Announcement

Collapse
No announcement yet.

Political Articles

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • #76
    در واکنش به ادامه خشونت ها ميان اسرائيل و لبنان، تلاش ديپلماتيک دولت های منطقه خاورميانه و خارج از آن برای حل اين بحران نيز ادامه دارد.
    خاوير سولانا، رييس سياست گذاری خارجی اتحاديه اروپا، قرار است به زودی در بروکسل با وزرای خارجه اين اتحاديه ملاقات کند و نتيجه سفر خود به لبنان را توضيح دهد.

    اتحاديه اروپا حمله نظامی اسرائيل به لبنان را "نامتناسب" خوانده و آن را محکوم کرده است.

    دومينيک دوويلپن، نخست وزير فرانسه، قرار است برای نشان دادن همبستگی با مردم لبنان به بيروت سفر کند. منوچهر متکی، وزير خارجه ايران، نيز به دمشق، پايتخت سوريه سفر کرده است. روز يکشنبه، 16 ژوئيه، دولت ايران قسم خورد که اگر اسرائيل به سوريه حمله کند دوشادوش مردم اين کشور در برابر اسرائيل ايستادگی کند.

    در همين حال، مصر در تلاش برای مهار خشونت های روز به افزايش ميان اسرائيل و جنبش حزب الله لبنان، آماده می شود تا اجلاس دولت های عرب را برگزار کند.

    حملات اسرائيل به لبنان در پی گروگانگيری دو نظامی اسرائيلی توسط نفرات جنبش حزب الله لبنان در هفته گذشته آغاز شد و در خلال روزهای اخير شدت و گسترش يافته است.

    بنابر برخی گزارش ها، دست کم دويست تن در جريان اين درگيری ها کشته شده اند که اکثر آنها غيرنظاميان لبنانی بوده اند.

    اجلاس اعراب

    بعد از برگزاری نشست وزاری خارجه کشورهای عرب در روزهای گذشته که اعلام داشت تلاش های اعراب برای برقراری صلح ميان اسرائيل و لبنان يک دست و جدی نبوده، بسياری معتقدند که اجلاس قاهره برگزار نخواهد شد.

    در همين حال، مجدی عبدالهادی، تحليلگر بی بی سی در امور کشورهای عربی، در گزارشی از قاهره می گويد اذهان عمومی عرب از اين که رهبران آنها در مورد بحران کنونی ظاهرا بی کفايت عمل کرده اند و غرب نيز در برابر خشونت های اسرائيل تسليم بوده است، بسيار خشمگين هستند.

    اين تحليلگر می گويد آنچه اکثر مردم کشورهای عرب در ارتباط با جنگ ميان اسرائيل و جنبش حزب الله می بينند بمب های اسرائيلی است که بر سر شهرهای لبنان می ريزد.

    با اين حال، تظاهرات بزرگ خيابانی در پايتخت های مهم عرب برپا نشده است چون مردم اغلب اين کشورها اجازه ندارند که دست به اعتراضات گسترده بزنند. هيچکس هم نمی داند که خشم مردم در آينده به چه شکلی نمود خواهد کرد.

    مجدی عبدالهادی می گويد اگر به تجارب گذشته نگاه کنيم خشم آنها در نهايت با اقداماتی خشونت آميز عليه دولت های عرب و منافع غرب در اين کشورها بروز خواهد کرد.

    وی در ادامه می گويد به نظر بسياری از اعراب تقاضای آمريکا برای آزادسازی سربازان اسرائيلی توهين ديگری است به حساسيت ها آنها، چون با اين تقاضا آمريکا منکر حضور هزاران عرب در زندان های اسرائيل شده است.

    سخنان اخير جورج بوش، رييس جمهور آمريکا، مبنی بر اين که اسرائيل حق دارد از خود دفاع کند نيز اذهان عمومی عرب را خشمگين تر می کند چون در چشم آنها آقای بوش منکر حق فلسطينيان برای دفاع از خود در برابر اشغال اسرائيليان شده است.

    تحليلگر امور اعراب در بی بی سی می گويد به جز تعداد کمی از روشنفکران عرب و برخی از لبنانی ها، اقدامات جنبش حزب الله، به رغم شيعی بودن آن در کشوری عمدتا سنی مذهب، از حمايت گسترده مردم برخوردار است.

    مجدی عبدالهادی معتقد است که اين وضعيت حاکی از اين واقعيت است که خصومت عليه اسرائيل بيشتر اعراب را عليرغم اختلاف نظرهای متعددی که دارند، متحد می کند.

    وی می گويد به چشم اکثر اعراب، اسرائيل کشوری است که با تصرف سرزمين برادران فلسطينی آنها ساخته شده است و حزب الله آرمانی موجه و عادلانه را که دولت های عرب کنار گذاشته اند، قهرمانانه دنبال می کند.

    Comment


    • #77
      اين روزها که جناح حاکم اقتدار گرا(ببخشيد اصولگرا!) سرشار ازشوق پيروزی است وموفقيت های درخشانش در عرصه داخلی وخارجی فراغت بال زيادی را برای طرفدارن وهوادرانشان ايجاد کرده است برای تفريح وسرگرمی ،واز اينرو رو به خبرسازی دروغ در سايت های منتسب آورده اند و برای تکرار خبر (البته به منظور جا افتادن!) روزنامه های منتسب آنرا انتشار می دهند وصد البته اينگونه عمل کردن توسط اينان هرگز از مصاديق نشر اکاذيب و...نيست وهيچگونه پيگرد قضايی که ندارد بلکه جايزه هم دارد! آنچه در ادامه آمده جوابيه اينجانب به خبر ساخته سايت "نوسازی" است که روزنامه های "سياست روز" و"کيهان"به مقتضای سياست روز در مورد اصلاح طلبان به انتشار آن پرداخته اند واصل خبر را آورده ام تا دريابيد چه دروغ های شاخ داری که در اين کشور امام زمان می توان گفت واز خدا وامام زمان و...هم نترسيد.

      بسمه تعالی

      مدير مسئول محترم روزنامه سياست روز
      با سلام
      هر چند شيوه رايج آن روزنامه شباهت تامه ای به روش برادر حاتم طايی در هتک حرمت به خانه کعبه برای مشهور شدن دارد و بنده به عنوان يک روزنامه‌نگار در نمی يابم که تمسک به اين روش چه نسبتی با اخلاق حرفه ای و روزنامه‌نگاری دارد چه برسد به اخلاق و ارزشهای دينی و اصولگرايی که مدعی آنيد! آنچه به عنوان تيتر يک روزنامه شنبه ۲۴/۴/۸۵ آورده ايد: "بزرگترين سوء استفاده مالی تاريخ بورس " و محتوای خبر مربوطه به نقل از سايت نوسازی (به عنوان منبع و دم!) جز يک دروغ و تهمت وافترای بزرگ عنوانی ديگر به آن نمی توان داد. نمی دانم مرزهای دينی و اخلاقی و انصاف در اين کشور بدليل رقابت يا کينه های سياسی و جناحی تا کجا می خواهد شکسته شود اما اينجانب به خبرسازان اطمينان می دهم که در دوران عضويتم در شورای بورس و قبل و بعد از آن در هيچ يک از شرکت هايی که در اين خبر نام برده شده است سهامی نداشته و ندارم. خوشحال خواهم شد که خبرسازان اسناد و آدرس سوء استفاده مالی منتسب به اينجانب را در اختيارم قرار دهند تا حداقل پس از اين دروغ و تهمت وافترای بزرگ از آن متنفع گردم. ظاهراً خبرسازان و منتشر کنندگان آنچنان از وجود امثال بنده و مشارکت وحشت دارند که حتی منزوی و خانه نشين کردن ما آرامشان نمی گذارد و با درنورديدن همه مرزهای دينی و اخلاقی و انصاف اينگونه دروغ سازی می کنند. چون فعلاً عوامل خبرساز و منتشر کننده در سايه حاکميت يکدست مصونيت آهنين دارند، شکايت به دستگاه قضا و هیأت نظارت بر مطبوعات را بلاوجه می دانم و شکايت به خدا می برم که در روز قيامت و جزا داد امثال بنده را از اين دروغ نويسان بگيرد.

      رجبعلی مزروعی
      عضو شورای مرکزی حزب مشارکت ايران اسلامی

      بزرگترين سو استفادهْ مالی تاريخ بورس
      نوسازی پرده از بزرگترين سو استفاده مالی تاريخ بورس که برخی از عناصر مشارکت و کار گزاران در آن است داشتند، بر می دارد.
      ماجرا از اين قرار است که :
      خرداد ماه سال ۸۲ دبير کل بورس تهران تغيير کرد وحسين عبده تبريزی اداره بازار سرمايه را بر عهده گرفت. او مدتی بعد تحت فشار رسانه ها مبنی بر غيرقانونی بودن سهامداری توسط مسئولين بورس و خويشاوندان آنها، به اجبار سهام عمده خود را در شرکت سرمايه گذاری ساختمان ايران (يکی از بزرگترين انبوه سازان مسکن در کشور ) و بانک اقتصاد نوين (اولين بانک خصوصی ايران ) به يک شخصيت حقوقی واگذار کرد.
      عبده تبريزی، بعد از مدتی گفت، سهام خود را به شرکتی به نام "استراتوس" واگذار کرده است. يک سال بعد يعنی در تير ماه سال ۸۳ طی شکايت تعدادی از سهامداران، حراست کل وزارت اقنصاد و دارايی، عبده تبريزی را در اين باره مورد بازجويی قرار داد. اما اين پرونده با اشاره صفائی فراهانی معاون کل وقت وزارت اقنصاد و دارايی مختومه شد.
      گزارش های دريافتی نوسازی حاکی از آن است که عبده تبريزی و برخی مقامات ديگر در يک جناح سياسی، خود سهامدار شرکت "استراتوس" هستند. در واقع آنها بصورت صوری سهام خود را در جيبشان جابجا کرده بودند. بررسی های آماری نشان می دهد، در دو سالی که هدايت بازار سرمايه برعهده عبده تبريزی و عناصر مشارکتی خاص ( صفائی فراهانی، رجبعلی مزروعی و صفدر حسينی )در شورای بورس بود ،ارزش سهام شرکتهای ساختمان سازی و بانکها به شدت در بازار سهام افزايش يافته است. فقط در يک مورد ارزش کل شرکت سرمايه گذاری ساختمان ايران، يعنی همان شرکتی که عبده تبريزی سهام آن را از اين جيب به آن جيب ريخته بود، از ۱۷ميليارد تومان در سال ۸۱ به ۳۵۰ ميليارد تومان در سال ۸۳ افزايش يافته است. به عبارت ديگر در مدت تصدی آنها در بازار سرمايه ارزش سهام متعلق به عبده تبريزی و عناصر مشارکتی همراه او به ناگاه تا ۲۰۰۰ درصد افزايش يافته است.
      حال با محاسبه سهام شرکتهای زير مجموعه شرکت ساختمانی ايران و بانک اقتصاد نوين بايد به انتظار ارقامی نجومی نشست که برای محاسبه‌ی صفرهای اعداد آن با مشکل مواجه خواهيم شد.
      اکنون درست يکسال پس از پايان دوره مديريت عبده تبريزی، صفدر حسينی، صفائی فراهانی و رجبعلی مزروعی بر بازارهای سرمايه، اطلاعيه ای رسمی درسازمان بورس اوراق بهادار منتشر شده که نشان می دهد، آقايان صفائی فراهانی و تبريزی بعنوان سهامداران شرکت استراتوس و با نمايندگی از اين شرکت به عضويت هيئت مديره شرکت ساختمانی ايران درآمده اند. (اين خبر راچند روز سايتها و روزنامه ها نيز منتشر کرده اند) ظاهراً آقايان حالا که آبها از آسياب افتاده است بار ديگر به فکر اموالی که در سه سال گذشته اندوخته اند افتاده وبار ديگر راه شرکت داری را درپيش گرفته اند.
      برآوردهای کارشناسان حاکيست رقم اين سوء استفاده بی سابقه از موقعيت در بورس تهران دست کم می‌تواند تا حدود ۵۰۰ ميليارد، برآورد شود.
      نوسازی اميدوارست بزرگترين رسوايی و سوء استفاده تاريخ بورس، همچون واقعه‌ی " انرون" در امريکا، روزی فارغ از ملاحظات سياسی، مورد بررسی قرار گيرد.

