Announcement

Collapse
No announcement yet.

Enghelab-e Mashrouteh

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • Enghelab-e Mashrouteh

    پيشينه جنبش

    از میانه قرن نوزدهم میلادی، گسترش ارتباط میان ایران و کشورهای غربی، اندیشه اصلاح را در سر نخبگان ایرانی پرورانده بود. اقدامات بزرگانی چون قائم مقام، امیرکبیر یا سپهسالار باب تغییرات نوگرایانه را در ایران باز کرده بود.

    بسیاری از کسانی که در مراحل مختلف انقلاب مشروطه از محدود کردن سلطنت حمایت می کردند، نخبگانی بودند که دورانی را در کشورهای غربی گذرانده بوده و الگوبرداری کرده بودند.

    اصول مترقی و واژه های مدرنی همچون "قانون اساسی"، "سلطنت مشروطه" و "عدالت خانه" برآمده از آثار متجددانی چون میرزا ملکم خان، آقاخان کرمانی و فتحعلی آخوندزاده بود که سال های بسیاری را خارج از ایران گذرانده و به دنبال راه هایی برای ایجاد تحول در ایران بودند.

    در سویی امثال آخوندزاده، راه حل عقب ماندگی های ایران را پیگیری اصول سکولاریسم و کناره گیری از سنت و دین می دانستند. و در سوی ديگر تجددخواهان دیگری مانند طالب اف و مستشارالدوله ایجاد تغییرات در چارچوب دین را ممکن دانسته و به دنبال راهی برای توجیه اصلاحات در بستر اسلام بودند.

    اما اولین مقدمه جنبش مشروطه خواهی ایران را شاید بتوان "جنبش تنباکو" (1275 خورشيدی/ 1896 ميلادی) دانست. مخالفت با واگذاری امتیاز تجارت تنباکو به بیگانگان بستری شد تا برای نخستین بار تجدد خواهان و روحانیون با همراهی مردم در برابرا استبداد داخلی و استعمار خارجی قیام کنند. ائتلافی که به شکلی دیگر و حدود یک دهه بعد در برهه هایی از "جنبش مشروطه" مجددا بارز گشت.



    ماليات و نارضايتی تجار

    در سال های آغازین قرن بیستم میلادی، خزانه دربار قاجار خالی تر از همیشه بود. بدون پول، دولت مرکزی توانایی لازم برای برخورد با نا آرامی های محلی در گوشه کنار کشور را نداشت.

    در فاصله سال های 1900 تا 1902 ايران جمعا مبلغی معادل 3 ميليون پوند از روسيه (در قالب دو وام) استقراض کرده بود بدون آنکه تغييری در شرايط نابسامان اقتصادی کشور نمايان شود.

    انتصاب مسيو نوز بلژيکی به وزارت کل گمرکات شايد تنها گام نسبتا موفق در راستای اصلاحات اقتصادی بود که در فاصله حدود پنج سال درآمد های مالياتی دولت ايران را حدودا سه برابر کرد؛ درآمدی که به قيمت نارضايتی بسياری تجار و بازاريان بود و کوتاه زمانی بعد گريبان شاه قاجار را گرفت.

    نارضايی که از مدتها پيش جريان داشت شدت گرفت، انجمن هايی در تهران و شهرستانها تشکيل شد و شبنامه هايی انتشار يافت. ميرزا علی اصغر خان اتابک اعظم از صدارت معزول و عين الدوله به جای وی منصوب شد.

    تجار تهران از مسیو نوز نزد سعدالدوله وزیر تجارت شکایت کردند که بیشتر از آنچه تعرفه گمرکی است می ستاند. سعدالدوله شکایت را به عین الدوله رسانید اما وی جواب تندی به تجار فرستاد.

    در اسفند ماه 1283 عکسی از رییس گمرکات ایران، مسیو نوز بلژیکی، منتشر شد که در آن عبا و عمامه بر تن کرده بود. اعتراض ها بالا گرفت، روحانیون اقدام نوز را توهین آمیز خوانده و خواستار استعفای او شدند.



    پيمان دو مجتهد؛ شاه در فرنگ

    احمد کسروی، از مهم ترين تاريخ نگاران مشروطه می نویسد: "همراهی میانه دو سید (بهبهانی و طباطبايی) در روزهای نخست سال 1284 بوده و آغاز جنبش مشروطه را هم از آن روز باید شمرد."

    آن 'همراهی' که کسروی از آن ياد می کند، موافقت دو مجتهد برجسته تهران در آن دوران يعنی سيد عبدالله بهبهانی و سيد محمد طباطبايی برای مقابله با سياست های حکومت و پيوستن به صف مخالفان، به ويژه تجار و بازاريان، بود.

    اساسا در ماه های اول سال 1284 در پايتخت به جز بست نشينی چند روزه تجار که شکايت شان عليه مسيو نوز به جايی نرسيده بود، حادثه مهمی رخ نداد. اما در شهرهای ديگر ايران - به ويژه شيراز و کرمان - نارضايتی ها ادامه داشت.

    در اين بين مظفرالدين شاه برای بار سوم به سفر فرنگ رفت و چهار ماهی در کشور نبود. محمد علی ميرزا وليعهد از تبريز به تهران آمد و نائب السلطنه شد. او به تجار متحصن در عبدالعظيم پيغام داد که به محض بازگشت شاه از فرنگ مسيو نوز عزل می شود؛ و تجار به تحصن خود پايان دادند.

    در غياب شاه، عين الدوله صدر اعظم برای ارعاب مردم و فرونشاندن آشوب ها، عده ای را توقيف کرد. بنا به برخی روايت ها شمار بازداشت شدگان در اين چند ماه از هزار نفر گذشت.



    بانک روس و گورستان مسلمين

    اگرچه در آغاز پاييز 1284 موضوع شلوغی های شهرستان ها، به ويژه کرمان، دوباره حکومت را با بحران روبرو کرده بود، اما دو واقعه ديگر در پايتخت، به مخالفت مردم ابعاد تازه ای بخشيد: اول ماجرای ساختمان بانک روس و گورستان 'مدرسه چال'؛ و بعد فلک شدن تجار قند.

