Announcement

Collapse
No announcement yet.

Tafsir-e Quran

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • (آيه )ـ در اين آيه كه پنجمين فرمان به پيامبر(ص ) مى باشد بار ديگر به مساله توحيد كه سخن را از آن آغاز كرده بود باز مى گردد و با اين مساله بحث راخاتمه مى دهد.
    مـى فـرمـايد: ((بگو: كسانى را كه به عنوان شريك به خداوند ملحق ساخته ايدبه من ارائه دهيد)) (قل ارونى الذين الحقتم به شركا).
    لـذا بـه دنـبـال اين جمله با يك كلمه خط بطلان بر همه اين اوهام كشيده مى گويد: ((نه هرگز چنين نيست ))! (كلا ).
    ايـنـهـا هـرگز ارزش معبود بودن را ندارند, و در اين پندارهاى شما چيزى ازواقعيت نيست , بس است بيدار شويد.
    و سرانجام براى تاكيد و تحكيم اين سخن مى گويد: ((بلكه تنها اوست خداوند عزيزو حكيم )) (بل هواللّه العزيز الحكيم ).
    عـزت و شـكست ناپذيريش ايجاب مى كند كه در حريم ربوبيتش كسى راه نيابد, و حكمتش اقتضا مى كند كه اين قدرت را به جا صرف كند.
    (آيـه )ـ تو مبعوث براى همه جهانيان هستى ! اين آيه سخن از نبوت پيامبراسلام (ص ) مى گويد, و آيات بعد از آن پيرامون معاد بحث مى كند.
    نخست به وسعت دعوت پيامبر(ص ) و عموميت نبوت او به همه انسانهااشاره كرده , مى گويد: ((و مـا تـو را نـفـرسـتاديم مگر براى همه مردم جهان در حالى كه همگان را به پاداشهاى بزرگ الهى بـشـارت مـى دهـى , و از عذاب الهى انذار مى كنى ,ولى بيشتر مردم از اين معنى بى خبرند)) (وما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا ونذيراولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
    (آيـه )ـ از آنـجـا كـه در آيـات قـبـل به اين معنى اشاره شده بود كه خداوندهمه مردم را در روز رسـتـاخـيـز جمع كرده و ميان آنها داورى مى كند, در اين آيه سؤالى از ناحيه منكران معاد به اين صـورت نـقـل مى كند: ((آنها مى گويند: اگر راست مى گوييد اين وعده رستاخيز در چه زمانى است ))؟! (ويقولون متى هذا الوعدان كنتم صادقين ).
    (آيـه )ـ ولـى قـرآن هـمـواره از پاسخ صريح به اين مطلب و تعيين زمان وقوع رستاخيز خوددارى مى كند و تاكيد مى كند اين از امورى است كه علم آن مخصوص خداست , و احدى جز او از آن آگاه نيست .
    ايـن آيـه همين معنى را با عبارت ديگرى بازگو كرده , مى فرمايد: ((بگو: وعده شما روزى خواهد بـود كـه نـه سـاعتى از آن تاخير خواهيد كرد, و نه ساعتى بر آن پيشى خواهيد گرفت )) (قل لكم ميعاد يوم لا تستاخرون عنه ساعة ولا تستقدمون ).
    ايـن مـخـفـى مـانـدن تاريخ قيام قيامت ـحتى بر شخص پيامبر اسلام (ص ) ـبه خاطر آن است كه خـداونـد مى خواهد مردم يك نوع آزادى عمل توام با حالت آماده باش دائمى داشته باشند, چرا كه اگـر تـاريـخ قـيـامت تعيين مى شد هرگاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بى خبرى فرو مى رفتند, و هرگاه زمانش نزديك بودممكن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پيدا كند, و درهر دو صورت هدفهاى تربيتى انسان عقيم مى ماند.
    (آيه )ـ به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون موضعگيرى مشركان در برابر مساله معاد بود در ايـنـجا بعضى از صحنه هاى دردناك معاد را براى آنهامجسم مى سازد تا به سرانجام كار خويش واقف گردند.
    نخست مى گويد: ((كافران گفتند: ما هرگز به اين قرآن و كتابهاى آسمانى ديگرى كه قبل از آن بوده ايمان نخواهيم آورد)) (وقال الذين كفروا لن نؤمن بهذاالقرآن ولا بالذى بين يديه ).
    انـكـار ايمان نسبت به كتب انبياى پيشين شايد به اين منظور بوده كه قرآن روى اين مطلب تكيه مـى كـنـد كـه نشانه هاى پيامبر اسلام (ص ) در تورات و انجيل به وضوح آمده است , آنها براى نفى نبوت پيامبر اسلام كتب آسمانى ديگر را نيز نفى مى كنند.
    سپس به وضع آنها در قيامت پرداخته روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده ,مى گويد: ((اگر ببينى هـنگامى كه اين ستمگران در پيشگاه پروردگارشان (براى حساب و دادرسى ) نگه داشته شده اند در حـالى كه هركدام گناه خود را به گردن ديگرى مى اندازد)) از وضع آنها تعجب مى كنى (ولو ترى اذ الظالمون موقوفون عندربهم يرجع بعضهم الى بعض القول ).
    در اين حال ((مستضعفان به مستكبران مى گويند: اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم )) (يقول الذين استضعفوا للذين استكبروا لولا انتم لكنا مؤمنين ).
    آنـهـا مـى خـواهـنـد بـه اين وسيله تمام گناهان خويش را بر گردن اين ((مستكبران ))بى رحم بيندازند, هر چند در دنيا حاضر نبودند چنين برخورد قاطعى با آنهاداشته باشند.
    (آيـه )ـ ولـى مستكبران خاموش نمى مانند و ((در پاسخ به مستضعفين مى گويند: آيا ما شما را از طـريق هدايت باز داشتيم بعد از آن كه هدايت به سراغ شماآمد)) و به قدر كافى اتمام حجت شد و پـيـامبران گفتنى ها را گفتند (قال الذين استكبروا للذين استضعفوا انحن صددناكم عن الهدى بعد اذ جاكم ).
    نـه مـا مـسؤول نيستيم , ((بلكه خود شما گنهكار بوديد)) (بل كنتم مجرمين ) كه باداشتن آزادى اراده تـسـلـيم سخنان بى اساس ما شديد, به كفر و الحاد روى آورديد و سخنان منطقى انبيا را به دست فراموشى سپرديد.
    (آيـه )ـ ((و مـستضعفان به مستكبران مى گويند: وسوسه هاى فريبكارانه شما در شب و روز (مايه گـمـراهى ما شد) هنگامى كه به ما دستور مى داديد كه به خداوند كافر شويم و همتايانى براى او قـرار دهـيم ))! (وقال الذين استضعفوا للذين استكبروا بل مكرالليل والنهار اذ تامروننا ان نكفر باللّه ونجعل له انددا).
    درسـت اسـت كـه مـا در پذيرش آزاد بوديم و مقصر و گنهكار, ولى شما هم به عنوان عامل فساد مـسؤوليد و گنهكار, بلكه سنگ اول به دست ناپاك شما گذاشته شد, بخصوص اين كه همواره از موضع قدرت با ما سخن مى گفتيد.
    لذا هر دو گروه از كرده خود پشيمان مى شوند, مستكبران از گمراه ساختن ديگران و مستضعفان از پـذيـرش بـى قيد و شرط اين وسوسه هاى شوم , ((اما هنگامى كه عذاب الهى را مى بينند ندامت خـود را كـتـمـان مى كنند (مبادا بيشتر رسوا شوند) وما غل و زنجير بر گردن كافران مى نهيم )) (واسروا الندامة لما راوا العذاب وجعلناالا غلا ل فى اعناق الذين كفروا).
    آرى ! آنـهـا هـر وقـت در دنيا به اشتباه خود پى مى بردند و نادم مى شدندشجاعت اظهار ندامت را نداشتند, و همين خصيصه اخلاقى خود را در قيامت نيزبه كار مى گيرند اما چه سود؟.
    به هر حال اينها نتيجه اعمال خودشان است كه از پيش فراهم ساخته اند ((آياآنها جزايى جز اعمالى كه انجام مى دادند دارند))؟! (هل يجزون الا ما كانوا يعملون ).
    آرى ! اين اعمال و كردار كفار و مجرمين است كه به صورت زنجيرهاى اسارت بر گردن و دست و پاى آنها گذارده مى شود.
    (آيـه )ـ از آنـجـا كـه در آيات گذشته سخن از اغواگرى مستكبران بود دراينجا گوشه اى از اين اغواگرى را منعكس مى سازد, مى گويد: ((و ما هرگز در هيچ شهر و ديارى پيامبر انذاركننده اى نفرستاديم مگر اين كه مترفين (همان متنعمان مغرور و مست نعمت ) مى گفتند: ما به آنچه شما بـه آن فـرسـتاده شده ايد كافريم )) وآنچه را نامش پيام الهى مى نهيد قبول نداريم (وما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون ).
    نـه تـنـهـا در بـرابر انبيا كه در برابر هر قدم اصلاحى از ناحيه هر دانشمند مصلح وعالم مجاهدى برداشته شود اين گروه سر به مخالفت بر مى دارند.
    (آيـه )ـ مـال و فرزند دليل قرب به خدا نيست ! اين آيه به منطق پوشالى آنها كه در هر زمانى براى اثـبات برترى خود به آن متوسل مى شدند و به اغفال عوام مى پرداختند اشاره كرده , مى گويد: ((و آنها گفتند: ما از همه ثروتمندتر وپراولادتريم )) (وقالوا نحن اكثر اموالا واولا دا).
    خـداونـد بـه مـا محبت دارد هم اموال فراوان در اختيار ما نهاده , و هم نيروى انسانى بسيار, و اين دلـيـل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعيت ما در نزداوست ((و ما (نور چشمى ها) هرگز مجازات نخواهيم شد))! (وما نحن بمعذبين ).
    اگـر مـا مـطـرود درگاه او بوديم اين همه نعمت چرا به ما مى داد؟ خلاصه آبادى دنياى ما دليل روشنى بر آبادى آخرت ماست !.
    (آيـه )ـ ايـن آيـه ايـن مـنـطق پوشالى و عوام فريبانه را به عاليترين وجهى پاسخ مى دهد و در هم مى كوبد, روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى فرمايد: ((به آنها بگو: پروردگار من روزى را براى هـر كـس بـخـواهـد گسترش مى دهد, و (براى هركس بخواهد) سخت مى گيرد)) (قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشا ويقدر) و اينهاهمه طبق مصالحى است كه براى آزمون خلق و نظام زندگى انسان لازم مى داند وربطى به قدر و مقام در درگاه خدا ندارد.
    بنابراين هرگز نبايد وسعت روزى را دليل بر سعادت , و تنگى روزى را دليل بر شقاوت شمرد ((اما اكـثر مردم از اين واقعيت بى خبرند)) (ولكن اكثر الناس لا يعلمون ) البته اكثريت ناآگاه و بى خبر چنين هستند.
    (آيه )ـ سپس با صراحت بيشترى همين معنى را تعقيب كرده , مى گويد: ((هرگزچنان نيست كه اموال و اولادتان شما را نزد ما مقرب سازد)) (وما اموالكم ولا اولا دكم بالتى تقربكم عندنا زلفى ).
    ايـن سـخـن بدان معنى نيست كه انسان دست از تلاش و كوشش لازم براى زندگى بردارد, بلكه هـدف ايـن اسـت كه داشتن امكانات اقتصادى و نيروى انسانى فراوان هرگز معيار ارزش معنوى انسانها در پيشگاه خدا نمى شود.
    سـپـس بـه مـعـيار اصلى ارزشهاى انسانها و آنچه مايه تقرب به درگاه خدامى شود پرداخته و به صـورت يك استثنا مى گويد: ((مگر كسانى كه ايمان آورند وعمل صالح انجام دهند كه براى آنها در بـرابـر اعمالشان پاداش مضاعف است , وغرفه هاى بهشتى در نهايت امنيت به سر مى برند)) (الا من آمن وعمل صـالحافاولئك لهم جزا الضعف بما عملوا وهم فى الغرفات آمنون ).
    بنابراين تمام معيارها به اين دو امر باز مى گردد ((ايمان )) و عمل ((صالح )).
    ايـنجاست كه قرآن با صراحت بى نظيرش قلم بطلان بر تمام پندارهاى انحرافى و خرافى در زمينه عوامل قرب به پروردگار كشيده .
    (آيـه )ـ در ايـن آيـه گـروه مقابل آنها را توصيف كرده , مى گويد: ((اما آنها كه براى انكار و ابطال آيات ما تلاش و كوشش مى كنند (نه خود ايمان دارند و نه اجازه مى دهند ديگران در راه حق گام نـهـنـد) در حـالى كه چنين مى پندارند كه مى توانند ازچنگال قدرت ما فرار كنند, آنها در عذاب دردنـاك روز قـيـامـت احـضـار مـى شوند))(والذين يسعون فى آياتنا معاجزين اولئك فى العذاب محضرون ).
    آنـهـا همان كسانى هستند كه با استفاده از اموال و اولاد و نفرات خود به تكذيب انبيا پرداخته و به وسوسه خلق خدا مشغول شدند.
    (آيـه )ـ بـيزارى معبودان از عابدان : بار ديگر در اينجا به پاسخ گفتار آنها كه اموال و اولاد خود را دلـيـل بر قرب خويش در درگاه خداوند مى پنداشتند بازمى گردد, و به عنوان تاكيد مى گويد: ((بـگـو: پروردگار من روزى را براى هر كس ازبندگانش بخواهد گسترده يا محدود مى كند)) (قل ان ربى يبسط الرزق لمن يشامن عباده ويقدر له ).
    سـپـس مـى افـزايـد: ((آنـچـه را در راه خدا انفاق كنيد خداوند جاى آن راپر مى كند و او بهترين روزى دهندگان است )) (وما انفقتم من شى فهو يخلفه وهوخير الرازقين ).
    در روايـتـى از پـيغمبر(ص ) مى خوانيم : ((كسى كه يقين به عوض و جانشين داشته باشد در انفاق كردن سخاوتمند خواهد بود)).
    امـا مـسـاله مهم اين است كه انفاق از اموال حلال و مشروع باشد كه خدا غيرآن را قبول نمى كند وبركت نمى دهد.
    گرچه محتواى اين آيه تاكيد بر مطلب گذشته است ولى از دو جهت تازگى دارد:.
    نخست اين كه آيه 37 كه مفهوش همين مفهوم بود بيشتر ناظر به اموال واولاد كفار بود در حالى كه اين آيه ناظر به مؤمنان است .
    ديـگر اين كه آيه قبل وسعت و تنگى معيشت را درباره دو گروه مختلف بيان مى كرد در حالى كه اين آيه ممكن است اشاره به دو حالت مختلف از يك انسان باشد كه گاه روزيش گسترده و گاه تنگ و محدود است .
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment


    • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment


      • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment


        • در دنـبـالـه آيـه بـراى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((او فقط حزبش را براى اين دعوت مى كند كه اهل آتش سوزان جهنم باشند)) (انما يدعوا حزبه ليكونوا من اصحاب السعير).
          شـيـطـان حـزب خـود را بـه آلـودگى و گناه , به پليديهاى شهوات , به شرك وطغيان و ستم و سرانجام به آتش جهنم دعوت مى كند.
          (آيـه )ـ در اين آيه سرانجام كار ((حزب اللّه )) و عاقبت دردناك ((حزب شيطان )) را اين چنين بيان مـى كـند: ((كسانى كه كافر شدند عذاب دردناك از آن آنهاست , و كسانى كه ايمان آوردند و عمل صـالـح انـجـام دادنـد مغفرت و پاداش بزرگ دارند)) (الذين كفروا لهم عذاب شديد والذين آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفرة واجر كبير).
          طبق اين آيه كفر به تنهايى موجب عذاب است ولى ايمان بدون عمل مايه نجات نخواهد بود.
          (آيـه )ـ از آنـجا كه در آيات گذشته مردم به دو گروه تقسيم شدند در اين آيه يكى از ويژگيهاى مـهـم ايـن دو گروه را كه در واقع سرچشمه ساير برنامه هاى آنهاست بيان كرده , مى گويد: ((آيا كـسـى كـه زشتى عملش در نظر او زينت داده شده , و آن رازيبا مى بيند)) همانند كسى است كه واقعيات را آن گونه كه هست زشت و زيبا درك مى كند؟ (افمن زين له سؤ عمله فرا ه حسنا).
          در حقيقت اين مساله كليد همه بدبختيهاى اقوام گمراه و لجوج است كه اعمال زشتشان به خاطر هماهنگ بودن با شهوات و قلبهاى سياهشان در نظرشان زيباست .
          اما چه كسى اعمال سؤ بدكاران را در نظرشان جلوه مى دهد؟.
          بـدون شـك عـامل اصلى , هواى نفس و شيطان است , اما چون خدا اين اثر را دراعمال آنها آفريده مـى توان آن را به خدا نيز نسبت داد, زيرا انسانها هنگامى كه گناهى را مرتكب مى شوند در آغاز از عمل خود ناراحت مى شوند, اما هرقدر آن را تكرارمى كنند از ناراحتى آنها كاسته مى شود تدريجا به مرحله بى تفاوتى مى رسند, و اگرباز هم تكرار كنند زشتيها در نظرشان زيبا مى شود.
          سـپـس قـرآن بـه بيان علت تفاوت اين دو گروه پرداخته , مى افزايد: ((خداوندهركس را بخواهد گمراه مى كند و هركس را بخواهد هدايت مى نمايد)) (فان اللّه يضل من يشا ويهدى من يشا).
          روشن است اين مشيت الهى توام با حكمت اوست و به هركس آنچه لايق است مى دهد.
          لـذا در پـايـان آيه مى فرمايد: ((مبادا بر اثر شدت تاسف و حسرت بر وضع آنهاجان خود را از دست دهى )) (فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ).
          اما چرا حسرت نخورى ؟ ((براى اين كه خداوند از اعمال آنها آگاه است )) وآنچه را شايسته آنند به آنها مى دهد (ان اللّه عليم بما يصنعون ).
          (آيـه )ـ در ايـن آيه با توجه به بحثهايى كه قبلا پيرامون هدايت و ضلالت وايمان و كفر گذشت به بـيـان كوتاه و روشنى پيرامون مبدا و معاد مى پردازد و اثبات ((مبدا)) را با اثبات ((معاد)) در يك دلـيل جالب قرين كرده , مى فرمايد: ((خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت در آورند)) (واللّه الذى ارسل الرياح فتثير سحابا).
          ((پس ما اين ابرها را به سوى سرزمين مرده و خشكى مى رانيم )) (فسقناه الى بلد ميت ).
          ((سپس به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مى كنيم )) (فاحيينا به الا رض بعد موتها).
          ((آرى ! زنده شدن مردگان بعد از مرگ نيز همين گونه است ))! (كذلك النشور).
          نـظـام حـسـاب شـده اى كـه بـر حـركت بادها, و سپس حركت ابرها, و بعد از آن نزول قطره هاى حيات بخش باران , و به دنبال آن زنده شدن زمينهاى مرده حاكم است , خود بهترين دليل و گواه بر اين حقيقت است كه دست قدرت حكيمى درپشت اين دستگاه قرار دارد و آن را تدبير مى كند.
          (آيـه )ـ بـه دنـبـال ايـن بـحـث تـوحـيـدى , بـه اشتباه بزرگ مشركان كه عزت خويش را از بتها مـى خواستند, اشاره كرده , مى فرمايد: ((كسانى كه عزت مى خواهند(از خدا بطلبند چرا كه ) تمام عزت از آن خداست )) (من كان يريد العزة فلله العزة جميعا).
          از آنـجا كه تنها ذات پاك اوست كه شكست ناپذير است , لذا تمام عزت از آن اوست , و هركس عزتى كسب مى كند از بركت درياى بى انتهاى اوست .
          در حـالات امام حسن مجتبى (ع ) مى خوانيم كه در ساعات آخر عمرش هنگامى كه يكى از ياران به نـام ((جـنـادة بن ابى سفيان )) از او اندرز خواست نصايح ارزنده و مؤثرى براى او بيان فرمود كه از جـمـلـه ايـن بـود: ((هرگاه بخواهى بدون داشتن قبيله ((عزيز)) باشى و بدون قدرت حكومت و هيبت داشته باشى , از سايه ذلت معصيت خدا به در آى و در پناه عزت اطاعت او قرار گير))!.
          سـپـس راه وصـول به ((عزت )) را چنين تشريح مى كند: ((سخنان پاكيزه و عقايدپاك به سوى او صعود مى كند)) (اليه يصعد الكلم الطيب ).
          ((و عمل صالح را او بالا مى برد)) (والعمل الصالح يرفعه ).
          ((الكلم الطيب )) به اعتقادات صحيح نسبت به مبدا و معاد و آيين خداوندتفسير شده است .
          سـپـس بـه نـقطه مقابل آن پرداخته , مى گويد: ((و كسانى كه نقشه سؤ مى كشندعذاب شديدى براى آنهاست )) (والذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد).
          ((و تـلاش و كوشش آلوده و ناپاك و فاسد آنها نابود مى گردد)) و به جايى نمى رسد (ومكر اولئك هو يبور).
          (آيه )ـ با توجه به اين كه در آيات گذشته سخن از مساله توحيد و معاد وصفات خدا در ميان بود, در ايـن آيه نخست به آفرينش انسان در مراحل مختلف اشاره كرده , مى گويد: ((خداوند شما را از خاك آفريد)) (واللّه خلقكم من تراب ).
          ((سپس از نطفه )) (ثم من نطفة ).
          ((بعد از آن شما را به صورت همسران يكديگر درآورد)) (ثم جعلكم ازواجا).

          مـسلم است كه انسان از خاك است هم از اين نظر كه جد انسانها, آدم از خاك آفريده شده , و هم از اين نظر كه تمام موادى كه جسم انسان را تشكيل مى دهد و ياانسان از آن تغذيه مى كند, و يا نطفه او از آن منعقد مى شود همه سرانجام به موادى كه در خاكها نهفته است منتهى مى شود.
          سـپس وارد چهارمين و پنجمين مرحله حيات انسان شده , موضوع ((باردارى مادران )) و ((وضع حمل )) آنها را پيش كشيده , مى گويد: ((هيچ جنس ماده اى باردارنمى شود و وضع حمل نمى كند مگر به علم پروردگار)) (وما تحمل من انثى ولا تضع الا بعلمه ).
          خاك بى جان و مرده كجا و انسان زنده عاقل و هوشيار و پرابتكار كجا؟!.
          نـطـفـه بـى ارزش كـه از چند قطره آب متعفن تشكيل شده كجا و انسانى رشيد وزيبا و مجهز به حواس مختلف و دستگاههاى گوناگون كجا؟!.
          بعد به مرحله ((ششم )) و((هفتم )) اين برنامه شگرف در حلقه ديگر پرداخته وبه مراحل مختلف عمر وفـزونـى وكـاسـتـى آن بر اثر عوامل مختلف اشاره كرده , مى گويد(و هيچ انسانى عمر طولانى نمى كند, يا از عمرش كاسته نمى شود مگر اين كه دركتاب (علم خداوند) ثبت است )) و از قوانين و بـرنامه هايى تبعيت مى كند كه حاكم برآنها علم وقدرت اوست (وما يعمر من معمر ولا ينقص من عمره الا فى كتاب ).
          و سـرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: ((همه اينها بر خداوند آسان است )) (ان ذلك على اللّه يسير).
          آفـريـنـش اين موجود عجيب و همچنين مسائل مربوط به جنسيت , وزوجيت , و باردارى , و وضع حـمل , و افزايش و كاستى عمر, چه از نظر قدرت , وچه از نظر علم و محاسبه همه براى او سهل و ساده است , و اينها گوشه اى از آيات انفسى هستند كه از يك سو ما را به مبدا عالم هستى مربوط و آشنا مى كنند و ازسوى ديگر دلائل زنده اى بر مساله امكان معاد محسوب مى شوند.
          يـك سـلـسـله عوامل طبيعى در افزايش يا كوتاهى عمر دخالت دارند كه بسيارى از آنها براى بشر تـاكنون شناخته شده است , همانند تغذيه صحيح , كار وحركت مداوم , دورى از هيجانات مداوم , و داشتن ايمان قوى كه بتواند انسان را درناملايمات زندگى آرامش و قدرت بخشد.
          ولـى عـلاوه بـر اينها عواملى وجود دارد كه در روايات اسلامى روى آن تاكيدشده است , به عنوان نمونه به دو روايت زير توجه فرماييد:.
          الـف ) پـيـغـمبر گرامى (ص ) مى فرمايد: ((انفاق در راه خدا و صله رحم خانه هارا آباد و عمرها را طولانى مى كند)).
          ب ) امـام بـاقـر(ع ) مـى فرمايد: ((نيكوكارى و انفاق پنهانى فقر را برطرف ساخته , و عمر را افزون مى كند)).
          (آيـه )ـ دريـاى آب شـيـريـن و شـور يكسان نيستند! در اين آيه به بخش ديگرى از آيات آفاقى كه نـشانه هاى عظمت و قدرت اويند در مورد آفرينش درياها وبرخى بركات و فوائد آنها اشاره كرده , مى فرمايد: ((دو دريا يكسان نيستند, اين يكى گوارا و شيرين و براى نوشيدن خوشگوار است , و آن ديگر شور و تلخ )) (وما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه وهذا ملح اجاج ).
          بـا آن كـه هـر دو, روز نـخـسـت بـه صورت قطرات باران شيرين و گوارا از آسمان بر زمين نازل شـده انـد, و هـر دو از يـك ريـشـه مـشتقند, اما در دو چهره كاملا مختلف بافوائد متفاوت ظاهر گشته اند.
          و عجيب اين كه : ((از هر دو گوشت تازه مى خوريد)) (ومن كل تاكلون لحما طريا).
          ((و از هر دو وسائل زينتى براى پوشيدن استخراج مى كنيد)) (وتستخرجون حلية تلبسونها).
          به علاوه از هر دو مى توانيد براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگيريدلذا ((كشتيها را مى بينى كـه از هـر طـرف درياها را مى شكافند و پيش مى روند, تا ازفضل خداوند بهره گيريد و شايد حق شكر او را ادا كنيد)) (وترى الفلك فيه مواخرلتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون ).
          (آيه )ـ باز در اينجا به قسمت ديگرى از آيات توحيد و نعمتهاى بى پايان پروردگار اشاره مى كند تا ضـمن آگاهى دادن به انسان حس شكرگزارى آنان را درمسير شناخت معبود حقيقى برانگيزد, مـى فرمايد: ((او شب را در روز داخل مى كندو روز را در شب )) (يولج الليل فى النهار ويولج النهار فى الليل ).
          بـعـد بـه مـساله تسخير خورشيد و ماه اشاره كرده , مى گويد: ((و خورشيد و ماه را مسخر (شما) كرده )) (وسخر الشمس والقمر).
          چـه تـسـخيرى از اين برتر و بالاتر كه همه آنها در مسير منافع انسان حركت مى كنند, و سرچشمه انواع بركات در زندگى بشرند.
          اما اين خورشيد و ماه در عين اين كه بطور كاملا منظم در مسير خود مى گردندو خدمتگزار لايق و خوبى براى انسانند نظامى كه حاكم بر آنهاست جاودانى نيست .
          لـذا به دنبال بحث تسخير مى افزايد: ((هريك تا سرآمد معينى به حركت خودادامه مى دهد)) (كل يجرى لا جل مسمى ).
          سـپـس بـه عـنوان نتيجه گيرى از اين بحث توحيدى مى فرمايد: ((اين است خداوند, پروردگار شـما)) (ذلكم اللّه ربكم ) خداوندى كه نظام نور و ظلمت و حركات حساب شده خورشيد و ماه را با تمام بركاتشان مقرر فرموده است .
          ((حاكميت در عالم مخصوص اوست )) (له الملك ).
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment


          • ((و مـعـبودهايى را كه شما جز او مى خوانيد حتى حاكميت و مالكيت (به اندازه ) پوست نازكى كه روى هـسـتـه خـرمـا كشيده شده (در سرتاسر عالم هستى )ندارند)) (والذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير).
            (آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايد: ((اگر آنها را (براى حل مشكلات خود) بخوانيدهرگز صداى شما را نمى شنوند)) (ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم ).
            چرا كه قطعاتى از سنگ و چوب بيش نيستند جمادند و بى شعور!.
            ((و بـه فـرض كـه (ناله و اصرار و الحاح شما را) بشنوند هرگز توانايى پاسخگويى به نيازهاى شما ندارند)) (ولو سمعوا ما استجابوا لكم ).
            چـرا كـه روشن شد حتى به اندازه پوست نازك هسته خرمايى مالك سود وزيانى در جهان هستى نيستند.
            و از ايـن بالاتر ((روز قيامت كه مى شود آنها پرستش و شرك شما را منكرمى شوند)) (ويوم القيمة يكفرون بشرككم ).
            و مـى گـويـنـد: خـداونـدا! ايـنـهـا پرستش ما نمى كردند بلكه هواى نفس خويش رادر حقيقت مى پرستيدند.
            در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((هيچ كس مانند خداوندى كه از همه چيز آگاه است تو را با خبر نمى سازد)) (ولا ينبـئـك مثل خبير).
            اگـر مـى گـويد: بتها در قيامت پرستش شما را انكار مى كنند, و از شما بيزارى مى جويند, تعجب نكنيد, زيرا كسى از اين موضوع خبر مى دهد كه از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاه است .
            (آيـه )ـ در تعقيب دعوت مؤكدى كه در آيات گذشته به سوى توحيد ومبارزه با هرگونه شرك و بت پرستى آمده بود ممكن است اين توهم براى بعضى پيش آيد كه خداوند چه نيازى به پرستش ما دارد؟.
            در اين آيه مى فرمايد: ((اى مردم ! شما نيازمند به خدا هستيد و خداوند از هرنظر بى نياز و شايسته حمد و ستايش است )) (يا ايها الناس انتم الفقرا الى اللّه واللّه هو الغنى الحميد).
            آرى ! بـى نياز حقيقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى يكى است و او خدااست , همه انسانها بلكه هـمـه مـوجـودات سر تا پا نيازند و فقر و وابسته به آن وجودمستقل كه اگر لحظه اى ارتباطشان قطع شود هيچند و پوچ .
            ايـن ما هستيم كه از طريق عبادت و اطاعت او, راه تكامل را مى پيماييم و به آن مبدا بى پايان فيض در پرتو عبوديتش لحظه به لحظه نزديكتر مى شويم .
            بنابراين او هم ((غنى )) است و هم ((حميد)) يعنى در عين بى نيازى آنقدربخشنده و مهربان است كه شايسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است .
            (آيه )ـ در اين آيه براى تاكيد همين فقر و نياز انسانها به او مى فرمايد: ((اگربخواهد شما را مى برد و خـلق جديدى را مى آورد)) (ان يشا يذهبكم ويات بخلق جديد) او نه نيازى به طاعت شما دارد و نه بيمى از گناهانتان .
            (آيـه )ـ و در ايـن آيـه باز به عنوان تاكيد مجدد مى فرمايد: ((و اين كار براى خداناممكن نيست )) (وما ذلك على اللّه بعزيز).
            آرى ! او هر چه را اراده كند به آن فرمان مى دهد موجود باش آن نيز بلافاصله موجود مى شود.
            (آيه )ـ اين آيه به پنج ((نكته )) در ارتباط با آيات قبل اشاره مى كند:.
            نـخست اين كه در آيات گذشته آمده بود كه ((اگر خدا بخواهد شما را مى برد وقوم ديگرى را به جاى شما مى آورد)) اين سخن ممكن است براى بعضى اين سؤال را به وجود آورد كه مخاطبين اين آيه همه از افراد گنهكار نيستند, آيا ممكن است مؤمنان صالح نيز گرفتار عواقب گناهان ديگران شوند و محكوم به فنا گردند؟.
            اينجاست كه مى فرمايد: ((و هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد)) (ولا تزر وازرة وزر اخرى ).
            ايـن جـمـله از يك سو ارتباط به عدل خداوند دارد كه هركس را در گرو كار خودمى شمرد, و از سوى ديگر به شدت مجازات روز رستاخيز اشاره دارد.
            در جـمـلـه دوم هـمـيـن مـساله را به صورت ديگرى مطرح مى كند, مى گويد: ((واگر شخص سنگين بارى , ديگرى را براى حمل گناهان خود بخواند (پاسخ منفى به دعوت او مى دهد و) چيزى از آن را بـر دوش نخواهد گرفت هر چند از نزديكان اوباشد)) (وان تدع مثقلة الى حملها لا يحمل منه شى ولو كان ذاقربى ).
            بـالاخـره در سومين جمله پرده از اين حقيقت بر مى دارد كه انذارهاى پيامبر(ص ) تنها در دلهاى آمـاده اثر مى گذارد, مى فرمايد: ((تو فقط كسانى را بيم مى دهى كه از پروردگار خود در پنهانى مى ترسند و نماز را برپا مى دارند)) (انما تنذرالذين يخشون ربهم بالغيب واقاموا الصلوة ).
            تا در دلى خوف خدا نباشد, و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى بر خود نكند, و با انـجـام نـمـاز كـه قلب را زنده مى كند و به ياد خدا وا مى داردبه اين احساس درونى مدد نرساند, انذارهاى انبيا و اوليا بى اثر خواهد بود.
            در جـمـلـه چـهـارم باز به اين حقيقت بر مى گردد كه خدا از همگان بى نياز است ,مى افزايد: ((و هـركـس پـاكـى (و تـقوا) پيشه كند نتيجه آن به خودش باز مى گردد)) (ومن تزكى فانما يتزكى لنفسه ).
            و سرانجام در پنجمين و آخرين جمله هشدار مى دهد كه اگر نيكان و بدان به نتائح اعمال خود در ايـن جـهان نرسند مهم نيست چرا كه ((بازگشت (همگان ) به سوى خداست )) و سرانجام حساب همه را خواهد رسيد! (والى اللّه المصير).
            (آيـه )ـ نـور و ظلمت يكسان نيست ! به تناسب بحثهايى كه پيرامون ايمان و كفر در آيات گذشته بـود, در ايـنـجـا چـهار مثال جالب براى مؤمن و كافر ذكر مى كندكه آثار ((ايمان )) و ((كفر)) به روشنترين وجه در آن مجسم شده است .
            در نخستين مثال ((كافر)) و ((مؤمن )) را به ((نابينا)) و ((بينا)) تشبيه كرده , مى گويد(هرگز كور و بينا مساوى نيستند)) (وما يستوى الا عمى والبصير).
            ايمان به انسان در جهان بينى , و اعتقاد, و عمل , و تمام زندگى روشنايى وآگاهى مى دهد, اما كفر ظـلمت است و تاريكى , و در آن نه بينش صحيحى از كل عالم هستى است , و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى .
            (آيـه )ـ و از آن جـا كـه چـشم بينا به تنهايى كافى نيست بايد روشنايى ونورى نيز باشد, تا انسان با كـمك اين دو عامل موجودات را مشاهده كند, در اين آيه مى افزايد: ((و نه تاريكيها با نور برابرند)) (ولا الظلمات ولا النور).
            چـرا كـه تـاريـكـى مـنـشا گمراهى و عامل سكون و ركود است , اما نور و روشنايى منشا حيات و زندگى و حركت و جنبش و رشد و نمو و تكامل است .
            (آيه )ـ سپس مى افزايد: ((و هرگز سايه (آرام بخش ) با باد داغ و سوزان يكسان نيستند)) (ولا الظل ولا الحرور).
            مؤمن در سايه ايمانش در آرامش و امن و امان به سر مى برد, اما كافر به خاطركفرش در ناراحتى و رنج مى سوزد.
            (آيـه )ـ و سـرانجام در آخرين تشبيه مى گويد: ((و هرگز زندگان و مردگان يكسان نيستند))! (وما يستوى الا حيا ولا الا موات ).
            مؤمنان زندگانند, و داراى تلاش و كوشش و حركت و جنبش , اما كافرهمچون چوب خشكيده اى است كه نه طراوتى , نه برگى , نه گلى و نه سايه دارد وجز براى سوزاندن مفيد نيست .
            و در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند پيام خود را به گوش هركس بخواهدمى رساند)) (ان اللّه يسمع من يشا) تا دعوت حق را به گوش جان بشنود, و به نداى مناديان توحيد لبيك گويد.
            ((و تو نمى توانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفته اند برسانى ))! (وماانت بمسمع من فى القبور).
            فرياد تو هر قدر رسا, و سخنانت هر اندازه دلنشين , و گويا باشد, مردگان وكسانى كه بر اثر اصرار در گـنـاه و غـوطـه ور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده اند مسلما آمادگى براى پذيرش دعوت تو ندارند.
            (آيه )ـ بنابراين از عدم ايمان آنها نگران مباش , و بيتابى مكن , وظيفه توابلاغ و انذار است ((تو تنها بيم دهنده اى )) (ان انت الا نذير).
            (آيه )ـ اگر كوردلان ايمان نياورند عجيب نيست .
            در آيات گذشته به اينجا رسيديم كه افرادى هستند همچون مردگان ونابينايان كه سخنان انبيا در دل آنـان كـمـتـرين اثرى ندارد, به دنبال آن در اينجا براى اين كه پيامبر(ص ) را در اين زمينه دلـدارى دهد, مى فرمايد: ((ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم , و هيچ امتى در گذشته نـبـود مگر اين كه انذاركننده اى داشت )) (انا ارسلناك بالحق بشيرا ونذيرا وان من امة الا خلا فيها نذير).
            تو نداى خود را به گوش آنان برسان , به پاداشهاى الهى بشارت ده , و ازكيفرهاى پروردگار آنها را بترسان , خواه پذيرا شوند يا بر سر عناد و لجاج بايستند.
            (آيـه )ـ در اين آيه مى افزايد: ((اگر تو را تكذيب كنند (عجيب نيست وغمگين مباش ) زيرا كسانى كه قبل از آنها بودند نيز (پيامبرانشان را) تكذيب كردند,در حالى كه فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشـن , و كـتـابـهـاى مـحـتوى پند واندرز, و كتابهاى آسمانى مشتمل بر احكام و قوانين روشـنـى بـخـش , بـه سـراغشان آمدند)) (وان يكذبوك فقد كذب الذين من قبلهم جاتهم رسلهم بالبينات وبالزبروبالكتاب المنير).
            (آيـه )ـ در ايـن آيـه به كيفر دردناك اين گروه اشاره كرده , مى فرمايد: چنان نبود كه آنها از كيفر الـهـى مصون بمانند, و دائما به تكذيبهاى خود ادامه دهند,((سپس , كافران را گرفتم )) و سخت مجازات كردم (ثم اخذت الذين كفروا).
            جـمـعى را گرفتار طوفان ساختيم , گروهى را گرفتار تندباد ويرانگر, و جمعى رابوسيله صيحه آسمانى و صاعقه و زلزله درهم كوبيديم !.
            سـپس در پايان براى تاكيد و بيان عظمت و شدت مجازات آنها مى گويد(مجازات من نسبت به آنها چگونه بود))؟! (فكيف كان نكير).
            ايـن درست به آن مى ماند كه شخصى عمل مهمى را انجام مى دهد و بعد ازحاضران سؤال مى كند كار من چگونه بود؟.
            (آيه )ـ اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود! در اينجا بار ديگر به مساله توحيد باز مى گردد, و صـفـحـه تـازه اى از كـتـاب تـكوين را در برابر ديدگان انسانهامى گشايد, تاپاسخى دندان شكن به مشركان لجوج ومنكران سرسخت توحيدباشد.
            نـخـسـت مـى گويد: ((آيا نديدى خداوند از آسمان آبى نازل كرد و بوسيله آن ميوه هايى به وجود آورديم با الوان مختلف )) (الم تر ان اللّه انزل من السما مافاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها).
            آرى ! مى بينيد كه از آب و زمين واحد يكى بى رنگ و ديگرى تنها داراى يك رنگ اين همه رنگهاى مـختلفى از ميوه هاى گوناگون , گلهاى زيبا, برگها و شكوفه ها,در چهره هاى مختلف به وجود آمده است .
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment


