باستان شناسان جهانی، پس از رازگشایی از سنگ نوشته*های بیستون و تخت جمشید به کمک یادداشت*هایی، از تاریخ*نگاران یونانی و آسوری، به شکوه شاهنشاهی هخامنشی پی*برده-اند. با یافتن منشور کوروش، برای مردم شناسان، بنیاد بینشی آشگار می*شود که جامعه شناسان جهان را به شگفتی وادار می*کند.
در همه*ی نوشتارهایی، که از زرتشتیان بازمانده-اند، نامی از پادشاهان هخامنشی برده نشده است. در شاهنامه (برگردانی از خدای نامه) از دارا سخن رانده شده است که با سپاهی انبوه در برابر سپاه اسکندر شکست می*خورد. از نانوشته*های این کتاب*ها می*توان به بخش*های گم شده-ای از تاریخ و فرهنگ ایران گمان برد که از راه کینه ورزی نابود شده-اند.
دشمنی و ستیزه جویی موبدان را، که گردآورندگان این نوشته*ها هستند، می*توان در شاهنامه هم پیدا کرد. می*بینیم که، این نویسندگان حکومت اسکندر را، بسان چاپلوسی-ی مسلمانان از خلفای اسلام، ستایش می*کنند. این کسان اسطوره-های ایرانی را به نام اسکندر برمی*گردانند و رنج سرشکستگی-*ی خود را در برابر اسکندر با یک مشت دروغ می*پوشانند.
فردوسی خودسرانه اسکندر را ستایش نمی*کند بلکه در خدای نامه-*ای، که او در دست داشته است، اسکندر را چنین ستوده بوده-*اند. به ستمکاری-ی اسکندر و کشتار شاهزادگان ایرانی خیلی کوتاه، پس از دوران اشکانیان، در سرآغاز پیدایش اردشیر بابکان اشاره می*شود.
تاریخ هخامنشی را، پیش از هجوم تازیان به خواست ولایت موبدان، از همه*ی نوشتارهای تاریخی گم کرده-اند. انگیزه*-ی این دشمنی در سنگ نوشته*های داریوش و کوروش پیدا می*شود. کوروش بت*های بابل، مردوک، خدایان آشگار مردمان را ستایش می*کند. در آزاد ساختن مردم بابل هیچ کجا نه از زرتشت و نه از آهورامزدا سخنی رانده شده است.
در سنگ*نوشته*های داریوش هم از زرتشت و آهورامزدا نامی نیست بلکه او خود رابرگزیده*ی اورمز یا هُرمز می*خواند ویژگی*های اورمَز با آهورامزدا برابر نیستند که بتوان آنرا به آهورامزدا همانی داد. در زمانی دیرتر، اورمَز و آرمیتی آفریننده*-ی آهورامزدا هستند که برخی آرمیتی را دختر آهورامزدا می*شمارند. اورمَز = بُن ماه = زهدان ماه است.
می*بینیم که پیروزی*-ی اسکندر، به ویژه حکومت یونانیان بر ایران، همانند پیروزی-*ی تازیان بدون پیش*کاری و دشمنی والیان دینی به آسانی امکان پذیر نبوده است.
حکومت چند سد ساله-ی یونانیان در ایران و نیز حکومت*های هزار و چهارسد ساله-ی اسلام بر ایرانیان نشانی از خودبیگانه بودن مردمان ایران است. از خودبیگان شدن انسان تنها در ترس و فشار حکومتی ساختار می*یابد که والیان مذهبی بتوانند اندیشه*ی اجتماع را مهار شده در دست داشته باشند. زورآوران دینی عقیده-*ی خود را جایگزین هویت انسان می*کنند و انسان را مانند ابزاری نابخرد و گوش به فرمان پرورش می*هند. این است که ایرانیان، هنوز هم عرب*زادگان عمامه سیاه را سید می*نامند، آنها از حکومت بیگانگان حتا از پست شمردن خود شرمسار نمی*شوند.
برگردیم به نانوشته*های تاریخ. در کتاب*های تاریخی و دینی نشانه*های اندکی از اشکانیان برجای مانده است. ولی از نانوشته*ها می*توان دریافت که اشکانیان ایرانی بوده-اند. آنها یونانی*ها را از ایران بیرون رانده و ایران را آزاد ساخته-*اند.
