بيمة اجتماعي به عنوان يكي از ابعاد كليدي اين عملكرد تحول*يافتة حكومت، وجه شاخص ماهيت ابعاد جديدي است كه ويژگي عقلانيت*هاي سياسي، اخلاقي، و اقتصادي تجديدنظر شده را تشكيل مي*دهد. رُز (Rose, 1996a) معتقد است كه بيمة اجتماعي يك تكنولوژي "جذب كننده"ي حكومت است، تا حدي كه تلقي*هاي تعارض*آميز از "انسجام اجتماعي" را در معناي خود جاي داده است (Ibid.: 4
در اينجا دشواري*آفريني معاصر در حكومتيت رفاهي ليبرال، نشانه*اي از پيدايش دولت پسارفاهي است كه شاهد نظم جديدي در مخاطرات، و نظم تازه*اي در حقوق، نقش*ها، و مسؤوليت*هاي آژانس*هاي دولتي، NGOها، اجتماعات و افراد براي مديريت اين مخاطرات است. اين دشواري*آفريني*ها، نتايج خاصي براي جوانان و خانواده*هايشان دارد كه مسؤول مديريت طيفي از مخاطرات مربوط به مدارس، استخدام، جنسيت، رژيم*هاي غذايي، روابط دوستانه و اموري از اين دست شده*اند.
5ـ حكومتيت (نو) ليبرال: مخاطره و مصلحت*گرايي فردي
مطابق بررسي*هاي فوكو، آغاز طرح مسائل برآمده از عملكردهاي ليبرال رفاهي حكومت در دورة پس از جنگ جهاني دوم، ابتدا در آثار اردوليبرال*هاي آلماني و مكتب اقتصادي شيكاگو قابل رديابي است . بررسي*هاي فوكو مؤيد آنند كه طرح مسائل ناشي از عملكرد رفاهي حكومت به موازات نهادينه شدن بسياري از اقدامات حكومت رفاهي ايجاد شد. به اين معنا، حكومتيت رفاهي فضاي مناقشه*اي ميان ايده*هاي رقيب راجع به سوژه*ها (ذهنيت*ها)، اقدامات و تبعات صورت*هاي اجتماعي حكومت است. كالين گوردون (Gordon, 1991) معتقد است كه از ديدگاه نوليبرال*هاي امريكايي و آلماني، بازار ديگر برساخته*اي از "يك واقعيت خود به خودي (ولو واقعيت خود به خودي متناسب با موقعيت تاريخي) و نيمه طبيعي" نيست. يك نتيجة جانبي اين ديدگاه ليبرال كلاسيك "محدود كردن دولت به اعمال لسه فر است" (Ibid.: 41). در طرح مسأله*هاي (نو) ليبرال از رابطة ميان دولت و اقتصاد، بر حكومت "واجب" است تا "سياستي را بر جامعه اعمال كند كه امكان بقا و كاركرد را براي بازار فراهم آورد" (Ibid.).
در اين چهارچوب فكري، اين تلقي وجود دارد كه طرح مسأله*هاي محوري حكومت "آثار ضداجتماعي بازار اقتصادي نيست، بلكه آثار ضدرقابتي جامعه است" (Ibid.: 42). انديشة مرگ اجتماع كه در اين گفتار مارگارت تاچر كه مي*گفت چيزي به نام اجتماع وجود ندارد تبلور يافت، بازتاب كوششي در متن تدابير (نو) ليبرال براي حكومت از طريق رفتارها و اميال افراد، و نه از طريق اجتماع بود (Rose, 1996a). حكومتي كه در اينجا تصور مي*شود، بايد هدف خود را بسط و گسترش "بازي كاسبانه به عنوان سبك مسلط رفتاري، و انتشار صورت كاسبي به كالبد جامعه به عنوان اصل عمومي عمل" شد (Gordon, C., 1991: 42). كالين گوردون (Gordon, 1991: 42) به نقل از الكساندر فون راستو (يكي از اردوليبرال*ها) استدلال مي*كند كه اين طرح مسألة ويژه از حكومت "بر آن است كه كل زندگي فردي از تعقيب طيفي از كاسبي*هاي مختلف ساخته شده است". اين كاسبي*ها متنوع*اند؛ از شمار ممكن روابط فردي با فرد ديگر (به صورت يك "پروژة بازانديشانه" Giddens, 1990 ) گرفته تا برقراري روابط حرفه*اي، خانوادگي، كاري و فرهنگي. ما در ابتكارات مربوط به جوانان خطرناك، كوشش*هاي متنوعي را براي ترويج اقدامات شخصي مشاهده مي*كنيم كه مي*توانند به جوانان كمك كنند تا مهارت*ها و ظرفيت*هايي را كه براي اين صورت*هاي كاسبكاري گزينش عقلاني*مآبانه حياتي است بيفزايند (Kelly, 2000b).
