Sherhaye Nime Shokhi

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #1

    Sherhaye Nime Shokhi

    آی میمون ها ...
    ------------

    آی میمون ها که در جنگل نشسته شاد و خندانید
    یک نفر در غار دارد می شود آدم !
    یک نفر دُمب خودش را کنده است از بیخ
    بسته است آن را به گردن ، وای می دانید !
    آن زمان که دور هستید از فساد و ظلم و ناپاکی
    آن زمان که نیست در سرتا سر جنگل ،
    مک دونالد و مرغ کنتاکی ،
    پمپ بنزین ، شعبۀ ویمپی ،
    آن زمان که شاد می نوشید
    جای کوکا ، آب چشمه ،
    در چه هنگامی بگویم من
    یک نفر در غار دارد میزند اوضاع را بر هم .

    آی میمون ها که در جنگل ز هر چه دولت آزادید ،
    غم ندارید از چپ و از راست ،
    یک نفر در غار دارد حزب می سازد
    دُم بریده در سر خود نقشه ها دارد
    پیپ دارد بر دهان ، با چشم از وحشت دریده .
    خواب های جالبی انگار دیده ،
    دست ها را داده تمرین تا بسازد کارد های تیز
    تا ببُرد از شما خونریز
    گاه سر ، گه پا .

    آی میمون ها !
    او به قعر غار در فکر فروش فانتوم و تانک است
    دُم بریده بهرتان صدها کلک دارد .

    آی میمون ها که توی جنگل آرام در حال تماشایید
    گر چه دلهاتان بر آن دیوانه می خندد ،
    دُم بریده دست و پاتان را خوب می بندد ،
    او به فکر افتتاح شعبۀ چیس مَنهَتَن بانک است .

    ای میمون ها ،
    و شما هر قدر ایجا بی گُنه تر ،
    آسمان زندگانی تان سیه تر .
    کامپیوترها نوشتند اسمتان را
    آمریکن اکسپرس هاتان مبارک .
    وای میمون ها !...

    « ه. خ »
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #2
    اعترافات !
    --------

    مدعی دید کراواتم و ، غرید چو شیر
    گفت : این چیست که بر گردن تو ست ای اکبیر ؟
    گفتمش : چاکرتم ، نوکرتم ، سخت مگیر !
    می کنم پیش تو اقرار که دارم تقصیر
    کانچه اسباب گرفتاری هر مرد و زن است
    همه تقصیر کراوات من است !

    لکۀ غرب به دامان شما اصلأ نیست
    نام دختر «کتی» و «مرسده» و «ژیلا» نیست
    کُت خوش فُرم شما ، طرح فرنگی ها نیست
    جین آن تازه جوان تحفۀ آمریکا نیست
    این کراوات ، فقط کار سوییس و وین است
    همه تقصیر کراوات من است !

    گر که سیمرغ نشسته ست سر قلّۀ قاف ،
    کند از یاری مرغان دگر استنکاف ،
    گر که اَصناف ندارند اثری از انصاف ،
    گر کند بخش خصوصی به خلایق اجحاف ،
    گر فلان گردنه در دست فلان راهزن است ،
    همه تقصیر کراوات من است !

    آن سخن های غم انگیز که مردم گویند ،
    آنچه از شدت بحران تورّم گویند ،
    آنچه از روی تأ سف به تألم گویند ،
    یا که از راه تمسخر به تبسم گویند ،
    وانچه نشخوار زن و مرد به هر انجمن است ،
    همه نقصیر کراوات من است !

    گر ، به هر کوچه زباله است چو خرمن توده ،
    گر درین شهر ز بس گشته هوا آلوده ،
    دمبدم دود به حلق تو رَوَد یا دوده ،
    کارها گر همه پیچیده به هم چون روده ،
    جویها گر همه آکنده ز لای و لجن است ،
    همه تقصیر کراوات من است !

