Ravanshenasi

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • jjbb
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 8813

    #331
    مكتب هاى روان شناسى انسان گرا

    روان شناسى داراى مكتب ها, گرايشها و شاخه هاى بسيارى است, ولى پيش از اشاره به تفاوت هاى مكتب هاى روان شناسى لازم است تأكيد كنيم كه هر كدام از اين گرايشها و مكتبها براى خود فلسفه و جهان بينى خاصى درباره انسان دارند. به قول كارل راجرز (هر جريان در رو ان شناسى, فلسفه ضمنى خاص خود را درباره انسان دارد.)2
    از لحاظ فلسفى, روان شناسى به دو گروه عمده تقسيم مى شود:
    1. نمايان گر سنت تجربى: ساخت گرايى ـ رفتارگرايى
    2. نماينده سنت دكارتى آرمان گرا: كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك.
    آلپورت 3 در تقسيم بندى فلسفى و ريشه هاى دورتر مكاتب روان مى نويسد:
    اجداد ساخت گرايى و رفتارگرايى, هابز, لاك, هارتلى, جيمز, استوارت ميل, بين, ماخ و اثبات گرايى منطقى, و در علوم طبيعى هلمهولتز بوده اند و اجداد كنش گرايى, روان شناسى هاى گشتالت و هورميك: لايب نيتز, كانت, برنتاند, هوسرل و ويندلباند مى باشند.
    مكتب روان كاوى داراى عناصرى از هر دو سنت است, و قدرت نسبى آنها نيز بر طبق نظامهاى روان كاوى متغير است. 4
    مفهوم يا تصور ذهنى از انسان رابطه نزديكى با زيربناى فلسفى مكتب دارد. اين مفهوم به طرز خاصى از طريق موضوع مكتب, رابطه بدن و ذهن را آشكار مى سازد. تا حد زيادى نارضايتى از تصور انسان كه بطور تلويحى در روان شناسى معاصر مطرح است موجب شده كه در دو دهه اخير جهت گيرى هاى جديدى همچون جهت گيرى انسان گرا و پديدار شناختى ـ اصالت وجودى, به طور ناگهانى پديد آيد.5
    با اين كه هيچ كدام از مكتبهاى روان شناختى بدون پايه فلسفى نيست, ولى برخى تلاش كرده اند روان شناسى را نيز مانند فيزيك و ديگر علوم طبيعى دانشى كاملاً تجربى قلمداد كنند و از همان روشها در تحقيقهاى روان شناسى بهره ببرند.
    روان شناسى كه در آغاز به جاى مطالعه سلامت روان به بررسى بيمارى روانى پرداخت, تا مدتها مطالعه استعداد بالقوه آدمى را براى كمال ناديده گرفت, اما در سالهاى اخير, شمار روزافزونى از روان شناسان به قابليت كمال و دگرگونى در شخصيت آدمى روى آورده اند.
    (روان شناسان كمال)6 كه بيش تر آنها خود را روان شناسان انسان گرا 7 مى دانند, با ديدى نو به ماهيت انسان مى نگرند. انسانى كه آنها مى بينند با آنچه كه رفتارگرايى8 و روان كاوى9 , يعنى شكل هاى سنتى روان شناسى ترسيم مى كنند, متفاوت است.
    روان شناسان كمال با ديده انتقادى به اين سنتها مى نگرند, چرا كه معتقدند نگرش رفتارگرايى و روان كاوى به ماهيت انسان محدود است, و اعتلايى را كه آدمى مى تواند بدان دست يابد, ناديده مى انگارد.
    اين منتقدان مدعى اند كه رفتارگرايى, آدمى را چون ماشين مى بيند, يعنى (نظام پيچيده اى كه با شيوه هاى قانونمند رفتار مى كند.) 10 انسان به منزله ارگانيسمى منظم, ترتيب يافته و برنامه ريزى شده, با خود انگيختگى و سرزندگى و خلاقيت و چون دماپاى (ترموستات) تصوير شده است. روان كاوى نيز تنها جنبه بيمار يا درمانده و ناتوان طبيعت آد مى را عرضه داشته است, زيرا كانون توجهش رفتار روان نژند 11 و روان پريش12 است.فرويد و پيروان تعاليم وى نيز اختلالات عاطفى و نه شخصيت سالم, يعنى بدترين و نه بهترين وجه طبيعت انسان را مورد بررسى قرار دادند.نه روان كاوى و نه رفتارگرايى از استعداد بالقوه آدمى براى كمال, و آرزوى او براى بهتر شدن از آنچه هست, بحثى نكرده اند. در واقع, اين نگرش*ها تصوير بدبينانه اى از طبيعت انسان به دست مى دهند. رفتارگرايان, آدمى را پاسخگوى كنش پذير محركهاى بيرونى, و روان كاوان, او را دستخوش نيروهاى زيست شناختى و كشمكش*هاى دوره كودكى مى پندارند.
    اما آدمى از نظر روان شناسان كمال, بسى بيش ازاينهاست.13
    حاميان جنبش استعداد بشرى 14 سطح مطلوب كمال و رشد شخصيت را فراسوى بهنجارى15 مى دانند و چنين استدلال مى كنند كه تلاش براى حصول سطح پيشرفته كمال, براى تحقق بخشيدن 16 يا از قوه به فعل رساندن17 تمامى استعدادهاى بالقوه آدمى ضرورى است. به سخن ديگر رهايى از بيمارى عاطفى, يا نداشتن رفتار روان پريشانه براى اين كه شخصيتى را سالم بدانيم, كافى نيست. نداشتن بيمارى عاطفى تنها نخستين گام ضرورى به سوى رشد و كمال است, و انسان پس از اين گام, راهى دراز در پيش دارد.18
    ييكى از مهم ترين و برجسته ترين سخنگويان روان شناسى انسان گرايى و يا به تعبير خود او (نيروى سوم) ميان دو نيروى ديگر, يعنى مكتب رفتارگرايى و مكتب تحليل روانى, آبراهام هارولد مزلو (abraham harold maslow) 19 است. و ديگرى دكتر ويكتور فرانكل, البته طرفدران اين مكتب بسيارند, وما به دليل اختصار فقط به نظريات اين دو تن در اين باره اشاره مى كنيم.