      اما نقل اين خبر به روايت روزنامه "سياست روز"

      تيتر اصلی :کشف بزرگ‌ترين سواستفادهء مالی در بورس تهران

      خرداد ماه سال ۸۲ در پی تغيير دبير کل بورس تهران و انتخاب حسين .ع، او مدتی بعد تحت فشار رسانه‌ها به اجبار سهام عمدهء خود را در سرمايه‌گذاری ساختمان ايران (يکی از بزرگ‌ترين انبوه سازان مسکن در داخل کشور) و بانک اقتصاد نوين (اولين بانک خصوصی ايران) به يک شخصيت حقوقی واگذار کرد. حسين. ع، بعد از مدتی اظهار کرد که سهام خود را به شرکتی به نام «استراتوس» واگذار کرده است.يک سال بعد يعنی در تير ماه ۸۳ در پی شکايت تعدادی از سهام‌داران، حراست کل وزارت اقتصاد، حسين.ع، را در اين باره مورد بازجويی قرارداد، اما اين پرونده با اشارهء محسن. ص، معاون کل وقت وزارت اقتصاد مختومه شد.گزارش‌های دريافتی حاکی از آن بود که حسين. ع و برخی مقامات ديگر در يک جناح سياسی خود سهام‌دار شرکت استراتوس هستند در واقع آن‌ها به صورت صوری سهام خود را در جيبشان جابه‌جا کرده بودند.بررسی‌های آماری نشان می‌دهد در دو سالی که هدايت بازار سرمايه بر عهدهء حسين.ع و يک جناح سياسی خاص (محسن.ص، رجبعلی.م و صفدر.ح) در شورای بورس بود، ارزش سهام شرکت‌های ساختمان‌سازی و بانک‌ها به صورت مصنوعی به شدت در بازار سهام افزايش يافته است.اين بررسی‌ها نشان می‌دهد، فقط در يک مورد ارزش کل شرکت سرمايه‌گذاری ساختمان ايران يعنی همان شرکتی که حسين.ع سهام آن را از اين جيب به آن جيب کرده بود، از ۱۷ ميليارد تومان در سال ۸۱ به ۳۵۰ ميليارد تومان در سال ۸۳ افزايش يافته، يعنی در مدت تصدی آن‌ها در بازار سرمايه ارزش سهام متعلق به حسين. ع و يک جناح سياسی به ناگاه تا دو هزار درصد افزايش يافته است. حال با محاسبهء سهام شرکت‌های زيرمجموعهء ساختمانی ايران و بانک اقتصاد نوين بايد به انتظار ارقامی نجومی نشست که برای محاسبهء صفرهای اعداد آن با مشکل مواجه خواهيم شد.درست يک سال پس از پايان دورهء مديريت حسين. ع، صفدر. ح، محسن. ص و رجبعلی. م بر بازار سرمايه، اطلاعيه‌ای رسمی در سازمان بورس اوراق بهادار منتشر شد که نشان می‌داد آقايان محسن. ص و حسين. ع، به عنوان سهام‌داران شرکت استراتوس و با نام نمايندهء اين شرکت به عضويت هيات مديرهء ساختمان ايران درآمده‌اند.ظاهرائ آقايان حال که آب‌ها از آسياب افتاد بار ديگر به فکر اموالی که در مدت سه سال گذشته، اندوخته‌اند افتاده و بار ديگر راه شرکت‌داری را در پيش گرفته‌اند. برآوردهای اوليهء کارشناسان حاکی است: رقم اين سوءاستفادهء بی‌سابقه از موقعيت در بورس تهران دست‌کم می‌تواند تا حدود ۵۰۰ ميليارد تومان برآورد شود.آيا می‌توان اميدوار بود بزرگ‌ترين رسوايی و سوءاستفادهء تاريخ بورس تهران همچون واقعهء «انرون» در آمريکا روزی فارغ از ملاحظات سياسی از پرده برون افتد؟اين درحالی است که جريانات ياد شده به غير از بورس در نفت، بانک مرکزی و... نيز نفوذ شديدی دارند.خاطرهء تلخ افزايش انفجارگونهء قيمت ميوه در بهار سال گذشته برای مقابله با طرح مجلس موسوم به «تثبيت قيمت‌ها» هنوز در اذهان مردم باقی مانده است، خاطره‌ای که اين روزها با وجود عزم دولت در عدم افزايش قيمت کالاها و خدمات، شاهد تکرار آن در برخی موارد هستيم. بدون‌شک پيگيری سخنان رييس جمهور درخصوص علل گرانی‌های اخير از سوی نهادهای نظارتی و شناسايی عوامل آن، يکی از بزرگ‌ترين سنگ‌های در پيش روی مردم و دولت مردمی را در خدمت‌رسانی و پيشرفت کشور بردارد.

      Comment


      • #78
        پيرو درخواست اکبر گنجی مبنی بر نقد بيرحمانه از او، بنده نيز علاوه بر اعلام مجدد حمايت خويش از اعتصاب غذای پيشنهادی ايشان، ناچارم بعد از سالها حمد و ثنای گويی اکبر گنجی دربند که ورد زبان ما بود، اينک که ايشان ظاهرا آزاد هستند چند سطری را نيز صرف "نقد بيرحمانه" از اين مبارز نستوه بکنم. البته مطمئن هستم که منظور گنجی از کلمه به اصطلاح " نقد بيرحمانه" انتقاد ظالمانه و ستمکارانه نيست. گنجی در طی ساليان دراز رنج و ستم بسياری را متحمل شده است. اينک بر ما روا نيست که خدای ناکرده با گفتار و قلم خويش ظلمی بيشتری را بر او روا داريم. گمان من بر اين است که منظور گنجی از اصطلاح " نقد بيرحمانه" يعنی انتقاد صادقانه و آشکارا، يعنی انتقاد عريان و بدون تعارف.

        بنده در اين مقاله کاری به حملات و انتقادات مطرح شده در مورد گذشته گنجی و نقش وی در سپاه پاسداران و نقش سپاه در سرکوب و قلع و قم "ضد انقلاب" ندارم. من حتی به انتقادات بعضی ها در رابطه با زندانی شدن گنجی و مهيا بودن تسهيلات و امکانات در زندان که مثلا چطور می شود در زندان رژيم جمهوری اسلامی ، کتابها نوشت و چاپ کرد و عکس و فيلم تهيه کرد و برای مصرف بين المللی به خارج از کشور فرستاد و حتی مانيفست جمهوريخواهی ضد جمهوری اسلامی چاپ کرد و غيره، کاری ندارم. گنجی در تلويزيون صدای آمريکا در جواب اين سوال که در تابستان ۶۷ کجا بوده است و آيا از قتل عام زندانيان خبر داشته يا نه؟ با نوعی معصوميت و مظلوميت خاص جواب می دهد که: " آن زمان من در ايران نبودم و در ترکيه بودم و وقتی برگشتم به ايران مطلع شدم". بيننده و شنوده وقتی می شنود که گنجی در ترکيه بوده، حالت و سرنوشت هزاران هموطن فراری و آواره در ذهنش تداعی معنی می کند. حال آنکه نه خبرنگار صدای آمريکا از او می پرسد و نه اينکه خود گنجی توضيح می دهد که حضور وی در ترکيه برای تبليغ صلح و حقوق بشر بوده و يا اينکه ايشان آتاشه فرهنگی اطلاعاتی رژيم در سفارت جمهوری اسلامی در ترکيه بوده است و زير دست وزير فعلی منوچهر متکی که سفير ايران در ترکيه بود کار می کرده. اکنون منوچهر وزير خارجه شده و برای ترويج صلح و جلوگيری از تحريم بين المللی و حمله آمريکا به ايران با سران اروپايی ملاقات می کند و اکبر نيز با ماموريتی مشابه با طرفداران صلح و حقوق بشر ملاقات می کند. آيا می توان باور کرد که مثلا گنجی نشريه و يا اعلاميه سازمان مجاهدين خلق و يا ديگر سازمانها را که در آن زمان افشا گری می کردند، نديده باشد؟ آن هم در خارج از ايران. حتما گنجی از پناه جويان ايرانی که با همکاری پليس ترکيه و سفارت جمهوری اسلامی دستگير و به ايران تحويل داده می شدند، خبر نداشت!

        عده ای نيز اين سوال را مطرح می کنند که طبق قوانين جمهوری اسلامی زندانی سياسی تا يک سال بعد از آزادی از زندان حق سفر به خارج را ندارد، حال چگونه و چرا اکبر گنجی مشمول اين قانون نشده است؟. سوالات با جواب و بيجواب از اين قبيل فراوان هستند و در اين مقاله کوتاه مرا با اينگونه سوالات کاری نيست؛ اگر چه اين گونه کنجکاوی ها می توانند جايگاه تحقيقی خود را داشته باشند. هدف اين نوشتار کوتاه تجزيه و تحليل و تا مقداری نقد جايگاه اکبر گنجی در صحنه مبارزات اپوزيسيون درونمرزی و برونمرزی است. البته در مورد جايگاه ايشان در اپوزيسيون درونمرزی، خواننده محترم را به " نامه احمد باطبی به اکبر گنجی" رجوع می دهم که با قلم بسيار شيوائی آن را نقد کرده است. نقد و تجزيه و تحليل من بيشتر بروی جايگاه ايشان در درون اپوزيسيون برونمرزی است که در ارزيابی نهايی جدا از جايگاه ايشان در اپوزيسيون درونمرزی نيست زيرا نوعی همگونی و سنخيت پايگاهی و آرمانی بين دور و اطرافيان ايشان در داخل نظير حجاريان و غيره ، و دور و اطرافيان ايشان در مسکو، ايتاليا، فرانسه، آلمان، انگلستان و آمريکا وجود دارد.

        گنجی در زندان جمهوری اسلامی چون شيری بود در قفس که تمام جهانيان صدای غرش آزاديخواهی او را شنيدند. نيروهای اپوزيسيون فعال در خارج نيز از وی حمايت کرده و برايش تحصن و اعتصاب می کردند و با تلاش شبانه روزه گنجی را بعنوان سمبل مبارزه ملی به جهانيان معرفی کردند. ثمره تلاش بی وقفه اين فعالان سياسی و حقوق بشری، نه تنها بين المللی کردن شخصيت گنجی که حتی تبديل او بعنوان يک سمبل سازش ناپذير مبارز در سطح ايران و جهان بود. بسياری از نيروهای طرفدار اصلاحات که خود را اپوزيسيون معرفی کرده، اما بند نافشان همچنان به جمهوری اسلامی وصل بود و است، حاضر نشدند که برای آزادی گنجی با بقيه هم آواز شوند. آنها کارهای گنجی را افراطی و ريختن آب به اسياب امپرياليسم و سلطنت طلبان مخالف اصلاحات خاتمی می دانستند. حتی وقتی گنجی انتخابات رياست جمهوری را تحريم نمود، اين آقايان و خانم ها در لندن و پاريس و کلن و برلين با بی اعتنايی کامل به پای صندوق های رای رفتند تا به معين و رفسنجانی ها رای بدهند.