    بانک استقراضی روس، مدرسه مخروبه و قبرستان کهنه ای را نزديک امام زاده سيد ولی خريد. اجازه فروش از طرف شيخ فضل الله نوری صادر شده بود، اما طباطبايی با فروش قبرستان مخالفت کرد. وقتی خبر رسيد که استخوان های زنی در هنگام کار روس ها پيدا شده و آنرا به چاهی ريخته اند، جنجال بزرگی برپا شد. به تحريک علما انبوهی از مردم به آنجا ريختند و ساختمان با خاک يکسان شد.

    از سوی ديگر به علت جنگ روسيه و ژاپن واردات قند کاهش يافت و قيمت قند بالا رفت. نيمه دوم آذر ماه علاء الدوله، حاکم تهران شماری از تجار را احضار کرد و از سيد هاشم قندی خواست که تعهد بدهد قند را به قيمت سابق بفروشد. چون او زير بار نرفت، با پسرانش و چند تن ديگر به فلک بسته شدند.

    در اعتراض به اين اقدام بازار تهران تعطيل شد. تجار نزد علما رفتند و عزل علاء الدوله را خواستار شدند. سعدالدوله وزير تجارت در اعتراض به بد رفتاری با تجار از کار خود کناره گيری کرد.



  • #2

    فلک کردن تجار و تحصن

    اواخر آذر ماه 1284، در پی فلک شدن تجار قند، جمع کثيری از علما و تجار در مسجد شاه اجتماع کردند. سيد جمال واعظ به توصيه سيد ابوالقاسم امام جمعه به منبر رفت ولی در حين ايراد نطق مورد اعتراض امام جمعه قرار گرفت. فراشان او را به زور از منبر پايين آوردند و مجلس به هم خورد.

    در سراسر کشور مردم و علما عليه عين الدوله قيام کردند. شدت عمل عين الدوله مردم را جری تر کرد. آشوب عليه دولت بالا گرفت و سيد محمد طباطبايی و سيد عبدالله بهبانی تصميم به تحصن گرفتند. چند هزار نفر (۲ تا ۱۰ به روايات مخلتلف) در حضرت عبدالعظيم بست نشستند.

    مظفرالدين شاه به بست نشينان پيام داد خواست های خود را اعلام کنند. خواسته ها را با واسطه سفير عثمانی به دست شاه رساندند. برخی از اين خواسته ها عبارت بود از:

    -- تنبيه و يا بيرون کردن عسکر گاريچی از قم (که به بدرفتاری با طلبه ها مشهور بود)
    -- بنياد "عدالتخانه" در همه جای ايران
    -- برداشتن مسيو نوز بلژيکی از گمرک و ماليه
    -- برداشتن علاءالدوله از حکمرانی تهران

    شاه ضمن موافقت امیربهادر جنگ را با کالسکه سلطنتی به شهر ری فرستاد تا علما را باز آورد. اندکی بعد علاء الدوله حاکم تهران از سمت خود عزل شد. روز 20 دی 1284 دستخط تأسیس عدالتخانه از طرف مظفرالدين شاه صادر شد. و دو روز بعد علما به بست نشینی خود پایان دادند.



    'عدالتخانه می خواهيم'

    از زمستان 1284 تا ماه های اول بهار 1285 حادثه ای جز برخی نارضايتی های پراکنده، به ويژه در مشهد، رخ نداد و خواسته های متحصنين با وجود موافقت شاه همچنان معطل مانده بود.

    15 ارديبهشت ماه 1285 سيد محمد طباطبايی نامه هايی به عين الدوله، صدراعظم، و به شاه نوشت تا به اين دو وعده های عمل نکرده شان را يادآوری کند. اما در نامه ای - که به باور بسياری نوشته خود عين الدوله بود نه مظفرالدين شاه - با مجتهد تهران به سردی برخورد شد.

    چندی بعد عين الدوله دستور داد هر کس 'سه ساعت از شب گذشته' در خيابان بود دستگير شود و به گفته کسروی "برای اينکه چشم های ديگران را بترساند" شامگاه 25 خرداد 1285 تعدادی از منتقدين سرشناس از جمله حسن رشديه (بنيانگذار دبستان) و مجدالاسلام کرمانی (از پرکار ترين روزنامه نگاران عصر مشروطه) را دستگير و تبعيد کرد.

    پيش از رسيدن تابستان، در مراسم روزهای درگذشت دختر پيامبر اسلام، طباطبايی نطقی کرد که در نوع خود اهميت زيادی داشت. او گفت: "ما تنها عدالتخانه می خواهيم ... مجلسی که جمعی در آن باشند و به درد مردم و رعيت برسند."

    معطل ماندن خواسته ها نارضايتی روزافزون مردم را در پی داشت که در تير ماه 1285 به اوج خود رسيد و حکومت قاجار را وادار به پذيرش مشروط شدن سلطنت مطلقه کرد.



    غوغای کشته شدن طلبه

    شورش عليه عين الدوله صدر اعظم در شهرهای بزرگ اوج گرفت. تبريز يکپارچه به هيجان آمد. خواست مردم عزل عين الدوله و برقرار مشروطيت بود.

    شمار انجمن های سری عليه حکومت افزايش يافت و عموم مردم خواستار مشروطيت شدند. عين الدوله عده ای از رجال مخالف را تبعيد کرد و دستور دستگيری شيخ محمد واعظ را صادر کرد.

    20 تير 1285، شيخ محمد واعظ که هر روز در محله سرپولک تهران منبر می رفت دستگير شد ولی مردم به رهبری سيد عبدالله بهبهانی او را از چنگ قزاقان بيرون آوردند. کار به تير اندازی کشيد، يکی از طلاب به نام سيد عبدالحميد کشته شد.

    به خاطر کشته شدن سيد عبدالحميد بازار تهران تعطيل شد. هزاران نفر در مسجد شاه گرد آمدند. محمد وليخان تنکابنی حاکم تهران مسجد را محاصره کرد و مانع خروج مردم شد تا وارد خيابانه ا نشوند. مردم از مسجد بيرون ريختند، تيراندازی آغاز شد، يکصد نفر کشته و زخمی شدند.

    علما در اعتراض به کشتار تهران خواستار خروج از ايران و رفتن به عتبات شدند. عين الدوله گفت راه باز است. روز 24 تير 1285 علما عازم قم شدند و بنا به روايت های معاصر حدود دو هزار تن از بازرگانان و اصناف و روحانيان به آنان پيوستند.