    روان شناسان انسان گرا

    چنانكه گفته شد, يكى از چهره هاى سرشناس روان شناسى انسان گرا, دكتر ويكتور فرانكل مى باشد. او متولد ســال 1905 در وين و داراى دكتراى m. d (پزشكى) و ph. d (روان پزشكى) و بنيان گذار مكتب (يا روش) معنى درمانى (logotherapy) و از طرفداران نيروى سوم يا مك تب انسان گرايى مى باشد.
    تأكيد عمده فرانكل بر اراده معطوف به معنى (willto meaning) مى باشد.
    او با آن دسته از موضعهاى روان شناسى و روان پزشكى كه وضعيت انسان را حاصل غرايز زيستى يا كشمكش هاى دوره كودكى يا هر نيروى ديگرى مى دانند به شدت مخالف است.
    تصوير (فرانكل) از طبيعت انسان خوشبينانه است. به نظر او ما انسانها آدمكهاى ماشينى كوك شده اى نيستيم تا تنها پاسخهايى را كه به ما آموخته اند بازگوييم [مثل نظريه رفتارگرايان] يا محصول تغييرناپذير روشى كه آداب تخليه را به ما آموخته اند, يا ساير تجربه هاى دور ان كودكى نيستيم [كه روان كاوى فرويدى مدعى آن است]. گذشته بازدارنده و محدود كننده ما نيست, از گذشته رها هستيم. بازيچه صرف عوامل اجتماعى و فرهنگى يا پيرو كور باورها و آداب و رسوم هم نيستيم, سرانجام, شرايط محيطى هر اندازه دشوار باشد و هر اندازه هم جسم ما را بيازارد, باز به طور كامل مسلط بر ما نيست. و ما فاعل مختار هستيم.
    او معيار نهايى رشد و پرورش شخصيت سالم را در اراده معطوف به معناى زندگى و نياز مداوم انسان به جست وجو مى داند, اما نه جست وجو براى خويشتن, بلكه براى معنايى كه به هستى ما منظورى ببخشد, كه نتيجه آن (فرارفتن از خود) است. هر چه بيش تر بتوانيم از خود فرارويم ـ خود را در راه چيزى يا كسى ايثار كنيم ـ انسان تر مى شويم, تنها از اين راه مى توان به راستى خود شد.
    جست وجوى معنى, مسؤوليت شخص را به دنبال دارد, تا با احساس مسؤوليت و آزادانه با شرايط هستى خويش رويا رو شويم. و در آن منظورى بيابيم, زندگى پيوسته ما را به مبارزه مى طلبد, پاسخ ما نبايد سخن و انديشه, بلكه بايد عمل باشد. 20
    او زندگى بدون معنى را, روان نژندى انديشه زاد (noogenic neuroses) مى خواند; ويژگى اين حالت نبودن معنى, هدف و منظور در زندگى و احساس تهى بودن است. اينها به جاى آن كه در زندگى احساسى سرشار و پرتپش داشته باشند, در خلأ وجودى به سر مى برند, وضعيتى كه به اعتقاد فرانكل در عصرنوين متداول است, او در فرهنگهاى بسيارى درجامعه هاى سرمايه دارى و كمونيستى, شواهد خلأ وجودى مى بيند كه به ويژه در ايالات متحده آمريكا به سرعت گسترش مى يابد. و راه حل اين مشكل, يافتن معنى زندگى است و گرنه به بيمارى روانى محكوم خواهيم بود. او مى نويسد:
    (ظاهراً عده زيادى از ما (چرا) ى زندگى خود را از دست داده ايم. و به همين سبب تجربه (چگونه) ى وجودمان, هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد, دشوارتر شده است.)

    Comment

    • jjbb
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 8813

      #332
      بنابراين بيمارى روانى نتيجه محتوم نداشتن معنى در زندگى و نيافتن معناى زندگى است.
      از نظر فرانكل سه راه معنى بخشيدن به زندگى متناظر با سه نظام بنيادى ارزش*هاست:
      سه نظام بنيادى ارزش*ها از نظر (فرانكل) 1) ارزش*هاى خلاق 2) ارزشهاى تجربى 3) ارزش*هاى گرايشى هستند.
      ارزش*هاى خلاق و تجربى با تجربه هاى غنى شده سرشار و مثبت انسانى ـ غناى انسانى از راه آفرينش يا تجربه ـ سر و كار دارد. اما در اوضاع و احوال منفى مثل مرگ و بيمارى كه نه زيبايى در آن به تجربه مى آيد و نه مجال آفرينندگى هست, چگونه مى توان معنايى يافت؟ در اين ج ا پاى ارزشهاى گرايشى به ميان مى آيد, در موقعيتهايى كه دگرگون ساختن آنها يا دورى گزيدن از آنها در توان ما نيست, يعنى در شرايط تغييرناپذير سرنوشت, تنها راه معقول پاسخگويى, پذيرفتن است. شيوه اى كه سرنوشت خود را مى پذيريم, شهامتى كه در تحمل رنج خود و وقارى ك ه در برابر مصيبت نشان مى دهيم, آزمون و سنجش نهايى توفيق ما به عنوان يك انسان است.
      معنى در زندگى شايد در لحظات خاصى وجود داشته باشد, نه در همه ساعات زندگى. همان گونه كه كوه را با بلندى قله آن مى سنجند, معنى دار بودن زندگى را هم بايد با اوجهاى آن, و نه حضيضهايش سنجيد. به نظر فرانكل حتى لحظه اوج ارزش تجربى مى تواند سراسر زندگى انسان را س رشار از معنى سازد.

      انگيزش شخصيت سالم

      در نظام فكرى فرانكل تنها يك انگيزش بنيادى وجود دارد; (اراده معطوف به معنى) و آن چنان نيرومند است كه مى تواند همه انگيزشهاى انسانى ديگر را تحت الشعاع قرار دهد. اراده معطوف به معنى براى سلامت روان حياتى است. در شرايط حاد در زندگى بى معنى, دليلى براى ادامه زيستن نيست.معناى زندگى براى هر كس يكتا و ويژه تفكر اوست, در افراد مختلف و از لحظه اى تا لحظه ديگر تفاوت پيدا مى كند. هر وضعيتى تنها يك پاسخ دارد.

      معنى جويى و تنش

      جست وجوى معنى مى تواند وظيفه اى آشوبنده و مبارزه جويانه باشد و تنش درونى را افزايش دهد, نه كاهش. اين تنش شرط سلامت روانى است. اشخاص سالم همواره در تلاش رسيدن به هدفهايى هستند كه به زندگى شان معنى مى بخشد. و پيوسته با هيجان يافتن مقاصدى تازه رويارو هستند. زندگى خالى از تنش و رو به ثبات, محكوم به روان نژندى انديشه زاد است.

      فرارفتن از خود

      او انسان را داراى دو توانمندى منحصر به انسان مى داند, (يعنى خود ـ تعالى و از خود رهيدن. اين دومى بيان كننده توان و ظرفيت فرد است براى رها يا آزاد ساختن خويش ازخود (نفس). )21
      كسانى كه در زندگى معنى مى يابند به حالت (فرارفتن ازخود) مى رسند كه براى شخصيت سالم واپسين حالت هستى و رسيدن به بالاترين درجه مرحله زندگى به حساب مى آيد.
      او درباره طبيعت انسان (از خود فرارونده) مى نويسد:
      (انگيزش اصلى ما در زندگى, جست وجوى معنى نه براى خودمان, بلكه براى معناست; و اين مستلزم (فراموش كردن) خويشتن است, انسان كامل بودن يعنى با كسى يا چيزى فراسوى خود پيوستن. او (فرارَوى) را به توانايى چشم به ديدن همه چيز جز خودش تشبيه مى كند, مگر اين كه چشم آب مرواريد آورده و بيمار شده باشد, كه در اين صورت فقط خودش را مى بيند.)