    خیط ، گر وضع اتوبوس بوَد داخل خط ،
    یا اگر مثل غریقی تو ، گرانی است چو شط ،
    گر خر کل حسن از گرسنگی گشته سَقط ،
    اگر آن لامپ ، که روزی دو تومن بود فقط ،
    این زمان قیمت آن بیشتر از صد تومن است ،
    همه تقصیر کراوات من است !
    همه تقصیر کراوات من است ! ...

    « ابوالقاسم حالت »

    Comment

    • jjbb
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 8813

      #3
      شِکوِه
      -----

      در این شهر تفتیده و دَم گرفته
      دریغا اتاق دلم نم گرفته
      من و جیب خالی و بغضی که امشب
      گلوی مرا سخت و محکم گرفته
      الا ای که با درد من آشنایی
      بیا کز فراق تو قلبم گرفته
      بیا ، گرچه دارم یقین این مصیبت
      گریبان پاک تو را هم گرفته
      مدد جُستنم از تو گویی گدایی
      به پیش گدایی سر خم گرفته
      گرانی ، تورّم ، نداری مردم
      ز کف صبر ایوب کم کم گرفته
      ز نرخ هراس آور مرغ و ماهی
      تعجب ندارم ، که ترسم گرفته
      از آن شب که نعلین او را طلبکار
      گرو از برای دو درهم گرفته
      زده شیخ قید مسلمانی اش را
      مدد از کف پاپ اعظم گرفته
      عجیبا ! که شیطان به زور و زر آخر
      تقاص خود از نسل آدم گرفته
      ز مظلومی شاعر ورشکسته
      دل من عزای محرم گرفته
      بیا که طلبکار نامَردم الان
      یقین حکم جلب مرا هم گرفته
      من از حکم جلبم چه گویم که قلبم
      در این مصرع نا منظم گرفته .

      « رحیم رسولی »

      Comment

      • jjbb
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 8813

        #4
        بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
        فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
        « حافظ »

        حاضر جوابی
        ----------
        قلم از حافظ شیراز باشد جوهرش از من
        ز هر بیت اولش از اوست ، جفت دیگرش با من

        بیا تا گُل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
        تو پیدا کن شراب کهنه اش را ، ساغرش با من
        اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
        مهیا کن دلی عاشق ، جواب لشگرش با من
        شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
        شراب ارغوانی جو ، گلاب قمصرش با من
        چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
        که رِنگ چار مضراب از تو ، رقص بندرش با من
        صبا خاک وجود ما به آن عالی جناب انداز
        که کشف روی او با تو ، نظر بر منظرش با من
        یکی از عقل می لافد یکی تامات می بافد
        خدایی ادعا داری اگر ، پیغمبرش با من
        بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
        در میخانه را وا کن ، بهشت و کوثرش با من
        سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز
        اگر شیراز شُد ، شُد ، ورنه جای دیکرش با من
        بیا حافظ حوالت ده جسارت های « هالو » را
        به موی یار شیرازی ، جواب مادرش با من .

        « هالو »

        Comment

        • jjbb
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 8813

          #5
          مشکل شکر
          --------

          شکر گیرش نیامد نیشکر خورد
          بلانسبت همان چیزی که خر خورد
          به من گفتا چغندر به ز قند است
          خود من آزمودستم ، شکر خورد
          برو تا میتوانی زور و زر جوی
          چو من بی زور و زر ، خون جگر خورد
          یکی دیگر به کِشت و کار پرداخت
          یکی دیگر بَرَش را مستمر خورد
          ورامینی سر جالیز جان داد
          اماراتی خیارش را دَمَر خورد !
          بمی در کِشت بادمجان سَقَط شد
          بَرَش را مسقطی بی دردسر خورد
          هلو را مشهدی چون شهد پرورد
          ولی آن را کویتی چون بَقَر (گاو) خورد
          خلاصه «بچه قصری » هر چه کِشتیم
          تمام حاصلش را جانور خورد .
          « کیومرث عباسی »

          Comment

          • jjbb
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 8813

            #6
            آذری - پارسی
            -----------

            هوا «چوخ» ناجوانمردانه سرد است ، آی ...
            « منیم دیل دان »
            که یعنی از دل من
            ( فارس ها گویند ! )
            بر آید ناله ای پُر سوز
            از این سرمای وحشتناک مثل « یوز »
            یعنی یخ !