            • ((الوان )) ممكن است به معنى رنگهاى ظاهرى ميوه ها باشد و ممكن است كنايه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آنها بوده باشد.
              در دنـبـاله آيه به تنوع طرقى كه در كوهها وجود دارد, و سبب شناخت جاده هااز يكديگر مى شود اشـاره كـرده , مى گويد: ((و از كوهها نيز جاده هايى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ , با رنگهايى مـتـفـاوت و (گـاه ) به رنگ كاملا سياه )) (ومن الجبال جدد بيض وحمر مختلف الوانها وغرابيب سود).
              (آيـه )ـ در ايـن آيـه مـسـاله تنوع الوان را در انسانها و جانداران ديگر مطرح كرده ,مى گويد: ((از انـسانها و جنبندگان و چهارپايان نيز (افرادى آفريده شده ) رنگهاى متفاوتى دارند)) (ومن الناس والدواب والا نعام مختلف الوانه ).
              آرى ! انسانها با اين كه همه از يك پدر و مادرند داراى نژادها و رنگهاى كاملامتفاوتند, بعضى سفيد همچون برف , بعضى سياه همچون مركب , حتى در يك نژادنيز تفاوت در ميان رنگها بسيار است .
              گذشته از چهره ظاهرى , رنگهاى باطنى آنها, و خلق و خوهاى آنها, واستعداد و ذوقهايشان , كاملا متنوع و مختلف است .
              پـس از بـيـان اين نشانه هاى توحيدى در پايان به صورت يك جمع بندى مى گويد: ((آرى مطلب چنين است )) (كذلك ).
              و از آنجا كه بهره گيرى از اين آيات بزرگ آفرينش بيش از همه براى بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آيه مى فرمايد: ((تنها بندگان عالم و دانشمندند كه از خدا مى ترسند)) (انما يخشى اللّه من عباده العلمؤا).
              آرى ! از ميان تمام بندگان , دانشمندانند كه به مقام عالى خشيت يعنى ((ترس از مسؤوليت توام با درك عظمت مقام پروردگار)) نائل مى گردند, اين حالت ((خشيت )) مولود سير در آيات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار, وهدف آفرينش است .
              در حـديـثى از امام صادق (ع ) در تفسير همين آيه مى خوانيم : ((منظور از علماكسانى هستند كه اعـمـالـشان آنها هماهنگ با سخنانشان باشد كسى كه گفتارش باكردارش هماهنگ نباشد عالم نيست )).
              و در پايان آيه به عنوان يك دليل كوتاه بر آنچه گذشت مى فرمايد: ((خداوندتواناى شكست ناپذير و آمرزنده است )) (ان اللّه عزيز غفور).
              ((عـزت )) و قـدرت بـى پـايانش سرچشمه خوف و خشيت انديشمندان است , و((غفوريتش )) كه نـشـانـه رحـمـت بـى انتهاى اوست سبب رجا و اميد آنان است , و به اين ترتيب اين دو نام مقدس , بـنـدگـان خـدا را در مـيـان خـوف و رجـا نـگه مى دارد,ومى دانيم حركت مداوم به سوى تكامل بدون اتصاف به اين دو وصف ممكن نيست .
              (آيه )ـ معامله پرسود با پروردگار! از آنجا كه در آيه قبل به مقام خوف وخشيت عالمان اشاره شده بود در اين آيه به مقام ((اميد و رجا)) آنها اشاره كرده ,مى فرمايد: ((كسانى كه كتاب الهى را تلاوت مـى كنند, و نماز را بر پا مى دارند, و ازآنچه به آنها روزى داده ايم در پنهان و آشكار انفاق مى كنند, آنها اميد تجارتى دارندكه نابودى و فساد و كساد در آن نيست )) (ان الذين يتلون كتاب اللّه واقاموا الصلوة وانفقوا مما رزقناهم سرا وعلا نية يرجون تجارة لن تبور).
              بـديـهـى اسـت كـه ((تـلاوت )) در اينجا به معنى قرائت سرسرى و خالى از تفكر وانديشه نيست , خواندنى است كه سرچشمه فكر باشد, فكرى كه سرچشمه عمل صالح گردد, عملى كه از يك سو انـسـان را بـه خـدا پيوند دهد كه مظهر آن نماز است ,و از سوى ديگر به خلق خدا ارتباط دهد كه مظهر آن انفاق است .
              اين انفاق گاهى مخفيانه صورت مى گيرد تا نشانه اخلاص كامل باشد ((سرا)).
              و گاه آشكارا تا مشوق ديگران گردد و تعظيم شعائر شود ((علا نية )).
              آرى ! علمى كه چنين اثرى دارد مايه رجا و اميدوارى است .
              (آيـه )ـ ايـن آيـه هدف اين مؤمنان راستين را چنين بيان مى كند: ((آنها (اين اعمال صالح را انجام مى دهند) تا خداوند اجر و پاداششان را بطوكامل بپردازد, و ازفضلش بر آنها بيفزايد كه او آمرزنده و شكور است )) (ليوفيهم اجورهم ويزيدهم من فضله انه غفور شكور).
              ايـن جـمـله در حقيقت اشاره به نهايت اخلاص آنهاست كه در اعمال نيك خود جز به پاداش الهى نـظر ندارند, و خداوند علاوه بر پاداش معمولى كه آن خودگاهى صدها يا هزاران برابر عمل است از فضل خود بر آنان مى افزايد, و مواهبى , ازفضل گسترده اش به آنها مى بخشد.
              (آيـه )ـ از آنـجـا كـه در آيات گذشته سخن از مؤمنان پاكدلى در ميان بود كه آيات كتاب الهى را تـلاوت مـى كـنند و به كار مى بندند, در اين آيه از اين كتاب آسمانى ودلائل صدق آن و همچنين حاملان واقعى كتاب سخن مى گويد, و بحثى را كه درآيات پيشين پيرامون توحيد بود با اين بحث كه پيرامون نبوت است تكميل كرده ,مى فرمايد: ((و آنچه از كتاب بر تو وحى فرستاديم حق است , و آنـچـه را در كـتـب پـيشين آمده تصديق مى كند, خداوند نسبت به بندگانش آگاه و بيناست )) (والذى اوحينا اليك من الكتاب هو الحق مصدقا لما بين يديه ان اللّه بعباده لخبير بصير).
              جـمـلـه ((ان اللّه بـعـبـاده لـخـبير بصير)) بيانگر علت حقانيت قرآن و هماهنگى آن باواقعيتها و نيازهاست , چرا كه از سوى خداوندى نازل شده كه بندگان خود را به خوبى مى شناسد و نسبت به نيازهايشان بصير و بيناست .
              ((خبير)) به معنى آگاهى از بواطن و عقائد و نيات و ساختمان روحى انسان , و((بصير)) به معنى بينايى نسبت به ظواهر و پديده هاى جسمانى اوست .
              (آيـه )ـ وارثـان حقيقى ميراث انبيا: اين آيه به موضوع مهمى در اين رابطه ـيعنى حاملان اين كتاب بـزرگ آسـمانى , همان كسانى كه بعد از نزول قرآن بر قلب پاك پيامبر(ص ) اين مشعل فروزان را در آن زمـان وقرون واعصار ديگر حفظوپاسدارى نمودندـ اشاره كرده , مى فرمايد: ((سپس اين كتاب آسمانى را به گروهى ازبندگان برگزيده خود به ارث داديم )) (ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا).
              منظور از ((كتاب )) در اينجا قرآن مجيد است .
              ((ارث )) بـه چـيـزى گـفته مى شود كه بدون داد و ستد و زحمت به دست مى آيد,و خداوند اين كتاب بسيار بزرگ را اين گونه در اختيار مسلمانان قرار دارد.
              سپس به يك تقسيم بندى مهم در اين زمينه پرداخته , مى گويد: ((از ميان آنهاعده اى به خويشتن ستم كردند, و گروهى راه ميانه را در پيش گرفتند, و گروهى به فرمان خدا در نيكيها بر ديگران پـيـشى گرفتند, و اين فضيلت بزرگى است )) (فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد ومنهم سابق بالخيرات باذن اللّه ذلك هو الفضل الكبير).
              خـداونـد پـاسـدارى ايـن كـتـاب آسمانى را بعد از پيامبرش بر عهده اين امت گذاشته , امتى كه بـرگـزيـده خداست , ولى در ميان اين امت گروههاى مختلفى يافت مى شوند: بعضى به وظيفه بـزرگ خـود در پاسدارى از اين كتاب و عمل به احكامش كوتاهى كرده , و در حقيقت بر خويشتن ستم نمودند.
              گروهى ديگر تا حد زيادى به اين وظيفه پاسدارى و عمل به كتاب قيام نموده اند, هرچند لغزشها و نارسائيهايى در كار خود نيز داشته اند.
              و بالاخره گروه ممتازى وظائف سنگين خود را به نحو احسن انجام داده , ودر اين ميدان مسابقه بزرگ بر همگان پيشى گرفته اند كه در راس اين گروه امامان معصوم (ع ) قرار دارند.
              (آيه )ـ آنجا كه نه غمى است , نه رنجى , و نه درماندگى !.
              ايـن آيـات در حـقـيـقـت نتيجه اى است براى آنچه در آيات گذشته آمده بود,مى فرمايد: پاداش پـيـشـگـامان در خيرات و نيكيها ((باغهاى جاويدان بهشت است كه همگى در آن وارد مى شوند)) (جنات عدن يدخلونها).
              سپس به سه بخش از نعمتهاى بهشتى كه بعضى جنبه مادى دارد و ظاهرى ,و بعضى جنبه معنوى و بـاطـنـى , و قسمتى نيز ناظر به نفى و طرد هرگونه مانع ومزاحم است اشاره كرده , مى گويد: ((ايـن پـيـشگامان در خيرات در آن بهشت جاويدان به دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته اند و لباسشان در آنجا حرير است ))! (يحلون فيها من اساور من ذهب ولؤلؤا ولباسهم فيها حرير).
              آنـهـا در اين دنيا به زرق و برقها بى اعتنايى كردند, دربند لباسهاى فاخر نبودند,خداوند به جبران اينها در جهان ديگر بهترين لباسها و زيورها را بر آنها مى پوشاند.
              (آيـه )ـ بـعـد از ذكـر ايـن نـعـمـت مـادى به نعمت معنوى خاصى اشاره كرده ,مى فرمايد: ((آنها مـى گـويـنـد: حـمـد (و ستايش ) براى خداوندى است كه اندوه را از مابرطرف ساخته )) (وقالوا الحمدللّه الذى اذهب عنا الحزن ).
              سـپـس اين مؤمنان بهشتى مى افزايند: ((پروردگار ما آمرزنده و سپاسگزاراست )) (ان ربنا لغفور شكور).
              با وصف غفوريتش اندوه سنگين لغزشها و گناهان را برطرف ساخته , و باوصف شكوريتش مواهب جاودانى كه هرگز سايه شوم غم بر آنها نمى افتد به ماارزانى داشته .
              (آيه )ـ سرانجام به سراغ آخرين نعمت كه نبودن عوارض ناراحتى و عوامل مشقت و خستگى و رنج و تعب است رفته , از قول آنها مى گويد: ستايش براى ((آن كسى است كه با فضل خود ما را در اين سـراى اقـامـت (جاويدان ) جاى داد كه نه درآنجا رنجى به ما مى رسد و نه سستى و واماندگى ))! (الذى احلنا دارالمقامة من فضله لا يمسنـا فيها نصب ولا يمسنا فيها لغوب ).
              و بـه ايـن تـرتيب در آنجا نه عوامل مشقت بار جسمانى وجود دارد, نه ازاسباب رنج روحى خبرى است .
              (آيـه )ـ مـعـمـولا قرآن در كنار ((بشارتها)) به ((انذارها)) مى پردازد تا دو عامل خوف و رجا را كه انگيزه حركت تكاملى است تقويت كند لذا در اينجا سخن ازمجازاتهاى مادى و معنوى است .
              نـخـست مى فرمايد: ((آنها كه راه كفر را پيش گرفتند آتش دوزخ براى آنهاست ))(والذين كفروا لهم نار جهنم ).
              همان گونه كه بهشت دار مقام و سراى جاويدان است , دوزخ نيز براى اين گروه جايگاه ابدى است .
              سـپـس مـى افـزايد: ((هرگز فرمان مرگ آنها صادر نمى شود تا بميرند)) و از اين رنج و الم رهايى يابند (لا يقضى عليهم فيموتوا).
              مـرگ بـراى اين گونه اشخاص يك دريچه نجات است , اما با جمله گذشته اين دريچه بسته شده , باقى مى ماند دريچه ديگر و آن اين كه زنده بمانند و مجازاتشان تدريجا تخفيف يابد, و يا تحمل آنها را بـيـفـزايـد تـا نـتـيـجـه آن تخفيف درد و رنج باشد,اين دريچه را نيز با جمله ديگرى مى بندد, مى گويد: ((چيزى از عذاب دوزخ از آنهاتخفيف داده نخواهد شد)) (ولا تخفف عنهم من عذابها).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment


              • و در پايان آيه به عنوان تاكيد بر قاطعيت اين وعيد الهى مى فرمايد: ((اين گونه هر كفران كننده اى را جزا مى دهيم ))! (كذلك نجزى كل كفور).
                آرى ! جـزاى كفران كننده سوختن در عذاب دردناك آتش است , آتشى كه بادست خود افروخته و هيزمش را افكار و اعمال و وجود او تشكيل مى دهد.
                (آيه )ـ ما را بازگردانيد تا عمل صالح انجام دهيم !.
                ايـن آيه به قسمت ديگرى از عذاب دردناك آنها پرداخته , و انگشت روى بعضى از نكات حساس در ايـن زمينه گذارده , مى گويد: ((آنها در دوزخ فرياد مى زنند:پروردگارا! ما را خارج كن تا عمل صالحى به جا بياوريم غير از آنچه انجام مى داديم ))(وهم يصطرخون فيها ربنا اخرجنا نعمل صالحا غير الذى كنا نعمل ).
                آرى ! آنـهـا با مشاهده نتايج اعمال سؤ خود در ندامت عميقى فرو مى روند,و تقاضاى بازگشت به دنيا مى كنند براى انجام اعمال صالح .
                به هر حال در برابر اين تقاضا يك پاسخ قاطع از سوى خداوند به آنها داده مى شود, مى فرمايد: ((آيا شما را به اندازه اى كه هركس اهل تذكر است در آن متذكرمى شود عمر نداديم ))؟! (اولم نعمركم ما يتذكر فيه من تذكر).
                ((و (آيا) بيم دهنده الهى به سراغ شما نيامد))؟! (وجاكم النذير).
                اكنون كه چنين است و تمام وسائل نجات در اختيارتان بوده و از آن بهره نگرفتيد بايد در همين جا گـرفـتـار بـاشيد ((اكنون بچشيد كه براى ستمگران ياورى نيست ))! (فذوقوا فما للظالمين من نصير).
                (آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه تـقـاضـايـى كـه كـفار در دوزخ براى بازگشت به دنيا دارندپاسخ داده , مـى گـويـد(خـداونـد غـيـب آسمانها و زمين را مى داند, چنين خدايى مسلما از آنچه در درون دلهاست آگاه است )) (ان اللّه عالم غيب السموات والا رض انه عليم بذات الصدور).
                آرى ! او مـى داند اگر به درخواست دوزخيان پاسخ مثبت گفته شود و باز به دنيا برگردند همان اعمال گذشته را ادامه خواهند داد.
                علاوه بر اين , آيه هشدارى است به همه مؤمنان كه در اخلاص نيات خويش بكوشند و جز خدا كسى را در نظر نداشته باشند.
                (آيه )ـ به دنبال بحثهايى كه در آيات گذشته پيرامون سرنوشت كفار ومشركان آمده بود, در اينجا از طـريـق ديـگرى آنها را مورد بازخواست قرار داده ,بطلان طريقه آنها را با دلائل آشكارى روشن مى سازد.
                نـخـست مى گويد: ((او كسى است كه شما را جانشينان در زمين قرار داد)) (هوالذى جعلكم خلا ئف فى الا رض ).
                او عقل و شعور و فكر و هوش داده , و طريقه استفاده كردن از اين امكانات رابه شما انسانها آموخته است , با اين حال چگونه ولى نعمت اصلى خود رافراموش كرديد.
                اين جمله , هشدارى است به همه انسانها كه بدانند دوران آنها ابدى وجاودانى نيست , همان گونه كـه آنـها جانشين اقوام ديگر شدند پس از چند روزى آنهانيز مى روند و اقوام ديگرى جانشين آنها خواهند شد.
                بـه هـمـين دليل بلافاصله مى گويد: ((پس هركس كافر شود كفر او به زيان خودش خواهد بود)) (فمن كفر فعليه كفره ).
                ((و كـفـر كـافـران در نزد پروردگارشان چيزى جز خشم و غضب نمى افزايد))(ولا يزيد الكافرين كـفـرهـم عـنـد ربهم الا مقتا) خشم الهى به معنى برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كسانى است كه مرتكب اعمال زشتى شده اند.
                و بـه هرحال ((كفرشان چيزى جز زيان و خسران به آنان نمى افزايد)) (ولا يزيدالكافرين كفرهم الا خسارا).
                (آيه )ـ اين آيه پاسخ قاطع ديگرى به مشركان مى دهد و به آنها خاطرنشان مى سازد كه اگر انسان از چـيزى تبعيت مى كند يا به آن دل مى بندد بايد دليلى از عقل بر آن داشته باشد, يا دليلى از نقل قطعى , شما كه هيچ يك از اين دو را در اختيارنداريد تكيه گاهى جز فريب و غرور نخواهيد داشت .
                مـى فـرمايد: ((بگو: اين معبودانى را كه جز خدا مى خوانيد به من نشان دهيدچه چيزى از زمين را آفريده اند))! (قل ارايتم شركاكم الذين تدعون من دون اللّه ارونى ماذا خلقوا من الا رض ).
                ((يا اين كه در آفرينش آسمان شريكند))؟! (ام لهم شرك فى السموات ).
                بـا ايـن حال پرستش آنها چه دليلى دارد؟! معبود بودن فرع بر خالق بودن است , حال كه ثابت شد هـيچ دليل عقلى براى مدعاى شما نيست , آيا دليلى از نقل در اختيار داريد؟ ((آيا كتابى (آسمانى ) در اختيار آنها گذارده ايم و آنها دليل روشنى ازآن بر كار خود دارند))؟ (ام آتيناهم كتابا فهم على بينت منه ).
                نه آنها هيچ دليل و بينه و برهان روشنى از كتب الهى در اختيار ندارند.
                پـس سرمايه آنها چيزى جز مكر وفريب نيست ((بلكه اين ستمگران به يكديگرجز وعده هاى دروغين نمى دهند)) (بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا).
                (آيه )ـ آسمانها و زمين با دست قدرت او برپاست !.
                در اين آيه سخن از حاكميت خدا بر مجموعه آسمانها و زمين است , و درحقيقت بعد از نفى دخالت مـعـبـودهـاى سـاخـتگى در جهان هستى به اثبات توحيدخالقيت و ربوبيت پرداخته , مى فرمايد: ((خداوند آسمانها و زمين را نگاه مى دارد تااز نظام خود منحرف نشوند)) (ان اللّه يمسك السموات والا رض ان تزولا ).
                نه تنها آفرينش در آغاز با خداست كه نگهدارى و تدبير و حفظ آنها نيز به دست قدرت اوست , بلكه آنـهـا هـر لـحـظه آفرينش جديدى دارند و فيض هستى لحظه به لحظه به آنها مى رسد, كه اگر لحظه اى رابطه آنها با آن مبدا بزرگ قطع شودراه فنا و نيستى را پيش مى گيرند.
                اگر نازى كند يكدم ـــــ فرو ريزند قالبها!.
                سـپـس بـه عـنوان تاكيد مى افزايد: ((و هرگاه منحرف گردند, كسى جز او نمى تواند آنهارا نگاه دارد)) (ولئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده ).
                نه بتهاى ساختگى شما, نه فرشتگان , و نه غير آنها, هيچ كس قادر بر اين كارنيست .
                در پايان آيه براى اين كه راه توبه را به روى مشركان گمراه نبندد و اجازه بازگشت در هر مرحله به آنها دهد مى فرمايد: ((او بردبار و غفور است )) (انه كان حليما غفورا).
                بـه مـقـتـضـاى حـلـمـش در مجازات آنها تعجيل نمى كند و به مقتضاى غفوريتش توبه آنها را با شرائطش در هر مرحله كه باشد پذيرا مى شود.
                آيـه ـ شـان نزول : ((مشركان عرب هنگامى كه مى شنيدند بعضى از امتهاى پيشين همچون يهود, پيامبران الهى را تكذيب كردند, و آنها را به شهادت رساندند,مى گفتند: ولى ما چنين نيستم ! اگر فرستاده الهى به سراغ ما بيايد ما هدايت پذيرترين امتها خواهيم بود! ولى همانها هنگامى كه آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمينشان طلوع كرد و پيامبر اسلام (ص ) همراه بزرگترين كتاب آسمانى به سراغشان آمد نه تنها نپذيرفتند بلكه در مقام تكذيب و مبارزه و انواع مكر و فريب برآمدند.
                ايـن آيـه و دو آيـه بعد نازل شد و آنها را بر اين ادعاهاى توخالى و بى اساس مورد ملامت و سرزنش قرار داد.
                تفسير: استكبار و حيله گرى , سرچشمه بدبختيهاى آنها بودـ.
                در آيات پيشين سخن از مشركان وسرنوشت آنها در دنيا وآخرت در ميان بود.
                در اين آيه مى فرمايد: ((آنها با نهايت تاكيد سوگند ياد كردند اگر انذاركننده اى به سراغشان بيايد بـطور مسلم از همه امتها هدايت يافته تر خواهند بود)) (واقسمواباللّه جهد ايمانهم لئن جاهم نذير ليكونن اهدى من احدى الا مم ).
                آرى ! آنها هنگامى كه تماشاگر صفحات تاريخ گذشته بودند, بسيار تعجب مى كردند و همه گونه ادعا درباره خود داشتند و لافها مى زدند.
                امـا هـنگامى كه ((محك تجربه آمد به ميان )) و كوره امتحان سخت داغ شد وخواسته آنها عملى شـد نـشـان دادند كه آنها نيز از همان قماشند, بطوريكه قرآن دردنباله همين آيه فرموده : ((پس هـنـگـامى كه انذاركننده الهى آمد جز فرار و فاصله گرفتن از حق چيزى بر آنها نيفزود))! (فلما جاهم نذير مازادهم الا نفورا).
                ايـن تعبير نشان مى دهد كه آنها قبلا نيز برخلاف ادعاهايشان طرفدار حق نبودند, قسمتى از آيين ابراهيم را كه در ميان آنها وجود داشت محترم نمى شمردند.
                (آيـه )ـ اين آيه توضيحى است بر آنچه در آيه قبل گذشت , مى گويد:دورى آنها از حق ((به خاطر ايـن بود كه طريق استكبار در زمين را پيش گرفتند)) و هرگزحاضر نشدند در برابر حق تسليم شوند (استكبارا فى الا رض ).
                و نيز به خاطر آن بود كه ((حيله گريهاى زشت و بد را)) پيشه كردند (ومكرالسيئ ).
                ((ولى اين حيله گريهاى سؤ تنها دامان صاحبانش را مى گيرد)) (ولا يحيق المكر السيئ الا باهله ) .
                او را در برابر خلق خدا رسوا و بينوا, و در پيشگاه الهى شرمسار مى كند.
                در حقيقت اين آيه مى گويد: آنها تنها به دورى كردن از اين پيامبر بزرگ الهى قناعت نكردند, بلكه بـراى ضـربـه زدن به او از تمام توان و قدرت خود كمك گرفتند,و انگيزه اصلى آن كبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود.
                در دنـباله آيه اين گروه مستكبر مكار و خيانتكار را با جمله پرمعنى وتكان دهنده اى تهديد كرده , مـى گـويد: ((آيا آنها انتظارى جز اين دارند كه گرفتار همان سرنوشت پيشينيان شوند))؟! (فهل ينظرون الا سنت الا ولين ).
                اين جمله كوتاه اشاره اى دارد به تمام سرنوشتهاى شوم اقوام گردنكش وطغيانگرى همچون قوم نوح , و عاد, و ثمود, و قوم فرعون كه هركدام به بلاى عظيمى گرفتار شدند.
                سـپـس بـراى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نمى يابى , و هرگز بـراى سـنـت الـهـى دگرگونى نخواهى يافت )) (فلن تجد لسنت اللّه تبديلا ولن تجد لسنت اللّه تحويلا ).
                نـوسـان و دگـرگـونـى سـنـتـهـا دربـاره كسى تصور مى شود كه آگاهى محدودى دارد, ولى پـروردگـارى كـه عـالـم و حـكـيـم و عادل است سنتش درباره آيندگان همان است كه درباره پيشينيان بوده است , سنتهايش ثابت و تغييرناپذير است .
                (آيـه )ـ در ايـن آيـه اين گروه مشرك و مجرم را به پيگيرى آثار گذشتگان وسرنوشتى كه به آن گـرفـتـار شـدند دعوت مى كند, تا آنچه را از تاريخ درباره آنهاشنيده اند با چشم در سرزمينهاى مـتعلق به آنها, و در لابلاى آثارشان ببينند,مى فرمايد: ((آيا سير در زمين نكردند تا بنگرند عاقبت كـار كـسـانـى كه پيش از آنهابودند چه شد))؟! (اولم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ).
                اگـر ايـنها چنين تصور مى كنند كه از آنان نيرومندترند سخت در اشتباهند, چرا كه ((آنها از اينها قويتر و پرقدرت تر بودند)) (وكانوا اشد منهم قوة ).
                به علاوه انسانها هر قدر نيرومند و قوى باشند قدرت آنها در برابر قدرت خداوند صفر است , چرا كه ((نـه چـيـزى در آسـمـان , نـه در زمين , از حوزه قدرت او فرارنخواهد كرد, و او را عاجز و ناتوان نخواهد ساخت )) (وما كان اللّه ليعجزه من شى فى السموات ولا فى الا رض ).
                زيرا ((او دانا و تواناست )) (انه كان عليما قديرا).
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment


                • نه چيزى از نظرش مخفى و پنهان مى ماند, و نه كارى در برابر قدرتش مشكل است , و نه كسى بر او چيره مى شود.
                  (آيه )ـ اگر لطف او نبود جنبنده اى بر پشت زمين نبود!.
                  ايـن آيه كه آخرين آيه سوره ((فاطر)) است بحثهاى تند و تهديدهاى شديدگذشته اين سوره را با بـيـان لـطف و رحمت پروردگار بر مردم روى زمين پايان مى دهد, همان گونه كه اين سوره را با گشايش رحمت خدا بر مردم آغاز كرد.
                  آيـه قبل كه مجرمان بى ايمان را تهديد به سرنوشت پيشينيان مى كرد اين سؤال را براى بسيارى از آنها و ديگران مطرح مى سازد كه اگر سنت الهى درباره همه گردنكشان چنين است پس چرا اين قوم مشرك و سركش مكه را مجازات نمى كند؟!.
                  در پـاسـخ ايـن سـؤال مـى فـرمايد: ((اگر خداوند همه مردم را به خاطر اعمالى كه انجام داده اند مـجازات كند (و هيچ مهلتى براى اصلاح و تجديد نظر و خودسازى به آنان ندهد) جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذاشت )) (ولو يؤاخذ اللّه الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة ).
                  آن چنان مجازاتهاى پى درپى نازل مى شد و صاعقه ها و زلزله ها و طوفانهاگنهكاران ظالم را درهم مى كوبيد كه زمين جاى زندگى براى كسى نبود.
                  ((ولى خداوند (به لطف و كرمش ) آنها را تا زمان معينى به تاخير مى اندازد)) وبه آنها فرصت براى توبه و اصلاح مى دهد (ولكن يؤخر هم الى اجل مسمى ).
                  امـا اين حلم و فرصت الهى حسابى دارد, تا زمانى است كه اجل آنها فرانرسيده باشد, ((اما هنگامى كـه اجـل آنـهـا فـرا رسـد (هـركـس را به مقتضاى عملش جزامى دهد چرا كه ) خداوند نسبت به بندگانش بصير و بيناست )) هم اعمال آنها رامى بيند و هم از نيات آنها باخبر است (فاذا جا اجلهم فان اللّه كان بعباده بصيرا).
                  ((پايان سوره فاطر)).
                  سوره يس [36].
                  اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 83 آيه دارد .
                  محتواى سوره :.
                  در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود:
                  1ـ نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (ص ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى است .
                  2ـ بـخـش ديگر از رسالت سه نفر از پيامبران الهى , و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پى گير و طاقتفرساى آنها با شرك سخن مى گويد.
                  3ـ بـخـشـى از ايـن سـوره كـه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه داردمملو از نكات جالب توحيدى , و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار درعالم هستى است .
                  4ـ بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حـشر و نشر, و سؤال و جواب در روز قيامت , و پايان جهان ,و بهشت و دوزخ سخن مى گويد, و در لابـلاى ايـن بـحـثـهـا آيـاتـى تكان دهنده براى بيدارى وهشيارى غافلان وبى خبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها وجانها دارد.
                  فضيلت تلاوت سوره :.
                  سوره ((يس )) در احاديث به عنوان ((قلب قرآن )) ناميده شده است .
                  در حديثى از پيامبر اسلام (ص ) مى خوانيم : ((هر چيز قلبى دارد, و قلب قرآن يس است )).
                  در حـديثى از امام صادق (ع ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: ((هركس آن را در روز پـيش از آن كه غروب شود بخواند در تمام طول روزمحفوظ و پر روزى خواهد بود, و هركس آن را در شب پيش از خفتن بخواندخداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظكنند )) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد.
                  اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است .
                  مـحتوايى بيدارگر ايمان بخش و مسؤوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد.
                  به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
                  (آيه )ـ.
                  سرآغاز ((قلب قرآن )):.
                  اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود,و اين بار دو حرف ((يا ـ سين )) (يس ) آيه اول سوره را تشكيل مى دهد.
                  درخـصـوص سـوره ((يـس )) در روايـتى از امام صادق (ع ) مى خوانيم كه فرمود(يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى )).
                  (آيـه )ـ به دنبال اين حروف مقطعه ـهمانند بسيارى از سوره هايى كه باحروف مقطعه آغاز شده ـ سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد, منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده , مى گويد: ((سوگند به قرآن حكيم )) (والقرآن الحكيم ).
                  گويى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد.
                  الـبـته خداوند نيازى به سوگند ندارد, ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دوفايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب , و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود.
                  (آيـه )ـ ايـن آيـه چـيـزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگومى كند, مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ).
                  (آيه )ـ رسالتى كه توام با حقيقت است و ((بودن تو بر صراط مستقيم ))(على صراط مستقيم ).
                  (آيـه )ـ سـپـس مى افزايد: اين قرآنى است كه ((از ناحيه خداوند عزيز ورحيم نازل شده )) (تنزيل العزيز الرحيم ).
                  عـزت و رحـمـتـش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است .
                  (آيـه )ـ ايـن آيـه هـدف اصلى نزول قرآن را اين گونه شرح مى دهد:قرآن را بر تو نازل كرديم ((تا قـومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدندو به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند)) (لتنذر قوما ما انذر آباؤهم فهم غافلون ).
                  قرآن نازل شد تا مردم غافل را هوشيار, و خواب زدگان را بيدار سازد.
                  (آيـه )ـ سـپـس قـرآن بـه عـنـوان يك پيشگويى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: ((فـرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند)) (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤمنون ).
                  حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاح پذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعـمـال زشـت و اخـلاق آلـوده اش بكلى پايمال نكرده باشد وگرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود.
                  (آيـه )ـ ايـن آيه ادامه توصيف اين گروه نفوذناپذير است , در نخستين توصيف آنهامى گويد: ((ما در گـردنـهـاى آنها غلهايى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد, وسرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است )) (انا جعلنا فى اعناقهم اغلا لا فهى الى الا ذقان فهم مقمحون ).
                  چـه جـالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج خصوصا سران آنها به چنين انسانهايى شده , آنـها طوق ((تقليد)) و زنجير ((عادات و رسوم خرافى )) را برگردن و دست و پاى خود بسته اند و غـلـهـاى آنـهـا آنقدر پهن و گسترده است كه سر آنهارا بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته , آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!.
                  آيـه فـوق هـم مـى تـواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد, و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان .
                  (آيـه )ـ ايـن آيـه توصيف ديگرى از همين افراد است , و ترسيم گويايى ازعوامل نفوذناپذيرى آنها, مـى فرمايد: ((و ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و درپشت سرشان سدى )) (وجعلنا من بين ايديهم سدا ومن خلفهم سدا).
                  آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت !.
                  و در همين حال ((چشمانشان را پوشانده ايم لذا نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ).
                  و چـنين است حال مستكبران خودخواه و خودبين , و مقلدان كور و كر, ومتعصبان لجوج در برابر چهره حقايق !.
                  (آيه )ـ به همين دليل در اين آيه صريحا مى گويد: ((براى آنها يكسان است , چه آنها را انذار كنى , يا نكنى , ايمان نمى آورند))! (وسوا عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ).
                  گفتار تو هرقدر نافذ, و وحى آسمانى هر قدر مؤثر باشد, تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت .
                  (آيه )ـ.
                  چه كسانى انذار تو را مى پذيرند؟.
                  در آيات گذشته سخن از گروهى در ميان بود كه به هيچ وجه آمادگى پذيرش انذارهاى الهى را نـدارنـد, امـا در ايـنـجـا از گـروه ديـگـرى كه درست در نقطه مقابل آنهاقرار گرفته اند سخن مى گويد, تا با مقايسه با يكديگر ـهمان گونه كه روش قرآن دربحث است ـ مساله روشنتر شود.
                  مـى فـرمـايد: ((تو تنها كسى را انذار مى كنى كه از ذكر پيروى كند, و از خداوندرحمان در پنهان بـتـرسـد)) و از طـريـق بـرهان و استدلال او را بشناسد (انما تنذر من اتبع الذكر وخشى الرحمن بالغيب ) كسى كه گوش شنوا و قلب آماده دارد.
                  ((و كسى كه چنين است او را بشارت به مغفرت و پاداش پرارزش ده )) (فبشره بمغفرة واجر كريم ) .
                  (آيـه )ـ سـپـس بـه تـنـاسـب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون اجر و پاداش پرارزش مؤمنان و پـذيـرنـدگان انذارهاى انبيا آمده بود در اين آيه به مساله ((معاد ورستاخيز و ثبت و ضبط اعمال بـراى حـسـاب و جـزا)) اشـاره كـرده , مى فرمايد: ((مامردگان را زنده مى كنيم ))(انا نحن نحى الموتى ).
                  ((و تمام آثار آنها را مى نويسيم )) (ونكتب ما قدموا وآثارهم ).
                  بـنـابراين چيزى فروگذار نخواهد شد مگر اين كه در نامه اعمال براى روزحساب محفوظ خواهد بود.
                  و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و ما همه چيز را در كتاب آشكاراحصا كرده ايم )) (وكل شى احصيناه فى امام مبين ).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment



                  • (آيه )ـ.
                    سرگذشت ((اصحاب القريه )) براى آنها عبرتى است :.
                    .
                    در تعقيب بحثهايى كه در زمينه قرآن و نبوت پيامبر اسلام (ص ) و مؤمنان راستين و منكران لجوج گذشت در اينجا نمونه اى از وضع امتهاى پيشين در همين زمينه مطرح شده , و در ضمن اين آيه و چـنـديـن آيـه بـعد كه مجموعاهجده آيه را تشكيل مى دهد سرگذشتى از چند تن از پيامبران پـيـشين را بيان مى كند, تا هم هشدارى باشد براى مشركان مكه , و هم تسلى و دلدارى باشدبراى پـيـامبر و مؤمنان اندك آن روز, به هر حال تكيه بر اين سرگذشت در قلب اين سوره كه خود قلب قرآن است به خاطر شباهت تمامى است كه با موقعيت مسلمانان آن روز دارد.
                    نـخـست مى فرمايد: ((و براى آنها اصحاب قريه را مثال بزن هنگامى كه فرستادگان خدا به سوى آنها آمدند)) (واضرب لهم مثلا اصحاب القرية اذ جاها المرسلون ).
                    ((قـريـه )) مفهوم گسترده اى دارد كه هم شهرها را شامل مى گردد و هم روستاهارا, هرچند در زبان فارسى معمولى تنها به روستا اطلاق مى شود.
                    مـشـهـور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((قريه )) در اينجا ((انطاكيه )) يكى از شهرهاى شامات بوده است .
                    از آيات اين سوره برمى آيد كه اهل اين شهر بت پرست بودند و اين رسولان براى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه با شرك آمده بودند.
                    (آيـه )ـ سـپـس قرآن بعد از اين بيان اجمالى و سربسته , به شرح ماجراپرداخته , چنين مى گويد: ((در آن زمـان كه دو نفر از رسولان را به سوى آنها فرستاديم ,اما آنها رسولان ما را تكذيب كردند, لـذا براى تقويت آن دو, شخص سومى ارسال نموديم , آنها همگى گفتند: ما فرستادگان به سوى شما از طرف پروردگاريم )) (اذارسلنا اليهم اثنين فكذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا اليكم مرسلون ) .
                    (آيـه )ـ اكـنـون بـبـينيم آن قوم گمراه در مقابل دعوت رسولان چه واكنشى نشان دادند, قرآن مـى گـويـد: همان بهانه اى را كه بسيارى از كافران سركش در برابرپيامبران الهى پيش كشيدند مـطـرح نمودند ((آنان (در جواب ) گفتند: شما بشرى همانند ما نيستيد و خداوند رحمان چيزى نـازل نكرده , شما فقط دروغ مى گوييد))!(قالوا ما انتم الا بشر مثلنا وما انزل الرحمن من شى ان انتم الا تكذبون ).
                    اگر بنا بود فرستاده اى از طرف خدا بيايد بايد فرشته مقربى باشد نه انسانى همچون ما, و همين را دليل براى تكذيب رسولان و انكار نزول فرمان الهى پنداشتند.
                    (آيـه )ـ بـه هـرحـال ايـن پيامبران از مخالفت سرسختانه آن قوم گمراه مايوس نشدند و ضعف و سـسـتـى بـه خـود راه نـدادند, و در پاسخ آنها چنين ((گفتند: پروردگارما مى داند كه ما قطعا فرستادگان او به سوى شما هستيم )) (قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ).
                    (آيـه )ـ ((و بـر عهده ما چيزى جز ابلاغ رسالت بطور آشكار و روشن نيست ))(وما علينا الا البلا غ المبين ).
                    (آيـه )ـ ولى اين كوردلان در برابر آن منطق روشن و معجزات تسليم نشدند, بلكه بر خشونت خود افـزودنـد, و از مرحله تكذيب پافراتر نهاده به مرحله تهديد و شدت عمل گام نهادند ((گفتند: ما شـمـا را به فال بد گرفته ايم )) وجود شماشوم است و مايه بدبختى شهر و ديار ما! (قالوا انا تطيرنا بكم ).
                    مـمـكـن اسـت مـقـارن آمـدن اين پيامبران الهى بعضى مشكلات در زندگى مردم آن ديار بر اثر گـنـاهـانـشـان و يا به عنوان هشدار الهى حاصل شده باشد, باز به اين هم قناعت نكردند, بلكه با تـهـديدى صريح و آشكار نيات شوم و زشت خود را ظاهرساختند, و گفتند: ((اگر از اين سخنان دسـت بـرنـداريـد مـسـلـما شما را سنگسار خواهيم كرد, و مجازات دردناكى از ما به شما خواهد رسيد))! (لئن لم تنتهوا لنرجمنكم وليمسنكم منا عذاب اليم ).
                    ممكن است ذكر ((عذاب اليم )) اشاره به اين باشد كه سنگسار نمودن شما راآنقدر ادامه مى دهيم تا مايه مرگ شما شود.
                    (آيـه )ـ ايـنـجـا بـود كـه رسـولان الهى با منطق گوياى خود به پاسخ هذيانهاى آنها پرداختند, و ((گـفـتند: شومى شما از خودتان است اگر درست بينديشيد به اين حقيقت واقف خواهيد شد)) (قالوا طائركم معكم ائن ذكرتم ).
                    اگـر بـدبـختى و تيره روزى و حوادث شوم محيط جامعه شما را فراگرفته , وبركات الهى از ميان شـمـا رخـت بـربـسـته , عامل آن را در درون جان خود, در افكارمنحط و اعمال زشت و شومتان جستجو كنيد, نه در دعوت ما.
                    و سـرانـجـام آخـريـن سـخـن ايـن فـرسـتادگان پروردگار به آنان اين بود كه : ((شماگروهى اسرافكاريد)) (بل انتم قوم مسرفون ).
                    اگـر تـوحـيـد را انكار كرده , به شرك روى مى آوريد, دليل آن اسراف و تجاوز ازحق است , و اگر جـامـعه شما گرفتار سرنوشت شوم شده است سبب آن نيز اسراف در گناه و آلودگى به شهوات است .
                    (آيه )ـ.
                    مجاهدى جان بر كف !.
                    در ايـنجا بخش ديگرى از مبارزات رسولانى كه در اين داستان به آنها اشاره شده , آمده است , و آن مـربـوط بـه حـمـايت حساب شده و شجاعانه مؤمنان اندك ازآنهاست كه در برابر اكثريت كافر و مشرك و لجوج ايستادند و تا سرحد جان ازپيامبران الهى دفاع كردند.
                    نخست مى فرمايد: ((و مردى (با ايمان ) از نقطه دور دست شهر با سرعت وشتاب (به سراغ گروه كـافران ) آمد و گفت : اى قوم من ! از فرستادگان خدا پيروى كنيد)) (وجا من اقصا المدينة رجل يسعى قال يا قوم اتبعوا المرسلين ).
                    ايـن مرد كه نامش را ((حبيب نجار)) ذكر كرده اند هنگامى كه به او خبر رسيد,در قلب شهر مردم بر اين پيامبران الهى شوريده اند, و شايد قصد شهيد كردن آنها رادارند, سكوت را مجاز ندانست , با سرعت و شتاب خود را به مركز شهر رسانيد وآنچه در توان داشت در دفاع از حق فروگذار نكرد.
                    تـعـبـيـر بـه ((رجل )) به صورت ناشناخته , شايد اشاره به اين نكته است كه او يك فرد عادى بود, قـدرت و شوكتى نداشت , و در مسير خود تك و تنها بود, تا مؤمنان عصر پيامبر(ص ) در آغاز اسلام كـه عده قليلى بيش نبودند سرمشق بگيرند و بدانندحتى يك نفر مؤمن تنها نيز داراى مسؤوليت است و سكوت براى او جائز نيست .
                    (آيه )ـ اكنون ببينيم اين مؤمن مجاهد به چه منطق و دليلى براى جلب توجه همشهريانش متوسل گشت ؟.
                    نـخست از اين در وارد شد: ((از كسانى پيروى كنيد كه از شما اجر و مزدى (دربرابر دعوت خود) نمى خواهند)) (اتبعوا من لا يسئلكم اجرا).
                    ايـن خود نخستين نشانه صدق آنهاست كه هيچ منفعت مادى در دعوتشان ندارند, نه از شما مالى مـى خـواهند, و نه جاه و مقام , و نه حتى تشكر و سپاسگزارى ,و اين همان چيزى است كه بارها در آيـات قـرآن در مـورد انبياى بزرگ به عنوان نشانه اى از اخلاص روى آن تكيه شده , تنها در سوره ((شعرا)) پنج بار جمله ((ومااسئلكم عليه من اجر)) تكرار گرديده است .
                    سپس مى افزايد: به علاوه ((اين رسولان (چنانكه از محتواى دعوت وسخنانشان بر مى آيد) افرادى هدايت يافته اند)) (وهم مهتدون ).
                    (آيـه )ـ سـپـس بـه دلـيل ديگرى مى پردازد و به سراغ اصل توحيد كه عمده ترين نكته دعوت اين رسـولان بـوده اسـت مى رود و مى گويد: ((من چرا كسى راپرستش نكنم كه مرا آفريده است ))؟ (ومالى لا اعبد الذى فطرنى ).
                    فـطـرت سليم مى گويد: كسى شايسته پرستش است كه خالق و مالك وبخشنده مواهب باشد نه اين بتها كه هيچ كارى از آنان ساخته نيست .
                    و به دنبال آن هشدار مى دهد كه مراقب باشيد ((همه شما سرانجام تنها به سوى او باز مى گرديد)) (واليه ترجعون ).
                    يعنى نه تنها سر و كار شما در زندگى اين جهان با اوست كه در جهان ديگر نيزتمام سرنوشت شما در دست قدرت او مى باشد, آرى به سراغ كسى برويد كه در هردو جهان سرنوشت شما را به دست گرفته .
                    (آيـه )ـ و در سـومـين استدلال خود به وضع بتها پرداخته , و اثبات عبوديت را براى خداوند با نفى عـبـوديـت از بتها تكميل مى كند, مى گويد: ((آيا غير ازخداوند معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمن بخواهد زيانى به من برساندشفاعت آنها كمترين فايده اى براى من نخواهد داشت , و مـرا از مـجـازات او هرگزنجات نخواهند داد)) (اتخذ من دونه آلهة ان يردن الرحمن بضر لا تغن عنى شفاعتهم شيئا ولا ينقذون ).
                    بـاز در ايـنجا از خودش سخن مى گويد تا جنبه تحكم و آمريت نداشته باشد, وديگران حساب كار خود را برسند.
                    (آيـه )ـ سـپس اين مؤمن مجاهد براى تاكيد و توضيح بيشتر افزود: ((هرگاه من چنين بتهايى را پـرسـتـش كنم و آنها را شريك پروردگار قرار دهم در گمراهى آشكار خواهم بود)) (انى اذا لفى ضلا ل مبين ).
                    كـدام گـمراهى از اين آشكارتر كه انسان عاقل و باشعور در برابر اين موجودات بى شعور زانو زند و آنها را در كنار خالق زمين و آسمان قرار دهد.
                    (آيـه )ـ ايـن مـؤمن تلاشگر و مبارز پس از اين استدلالات و تبليغات مؤثر و گيرا باصداى رسا در حضور جمع اعلام كرد: همه بدانيد ((من به پروردگار شما ايمان آورده ام )) و دعوت اين رسولان را پذيرا شده ام (ان ى آمنت بربكم ).
                    ((بنابراين سخنان مرا بشنويد)) (فاسمعون ) و بدانيد من به دعوت اين رسولان مؤمنم و گفتار مرا به كار بنديد كه به سود شماست .
                    (آيه )ـ اما ببينيم عكس العمل اين قوم لجوج در برابر اين مؤمن پاكباز چه بود؟ قرآن سخنى از آن به ميان نمى آورد, ولى از لحن آيات بعد استفاده مى شود كه آنها بر او شوريدند و شهيدش كردند.
                    قـرآن ايـن حـقـيـقت را با جمله جالب و سربسته اى بيان كرده , مى گويد: ((به اوگفته شد وارد بهشت شو))! (قيل ادخل الجنة ).
                    اين تعبير نشان مى دهد كه شهادت اين مرد مؤمن همان , و داخل شدن او دربهشت همان .
                    البته روشن است منظور از بهشت در اينجا بهشت برزخى است , چرا كه هم از آيات و هم از روايات استفاده مى شود كه بهشت جاويدان در قيامت نصيب مؤمنان خواهد شد همان گونه كه دوزخ نيز در مورد بدكاران چنين است .
                    به هرحال روح پاك اين مرد به آسمانها, در جوار قرب رحمت الهى و در نعيم بهشتى , شتافت , و در آنجا تنها آرزويش اين بود كه ((گفت : اى كاش قوم من مى دانستند)) (قال يا ليت قومى يعلمون ) و اين چنين مؤمن , عاشق هدايت مردم است و از گمراهى آنان رنج مى برد.
                    (آيـه )ـ اى كـاش مـى دانـستند كه : ((پروردگارم مرا مشمول آمرزش و عفوخويش قرار داد و در صف گراميان جاى داد)) (بما غفرلى ربى وجعلنى من المكرمين ).
                    اى كـاش چشم حق بينى داشتند و آنچه را در پشت اين پرده است ببيننديعنى تا اين همه نعمت و اكرام و احترام خدا را بنگرند و بدانند در مقابل اهانتهاى آنها خداوند چه لطفى در حق من فرموده است , اى كاش مى ديدند و ايمان مى آوردند اما افسوس !.
                    آغاز جز 23 قرآن مجيد.
                    (آيـه )ـ ديـديـم كـه مردم شهر ((انطاكيه )) چگونه به مخالفت با پيامبران الهى قيام كردند اكنون ببينيم سرانجام كارشان چه شد؟.
                    قرآن در اين زمينه مى گويد: ((ما بر قوم او بعد از (شهادت ) وى هيچ لشكرى ازآسمان نفرستاديم , و اصـولا سـنت ما چنين نيست كه براى نابود ساختن اين اقوام سركش متوسل به اين امور شويم )) (وما انزلنا على قومه من بعده من جند من السما وما كنا منزلين ).
                    مـا نـياز به اين امور نداريم , تنها يك اشاره كافى است كه همه آنها را خاموش سازيم و به ديار عدم بفرستيم و تمام زندگى آنها را در هم بكوبيم .
                    (آيـه )ـ سـپس مى افزايد: ((تنها يك صيحه آسمانى تحقق يافت , صيحه اى تكان دهنده و مرگبار, ناگهان همگى خاموش شدند))! (ان كانت الا صيحة واحدة فاذاهم خامدون ).
                    يك صيحه , آن هم در يك لحظه زودگذر, بيش نبود, فريادى بود كه همه فريادها را خاموش كرد, و تكانى بود كه همه را بى حركت ساخت !.
                    بسوزند چوب درختان بى بر ـــــ سزا خود همين است مر بى برى را!.
                    (آيه )ـ در اين آيه با لحنى بسيار گيرا و مؤثر برخورد تمام سركشان تاريخ را بادعوت پيامبران خدا يـك جـا مورد بحث قرار داده , مى گويد: ((واحسرتا بر اين بندگان كه هيچ پيامبرى براى هدايت آنـهـا نـيامد مگر اين كه او را به باد استهزا گرفتند)) (ياحسرة على العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن ).
                    بـيـچاره و محروم از سعادت آنها گروهى كه نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند, بلكه به استهزا و سخريه آنها برخيزند
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment


                    • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment


                      • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                        صادق هدايت؛ بوف کور

                        Comment


                        • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment



                          • (آيه )ـ لذا در اين آيه به تشريح حال مشركان پرداخته چنين مى گويد: ((آنهاغير از خدا معبودانى بـراى خويش برگزيدند به اين اميد كه از سوى آنهايارى شوند)) و مورد حمايت بتان قرار گيرند (واتخذوا من دون اللّه آلهة لعلهم ينصرون ).
                            چه خيال خام و فكر باطلى ؟ كه اين موجودات ضعيف را كه هيچ قدرتى بردفاع از خويشتن ندارند تـا چـه رسـد بـه ديگران , در كنار خالق زمين و آسمان وبخشنده آن همه مواهب قرار دهند, و در حوادث مشكل زندگى از آنان يارى طلبند؟.
                            (آيـه )ـ لـذا در اين آيه مى افزايد: ((آنها قادر به نصرت و يارى عبادت كنندگان خويش نيستند, و ايـن عـابـدان در قـيـامـت لـشـكـر آنها خواهندبود و همگى در آتش دوزخ حضور مى يابند)) (لا يستطيعون نصرهم وهم لهم جندمحضرون ).
                            چه دردناك است كه اين پيروان در آن روز به صورت لشكريانى پشت سربتها قرار گيرند, و همگى در دادگـاه عدل خدا حضور يابند ـحاضر ساختن افرادبى آنكه خودشان تمايل داشته باشند نشانه حقارت آنها است ـ و بعداز آن همگى به دوزخ فرستاده شوند, بى آنكه بتوانند گرهى را از كار لشكر خودبگشايند.
                            (آيـه )ـ سـرانـجـام در ايـن آيـه به عنوان دلدارى پيامبر(ص ) و تقويت روحيه او در برابر اين همه كـارشكنيها و فتنه انگيزيها و افكار و اعمال خرافى , مى فرمايد(اكنون كه چنين است سخنان آنها تـو را غـمـگـيـن نـكـند (كه گاهى تو را شاعرمى خوانند و گاهى ساحر و گاه تهمتهاى ديگرى مـى بـنـدنـد) چـرا كـه آنـچه را آنها در دل مخفى مى دارند و يا با زبان آشكار مى سازند همه را ما مى دانيم )) (فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون وما يعلنون ).
                            نه نيات آنها بر ما پوشيده است , و نه توطئه هاى مخفيانه آنها, و نه تكذيبها وشيطنتهاى آشكارشان , هـمه را مى دانيم و حساب آنها را براى روز حساب نگه مى داريم و تو را از شر آنها در اين جهان نيز در امان خواهيم داشت .
                            آيـه ـ شـان نـزول : مـردى از مـشركان به نام ((ابى بن خلف )) يا ((امية بن خلف ))و يا ((عاص بن وائل )) قـطـعـه استخوان پوسيده اى را پيدا كرد و گفت : با اين دليل محكم به مخاصمه با محمد بـرمـى خيزم , و سخن او را درباره معاد ابطال مى كنم آن را برداشت ونزد پيامبر اسلام آمد (و شايد مـقدارى از آن را در حضور پيامبر نرم كردو به روى زمين ريخت ) و گفت چه كسى مى تواند اين استخوانهاى پوسيده را از نوزنده كند (و كدام عقل آن را باور مى كند).
                            ايـن آيـه و شـش آيـه بعد از آن كه مجموعا هفت آيه را تشكيل مى دهد نازل شد, و پاسخ منطقى و دندان شكنى به او و هم فكران او داد.
                            تفسير:.
                            آفرينش نخستين دليل قاطعى است بر معاد.
                            ايـن سوره از قرآن مجيد با مساله نبوت آغاز شد, و با هفت آيه منسجم كه قويترين بيانات را درباره معاد در بر دارد پايان مى يابد.
                            نـخست دست انسان را مى گيرد و به آغاز حيات خودش در آن روز كه نطفه بى ارزشى بيش نبود مـى بـرد, و او را بـه انديشه وا مى دارد, مى گويد: ((آيا انسان نديدكه ما او را از نطفه آفريديم و او (آن چـنـان قـوى و نـيـرومـنـد و صـاحـب قدرت و شعور ونطق شد كه حتى به مجادله در برابر پـروردگـارش برخاست و) مخاصمه كننده آشكارى شد))؟! (اولم ير الا نسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصيم مبين ).
                            آرى ! اين موجود ضعيف و ناتوان آن چنان قوى و نيرومند شد كه به خوداجازه داد به پرخاشگرى در بـرابـر دعـوت ((اللّه )) بـرخيزد, و گذشته و آينده خويش رابه دست فراموشى بسپارد, و مصداق روشن ((خصيم مبين )) شود.
                            (آيه )ـ براى بى خبرى او همين بس كه ((او مثلى براى ما زد (و به پندارخودش دليل دندان شكنى پـيـدا كـرد) و در حـالـى كه آفرينش نخستين خود را به دست فراموشى سپرده گفت : چه كسى مى تواند اين استخوانها را زنده كند در حالى كه پوسيده است ))؟! (وضرب لنا مثلا ونسى خلقه قال من يحيى العظام وهى رميم ).
                            منظور از ضرب المثل در اينجا بيان استدلال و ذكر مصداق به منظور اثبات يك مطلب كلى است .
                            جالب اين كه قرآن مجيد با جمله كوتاه ((ونسى خلقه )) تمام پاسخ او را داده است هر چند پشت سر آن توضيح بيشتر و دلائل افزونتر نيز ذكر كرده .
                            مـى گـويد: اگر آفرينش خويش را فراموش نكرده بودى هرگز به چنين استدلال واهى و سستى دسـت نـمـى زدى , اى انـسـان فراموشكار! به عقب باز گرد, و آفرينش خود را بنگر, چگونه نطفه نـاچـيـزى بـودى , و هـر روز لباس تازه اى از حيات بر تن توپوشانيد, تو دائما در حال مرگ و معاد هستى , از جمادى مردى نامى شدى , و ازجهان جهان نباتات نيز مردى , از حيوان سرزدى , از عالم حـيوان نيز مردى , انسان شدى اما توى فراموشكار همه اينها را به طاق نسيان زدى حال مى پرسى چه كسى اين استخوان پوسيده را زنده مى كند؟!.
                            اين استخوان هرگاه كاملا بپوسد تازه خاك مى شود, مگر روز اول خاك نبودى ؟.
                            (آيـه )ـ لـذا بـلافاصله به پيامبر اسلام (ص ) دستور مى دهد كه به اين خيره سرمغرور و فراموشكار ((بـگـو: كـسى او را زنده مى كند كه در روز نخست او را ايجاد كرد))(قل يحييها الذى انشاها اول مرة ).
                            و اگـر فـكـر مـى كنيد اين استخوان پوسيده وقتى كه خاك شد و در همه جاپراكنده گشت چه كـسى مى تواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گردآورى كند؟ پاسخ آن نيز روشن است ((او از هر مخلوقى آگاه است )) و تمام ويژگيهاى آنها رامى داند (وهو بكل خلق عليم ).
                            كـسـى كـه داراى چنين ((علم )) و چنان ((قدرتى )) است مساله معاد و احياى مردگان مشكلى برايش ايجاد نخواهد كرد.
                            (آيه )ـ.
                            رستاخيز انرژيها!.
                            در ادامـه بـحـث پيرامون مساله امكان معاد مى فرمايد: ((همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش مى افروزيد)) قادر است كه براين استخوانهاى پوسيده بار ديگر لباس حيات بپوشاند (الذى جعل لكم من الشجرالا خضر نارا فاذا انتم منه توقدون ).
                            در اين جا تفسير دقيقى وجود دارد كه به كمك دانشهاى امروز بر آن دست يافته ايم كه ما نام آن را رستاخيز انرژيها گذارده ايم ـ البته تفسيرهاى ديگر را نيز ردنمى كنيم .
                            تـوضـيـح ايـن كه : يكى از كارهاى مهم گياهان مساله ((كربن گيرى )) از هوا, وساختن ((سلولز نـباتى )) است اين سلولز ياخته هاى درختان و گياهان ـگاز كربن ـ را ازهوا گرفته و آن را تجزيه مـى كـنـنـد, اكسيژن آن را آزاد ساخته , و كربن را در وجود خودنگاه مى دارد, و سپس آن را با آب تركيب كرده و چوب درختان را از آن مى سازد.
                            ولـى مـسـاله مهم اين است كه طبق گواهى علوم طبيعى هر تركيب شيميايى كه انجام مى يابد يا بايد توام با جذب انرژى اصى باشد و يا آزاد كردن آن ـدقت كنيد.
                            بـنابراين هنگامى كه درختان به عمل كربن گيرى مشغولند, طبق اين قانون احتياج به وجود يك انرژى دارند, و در اينجا از گرما و نور آفتاب به عنوان يك انرژى فعال استفاده مى كنند.
                            بـه ايـن تـرتـيب به هنگام تشكيل چوبهاى درختان مقدارى از انرژى آفتاب نيزدر دل آنها ذخيره مـى شـود و بـه هـنگامى كه چوبها را به اصطلاح مى سوزانيم همان انرژى ذخيره شده آفتاب آزاد مى گردد, زيرا بار ديگر ((كربن )) با ((اكسيژن )) هوا تركيب شده و گاز كربن را تشكيل مى دهد, و اكسيژن و ئيدروژن (مقدارى آب ) آزاد مى گرددو اين كه مى گويند همه انرژيها در كره زمين به انرژى آفتاب باز مى گردد يكى از چهره هايش همين است .
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment


                            • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment


                              • نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...
                                X