        حال تعجب و حيرت من و بسياری از هموطنان در اينجاست که چطور می شود که اکبر گنجی بجای همراهی و همدمی با آنهايی که سالها برای آزادی و تشخص بين المللی او در پاريس و لندن و برلين و واشنگتن مبارزه می کردند، اينک بيست و چهار ساعته يار غار کسانی شده است که تا ديروز او را يک عنصر افراطی می ناميدند و مايل نبودند حتی طومار درخواست آزادی او را امضاء کنند؟ واقعا تعجب آور است که منشی، تدارکاتچی و همه کارهء کارهای گنجی در اروپا شخص و يا اشخاصی هستند که وابستگی آنان به جمهوری اسلامی بر هيچ کس پوشيده نيست. اين ضد و نقيض بودن در گفتار و کردار، اين تناقص و ناهمگونی در غرش ديروز و کرنش امروز برای چيست؟. البته برای رفع هر گونه سوال و يا شبهه ای احتمالی در ذهن هموطنان در اينجا شايد لازم باشد که توضيح کوتاهی ارائه کنم. من بعنوان مسئول کميته حقوق بشر جنبش رفراندم، بارها از گنجی دفاع کرده بودم و در آينده نيز از حقوق ايشان دفاع خواهم کرد. وانگهی من اين امکان را داشتم، که هفته پيش در جلسه شامی که به افتخار ايشان بود شرکت کنم و گنجی را بعد از رهايی از چهارچوب سلول انفراديش آزادانه ببينم. از اينکه گنجی را آزادانه در غرب لندن ديدم، بسياری خوشحال شدم. اما آنچه که بلافاصله بعد از ملاقات با وی ذهن مرا بخود مشغول کرد و تا حدی مرا آزار داد اين سوال بود: آيا گنجی واقعا آزاد شده است؟ آيا اين همان گنجی آزاد منشی است که تا دم مرگ بر عليه فرهنگ و نگرش "محرم خودی و نامحرمان غير خودی" مبارزه کرده است؟ تصويری که من از گنجی داشتم تصوير يک مبارزه ملی بود که سالها پيش با طرز تفکر "خودی و غير خودی" از ته دل وداع کرده بود. اما افسوس ! آن شب ياس تمام وجود مرا فرا گرفت. شايد اين تصور غلط من باشد! قبول دارم که شايد برداشت من اشتباه باشد، اما به هر حال برداشت من است و غير از اين نيست. من احساس کردم که گنجی آزاد نيست! به دور و اطرافيانش که او را احاطه کرده بودند ، نظر کردم. اين احساس که "گنجی هنوز آزاد نيست" در ذهنم تشديد شد. با تنی چند از دوستان که در آنجا حضور داشتند، تبادل نظر کرديم، همگی کم و بيش با من موافق بودند. البته وقتی گنجی در ايتاليا، فرانسه و آلمان بودند، بسياری از دوستان که ايشان را از نزديک ديده بودند، اين هشدار و يا آمادگی دهنی را به ما داده بودند، اما برای من قابل هضم نبود که باور کنم گنجی آن گنجی نيست که ما در افکار خود پرورده بوديم و يا در راديو و تلويزيونها و جلسات سخنرانی می بينيم. بهر حال باورم نمی شد ، مگر آنکه با چشم خود ببينم. و باورم نشد آنچه را که با چشم خود ديدم.

        نيروهای دمکرات و آزاديخواه سالها تلاش نمودند تا عليرغم تلاش و تبليغات جمهوری اسلامی، تفکر و تفکيک "خود و غير خودی" را از فرهنگ لغت سياسی خود محو کنند. در اين راستا موفقيت های فراوانی به دست آمده که از جمله آنان می توان جنبش رفراندوم، نشست برلين و نشست لندن را نام برد. جمهوری اسلامی نيک می داند که رمز پيروزی اپوزيسيون در اتحاد آنان است، من و شما نيز اين را می دانيم، و باز هم می دانيم که چه کسی نمی خواهد من و شما "ما" نشويم ! آرزو و اميد من اين بود که وجود مبارک اکبر گنجی به اين پروسه "ما" شدن سرعت ببخشد. اما افسوس که چنين نشد. ما که آرزو داشتيم ايشان برای وصل کردن تلاش کنند ، مايوسانه ديديم که بجای سرود وصل و اتحاد، ايشان بر طبل "دفع" کوبيدند و با ديگران بمثابه "خودی و و غيرخودی" برخورد کردند.

        علاوه بر ترويج و تبليغ سهوی و يا عمدی تفکر و برخورد "خودی و غير خودی"، ماموريت دوم ايشان ظاهرا تشکيل جبهه ضد جنگ ( جبهه صلح) است. عليرغم مواضع بسيار آشکار و اعلام شده تمام اپوزيسيون برونمرزی بر عليه هر گونه جنگ و يا حمله نظامی با ايران ، ايشان طوری حرف می زنند که گويا اپوزيسيون برونمرزی و يا حداقل بخشی از آن تمايل به جنگ دارند. اولا بسيار متاسفم که ايشان امکان خواندن اخبار و گزارشات را ندارند. ايشان ظاهرا حتی از نشست برلين و يا نشست لندن اصلا خبر نداشتند. متاسفانه مشاوران و مخبران ايشان نيز دستورالعمل خود را دنبال می کنند. گنجی در مصاحبه اخير خود با راديو فردا و صدای آمريکا گفت که هدفش انعکاس صدای مسلمانان دمکراتی نظير آيت الله منتظری، مجتهد شبستری، کديور، سروش و امثالهم می باشد. او تلويحا به اين موضوع اشاره کرد که آمريکا و غرب بايد به صدای منتظری ها و کديور ها و سروش ها گوش کند نه به صدای ملا عمر ها و القاعده ای داخل و يا جنگ طلبان در خارج. خواننده عزيز ! می بينيد ياس و نوميدی من از کجاست؟ بنده با کمال احترام به مبارزه اين افراد، مدل دمکراسی خود را نه در عبای آيت الله منتظری و نه در شيعگری سروش می جويم.

        سه شعار محوری مطرح و مروج شده توسط گنجی، بسيار بحث برانگيز و تا حدی تفرقه برانگيز است. اولا شعار مبارزاتی "خودی و غير خودی" تفرقه برانگيز است. ثانيا شعار صلح و صلح طلبی بايد در چهارچوب مبارزه اپوزيسيون و در راستای آن مطرح شود، و از مخدوش نمودن خط و مرزها و بروز هر گونه شبهه ای که مثلا اين خواست منوچهر متکی است پرهيز شود. وانگهی ما بسياری از اين شخصيت ها و جريانات به اصطلاح صلح طلب در غرب را می شناسيم. بسياری از اينها حداقل متهم هستند که از صدام حسين مبالغ هنگفتی دريافت کردند ه اند. بعدها مشخص شد که هزينه سنگين تظاهرات يک ميليونی ضد جنگ در لندن را چه کسی پرداخته است. گنجی در مصاحبه مطبوعاتی خود در کلوب خبرنگاران خارجی در لندن ادعا کرد که: " بسياری از به اصطلاح دمکراسی های غربی توسط مستبدين فاشيست رهبری می شود". آقای جورج گالاوه ( نماينده مجلس و رئيس صلح خواهان) نيز با صدام ملاقات می کرد و جورج بوش و تونی بلر را فاشيست می خواند. هدف من طرفداری از بوش و بلر نيست؛ هرگز! واهمه من اين است که آقای گنجی خدای ناکرده در سراشيبی خانم شيرين عبادی گرفتار نشود. هر زمان که اين خانم محترم به خارج می آيد، بجای مطلع نمودن اذهان بين المللی در مورد زندانيان سياسی اوين و رجايی شهر و غيره، او اذهان بين المللی را به سوی زندانهای ابوغريب و گوانتانامو به سوق می دهد و همين حرف های آقای گنجی را می زند.

        Comment


        • #79
          موضوع سومی که گنجی آن را تبليغ می کند، موضوع بخشش و فراموش نکردن است. عليرغم اينکه من نيز شديدا مخالف خشونت و انتقام گيری هستم ، وارد اين مقوله نمی شوم زيرا که جايگاه تجزيه و تحليلی خود را می طلبد. وانگهی بنده چه کاره ام که بايد کسی را ببخشم؟ اين را بايد از آن مادرانی پرسيد که غم فرزندان اعدام شده و يا زير شکنجه کشته شده کمرشان را خورد کرد و درد جانکاه را در قلب شکسته شان ابدی نمود. اين را بايد از پدر نگونبخت دختری پرسيد که قبل از اعدامش صيغه شده بود تا باکره از دنيا نرود؛ و ان هم در زمانی که آقای گنجی يکی از مسئولين دايره سياسی سپاه پاسداران بود. اين را بايد از مادر آن مبارز کرد اسير و زخمی پرسيد که سپاه پاسداران به دستور خلخالی او را بروی برانکارد اعدام کرد. اين را بايد از دهها هزار قربانی پرسيد که ديگر در ميان ما نيستند. اين را بايد از در گور خفتگان گورستان خاوران ( يا به قول دوستان شما قبرستان لعنت آباد) پرسيد. طرح اعتراض و اعتصاب غذای سياسی برای حمايت از سه نفر بعنوان نمادهای زندانيان سياسی نيز سوالات و کنش و واکنش های مختص به خود را دارد. حال چرا و چگونه امير انتظام با بيست و شش سال سابقه زندانی ، نماد زندانی سياسی نيست ولی موسوی خوئينی ها با مثلا شش هفته زندانی شدن، سمبل زندانی زجر کشيده می شود، شرح اين ماجرا بگزار تا وقت دگر.

          بسياری از سازمانها و شخصيت های سياسی معروف در درون و برون مرز حقا از اين حرکت حمايت کرده اند، بدون آنکه بپرسند چه کسی و يا چه جناحی در مرتبه اول آن را پيشنهاد کرده است. بهرحال اکنون گنجی بخشی از ما است، جزوی از ما است، و برای ما عزيز است همانند تمام مبارزان راه آزادی و دمکراسی؛ نه فقط بخاطر اينکه در فرهنگ ما "خودی و غير خودی" وجود ندارد بلکه بخاطر گنجی مبارز که در جايگاه ويژه ( جمهوريخواهی دمکرات اسلامی) خود بر عليه جمهوری اسلامی مبارزه می کند اگر چه تا مقصد نهائی شايد با هم نباشيم، اما امروز ما استوار و پايدار در کنار او ايستاده ايم. گنجی می توانست و هنوز هم دير نشده است که به يک شخصيت ملی مبدل گردد. ملی ! يعنی وابسته به تمام ملت ايران اعم از مسلمان و بهائی، چپ و راست، جمهوريخواه و سلطنت طلب، بلوچ و کرد و عرب و غيره.

          گنجی از ضرورت شکل گيری يک رهبريت معنوی و اخلاقی برای جنبش اپوزيسيون سخن می گويد ( مصاحبه مطبوعاتی در کلوب خبرنگاران خارجی در لندن). گنجی از گاندی و ماندلا و هاول سخن می گويد. هيچکدام از اين سه تن هرگز سابقه همکاری با رژيم سرکوبگر حاکم و يا استعمار و استبداد و نژادپرستی در کشور متبوعه خويش را نداشتند. هيچکدام از آنها در شکل گيری و تدوين دستگاهای سرکوبگر و ضد مردمی در مملکت خويش دست نداشتند. هيچکس گذشته انها را زير سوال نيرده است. در مورد گنجی حتی اگر ما گذشته او را ببخشيم و حتی فراموش کنيم، اما رفتار و همراهی کنونی و حی و حاضر فعلی ايشان ر ا با عناصر وابسته به رژيم، چگونه می توان فراموش کرد؟ وانگهی اگر گاندی رهبر معنوی و اخلاقی هندوستان شد دليلش آن بود که در فرهنگ گاندی "خودی و غير خودی" وجود نداشت. وقتی از او پرسيدند خودش و جايگاه سياسی عقيدتی خود را معرفی کند. گاندی جواب داد: من يک مسلمان هستم ! ! من يک هندو هستم ! من يک مسيحی هستم! او خود را در يک طيف سياسی عقيدتی خلاصه نکرد. گاندی نه يک قهرمان در بند بود و نه يک انسان خارق العاده، تنها چيزی که گاندی را اسطوره نمود شهامتش بود در چيرگی بر تفکر "خودی و غير خودی". گاندی يک هندو بود! اما شهامتش در اين بود که از حقوق مسلمان و مسيحی و غيره بدون معذوريت و ترس دفاع می کرد، تا انجا که گفت من يک مسيحی هستم ! من يک مسلمان هستم؟ بعضی از هندو های متعصب اين حرف را برنتابيدند، گاندی بخاطر نفی فرهنگ "خودی و غير خودی" توسط افراطيون هندو بقتل رسيد. آری اکبر گنجی عزيز ! ايا شما اين شهامت را داريد که در مقابل صدها تن از جمهوريخواهان اعلام کنيد ! من يک مشروطه خواه هستم ! من يک مسيحی هستم ! من يک بهايی هستم! اگر از تفکر زهدانی "خودی و غير خودی" رهائی گشتی و گاندی وار بر تر و بالاتر از دعواهای حيدری نعمتی ، فرياد برآوردی آنچه را که گاندی فرياد نمود، انوقت می توان تو را گفتن پيشوای آزادی.

          دکتر عبدالستار دوشوکی
          ad@balochfront.org

          Comment


          • #80
            آیا راه سومی هست؟
            ۱- بحران موجود در خاورمیانه را میتوان از زوایای گوناگون مورد کنکاش و بررسی قرار داد. اما من در این جا تنها می خواهم گوشه هایی از آن را با قرائت متفاوت از قرائت رسمی و حاکم در فضای امروز خاورمیانه و خصوصا فضای گفتمانی حاکم در جامعه ی خودمان مورد بررسی قرار دهم.