            به روی شانه ام صاندوخ های پارتاخال مانده است
            و یک مأمور شهریدار
            - که یعنی شهرداریلار -
            همین امروز
            ز سوی دکه تا منزیل مرا رانده است !
            و من افسوس ، گمگینم !
            از این سنگینی « داش » سار صاندوخ لار
            در این سرمای پُر از « گار »
            - یعنی برف !

            به منزیل می رسیم ، هشکیم میان منزیل ما نیست
            ندا در می دهم :
            فریاد بر گوش تو ای اینسان !
            عظیما ، جعفرا ، گول باجیا ، مش ممّدا ،
            جبار و جیرانا !
            کسی آنجا ست !؟
            «اولوم من » ( من بمیرم )
            هیچ کس آیا میان بیز اویمیز نیست ؟
            کسی « بوردا » نمی آید که صاندوخ مرا « ال دن » فرو گیرد ؟!
            خدایا !
            من چی تنهاییم !

            صدایی در نمی آید ز یک « بیل بیل »
            مرا تنها ست اکنون « دیل »
            ( که این « دیل » را که من می گویم اینک
            این همان ،
            در فارسی ، « گلب » است
            همان ، کو می شود اعمالی جراحی به روی آن ! )

            هاوا دیلجیر
            خیابان تنگ
            « گاپ » لار بسته ،
            « شوشه » لار شیکسته ،
            و « اوشاقلار » رفته از « بوردا » به « هاردا » یی که می دانید !
            ولی جیران کجا رفته است ؟
            هاوا سرد است !

            « ابراهیم نبوی »

            Comment

            • jjbb
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 8813

              #7
              تقدیم به جامعۀ زن ذلیلان
              ------------------

              الهی به مردان در خانه ات
              به آن زن ذلیلان فرزانه ات
              به آنانکه با امر " روحی فداک "
              نشینند و سبزی نمایند پاک
              به آنانکه از بیخ و بُن " زی ذی "اند
              شب و روز با امر زن می زیند
              به آنانکه مرعوب مادر زنند
              ز اخلاق نیکوش دَم می زنند
              به آن شیر مردان با پیشبند
              که در ظرف شستن به تاب و تب اند
              به آنانکه در بچه داری تک اند
              یلان عوض کردن پوشک اند
              به آنانکه با امر و اذن عیال
              نیاید در از جیبشان یک ریال
              به آنانکه با ذوق و شوق تمام
              به مادر زن خود بگویند : مام
              به آنانکه دارند با افتخار
              نشان ایزو ... ، نَه ! " زی ذی نُه هزار "
              به آنانکه دامن رفو می کنند
              ز بعد رفویش اُتو می کنند
              به آنانکه درگیر سوزن نخ اند
              گرفتار پُخت و پَز مطبخ اند
              به آن فُرمه سبزی پزان قَدَر
              به آن مادران به ظاهر پدر
              الهی به آه دل زن ذلیل
              به آن اشک چشمان " ممد سبیل "
              به تن های مردان که از لنگه کفش
              چو جیغ ایالاتشان شد بنفش
              که ما را بر این عهد کن استوار
              از این زن ذلیلی مکن بر کنار
              به "زی ذی " جماعت بکن لطف خاص
              نفرما از این یوغ ما را خلاص

              « زی ذی »

              Comment

              • jjbb
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 8813

                #8
                بر اساس سرودۀ « کفشهایم کو ؟ » از « سهراب سپهری »

                پاره ترین قسمت دنیا !!!
                ------------------

                کفش هایم کو ؟
                دم در چیزی نیست .
                لنگۀ کفش من اینجاها بود !
                زیر اندیشۀ این جا کفشی !
                مادرم شاید دیشب
                کفش خندان مرا
                برده باشد به اتاق
                که کسی پا نتپاند در آن

                هیچ جایی اثر از کفشم نیست
                نازنین کفش مرا ، درک کنید
                کفش من کفشی بود
                کفشستان !!!
                و به اندازۀ انگشتانم معنی داشت ...
                پای غمگین من احساس عجیبی دارد
                شست پای من از این غصه وَرَم خواهد کرد.
                شست پایم به شکاف سر کفش عادت داشت ...!