كالين گوردون (Gordon, 1991: 43) معتقد است كه بشر اقتصادي، به عنوان سوژة (نو) ليبراليسم، "هم يك بازفعال*سازي و هم يك واژگوني ريشه*اي" سوژة ليبراليسم اسكاتلندي در عصر روشنگري است. اين "بازفعال*سازي" بر تصوري از رفتارها و اميال انساني مبتني است كه با يك تلقي از "مرد" گزينشگر عقلاني*مآب منطبق است. از ديدگاه ليبراليسم اوليه، اين عنوان مذكر، شيوة كاملاً مناسبي براي ساختن سوژه*ها به صورت "عقلاني و خود اقتصادي با انگيزش معطوف به منافع" است؛ اين سوژه*ها درگير روابط مبادله*اي "خصوصي، فردي، اتميستي و خودمدارانه" كه از "محيط طبيعي و تاريخي" ويژه*اي برآمده است، هستند (Burchell, 1996: 24) . به اين معنا، بورچل معتقد است كه خردهاي حكومتي ليبرال بايد هدف خود را "رفتار طبيعي، خصوصي و برآمده از انگيزش منافع در فرديت*هاي آزاد و مبادله*گر در بازار" قرار دهند، تا جايي كه رفتارها و اميال چنين فرديت*هايي بنياني شوند كه "بازار را براي عملكرد بهينه در انطباق با طبيعتش توانا گردانند" (Ibid.: 23).
"واژگوني ريشه*اي" اين مبناي خردهاي حكومتي ليبرال صورت*هاي متعددي به خود مي*گيرد. كالين گوردون (Gordon, 1991) معتقد است كه سوژة (ذهنيت) حكومتيت*هاي ليبرال، در اصل به سوژه*اي دلالت دارد كه انگيزش*اش "هميشه دور از دسترس دولت بماند". در عين حال، در حكومتيت*هاي (نو) ليبرال "بشر اقتصادي، يك انسان قابل دستكاري است"، سوژه*اي كه "دائماً" در قبال "تغييرات" محيطي "پاسخ مي*دهد"؛ به قرينة رفتارگرايانة "محرك دريافت مي*كند". در اين طرز تلقي راجع به سوژه، "حكومت اقتصادي با رفتارگرايي دست مي*دهد" (Ibid.: 43). اين تفاصيل ديدگاهي دربارة سوژه به مثابة يك "توليدكننده مصرف كنندة فردي" به دست مي*دهد كه به شيوه*هايي كه اساساً و كاملاً جديدند "نه فقط كاسبكار است، بلكه با خودش هم كاسبي مي*كند" (Ibid.: 44). به اين تعبير، جمعيت*هاي معين جوانان خطرناك بايد از طريق برنامه*هاي مختلفي (در مدرسه*ها، در مراكز بهداشتي، در خيابان*ها) هدف قرار گيرند تا بتوانند ظرفيت*هاي لازم براي فعال*تر شدن و پاسخگوتر شدن*شان (در يك معناي رفتارشناسانه) در قبال زندگي*هاي كاسبكارانة*شان بيابند. آنها همچنين بايد اين وظيفة جديد را كه ملت را در خطر قرار ندهند را نيز به جاي آورند.
سخن پاياني
بورچل (Burchell, 1996) بر آن است كه تنش ميان اعمال آزادي و اعمال حاكميت كه ذاتي ليبراليسم است، در طرح مسألة نوليبرال از حكومت حل و فصل نمي*شود. در اينجا ربط ميان "حكومت و حكومت*شوندگان" به طرزي فزاينده وابسته به آن است كه "افراد، نفس وجود داشتن خود را هدف زندگي برشمرند، نه آنكه به شيوه و سبك خاص خودشان به عنوان سوژه*هايي كه آزادي خويش را اعمال مي*كنند، زندگي كنند" (Ibid.: 29-30). در حالي كه اعمال حاكميت، بيش از پيش "به فرديت*ها، در درون حيطة فردي آنها تجاوز مي*كند"، عاقبت اين اعمال آزادي و مسؤوليت، نامشخص و نامعين است. از ديدگاه بورچل، اين تلقي وجود دارد كه اقداماتي كه براي سامان ايجاد خودمختاري، امكان انتخاب و مسؤوليت رقم مي*خورند، في*الواقع به لحاظ نهادي ساخت*يافته، وابسته و خيالي هستند. اين اقدامات "يك رابطة" جديد و "نامشخص، و اغلب انتقادي و نااستوار ميان سياست و اخلاق، بين حكومت بر غير و اعمال و تحقق خويشتن برقرار مي*كند" (Ibid.: 30). رُز (Rose, 1996a) تنش*هاي مشابهي را در ماهيت متغير رابطة ميان متخصصان و سوژه*ها در عقلانيت*هاي نوليبرال شناسايي مي*كند. گر چه اعمال و تحقق خويشتن، به لحاظ نهادي وابسته مي*ماند، اما سوژه*ها مي*توانند "متخصصان خودشان شوند". تا به اين ترتيب، مراقبت از خويشتن خود و همچنين مراقبت از بدن*ها، ذهن*ها، شيوه*هاي رفتاري، و اعضاي خانوادة خود (بدن*ها و ذهن*ها و شيوه*هاي رفتاري آنها) را [خود به دست خود] صورت دهند (Ibid.: 59).