از اینکه اردشیر بابکان با نیرنگ بر اردوان می*شورد، ناجوانمردانه خاندان او را کشتار می*کند، می*توان برداشت کرد که در فرمانروایی اشکانیان بیشتر دادگری و کمتر ستمکاری وجود داشته است. زیرا اردوان با اردشیر، که خود را از نژاد اسفندیار *خوانده است، دشمنی نمی*ورزد و او را با مهربانی می*پذیرد. پس از اشکانیان روند فرمانروایی در ایران به فرمان موبدان زرتشتی نگاشته می*شود.
درنوشتارهایی، که به جای مانده-اند، دوران فرمانروایی چند سد ساله*ی اشکانیان ناپیدا است ولی سخن از افکندن و گسترش دین زرتشتی به درازا کشیده شده است. در این زمان، که سخن از زرتشت رانده می*شود، به راستی هیچ نشانی از خود زرتشت نیست. (به زمانی که زرتشت می*زیسته است، دیرتر اشاره می*کنم)***
نشانه*های بسیاری از ستمکاری موبدان، در نانوشته*های تاریخ، برجای مانده است که می*توان آنها را از آواره شدن ایرانیان در سرزمین*های بیگانه شناسایی کرد.
در دوران ولایت موبدان، بسان دوران ولایت فقیه، بسیاری از ایرانیان، که پیرو دین*های دیگر بوده-اند، از این ایران می*گریزند. پرسش: چرا ایرانیانی، که پیروی از موبدان زرتشتی نمی*کردند، از ایران رانده شده-اند؟
پاسخ این پرسش، با شناخت امروز ما از احکام اسلامی، چندان دشوار نیست.
از پناهجویان میترایی در روم، از فرار و آوارگی-ی پیروان سکایی ( شاید سیستانی*ها) در باختر دریای مازندران، از زیستن و نشانه-های فرهنگ سیمرغیان در اروپای باختری(اوکرایین و کشورهای بالکن)، از آوارگی و دربدر شدن دگراندیشان داستان*های نانوشته-ای وجود دارند که بسیار شنیدنی هستند.
فریاد این آورگان تنها به گوش کسانی می*رسد که هویت خود را نباخته-اند. بیشتر این فراریان هستی-ی خود را از افشاندن هستی-ی خدایان( زمین، ماه، مهر، باد، آب و برخی ستارگان) می*دانسته-اند آنها برده و بنده*ی خدایی نبوده-اند. از دیدگاه ایمانداران " آزاداندیشان" جاهل و گمراهند و باید با جنگ و جهاد با آنها رفتار کنند. راز فرار ایرانیان در این بوده است که:
یا در میهن خود از اندیشه*ی خود بگذرند یا با اندیشه*ی خود از میهن خود بگریزند.
داستان اندیشه سوزی و انسان*ستیزی والیان دینی داستان هزاره هاست که نمی*توان به اندک اشاره-ای آنها را بازگو کرد. ولی خاموشی در برابر دروغ سزاوار آزادیخواهان نیست. باید شناخت که آخوندها از روند و شیوه*ی همین موبدان زاییده شده-اند. هسته-*ی هر دو در کشتزار دروغ پرورش یافته است و برآیند افسون آنها زهری است که بنیاد خرد انسان را می*خشکاند. شاید این هشدار برای کسانی باشد که با گستاخی از دام آخوند می*گریزند و از میهن*پروری و خوشباری به ورد و فریب موبدان گرفتار می*شوند.
همین زمان هم موبدان زبان نشناس در برگردان خرده اوستا و یشت*ها در دروغ*های بافته شده*ی پیشین دست و پا میزنند. "اهورامزدا" را به "خدای بزرگ" ( با ویژگی*های الله) ترجمه، تحریف و تفسیر می*کنند. او را خدای یکتا یا دانش*بزرگ نام نهاده-اند. آنها رزتشت را، بسان محمد، به پیامبری "مبعوث" کرده و او را در جایی، بسان علی، به "شهادت" می*رسانند. چیزی نمانده است که این موبدان، هجرت و شق القمر را در گاتا تفسیر و نبوت رسول الله را هم پیشگویی کنند.