    صدور فرمان مشروطه

    سيد عبدالله بهبهانی پيش از عزيمت به قم، در نامه ای به سفارت بريتانيا خواستار حمايت از مشروطه طلبان شد و از سفير خواست که خواست مردم را به اطلاع شاه برساند.

    سه روز پس از عزيمت علما به قم، اولين دسته مردم در باغ سفارت بريتانيا تحصن کردند. همه روزه بر شمار بست نشينان افزوده می شد.

    گرانت داف، شارژ دافر بریتانیا، اولین خواسته های بست نشینان را به شاه منتقل کرد. این خواسته های عبارت بود از بازگشت علما به تهران، عزل عین الدوله، تشکیل مجلس شورای ملی، قصاص قاتلین سید عبدالحمید، بازگردانیدن تبعید شدگان به تهران.

    با افزايش فشارها بر حکومت روز ۷ مرداد ۱۲۸۵ عين الدوله، صدراعظم از کار برکنار شد. با برکناری عین الدوله برخی از بست نشینان قصد ترک سفارت را داشتند که با مخالفت رهبران مواجه شد و بست نشینی ادامه پیدا کرد.

    شاه خواست متحصنان را پذيرفت، فرمان مشروطيت صادر شد. اما مشروطه خواهان نخستین فرمان مظفرالدین شاه را مبهم دانسته و نپذیرفتند تا اینکه پنج روز بعد، يکشنبه 13 مرداد 1285 - به گزارش کسروی - و پس از گفتگوی تجار و سران جنبش با صدراعظم مشیرالدوله، اجازه تشکیل "مجلس شورای ملی" از سوی شاه صادر شد.



    Comment


    • #3
      مشروطه اول

      ۱۵ مهر ۱۲۸۵: مجلس اول در تهران و انجمن تبريز گشوده شدند تا جنبش مشروطه به يکی از مهمترين خواسته های خود برسد.

      ۹ دی ماه ۱۲۸۵: قانون اساسی که در واقع نظامنامه مجلس شورای ملی بود به تصويب رسيد. مظفرالدين شاه قاجار آن را امضا کرد و چند روز بعد به تاريخ 18 ديماه و پس از يازده سال حکومت بر "ممالک محروسه ايران" درگذشت.

      ۲۹ دی ماه ۱۲۸۵: محمد علی شاه که پيشتر از تبريز به تهران آمده بوده به جای پدر بر تخت نشست و از همان آغاز با دعوت نکردن از اکثر نمايندگان مجلس برای مراسم تاج گذاری، مخالفت خود را با مشروطيت آشکار کرد.

      ۷ اردی بهشت ۱۲۸۶: مردم تبريز در اعتراض به شيخ فضل الله نوری و پيشنهاد او برای تجديد نظر در قانون اساسی، دست به اعتصاب عمومی زدند. درست در همين زمان در تهران، روزنامه حبل المتين - و يک ماه پس از آن روزنامه صوراسرافيل - منتشر شد. اين دو روزنامه نقش بسزايی در آگاه کردن مردم در دوران مشروطه بازی کردند.

      ۲۳ خرداد ۱۲۸۶: مجلس و شيخ فضل الله نوری سرانجام بر سر متمم قانون اساسی مصالحه کردند، اما يک ماه طول نکشيد که مجتهد مخالف مشروطه معترض شده و در حرم حضرت عبدالعظيم بست نشست.

      ۹ شهريور ۱۲۸۶: در آخرين روز اوت دولت های روسيه و بريتانيا معاهده ای - معروف به پيمان 1907 - امضا کردند که عملا ايران را به دو بخشتحت نفوذ اين دو کشور تقسيم می کرد.

      ۱۵ مهر ۱۲۸۶: متمم قانون اساسی ايران در مجلس به تصويب رسيد. در واقع اين 'متمم'، قانون اساسی واقعی بود و آنچه پيشتر نوشته شده بود، نظامنامه مجلس بود که آن را قانون اساسی می خواندند. پنج هفته بعد (21 آبان) محمد علی شاه به مجلس رفت تا سوگند به 'حفظ قانون اساسی' ياد کند.






      Comment


      • #4

        Comment


        • #5

          Comment


          • #6

            Comment


            • #7

              Comment


              • #8

                Comment


                • #9

                  Comment


                  • #10
                    کسروی تاريخنگار، زبانشناس، حقوقدان و انديشمند برجسته ای است که بحث و پژوهش در پاره ای از زمينه های تاريخی و فرهنگی، بدون توجه به نوشتارهای او ناممکن است.
                    سيد احمد حکم آبادی که بعدها نام خانوادگی کسروی را برگزيد، در تبريز زاده شد (مهر۱۲۶۹ خ/ سپتامبر ۱۸۹۰). نخست، به مانند پدر و نياکانش، به جامۀ روحانيت درآمد؛ اما درسال های آغازين مشروطۀ دوم، از آن حرفه دست شست. وی، سپس در مموريال اسکول تبريزکه متعلق به آمريکاييان بود انگليسی آموخت و همان جا ادب فارسی و عربی تدريس کرد.

                    فعاليت سياسی او در حزب دموکرات بود؛ اما به سبب اختلاف نظربا اطرافيان شيخ محمد خيابانی، به تهران رفت و ده سال به کار قضاوت پرداخت. وی، در يک داوری، جانب روستاييانی را گرفت که با دربار رضا شاه درگير بودند و به ظاهر از اين رو، کار دولتی را ترک گفت و وکالت حقوقی پيشه کرد.


                    دو کتاب او دربارۀ جنبش مشروطه خواهی به نام های 'تاريخ مشروطۀ ايران' و 'تاريخ هجده سالۀ آذربايجان'، تا به امروز مرجع اصلی محققان پيرامون آن جنبش است



                    چندی بعد، او را به تدريس در دانشگاه نوبنياد تهران فراخواندند که به سبب اختلاف با مقام های دانشگاه، کوتاه مدت بود.

                    کسروی، در جنبش مشروطه خواهی سهم گرفت و نوشتارهای سياسی و تاريخی خود را در روزنامه های آن دوره و سپستر، روزنامه های حزب دموکرات به چاپ رساند. از همان آغاز نگارندگی و پژوهش، توجهش به تاريخ آشکار بود. دو کتاب او دربارۀ جنبش مشروطه خواهی (تاريخ مشروطۀ ايران و تاريخ هجده سالۀ آذربايجان)، تا به امروز مرجع اصلی محققان پيرامون آن جنبش است.