رُز (Rose, 1996a) بر آن است كه اين تغيير در روابط اقتدار، "پيچيدگي*ها" و "منطق پذيرش و طرد" خود را پديد مي*آورد، و خود مآلاً توسط اين پيچيدگي*ها و منطق ساخت مي*يابد. در عين حال، "قدرت حاصله" از اين روابط در حال ظهور "پاسخگوي منطق سادة سلطه نيست" (Ibid.: 59). بلكه در درون اين روابط تازة ميان اعمال حاكميت و اعمال و تحقق خويشتن (به عنوان يك كاسب)، مي*توان ديد كه چگونه مفهوم جواني متحول مي*شود؛ مثلاً به جوانان لقب خطرناك مي*دهند. اين يعني سوژة "حاشيه*اي" و "طرد شده"، "بالقوه و در يك وضعيت ايده*آل به عامليت فعالي براي نفي و جعل وجود خودش بدل مي*شود" (Ibid.). رُز در اينجا ارتباط بالقوه مثبتي ميان روايت*هاي روانشناختي از خود نيروبخشي ، سازة نوليبرال از خويشتن به عنوان يك كاسب، و گفتمان*هاي چپ مربوط به رهايي و استقلال از ساختارهاي سلطه شناسايي مي*كند. در عين حال، "بدبيني" و "نفرت" خود را در مورد فرايندهايي كه نام بيكاران، افراد جوياي كار، يا بي*خانمان*ها را به "خيابان*خواب سد معبر" تغيير مي*دهد نشان مي*دهد. به علاوه، او "نگون*بختي" يا "بينوايي" كه در افراد و گروه*هاي خاص مشاهده مي*شود را آنگونه كه طرفداران دولت رفاه مي*خواهند به خودمختاري، گزينش*گري، و مسؤوليت شخصي آنها تقليل نمي*دهد.
به اين معنا، تحت شرايط دولت رفاهي (و در چهارچوب يك تحليل محدود از ايدئولوژي يا ريطوريقاي سياسي)، يك چالش اساسي براي مديريت مخاطرات وجود دارد. اين چالش، تنها يك چالش گفتماني (يك بازي صدق با هيچ نتيجة مادي براي جمعيت جوان و خانواده*هايشان) نيست. در واقع، چالش بر سر ساختن بازي*هاي صدق جديدي است كه بر مبناي "پيچيدگي*ها"، "احتمالات"، و "تبعات" بسياري از مواضع و اقدامات دولت (جايي كه چنين بازي*هايي براي تأثيرگذاري مادي بر تغييرات و انتخاب*هاي زندگي جوانان مؤثر واقع مي*شوند) پديد مي*آيند. يك سياست مخاطره كه فراسوي دولت رفاه باشد، بايد طرح مسأله*ها را در گفتمان*هايي جستجو كند كه مي*كوشند صورت*هاي تازه*اي از مسؤوليت را به جوانان و خانواده*هايشان تحميل كنند، تا بتوانند مصلحت*انديشانه، زندگي كاملاً خصوصي افراد را در متن طيفي از محيط*هاي نهادي و ساخت*يافته، انضباطي و مخاطره*اي مديريت نمايند. و اين دقيقاً همان چيزي است كه ليبراليسم از ابتداي براي نفي*اش آمده بود. ليبرال*هاي مدرن معتقد بودند كه كليسا را نباشد تا بر اساس يك دانش شهودي يا آسماني ادعاي ادارة زندگي افراد را نمايد. افراد بر مبناي دانش تجربي و حضور واقعي خود در جهان مي*توانند در مورد مصالح حيات اجتماعي و سياسي خويش قضاوت كنند. اما امروز، در اوج يا انقضاء عصر مدرن دولت رفاهي نوليبرال نقش كليساي قرون وسطايي را بدون آنكه توجيهي در دست داشته باشد، بر عهده گرفته است.



Comment