در همین نوشته*ها دیده می*شود که آهورامزدا و همزاد او اهریمن( از آمیزش اورمز و آرمیتی) زاییده می*شوند. اهریمن همزاد، جفت جدا ناپذیر، آهورامزدا ست. هریک از آنها، بسان دو بال کبوترند، بدون یکدیگر کارآیی ندارند. این دو همزاد در همیاری با یکدیگر همآهنگ هستند نه در دشمنی و ستیزه جویی. در همه*ی اوستا آهورامزدا خدایان بسیاری را ستایش و از همیاری آنها سپاسگزاری می*کند.
استاد بزرگ، پورداوود، که یشت*ها را به فارسی ترجمه کرده است، بی گمان با این کار به ارزش*های فرهنگی ایران افزوده است، می*فرماید که هیچ گاه ایرانیان پدیده-*های طبیعی، بسان ماه و خورشید و ستارگان، را پرستش نمی*کرده-اند بلکه آنان آهورامزدا، خدای یکتا، را می*پرستیدند.
سپس همین باورمند، ماه یشت، مهر یشت، رام یشت، ارت یشت، رام یشت، بهمن یشت و...یشت*های دیگر را از پهلوی به فارسی برگردانده است. آیا این استاد نمی*داند که ماه و خورشید و زمین و باد و آب و ستارگان از پدیده*های طبیعی هستند. آیا به درستی نمی*شناسد که خود آهورامزدا از همین پدیده-ها در شگفت است و آنها را به نام خدایان ستایش می*کند.
البته استاد این خدایان را "موکلین" اهورامزدا تفسیر می*کند. آیا او که چندین زبان به ویژه زبان عربی را به خوبی می*داند مفهوم کلمه*ی "موکل" را نمی*فهمد یا از دینداری به ویژه از ایمان به تورات به کژپنداری می*گراید. در همین یشت*ها آمده است که جمشید برای پرپاساختن بهشت در روی زمین همکاری با آهورامزدا را نمی*پذیرد. او با خدایان دیگر پیمان می*بندد که بیماری و پیری را از انسان دور بدارند.
اگر کسی راستکاری را از زرتشت یاد بگیرد می*بیند که حتا نام "آهورامزدا" آمیخته*ی نام خدایانی دیگر است. آهورا = ابر- یا خورشید جان-بخش، مزدا = ماه دانا است، که هور = خور = خورست و مَز = مَس = ماه، خود پیش از آهورامزدا خدایان افشاننده*ی جان و - خرد بوده-اند. آثر یا آذر که فرزند( پسر شاید هم دختر) آهورامزدا باشد هنجار ناهنجاری*ها بوده است.
از ویژگی*های این خدایان این است که هیچکدام از آنها همه چیز را نمی*داند حتا پیشدان هم نیستند و هیچکدام بر دیگری فرمانروایی نمی*کند و به ویژه هیچ یک از آنها برای انسان پیامبر یا احکامی را نفرستاده است. پیامبران و فرشته*ها و احکام، از یافته*های دین*فروشان، زنجیرهایی هستند که آنها را برای بردگی-*ی انسان بافته*اند.
(***) بیشتر پژوهشگران فرهنگی زرتشت را اندیشمند تاریخی نه اسطوره-ای می*دانند. آنها بخش*هایی از سرودهای گاتا را نیز برآمده از اندیشه*ی زرتشت می*شمارند. این پژوهشگران زمان زاده شده و زیستن زرتشت را پیدا نکرده-اند و آنرا با تفاوت بیش از هزار سال گمان می*زنند. ولی همه*ی آنها بر این باورند که هماندیشان و یاران زرتشت، در زمان زیستن او، در شمار اندک بوده-*اند.
آنچه که ما امروز از دین زرتشتی می*شنویم برآینده روندی است که، دستکم ۷۰۰ سال پس از زرتشت، در دوران ساسانی، آن هم با زور، در برخی از بخش*های ایران گسترش یافته است. البته اوستا و حتا گاتاها چند بار نابود و هر بار پس از چندسد سال بازنویسی شده است. این نوشتارها یادگارهای فرهنگ ایران هستند و موبدان زرتشتی آنها را نگه دار کرده-اند. از این دیدگاه به راستی سپاس و آفرین مردم ایران شایسته-ی آنهاست؛ ولی آنها وارث و فرمانروای فرهنگ ایران نیستند.