                نبض جیبم امروز
                تندتر میزند از قلب خروسی که در اندوه غروب
                کوپن مرغش باطل بشود...
                جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
                که پِیِ کفش ، به کفاش محل خواهد داد.

                « خواب در چشم تَرَش می شکنَد »
                کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
                سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
                « یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود »
                دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !
                کفش من می فهمید
                که کجا باید رفت
                که کجا باید خندید.
                کفش من له می شد گاهی
                زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
                توی صف های دراز.
                من در این کلّۀ صبح
                پِیِ کفشم هستم
                تا کُنم پای در آن
                و به جایی بروم
                که به آن « نانوایی » می گویند !
                شاید آنجا بتوان
                نان صبحانۀ فرزندان را
                توی صف پیدا کرد
                باید الان بروم
                ... اما نه !
                کفشهایم نیست !
                کفشهایم ... کو ؟!

                « ا.ز. نصرآباد »

                Comment

                • jjbb
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 8813

                  #9
                  تازیانه !
                  ------

                  دست مَزَن !
                  - چشم ، بِبَستم دو دست
                  راه مرو !
                  - چشم ، دو پایم شکست
                  حرف نزن !
                  - قطع نمودم سخن
                  نُطق مکُن !
                  - چشم ، بِبَستم دهن
                  هیچ نفهم !
                  - این سخن عنوان مکُن
                  خواهش نافهمی انسان مکُن
                  لال شَوَم ، کور شوَم ، کَر شوَم
                  لیک محال است که من خر شوَم
                  چند رَوی همچو خران زیر بار ؟
                  سر ز فضای بشریت بر آر !

                  « ا. گیلانی

                  Comment

                  • jjbb
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 8813

                    #10
                    فال
                    -------

                    یکنفر با ایمیل لینک فال حافظ فرستاد برایم . دخترکی مینیاتوری ( لابد « شاخ نبات » ، گرل فرند حافظ ) . میگفت نیّت کنید و کلیک کنید بعد یک غزل حافظ میآمد . ما هم تفننی به تفا ُلی بر آمدیم و فالی زدیم و نیّتی کردیم که میشود آیا ایام غم و غصه پایان بگیرد و همانطور که قبلا هم چنین نبوده بعدا هم چنین نماند یا لااقل خبر بدهند که یکنفر میآید که نفسش مثل مسیحاست و تازه از انفاس خوشش بوی آقای پاپ میآید ! (مثلا ) . یا صبحی ، سحری آدم را از خواب بیدار کنند و از غصه نجات بدهند و نصف شبی یک لیوان آبجویی دست آدم بدهند ، یا خبر بدهند که همه مان به ایران بر میگردیم و سر شوریده مان سامان میگیرد و نباید غم بخوریم ...
                    نیّت کردیم خبرهای خوب بیاید بی آنکه خودمان خبرساز باشیم . برکتی برسد بی آنکه حرکتی کرده باشیم ( مگر با سبابۀ راست به زحمت کلیکی.)
                    خلاصه یک نیّت مرتب و پُر و پیمانی کردیم ببینیم حافظ عزیز چه جواب میدهد . با چه عشقی کلیک کردیم . گفت : « خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش ... !!! ) زکی ! ما را بگو اینهمه نیّت کردیم . این هم شد فال ؟ این هم شد حافظ ؟ خوب شد آنهمه سرنخ دستش دادیم و توپ را به پاس ارادت فرستادیم توی پایش . این هم که زد به تیر دروازۀ قرآن !
                    زدیم به صحرای اینترنت . محشر کبرا بود ، ( اکسترا لارج ) از انواع و اقسام فال حافظ . ما خیال میکردیم یکی دو تا ست ! همه می خواستند اول نیّت کنیم و بعد کلیک کنیم . یکی خافظ را به شاخ نباتش قسَم میداد ، ینی به قرآنی که در سینه دارد و یکی میگفت اول یک صلوات برای حافظ بفرستید ! بعد فال ورق هم بود و استخاره هم بود و فال قهوه هم بود . همه جور امکانات برای ایرانیان عزیز و مبارز . به قول سعدی : گر از ادیم زمین عقل منهدم گردد به خود گمان نبّرّد هیچ کس که نادانم .
                    پس به فال گرفتن خویش خندیدیم و از تکنولوژی شرمنده شدیم که پنجرل ماکروسافت بر شوره زار بیحاصلی گشوده ایم . در حال استقبال غزل معروف خواجه را نیّت به انتقاد از خویش سرودن گرفتیم که گفته اند : « خویش را نقد کن همه بد و نیک نیست کاری به از *اتو کریتیک ) .