            ۲- جان هر انسانی ورای قومیت نژاد ملیت مذهب پایگاه اجتماعی و طبقاتی اش به یک اندازه مهم است. جان یک سرباز و کودک یهودی و اسرائیلی به اندازه ی جان یک رزمنده حماس و حزب الله و کودک فلسطینی با ارزش است. کشتن هر انسانی با هر نامی عملی شنیع و محکوم شده است. به نظرم در محکوم کردن هر نوع جنگ ملی میهنی و مذهبی نباید اندکی درنگ کرد!

            ۳- اما ریشه ی این بحران کجاست؟ به نظرم ورای تمام بحث های درست و نادرستی که در باب علل این بحران وجود دارد. ریشه ی اصلی این جنگ و بحران آفرینی از جانب هر دو طرف ناتوانی هر دوطرف برای رفع معضلات درونی خود آن است. حماس از زمانی که دولت را در فلسطین به دست گرفته است نشان داده است که در اداره یک جامعه کوچک به وسعت غزه هم ناتوان است و نارضایتی عمومی مردم عادی فلسطین را موجب شد تا جایی که فتح و گروه های چپ فلسطین طرح زندانیان فلسطینی را با کمک فشار توده های فلسطین به حماس تحمیل کردند که ناگهان حماس و گروه های تندرو اسلامی سرباز اسرائیلی را ربودند و همه بازی را برهم زدند. از آن طرف نیز اسرائیلی ها با بحران شدید اقتصادی و نارضایتی مردم آن جامعه روبرو هستند و برای فرافکنی این بحران نیاز به داشتن یک دشمن خارجی دارند. از طرف دیگر حزب الله هم در لبنان تحت فشار گروه ها و مردم خصوصا طبقه متوسط مدرن شهری لبنان قرار داشت برای خلع سلاح شدن و قبول شرایط بازی دموکراتیک!

            تمام این شرایط موجود وضعی را رغم زده بود که تمام بازی گران کنونی این جنگ و بحران برای آن که مشکلات و تضاد های درونی جامعه خود را فرافکنی کنند دشمن خارجی برای خود تعریف کردند. برای فرار از فشار توده های به جان آمده از نا کار آمدی اینان مردم دو طرف را به جان هم انداختند تا خود از مخمصه ای که در آن گرفتار بودن فرار کنند!

            ۴- از طرف دیگر رشد اقتصادی لبنان و شکوفایی آن بعد از ویرانی کامل این جامعه در جنگ ۱۹۸۲ این طمع را برای سرمایه داری جهانی به وجود آورد که دوباره آن را ویران کند تا دوباره با پول نفت اعراب آن را بسازد. این دقیقا بازی بازتولید سرمایه داری است که زمانی که به بحران ها و بن بست های اقتصادی می رسد جنگی را آغاز کند تا به بهای کشته شدن هزاران انسان ویرانی خود را بازسازی کند.

            ۵- اما مهم ترین بخش این داستان این است که اگر تا دیروز فتح و جبهه دموکراتیک و جبهه خلق نماینده خلق مبارز فلسطین بودند اگر تا دیروز پرچم های سرخ در برابر ستاره داود افراشته می شد اگر تا دیروز ابوعمار ها و جرج حبش ها و لیلا خالد ها در برابر وحشی گری سربازان سرمایه داری می ایستادند اگر تا دیروز نماد های مخالف اسرائیل و به عنوان بازوی امپریالیسم و سرمایه داری جهانی در خاورمیانه جنبش ها و گرو های چپ و سوسیالیست و مدرن بودند امروز بنیادگرایان اسلامی و تندرو های اسلامی و سنتی نماد مبارزه است! افسوس و صد افسوس که نماد ضدیت با امپریالیسم را ما اکنون باید در تلویزیون المنار ببینیم!

            البته در مورد اعمال خشونت گروه های چپ و چریکی هم باید با در نظر گرفتن کانتکست و شرایط آن زمان قضاوت کردو نمی توان به طور کامل آن را تایید و یا رد کرد!

            ۶- این بزرگ ترین زنگ خطر برای تمام جهان متمدن است. نبود یک جنبش چپ قوی و مردمی که بتواند خواست های واقعی مردم تحت ستم خاورمیانه خصوصا فلسطینیان را نمایندگی کند و ضعف نیرو ها و گفتمان چپ امروزی برای بسیج توده های فقیر و طبقات محروم نه تنها برای خاورمیانه که حتی برای جوامع مدرن غربی نیز خطرناک است. اگر تا دیروز چریک های چپ تنها به مراکز نظامی و بنیان های سرمایه داری حمله می کردند و لااقل به مدرنیسم بهایی می دادند و تمام دست آورد های جهان مدرن را به یک باره نابود نمی کردند. اکنون تندرو های سنتی تمام جهان و دست آورد های تمدنی مدرن را هدف حمله خود قرار دادند.

            اگر هم اینان قدرت را قبضه کنند در نمونه ی عینی آن حداقل نیمی از جامعه یعنی زنان را از ابتدایی ترین حقوق شهروندی محروم می کنند و هزاران نمونه دیگر از این دست.

            ۷- به نظرم باید راه سومی را جست راهی که نه از بمب های هواپیماهای اسرائیلی و آمریکایی نه از کاتیوشاها و بمب گزاران انتحاری حزب الله و حماس بر می آید. راهی که بتوان مردم و خصوصا طبقات پایین دست جوامع خاورمیانه را بسیج کرد برای جهان انسانی و آزاد و برابر! گمانم بر این است برای شروع باید هر نوع خشونت و آدم کشی را تحت هر اسم و عنوانی در خاورمیانه محکوم کرد. باید پرچم سرخ انسانیت و برابری و آزادی را در مقابل پرچم های زرد و آبی بنیاد گرایی سرمایه داری و بنیادگرایی مذهبی بلند کرد.

            Comment


            • #81

              Comment


              • #82
                مراسم پايانی اعتصاب غذا و تحصن اعضای سازمان دانش آموختگان ايران و دفتر تحکيم وحدت عصر روز يکشنبه با حضور گسترده فعالان تحول خواه برگزار شد.

                به گزارش خبرنگار ادوارنيوز چهره های برجسته ای از گروههای مختلف سياسی و فرهنگی با شرکت در مراسم پايانی اعتصاب غذای ۳ روزه با اين حرکت اعلام همبستگی کردند.

                در اين مراسم تعدادی از فعالان تحول خواه و نمايندگان گروههای سياسی کشور در سخنانی نظراتشان را در خصوص نقض حقوق شهروندی ، بازداشت مهندس موسوی خوئينی و ابتکار اکبر گنجی در برپايی اعتصاب غذا بيان نمودند که از جمله می توان به اقايان رضا فياضی عضو شورای سياستگذاری ادوار تحکيم، دکتر بابک احمدی نويسنده و روشنفکر، دکتر محمد شريف وکيل مهندس موسوی خوئينی، خانم زهره اسلامی همسر مهندس موسوی ، حامد ايرانشاهی عضو شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت، مهندس توسلی عضو شورای مرکزی نهضت آزادی ايران، مجيد فراهانی عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ايران ، بهاالدين ادب نماينده مجلس ششم، مهندس طاهری از فعالان جريان چپ، سعيد نعيمی از فعالان ترک، مهندس حاتمی از جبهه ملی ايران ، دکتر ناظری از جامعه مدنی سبز ايران و آقايان روزبه رياضی و عليرضا کفشکنان اعضای شورای مرکزی ادوار تحکيم وحدت اشاره نمود.

                همچنين رضا خجسته رحيمی روزنامه نگار و عيسی سحرخيز مدير مسئول هفته نامه توقيف شده افتاب با ارايه مقالات مبسوطی به بررسی وضعيت سياسی کشور يک سال بعد از انتخابات و راهکارهای موجود برای پيشبرد حرکت اصلاحی در ايران پرداختند.

                در ميانه اين برنامه خانم دکتر فاطمه حقيقت جو نماينده مجلس ششم پيام اکبر گنجی خطاب به شرکت کنندگان در اعتصاب غذا را تلفنی قرائت کرد.
                گنجی خود نيز برای متحصنين در تهران دقايقی سخن گفت.

                خانم سيمين بهبهانی با قرائت شعری که در دوران اعتصاب غذای طولانی گنجی برای وی سروده بودند برای گنجی و متحصنين در سرتاسر دنيا آرزوی موفقيت کردند.
                از ديگر چهره های حاضر در اين مراسم می توان به احمد باطبی، غلامحيدر ابراهيم بای سلامی نماينده مجلس ششم، مهندس معين فر، دکتر محمد علی دادخواه وکيل دادگستری، اشاره کرد.

                حضور جعفر پناهی فيلمساز و کارگردان بزرگ ايرانی در اين مراسم مورد استقبال حضار علی الخصوص دانشجويان متحصن قرار گرفت. همچنين دکتر محمد ملکی که از اولين روز اعتصاب در کنار متحصنين حاضر بود در اين برنامه شرکت داشت.

                در پايان اين مراسم قطعنامه پايانی تحصن ۳ روزه اعضای دفتر تحکيم وحدت و ادوار تحکيم وحدت توسط مهندس کفشکنان عضو شورای مرکزی ادوارتحکيم قرائت شد. و حاضران در اعتصاب غذا که اکثريت انها را دانشجويان تشکيل می دادند پس از خواندن سرودهای يار دبستانی و ای ايران به ۳ روز اعتصاب غذا و تحصن خود پايان دادند.

                Comment


                • #83
                  نيروهای امنيتی و اطلاعاتی رژيم بار ديگر 9 تن از اعضای هئيت
                  مديره شرکت واحد را دستگير و به زندان عشرت آباد منتقل کردند
                  *تجمع تعدادی از کارگران و فعالين دانشجويی در برابر سازمان تامين
                  اجتماعی پس از محاصره پليس و نيروهای امنيتی پراکنده شد

                  رژيم جمهوری اسلامی دوباره به وحشيگری و سرکوب پناه آورده است و بار ديگر گروهی از اعضای هيات مديره سنديکای کارگران شرکت واحد را دستگير و راهی زندان کرده است. ماموران سرکوبگر رژيم روز گذشته به تجمع اعتراضی کارگران شرکت واحد تهران در برابر وزارت کار حمله کردند و با ضرب و شتم و توهين به کارگران معترض 9 تن از اعضای هئيت مديره شرکت واحد، به اسامی "داود نوروزي، ابراهيم گوهري، سيدرضا نعمتي‌‏پور، عطاء باباخاني، ناصر غلامين و منوچهر مهدوى ‌‏تبار" را در محل دستگير کرده و با خود بردند. به گزارش کانون زندانيان سياسی ايران در تبعيد, ابراهيم مددي، يعقوب سليمى و داود رضوى كه به عنوان نماينده كارگران اخراجى براى روشن شدن وضعيت تجمع‌‏كنندگان براى مذاكره با مسوولان وزارت كار داخل ساختمان وزارت كار شده بودند را در همانجا دستگير و به زندان پليس امنيتی و عمومی تهران بزرگ در عشرت آباد منتقل کردند.

                  از حدود شش ماه پيش که رژيم صدها تن از کارگران معترض شرکت واحد را دستگير و زندانی و سپس گروهی از کارگران را از کار اخراج کرد, کارگران بارها در برابر اداره کار شرق تهران و دفتر مرکزی شرکت واحد برای بازگشت به کار دست به تجمع زدند, اما هيچ پاسخی از سوی مسوولان نگرفتند.

                  هدف رژيم از اخراج ها در کنار زندان و تهديد و توهين و ضرب و شتم, تحميل رژيم گرسنگی به کارگران است تا آنها را از ادامه اعتراضات منصرف سازد. با اين حال اين مبارزه کارگران برای بازگشت به کار و تامين حقوق صنفی شان همچنان ادامه يافته است.

                  دولت احمدی نژاد حالا کار را به جايی رسانده است که حتی به تجمع های فرمايشی عوامل خانه کارگر نيز از وحشت خارج شدن کنترل اعتراضات از دست آنها اجازه برگزاری نمی دهد. حسن صادقی از گردانندگان خانه کارگر و کسی که در حمله به منصور اسانلو و بريدن زبان وی با موکت بر شرکت داشته در توجيه علت لغو مراسمی که قرار بود روز 25 تير در برابر سازمان تامين اجتماعی برپا شود به "وفادارى كارگران به نظام" و "جلوگيرى از سوءاستفاده دشمنان انقلاب،" اشاره کرد.