به هر روی نشانه*های فرهنگ ایران در این نوشتارها و نیز در شاهنامه و در سرده*های مولوی نهفته شده-اند. هر انسانی که زمینه*-ی خرد و اندیشه-*ی خود را از آلودگی*های اسلامی پاک کند می*تواند راهی به سرچشمه*-ی این فرهنگ پیدا کند. آموزه*-ی زرتشت در خون موبدان ریخته نشد است که تنها آنها بتوانند اندیشه*-ی زرتشت را بفهمد و تفسیر کند.
کسی نمی*تواند امید داشته باشد که آخوندی پسماندگی*-ی اسلام را برای او آشگار سازد. چون آخوند اسلام فروش است نه اسلام شناس. موبدان زرتشتی هم بیشتر از دیگران چیزی در دست ندارند که بیشتر از دیگران بدانند. دانستن از پیوند عمامه، دستار، کُستی و خرقه به درون کسی فرو نمی*رود.
پیشوایان مذهبی اگر نادان نباشند بی گمان دروغ پردازند. براین اساس هم شایسته نیست که کسی، برای دانستن، دیدگاه زرتشت از موبدی بیاموزد. هر کس می*تواند خردمندانه خودش به کاستی*ها و زشتی*های گفتار ایمان*داران پی*ببرد.
در بازار دین*فروشان زنجیر و ریسمان و احکام بردگی می*فروشند. دانایی، خوداندیشی، خردورزی، آزادی از پدیده*های نیستند که بتوان آنها را خریداری کرد. آخوند دکاندار اسلام است، اسلام دین رسول الله است. اسلام از اوامر الله سخن می*راند و این احکام با فرهنگ ایران، که بر خرد انسان استور است، سازگاری ندارد.
شور بختی ایرانیان در این است که موبدان از بازماندگان اسفندیار، از تخم تور، پسر نابکار فریدون هستند و دشمنی آنها با ایرج (فرهنگ ایران) پنهان مانده است. زیرا آنها اشکانیان را سرکوب کرده و دینی را به نام زرتشت بر ایرانیان افکنده-اند. در زیر این ستم ایرانیان از خویشتن بیگانه شده و به بندگی-ی آهورامزدا درآمده-اند. این بود که مجاهدین اسلام هم به آسانی توانستند بیشتر ارزش*های فرهنگی را نابود سازند یا به غنیمت بگیرد و آنها را به رنگ و فریب اسلامی آلوده سازند.
در همه*ی نوشتارهایی، که از زرتشتیان بازمانده-اند، نامی از پادشاهان هخامنشی برده نشده است. در شاهنامه (برگردانی از خدای نامه) از دارا سخن رانده شده است که با سپاهی انبوه در برابر سپاه اسکندر شکست می*خورد. از نانوشته*های این کتاب*ها می*توان به بخش*های گم شده-ای از تاریخ و فرهنگ ایران گمان برد که از راه کینه ورزی نابود شده-اند.
دشمنی و ستیزه جویی موبدان را، که گردآورندگان این نوشته*ها هستند، می*توان در شاهنامه هم پیدا کرد. می*بینیم که، این نویسندگان حکومت اسکندر را، بسان چاپلوسی-ی مسلمانان از خلفای اسلام، ستایش می*کنند. این کسان اسطوره-های ایرانی را به نام اسکندر برمی*گردانند و رنج سرشکستگی-*ی خود را در برابر اسکندر با یک مشت دروغ می*پوشانند.
فردوسی خودسرانه اسکندر را ستایش نمی*کند بلکه در خدای نامه-*ای، که او در دست داشته است، اسکندر را چنین ستوده بوده-*اند. به ستمکاری-ی اسکندر و کشتار شاهزادگان ایرانی خیلی کوتاه، پس از دوران اشکانیان، در سرآغاز پیدایش اردشیر بابکان اشاره می*شود.
تاریخ هخامنشی را، پیش از هجوم تازیان به خواست ولایت موبدان، از همه*ی نوشتارهای تاریخی گم کرده-اند. انگیزه*-ی این دشمنی در سنگ نوشته*های داریوش و کوروش پیدا می*شود. کوروش بت*های بابل، مردوک، خدایان آشگار مردمان را ستایش می*کند. در آزاد ساختن مردم بابل هیچ کجا نه از زرتشت و نه از آهورامزدا سخنی رانده شده است.