                    کتاب شهرياران گمنام در مورد فرمانروايان شمال باختری ايران پيش از سلجوقيان، تاريخ پانصد سالۀ خوزستان و چند اثر تاريخی مهم ديگر را نيز بايد ياد کرد. او، نخستين کسی است که به ريشۀ خاندان صفوی توجه کرد و دروغين بودن نسب سيادت آنان را در کتاب شيخ صفی و تبارش برملا ساخت.

                    زمينۀ ديگر مورد علاقۀ کسروی، زبانشناسی بود. وی، ناگزير شد چند زبان زنده و مرده را در حد کار خود بياموزد. از دستآوردهای مهم پژوهش هايش در اين باره، کتاب «آذری يا زبان ديرين آذربايجان» است که انتشار آن را بايد نقطۀ عطفی در آذربايجان شناسی تلقی کرد.




                    افزون براين، به پالايش زبان فارسی از واﮋه های بيگانه علاقه مند بود و خود آن نظر را به کار می بست. در مجموع، وی به مليت و انسجام ملی اعتقاد تام داشت.

                    از حدود ۱۳۱۲، کسروی به جامعۀ ايرانی معاصر خود توجه بيشتری نشان داد و در پی يافتن انگيزه های کاستی ها و کمبودها و نابسامانی ها برآمد. بدين منظور، مجلۀ پژوهشی و فرهنگی پيمان را از آذر ۱۳۱۲ تا خرداد ۱۳۲۱ منتشر ساخت و به مبارزه با «بدآموزی» های شاعران و صوفيه، ستيز با خرافه پرستی و همچنين خرده گيری از پاره ای باورداشت های مذهبی پرداخت.

                    سپستر، روزنامه (از اسفند ۱۳۲۰) و مجلۀ پرچم (از فروردين ۱۳۲۲) را انتشار داد که در آن و کتاب ورجاوند بنياد و رساله های ديگر، شيعيگری وعقايد منشعب از آن (شيخيگری، بابيگری، بهاييگری) مورد انتقاد تاريخی و عقيدتی قرار گرفته است.

                    اين نظرها، کسروی را آماج مهر گروهی و هدف قهر گروه های ديگری قرار داد و بدين گونه بود که در۲۰ اسفند ۱۳۲۴ (۱۱ مارس ۱۹۴۶) به همراه منشی اش و به دست دو برادر عضو جمعيت فداييان اسلام در داخل کاخ دادگستری به قتل رسيد. هواداران کسروی، در حيات او و پس از آن در گروهی به نام باهماد آزادگان فعاليت کرده اند.



                    Comment


                    • #11

                      Comment


                      • #12
                        سردار اسعد، عليقلی بختياری( سردار اسعد) چهارمين فرزند حسينقلی خان ايلخانی، در سال 1274 ه.ق در چهارمحال متولد شد و به مناسبت هوش و ذکاوت بيش از ساير فرزندان مورد توجه ايلخانی بود.
                        بدين سبب علاوه بر تحصيلات مقدماتی و تعليمات، سواری و تيراندازی را در آغاز جوانی در همان چهار محال نزد معلم آموخت و سپس به تحصيل ادبيات فارسی و مقدمات عربی و زبان فرانسه همت گماشت. از لحاظ تحصيلات و سطح تفکر بر برادران خود و همچنين بر تمام خانوادگان بختياری نيز برتری يافت.

                        عليقلی خان در سال 1298 ه.ق به اتفاق ايلخانی و اسفنديار خان برادر بزرگش به تهران احضار شدند و به ملاقات ناصرالدين شاه نايل آمدند و دو برادر با صد سوار بختياری جزو کشيکخانه سلطنتی شدند ولی چندی بعد به تقاضای ظل السلطان به چهار محال باز گشتند.

                        در 25 رجب 1299 ه.ق ايلخانی به اتفاق اسفنديارخان و عليقلی خان برای ديدار ظل السلطان به اصفهان آمدند.

                        روز 27 رجب مراسم سان فوج اصفهان را با حضور ظل السلطان در ميدان مشق تماشا کردند، عصر همان روز به دستور ظل السلطان، ايلخانی را گرفته، با خوراندن يک فنجان قهوه مسموم به زندگی اش خاتمه دادند و دو فرزند او را نيز محبوس کردند.

                        عليقلی خان پس از يکسال آزاد شد و در بختياری روزگار می گذرانيد. در سال 1305 ه.ق که ظل السلطان از حکومت اصفهان معزول شد. اتابک (امين السلطان) اسفنديار خان را که در زندان بود به اتفاق عليقلی خان به تهران احضار کرد و موجبات مرحمت شاه را نسبت به آنان فراهم آورد.

                        اسفنديار خان با گرفتن لقب سردار اسعد رييس ايل شد و به بختياری رفت و عليقلی خان در تهران جزو کشيکخانه سلطنتی و فرمانده پنجاه سوار بختياری شد. روز جمعه ذی قعده 1313 ه.ق که حادثه قتل ناصرالدين شاه پيش آمد، سردار اسعد با سرداران خود ملازم رکاب بود ودر خلال قتل ناصرالدين شاه و ورود مظفرالدين شاه به تهران، حفاظت کاخ گلستان و ابنيه سلطنتی را به عهده داشت.

                        در سال 1318 ه.ق به هند و مصر سفر کرده به مکه نيز رفت. سپس عازم پاريس گرديد و در سال 1320 ه.ق به تهران بازگشت.


                        سردار اسعدپس از چهار سال زندگی تلخ و دردناک در روز پنجشنبه هفتم محرم 1336 ه.ق درگذشت و در تخت پولاد اصفهان به خاک سپرده شد

                        در سال 1321 ه.ق که اسفنديار خان سردار اسعد فوت کرد، به پيشنهادعين الدوله از طرف مظفرالدين شاه لقب سردار اسعد نشان و حمايل به وی داده شد و مامور نظم لرستان گرديد.

                        پس از افتتاح مجلس شورای ملی برای معالجه چشم خود بار ديگر به سوی اروپا رفت و در پاريس اقامت گزيد. پس از به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه جمعی از ايرانيان مقيم پاريس انجمن تشکيل دادند که بسياری از نمايندگان و مشروطه خواهان فراری در اين انجمن عضو بودند و مخارج آنرا نيز ظل السلطان و جلال پسرش می پرداختند.