      اثر معكوس لذت جويى و تلاش براى تحقق خود

      درباره لذت جويى و تحقق خود, او معتقد است هر چه بيش تر خوشبختى را هدف خويش قرار دهيم, كمتر دليلى براى خوشبخت بودن احساس مى كنيم… لذت و خوشبختى پيش مى آيند و بر شادمانى زندگى مى افزايند, اما هدف زندگى نيستند. نمى توان از پى خوشبختى رفت و آن را گرفت, زيرا خوشبختى ثمره طبيعى و خود انگيخته معنى جويى و دستيابى به هدفى بيرون ازخود است. هر چه مستقيم تر در راه تحقق خود بكوشيم, احتمال دستيابى به آن كمتر است. تحقق خود, با از خود فرا رفتن ناسازگار است.
      به نظر فرانكل, نظريات او با اين نظريه مزلو كه بهترين راه دستيابى به تحقق خود را, تعهد و غرقه شدن در كار يا چيزى فراسوى خود مى داند سازگار است, 22 مزلو هم معتقد است كه آدمى در (تجربه هاى اوج) ازخود فرا مى رود.

      ويژگي*هاى شخصيت سالم

      فرانكل فهرست ويژگي*هاى شخصيت سالم را به دست نمى دهد, ولى چنان كه (شولتس) در (روان شناسى كمال, الگوهاى شخصيت سالم) نظريه او را خلاصه كرده است, 23 مى توان فهرست آن ويژگي*ها را چنين برشمرد:
      1. در انتخاب عمل آزادند.
      2. شخصاً مسؤول هدايت و زندگى و گرايشى هستند كه براى سرنوشت خودشان برمى گزينند.
      3. معلول نيروهاى خارج از خود نيستند.
      4. در زندگى, معنايى مناسب خود يافته اند.
      5. بر زندگى شان تسلط آگاهانه دارند.
      6. مى توانند ارزشهاى آفريننده و تجربى يا گرايشى را نمايان سازند.
      7. از توجه به خود فراتر رفته اند.
      8. به آينده مى نگرند و به هدفها و وظايف آتى توجه مى كنند.
      9. تعهد و غرقه شدن در كار (جنبه مهم كار, محتواى آن نيست, بلكه شيوه انجام آن است, و اين به زندگى معنى مى بخشد. از راه كار, معنى مى جوييم و نه در آن.)
      10. ويژگى ديگر انسان*هاى از خود فرا رونده توانايى ايثار عشق و نيز دريافت آن است. عشق هدف نهايى انسان است, مورد محبت قرار گرفتن و عاشق شدن .24
      به اعتقاد (فرانكل) سه عنصر, جوهر وجود انسان را تشكيل مى دهد: معنويت, آزادى, و مسؤوليت. حصول و كاربرد معنويت, آزادى و مسؤوليت با خود ماست, بدون اينها, يافتن معنى و منظور زندگى ميسر نيست. و نتيجه نيافتن معنى زندگى چنانكه از پيش آورديم, بيمارى روانى است.
      ييكى از نقطه نظرهاى مهم فرانكل, كه مى تواند سلامت و بيمارى روانى از نظر او را به خوبى توضيح دهد, نظريه او درباره (ناخودآگاه) است:
      (محتواى ناخودآگاه تا آنجا گسترده شده است كه خود به دو نوع غريزه مندى ناخودآگاه (غريزه ناخودآگاه (instinctual uncnious) و روحانيت يا معنويت ناخودآگاه (ناخودآگاه روحى يا معنوى = spiritual unconscious) افتراق پيدا كرده است.) 25
      او در نقد روان كاوى فرويدى مى گويد:
      (مى توان گفت كه روان كاوى وجود انسان را نهاد زده (ld - ified) كرده است. فرويد با تنزل (خويش) به يك فرآورده صرف مغز (پديدارهمايند epipnenomenon) , به خويش خيانت كرد و آن را به نهاد تحويل داد. او همزمان با ناديده گرفتن بعد روحى در ناخودآگاه و غريزى ديدن آن , ناخودآگاه را بد نام كرد.) 26
      او دليل اين اشتباه را نديدن نقطه محورى وجود انسان مى داند, كه بدون آن تماميت انسان ممكن نيست. او معتقد است:
      در اعماق ضمير ناخودآگاه روحى (يا شعور باطن) احساس قوى و ريشه دار مذهبى وجود دارد.مذهب در معناى گسترده (و صحيح) خود, تكاپوى بشر براى يافتن معناى نهايى و غايى است.انسان علاوه بر ناخودآگاه روانى, ناخودآگاه روحى هم دارد, احساس مذهبى و اعتقاد به خدا در اين ناخودآگاه روحى جاى دارند, و سركوب احساس مذهبى نيز مثل نيروهاى جنسى سركوب شده يا فرونشانده شده, بيمارى روحى و روانى مى آورد. 27 او براى اثبات اين مدعا مشاهدات بالين ى فراوانى را بررسى و چند مورد آن را نقل كرده است. راه درمان را هم در اين مى داند كه خدا را از ناخودآگاه بيمار به خود آگاه بياوريم و به قول خود او انتقال ازخداى نهفته (deus absconditus) به خداى مشهود (deus revelatus).28
      او در جاى ديگرى مى نويسدشواهد بالينى حاكى از آن است كه ضعيف و سست شدن و تحليل رفتن احساس مذهبى در انسان موجب اختلال در ادراكات مذهبى او مى گردد. يا به بيانى كمتر بالينى, به محض اين كه فرشته درون سركوب مى گردد, تبديل به ديو مى شود.)او بى معنايى را خلأ وجودى نام داده و پس از بيان علل خلأ وجودى, پيامدهاى آن را با تعبير (مثلث روان رنجورانه گسترده) يادكرده كه عبارتند از افسردگى, اعتياد و تجاوز.29

