Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • با كدام كارنامه
    متولی امنيت اجتماعی شده اند!
    و. جمهوريت




    موج جديد برخورد با روشنفكران، فعالان سياسی و دانشجويی در حالی از سوی حاكميت جديد آغاز گرديده كه كشور توسط جنايتكاران و تروريستها به شدت ناامن گرديده و بيم آن می رود كه در آينده جامعه آبستن حوادث ناگوارتر از آنچه كه در آن به سر می بريم شود. اين در حالی است كه امنيت ملی كه در طول اين 28 سال ابزاری گرديده برای تسويه حسابهای سياسی و هيچگاه متوليان امر تعريفی جامع از اين مقوله ارائه ندادند و هر چندگاه عده ای دگرانديش و روشنفكر را به بهانه آنچه اقدام عليه امنيت ملی ناميده می شود را مورد محاكمه و يا به قتل می رسانند ولی از سوی ديگر تروريستها و معترضين به حريم خصوصی افراد از حاشيه امنيتی بالقوه ای برخوردارند و كسی توان مقابله با آنها را ندارد نمونه اخير آن حوادث تروريستی است كه در شرق كشور و محور كرمان – بم توسط گرو ه های تندرو اسلامگرا رقم خورد و به موازات اين اقدام شاهد آن هستيم كه نيرو های امنيتی در حاكميت جديد به شدت رو به سركوب فعالان دانشجويی ، روشنفكران و اهالی قلم آورده و حتی مبادرت به ربودن افراد در منازل آنها نموده اند كه نمونه های آن دستگيری دكتر جهانبگلو، ممانعت از تحصيل فعالان دانشجويی، تهديد اهالی قلم به نابودی آنها،و در نهايت ربودن حسن صراحی عزيز دوست وهمكار در مجتمع فرهنگی آيت ا...طالقانی كه مدت 23 روز است كه از سرنوشت آن بی اطلاعيم و با توجه به وخامت حالش كه از مرض قند رنج می برد ما و خانواده اش را به شدت نگران نموده است و هيچ يك از نهاد های مسئول حتی خود را در قبال اين موضوع پاسخگو نمی دانند تمامی اين وقايع در حالی اتفاق می افتد كه رئيس جمهور كه رابين هود وار به اين مقام رسيده در نامه خود به همتای خود در ايالات متحده از وضعيت زندانيان گوانتانامو انتقاد می كند!!! و با شبيه سازی تاريخی سعی نموده به خود مقام افلاكی بدهد و مقامات كشور بخصوص كسی كه در رسيدن احمدی نژاد به اين سمت سهم به سزايی دارد در نماز جمعه نيز چهره ماورايی!! او را تكميل نموده و عنايت الهی را در پشت اين نامه دانسته است تا بتوانند از اين رهگذر با عوام فريبی قدرت خود را در حاكميت دوچندان كرده و با قلع و قمع مخالفان ، سفره گسترانيده بعد از سوم تير را دور از چشم نامحرمان همچنان برای خود و ياران گشوده نگه دارند و از اين روست كه مسئول امنيت جامعه كه در راس وزارت كشور قرار دارد و خود سابقه هدايت عملياتی مانند آنچه در شرق كشور اتفاق افتاده است( البته در حذف دگرانديشان) در كارنامه فعاليتهای خود دارد نه تنها امنيت و آسايش مردم برايش اهميتی ندارد بلكه سعی نموده حاشيه امنی برای تروريستها ايجاد نموده و با بازتوليد جريان سعيد امامی در وزارت متبوع و وزارت اطلاعات و همياری رسانه های همفكر خود مانند كيهان و صبح صادق برای زمينه سازی برخی اقدامات حذفی، حوادث سالهای گذشته را تكرار كرده و آموخته های خود را در مكتب حقانی را عملياتی كند .



    Comment


    • این ارقام نجومی را دادستان كل كشور گفت:
      تهران
      كنار30 میلیون تن زباله
      ایران
      اسیر85 هزار میلیارد تومان نقدینگی




      درایران همه می توانند در باره همه چیز و همه كس صحبت كنند، اما در این دمكرات ترین كشور دنیا، مقامات در تریبون های نماز جمعه، مطبوعات، تلویزیون و رادیو، مصاحبه های مطبوعاتی و خبری، پادگان ها و دو مجلس حكومتی می توانند صحبت كنند و مردم در تاكسی، میهمانی، صف خرید و اتوبوس و مترو.

      مردم هر وقت نوبت خریدشان می رسد و یا میهمانی تمام می شود و یا به آخر خط می رسند و باید از اتوبوس و تاكسی پیاده شوند، باید حرفشان را قطع كنند و بروند دنبال كار و زندگی شان. مقامات هم وقتی خسته می شوند و حرفهایشان ته می كشد، صلوات فرستاده و دست از سر مردم بر می دارند و می روند دنبال كارهای حكومتی شان.

      همانگونه كه تریبون های مردم و مقامات جداست، حرف ها نیز دو گانه است. مقامات چیزهائی می گویند كه باید بگویند و مردم نیز چیزهائی می گویند كه می بینند و می شنوند. به این ترتیب و در دمكرات ترین كشور جهان، مردم و حكومت از دو سر یك خط، بیگانه با هم و بصورت دایره حركت می كنند. سرانجام یكجا با هم روبرو خواهند شد و این نقطه، نقطه مهمی است كه می تواند با تقابل همراه شود.

      اینگونه است دو مصاحبه احمدی نژاد رئیس جمهوری و دری نجف آبادی دادستان كل كشور كه تقریبا همزمان با هم انجام شد. البته، آنچه كه بعنوان مصاحبه های مطبوعاتی مقامات درایران برپا می شود، مصاحبه نیست، بلكه یا روضه است و یا نوحه و خطبه. ابتدا یك سری حرف های روز، كه در خطبه های نماز جمعه هم گفته شده و بارها بصورت تفسیر و خبر از تلویزیون پخش شده تكرار می شود و سپس به بهانه سئوالی كه خبرنگار می كند نیز یك سلسله پاسخ هائی كه ارتباطی با سئوال طرف ندارد تحویل می دهند. البته، اگر سئوال كننده خبرنگار هدایت شده نباشد و در حد یكی از سئوالات جالب و مطرح شده در مصاحبه روز گذشته احمدی نژاد" مثل اینكه دل شما برای جنگ تنگ شده" باشد!

      مصاحبه دادستان كل كشور هم مشمول نكات یادآوری شده در بالا می شود. دری نجف آبادی بجای پاسخ دادن به اساسی ترین پرسش پیرامون مهم ترین حوادث قضائی یكسال گذشته كه از سرانجام آنها هیچ خبری نیست( سقوط هواپیمای خبرنگاران، سقوط هواپیمای فرمانده نیروی زمینی سپاه، قتل یك جوان در ایستگاه مترو با شلیك حجت الاسلامی كه حالا به سه سال زندان قابل خرید محكوم شده، قتل های سریالی جدید زنان در تهران....) درباره انرژی اتمی و ضرورت آن بصورت مشروح سخن گفت. دری نجف آبادی كه قتل های زنجیره ای دوره خاتمی نیز، از جمله به پای او بعنوان وزیر اطلاعات وامنیت نوشته شده، چند اظهار نظر اقتصادی هم كرد و شرحی هم از شاهكارهای قضائی دادستانی كل كشور داد.