                        سردار اسعد نيز عضو اين انجمن و با ممتاز الدوله و تقی زاده در ارتباط بود. چون بختياری ها از موافقين و معاهدين بريتانيا بودند، هنگامی که سردار اسعد در اروپا به سر می برد پس از ملاقات با سرچارلز هاردينگ معاون وزارت خارجه انگلستان در لندن و به اشاره دولت مزبور از راه خوزستان خود را به بختياری ها رساند و با کمک اسلحه و مهمات بريتانيا و مساعدت مالی به همراه برادر خود نجفعلی خان صمصام السلطنه رييس نهصت مشروطه خواهان بختياری و جنوب ايران شد.

                        در همين زمان سپهدار تنکابنی در رشت قيام کرد و با ارتباطی که با سردار اسعد پيدا کرد، هر دو به سوی تهران حرکت کردند.

                        سردار اسعد پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه از سلطنت در هيئت دولت به سمت وزارت داخله انتخاب شد. مدت پنج ماه وزير داخله و قريب به يک ماه نيز وزير جنگ بود. پس از افتادن دولت سپهدار، به وکالت مجلس منصوب شد. سپس با زمامداری مجدد سپهدار و آشفتگی اوضاع دلتنگ شده از مجلس سه ماه مرخصی خواست و راهی اروپا شد.

                        سردار اسعد پس از بازگشتن از اروپا به وطن ديگر کاری را قبول نکرد، ولی منزل او به روی مردم گشوده بود و چون مردی محبوب و دانش دوست و مردمدار بود، اشخاص از طبقات مختلف در خانه او جمع می شدند و بيشتر مباحث ادبی و تاريخی در مجلس او مطرح می شد.

                        کم کم بينايی سردار نقصان يافت و از مطالعه محروم ماند و در اواخر سال 1332 ه.ق به کلی قدرت بينايی خود را از دست داد و در سال 1334 ه.ق دچار سکته و فلج گرديد.

                        پس از چهار سال زندگی تلخ و دردناک در روز پنجشنبه هفتم محرم 1336 ه.ق درگذشت و در تخت پولاد اصفهان به خاک سپرده شد.



                        Comment


                        • #13
                          يپرم دواتيان معروف به يپرم خان ارمنی از سرداران مبارز دوران مشروطه بود که در دوران استبداد صغير و بعد از آن در نبردهای متعددی عليه نيروهای مخالف مشروطه شرکت کرد.
                          يپرم در سال ۱۲۴۴ خورشيدی در يکی از توابع گنجه (واقع در جمهوری آذربايجان امروزی) موسوم به « پور سوم» به دنيا آمد. او از جوانی به خاطر روحيه ماجراجويی با گروه های مسلح آشنايی پيدا کرد و وارد عرصه مبارزه و فعاليت عليه سياست های ضد ارامنه امپراتوری عثمانی شد.

                          او در فاصله سالهای ۱۲۶۶ تا 1268 (خورشيدی) عضو گروه فدائيان ارمنستان جوان بود. چون دولت روسيه قصد دستگيری مخالفان را داشت، يپرم با گروهی از ارامنه بر آن شد که به خاک عثمانی پناهنده شود اما به دست مرزداران روسيه گرفتار شد.

                          پس از دوسال بلا تکليفی در زندان تفليس، دادگاه روسيه تزاری يپرم و يارانش را به ۲۴ سال زندان با اعمال شاقه محکوم کرد و همگی را به ساخالين در سيبری فرستاد.

                          يپرم پس از سه سال که تبعيد و زير نظر بود به اتفاق سه نفر از تبعيد شدگان از سيبری فرار کرد و از مرز روسيه به ترتيبات خاصی گذشت و خود را به ژاپن رساند. پس از اقامتی کوتاه در ژاپن به سوی ايران راه افتاد تا اهداف حزبی خود را پيگيری کند. او مدتی در شهر ارسباران و تبريز اقامت گزيد و مشغول تبليغ برای حزب 'دانشناک' يا تندروان ارمنی بود.


                          يپرم بيش از اندازه به خود می نازد و الحق رشيد هم هست با هفت تير وارد سنگر شخص رشيدخان شده است و رحيم خان از ترس مسلسل فرار کرده است


                          مخبرالسلطنه هدايت، والی وقت آذربايجام

                          در سال ۱۲۷۹ خورشيدی يپرم از طرف فرقه دانشناک برای تشکيل حزب در گيلان ماموريت يافت. وی در دوره حضورش در گيلان در اداره راه سازی مشغول به کار شد و سپس در رشت کوره آجرپزی راه انداخت و به آجرپزی مشغول شد.

                          گروهی از قفقازيان و ارمنيان تندرو به عنوان کارگر به رشت آمده و در آنجا مشغول به کار شدند. اين کارگرها بعدها فوج مجاهدين فدايی ارمنی را شکل دادند که به سرکردگی يپرم خان در سال ۱۳۲۷ قمری همراه با سپهدار تنکابنی از رشت راهی تهران شدند.

                          شايد پر بی راه نباشد اگر بگوييم از اين زمان به بعد يپرم در هر گوشه از ايران که نياز به او و يارانش بود حاضر می شد و روياروی مستبدان و طرفداران آنها می ايستاد و می جنگيد.

                          پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه قاجار از سلطنت، که يپرم خان نقشی اساسی در اين پيروزی داشت، روزنامه ها اخبار فتح و رشادت های يپرم را منعکس کردند. در اين ايام هيات مديره ای تشکيل شد و يپرم را با دادن اختياراتی نامحدود به رياست شهربانی کل پايتخت، يعنی تهران، منصوب کرد.


                          پس از فتح تهران و خلع محمدعلی شاه هياتی تشکيل شد و يپرم را با دادن اختياراتی نامحدود به رياست شهربانی کل پايتخت، يعنی تهران، منصوب کرد

                          در اين سال يپرم که سرکردگی پنجاه نفر از مجاهدان را به عهده داشت به همراه دويست نفر بختياری به سرکردگی جعفر قلی خان سردار بهادر، که بعدا ملقب به سردار اسعد شد، و با کمک عده ای قزاق برای دفع ياغيان آذربايجان فرستاده شدند.