      بررسى ديدگاه فرانكل

      آنچه در چارچوب كلى نظريه فرانكل قراردارد به مقدار زيادى تجربى و پذيرفتنى است و آنچه او با تلفيق انديشه و تجربه بالينى و مطالعه مذهب به دست آورده مى توان جزء پيش رفته ترين ديدگاه هاى رايج روان شناختى و روان درمانى به حساب آورد, اما با اين حال, برخى از ديدگاه هاى او يا پذيرفتنى نيستند و يا با پيش فرض هاى فلسفى ديگر, به جز فلسفه وجود گرايانه (اگزيستانستاليسم) نيز قابل اثبات هستند و در اثبات آنها بدان شالوده فلسفى نيازى نيست, اگر چه او نيز انتقاداتى به وجودگرايى غيرمذهبى بويژه نظر سارتر دارد, ولى ما در اينجا صرف نظر از مبانى او در كلياتى كه نقل كرديم, مفردات نظريه او را مى توانيم از ديدگاه اسلامى نيز قابل تأييد بدانيم, البته در برخى مسائل, اختلافهاى جزئى يا برداشت هاى متفاوتى وجود دارد.اما عمده ترين تفاوت ديدگاه او, با ديدگاه قرآن در اين است كه قرآن اگر سلامتى فرد و جامعه را به عنوان هدفى دنبال مى كند, اما اين هدف در راستاى هدف بزرگ ترى قرار دارد كه شخص در راه آن, حتى تمام هستى خود را ـ اگر لازم باشد ـ فدا مى كند, و آن بينايى و سلامتى در آخرت است, يعنى رستگارى جاويدان.
      ديگر تفاوت اساسى نظر اسلام و قرآن با نظريه فرانكل در اين است كه فرانكل اگر چه (معنى جويى) را مهم ترين انگيزه انسان سالم مى داند و مذهب را نهايى ترين انگيزه انسان مى شمارد, اما در معنى جويى معتقد است كه يافتن معناى زندگى براى هر كس ويژه است, حتى دركسى يا چيزى مى توان معنى زندگى را يافت.
      اين نظريه مى تواند مفيد باشد اما براى كسى كه بخواهد براى آرامش خاطر خود, هر گونه اى كه باشد تكيه گاهى پيدا كند, اگر چه آن معنى براى ديگران و در واقع بى ارزش يا كم ارزش باشد. مى توان كودك را با پستانك هم آرام كرد, اما هدف آفرينش از به گريه در آوردن كودك, به دست آوردن پستانك, و يا مكيدن بيهوده مستمر نيست! كودك بايد از پستان به قدر سير شدن بنوشد و آرام بگيرد, نه اين كه چيزى در دهانش باشد كه بمكد, اگر چه هيچ نفعى جز فريب كودك نداشته باشد.
      سبب اين تفاوت ديدگاه فرانكل با ديدگاه قرآنى در اين است كه فرانكل مى خواهد به عنوان يك روان كاو, بيماران روانى را درمان كند و جلو بيمارى هاى روانى را بگيرد به هر گونه و با هر نوع معنى يابى پذيرفتنى براى فرد, اگر چه سرانجام, نادرست, اما قرآن مى خواهد ش,خص معناى هستى و زندگى خود را بيابد, همان را كه در واقع هست, نه فريب ها را…
      صرف نظر از اين تفاوت, كه عمده هم هست, مفردات ويژگيهاى انسان سالم از ديدگاه فرانكل را مى توان در تعاليم قرآن نيز يافت, يادآور مى شوم كه او در كتاب (خدا در ناخودآگاه) بسيار به ديدگاه اصيل دينى نزديك تر مى شود. اما همان طور كه پيش از اين اشاره كرديم, درباره رابطه مذهب با سلامتى روان, درباره اسلام حكم كلى او جارى نيست.

      .

      Comment

      • jjbb
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 8813

        #333
        نظريه ديگرى درباره انسان سالم (خود شكوفا)

        يكى ديگر از نظريه پردازان مشهور روان شناسى, (مزلو) است كه روان شناسى رفتارگرا را بخوبى تحصيل كرده بود و آن را پاسخگوى تمام مسايل جهان مى دانست, اما با تولد نخستين فرزندش, اعتقاد او به رفتارگرايى عوض شد.
        او اين تجربه را چنين توصيف مى كند:
        (كسى كه فرزند داشته باشد, نمى تواند رفتارگرا باشد.)30
        (مزلو) به تفكر و مطالعه و تجربه پرداخت و كتابهاى جذابى منتشر كرد كه روان شناس و غير روان شناس به يك نسبت مفتون نگرش خوش بينانه و انسان گراى او به نهاد آدمى شدند. بسيارى احساس مى كنند كه او نه تنها به شخصيت انسان بعد تازه اى بخشيده, بلكه نگرش كاملاً نوينى به روان شناسى را پديد آورده است; نگرشى كه شايد روزى همان اندازه انقلابى شمرده شود كه رفتارگرايى واتسن و روان كاوى فرويد شمرده مى شد.
        نگرش مزلو ـ انسان گرايى يا روان شناسى نيروى سومى ـ نگرشى است كه برخى چون پادزهرى خوش قدم در برابر خوى ميكانيستى رفتارگرايى و خوى تيرگى و نوميدى آور روان كاوى بدان مى نگرند. (كارل راجرز) نيز از پيش گامان اين نهضت است31 .
        (هدف اصلى مزلو دانستن اين بود كه انسان براى رشد كامل انسانى و شكوفايى تا چه اندازه توانايى دارد. به اعتقاد او براى بررسى سلامت روان, فقط بايد انسان به غايت سالم را مورد مطالعه قرار داد. او به فرويد و ساير نظريه دانان شخصيت كه مى كوشيدند ماهيت شخصيت انسان را تنها با مطالعه روان نژندها و افرادى كه به شدت دچار روانى بودند بشناسند, با نظر انتقادى مى نگريست.)32
        او تصريح مى كند كه مطالعه انسانهاى روان نژند, راه مناسبى براى شناخت شخصيت و انگيزش سالم نيست:
        (انتخاب انگيزشهاى افراد مبتلا به روان نژندى به عوض انگيزشهاى افراد سالم به عنوان الگو, حتى به طور اصولى هم كه باشد, بايستى مطرود دانسته شود, سلامت صرفاً فقدان بيمارى يا حتى نقطه مقابل آن نيست. هرگونه نظريه انگيزش كه ارزش توجه داشته باشد مى بايست علاوه بر واكنشهاى دفاعى روانهاى آسيب ديده, والاترين استعدادها و افراد قوى و سالم را نيز مورد بررسى قرار دهد. مهم ترين علايق و دلبستگى هاى بزرگ ترين و بهترين افراد در تاريخ بشر, مى بايست همگى مطرح و تشريح شوند. چنين شناختى را هرگز تنها از طريق افراد بيمار به دست نخواهيم آورد. بايد توجه خود را به سوى افراد سالم نيز معطوف داريم)33
        او مى گفت براى اين كه بدانيم انسان با چه سرعتى مى تواند بدود, دونده اى را كه قوزك پايش شكسته يا دونده متوسطى را در نظر نمى گيريم, بلكه برنده مدال طلاى المپيك, يعنى بهترين نمونه موجود را مطالعه مى كنيم, تنها از اين راه است كه مى توانيم دريابيم انسان با چه سرعتى مى تواند بدود. (اگر بخواهيم اطلاعاتى درباره امكانات رشد معنوى, رشد ارزشى, يا رشد اخلاقى در انسانها به دست آوريم, عقيده من اين است كه مى توانيم با مطالعه اخلاقى ترين و پارساترين افراد نوع بشر, بيش ترين اطلاعات را در اين زمينه كسب كنيم.) 34

        مفهوم سلامت روانى از ديدگاه (مزلو)