در سنگ*نوشته*های داریوش هم از زرتشت و آهورامزدا نامی نیست بلکه او خود رابرگزیده*ی اورمز یا هُرمز می*خواند ویژگی*های اورمَز با آهورامزدا برابر نیستند که بتوان آنرا به آهورامزدا همانی داد. در زمانی دیرتر، اورمَز و آرمیتی آفریننده*-ی آهورامزدا هستند که برخی آرمیتی را دختر آهورامزدا می*شمارند. اورمَز = بُن ماه = زهدان ماه است.
می*بینیم که پیروزی*-ی اسکندر، به ویژه حکومت یونانیان بر ایران، همانند پیروزی-*ی تازیان بدون پیش*کاری و دشمنی والیان دینی به آسانی امکان پذیر نبوده است.
حکومت چند سد ساله-ی یونانیان در ایران و نیز حکومت*های هزار و چهارسد ساله-ی اسلام بر ایرانیان نشانی از خودبیگانه بودن مردمان ایران است. از خودبیگان شدن انسان تنها در ترس و فشار حکومتی ساختار می*یابد که والیان مذهبی بتوانند اندیشه*ی اجتماع را مهار شده در دست داشته باشند. زورآوران دینی عقیده-*ی خود را جایگزین هویت انسان می*کنند و انسان را مانند ابزاری نابخرد و گوش به فرمان پرورش می*هند. این است که ایرانیان، هنوز هم عرب*زادگان عمامه سیاه را سید می*نامند، آنها از حکومت بیگانگان حتا از پست شمردن خود شرمسار نمی*شوند.
برگردیم به نانوشته*های تاریخ. در کتاب*های تاریخی و دینی نشانه*های اندکی از اشکانیان برجای مانده است. ولی از نانوشته*ها می*توان دریافت که اشکانیان ایرانی بوده-اند. آنها یونانی*ها را از ایران بیرون رانده و ایران را آزاد ساخته-*اند.
از اینکه اردشیر بابکان با نیرنگ بر اردوان می*شورد، ناجوانمردانه خاندان او را کشتار می*کند، می*توان برداشت کرد که در فرمانروایی اشکانیان بیشتر دادگری و کمتر ستمکاری وجود داشته است. زیرا اردوان با اردشیر، که خود را از نژاد اسفندیار *خوانده است، دشمنی نمی*ورزد و او را با مهربانی می*پذیرد. پس از اشکانیان روند فرمانروایی در ایران به فرمان موبدان زرتشتی نگاشته می*شود.
درنوشتارهایی، که به جای مانده-اند، دوران فرمانروایی چند سد ساله*ی اشکانیان ناپیدا است ولی سخن از افکندن و گسترش دین زرتشتی به درازا کشیده شده است. در این زمان، که سخن از زرتشت رانده می*شود، به راستی هیچ نشانی از خود زرتشت نیست. (به زمانی که زرتشت می*زیسته است، دیرتر اشاره می*کنم)***
نشانه*های بسیاری از ستمکاری موبدان، در نانوشته*های تاریخ، برجای مانده است که می*توان آنها را از آواره شدن ایرانیان در سرزمین*های بیگانه شناسایی کرد.
در دوران ولایت موبدان، بسان دوران ولایت فقیه، بسیاری از ایرانیان، که پیرو دین*های دیگر بوده-اند، از این ایران می*گریزند. پرسش: چرا ایرانیانی، که پیروی از موبدان زرتشتی نمی*کردند، از ایران رانده شده-اند؟
پاسخ این پرسش، با شناخت امروز ما از احکام اسلامی، چندان دشوار نیست.
از پناهجویان میترایی در روم، از فرار و آوارگی-ی پیروان سکایی ( شاید سیستانی*ها) در باختر دریای مازندران، از زیستن و نشانه-های فرهنگ سیمرغیان در اروپای باختری(اوکرایین و کشورهای بالکن)، از آوارگی و دربدر شدن دگراندیشان داستان*های نانوشته-ای وجود دارند که بسیار شنیدنی هستند.