                    خوشا ایرانی و این کِرم فالش
                    خداوندا نگهدار از زوالش
                    به فال و سر کتاب و استخاره
                    چپو شد ملتی مال و منالش
                    کدامین ملتی چون ملت ما
                    خرافات است اینگونه وبالش
                    اگر با کامپیوتر میزند فال
                    مدرن است و بوَد راحت خیالش
                    وگر که فال میگیرد ز حافظ
                    چو روشنفکر باشد ، خوش به حالش !
                    نمیگوید که حافظ شاعر ما ست
                    نبوده فالگیری اشتغالش
                    تفنن باشد اول این تفال
                    نود در صد تساهل احتمالش
                    ولی کم کم که آمد جزو عادات
                    نمیخواهد مگر وصل و وصالش
                    به وقت استخاره نیز نازد
                    به نیّت های خیلی لیبرالش
                    به حق پنج تن ، یارب برانداز
                    در ایران ریشۀ آخوند و آلَش
                    رهایم ساز یا باب الحوایج
                    ز اوهامی که می بینی محالش
                    برس اکنون به دادم یا ابوالفضل
                    که دادی بر رضازاده مدالش
                    بیا و این حکومت سرنگون کُن
                    دمکراسی عطا کن در قبالش
                    الا ای ضامن آهو کجایی
                    نده مصباح یزدی را مجالش
                    اماما، بابت مردمفریبی
                    بده این خاتمی را مشت و مالش
                    رییس جمهوری اسکیزوفرنیک
                    چه وقتی کنده خواهد گشت قالش ؟
                    علاجی ساز زین العابدینا
                    که گردد پاکسازی با رجالش
                    خریدستیم دیش ماهواره
                    به روی بام دادیم انتقالش
                    ولی از نیمه شب یا حضرت عباس
                    زنَد برفک به تصویر زلالش
                    به طالع بین رجوع کردیم گفته
                    نظر خورده سکامش مثل پالش
                    به آن یک وان یکاد آویختستیم
                    که چشم بد نیفتد بر جمالش
                    یقین وقتی که آن را میخریدیم
                    نبوده سعد روز و ماه و سالش
                    و شاید چشم خورده ماهواره
                    ز چشم باجناقم یا عیالش
                    کنون نیّت کنم بر فال حافظ
                    که در عالم نمی بینم مثالش
                    کلیکی می کنم شاخ نباتا !
                    ببینم چیست حافظ در جوالش
                    وگر شد خسته انگشت کلیکم
                    بیا شاخ نبات قدری بمالش !
                    که ما در تنبلی و خود فریبی
                    رسیده تا به آن حد کمالش
                    دعا خواندیم و بر خود فوت کردیم
                    که دشمن بسته باشد دست و بالش !
                    گراجوییت* دانشگاه جهل است
                    هر آن مردم که این باشد روالش
                    همه ایرانیان شیرند عزیزم
                    ولی تسلیم تقدیرند عزیزم .
                    -------------------
                    * نیامد فارغ التحصیل آنجا
                    گراجوییت گذاشتم ، بیخیالش !