        (مزلو) در فصلى گسترده درباره بهنجارى, سلامت و ارزشها بحث مى كند و پس از بررسى معنى هاى بهنجارى در فرهنگهاى خاص يا پزشكى و يا گفتارهاى روزمره, به مفاهيم تازه بهنجارى اشاره مى كند كه با معناى بهنجار در گذشته تفاوت دارد:
        (پيش بينى يا حدس من درباره آينده تصور بهنجارى, به ويژه اين است كه بزودى يك نوع نظريه در مورد سلامت روانى تعميم يافته و گسترده نوعى به وجود خواهد آمد كه در مورد همه انسانها, صرف نظر از فرهنگ آنها و عصرى كه درآن زندگى مى كنند, مصداق خواهد داشت. نظريه مزبور در هر دو زمينه تجربى و نظرى درحال شكل گرفتن است… )
        سپس او ماهيت اين مفهوم جديد مربوط به انسان سالم را اين گونه معرفى مى كند:
        (مهم ترين ويژگى اين انسان اين است كه وى داراى سرشت خاص خويش است, كالبدى با ساختارى روانى دارد كه مى توان آن را همانند ساختار جسمى اش مورد بحث و بررسى قرار داد, و اين كه او داراى نيازها, استعدادها و گرايشهايى است كه تا حدودى مبناى ژنتيك دارند, برخى از آنه ا مشخصه هاى تمامى نوع بشر هستند و همه خطوط فرهنگى را شامل مى شوند, و برخى منحصر به فرد مى باشند. اين نيازهاى اساسى ظاهراً خوب يا خنثى هستند, نه شرارت آميز.
        دوم اين كه دراينجا اين تصور مطرح است كه سلامت كامل و رشد بهنجار و مطلوب عبارت است از شكوفا شدن اين سرشت, تحقق يافتن اين استعدادهاى بالقوه و رشد به سمت كمال در طول خطوطى كه اين سرشت ذاتى پنهان و به سختى قابل درك, رهنمون مى شود; كمالى كه از درون رشد مى ياب د و از بيرون شكل داده نمى شود.
        سوم اين كه, اكنون به روشنى معلوم شده است كه بخش عمده آسيب روانى در نتيجه انكار, يا عقيم گذاردن, يا تحريف سرشت ذاتى انسان پديد مى آيد. با توجه به اين مفهوم (بهنجارى جديد) چه چيز خوب است؟ هر چيزى كه به اين رشد مطلوب در جهت شكوفايى سرشت درونى انسان منتهى شو د. چه چيز بد يا بهنجار است؟ هر چيزى كه سرشت ذاتى انسان را عقيم گذارد يا مانع شود و يا انكار كند. چه چيزى از نظر روانى غيرعادى است؟ هر چيزى كه روند خود شكوفايى را مختل كند يا عقيم گذارد و يا تحريف كند.)35

        نيازهاى شبه غريزى (instinctoid - needs)

        مزلو در بررسى ها و مشاهدات خود, بويژه مطالعه افراد خود شكوفا به اين نتيجه رسيد كه همه انسانها با نيازهاى شبه غريزى به دنيا مى آيند. اين نيازهاى مشترك, انگيزه رشد و كمال و تحقق خود قرار مى گيرد و انسان را به تبديل شدن به آنچه در توان اوست, فرا مى خ وانند: بدين ترتيب استعداد بالقوه براى كمال و سعادت روان از بدو تولد وجود دارد. اما اين كه استعداد بالقوه آدمى تحقق مى يابد يا نه, به نيروهاى فردى و اجتماعى بستگى دارد كه تحقق خود را مى پرورد يا باز مى دارد.36
        او نيازها را به دو دسته 1. نيازهاى اصلى و شبه غريزى 2. فوق انگيزش, تقسيم مى كند, و ارضاى نيازهاى شبه غريزى را پيش شرطى ضرورى براى رسيدن به فوق انگيزش مى داند, و بدون ارضاى نيازهاى اساسى رسيدن به فوق انگيزش را ناممكن مى داند, اما نه به اين معنى كه ارضاى ن يازهاى اساسى براى رسيدن به آن مرحله كافى باشد, ضرورى است, اما كافى نيست. ما نخست اين نيازهاى اساسى و سپس فوق انگيزشها را از نظر مزلو مى آوريم.37

        انگيزش شخصيت سالم به سوى خودشكوفايى

        به نظر مزلو, در همه انسانها تلاش يا گرايشى فطرى براى تحقق خود هست, انگيزه آدمى, نيازهاى مشترك و فطرى است كه در سلسله مراتبى از نيرومندترين تا ضعيف ترين نيازها قرار مى گيرد. (سلسله مراتب نيازها) (hierarchy of heeds) از نظر مزلو, چنين است:

        1. نيازهاى جسمانى يا فيزيولوژيك

        2. نيازهاى ايمنى

        3. نيازهاى محبت و احساس تعلق

        4. نياز به احترام38

        به نظر او, پيش از آن كه نياز (تحقق خود) پديدار شود, دست كم بايد اين چهار نياز به ترتيبى كه آمده است, برآورده شده باشند 39 و او تأكيد دارد كه انسان نمى تواند به تحقق خود برسد, مگر آن كه هر يك از نيازهاى سطوح پايين تر به ميزان كافى ارضا شده باشد.)40
        (تحقق خود را مى توان كمال عالى و كاربرد همه تواناييها و متحقق ساختن تمامى ويژگيها و قابليتهاى خود دانست. ما بايد به آنچه استعداد بالقوه اش را داريم, تبديل شويم. هر چند نيازهاى طبقات پايين تر برآورده شده باشند ـ يعنى از لحاظ جسمانى و عاطفى احساس ايمنى كني م, از احساس تعلق و محبت بهره مند باشيم و خود را افراد ارزشمندى احساس كنيم ـ ولى اگر در تلاش خود براى ارضاى نياز تحقق خود شكست بخوريم, احساس ناكامى و بى قرارى و ناخشنودى مى كنيم. در اين صورت با خودمان در صلح و آشتى نخواهيم بود. و از لحاظ روانى سالم به حسا ب نخواهيم آمد.)41
        مزلو در نوشته هاى بعدى خود سلسله مراتب نيازهاى ديگرى را نيز پيشنهاد كرده است كه آنها عبارتند از: نيازهاى (دانستن) و (فهميدن) كه نياز به دانستن نيرومندتر از فهميدن است و بايد پيش از بروز نياز فهميدن ارضا شود.42

        فوق انگيزش

        مزلو معتقد است كه: (افراد خودشكوفا (افراد باليده و انسانهاى كامل تر) كه بنا به تعريف, قبلاً به گونه اى مناسب از حيث نيازهاى اساسى شان ارضا شده اند, اكنون از راه هاى والاتر ديگرى برانگيخته مى شوند كه بايستى آنها را فوق انگيزش ناميد.43
        ارزشهاى فوق انگيزش, درونى و جزء فطرت انسان هستند.44 , اين ارزشهاى درونى شبه غريزى هستند, يعنى براى اجتناب از بيمارى و دستيابى به كمال انسانى يادشده لازم اند.
        (بيماريهاى) ناشى از كمبود ارزشهاى درونى (فوق نيازها) را مى توانيم فوق آسيب بناميم. بنابراين (والاترين) ارزشها; حيات معنوى و والاترين آرزوهاى بشر موضوعات مناسبى براى مطالعه و تحقيق علمى به شمار مى روند. آنها در عالم طبيعت وجود دارند.

        Comment

        • jjbb
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 8813

          #334
          رفتارهاى منتهى به خود شكوفايى

          ازنظر (مزلو) رفتارهايى كه به خود شكوفايى مى انجامند عبارتند از:

          1. تجربه كردن كامل, بى خويشتنانه, روشن همراه با تمركز كامل و جذب تمام, لحظه اى از تجربه كردن خود شكوفايى است.

