهای غربی پوشیده*اند. اگر تابلوها و اعلانات ِ به فارسی ِ سر چهارراه، کنار بازارچه*ی تجریش نبود، می*شد این*جا برلین باشد.
اما بلافاصله بعد از ورود من به ایران، اخطار دادند، همان*طور که همیشه وقتی بهار نزدیک می*شود، این اخطارها هم پیدایشان می*شود. پاسداران ِ بالایی اعلام کردند که به زودی بار دیگر قال این تحرکات شیطانی کنده می*شود، باردیگر پاک*سازی خواهند کرد و مراقب خواهند بود که همه بلافاصله لباس*های درست و حسابی بپوشند و با رفتارشان به فحشا رواج ندهند.
برای جوان*ها این اخطارها علی*السویه است. به موهای*شان درست و حسابی ژل می*زنند یا مثل جونی دپ در فیلم دزدان دریایی ریش ِ باریک می*گذارند، تی*شرت*هایی می*پوشند که اسم گروه*های موسیقی ِ آمریکایی روی*شان نوشته شده و زن و مرد ، با وجود ِ ممنوعیت ِ تماس، دست در دست هم در خیابان راه می*روند. هیچ*کس نمی*تواند پیش*گویی کند که این وضع تا کی ادامه پیدا خواهدکرد تا حکومت دوباره عکس*العمل نشان بدهد. خودسری، استراتژی* ِ بسیج است و جوان*ها می*دانند که ممکن است حتا گذاشتن یک کلاه بیس*بال برای*شان دردسر ایجاد کند.
رحمت خداوند بسیار دور است
اما بیش*ترشان به هرحال علاقه*ای به مذهب ندارند. این*ها که تحت ِ دکترین ِ حکومت اسلامی بزرگ شده*اند، بیش*تر احساس ِ قیدوبند و ممنوعیت می*کنند تا رحمت خداوندی. روشن*فکرها در ایران از فرار یک نسل ِ کامل از مذهب حرف می*زنند.
حکومتی که وقتی پای به خانه برگردان ِ دوباره*ی بچه*های خودش در میان باشد، هیچ امکانی برای وساطت بین اسلام و غرب نمی*بیند و با قاطعیت بین یک مسلمان ِ سالم و باایمان و یک طرف*دار ِ بیمار ِ از نظر روانی پریشان ِ فرهنگ غرب فرق می*گذارد. این حکومت سال*هاست متوسل به تنبيه در انظار عمومی و شلاق و زندان شده است. نتیجه*ی تلاش برای ایجاد یک جامعه*ی به شدت بسته، دست*کم در شهرها این است که مردم دایم بی*پرده*تر و روشن*تر نارضایتی*شان را بیان می*کنند.
در طول هفته*هایی که در خیابان*های تهران قدم می*زدم، در حالی*که هر روز توده*ای از دود بالای سرم بود، مرتب مردمی با من حرف می زدند که می*خواستند فقط بگویند با حکومت*شان موافق نیستند. یک زن سال*مند از من پرسید، اولین برداشتم از کشورش چیست. گفتم: «همه بسیار مهربان هستند و من واقعن احساس می*کنم به این*جا خوش آمده*ام.» گفت: «بله، این یک فضیلت ِ قدیمی ِ ایرانی است. کسی هم نمی*تواند از ما بگیردش. من زمان شاه را دیده*ام. آن موقع هم اوضاع چندان رو به راه نبود، اما این...» به روسری روشن و گل*دارش اشاره کرد و پشت چشم نازک کرد. بعد برای من آرزوی خوش*بختی کرد و خواهش کرد در آلمان بگویم که ایرانی*ها آدم*های خوبی هستند.
جوک در مورد رییس جمهور احمدی*نژاد
در اصفهان یک مرد تقریبن پنجاه ساله دست*اش را از پشت روی شانه*ام گذاشت و با ناراحتی و انگلیسی ِ دست و پا شکسته گفت: «شما باید باید به مردم* ِ این*جا کمک کنید. نمی*دانم روزنامه*نگارید یا نه، اما باید در روزنامه*های کشورتان بنویسید که در ایران هیچ*کس این رژیم آخوندی را دوست ندارد. این را باید به من قول بدهید. ما نمی*خواهیم که آمریکایی*ها کشورمان را بمباران بکنند، این را به هیچ وجه نمی*خواهیم. در سال*های گذشته به اندازه*ی کافی جنگ داشتیم، اما غرب باید به ما کمک کند.» بقیه به این اکتفا می*کردند که برایم درباره*ی احمدی*نژاد جوک تعریف کنند.
تناقض بین دکترین و زندگی روزمره، بین آن*چه که مردم در تهران در زندگی خصوصی*شان انجام می*دهند و آن*چه که باید رسمن از آن اطاعت کنند، از این بیش*تر نمی*شود. تفاوتی که در تصویرسازی شهر هم می*شود دید. اگر از یکی از اتوبوبان*ها رد بشوی، قدم به قدم تبلیغات می*بینی، اکثرن فرآورده*های غربی: تلفن*های همراه با ابعادی بسیار بزرگ روی داربست*ها یا فنجانی قهوه* که بخار از آن بلند می*شود و برای یاکوبس کرونونگ تبلیغ می*کند. پلاکارد*ها همه جا به آرزوهایی دامن می*زنند، که آدم هیچ*وقت نداشت. در کنار این تابلو*های مرسوم ِ تبلیغاتی، به شدت برای اسلام و بزرگ*داشت ِ شهدا تبلیغ می*شود. شعارهای علیه دشمن روی دیوارها شعله می*کشد. مجسمه*ی آزادی را با سر یک جمجمه دیدم، اسراییل لعن می*شود و غرب ِ مصرف*گرا.
نمای خانه*های بی*شماری چهره*ی انقلابی*های شهید را نشان می*دهد. تصاویری باسمه*ای از گل سرخ و پروانه که در خدمت ستایش ِ عملیات جنگی*شان است، مادران ِ گریان و اسلحه. یادآوری تحمیلی ِ انقلاب، جنگ و گذشته*ی نه چندان دور همان *اندازه حی و حاضر است که ترافیک*هایی که ساکنین تهران اوقات فراغت*شان را در آن می*گذرانند.
Comment