                          اين درگيری با پيروزی يپرم خان و همراهانش به پايان رسيد تا رحيم خان سردار نصرت چلپيانلو که مهمترين و سرکرده ياغيان بود به روسيه فرار کرده و پناهنده شود. مخبر السلطنه هدايت که در اين هنگام والی آذربايجان بود، در کتاب خاطرات و خطرات می نويسد: "يپرم بيش از اندازه به خود می نازد و الحق رشيد هم هست با هفت تير وارد سنگر شخص رشيدخان شده است و رحيم خان از ترس مسلسل فرار کرده است."

                          محمدعلی شاه با اينکه از ايران گريخته بود، اما به تحريکات خود ادامه می داد. در سال ۱۳۲۹ قمری هنگام بازگشت شاه مخلوع به ايران جنگ هايی ميان قوای هوادار محمدعلی شاه و نيروهای دولتی (مشروطه خواهان) صورت گرفت. سرکرده نيروی دولتی يپرم خان بود و توانست در نزديکی ورامين قوای طرفدار محمدعلی شاه به فرماندهی ارشدالدوله را شکست دهد و خود او را هم دستگير کند.


                          پيکر يپرم خان را به تهران آوردند و طی مراسم باشکوهی در صحن کليسای مريم مقدس تهران به خاک سپردند. نيم تنه وی کار ليليت تريان همچنان در صحن آن کليسا باقی است و وسايل شخصی و لباس های اين مبارز ارمنی نيز هم اکنون در موزه جلفای اصفهان نگهداری می شود



                          ارشدالدوله بلافاصله در دادگاهی صحرايی به مرگ محکوم شد و حکم وی نيز بدون کمترين درنگ به اجرا درآمد.

                          اندکی پس از اين ماجرا، که يپرم خان با جنازه ارشدالدوله به تهران بازگشت، قوای دولتی برای دفع سالار الدوله به سمت غرب رهسپار شد. در اين لشکرکشی نيز يپرم يکی از سرکردگان بود.

                          يپرم خان و همراهانش به هنگام عزيمت از همدان به سمت کرمانشاه به قلعه شورجه که اهالی آن با سالار الدوله همراهی کرده بودند، يورش بردند که در ميانه تيراندازی ها گلوله ای به وی اصابت کرد و همانجا در حالی که ۴۸ سال سن داشت، جان باخت. بعدها روشن شد که ضارب عبدالباقی، ارباب آن آبادی، بوده و قرار شد که او را برای بازپرسی و صدور حکم به تهران بفرستند.

                          پيکر يپرم خان را به تهران آوردند و طی مراسم باشکوهی در صحن کليسای مريم مقدس تهران به خاک سپردند. نيم تنه وی کار ليليت تريان همچنان در صحن آن کليسا باقی است و وسايل شخصی و لباس های اين مبارز ارمنی نيز هم اکنون در موزه جلفای اصفهان نگهداری می شود.



                          Comment


                          • #14
                            ستار که با پسوند "خان" و بعد ها با لقب 'سردار ملی' به يکی از چهره های شاخص عصر مشروطه ايران بدل شد، فرزند بزاز فقيری به نام حاج حسن قره داغی بود.
                            ستارخان به سال ۱۲۸۴ قمری در قره داغ به دنيا آمد و پس از آنکه برادر بزرگش اسماعيل به سبب ياغيگری توسط حاکم قره داغ اعدام شد، به همراه پدر از قره داغ به تبريز مهاجرت کرد.

                            او در سال ۱۳۰۴ به واسطه درگيری قاطرچيان وليعهد در دژ نارين قلعه در اردبيل زندانی، اما پس از دو سال با کمک يک زندانی ديگر به نام هاشم قوجه بيگلو گريخت تا سرانجام با توسل پدرش به حاج ميرزا جواد، مجتهد متنفذ تبريز، و شفاعت اين يکی نزد ديوانيان خطايش بخشوده شود.

                            به سال ۱۳۱۹ ه.ق به عتبات در عراق رفت و در بازگشت به شغل مباشر املاک حاج محمدتقی صراف درآمد. وی تا سال ۱۳۲۱ ه.ق بر سر همين کار بود و پس از آن به شغل دلالی اسب پرداخت. گاه افراد دزد زده و مايوس از ماموران دولت به ستار متوسل می شدند؛ او نيز دزدان را دنبال می کرد و اموال مسروقه را به صاحبش بر می گرداند و دستمزدی می گرفت.


                            ستارخان، که لقب سردار ملی را نيز يدک می کشيد، به واسطه پيروزی های پی در پی و موقعيتی که خود را در آن می ديد، حاضر نبود سلاح بر زمين بگذارد



                            با بالا گرفتن جنبش مشروطه ستارخان به صف مشروطه خواهان پيوست و به عضويت انجمن حقيقت که يکی از مراکز مشروطه خواهان تبريز بود در آمد. سپس به انجمن ايالتی تبريز رفت و آمادگی خود را برای خدمت به مشروطه اعلام کرد و به توصيه بصيرالسلطنه، رييس انجمن ايالتی، او و باقرخان هرکدام به سرکردگی ده سوار مسلح به استخدام پليس درآمدند.

                            پس از به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه، عين الدوله از طرف شاه برای سرکوب مشروطه خواهان تبريز به آذربايجان رفت. ده نفر از اشخاص بی طرف و نيکنام تبريز با صلاحديد مشروطه خواهان برای مذاکرات آشتی کنان به ديدن عين الدوله رفتند، اما گفتگوی ايشان به جايی نرسيد زيرا عين الدوله تسليم بی گفتگوی مجاهدان و مشروطه خواهان را می خواست. مجاهدان و مشروطه خواهان هم اعاده حکومت مشروطه و اجرای کامل قانون اساسی و افتتاح مجلس را شرط تسليم خود می دانستند.

                            مذاکرات طرفين به جايی نرسيد و درگيری آغاز شد. اوايل شعبان به دستور عين الدوله اردوی ماکو به سرپرستی عزت الله خان، فرزند اقبال السلطنه ماکويی، وارد قريه سهلان شدند. شجاع نظام به استقبال عزت الله خان رفت و نقشه جنگ را اينگونه طرح کردند که با يورش چندجانبه به شهر، کوی های تحت اختيار مشروطه خواهان را محاصره کنند.

                            محاصره تبريز


                            تعدادی از مبارزان دوران مشروطه در نبريز

                            اين حمله در روز جمعه ۱۸شعبان آغاز شد. عزت الله خان با اردوی ماکو، شجاع نظام با اردوی مرند، و سالار ارفع و عيوضعلی اسکويی با افراد اسکو و تفنگچيان سرخاب و دوچی و عده ای ديگر از نيروهای طرفدار دولت يورش خود را از اولين ساعات روز شروع کردند.