فریاد این آورگان تنها به گوش کسانی می*رسد که هویت خود را نباخته-اند. بیشتر این فراریان هستی-ی خود را از افشاندن هستی-ی خدایان( زمین، ماه، مهر، باد، آب و برخی ستارگان) می*دانسته-اند آنها برده و بنده*ی خدایی نبوده-اند. از دیدگاه ایمانداران " آزاداندیشان" جاهل و گمراهند و باید با جنگ و جهاد با آنها رفتار کنند. راز فرار ایرانیان در این بوده است که:
یا در میهن خود از اندیشه*ی خود بگذرند یا با اندیشه*ی خود از میهن خود بگریزند.
داستان اندیشه سوزی و انسان*ستیزی والیان دینی داستان هزاره هاست که نمی*توان به اندک اشاره-ای آنها را بازگو کرد. ولی خاموشی در برابر دروغ سزاوار آزادیخواهان نیست. باید شناخت که آخوندها از روند و شیوه*ی همین موبدان زاییده شده-اند. هسته-*ی هر دو در کشتزار دروغ پرورش یافته است و برآیند افسون آنها زهری است که بنیاد خرد انسان را می*خشکاند. شاید این هشدار برای کسانی باشد که با گستاخی از دام آخوند می*گریزند و از میهن*پروری و خوشباری به ورد و فریب موبدان گرفتار می*شوند.
همین زمان هم موبدان زبان نشناس در برگردان خرده اوستا و یشت*ها در دروغ*های بافته شده*ی پیشین دست و پا میزنند. "اهورامزدا" را به "خدای بزرگ" ( با ویژگی*های الله) ترجمه، تحریف و تفسیر می*کنند. او را خدای یکتا یا دانش*بزرگ نام نهاده-اند. آنها رزتشت را، بسان محمد، به پیامبری "مبعوث" کرده و او را در جایی، بسان علی، به "شهادت" می*رسانند. چیزی نمانده است که این موبدان، هجرت و شق القمر را در گاتا تفسیر و نبوت رسول الله را هم پیشگویی کنند.
در همین نوشته*ها دیده می*شود که آهورامزدا و همزاد او اهریمن( از آمیزش اورمز و آرمیتی) زاییده می*شوند. اهریمن همزاد، جفت جدا ناپذیر، آهورامزدا ست. هریک از آنها، بسان دو بال کبوترند، بدون یکدیگر کارآیی ندارند. این دو همزاد در همیاری با یکدیگر همآهنگ هستند نه در دشمنی و ستیزه جویی. در همه*ی اوستا آهورامزدا خدایان بسیاری را ستایش و از همیاری آنها سپاسگزاری می*کند.
استاد بزرگ، پورداوود، که یشت*ها را به فارسی ترجمه کرده است، بی گمان با این کار به ارزش*های فرهنگی ایران افزوده است، می*فرماید که هیچ گاه ایرانیان پدیده-*های طبیعی، بسان ماه و خورشید و ستارگان، را پرستش نمی*کرده-اند بلکه آنان آهورامزدا، خدای یکتا، را می*پرستیدند.
سپس همین باورمند، ماه یشت، مهر یشت، رام یشت، ارت یشت، رام یشت، بهمن یشت و...یشت*های دیگر را از پهلوی به فارسی برگردانده است. آیا این استاد نمی*داند که ماه و خورشید و زمین و باد و آب و ستارگان از پدیده*های طبیعی هستند. آیا به درستی نمی*شناسد که خود آهورامزدا از همین پدیده-ها در شگفت است و آنها را به نام خدایان ستایش می*کند.
البته استاد این خدایان را "موکلین" اهورامزدا تفسیر می*کند. آیا او که چندین زبان به ویژه زبان عربی را به خوبی می*داند مفهوم کلمه*ی "موکل" را نمی*فهمد یا از دینداری به ویژه از ایمان به تورات به کژپنداری می*گراید. در همین یشت*ها آمده است که جمشید برای پرپاساختن بهشت در روی زمین همکاری با آهورامزدا را نمی*پذیرد. او با خدایان دیگر پیمان می*بندد که بیماری و پیری را از انسان دور بدارند.
اگر کسی راستکاری را از زرتشت یاد بگیرد می*بیند که حتا نام "آهورامزدا" آمیخته*ی نام خدایانی دیگر است. آهورا = ابر- یا خورشید جان-بخش، مزدا = ماه دانا است، که هور = خور = خورست و مَز = مَس = ماه، خود پیش از آهورامزدا خدایان افشاننده*ی جان و - خرد بوده-اند. آثر یا آذر که فرزند( پسر شاید هم دختر) آهورامزدا باشد هنجار ناهنجاری*ها بوده است.