      در لابلای مصاحبه هایی كه مقامات جمهوری اسلامی می كنند، گهگاه اشارات و آمار مهمی كشف می شود و یا اخباری برای اولین بار در پوشش سئوال توسط خبرنگاران اعلام می شود. در مصاحبه اخیر اقتصادی- اتمی دری نجف آبادی نیز شاید مهم ترین بند، همان آماری باشد كه او در باره زباله ها و در تمجید از شهرداری تهران مطرح كرد است. این كه او در باره شهرداری تهران صحبت می كند، نه مهم است و نه تعجب آور، چرا كه دربالا نوشتیم در ایران، همه كس در باره همه چیز و همه كس صحبت می كند!

      دری نجف آبادی ابتدا خطاب به امریكا گفت: از اقدامات كودكانه و قلدرمآبانه دست بردارید و پرونده‌ ما را به شورای حكام برگردانید، زیرا ما چیزی جز حقوق حقه و حقوق مسلم خود نمی‌خواهیم. انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

      دادستان كل كشور در ادامه و در بخش ستایش در شهرداری تهران و تائید دولت جدید عراق(!) نا خودآگاه فاش كرد:

      30 میلیون تن زباله در كهریزك تهران جمع شده و قراراست شهرداری آن را تبدیل به گار متان كند.

      این كه سرنوشت این زباله چه خواهد شد و از آن گاز متان خواهند ساخت و یا درحد شعار باقی خواهد ماند، یك طرف، اینكه 30 میلیون تن زباله درتهران جمع شده و بزرگترین معضل بهداشتی پایتخت 12 میلیونی تهران است، حرفی دیگر! این كه تهران را موش برداشته، تعجب آور نیست.



      دادستان كل كشور پس از چند اظهار نظر اقتصادی درباره بازار طلا در جهان و درایران، یك آمار دیگر را هم فاش كرد كه در نوع خود مستند و بسیار با اهمیت است. او اعتراف كرد كه "حدود 85 هزار میلیارد تومان نقدینگی در كشور جمع شده است. او بدرستی گفت كه این نقدینگی اگر به سمت سرمایه‌گذاری واقعی هدایت نشود، زمینه برای بورس‌بازی باز خواهد شد."

      دادستان كل كشور كه اقتصاددان مجلس خبرگان است، صدالبته، نگفت كه چرا این نقدینگی به سمت سرمایه گذاری نمی رود و از جمله دلائل اصلی آن عدم ثبات سیاسی، بی اعتمادی به آینده و.... است كه اتقاقا سیاست های دولت كنونی تشدید كننده آنست.


      Comment


      • Comment


        • اطلاعيه سنديکای شرکت واحد: دستگيری و بازداشت اعضای هيئت مديره و فعالين سنديکای کارگران شرکت واحد غير قانونی است


          Comment


          • Comment


            • Comment


              • Comment


                • کتایون"، شخصیت اصلی رمان "شالی به درازای جاده ابریشم" هم تا به انتهای اثر درگیر و دار همین دوگانگی است. اصلا به نظر می رسد داستان هایی که به داستان های مهاجرت معروف هستند همگی روی همین مسئله تاکید دارند. درست است؟

                  من این دوگانگی را به شکل دیگری تحلیل می کنم. این دوگانگی به نظرم بازتابی است از کشمکش های بین سنت و تجدد که این تضاد در غربت به اوج می رسد و آشکارتر می شود و فرد همه ی باورهای خود را مورد سئوال قرار می دهد. نوعی زلزله در درون ذهن. شخصی مانند صادق هدایت در درون جامعه ی خود نیز یک تبعیدی فرهنگی است و بوف کور نمونه ی برجسته ای از این جدالهای زمانی و مکانی و باورها و ذهنیت فرد با ذهنیت زمانه اش است. بسیاری از هنرمندان ایرانی تبعیدیان داخل کشور هستند. شکاف بین جامعه و هنرمند، فرسنگها و دریاهاست. امروز در ایران ، در یک طرف شخصی را به جرم شراب خواری یا زنا شلاق می زنند و در یک طرف دیگر نویسنده ی ایرانی با عبارات شلاق خورده و کلمات سنگسار شده ی خود می خواهد ادبیات پست مدرن بنویسد و خود را پست مدرن می خواند. عظمت شکاف را می بینید؟ کتایون هم یک زن شرقی است در غرب که می خواهد مدرن باشد ولی خواسته ها و رویاها و باورهایش مانع او هستند و مدام او را به عقب می کشند.

                  به نظر شما این دوگانگی فرهنگی عامل بازدارنده ای برای پیشرفت یک مهاجر ایرانی می شود؟

                  این دوگانگی برای فرد مهاجر مجموعه ایست از کشمکش تجدد و سنت؛ عوارض این جا به جایی را هم اضافه کنیم و این مشکلات فقط خاص مهاجران ایرانی نیست. ما ایرانیان مهاجر، ما مهاجران سالهای انقلاب و جنگ هستیم. ما مجبور شدیم کشورمان را ترک کنیم. این جبری که در هجرتمان بود به آن فضای تبعید داده است و زیستن در تبعید بسیار دشوار است چون با خود برزخی را به همراه دارد و فرد مهاجر نگاهش دایم به سوی کشور زادگاه و بازگشت است، نمونه ی دردناک این تبعید را در ساعدی می توان یافت که دوران پاریس را به سختی گذارانید و دق مرگ شد. ساعدی حتا زبان فرانسه را نیاموخت با این امید که سفرش کوتاه تر باشد و زودتر برگردد. مهاجر واقعی دیگر پشت سرش را نگاه نمی کند، مهاجر واقعی در خاک جدید فرود می آید و آشیانه اش را برای همیشه می سازد. مهاجر واقعی بین تهران و پاریس پل هوایی نمی زند. نمی خواهم در مورد کسی قضاوت کنم ولی واقعیت اینست که مهاجر واقعی برای همیشه از خاکش و یا زادگاهش می برد و زندگی توینی آغاز می کند. بازگشت به زادگاه، مرگ هجرت مهاجر است. مهاجرت ییلاق و قشلاق به زادگاه را با خود به همراه ندارد. مهاجرت که تعطیلات تابستانی نیست که تمام شود و شخص برگردد به سر و کار و زندگی سابقش.

                  شاید به همین خاطر باشد که کتایون شخصیتی درون گرا است؛ آن قدر که اصلا ذهن او حوادث کتاب را به وجود می آورد و داستان را پیش می برد.