                    « هادی خ. »

                    Comment

                    • jjbb
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 8813

                      #11
                      یار آمد و گفت : یک رباعی بسرا
                      نو سوژه و ناب و اختراعی بسرا
                      گفتم : بده بوسه ای که وصف تو کُنم
                      گفتا که :ولم کن ، اجتماعی بسرا .
                      ***

                      این کوزه چو من آدم شادی بوده
                      او را به وطن عشق زیادی بوده
                      گر در بدنش شکستگی می بینید
                      از سنگ رژیم بد نهـــــادی بوده .

                      ***
                      این خُمره رییس و رهبر و خان بوده
                      ارباب گروه مســـــتمنــــــــــــدان بوده
                      از خوردن مال مُفت اینجــــور شــــده
                      وفتی متولد شده ، فنــــــــجــــان بوده .

                      ***
                      این کوزه اسیـــــــر چنـــــد مأمور شده
                      حرفــــی زده ، زنده زنده در گور شده
                      یک دست ندارد و یکی هم شـــــده کج
                      شک نیست که با شکنجه اینجور شده .

                      ***
                      این کوزه که ناقص است و شرمنده شده
                      بگـــــریخته از مرز و پناهنــــده شــــــده
                      چون پول و پله نداشتــــــه ، دستـــــۀ او
                      از سوی پلیـــــس ترکیه کنــــده شـــــــــده .

                      ***
                      این کوزه پشیمـــان ز تولـــد شده بود
                      رنجش ز جهان رو به تزاید شده بود
                      این دسته که بر گردن او می بیــــــنی
                      مشغول به خفّه کردن خود شـــده بود .

                      ***
                      ای کوزه گران به خاک من شک نکنید
                      پاک است ، میانش گچ و آهک نکنیـــد
                      گلدانش و کوزه ، خشت ، آفتابه ، تغار
                      یا هر چــــه کـــه میکنید ، قُـــلّک نکنید .

                      ***
                      این میل شراب و فصل گُـل را چه کنم ؟
                      آن بوی کباب و طرف پُـــل را چه کنم ؟
                      خیّــام ، هر آنچه گفته ای خواهم خورد
                      امّا تو بگو « کلسترول » را چه کنم ؟

                      « هادی خ.»

                      Comment

                      • jjbb
                        Senior Member
                        • Nov 2005
                        • 8813

                        #12
                        بودیم جـــوان و بر ســــــر بزم شــــــراب
                        کردیـــم هوس بخــــــوردن جوجه کبـــاب
                        پختیمش و خوردیم و عجب خوشمزه بود
                        « آن مرغ طــرب که نام او بود شــــباب

                        ***
                        رفتــــم ز پی مــــکاشفات شکـــمی
                        آموختن خورشت و تهچین و دمی
                        گفتم چه کسی مرجع تقلید شماست
                        گفتنـــــد کــــه خانم رُزا منتـــظـمی

                        ***
                        در طـــــیاره آب نبــــــاتم بدهنــــــــد
                        آنگــــــــاه غذای کولد و هاتم بدهــند
                        گنـد است غذایشان و خوشحال شوَم
                        گـــر جــــای غذا ، چتر نجاتم بدهند

                        ***
                        مجبور شدم که چای ، تی بَگ بخورم
                        نوشــــابۀ غربیــــان بی رگ بخــــورم
                        ترســـم که اگر باز به غـــربت باشـــــم
                        کم کم ز غـــذای گربه و سگ بخـــورم

                        « هادی خ. »