از ویژگی*های این خدایان این است که هیچکدام از آنها همه چیز را نمی*داند حتا پیشدان هم نیستند و هیچکدام بر دیگری فرمانروایی نمی*کند و به ویژه هیچ یک از آنها برای انسان پیامبر یا احکامی را نفرستاده است. پیامبران و فرشته*ها و احکام، از یافته*های دین*فروشان، زنجیرهایی هستند که آنها را برای بردگی-*ی انسان بافته*اند.
(***) بیشتر پژوهشگران فرهنگی زرتشت را اندیشمند تاریخی نه اسطوره-ای می*دانند. آنها بخش*هایی از سرودهای گاتا را نیز برآمده از اندیشه*ی زرتشت می*شمارند. این پژوهشگران زمان زاده شده و زیستن زرتشت را پیدا نکرده-اند و آنرا با تفاوت بیش از هزار سال گمان می*زنند. ولی همه*ی آنها بر این باورند که هماندیشان و یاران زرتشت، در زمان زیستن او، در شمار اندک بوده-*اند.
آنچه که ما امروز از دین زرتشتی می*شنویم برآینده روندی است که، دستکم ۷۰۰ سال پس از زرتشت، در دوران ساسانی، آن هم با زور، در برخی از بخش*های ایران گسترش یافته است. البته اوستا و حتا گاتاها چند بار نابود و هر بار پس از چندسد سال بازنویسی شده است. این نوشتارها یادگارهای فرهنگ ایران هستند و موبدان زرتشتی آنها را نگه دار کرده-اند. از این دیدگاه به راستی سپاس و آفرین مردم ایران شایسته-ی آنهاست؛ ولی آنها وارث و فرمانروای فرهنگ ایران نیستند.
به هر روی نشانه*های فرهنگ ایران در این نوشتارها و نیز در شاهنامه و در سرده*های مولوی نهفته شده-اند. هر انسانی که زمینه*-ی خرد و اندیشه-*ی خود را از آلودگی*های اسلامی پاک کند می*تواند راهی به سرچشمه*-ی این فرهنگ پیدا کند. آموزه*-ی زرتشت در خون موبدان ریخته نشد است که تنها آنها بتوانند اندیشه*-ی زرتشت را بفهمد و تفسیر کند.
کسی نمی*تواند امید داشته باشد که آخوندی پسماندگی*-ی اسلام را برای او آشگار سازد. چون آخوند اسلام فروش است نه اسلام شناس. موبدان زرتشتی هم بیشتر از دیگران چیزی در دست ندارند که بیشتر از دیگران بدانند. دانستن از پیوند عمامه، دستار، کُستی و خرقه به درون کسی فرو نمی*رود.
پیشوایان مذهبی اگر نادان نباشند بی گمان دروغ پردازند. براین اساس هم شایسته نیست که کسی، برای دانستن، دیدگاه زرتشت از موبدی بیاموزد. هر کس می*تواند خردمندانه خودش به کاستی*ها و زشتی*های گفتار ایمان*داران پی*ببرد.
در بازار دین*فروشان زنجیر و ریسمان و احکام بردگی می*فروشند. دانایی، خوداندیشی، خردورزی، آزادی از پدیده*های نیستند که بتوان آنها را خریداری کرد. آخوند دکاندار اسلام است، اسلام دین رسول الله است. اسلام از اوامر الله سخن می*راند و این احکام با فرهنگ ایران، که بر خرد انسان استور است، سازگاری ندارد.
شور بختی ایرانیان در این است که موبدان از بازماندگان اسفندیار، از تخم تور، پسر نابکار فریدون هستند و دشمنی آنها با ایرج (فرهنگ ایران) پنهان مانده است. زیرا آنها اشکانیان را سرکوب کرده و دینی را به نام زرتشت بر ایرانیان افکنده-اند. در زیر این ستم ایرانیان از خویشتن بیگانه شده و به بندگی-ی آهورامزدا درآمده-اند. این بود که مجاهدین اسلام هم به آسانی توانستند بیشتر ارزش*های فرهنگی را نابود سازند یا به غنیمت بگیرد و آنها را به رنگ و فریب اسلامی آلوده سازند.


Comment