                  کتایون زنی است مانند پنه لوپه. ما زنان در تمام طول تاریخ در خانه چشم به راه مردانمان ماندیم و چهارچنگولی به عشق و به همسر و به عشق به فرزند چسبیدیم و پشت دار قالی ها و پرده ها نشستیم و رنجها و دردنامه های خود را به گل و گیاه و نقش بهشت آغشتیم و آن گلستانی که در صحرای دل نداشتیم را با نقش خیال بر روی قالی ها و شال ها و سفره ها و دست دوزی هایمان کاشتیم. اسارت برای زندانی خیال آفرین است. زندانی با خیال خود سفر می کند. خیال نوعی مبارزه و یک شکل دفاعی است که به زن یا زندانی تاریخ نیرو می دهد تا بتواند باز هم به زندگی ادامه بدهد. زن مانند شهرزاد در ذهنش داستان میسراید تا زنده بماند. البته زنده ماندنی که روز به روز است. زندگی زن شرقی، هزار و یک شبی است آمیخته با هول و ترس و بدون هیچ نوع لذتی از خوشبختی.

                  این خیال آفرینی حتی شخصیت اصلی رمان را وادار به دیالوگ با جنینی می کند که در دل دارد. معمولا در داستان ها و کتاب هایی که خوانده ایم در این شرایط زن به مونولوگ می پردازد. چگونه شد که تصمیم گرفتید میان مادر و جنین یک دیالوگ به وجود بیاورید؟

                  من تصمیم نگرفتم که کودکم در شکم مادرش به حرف بیاید، اینطوری شد. خودش پیش آمد و این جوری نوشته شد. حتماً افکار و ذهنیات من در این مورد نقش اساسی بازی کرده اند. سالهای پیش البته "نامه به کودکی که هرگز به دنیا نیامد را خوانده بودم" و این لابد یک جایی توی ذهنم حک شده بوده است. دیگر اینکه باز سالها پیش توی روزنامه خواندم که کودکی در شکم مادرش حرف می زده است. و باز دیدن فیلمی بر اساس، همین موضوع، از کودک به دنیا نیامده ای که با تماشاچی حرف می زد و دیگران نمی دانستند که این بچه حرف می زند بی تأثیر نبوده است. آن فیلم، فیلم سرگرم کننده ای بود برای همه ی افراد خانواده با شرکت جانی تراولتا. همه ی اینها بود و در ضمن آن کودک خودم هم هستم. من همیشه از این شاکی هستم که چرا برای ساختن و انتخاب لحظه و مکان تولد و در ضمن انتخاب نامم هیچکس نظرم را نپرسیده است. در سالهای اول مهاجرت، بار ایرانی بودن بر دوشهایم سنگینی می کرد. سخت بود، آنقدر سخت که از به دنیا آمدن و در ایران به دنیا آمدن و اسم ایرانی داشتن و بار ایرانی بودن را بر دوش کشیدن و هر لحظه کفاره پس دادن، کلافه بودم و به گمانم این مجموعه باعث نوشتن مونولوگ های جنین و سپس دیالوگهای مادر و جنین شد. از طرف دیگر، من و خانواده ام حس هایی قوی داریم. حس بین من و مادرم بسیار قوی است. یک توع تله پاتی! هر وقت در تهران مادر حالش بد است منهم در پاریس حالم بد می شود. این از پشتوانه ی حسها و پس زمینه ی اطلاعاتی داستان، و چیزهایی از این قبیل، توضیحش مشکل است و دقیق نیست و هیچوقت هم نمی تواند قطعی باشد. شد دیگر. در نهایت داستان خودش خواست اینطوری نوشته شود.

                  حالا در نقطه مقابل کتایون دوست اسپانیایی زبان او، جان یا خوان را داریم. با این که هر دو آنها مهاجر هستند اما جان در تضاد با کتایون شخصیتی کاملا برون گرا است. این تمایز، به اعتقاد شما تا چه حد با ملیت ها ارتباط دارد؟

                  ما زنان اسیران خانه نشینان تاریخ شدیم ولی مردان به سیاحت جهان رفتند و کمتر از ما زنان پای بند خانه و زندگی و زن و بچه شدند. مردانی مانند اولیس به کشف جهان بیرون رفتند و چیزهای ناشناخته ی بسیاری را تجربه کردند و ماجراها آفریدند و ما زنان حاشیه نشینان تاریخ شدیم و همه چیز را در صندوقچه ی دل ریختیم مگرنه؟
                  کتایون و جان هر دو مهاجرند. اما یکی زن است و به زنانگی تاریخی اش چهارچنگولی چسبیده و آن دیگری هم مرد است و به باورهای مردانه اش. جان ریشه هایی از اسپانیا و آمریکای لاتین دارد و مدام در گردش و سیر و سیاحت .او نمونه ای است از یک پدرسالار مدرن. پدر سالار مدرن، مردی است که در رابطه با زن یا همسرش ادعا می کند که یک دوست است ولی او را مانند خوردنی ها شیئ ای برای مصرف شدن می بیند، پدرسالار مدرن دوست دخترش را مانند کنیزی به دوست پسرش تعارف می کند. پدرسالار مدرن به بی مسئوولیتی هایش چهره ای مدرن می بخشد. پدر سالار مدرن آنجا که دوست دخترش به کمک احتیاج دارد، در اولین لحظه می زند به چاک و غیبش می زند. اولیس پس از ده سال سیاحت جهان به خانه و پیش پنه لوپه همسرش و پسرش که حالا مرد جوانی شده است برمی گردد ولی پدرسالار مدرن غیبش می زند و هرگز به سوی زن و بچه اش باز نخواهد گشت. می دانید پدرسالاری و مرد سالاری خاص ایران و خاورمیانه نیست، پدرسالاری سیستمی است به گستردگی جهان.