                  در رابطه با تجمع اين روز از سوی نيروهای مستقل کارگری فراخوان هايی صادر شده بود که در آنها تاکيد شده بود که کارگران از فرصت گردهم آيی برای بيان مستقل خواست ها و مطالبات خود بهره جويی نمايند. از سوی ديگر عليرغم لغو رسمی تجمع تعدادی از کارگران و نيز فعالين دانشجويی حامی مطالبات کارگران در برابر سازمان تامين اجتماعی گرد آمدند که پليس و نيروهای امنيتی ضمن محاصره, آنها را پراکنده کردند. نيروهای امنيتی از مخابره عکس از محل تجمع جلوگيری می کردند و بر اساس گزارش فعالين حقوق بشر يک فعال سياسی به نام محمد طبسی را دستگير کرده و با خود بردند.

                  برخورد شديد امنيتی و سرکوبگرانه رژيم با مطالبات صنفی کارگران و جلوگيری از هر نوع تشکل و تجمع مستقل, جنبش کارگری در ايران را به آتشی زير خاکستر تبديل کرده است که در شرايطی بسيار دشوار و نابرابر دائما از هر گوشه ای زبانه می کشد.

                  Comment


                  • #84
                    در دومين روز از برنامه تحصن و اعتصاب غذای اعضاى سازمان دانش آموختگان ايران و دفتر تحكيم وحدت در اعتراض به ادامه بازداشت زندانيان سياسى به وي‍ژه دبيركل سازمان دانش آموختگان مهندس على اكبر موسوى خوئينى ، برنامه سخنرانى در ميان جمع تحصن كنندگان برگزار شد .



                    *** سيمين بهبهانی : همچنان از حرکت ما حمايت می کنم


                    در اين نشست خانم سيمين بهبهانى در سخنان كوتاهى به حمايت از اين برنامه پرداخت و چند قطعه از اشعار خود را نيز براى حاضران قرائت كرد.

                    شاعر معاصر ايرانی در جمع متحصنين در سازمان ادوار تحکيم گفت : من و آقای دکتر فريبرز رييس دانا در دفعه گذشته نيز در جمع شما حاضر شديم و اعلام کرديم که از حرکت شما حمايت خواهيم کرد . کانون نويسندگان پيامی داد و حمايت از اين برنامه را منکر شد. با اين حال بنده موضع شخصی خود را همچنان اعلام حمايت از شما و برنامه آقای گنجی اعلام می کنم .

                    سيمين بهبهانی همچنين گفت : آثار من برای مدت ده سال اجازه چاپ نداشت و خودم در انزوا بودم و اگر زمانی هم در يک مراسم ختم سخنی می گفتيم روزنامه کيهان و اعوان و انصارش به تهديد ما می پرداختند.

                    کانديدای جايزه نوبل ادبيات در ادامه اين مراسم قطعاتی از اشعار خود را برای حاضران قرائت کرد .

                    *** روزبه رياضی : دفاع از حقوق بشر هم تاکتيک و هم استراتژی


                    روزبه رياضی عضو شورای مرکزی سازمان دانش آموختگان ايران در اين مراسم گفت : رعايت حقوق بشر پيش شرط نخست حيات فردی و اجتماعی افراد در يک جامعه است و بدون تضمين اين حقوق برای افراد اصولا حوزه عمومی و جامعه مدنی آنچنان آسيب پذير می شود که افراد و فعالان سياسی فضای تنفسی لازم برای حضور اجتماعی را نخواهند داشت و بنابراين تمامی کسانی که می خواهند به فعاليت مدنی بپردازند بايد نسبت به نقض اين حقوق حساس باشند چون بدون آنها حوزه سياست تبديل به حوزه امنيتی می شود و نقض حقوق بشر به طور غير مستقيم و يا مستقيم دامنگير همه اين فعالان خواهد شد .

                    رياضی افزود : از سوی ديگر به لحاظ استراتژيک از آنجايی که سند اعلاميه جهانی حقوق بشر تقريبا در برگيرنده تمامی خواسته هايی است که امروز به عنوان مطالبات اجتماعی شهروندان ايرانی در وجوه سياسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی است دفاع از حقوق بشر دفاع از اهداف و آرمانهای جنبش دموکراسی خواهی نيز هست و از اين جهت دفاع از اين حقوق کارکرد استراتژيک نيز دارد .

                    رياضی حقوق بشر را فرای مباحث سياسی و ايدئولوژيک دانست و با انتقاد نسبت به کسانی که از برخی زندانيان سياسی به دليل وجود مشکلات اعتقادی حمايت نمی کنند گفت: آنچه به عنوان ائتلاف حول حقوق بشر مطرح می گردد تاکتيکی حداقلی است و قرار نيست که بعد از تشکيل اين چنين ائتلافی همه در آن ساختار يک حرف را بزنند.

                    رياضی ادامه داد: حال ممکن است برخی گروهها به جوهره حقوق بشر و دفاع از حقوق شهرموندی اعتقادی نداشته باشند اما به عنوان يک شعار سياسی آن را برای جذب نيرو موثر بدانند. در اين حالت بايد اين نکته مدنظر باشد که دفاع از يک فرد که حقوق وی نقض شده است لزومی به اعتقاد به عقايد آن فرد ندارد.

                    روزبه رياضی با اشاره به حساسيت فراوان حاکميت بر روی مسئله حقوق بشر گفت: چنانچه ساختاری به خواسته های منتقدان که تقريبا خواسته هايی صريح و عريان است پاسخ دهد و رسيدگی کند لزومی ندارد به دنبال توهم توطئه و کشف توطئه برود. رياضی خاطر نشان کرد اگر به اين مطالبات عريان پاسخ داده نشود ، اين مطالبات خود را به حاکميت تحميل خواهد ساخت.


                    *** حنيف يزدانی : ورود در حوزه عمومی و فعال کردن بدنه های اجتماعی راه رسيدن به دموکراسی و حقوق بشر است


                    در اين نشست همچنين حنيف يزدانی عضو شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت به ايراد سخن پرداخت .
                    حنيف يزدانی با اشاره به اينکه ايرانيان در طول يکصد سال گذشته تلاشی را برای رسيدن به آزادی و استقلال و بهرهمندی از عدالت شروع کرده اند گفت : وجه سياسی تلاش مردم ايران را می توان در چهار حرکت انقلاب مشروطه، جنبش ملی نفت، انقلاب 57 و حرکت دوم خرداد 76 مشاهده کرد.

                    وی افزود : هر چند حرکات فوق دارای نقاط مشترکی است ولی هدف هر 4 جنبش مذکور که ريشه در فرهنگ و آرمان مردم ايران دارند. آزادی ، استقلال و رفاه است.

                    وی گفت : از ديگر تشابهات حرکتهای مذکور در يکصد سال گذشته اين نکته بوده است که اين حرکات فراگير مردم ايران هنگامی به بار نشسته اند که توسط بدنه اجتماعی فعالی حمايت می شده اند و هنگامی نيز با شکست مواجه شده اند که اين بدنه اجتماعی توسط اقتدارگرايان و مستبدين از پيگيری اهداف جنبش بازمانده اند.

                    عضو شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت همچنين گفت : برای نمونه کودتای 28 مرداد در فصل تابستان که دانشگاهها تعطيل هستند به وقوع می پيوندد. همچنين انقلاب 57 هنگامی توسط اقتدارگرايان به انحراف کشيده می شود که بدنه اجتماعی پيگير مطالبات مردم سرکوب می شود و دانشگاهها بوسيله انقلاب فرهنگی تعطيل و دانشجويان تسويه می شوند . جنبش 2 خرداد 76 وقتی به شکست منجر می شود که در زمان تعطيلی دانشگاهها با حمله عمله های استبداد در 18 تير به دانشگاه بدنه اجتماعی از مطالبه کردن حقوق مردم ناتوان می شود.

                    يزدانی در پايان گفت : به همين دليل به نظر می رسد برای رسيدن به دموکراسی و حقوق بشر می بايست ورود در حوزه عمومی و فعال کردن بدنه های اجتماعی را پيگيری کرد.

                    وی همچنين در پايان نسبت به آزادی کليه زندانيان سياسی ابراز اميدواری کرد .


                    *** احمد مدادی: هزينه هايی که فعالان سياسی در شهرستانها پرداخت می کنند با بايکوت خبری مواجه می شود



                    احمد مدادی عضو شورای سياستگذاری سازمان دانش آموختگان ايران ديگر سخنران اين مراسم بود .
                    مدادی با اشاره به آزادی ياشار حکاک پور از فعالان ترک گفت : اين روزها که بسياری از دوستان ما دربند هستند خبر آزادی ياشار حکاک پور موجب خوشحالی فعالان سياسی است و اميدواريم ساير زندانيان نيز هرچه زودتر آزاد شوند .

                    عضو شعبه زنجان سازمان دانش آموختگان ايران افزود : نيروهای تحول خواه در شهرستانها متحمل هزينه های بسياری می شوند که اين هزينه ها با بايکوت رسانه ها و فعالان سياسی مواجه می شوند .

                    مدادی با اشاره به ابتکار اکبرگنجی برای اعتصاب غذای سه روزه گفت : امروز حرکتهای آزادی خواهانه نيازمند تئوری های جديد برای پيشبرد اهداف دمکراسی خواهانه ملت ايران است .

                    عضو شورای سياستگذاری سازمان افزود : گروه هايی که برای تمام مفاهيم همانند حقوق بشر و دموکراسی قيد می گذارند نمی توانند جنبش دموکراسی خواهی را به پيش ببرند . از اين رو بار اصلی جنبش بايد بر عهده جوانان ، دانشجويان و محذوفين عقديتی جامع باشد .

                    Comment


                    • #85

                      Comment


                      • #86
                        پرونده هسته‌اى ايران مجددا به شوراى امنيت سازمان ملل متحد بازگشته است. پس از آنكه دولتهاى موسوم به ۵+۱ از پاسخ صريح ايران نااميد شدند، پرونده ايران را دوباره به شوراى امنيت بازگرداندند و متن بسته پيشنهادى را نيز منتشر كردند. دولت ايران در اين ميان اعلام كرده است كه بسته پيشنهادى «مبناى خوبى براى گفت و گوست»، اما غرب از ايران انتظار دارد كه پاسخى صريح به اين پيشنهادها داده شود.

                        حال چه راه يا راههايى در برابر حكومت ايران براى برون‌رفت از بحران هسته‌اى قرار دارد؟ آيا بحران خاورميانه مى‌تواند مناقشه اتمى ايران را تحت‌الشعاع قرار دهد؟ در همين زمينه، دكتر قاسم شعله‌سعدى استاد روابط بين‌الملل دانشگاه تهران، به پرسشهاى ما پاسخ داده است.

                        مصاحبه‌گر: بهنام باوندپور

                        دکتر شعله‌سعدی، بالاخره جزییات بسته پیشنهادی کشورهای موسوم به «۵+۱» منتشر شد. به نظر شما آیا واقعا آنطور که غرب مطرح کرده بود، این پیشنهادها سخاوتمندانه نبودند یا نیستند؟

                        قاسم شعله‌سعدى: نه! اصلا نیستند. در واقع تکرار همان چیز قبلی هست که ایران آن را رد کرده و این بار حتا به نظرم یک مقداری این شرایط برای ایران بدتر هم هست. یعنی از یکطرف الان این پیشنهاد پیشنهادی‌ست که مورد حمایت اعضای شورای دائم امنیت هم هست، یعنی ایران خیلی نمی‌تواند روی حمایت چین یا روسیه در شورای امنیت حساب بکند. در واقع این اتحاد بین‌المللی نسبت به گذشته علیه ایران شدیدتر هم شده و دوم اینکه آن پیشنهادی هم که آمریکایی‌ها دادند و پیش‌شرط مذاکره را تعلیق غنی‌سازی اعلام کردند، در واقع این تحصيل حاصل است. اگر قرار باشد غنی‌سازی معلق بشود، دیگر چیزی برای مذاکره باقی نمی‌ماند تا بخواهند مذاکره‌ای را داشته باشند...