          2. انتخاب لحظه به لحظه, صداقت, امانت و ديگر ارزشهاى منتهى شونده به خود شكوفايى.

          3. گوش دادن به نداى درون خود به جاى نداى پدر, مادر, حزب و تشكيلات, و مجال ظهور دادن به (خود).

          4. صداقت در هنگام ترديد, و مسؤوليت پذيرش نگاه به درون خود.

          5. شجاعت اظهارنظر صادقانه, متفاوت, نامحبوب و ناموافق. شجاع بودن به جاى ترس.

          6. خودشكوفايى نه تنها حالت نهايى است, بلكه خود فرايندى از شكوفا كردن توانايى هاى بالقوه خويشتن در هر زمان و به هر ميزان نيز هست; به كار بردن هوش خود.

          7. تجارب اوج لحظه اى هستند و خريدنى يا جست وجوكردنى نيستند, اما مى توان شرايط را طورى فراهم كرد كه احتمال وقوع تجارب اوج زياد شود. عكس آن نيز ممكن است. (كشف توانايى ها و ناتوانى در كارهايى شخصى نيز بخشى از كشف واقعيت اند.)

          8. شناسايى دفاعها(ى روانى) و شهامت و جرأت ترك دفاعها (زيرا سركوبى راه خوبى براى حل مسايل نيست.)46
          (مزلو) فوق نيازها و آسيبهاى محروميت ازآنها را در جدول صفحه بعد خلاصه كرده است:47