                  اما این نوع پدرسالاری معمولا در داستان های نویسندگان و فیلم های فیلمسازان ایرانی اتفاق می افتد به خصوص در مقایسه با آثار جدیدی که امروز در غرب منتشر می شود؟

                  می دانید پدرسالاری چیزی نیست که یک روزه و یک شبه عوض بشود. پدرسالاری نظامی است فکری که در لایه های زیرین ذهن ما زندگی می کند و در خصوصی ترین لحظات خود را نشان می دهد. زندگی مهاجر هم او را از همه ی باورهای ذهنی اش جدا نمی کند. پدر سالاری و مردسالاری مهاجران در دانمارک و سوئد و آلمان به قدرت خود باقی است. چندین زن ترک و کرد در شهرهای اروپایی توسط پدر و یا برادران خود به قتل رسیده اند. مهاجر در برابر غرب و جامعه ی غربی مانند ماری پوست می اندارد و جلد عوض می کند ولی از درون که عوض نشده است. یک مبارزه ی عظیم فرهنگی برای خودسازی لازم است تا مهاجر از شر باورهای چرکین خود آزاد گردد و یا خود را آزاد کند. وجود این همه آدم دوشخصیتی، در بین مهاجران ایرانی مرا بسیار به فکر فرو برده استت. یک مثال می زنم: همراه خانمی ایرانی بودم. تابستان بود و او یک شلوارک کوتاه به اندازه ی کف دست پوشیده بود با یک بلوز کوتاه بی آستین. من یک پیراهن بلند و گشاد بی آستین پوشیده بودم. به هم که رسیدیم از سر تا پا و سپس از پا تا سر مرا با نفرت براندار کرد، در مدت کوتاهی که به دلیل کاری همدیگر را دیده بودیم به دفعات کنایه زد و بعد متلک های گنده و آخرش پرخاشگری بی مورد و بی دلیل! چرا؟ - نپرس چون نمی دانم. عصر شد و در جایی ایرانیان برنامه ای داشتند و بایست به آنجا می رفتیم. گفت بایست بروم خانه لباس عوض کنم. لباس عوض کرد و به جمع ایرانیان رفتیم. لباسش برای برنامه ی ایرانیان پیراهن چینی آستین بلند بود با شلوار جین و کفش آدیداس! انگار که به جای کنسرت داریم می رویم به تظاهرات جلوی دانشگاه تهران در زمستان ۱۳۵۷. من از این جلد عوض کردنها حالم بد می شود. از این پوست عوض کردن ها. از خانمی مثال زدم تا بگویم که پدرسالاری و مردسالاری و باورهای مردانه را متأسفانه این ما زنانیم که حفظ می کنیم و به فرزندانمان به عنوان ارزشهای اخلاقی منتقل می کنیم. ما بایست آن لایه های زیرین را کشف کنیم و با آن مبارزه کنیم. مبارزه با پدرسالاری و مردسالاری یک مبارزه فرهنگی مداوم است.

                  ظاهرا لندن شهری است که اتفاقات این رمان در آن رخ می دهد با این وجود تصویری که از این شهر ارائه می شود بسیار مبهم است. چرا؟

                  حق با شماست. "شالی ..." نمای برونی ندارد چون مسایلش درونی اند و چرا که چیزی در درون فرد مورد پرسش قرار گرفته است. ادبیات مهاجرت راهنمای سفر به اروپا نیست. من هیچ قصد نوشتن سفرنامه نداشتم و نمی خواستم فضای لندن و دورنمای آن را شرح بدهم. لندن شهری است که سالها پیش مرا شیفته ی خود کرد و دلم می خواست که مکانی باشد برای حداقل یکی از داستانهایم. در سالهای پیش از هجرتم داستان بلندی را به دست گرفتم به نام "شیشه بر سنگ" که نوشتنش ناتمام ماند. چون داستان نوشتن و به خصوص رمان نوشتن نیاز به تمرکز و آرامش دارد. در آن موقع بی تجربه بودم و به اندازه ی کافی برای نوشتن وقت نمی گذاشتم و برای نوشته قربانی نمی دادم. می دانید نوشتن هیولا یا اژدهایی ست که مدام قربانی می طلبد. بایست از خیلی چیزها گذشت تا کاری را به پایان رسانید. من برای رمان دومم از خواب و خوراک و سلامتی ام هم گذشتم وگرنه آن هم ناتمام می ماند.
                  اگر در جستجوی نمای بیرونی هستید بایست به اطلاعتان برسانم که در رمان دومم مکان های داستان دو شهر پاریس و تهران است. دو شهری که بیشتر از هر کجا در آنجا زیسته ام. در "صبح نهان" تصاویری از پاریس و تهران منعکس می شود، ولی از زاویه ی دید میترا. البته این انعکاس تصویر باز به درون برمی گردد و به دوگانگی درون.



                  Comment


                  • Comment


                    • Comment


                      • Comment


                        • Comment


                          • آقای شريعتمداری سخنرانی خود را درباره موضوع مورد بحث در دو بخش ۲۰ دقيقه ای ارائه کرد. در ميان اين دو بخش به پرسش هايی که به وسيله حاضران در جلسه مطرح شد، پاسخ داد و همينطور پس از قسمت دوم سخنرانی خود اين پرسش ها و پاسخ ها ادامه يافت.

                            سخنران توضيح داد که گفتار وی د ر "ميز گرد مشروطيت" در روز ۱۹ فروردين امسال در شهر کلن آلمان ارائه شده و در جلسه امروز با اضافاتی دوباره ارايه می شود.

                            او در قسمت اول سخنرانی خود مروری تاريخی بر چگونگی وقوع انقلاب مشروطيت کرد و گفت بعد از قتل ميرزاتقی خان اميرکبير در سال ۱۲۶۸ ناصرالدين شاه، ميرزا آقاخان نوری را نخست وزير کرد تا اينکه با فشار روشنفکران که گروهی از آنها در بدنه حکومت بودند پس از ۱۲ سال نخست وزيری ميرزا آقاخان نوری با بر سر کار آمدن ميرزا حسين خان سپهسالار در سال ۱۲۸۸ اصلاحات را پذيرفت. وی توضيح داد که اين شاه قاجار مدام با اصلاح طلبان در کشمکش بود و آنها را گاهی به چوب و فلک بست و يا می کشت و زندانی می کرد و گاهی هم همراه آنها می شد. در نهايت مشيرالدوله با يک قانون اصلاحات ۱۱۹ ماده ای عدليه اعظم را بنا کرد و يوسف خان مستشارالدوله را در رأس عدليه قرار داد. يوسف خان کسی بود که رساله "يک کلمه" را که در باکو و تفليس نوشته بود از طريق پاريس به طور مخفيانه به ايران فرستاده بود و منظور از "يک کلمه" به طور استعاری در واقع همان "قانون" بود. مستشارالدوله وقتی عدليه برپا شد گمان برد که حکومت قانون آغاز شده و او به آرمان خود رسيده است. در صورتی که می دانيم ما هنوز هم حکومت قانون نداريم.

                            سخنران همچنين توضيح داد که اصلاحات ۱۱۹ ماده ای به تقليد از حرکت مشابه ای در ترکيه در دستور کار اصلاح طلبان صدر مشروطيت قرار گرفت.

                            آقای شريعتمداری در ادامه گفت که امروز بحث بر سر آن است که چرا پس از بيش از صدسال که از انقلاب مشروطيت می گذرد و ما هنوز نمی توانيم حکومت قانون داشته باشيم؟ در اينجا وی به مرور و نقل نظر آقايان آجودانی، کاتوزيان و طباطبائی در اين باره پرداخت و بعد از توضيح نظرات آنها درباره بحث خود گفت ما در واقع چندين بار توانسته ايم مستبدين را برای اجرای حکومت قانون به زير بکشيم اما استبداد را دوباره باز توليد کرده ايم. اين موضوع تنها به دوره ناصرالدين شاه محدود نمی شود بلکه تا به امروز هم ادامه داشته است.