                            در پايان روز اين جنگ به شکست اردوهای دولتی انجاميد. دلاوری ستارخان، باقرخان، حسين خان يارالايی، حسين خان باغبان و جمعی از مجاهدان قفقازی و ارمنی پيروزی را نصيب مشروطه خواهان کرد.

                            با پيشرفت های مشروطه خواهان و عقب نشينی پياپی نيروهای دولتی، عين الدوله سرانجام شهر تبريز را محاصره کرد. او می خواست با بستن راه آذوقه بر شهر مشروطه خواهان را مجبور به تسليم کند. مجاهدان برای شکستن خط محاصره تلاش فراوانی کردند.

                            عاقبت کنسول های روس و بريتانيا به انجمن رفتند و از مجاهدان خواستند که دست از جنگ بردارند، زيرا به تقاضای دو سفارت شاه قول داده بود که در صورت پايان جنگ قوای دولتی مانع ورود آذوقه نشود . مشروطه خواهان اين پيشنهاد را رد کردند و دولت های روس و بريتانيا به بهانه حفظ جان اتباع خود نيروهای روس را وارد تبريز کردند.

                            فرمانده روس از مجاهدان خواست که اسلحه بر زمين بگذارند. در همين حال سپاهيان روس سنگرهای داخل شهر را خراب کردند و رفته رفته مداخلات و تجاوزاتشان آشکارتر شد. ستارخان و باقرخان و چند نفر از فرماندهان نيروهای ملی به ديدن ژنرال اسنارسکی فرمانده قوای روس رفتند و پس از اين ملاقات به افراد خود دستور دادند که در برابر روس ها هيچگونه ايستادگی نکنند و عده ای از سران مشروطه خواهان به کنسولگری عثمانی پناهنده شدند.


                            جمعيت زيادی در دروازه دولت تهران به استقبال ستارخان رفتند

                            عزيمت به تهران

                            بعد از تصرف تهران به دست نيروهای بختياری و مجاهدان شمالی، ستارخان و ساير پناهندگان کنسولگری عثمانی از تحصن به در آمدند. در اين تحولات مخبرالسلطنه هدايت بار ديگر به ايالت آذربايجان منصوب شد. او اهميت چندانی به ستارخان نمی داد؛ در سوی ديگر ستارخان هم خود را ناجی آذربايجان و حافظ مشروطه می دانست و به اين به کدورت ميان دو نفر انجاميد.

                            با اين اختلاف هنگامی که سردار بهادر و يپرم خان برای خاموش کردن آتش نا امنی به آذربايجان آمدند، ستارخان از سردار بهادر خواست که موجبات رفتن او را به تهران فراهم کند. سردار بهادر نيز به سردار اسعد نوشت. چندی بعد از طرف عضدالملک، نايب السلطنه، سردار اسعد، وزير جنگ، و مستشارالدوله، رييس مجلس، چند تلگراف به ستارخان و باقرخان رسيد که آنها را به تهران دعوت می کرد.

                            ستارخان و باقرخان هر يک با پنجاه سوار مسلح به سوی تهران حرکت کردند. شيخ محمد خيابانی و اسماعيل نوبری، دو نماينده تبريز، از تهران تا زنجان به استقبال ستارخان آمدند و خيابانی به ستارخان در مورد رفتنش به تهران هشدار داد.

                            در قزوين و کرج استقبال با شکوهی از دو سردار انجام شد. بيرون دروازه تهران نيز جمعيت بسياری برای ديدن ستارخان و باقرخان گرد آمده بودند. در نهايت با کالسکه سلطنتی آنها را به باغشاه و به ديدار احمدشاه بردند.

                            خلع سلاح؛ پايان کار

                            دولت پس از ورود ستارخان برای هر يک از مبارزان تبريز مقرری تعيين کرد و محلی هم برای اقامتشان در تهران مشخص کرد. با اين همه دولت مصمم بود که اسلحه ها را از دست مجاهدان بگيرد و امنيت پايتخت را حفظ کند.


                            ستارخان به هنگام مرگ پنجاه ساله بود و آرامگاه وی در باغ طوطی حضرت عبدالعظيم در جنوب تهران باقی است

                            ستارخان، که لقب سردار ملی را نيز يدک می کشيد، به واسطه پيروزی های پی در پی و موقعيتی که خود را در آن می ديد، حاضر نبود به دستور کسی رفتار کند و حتی وساطت وزير مختار آلمان و سفير کبير عثمانی هم برای پايان دادن به غائله چاره ساز نشد.

                            با بالا گرفتن ماجرا محل زندگی ستارخان، که با نزديکان خود در باغ اتابک منزل داشت، محاصره شد. در ميانه درگيری ها گلوله ای به پای ستارخان خورد؛ "سردار ملی" و همراهانش تسليم و خلع سلاح شدند؛ حدود ۳۰ نفر از مجاهدان در اين درگيری کشته و ۳۰۰ نفر اسير شدند.

                            چهار سال بعد از اين واقعه ستارخان که خانه نشين شده بود در تاريخ ۲۸ذی الحجه ۱۳۳۲ ه.ق، در اوايل جنگ جهانی اول، در تهران درگذشت. از طرف دولت جنازه او با تشريفات نظامی تشييع شد و دو روز برای وی در مسجد شيخ عبدالحسين مجلس ختم گذاشتند.

                            "سردار ملی" به هنگام مرگ پنجاه ساله بود و آرامگاه وی در باغ طوطی حضرت عبدالعظيم در جنوب تهران باقی است.


                            Comment


                            • #15
                              ميرزا سيد محمد طباطبايی معروف به سنگلجی پسر سيد صادق طباطبايی همدانی مجتهد با نفوذ دوره ناصرالدين شاه است. سيد محمد در نوزدهم ذی حجه ۱۲۵۸ در کربلا متولد شد و در دو سالگی او را به همدان آوردند.
                              تحصيلات مقدماتی و علوم شرعی را نزد پدرش آموخت و حکمت و فلسفه را نزد ميرزا ابوالحسن جلوه فيلسوف بزرگ دوره ناصری آموخت.او چندی هم در نزد شيخ هادی نجم آبادی شاگردی کرده و از وجود او بهره ها برد .سيد محمد درسال ۱۲۹۹ برای زيارت خانه خدا عازم سفر حج شد و از آنجا به سامرا خدمت مرحوم ميرزای شيرازی رسيده همان جا اقامت گزيد و به تکميل تحصيلات خود پرداخت.