                        دکتر شعله‌سعدی، عذر می‌خواهم. آیا به نظر شما این پیشنهادها در راستای منافع ملی ایران نبود؟

                        قاسم شعله‌سعدى: آخر باید تفکیکی قائل شد میان منافع ملی ایران و حکومت ایران. چون اصولا منافع ملی ایران در شرایط کنونی اجتناب از هرگونه درگیری و فشار بیشتر به کشور هست که نتیجتا مردم متضررش خواهند شد. اما حکومت آنچنان راجع به غنی‌سازی موضع‌گیری کرده که به این راحتی هم نمی‌تواند عقب‌نشینی بکند. لذا، باید تفکیکی میان منافع ملی و منافع حکومت قائل بشویم...

                        پس به نظر شما بهتر نمی‌بود که دولت ایران به خاطر منافع ملی ایران، آنطور که شما می‌فرمایید، این بسته پیشنهادی را می‌پذیرفت؟

                        قاسم شعله‌سعدى: ببینید، به نظر من اصلا کار نباید به اینجا می‌کشید. اگر دولت ایران از اول با تیزهوشی عمل می‌کرد، نباید اصلا وارد این فاز می‌شد که نتیجه‌اش ایران را در یک بن‌بست دوسره‌ای قرار داده‌اند. یعنی ایران هرکدام از این راه‌حلها را انتخاب بکند، یعنی این پیشنهاد را بپذیرد یا نه پذیرد، هردو با مشکل جدی مواجه است. بنابراین، نظرم این است که حکومت بدون دوراندیشی و درایت وارد یک مخمصه‌ای شده که راه برونرفت از آن ساده نیست. اگر مقاومت بکند، بهرحال با تحریم شورای امنیت و یا حتا ممکن است با اقدام نظامی مواجه بشود. و اگر بخواهد این پیشنهاد را بپذیرد، اینهمه شعار داده، اینهمه سروصدا کرده، اینهمه هزینه کرده، تبلیغات گسترده‌ای کرده و بعنوان یک خط قرمز آنرا اعلام کرده و الان اگر بخواهد بپذیرد، پذیرفتن این خفت هم برايش هزینه‌دار خواهد بود. بنابراین حکومت ایران در یک بن‌بست دوسره‌ای‌ست.

                        تقریبا همزمان با انتشار مفاد بسته پیشنهادی‌، بیانیه‌ ۶ دولت هم در مورد ایران منتشر شد. این ۶ دولت در بیانیه اعلام کردند که «خطر غنی‌سازی اورانیوم در ایران» برای آنها غیرقابل پذیرش است. به نظر شما دولت ایران در برابر چنین عدم اعتمادی از سوی غرب الان چه راه مشخصی دارد برای برون رفت از بحران هسته‌ای؟

                        قاسم شعله‌سعدى: در واقع هیچ راهی ندارد. چون اگر بخواهد عقب‌نشینی بکند، همانطور که گفتم، اینهمه شعار داده و این مسئله را بعنوان یک مسئله‌ای که مورد حمایت خاص و حمایت ملی هست دراین سالهای گذشته تبلیغ کرده، هزینه‌های سنگینی کرده است، این عقب‌نشینی هم سبب می‌شود که اینها پاسخی برای افکار عمومی نداشته باشند و هم اقتدارشان در داخل می‌شکند. یعنی اینجوری نیست که به خارج باج بدهند، آنوقت در داخل بتوانند سرکوب کنند. اقتدارشان در داخل هم می‌شکند. سوم اینکه در بین مجموعه حکومت و حکام طبیعتا اختلاف نظرهای جدی‌ای بروز می‌کند. چون یک عده‌ای به اصطلاح اصولگرا و ارزش‌گرا هستند و می‌گویند تا آخر خط باید برویم، ولو جنگ هم بشود و یک عده‌ای می‌گویند باید با تدبیر مسئله را حل کرد و خود این می‌تواند انگیزه‌های یک اختلاف داخلی را هم فراهم بکند. این در صورتی‌ست که بپذیرد. اگر هم نپذیرد، همانطور که در این اعلامیه مشخص شده، معلوم است که جامعه جهانی امروز ایران اتمی را نمی‌پذیرد و تحمل نخواهد کرد. همانطور که گفتم ایران در یک بن‌بست دوسره‌ای گیر کرده است.

                        حالا بحران خاورمیانه هم روزبه‌روز دارد وخیم‌تر می‌شود و ایران هم به‌روشنی از حزب‌اله لبنان، دست‌کم حمایت معنوی می‌کند. فکر می‌کنید تشدید و شعله‌ورشدن این بحران در خاورمیانه تا چه حدی می‌تواند باعث تحت‌الشعاع قرارگرفتن موضوع هسته‌ای ایران در شورای امنیت بشود و ایران بتواند در این میان قدرت مانور بیشتری داشته باشد؟

                        قاسم شعله‌سعدى: این می‌تواند بطور موقت و کوتاه‌مدت به نفع ایران باشد، یعنی ایران را بپذیرند به عنوان یک قدرت منطقه‌ای که می‌تواند در این بازیها نقش عمده‌ای را ایفا بکند. و درعین‌حال می‌تواند همین موضوع یک عامل منفی برای ایران باشد و ایران را که متهم می‌کنند در این درگیری‌ها نقش دارد و یا حداقل حمایت معنوی می‌کند، به این استدلال برسند که بگویند، ایرانی که هنوز اتمی نیست می‌تواند آنقدر نقش در منطقه داشته باشد، حالا اگر دارای قدرت اتمی هم شد، آنوقت تکلیف ما با چنین ایرانی چیست. و لذا خطر ایران را بیش از این چیزی که الان هم هست بزرگ بکنند و در نتیجه به راه مقابله به ایران بپردازند. لذا این یک شمشیر دوسر هست که می‌تواند در کوتاه‌مدت و بصورت موقت به نفع ایران باشد، ولی در میانمدت و درازمدت و بطور استراتژیک می‌تواند کاملا به ضرر ایران باشد.

                        شورای امنیت به اتفاق آرا قطعنامه‌ای را حاوی تحریم‌های محدود علیه آزمایشهای موشکی کره شمالی صادر کرد. به نظر شما این مسئله نمی‌تواند زنگ خطری برای ایران محسوب بشود؟

                        قاسم شعله‌سعدى: حتما می‌تواند، بخاطر اینکه تازه کره شمالی هم از حمایت چین برخوردار هست و هم بطور نسبی از حمایت روسیه. و در عین حال، اگر همه کره شمالی هم بمب اتم بشود، سراسر کشورش، به دلیل اینکه یک نقش منطقه‌ای و بین‌المللی شبیه ایران ندارد اصولا خطری جدی برای جامعه جهانی محسوب نخواهد شد. تازه، برای کره که چنین اقداماتی کرده، علی‌رغم همه پشتیبانی‌ها و کم خطربودنش در مقایسه با ایران، خوب شما دیدید که بالاخره شورای امنیت اقدام به صدور قطعنامه و تهدید محدود کرد علیه ایشان. طبیعی‌ست که برای ایران وضع می‌تواند بمراتب سنگین‌تر و خشن‌تر باشد.

                        Comment


                        • #87
                          ما آزاد شديم اما او ماند
                          وداع با موسوی خوئينی
                          درآستانه بند 209 اوين
                          آزاده فرقانی




                          شب دوشنبه 22 خرداد . يك خودرو هايس سفيد رنگ با شيشه های رنگی. داخل آن شبيه به هيچ اتوموبيلی كه قبلا ديده بودم نيست. دور تا دور ميله های فلزی موج دار با مشبك های خيلی كوچك. از صندلی خبری نيست. دائما می‌گويند:" بنشينيد" اما كجا؟ نمی‌ شود نشست. دور و برم سياه تر از آسمان سياه و آلوده تهران است. اما آن جلو، آقايان آنجا نشسته اند. با راحتی و امنيت، ‌روی تنها صندلی های ماشين لميده اند.

                          يك نفر آن جا انگار كه غريبه است. اولين نشانه اش سر و وضع مرتب و تمييزی است كه او را متمايز می‌كند، به آهستگی به عقب نگاه می‌كند و به بقيه می‌گويد: "چرا لامپ روشن نمی‌ كنيد؟" می‌گويد: "اينها پرندگان عاشق اند". بلافاصله جوابی تند می‌آيد كه : اينها آدم نيستند، اينها نمی‌ فهمند و... ". او همانطور نگاهی به اطرافيان خود می‌كند و چشم به راهی آشنا می‌اندازد. مثل اين كه مسير برای او آشناست. آنها كه ما را می‌برند مسير را گم كرده بودند. برای ما اتفاق جالبی بود. ما را گم كرده بودند. نه می‌دانستند ما كه هستيم؟ نه می‌دانستند كه چگونه ما را به مقصدشان برسانند!

                          حدود 6 ساعت پس از دستگيری به زندان اوين رسيديم. تعدادی زن با ظاهرهای متفاوت اما وجه مشتركمان محاصره با ديوارها!

                          جالب بود، گاهی آقايانی كه از كنار ماشين ما می‌گذشتند با آن مرد سلام و عليكی می‌كردند. او هم محترمانه جواب می‌داد. هوا به شدت گرم بود. همه خسته بوديم و كلافه. كلافه تر شديم وقتی دانستيم كليد دار قفل قفسمان رفته است. كجا؟ آن را نمی‌ دانم، ولی حدود چند دقيقه به دنبالش می‌گشتند. آن مرد گفت: می‌شود كمی آب به ما بدهيد؟" چند لحظه بعد يك نفر از همان لباس شخصی ها يك پارچ آب و يك ليوان آورد و مرد بلافاصله گفت: "لطفا برای خانم ها هم بياوريد." بعد به ما نگاه كرد و گفت: "از بين اين ميله كه نمی‌ شود ... هنوز صاحب كليد پيدا نشده؟"

                          مرد صبر می‌كند،‌ آب نمی‌ خورد. جست و جو برای يافتن كليد قفس ادامه يافت. كليددار آمد. منتظر آب شديم.

                          سربازی آمد. با يك پارچ آب و يك ليوان . برای اينهمه آدم. آب خورديم و دوباره در بسته شد. آن مرد در همين ميان به ما گفت:" نبايد با چراغ خاموش و اين وضعيت شما را می‌آوردند." گفت: "حواستان باشد. اگر به ساختمان سمت چپ بردنتان، بند 209 وزارت اطلاعات است. تحت مديريت و نظارت زندان اوين هم نيست. شرايط مكانی و نحوه برخورد ها متفاوت است. در هر صورت وضع اين بند كه گويا ناصر زرافشان، اكبر گنجی و ديگر زندانيان سياسی در آن بودند، بهتر از بقيه زندان اوين است." گفتم:‌ فكر می‌كنيد، چرا اينهمه آدم را گرفتند؟ گفت:"‌خودشان هم نمی‌ دانند." و بعد بلافاصله اضافه كرد:" طبق اصل 27 قانون اساسی، تجمع زنان كاملا قانونی بوده. به وي‍ژه آنكه مسالمت آميز و آرام بوده. سلاح هم كه نداشتيد و تقاضای غير معمولی هم نداشتيد و فقط حقتان را می‌خواستيد."

                          به همه ما توصيه كرد:" چشم بند نزنيد و لباس زندان هم نپوشيد. چرا كه غيرقانونی است."

                          يكی از ما به او گفت: "همه اينجا شما را می‌شناسند و با شما احوال پرسی می‌كنند، ممكن است شما را امشب آزاد كنند. آن وقت شما پی گير وضعيت ما می‌شويد؟"

                          با لبخندی گفت:" بله مرا می‌شناسند. من در زمان نمايندگی ام در مجلس ششم، چند بار به اينجا آمده ام و حتما اگر زودتر آزاد شدم، پيگير آزادی شما خواهم شد. مطمئن باشيد."

                          تك تك ما يك بار اسم هايمان را به او گفتيم. چند دقيقه بعد ما را از اتوموبيل پياده كردند. قبل از ما آن مرد را پياده كرده بودند.. دور هم جمع شديم. به هر كسی كه می‌رسيديم، می‌پرسيديم: "چطور دستگير شدی؟ " آن مرد را بردند به سمت در چپ محوطه. رفت به بند 209. ابتدای در از توی يك كيسه سياه چشم بندی در آوردند و به او دادند و گفتند: "ببند."با صدای بلند. محكم و استوار گفت: "نه چشم بند نمی‌ بندم. اين كار شما غير قانونی است." مقاومت كرد. چند نفری بر سرش ريختند و كتكش زدند. او باز هم مخالفت كرد.