                        Comment

                        • jjbb
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 8813

                          #13
                          اعتبار ریش
                          ----------

                          بالا گرفته است در این مُلک کار ریش!
                          شد ریش ریش قلب همه از فشار ریش!
                          دنیا به کام ریش بوَد، پس عجب مدار
                          گردد اگر چرخ زمان بر مدار ریش
                          هر جا که بگذری سخن از ریش بشنوی
                          بنگر شکوه و منزلت و اعتبار ریش
                          مجلس که بود جای سیاستمدارها
                          بازار ریش گشته و در انحصار ریش
                          ریشو وزیر گشته و ریشو مدیر کُل
                          بی ریشه ریشدار، شده کاردار ریش
                          شورای انقلاب چو تشکیل جلسه داد،
                          صحبت نشد مگر، ز شکوه و وقار ریش
                          یک ریشدار مرشد صدها هزار شیخ
                          یک ساربان و قافله ای با قطار ریش
                          شد ریش و پشم بسکه فراوان، ز شهر قم
                          آورده اند یک دو سه تَن مستشار ریش
                          از ریش قاضیان همه خون می چکد مدام
                          شد قتل عام مردم کُرد افتخار ریش
                          در چشم خلق، ریش چو جادوی چزّه است
                          خوش آن دَمی که خنده کنم بر مزار ریش.

                          « ن.»

                          Comment

                          • jjbb
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 8813

                            #14
                            دکتر به «چک آپ» بُرد با زور، مرا
                            سوزاند به ایکس و ایگرگ و نور، مرا
                            خونم بگرفت و مَنعم از خوردن کرد
                            سالم بودم، نمود رنجور مرا
                            *******
                            فرمود پزشک گوشت برّه نخور
                            سیرابی و کلّه پاچه یکذرّه نخور
                            بسته است مرا به سبزی و می ترسم
                            کم کم گوید به غیر خاک ارّه نخور
                            *******
                            دکتر میگفت اینهمه گوشت مخور
                            میگفت مرو بخواب با اِشکم پُر
                            میگفت بکن زندگی خویش عوض
                            من بالاخره، عوض نمودم دکتر
                            *******
                            آنروز که در فکر قیام افتادیم
                            یکباره به جان آن نظام افتادیم
                            رفتیم عقب که تا نیفتیم ز بام
                            افسوس که از آنور بام افتادیم
                            *******
                            روشنفکران که آنهمه زور زدند
                            با شیخ، سر جامعه پاسور زدند
                            (هر چند بنا نبود)، شیخان دغل
                            دست آخر، یواشکی سور زدند.

                            «هادی خ.»
                            ________________

                            Comment

                            • jjbb
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 8813

                              #15
                              حراج واقعی
                              -----------

                              خانۀ ما درش فروخته شد
                              شیر زرّین سرش فروخته شد
                              از قدیم و ندیم هر چه که بود
                              بهتر و بهترش فروخته شد
                              در نیویورک و لندن و پاریس
                              باغ ما نوبرش فروخته شد
                              تابلو قهوه خانۀ قنبر
                              با خودِ قنبرش فروخته شد
                              پردۀ تعزیه به خارج رفت
                              ساقی کوثرش فروخته شد
                              خبر بد برای فردوسی
                              دستک و دفترش فروخته شد
                              دفترش را ورق ورق کردند
                              گُل ما، پرپرش فروخته شد
                              اولش در حراج، رستم رفت
                              بعد زال زرش فروخته شد
                              خورد چکش به روی میز حراج
                              رخش با مهترش فروخته شد
                              گیو با سام و تور با ایرج
                              سلم با لشگرش فروخته شد
                              کاویانی درفش رفت از دست
                              پتک آهنگرش فروخته شد
                              شاهنامه که آخرش خوش بود
                              اول و آخرش فروخته شد
                              آش با جاش رفت در ایران
                              حزب با رهبرش فروخته شد
                              عـــابد زاهــــــــد عبادتـــــگر
                              پیر و پیغمبرش فروخته شد
                              اصل دعوا لحاف مُلا بود
                              بعد دعوا خرش فروخته شد
                              همه اینها بگو فدای سَرَت
                              خَلق ما باورش فروخته شد.

                              «هادی خ.»

                              Comment

                              Working...