                            سخنران به دوره رضاشاه اشاره کرد و گفت رضاشاه نام عدليه را به دادگستری تغيير داد و محاکم شرع را برچيد. اجرای قانون در شکل ظاهری خود عوض شد اما در پس اين ظاهر نوين باز سرپاس مختاری ها پيدا شدند که با آمپول (هوا) آزادی خواهان را در زندان ها می کشتند.

                            وی تحولات امپراتوری عثمانی و تبديل آن به ترکيه را مورد بررسی قرار داد و گفت امپراتوری عثمانی يک حکومت مذهبی بود اما پس از فروپاشی آن و بوجود آمدن ترکيه می بينيم که ترکيه در مقايسه با ما کمابيش حکومت قانون دارد اما ما هنوز نتوانسته ايم به اين امر جامه عمل بپوشانيم.
                            آقای شريعتمداری تعريفی از قانون به دست داد و گفت قانون حافظ نظم اجتماعی است. در کشور سنتی ما، حافظ نظام سنتی بوده و در جامعه مدرن حافظ اين جامعه خواهد بود که ما پس از انقلاب مشروطيت در واقع جامعه مدرن را نپذيرفتيم و در نتيجه حکومت قانون معلق شد.


                            سپس يک پرسش گر با اشاره به مقاله ای در نشريه شرق چاپ ايران به تاريخ هفدهم خرداد، در مورد نظر سخنران درباره "ستارخان" جويا شد و گفت که در اين مقاله آمده است که "ستارخان" بسيار شجاع و مبارز بوده اما به علت بی سوادی معنی مشروطيت را نمی دانسته است.

                            سئوال کننده بعدی گفت: ما می دانيم که حکومت قانون نداشته ايم اما به دلايل آن هيچگاه پرداخته نشده است و همينطور نظر سخنران را در مورد اينکه "آيا فرد جامعه را می سازد يا جامعه فرد را" جويا شد.

                            پرسش کننده بعدی عدم پيگيری ما برای رسيدن به آنچه می خواهيم را دليل نرسيدن ما به حکومت قانون دانست و در اين باره توضيح خواست.
                            سخنران به پرسش ها اينگونه پاسخ داد: در مورد پرسش درباره "ستارخان" گفت من مقاله را نخوانده ام اما اينگونه که شما می گوئيد نويسنده مقاله بی انصافی کرده و "ستارخان" نقش بسيار مهمی در انقلاب مشروطيت داشته است. در مورد پرسش ديگر اينگونه توضيح داد که ما ذهنيت استبدادی داريم از نتايج اعمال خود می ترسيم و با ارزش های دموکراتيک نمی توانيم کنار بيائيم و جامعه و فرد رابطه متقابل دارند. سخنران پس به تعاريف نظم و عدالت از ديدگاه ارسطو و افلاطون دو فيلسوف بزرگ يونان پرداخت و گفت افلاطون عدالت را "مُثل" می دانست و آن را ايده آل می خواند در حالی که ارسطو می گويد که عدالت امری طبيعی است.

                            سخنران به توضيح چگونگی به وجود آمدن جامعه و نظم مدرن در جهان پرداخت و گفت از قرن شانزدهم به بعد در اروپا تحولاتی به وقوع پيوست که به دنبال آن در قرن هفدهم انقلاب فرانسه و انگلستان و در قرن هجدهم انقلاب آمريکا نتيجه آن بود. اين تحولات حکومت عثمانی و حکومت تزارها در روسيه را هم تحت تأثير قرار داد و همينطور در آذربايجان شمالی هم که در آن زمان گروه زيادی از روشنفکران و تُجار ايرانی در آنجا به سر می بردند نيز تحولاتی ايجاد کرد اما در ايران سامان اجتماعی به شکل سنتی خود باقی ماند. به دنبال اين دوره های تاريخی حقوق بشر مطرح شد و پس از آن در عصر جديد دموکراسی پارلمانی شکل گرفت و نمايندگان مردم و ساختارهای حاکم بر جامعه قوانين را وضع می کنند و اين قوانين نظام اجتماعی را حفظ می کند.
                            در عصر جديد عدالت و آزادی به گفتمان عمومی گذاشته شده و حاصل آن حکومت قانون در جوامع دموکراتيک بوده است اما در ايران ما هنوز در مورد عدالت از جهان حقايق به جهان واقعيت ها نيامده ايم. هنوز عدالت به صورت ذهنی وجود دارد و عده ای که به اين امر اعتقاد دارند حاضر نيستند آن را به بحث عمومی بگذارند تا اقتدارهای سيال به وجود بيايد يعنی سيستم پارلمانی براساس عدالت واقعی به وجود بيايد که با عوض کردن نمايندگان هربار اقتدارهای اجتماعی منبع قانون گذاری و اجرای آن بشود.

                            آقای حسن شريعتمداری در جمع بندی نظرات خود گفت ما پنج قدرت و نهاد سنتی داريم که به طور عمودی عمل می کنند و اقتدارهای جامعه ما هستند و تا اين اقتدارها تحول پيدا نکنند، اصلاح نشوند و در نتيجه آن ذهنيت استبداد زده ما عوض نشود نمی توانيم انتظار داشته باشيم که حکومت قانون داشته باشيم. وی اين پنج قدرت و نهاد سنتی را به صورت زير برشمرد:
                            خانواده پدرسالار، نظام آموزشی، روحانيت، بازار و دولت استبدادی و درباره نقش هر يک و شيوه عملکرد واپس گرايانه آنها توضيحاتی داد.