                          آن مرد علی اكبر موسوی خويينی بود. نماينده مجلس ششم. دبير كل ادوار تحكيم وحدت. اين روزها همه اش صدايش توی گوشم می‌پيچد كه: اگر زودترآزاد شدم مطمئن باشيد پی گير آزادی شما می‌شوم."

                          اما ما آزاد شديم و او هنوز در بند است.


                          Comment


                          • #88
                            جنگ و تجاوز
                            نبايد به دروازه های ايران برسد!


                            جنگي که اين بار اسرائيل، با حمله به لبنان و منطقه خودگردان فلسطين آغاز کرده است، از جنس ديگر و با اهداف ديگری است. جنس آن از جنس جنگ 6 روز در سال 1967 و جنگ رمضان نيست. در اولي جمال عبدالناصر رهبر پر نفوذ مصر و خاورميانه هنوز در حيات بود و در دومي، جانشين او "انور السادات" روی شانه اخوان المسلمين مصر در يک معامله پنهان با امريکا و اسرائيل صحرای سينا را از اسرائيل پس گرفت تا قهرمان سازش با اسرائيل و گشاينده دفتر تازه ای در خاورميانه شود.
                            در آن دو جنگ، هنوز حضور اتحاد شوروی وقت در صحنه بين المللي وزنه ای تعيين کننده بود و بلندپروازی های امريکا و اسرائيل نمي توانست از آن فراتر رود که به چالشي بين المللي ختم شود. جنگ نيز، نه بار مذهبي داشت و نه سمت گيری غير فرا منطقه ای.
                            در جنگي که اين بار و به بهانه گروگان گرفته شدن دو سرباز اسرائيلي آغاز شده است، هيچکدام از سه فاکتور بالا مطرح نيستند. اتحاد شوروی در صحنه بين المللي نيست و رقابت های موجود ميان کشورهای بزرگ سرمايه داری چنان نيست که نتوانند با هم بر سر اين و يا آن رويداد، آينده منطقه و يا بود و نبود تماميت ارضي يک کشور معامله کنند. جنگ جنبه مذهبي به خود گرفته، يعني اسرائيل مي کوشد هدف از جنگ جديد را سرکوب شيعيان جنگجو (به تعبير اسرائيل) تبليغ کرده و از شکاف تاريخي ميان اهل سنت و اهل تشييع بهره گيرد؛ و سومين نکته، که از نظر ما محوری ترين نکته نيز هست، آنکه اسرائيل هدف را فراسوی منطقه عربي خاورميانه نشانه رفته و نشان مي دهد: ايران!
                            محورهای دوم و سوم بهانه ای شد برای کنفرانس سران 7 کشور بزرگ سرمايه داری جهان، باضافه چرخ پنجم آن، يعني روسيه تا با همين دو بهانه و متکي به يکدست بودن قدرت موجود جهاني و نبود وزنه ای در برابر آن (نبود اتحاد شوروی در صحنه) تقريبا با سکوتي تائيد آميز از کنار جنگ جديد و آغاز شده توسط اسرائيل عبور کرده و منتظر نتيجه آن در فراسوی منطقه عربي، يعني ايران بمانند.
                            بر اين اساس است، که مي توان گفت: اين جنگ از جنس دو جنگ 1967 و جنگ رمضان نيست و مقدمه ايست براي به صحنه کشاندن مستقيم ايران، گرچه از دو پنجره لبنان و فلسطين و ای بسا دروازه سوريه! سرنوشت "عثماني" آن ام القرای اسلام پيش از جنگ اول جهاني درانتظار ام القرای تشييع منطقه است؟
                            در ايران، آنجا که دولت و حاکميتي با اهداف جنگي تشکيل شده و از چند سال پيش خود را آماده کشاندن کشور به يک جنگ جديد آماده مي کردند، بي خبری تحميل شده به مردم و سرکوب سياسي و کشيدن چادر امنيتي بر سر جامعه، امکان ادامه فاجعه آفريني را به حاکميت خواهد داد؟ بازی اتمي - حتي اگر انگيزه آن مجهز شدن به سلاح اتمي و دشوار ساختن حمله به ايران باشد- ترويج و تحميل خرافات مذهبي به جامعه و متکي شدن به نيروی نظامي سازمان يافته نيم ميليوني سپاه کشور را حفظ خواهد کرد؟
                            نگاه توده ای به اوضاع داخلي کشور (نارضائي وسيع مردم از حاکميت، بحران اقتصادی، بيکاری، فساد حکومتي، انديشه های مخرب جهان اسلامي حکومت، از هم پاشيدگي وحدت ملي و...)، شرايط نامساعد جهاني و منطقه ای به سئوال بالا پاسخ منفي مي دهد و به همين دليل بايد بصورت جدی نگران آينده کشور بود. مبرم ترين وظيفه همه نيروهای ملي متوقف ساختن حاکميت، تغيير ترکيب آن به سود منافع ملي کشور و جلوگيری از فاجعه تحميل يک جنگ جديد به کشور است که پايان آن مي تواند با پايان تماميت ارضي ايران همراه شود.
                            جنگ جديد در خاورميانه و خيزی که اسرائيل با بمباران لبنان و فلسطين و احتمالا سوريه برداشته نبايد به حمله نظامي و حتي اتمي به ايران ختم شود و هر نوع ماجراجوئي حاکميت جنگ طلب کنوني جمهوری اسلامي که اين زمينه را فراهم سازد خيانت و ادامه خام خيالي هائي است که در گذشته 28 ساله خود نيز نتايج آن را به ملت تحميل کرده، گرچه اين بار فاجعه بارتر.

                            Comment


                            • #89
                              دكتر معين كانديدای اصلاح طلبان برای انتخابات رياست جمهوری دوره نهم و وزير علوم در زمان يورش به خوابگاه دانشجويان در سال 1378، درگفتگوی مشروحی با نشريه چشم انداز در تهران، نكات جديدی را همراه با مشاهدات خود از آن رويداد كودتائی شرح داده است. نكاتی از اين مصاحبه مشروح را می خوانيد:





                              پيش از ظهر جمعه با آقای دكترمنفرد، معاون دانشجويی، به سمت كوی رفتم. پيشنهاد دادم پيش از اين‌كه وارد كوی شويم از مجروحان ديدار كنيم، هم به‌عنوان دل‌جويی و هم به‌عنوان يك طبيب. به بيمارستان‌های دكتر شريعتی و امام رفتيم و آنجا صحنه‌های بسيار دردآوری را ديديم. ده‌ها نفر مجروح و دست و پا شكسته بستری بودند. بسياری از آنها ناراحت بودند و اين ناراحتی تنها به‌خاطر درد و مجروحيت نبود، بلكه بيشتر از جهت فاجعه رخ داده و توهين‌هايی بود كه به آنها شده بود. عده‌ای در اتاق عمل بودند و بعضی هم نگران از اين‌كه در وضعيت موجود، آنها را از بيمارستان خارج و بازداشت نكنند، اما خوشبختانه بيمارستانی‌ها مقاومت كرده و نگذاشته بودند آنها را ببرند.

                              به ياد دارم در بيمارستان دكترشريعتی، دانشجوی دوره دكترای تخصصی (PHD) از پاكستان روی تخت خوابيده بود و وقتی مرا ديد، آن‌قدر ادب داشت كه می‌خواست بلند شود و روی تخت بنشيند. دست و پايش شكسته بود. متوجه نشدم كه با ضربه‌های چماق و باتوم پاهايش را شكسته‌اند يا اين‌كه از ارتفاع به پايين پرت كرده‌اند. آنچه كه ديدم واقعاً بی‌رحمانه بود، به قصد كشتن، ضربات را وارد كرده بودند. نيروهای لباس شخصی نقش موثرتری از نيروهای رسمی داشتند. حالا اين‌كه نيروهای لباس شخصی تا چه اندازه متعلق به خود پليس بودند و تا چه حد مربوط به گروه‌های فشار غيرمسئول بودند، من اطلاعی ندارم. اما در كل لباس‌شخصی‌ها نقش فعال‌تری در زدن‌ها، هجوم‌ها و توهين‌ها داشتند.

                              در اولين جلسه دولت در روز يكشنبه گفتم كه انگيزه اصلی، زهرچشم گرفتن از نهاد دانشگاه ـ كه يك نهاد روشنفكری است ـ و از دانشجو ـ كه نقش موثری در اصلاحات و مسائل اجتماعی و سياسی ايفا می‌كند ـ بوده است. از اين‌رو هر چه شديدتر بايد با مسببين اين فاجعه برخورد شود.



                              معتقدم آنها از نظر مبانی فكری ـ كه توجيهات شرعی هم برای آن دارند ـ دانشگاه را نهادی مزاحم می‌دانند. آنها سوءظنی جدی نسبت به نهاد دانشگاه دارند و با اين تحليل است كه آنها خشن‌ترين شيوه‌ها را اعمال می‌كنند. موردی كه می‌خواهم بگويم مستند است. خودم مستقيم به كوی رفتم و از شب تا صبح آنجا بودم، دانشجويان برايم تعريف می‌كردند كه وقتی آنها را می‌گرفتند و كتك می‌زدند گفته بودند؛ كه حالا به خاتمی بگوييد بيايد و شما را نجات بدهد.

                              - آقای خاتمی در نخستين ريشه‌يابی، آشكار خود در 5 مرداد، در همدان، اشاره كردند كه اين فاجعه در درجه اول واكنش به افشای قتل‌های زنجيره‌ای و بعد از آن، اعلان جنگ به دولت بود.

                              معين: من مسائل را حتی بيشتر از چيزی می‌دانم كه آقای خاتمی مطرح كردند و آن مبانی فكری اين قبيل برخوردها بود. به ايشان هم گفتم كه بايد به مبانی فكری آنها پرداخت. اين مبانی فكری سبب می‌شود كه آن روش خشونت‌بار و وحشيانه در مورد بهترين جوانان كشور؛ دانشجويان، اعمال شود. من حمله به كوی دانشگاه را تنها اقدامی در واكنش به افشای قتل‌های زنجيره‌ای ارزيابی نمی‌كنم، بلكه آن را اقدامی به‌ موازات قتل‌های زنجيره‌ای و در تداوم آن می‌دانم. آنها بهانه‌ای می‌خواستند تا آن زهرچشم را بگيرند و ديواری هم از ديوار دانشگاه و دانشجو كوتاه‌تر پيدا نكردند. اگر بخواهيم به موضوع عميق‌تر نگاه كنيم، از دوران انتخابات آغاز شد، همان مسئله‌ای كه در قالب كارناوال عصر عاشورا و تقلب‌های صريحی‌كه در بعضی استان‌‌ها همچون كردستان و لرستان عليه آقای خاتمی انجام دادند ظهور يافت. پس از انتخابات هم مرتب تهديد می‌كردند كه بعد از سه يا شش ماه دولت را ساقط می‌كنيم و چون موفق نشدند به اين اقدامات متوسل شدند. يكی از مهم‌ترين هدف‌های فاجعه كوی دانشگاه، ساقط‌ كردن دولت آقای خاتمی بود، برای اين‌كه خاتمی شاخصی بود از طرز تفكری كه، آنها آن را منحرف می‌دانستند. آنها نسبت به نهاد دانشگاه و روشنفكران سوء‌ظن داشتند و اين بدبينی سبب شد كه قتل‌های زنجيره‌ای نه‌ تنها در سال 1378، بلكه از سال‌های پيش از آن رخ بدهد.

                              از اين‌رو اين واقعه تنها انتقام افشای قتل‌های زنجيره‌ای نبود، خصوصاً كه قتل‌های زنجيره‌ای نتوانست تا آخر پيگيری و در همه سطوح ريشه‌كن شود. در دولت آقای خاتمی هم بعضاً آنهايی‌كه به نحو بارزتری به مواضع دوم خرداد 1376 آقای خاتمی اعتقاد داشتند و به آن عمل می‌كردند، به‌طور مدام تحت فشار قرار داشتند چون برخی كه استيضاح شدند مانند نوری و مهاجرانی. برخی هم در زمان عمل و در گذرگاه‌های سخت هماهنگی خوبی با ايشان نداشتند. ايشان در دولت خودش هم اغلب تنها بود. از آنجا كه خودم هم عضو دولت ايشان بودم بايد اين انتقاد را هم بكنم كه فضای حاكم بر دولت اول آقای هاشمی كه در آن بودم با فضای دولت‌های اول و دوم آقای خاتمی تفاوتی نداشت، تقريباً مسائل اقتصادی جريان اصلی بود .