          .ارزشهاى بودن و فوق آسيبهاى خاص

          ارزشهاى بودن محروميت آسيب زا فوق آسيبهاى خاص

          1ـ حقيقت نادرستي بى اعتقادى, بى اعتمادى, بدبينى, شك گرايى,
          > بدگمانى.
          2ـ نيكي شر خودخواهى محض, نفرت, خصومت, بيزارى
          > اتكا تنها به خود و براى خود, نيست انگارى,
          بدبينى.
          3ـ زيبايي زشتي ابتذال, ناشادى خاص, بى قرارى, فقدان سليقه,
          > تنش, خستگى مفرط, بى فرهنگى, دلمردگى.
          4ـ وحدت, آشفتگى, ذره گرايى, ازهم پاشيدگى, (جهان در حال از هم گسيختن
          جامعيت فقدان ارتباط. است.) سر به هوا بودن.
          4 (الف) استعلا از دومقولگى هاى سياه و سفيد تفكر سياه ـ سفيد, تفكر اين يا آنى. ديدن هر چيز
          دو مقولگي فقدان درجه بندى, به عنوان مبارزه يا جنگ يا تعارض, همكوشى كم,
          قطبى شدگى اجبارى, نگرش ساده لوحانه به زندگى.
          > انتخابهاى اجبارى.
          5 ـ زنده بودن, مردگى, ماشينى كردن مردگى, آدم مصنوعى بودن, احساس اين كه خود
          فرآيند زندگى. كاملاً متعين است, فقدان هيجان, كسالت(؟),
          > فقدان شور در زندگى, خلأ تجربى.
          6ـ يگانگي همانندى, همشكلي فقدان احساس خود يا فرديت, احساس اين كه خود
          تبادل پذيري تبادل پذير, ناشناس و واقعاً ناخواسته است.
          7ـ كمال نقص, نامرتبى, دلسردى(؟), نوميدى, هيچ چيز وجود ندارد تا
          > مهارت ضعيف, پستى. براى آن كار كند.
          7(الف) ضرورت تصادف, اصالت تصادف آشفتگى, پيش بينى ناپذيرى, فقدان امنيت,
          > ناهمسانى. بى خوابى.
          8ـ كمال طلبى, نقصان احساس نقصان همراه با درجا ماندگى, نوميدى
          غايتمندي قطع تلاش و سازش, كوشش بى فايده است.
          9ـ عدالت بى عدالتي ناامنى, خشم, بدبينى, بى اعتمادى, بى قانونى,
          > جهان بينى جنگلى, خودخواهى كلى.
          9 (الف) نظم بى قانونى, اغتشاش, ناامنى, ملاحظه كارى, فقدان ايمنى, قابليت
          > از هم گسيختگى اقتدار پيش بينى, ضرورت هوشيارى, آگاهى, تنش,
          مراقب بودن.
          10ـ سادگي پيچيدگى گيج كننده,بى ارتباطى, پيچپدگى مفرط, سردرگمى, حيرت, تعارض,
          > ازهم گسيختگي بى هدفى.
          11ـ غنا, كليت, فقر, مضيقه. بحران اقتصادى, ناآرامى, فقدان علاقه به جهان.
          جامعيت
          12ـ بى كوششي تلاشمندي خستگى مفرط, تقلا, زحمت, خام دستى,
          ناشيگرى, ژوليدگى, لجاجت.
          13ـ بازيگوشي بدخلقي گرفتگى, افسردگى, بدخلقى پارانويايى, فقدان
          شور در زندگى, ناشادى, ناتوانى در لذت بردن
          14ـ خودبسندگي حدوثى بودن, تصادف, متكى به (؟) ادراك كننده (؟), واگذارى مسؤوليت
          > اصالت تصادف. به او.
          15ـ معنى داري فقدان معني فقدان معنى, يأس, پوچى زندگى.
          ويژگيهاى افراد خودشكوفا
          مزلو پس از بيان روش بررسى هاى خود, حاصل آن را چنين بيان مى كند:
          1. درك بهتر واقعيت و برقرارى رابطه آسان تر با آن.
          2. پذيرش (خود, ديگران, طبيعت).
          3. خود انگيختگى; سادگى; طبيعى بودن.
          4. مسأله مدارى (به جاى خودمدارى و توجه به مسايل بيرون از خويش).
          5. كيفيت كناره گيرى; نياز به خلوت و تنهايى.
          6. خودمختارى; استقلال فرهنگ و محيط; اراده; عوامل فعال (كنش مستقل).
          7. استمرار تقدير و تحسين (تجربه هاى زندگى و لذتهاى آن هميشه براى آنها تازه و غيرمكرر است).
          8. تجربه عارفانه, تجربه اوج.
          9. حسن همدردى (و نوع دوستى)
          10. روابط بين فردى (گستردگى و استحكام) روابط متقابل با ديگران.
          11. ساختار منشى مردم گرا.
          12. تشخيص بين وسيله و هدف, و بين نيك و بد
          13. شوخ طبعى فلسفى و غيرخصمانه. (طنز براى اصلاح كل انسانها, نه تحقير و خصومت با افراد خاص).
          14. خلاقيت.
          15. مقاومت در برابر فرهنگ پذيرى; برترى نسبت به فرهنگ خاص.
          16. قابليت دوست داشتن و دوست داشته شدن.48
          در پـايـان بايد يادآور شد كه با همه اين ويژگيهـا, مزلو قـائل نيست كه انسـان سـالم هرگز خطا نمى كند, بلكه به نظر او به هر حال نقصانهايى در انسان خودنمايى مى كند.
          با نگاهى گذرا به ديدگاه مزلو مى توان گفت:
          نظريه (روان شناسى بودن) در كنار همه مزايا و رهاوردهاى مثبتش, كاستيهايى نيز دارد. از جمله اين كه تا مرز ماوراء الطبيعه پيش مى رود, ولى جرأت نمى كند به حقانيت دين و ماوراء الطبيعه اقرار نمايد, و اين شايد به دليل آن است كه فهم (مزلو) از دين در دايره آئين كل يسايى و مفاهيم دينى كليسا محدود بوده است.
          نقد ديگرى كه بر انديشه (مزلو) وارد مى باشد اين است كه او با بى اعتقادى به ماوراء الطبيعه ناگزير شده است تا نوعى اخلاق علمى را ممكن و مفيد بداند و معتقد شود كه لحظات اوج شعائر دينى پايدارى كمترى نسبت به حالات اوج غيرمذهبى دارند.
          //////////
          1. اداره اطلاعات سازمان ملل متحد, راهنماى سازمان ملل, ترجمه منصور فراسيون, تهران, وزارت علم و آموزش عالى, 1354, 896.
          2. هنريك ميزياك و ويرجينيا استاوت سكستون, تاريخچه و مكاتب روان شناسى, ترجمه احمد رضوانى, مشهد مقدس, معاونت فرهنگى آستان قدس رضوى, 1371 / 481.
          3. ر ك: گوردون ويلارد آلپورت, رشد شخصيت, ترجمه فاطمه افتخارى, تهران, كتابهاى سيمرغ, 1356, 15.
          4. هنريك ميزياك و ويرجينيا استاوت سكستون, تاريخچه و مكاتب روان شناسى/ 480.
          5. همان / 481.
          6. واژه ( growth) به معنى رشد است, اما مترجم گرامى با توجه به معنى پذيرفته شده نزد روان شناسان نيروى سوم وانسان گرا, آن را در همه موارد كتاب (روان شناسى كمال, الگوهاى شخصيت سالم) به كمال ترجمه كرده اند.
          7. humanim= انسان گرايى.
          8. behaviorism.
          . 9. psychoa nalysis
          10. b. f. skinner, beyonna freedom and dignity (new york: knopf, 1971), p. 202.
          . 11. neurosis
          12. psychotic.
          13. دوآن شولتس, روان شناسى كمال, الگوهاى شخصيت سالم. گيتى خوشدل, تهران نشر نو, 1369 , 7.
          14. humanpotential movement.
          15. normality.
          16. torealize.
          17. toactualize
          18. دوآن شولتس, روان شناسى كمال, الگوهاى شخصيت سالم / 8.
          19. ورنون نوردبى و كالوين هال, راهنماى زندگى و نظريه هاى روان شناسان بزرگ, ترجمه دكتر احمد به پژوه و دكتر رمضان دولتى, تهران, انتشارات تربيت, 1377, 161.
          20. ويكتور فرانكل, خدا در ناخودآگاه, ترجمه ابراهيم يزدى , 35.
          21. همان/ 164.
          22. مزلو در كتاب روان شناسى بودن صفحه 55 مى نويسد:
          (در توصيف خود يا من انسانى خودشكوفا و در مسير رشد با معناى دشوارى رو به رو مى شويم. درست در همين فرد است كه قدرت من در او در حد اعلايش قرار دارد, مى تواند مسأله دارترين, خود از ياد برده ترين, (self - forgetful) خود انگيخته ترين فرد در فعاليتهاى خويش, و ب ه تعبير آنگيال هماهنگ ترين فرد باشد. در چنين افرادى جذب شدن در ادراك, و در انجام كارى در لذت بردن و در خلق كردن مى تواند بسيار كامل, بسيار منسجم و بسيار ناب باشد… ) در اين باره نيز, ر ك: افقهاى والاتر فطرت انسان / 73.
          23. دوآن شولتس, روان شناسى كمال / 210.
          24. تا اينجا به طور عمده ازكتاب (روان شناسى كمال) نظر فرانكل را خلاصه كرده ايم, با تلخيص بسيار و فصل بندى متناسب تر با ديدگاه هاى او, با توجه به كتابهاى خود او: (انسان در جست وجوى معنى) و (خدا در ناخودآگاه) با اندكى تفسير و توجيه. (همين جا از مترجم پركار و خوش ذوق كتاب روان شناسى كمال ـ به دليل استفاده از ترجمه ايشان تشكر مى كنم و نيز از مترجمان كتابهاى فرانكل) اما آنچه از اين بعد درباره ديدگاه هاى فرانكل آمده است مطالبى است كه در كتابهاى خود فرانكل موجود است, اما شولتس با بى توجهى يا دست كم كم توجهى ب ه آنها از كنارشان گذشته است, كه اين گزينش او را محدود و حتى كمى مخدوش كرده است, زيرا بدون توجه به (ناخودآگاه روحى) و مسايل پيرامونى آن نمى توان نظريه فرانكل را به خوبى درك كرد. اما به هر حال به شولتس هم اين حق را مى دهيم كه در انتخاب و خلاصه كردن, هميشه چيزهايى ممكن است از دست برود.
          25. ويكتور فرانكل, خدا در ناخودآگاه / 43.
          26. همان / 45.
          27. دوآن شولتس, روان شناسى كمال/ 79.
          28. ويكتور فرانكل, خدا در ناخودآگاه/ 83.
          29. همان/ 147.
          30. دوآن شولتس, روان شناسى كمال/ 109.
          31. همان/ 110.
          32. همان/ 111.
          33. ابراهام هارولد مزلو, انگيزش و شخصيت, ترجمه احمد رضوانى, مشهد, انتشارات آستان قدس رضوى, 1375 , 7 و 8.
          34. همو, افقهاى والاتر فطرت انسان, ترجمه احمد رضوانى, مشهد, آستان قدس رضوى, 1374 , 24 تا 27.
          35. همان/ 28.
          36. دوآن شولتس, روان شناسى كمال/ 114 ـ 113.
          37. ابراهام هارولد مزلو, افقهاى والاتر فطرت انسان/ 389.
          38. براى تفصيل بيش تر ر. ك: همو, انگيزش و شخصيت/ 70 تا 85.
          40و 39. دوآن شولتس, روان شناسى كمال/ 115 , 116.
          41. همان/ 112 ـ 119.
          42. همان/ 120.
          43. آبراهام هارولد مزلو, افقهاى والاتر فطرت انسان/ 387.
          44. همان / 408.
          45. همان / 409.
          46. همان, صفحات 75 تا 81 با اختصار بسيار.
          47. همان/ 412 جدول 3.
          48. همو, انگيزش و شخصيت/ 216 تا

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #335
            با اينكه كمتر از ده سال از زندگي مشترك من و شوهرم ميگذرد، اما زندگي و رابطه ما بيشتر شبيه زوجي است كه سالهاي بسياري از ازدواجشان ميگذرد. با وجود اينكه ما از بسياري جهات تفاهم داريم و از همراهي با يكديگر لذت ميبريم، اما اهل زمزمه ها يا رفتارهاي عاشقانه نيستيم!
            عده اي حتي با گذشت چند دهه از زندگي مشتركشان هنوز هم نسبت به يكديگر احساساتي سرشار از اشتياق دارند و عده اي پس از گذشت 20 سال هنوز تمام جزئيات آشنايي و ازدواجشان را با وسواس كامل به ياد مي آورند.