                            Comment


                            • در چند سال گذشته تلاش زیادی از طرف نیروهای سیاسی و افراد مستقل انجام گرفته تا نهادی ایجاد شود که تمام نحله های جمهورخواه را در کنار هم قرار دهد وبه عنوان یک الترناتیو در مقابل جمهوری اسلامی و سلطنت مطرح کند. نتیجه این تلاشها ایجاد دو تشکل اتحاد جمهوریخواهان ایران و جمهوریخواهان لائیک و دموکرات در خارج از کشور و تشکیل چند حزب وسازمانهایی دیگر در داخل کشور بوده است. هر چند این کار به نوبه خود یک هدف خوب وقابل ارزش است، اما بدون وجود برنامه سیاسی مشخص این تشکلات ممکن است به کلوب سیاستمدارانی تبدیل شود که با بحث های طولانی وخسته کننده و صدور چند اعلامیه به کار خود ادامه دهند.
                              اگر زمانی آرزو این بود که بخشی از اپوزیسیون را در کنار هم قرار داد و گفتمان دموکراتیک بین انها ایجاد کرد، امروز بیش از هر چیزی نیاز به سیاستی است که این نیروها را به حرکت در آورد. در شرایطی که رکود خاصی در کشور حاکم است، اتخاذ سیاستی درست تاثیر مثبتی درهمکاری بیشتر نیروهای سیاسی، از جمله جمهوریخواهان خواهد داشت. اگر به بیانیه هایی که تشکلات جمهوریخواهی صادر کرده اند نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که تمام این نیروها به شکلی دنبال یک نظام جمهوری سکولار و پارلمانی هستند که تمام مسئولین منتخب مردم باشند. بجز تفاوت هایی که در رابطه با چگونگی عدم تمرکز و توزیع قدرت وجود دارد، در بقیه موارد این تشکلها تقریباً یک هدف دارند. سوال اینجاست که چه عاملی باعث میشود که این تشکل ها جداگانه فعالیت کنند؟
                              عده ای معتقد هستند که عدم ساختار حزبی ومدیریت سیاسی صحیح مانع اصلی همگرایی در میان جمهوریخواهان است و عده ای نیز بر این تاکید دارند که عدم تفکیک گرایشات نظری مانند سوسیال دموکراسی یا لیبرال دموکراسی، مشکل اساسی جمهوریخواهان است. هر چند اشکالات فوق به نوبه خود کاملاً درست وصحیح است و باید تلاش شود که گرایشات نظری در کنار هم قرار بگیرند و احزاب مدرن و نوینی را تاسیس کنند، اما در مقطع فعلی بیش از هر چیز چگونه سیاست کردن در مقابل جمهوری اسلامی باعث عدم همکاری جمهوریخواهان شده است. نمونه مشابه آن تشکیل جبهه اصلاح طلبان یا حزب مشارکت پیش و بعد از انتخابات 2 خرداد 76 است. در شرایطی که اصلاح طلبان هیچ حزب و سازمانی نداشتند، به راحتی در انتخابات پیروز شدند و زمانیکه تشکیلات و حزب ودفتر ودبیر کل داشتند، در انتخابات شکست خوردند. در اینجا باید این را تاکید کرد که موفقیت اصلاح طلبان نه بخاطر وجود حزب وسازمانیابی بود، بلکه به خاطر شعارها وسیاست هایی بود که همه اصلاح طلبان و حتی بخشی از اپوزیسیون را در یک سو در مقابل نیروهای اقتدارگرا متحد کرد؛ انهم در شرایطی که کمترین و حداقل امکانات ارتباطی در کشور وجود داشت.
                              پس برای جمهوریخواهان نیز در" شرایط فعلی" تشکیلات حزبی مانع متحد شدن انها نیست، بلکه سیاست مشخص در مقابل جمهوری اسلامی و چگونگی پیشبرد پروژه دموکراسی است که انها در کنار هم ویا دور از هم نگه میدارد. در شرایطی فعلی حتی اگر احزاب جدیدی ایجاد شود باز هم اگر در چگونگی برخورد با حکومت اختلافی وجود داشته باشد، باز هم همان آش وهمان کاسه ای خواهد بود که الان هست. البته بعد از اینکه دولت گذار تشکیل شود و فضای باز سیاسی فراهم شود، مطمئناً این برنامه های اقتصادی وسیاسی مشخص خواهند بود که در مقابل هم نقش خواهد داشت.
                              در مقطع اصلاحات بطور مشخص دو گرایش جمهوریخواه عمده وجود داشت:1- طرفداران اصلاحات2- طرفداران سرنگونی وبراندازی، اما امروز دیدگاه سومی در میان جمهوریخواهان مطرح است که خود را3- تحول طلب میداند. اگر دو دیدگاه اول سالهاست سیاست های خود را در مقابله با حکومت نشان داده اند، امروز تحول طلبان- بویژه بعد از شکست اصلاحات- با گفتمان جدیدی به دنبال تحولات اساسی هستند. تقوق هر کدام از این گرایشات بستگی به مقبولیت سیاست های انها دراز طرف مردم داشته ودارد و استقبال از سیاست های هر گرایش، خود به خود باعث تقویت آن گرایش و ضعیف یا ایزوله شدن گرایشات دیگر خواهد شد.

                              جمهوریخواهان اصلاح طلب
                              این گرایش را بیشتر میتوان درمیان بخشی از نیروهای ملی، ملی مذهبی و بخشی از اتحاد جمهوریخواهان مشاهد کرد. این گرایش سیاست های خود را بر اساس معادلات داخل حکومت تنظیم میکند؛ بدین شکل که با ارزیابی از نیروهای داخل حکومت جناحی که به نظر انها بهتر است انتخاب وانرا حمایت میکنند. در واقع انها بین بد و بدتر، بد را انتخاب و بین بدتر و بدترین، بدتر را برمی گزینند. این امر کاملاً در سیاست ها انها مشخص است. به طور مثال در اخرین انتخابات ریاست جمهوری در مرحله اول از دکتر معین و در مرحله دوم از هاشمی رفسنجانی حمایت کردند. این گرایش سالهاست به همین شیوه عمل کرده است و اگر فردا هم فرصتی باشد که جناحی از حکومت سیاستی بهتر از احمدی نژاد ارائه دهد، احتمالاً انها بطور مستقیم یا ضمنی انرا حمایت خواهند کرد و یا در بهترین حالت انرا مورد انتقاد قرار خواهند داد. این گرایش بیشتر نگاهش به حکومت است و به "اصلاحات از بالا" امید دارد.
                              در این شکی وجود ندارد که این گرایش در دراز مدت هدفش استقرار جمهوری سکولاراست، اما اختلاف بیشتر بر سر چگونگی رسیدن به آن جمهوری است. این گرایش هیچگاه خود را به عنوان نیروی غالب تصور نمیکند واعتماد به نفس لازم برای کسب قدرت ندارد، در نتیجه انرژی و نیرو خود را در جهت استحاله نیروهای داخل حکومت سرمایه گذاری میکند. انها بیشتر نقش ژورنالیست را دارند تا سیاستمدار و در نتیجه تاثیر مستقیمی در معادلات سیاسی نخواهند داشت. البته این گرایش اگر این امکان را داشت که مثلاً به عضویت جبهه دوم خرداد در بیاید هیچ اشکالی نداشت؛ چون همراه انها سیاست مشابهی را به پیش میبردند؛ اما در شرایطی که اصلاح طلبان این ها را غیر خودی میدانند و حقی نیز برای انها قائل نیستند، بیشتر شبیه هواداران یک تیم ورزشی خواهند بود که فقط میتوانند تیم مورد نظرشان را تشویق کنند و با شکست انها زانوی غم در بغل گیرند. مشکل اصلی همین است که اینها نمیخواهند بازیگر میدان سیاست باشند و به همان نقش هواداری خود قانع هستند.
                              مهمتر از همه، سیاست هایی است که این گرایش اتخاذ میکند به شکلی شبیه سیاست هایی است که اصلاح طلبان حکومتی اتخاذ میکنند و اگر قرارباشد که مردم چنین سیاستی را برگزینند، مسلماً دنبال اصلاحطلبان میروند که در دسترس هستند وبالنسبه قدرتی هم دارند، نه حزب یا جریانی که در عمل هیچ توان اجرایی ندارد. در واقع انها بیشتر برای اصلاح طلبان فعالیت میکنند و مخاطبینی که میبایست مورد توجه انها وقاعدتاً پایگاه انها هستند، فراموش میکنند.
                              از انجاییکه این گرایش اصلاح طلبی را با تعریف خود قبول دارد، هر روش دیگری را برانداز وسرنگونی طلب میشمارد، در نتیجه در همکاری با دیگر جمهوریخواهان، همیشه مشکل دارد.
                              این گرایش تا حال استراتژی و تاکتیک مشخصی را ارائه نکرده است وبه تغییرات که در لایه های حکومتی ایجاد میشود، راضی و قانع هستند. بیشتر کارهایی که تا به حال توسط این گرایش صورت گرفته، چیزی شببه کار نویسندگان و روزنامه نگار در داخل کشور است که به شکل وسیعترو موثرتری تا حال انجام داده اند. این کار، نقش یک حزب یا جریان سیاسی نیست. فعالیت انها به عنوان روزنامه نگار، فعال حقوق بشری و فرهنگی تاثیر گذار تر از فعالیت سیاسی وحزبی انها خواهد بود. انتظار مردم از یک جریان سیاسی مبارزه برای کسب قدرت از راه های دموکراتیک است.