                              آنشب يورش به كوی، دانشجويان از من خواستند كه آنجا بمانم؛ پذيرفتم و تا صبح در خوابگاه ماندم. نمی‌خواهم بگويم كه آن شب چه گذشت؛ روی زمين صحن كوی نشسته بودم و دانشجويان دورم جمع شده بودند و مرتب دست و پا و سر شكسته می‌آوردند. هركس از توهين‌ها و كتك‌‌ها، ناله و شكايت می‌كرد. اين مسائل خيلی ناراحت‌كننده بود چون آنها فرزندان و امانت‌های مردم در دست ما بودند.

                              بايد بگويم كه حادثه كوی دانشگاه تلخ‌ترين حادثه ممكن بود و من آن را با هيچ حادثه‌ ديگری نمی‌توانم مقايسه كنم. در هر صورت آن شب به صبح رسيد.

                              وقتی جمعه‌شب ساعت 12 در كوی بودم خبر آوردند كه يك‌نفر را با تير زده‌اند. آن فرد مرحوم عزت ابراهيم‌نژاد بود.

                              روز يكشنبه (بيستم تيرماه) روز مسابقه مهم ميان تيم‌های پرسپوليس و استقلال بود و همه وحشت‌زده بودند كه اگر اين جمعيت با جمعيت استاديوم آزادی به هم بپيوندند چه می‌شود! به همين دليل جلسه دولت را در ساعت چهار بعدازظهر ترك كردم و گفتم كه بايد در كوی باشم و اوضاع را كنترل كنم، كه بسيار هم موثر واقع شد.

                              در اينجا می‌خواستم نكته‌ مهم ديگری را يادآوری كنم و آن اتفاقی بود كه دردانشگاه تبريز در 20 تير رخ داد كه از نظر شدت برخورد با دانشجويان و حتی استادان و رئيس دانشگاه كمتر از فاجعه كوی دانشگاه تهران نيست ـ در فاجعه كوی دانشگاه تبريز، دانشجويان به اتاق رئيس دانشگاه پناه می‌برند ـ مهاجمان به اتاق رئيس دانشگاه وارد می‌شوند، او را كتك می‌زنند و بسياری از دانشجويان را می‌زنند و دستگير می‌كنند و با لباس پاره در خيابان رها می‌كنند ـ در ارتباط با كوی دانشگاه حداقل دبيرخانه شورای‌عالی امنيت ملی تحقيقی كرد و آن تحقيق منتشر هم شد، اما متأسفانه در ارتباط با حادثه تبريز چنين اتفاقی رخ نداد. به نظر من مظلوميت آنها، مظلوميت مضاعفی بود.

                              متأسفانه و به هر صورت 18 تير نقطه‌عطفی بود، نه‌فقط برای جنبش دانشجويی ايران، بلكه در سطح اصلاحات و حتی فراتر از اصلاحات برای خود نظام. فرصت‌های بسيار جدی‌‌ای كه در سطح دانشگاه‌ها به دست آمده بود و نشاط دانشجويی كه ايجاد شده بود و اميدی كه در ميان مردم بود و همچنين ارتباطی كه دولت اصلاحات و شخص آقای خاتمی با نخبگان و دانشجويان داشت، همگی تحت‌الشعاع اين بحران قرار گرفت. شكاف ميان حركت‌های دانشجويی با آقای خاتمی كه در16 آذر1383 بروز بيشتری يافت، از همان 18 تير شروع شد. انفعال و دلخوری و كناركشيدن بسياری از دانشجويان از مسائل سياسی و اجتماعی پس از 18 تير به سرعت شكل گرفت. افراط‌گری در سطح خاصی از دانشجويان ايجاد شد و به موضع‌گيری در مقابل آقای خاتمی و اصلاحات انجاميد، همگی از پيامدهای منفی 18 تير بود، حتی سياست‌گريزی و افتادن به ورطه يأس، بی‌اعتمادی، انحرافات و مفاسد اجتماعی را در دانشگاه‌ها نيز بايد تا حد زيادی متأثر از همين حادثه تلخ دانست.

                              دفتر تحكيم وحدت هم دچار تشتت بيشتر و انشعاب‌های پی‌درپی گرديد و عملاً ديگر نتوانست به صورت محوری در بيايد كه نقش هدايت‌كننده برای دانشجويان داشته باشد.

                              حتی اگر شما به انتخابات نهم رياست‌جمهوری هم نگاه كنيد و مسئله تحريم را مطرح كنيد، من آن را هم بی‌تأثير از حادثه كوی دانشگاه و البته ضعف خود اصلاح‌طلبان نمی‌دانم.

                              Comment


                              • #90
                                I am somewhat surprised by the number of people who without any hesitation accept the media reports that Iran and Syria are behind all of this. I suppose to find an answer to this you really have to see who will benefit? Yes there is no denying that Iran founded, funds and backs Hezbollah. However Iran’s track record since the revolution shows that far from taking risks they have always took calculated actions.

                                But what would Iran gain from this? The nuclear file is under the shadow of the UNSC and Iran knows that the more its image becomes hostile in the West, the less it can bargain when it comes to negotiating. It cannot push the Chinese and the Russians given that they are the only things standing between Iran and full force of the UNCS. The current climate is totally bad for Iran because it will make it more likely for Iran to get slapped with sanctions. This would have been fairly obvious to see and now Iran has already suffered from this, whether in fact it was behind this or not.

                                Iran also knows that it cannot do anything to Israel now. Not directly and not indirectly. The best Hezbollah can do is to send a few unguided rockets and see where it goes, most of which either end up at sea or somewhere totally irrelevant. Perhaps in the process they might kill the odd people here and there, but it wouldn’t even dent the IDF. And directly Iran would not even dream of picking a fight with Israel, because the USA will sure as hell thrash Iran.

                                There was also no risk of Israel attacking Iran. Despite all the rhetoric, there was an “observed” rule that when it came to Iran, Israel would not take the initiative and any attack would certainly come from US. In fact during the early parts of last year when there was a heated debate on a pre-emptive strike on Iran (the period immediately before and after Seymour Hersh’s article) Israel went to lengths to indirectly say that they would not attack Iran.

                                In fact there was an ironic twist when in response to a reporter asking an Israeli commander if he was worried about Iran giving an A-bomb to Hezbollah, he said “we said they are dangerous, but we never said they are irresponsible”. So it was safe to say that Iran was pretty safe from an Israeli pre-emptive strike.

                                There is also an argument going around that Iran has done this to increase its influence. I think even a retarded mule could foresee that this would not work. Iran knew that just when the oil money is overflowing their pockets, the Arabs are more worried about shipping their Ferrari’s for the weekend ride in Hyde Park than get involved with something like this. All indications were that the Arabs were finally ready to just “accept” Israel existed and move on.

                                On the other hand, if Israel could deal with Hezbollah, then they would deal with them back in the 80 and 90 when they had a much more alert and combat trained army. In fact the experience of the US in Iraq and Afghanistan has also proved this. That a big army doesn’t necessary mean being able to win a fight with a guerrilla group. Israel withdrew from Lebanon after 20 years because it found out it could do anything to Hezbollah. This hasn’t changed which is why Israel is now hitting airports and highways which have nothing to do with Hezbollah.

                                Israel knows that short of a land invasion (which didn’t work in the past anyway) they really can’t touch the Hezbollah so they are pounding Beirut hoping to turn the public opinion against Hezbollah. There are report that the Israelis are also dropping propaganda leaflets on Beirut. And it is working.

                                People in Lebanon now see themselves as victims of Hezbollah’s unprovoked adventurism and support has gone down and not up. I think that the Iranian command knew that this would happen and I really don’t think they would unleash Hezbollah on Israel knowing that it was obvious there would be a regional backlash. Iran has had a much better track record than to come out with a blunder like this.

                                So thus far Iran will have gained nothing by this, and in fact a lot to loose. There is only one final possibly as to why ‘Iran’ could have initiated this. Lets suppose they initially needed the time to respond to the nuclear package because they were close to finishing off the bomb. Then when it looked that G8 was hell bent on getting a response by July 15th, Iran let Hezbollah loose on Israel to buy off the time to finish the bomb.

                                Well, I think this is more fiction that fact. The shortest intelligence on Iran’s timeline to the bomb is two year and this was before they found out the UF6 enriched at Natanz was probably stuff bought from China some years ago. Also there are many indications that Iran actually doesn’t want to have the bomb yet, it just wants to have the capability. There is a fine line and Iran doesn’t want to cross it on purpose.

                                There have been reports during the recent years that also in both aviation and missile industries, Iran has actually “restrained” its efforts instead of going full throttle. This is again not to provoke the Americans. Moreover, a bomb is not going to do anything for Iran. It will take years for the warhead delivery system of the bomb to be reliable and accurate enough for it to be a “threat” to anyone.

                                So if Iran launched a crude-untested warhead it would be suicide because if would be levelled to the ground by the US submarines in the Persian gulf before they even found out if the missile went anywhere or just ran out of puff mid air. What people forget is that one single bomb, doesn’t make you a threat to anyone, to be a nuclear threat, you need to have many bombs and a reliable means of delivering them to where you want, else you just might end up doing the enemy a favour and taking out yourself.

                                Where am I going with this? I think that no matter how adventurous, the Iranian leadership must have known that this would be a mess and it would backfire on them. It just doesn’t have anything for Iran. There would have been no scenario that Iran would come out the winner, especially because the Hezbollah capture was a week after the Hamas one and so Iran already knew by that stage that Olmert wasn’t in the mood for talking. I just find it hard to believe Iran set this up.

                                So what could have happened? Well it looks like it was a trap.

                                There are many things which when you put together it sort of begins to make sense. First is that Israel has been worried by Hezbollah ever since it left south Lebanon. It was unhappy that not only they hadn’t disarmed, but seemed to be pilling up the missiles. UN resolution 1559 had called for them to disarm, they hadn’t and Israel was not happy. (Compliance to UN resolutions and Israel don’t go well in the same sentence, but nevermind). So something like this was to be a perfect excuse to trigger a huge onslaught on Hezbollah.

                                They know that the only way Hezbollah will disarm is if support for them seizes in Lebanon and something like this is perfect to achieve this. Because it seems that Hezbollah is going to let Lebanon get destroyed and the Lebanese are not going to forget this. After all, Lebanon is not occupied anymore and many might question what is the purpose of Hezbollah now. So Israel is very happy now, It is getting revenge on Hezbollah.

                                Then there are the soldiers themselves. Many people find it very odd that a jeep of Israeli soldiers would just be wondering around the border with Hezbollah with no support, no back up and no other units near by. If any body knows the IDF they know that these guys never go in alone. The IDF would not in their right mind deploy a single unit next to the border with Hezbollah where you can even see the Hezbollah flags from Israel. So it is open to question as to exactly what happened there? How did Hezbollah just simply capture two soldiers and killed 8 of them? The Israeli Defence Forces (IDF) is suppose to be one of the best in the world. By the IDF standards, this wouldn’t be a mistake, it would be a huge f**k up.

                                Then there are the reports that came out yesterday (naturally denied by Israel) that very similar operations like this were planned by the IDF “months” ago. The IDF say that they were doing “war games” for different scenarios, but many question that because no one expected that Hezbollah would infiltrate into Israel. It all point down to the IDF at least knowing some thin was going to come up. Experts find it questionable that within hours of the capture, the IDF had a full blown campaign going on in Lebanon and they were hitting targets will laser locked weapons. You need time to identify and prepare the target and feed in the coordinates to all the weaponry systems. But it almost seemed like they already had a target list and it was “all systems go”. It just looked like they were ready for this.

                                So what happened? I don’t know. I am not fond of conspiracy theories. But I have to look at the evidence. This is working out very well for Israel. First they are punishing the Lebanese government for not disarming Hezbollah and letting them have a free reign in south Lebanon. Incidentally (or not, depending on what’s your take) given that the Syrians have pulled out, they can flatten Lebanon, without directly involving the Syria and so its fairly easy to contain the situation in Lebanon. Then, they are making sure that they are turning the Arab public opinion against Hezbollah.

                                You can be sure that when this is over, some people are going to be asking serious questions in Lebanon about Hezbollah and what are they doing. The same also with Iran. Israel knows that Iran is trapped because it has to support Hezbollah. This is working very well for the Americans and the Israelis to isolate Iran in the region. Then it is sending out a message to Iran and Syria that the US is behind Israel no matter what it does.

                                Comment

                                Working...
                                X