                              درسال ۱۳۰۰ه.ق پدرش سيد صادق درگذشت و طباطبايی خانواده خود را به سامره آورد و نزديک به ده سال در سامرا بود تا به مقام اجتهاد نايل آمد و جزو خواص ياران ميرزای شيرازی شده، در امور سياسی طرف مشورت او قرار می گرفت.

                              پس از قضيه رژی ناصرالدين شاه که از ميرزای آشتيانی دلتنگ بود و می خواست به وسيله روحانيون نفوذ او را محدود کند، چون اين کار از روحانيون تهران ساخته نبود، شرحی به ميرزای شيرازی نوشته، درخواست نمود چند نفر از مجتهدان مورد اعتماد خود را که ايرانی باشند به تهران اعزام دارد.

                              ميرزای شيرازی شيخ محمدرضا مجتهد قمی و طباطبايی را به همين منظور به تهران اعزام داشت. طباطبايی با آزادگی و بلندنظری که داشت از دربار دوری جسته و خواستار حکومت ملی و اجرای قانون و عدالت بود و تعقيب اين هدف را وظيفه شرعی خود می دانست.

                              او در راه معارف جديد گامهای موثری برداشت از جمله تاسيس مدرسه اسلاميه به نظامت ناظم الاسلام کرمانی و مديريت برادرش سيد اسدالله طباطبايی بود. پس از بازگشت مظفرالدين شاه از فرنگ، طباطبايی و بهبهانی پيمان بستند تا در برابر ظلم حکومت استبدادی مبارزه کنند.

                              در اين اوقات جمعی از بازرگانان برای شکايت از اعمال مسيو نوز نزد وی رفته و او نيز به آنها قبولاند که زير بار ظلم نروند. عين الدوله، صدراعظم که از اتحاد طباطبايی و بهبهانی در هراس بود، حاضر شد بيست هزار تومان به طباطبايی تقديم کند تا از همراهی با بهبهانی دست بردارد اما وی قبول نکرد.


                              نمایندگان مجلس اول مشروطه (دو تصویر بالا وسط بهبهانی و طباطبایی و نفر وسط صنیع الدوله اولین رییس مجلس)

                              در سيزده شوال واقعه تنبيه بازرگانان قند پيش آمد، چند روز پس از آن طباطبايی به همراه بهبهانی به حضرت عبدالعظيم مهاجرت کرد و تاسيس عدالت خانه را خواستار شدند.

                              بر اثر حوادث مسجد جمعه و قتل و جرح عده ای از طلاب و بازاريان، مهاجرت کبری و رفتن به قم صورت پذيرفت. مهاجرت آقايان، تهران و شهرهای ديگر ايران را به شورش کشانيد و شاه در برابر خواسته های مهاجرين سپر انداخت.

                              عاقبت عين الدوله عزل شد و مشيرالدوله به صدارت رسيد و آقايان با احترام به تهران بازگشتند. در نتيجه اقدامات طباطبايی و بهبهانی نظامنامه مشروطه نوشته شد و به امضاء شاه رسيد و فرمان مشروطه صادر، دستور انجام انتخابات داده شد.

                              در انتخابات دوره اول نظر براين بود که از طرف اقليت وکيل انتخاب نشود و حق انتخاب خود را به مسلمانان تفويض نمايند، به همين دليل يهوديان وکالت خود را به سيد عبدالله و ارمنيان وکالتشان را به طباطبايی تفويض کردند، ولی ارباب جمشيد با دادن رشوه به بهبهانی خود به عنوان نماينده زرتشتيان انتخاب شد.
                              طباطبايی در مجلس از وزنه های موثر بود و مردم اعتقاد عجيبی به او داشتند. بعد از آنکه محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست، طباطبايی و بهبهانی و چند تن ديگر از نمايندگان به باغ امين الدوله پناه بردند ولی پس از مدت کمی حکومت از محل اختفا آنها مستحضر شد وعده ای سرباز به آنجا ريخته و کليه ساکنان آنجا را دستگير و سيد محمد طباطبايی را با خفت و خواری به باغشاه بردند.

                              شاه طباطبايی و بهبهانی را در اندرون باغشاه پذيرفته و با آنها روبوسی کرد و از اين عمل عذر خواست و با پرداخت سه هزار تومان به طباطبايی جهت خرج سفر با وی خداحافظی کرد. طباطبايی مدتی در شميران توقف کرد و بعد به سمت خراسان روانه شد و در مشهد رحل اقامت افکند.

                              رکن الدوله والی خراسان که مرد معتدلی بود طباطبايی را محترم می داشت اما با درست کردن انجمن توسط وی راضی نبود. بدين خاطر وقايع را به تهران گزارش کرد ومشيرالسلطنه، رييس وزرا، با تلگرافی به طباطبايی فهماند که اين کار برايش گران تمام خواهد شد. طباطبايی نيز اهميتی به حرفهای مشيرالسلطنه ننهاد و کارهای خود را دنبال می کرد.

                              پس از فتح تهران و عزل محمد علی شاه مراسم باشکوهی در مرقد امام رضا برگزار شد و مردم به شادی و پايکوبی پرداختند و طباطبايی و همراهانش نيز در اين مراسم شرکت داشت. پس از شکل گيری حکومت جديد، طباطبايی به تهران بازگشت و مورد استقبال مردم واقع شد، مجددا مرجعيت خود را پيدا کرد.

                              در جنگ بين المللی اول که موضوع مهاجرت پيش آمد، طباطبايی نيز جزء مهاجرين بود. مدتی در کرمانشاه و قريب يکسال در استانبول توقف کرد و از طرف دولت عثمانی کليه مخارج او پرداخت شد. در سال ۱۳۳۶ه.ق به تهران بازگشت و بقيه عمر را به عبادت گذراند و بالاخره در دی ماه ۱۲۹۹ شمسی در سن ۸۱ سالگی درگذشت. جسدش را در مقبره خانوادگی خاندان طباطبايی در حضرت عبدالعظيم دفن کردند.



                              Comment

                              Working...
                              X