                              جمهوریخواهان طرفدار سرنگونی و براندازی
                              این گرایش در میان قسمتی از نیروهای اپوزیسیون و بخشی از جمهوریخواهان مطرح است. انها معتقد هستندکه ابتدا باید رژیم جمهوری اسلامی سرنگون شود تا بتوان نظام دیگری را جایگزین کرد. در واقع این گرایش همه چیز را منوط به سقوط رژیم کرده است وعملاً خود را از شیوه ها ی دیگر سیاسی محروم کرده است. این گرایش با کپی برداری از انقلاب 57 تا حال تلاش کرده است که مردم را برای انقلاب دیگری شبیه آن آماده کند، در شرایطی که مردم اصلاً امادگی چنین انقلابی را ندارند .
                              مشکلی که در رابطه با این گرایش وجود دارد این است که بعد 27 سال تکرار این شعار هنوز متوجه نشده اند که مردم از این شعار استقبال نکرده و نمیکنند. البته این به این معنی نیست که مردم طرفدار رژیم جمهوری اسلامی هستند وخواهان بقای آن هستند، بلکه تجربه ای تلخی است که انها از سرنگونی رژیم سلطنتی دارند و میدانند که سرنگونی یک حکومت به خودی خود، دموکراسی و آزادی را برای انها به ارمغان نمی آورد. شاید اگر مردم ایران تجربه انقلاب 57 را نداشتند، سهلتر از شعار سرنگونی استقبال میکردند، اما مارگزیده از ریسمان سیاه وسفید میترسد!
                              البته جدا از اینکه مردم بخواهند انقلاب کنند یا نه، تاریخ اغلب انقلابات کلاسیک نشان داده است که هیچکدام مستقیماً به دموکراسی نرسیده اند. گروهی که در قدرت هستند خود را صاحب انقلاب میدانند و بنام حفظ ارزش های آن، سایر نیروها را از دخالت در حکومت محروم می کند- حتی نیروهایی که در انقلاب مشارکت کرده اند. انها برای حفظ انقلاب نیاز به سرکوب دارند که نتیجه آن نه آزادی و نه دموکراسی خواهد بود. مردم بخوبی تجربه کرده اند که هر نیرویی که با اقتدار به قدرت برسد باید با قدرت رقیبان را کنار بگذارد. این امر باعث افزایش خشونت و درگیری بیشتر خواهد شد. تاریخ بعد از انقلابات اینچنینی همواره همراه با خشونت و سرکوب بوده است. مردم امروز از خشونت بیزار هستند و حاضر نیستند که فرزاندانشان قربانی انقلاب دیگری شود که فرآیند آن نامعلوم و نا مشخص است. عدم استقبال مردم از این سیاست بیشتر بخاطر ترس ازکشتار و خرابی است که بعد از سرنگونی پیش می آید. مردم بی ثباتی را دوست ندارند، چون یک آینده نا روشن خواهند داشت.
                              نکته دیگر اینکه جوانان امروز دیگر مانند جوانان دهه های 40- 50-60 فکر نمیکنند. انها حاضر نیستند جانشان را برای ایده و ایدئولوژی فدا کنند. امروز شهادت طلبی در میان جوانانی که مخالف حکومت هستند، دیگر جاذبه ندارد. این نسل میخواهد به دموکراسی برسد، اما نه به قیمت از دست دادن جانشان. این نسل میخواهد خود نیز از نعمت آزادی و دموکراسی بهره ببرد.
                              همچنانکه اشاره شد، این گرایش تنها شرط لازم را برای تغییرات، سرنگونی رژیم میداند و هر حرکت سیاسی که توسط حکومت یا اپوزیسیون انجام شود، سازش ویا جنگ زرگری میداند. این گرایش در ارزیابی خود همیشه دچار پارادوکس است. از طرفی ارزیابی میکند که حکومت در حال زوال است و شرایط برای انقلاب و سرنگونی مهیا است و از طرفی میبیند که مردم در اوج مخالفت با حکومت، رفتار دیگری انجام میدهند.
                              مشکل دیگر، خود سانسوری در میان این بخش است که هر فرد یا جریانی که با شعار سرنگونی مخالفت کند، مورد تکفیر قرار گرفته و مهر سازش کاری میخورد، در نتیجه شعار سرنگونی به عنوان خط قرمز است که مرز میان دوست و دشمن را تفکیک میکند. این گرایش دقیقاً نقطه مقابل گرایش اصلاح طلب قرار گرفته است؛ اگر یکی (ماگزمالیست)حداکثر گرا و دیگری (مینی مالیست) حداقل گرا است. در نتیجه نمتوانند نقاط مشترکی برای خود بیابند.
                              در هر صورت این گرایش تا حال با این شعار وسیاست عمل کرده است و نتیجه ای کسب نکرده است. لازم است انها از خود بپرسند که چرا در شرایطی که بخش وسیعی از مردم علاقه ای به این حکومت ندارند، حاظر به سرنگونی آن نیستند؟

                              Comment


                              • جمهوریخواهان تحول طلب
                                این گرایش را میتوان هم در میان بخشی از اتحاد جمهوریخواهان، هم درمیان بخشی ازجمهوریخواهان لاییک ودموکرات، هم در میان امضاء کنندگان منشور81 و هم در میان بخشی وسیعی از جنبش دانشجویان مشاهد کرد. این گرایش مشکلی با اصلاحات ندارد- به شرطی که اصلاحاتی انجام گیرد- واز طرفی هم معتقد نیست که با سرنگونی میشود دموکراسی را در ایران مستقر کرد. این گرایش بیشتر به " جایگزینی" حکومت و نظام دموکراتیک بدون استفاده از ابزار خشونت آمیز توجه دارد. این گرایش معتقد است که نیروهای سکولار باید به عنوان نیرو مستقل و مشخص وارد عرصه فعالیت شوند و بتوانند نقش مشخص خود را همراه با سیاست هایی که منافع انها را تامین میکند بازی کنند. این نیرو ضمن استقبال از اصلاحات از بالا، به تغییراتی که از پایین و توسط مردم انجا گیرد بهاء میدهد. برخلاف جمهوریخواهان اصلاح طلب حاضر نیست که تمام تخم مرغ های خود را در سبد اصلاح طلبان حکومت قرار دهد و نه میخواهد در دام سیاست سرنگونی به هر قیمتی بیافتد. این گرایش معتقد است که پروژه گذار به دموکراسی نیاز به تغییرات اساسی در نظام دارد و این امر بدون فشار از طرف مردم ممکن نیست. این گرایش هر چند در همان ابتدای اصلاحات معتقد بود که با توجه به ساختار حکومتی و قانون اساسی جمهوری اسلامی امکان تغییرات اساسی غیر ممکن است، اما حرکت اصلاحات در جامعه و تاثیرات آن را مثبت ارزیابی میکرد. این گرایش جدا از اصلاح طلبان معتقد به وجود صف مستقل خود است که خارج از حکومت تلاش کند که تغییرات را به حکومت تحمیل کند و اگر حکومت مقاومت کرد با اعتراضات و نافرمانی های مدنی، انرا وادار به تسلیم کند. در هر جایی که اصلاحات به پیش رود با آن همکاری خواهد کرد وزمانیکه اصلاحات از مسیرخارج شود، برای پیشبرد آن میارزه سیاسی غیر خشونت آمیز خواهد کرد.
                                بخشی از پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات اولیه، نتیجه مشارکت نیروها تحول طلب از اصلاح طلبان بود، اما اصلاح طلبان بر آورد غلطی داشتند وتصور میکردند که تمام آراء بدست آمده رای انان است. این امر در انتخابات شوراها کاملاً عیان تر شد ، اما باز توجه نکردند و در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری مشخص شد که این گرایش ضمن مخالفت با اقتدارگرایان سیاست های اصلاح طلبان را قبول ندارد.
                                در سالهای میانی اصلاحات همه نظر سنجی ها حاکی از رشد و افزایش بخشی بود که اصلاحات را کافی نمیدانستند و معتقد به تحولات اساسی بودند. در نظر سنجی هایی که توسط گروه عباس عبدی انجام گرفت کسانیکه معتقد به تحولات اساسی بودند چیزی در حدود 30% ارزیابی میکرد، اما نکته مهمتر این بود که درصد کسانیکه امید به اصلاحات در چارچوبه حکومت نداشتند، مدام افزایش میافت و از درصد اصلاحطلبان کاهش میافت.
                                بهر حال این گرایش در جامعه حضور دارد و بعد از شکست اصلاح طلبان این نیرو همچنان در حال گسترش است و شاید جریانات دانشجویی اولین نیرویی بودند که بطور صریح با مرزبندی خود از اصلاح طلبان خواستار تحولات اساسی در جامعه شدند. اکبر گنجی نیز با انتشار مانیفیست جمهوریخواهی بیان گرایشی بود که با فاصله گرفتن از اصلاحطلبان خواهان تحولات اساسی شد. درخارج از حکومت نیز بخشی از این گرایش پیشنهاد کاندید مستقل ریاست جمهوری مستقل را مطرح کرد که هدفش بیشتر بیان گرایش سوم و کمک به شناساندن آن بود. این گرایش در حالیکه میدانست که در ساختار موجود امکان به قدرت رسیدن یک آدم سکولار به ریاست جمهوری کاری غیر ممکن است، اما استفاده از ابزار دموکراسی را برای به چالش کشیدن حکومت بخشی از مبارزه میداند.
                                هر چند این گرایش در جامعه حضور واقعی دارد، اما تا حال نتوانسته است که خود را به عنوان یک نیروه مشخص و معیین مطرح سازد. این گرایش برخلاف دو گرایش اصلاح طلب و سرنگونی طلب انعطاف پذیر است و امکان همکاری با هر دو گرایش دیگر را دارد.

                                نتیجه:

                                گرایش سرنگونی طلب از ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی تا به امروز در صدد سرنگونی بوده و موفق به این کار نشده اند؛ اصلاحات از درون حکومت نیز به مدت 8 سال آزمایش شد و حاصلی نداشته است؛ در این شرایط نیروهایی که این سیاست ها را به پیش برده اند باید بررسی کنند که از اشکال از کجاست؟ اگر واقعگرا باشند و بدون بهانه و ایراد گرفتن از رقیب به عوامل درونی سیاست های خود بپردازند، شاید تجدید نظری در سیاست هایشان انجام دهند. البته در شرایطی که سیاست الترناتیویی وجود ندارد، شاید این انتظار بی هوده ای باشد. اما اگر سیاست درست و جدیدی اتخاذ شود و مورد استقبال مردم قرار گیرد، انها نیز مجبورند که یا با آن همراهی کنند ویا بیشترخود را ایزوله کنند. مطمئناً امروز سیاستی میتوان مورد استقبال مردم قرار گیرد که با هر دو سیاست شکست خورده فاصله داشته باشد. این سیاست میتواند مبتتی بر یک گقتمان ترکیبی از اصلاحات و فشار از پایین باشد که با اعتراضات و نافرمانی هایی مدنی حکومت را وادار به تمکن کند. در شرایطی که به علت ساختار حقوقی قانون اساسی شانسی برای پیشبرد اصلاحات از بالا نیست، مبارزه برای کسب حقوق شهروندی، میتواند بخشی از مبارزه آینده باشد.
                                در شرایط فعلی یا باید مبارزه را تعطیل کرد و منتظر حکومت شد که خود تغییرکند و یا راه و چاره ای برای مبارزه، وادار و یا تسلیم کردن حکومت در برابر خواسته های مشروع جستجو کرد. این کار بدون یک برنامه مشخص سیاسی ممکن نیست. در صورتیکه این سیاست از طرف مردم پذیرفته شود، مانند دوم خرداد 76 میتواند اکثر نیروهای جمهوریخواه ودموکرات را در کنار هم قرار دهد. مطمئناً در آینده شاهد شکل گیری قطب جدید خواهیم بود که با درس گیری از انقلات و اصلاحات، سیاست هایی را اتخاذ کند که بدون خشونت وخونریزی وبا بهر گیری از قدرت و توان مردم، دموکراسی را در ایران ممکن سازد.

                                Comment

                                Working...
                                X