            ممكن است اين رابطه در نظر عده اي سنگين و فاقد ظرافت باشد، اما بسياري از كارشناسان علوم اجتماعي ما از آن دسته افرادي هستيم كه از عشق به دوستي رسيده ايم.

            عشق براي زوجهاي ديگر ميتواند بسيار متفاوت باشد. عده اي حتي با گذشت چند دهه از زندگي مشتركشان هنوز هم نسبت به يكديگر احساساتي سرشار از اشتياق دارند و عده اي پس از گذشت 20 سال هنوز تمام جزئيات آشنايي و ازدواجشان را با وسواس كامل به ياد مي آورند. در واقع، بنا به گفته متخصصين، در كل شش حالت مختلف براي "عاشق بودن" وجود دارد و شيوه عشق ورزي هر شخص ميتواند در دوران يك رابطه تغيير كند.

            دكتر سوزان هندريك (Susan Hendrick) روانشناس، همراه با همسر و دستيار تحقيقاتي خود دكتر كلايد هندريك (Clyde Hendrick) به مدت 25 سال است كه بر روابط اجتماعي افراد تحقيق ميكنند. به گفته ايشان، با دانستن شيوه عشق ورزي ميتوان رابطه را ارزيابي نمود و انتظارات واقع بينانه تري نسبت به عشق و رشد آن به دست آورد.

            با دانستن اينكه به چه شيوه اي عشق ميورزيد، ميتوانيد رابطه سالمتر و شادمانه تري با همسر خود به وجود آوريد. پس ببينيد كه چگونه عاشقي هستيد!

            عاشق احساساتي
            اين افراد عاشق "عاشق بودن" هستند. آنها به سادگي به روي زيبا با جذابيتهاي ظاهري ديگر دل ميبندند و سپس با از بين رفتن يا تغيير كردن اين ظواهر، مايوس ميشوند.

            به خاطر داشته باشيد كه عشق واقعي نبايد با كم شدن موي سر معشوق رو به نقصان بگذارد و احساسات عاشقانه نبايد با پختگي رابطه، كمرنگ شود. اگر چنين عاشقي هستيد، براي زنده نگهداشتن عشق خود بهتر است قرار ملاقاتهاي عاشقانه و دو نفري بگذاريد، براي تعطيلات آخر هفته برنامه اي ترتيب دهيد و تعطيلات را با يكديگر سپري كنيد و نگذاريد كه عشق رومانتيك شما دچار روزمرگي شود.

            عاشقي با معيارهاي ذهني متعدد
            اين افراد ملاكهايي براي عاشق شدن دارند كه برايشان بسيار مهم است و قصد تغيير دادن آن را هم ندارند. آنها حتي در رابطه زناشويي نيز همسر خود را تحت فشار شديدي قرار ميدهند تا مطابق با استانداردهاي ايشان عمل كند.

            اگر شما عاشق فهرست مشخصات خودساخته و از دسته افراد متوقع هستيد، براي حفظ رابطه بايد اين فهرست را دور بياندازيد. به عقيده كارشناسان وفادار ماندن به اين ليست بايدها و نبايدها، به رابطه اي فرسايشي و يا تنهايي منجر ميشود. آنچه بسيار اهميت دارد رفاقت، عشق و توانايي بخشش است نه چيزهايي كه براي تحت تاثير قرار دادن "ديگران" مهم باشد.

            عاشق وسواسي
            اين عاشقي است كه ميخواهد تمام اوقات خود را با معشوقش بگذراند و حتي پس از گذشت سالها، مدام نگران رابطه و زندگي زناشويي خود است. داشتن چنين همسري ميتواند طاقت فرسا بوده و يا به خاطر اوج و فرودهاي شخصيتي، موجب ناراحتي روحي طرف مقابل شود.

            آيا اين حالات به نظرتان آشنا مي آيد؟ براي حفظ همسر و زندگي مشترك بايد دست از نگراني برداشته و زماني براي تنفس به معشوق خود بدهيد. به ياد داشته باشيد كه حتي شيرين ترين ها هم ميتوانند به مرز "بيش از حد" برسند و ديگر شيرين به نظر نيايند. اگر احساس نا امني در شما بسيار شديد است، بدون معطلي با يك متخصص مشورت كنيد و رابطه خود را بهبود بخشيد.

            عاشق ايثارگر
            عده اي مستعد ورود در رابطه اي هستند كه در آن بيش از آنچه به دست مي آورند، از خود مايه ميگذارند. گاهي احساس ميكنند كه اين رابطه به كلي يك طرفه شده است. يك نفر با از خود گذشتگي مدام در تلاش جلب رضايت و برآورده ساختن نيازهاي ديگري است و هيچ زماني براي مراقبت از "خود" كنار نگذاشته است.

            اگر چنين عاشقي هستيد، بايد بدانيد كه خارج از چهارچوب زندگي زناشويي نيز چيزهايي براي لذت بردن هست و سواي همسرتان، دوستان و اقوامي وجود دارند. بايد زماني را به انجام فعاليتهاي مورد علاقه خودتان و معاشرت با افرادي كه دوست داريد اختصاص دهيد و بد نيست كه گاهي اين معاشرتها و فعاليتها، بدون حضور همسرتان باشد. به اين ترتيب با ارزش نهادن به خود، رابطه عاشقانه شما نيز تقويت ميشود.

            عاشق "بازي"
            اين دسته، عاشق دوران ناز و عشوه و به دست آوردن دل معشوق هستند. براي آنها تعقيب و گريز ابتداي يك رابطه بسيار جذاب تر است. آنها از يك رابطه طولاني مدت به سرعت خسته ميشوند و دوباره به فكر "شيطنت" مي افتند.

            مراقب باشيد، اگر چنين دل بازيگري داريد، وسوسه را از زندگي خود دور كنيد و به جاي اينكه در جايي خارج از رابطه فعلي خود به دنبال هيجان باشيد، بكوشيد كه آنرا در همين رابطه ايجاد كنيد. ببينيد كه براي ورود به يك رابطه جديد چه قابليتهاي تازه اي از خود به نمايش ميگذاريد-مثلا ناگهان هوس چرخ و فلك سواري ميكنيد؟-، سپس آنها را در زندگي مشترك خود پياده كنيد.

            عشق رفاقت آميز
            اگر در رابطه اي شديدا رفاقت آميز هستيد كه از آن لذت ميبريد، ممكن است كم كم سر و كله عشق درآن پيدا شود. چنين روابطي ممكن است بسيار كند پيشروي كنند، اما بسيار مستحكم هستند. اما نكته دراينجاست كه نبايد فراموش كنيد رفاقت در زندگي مشترك همه چيز نيست و بايد جرقه هايي از احساسات و تمايلات آن را زيباتر و هيجان انگيزتر كند.



            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #336
              غار تنهاي مردان

              هر مردي يا كلا هر جنس مذكري چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج هر چند وقت يكبا كه البته زمان خاصي ندارد احتياج به غار تنهاي دارد مي دانيد غار تنهاي چيست؟ محيطي كه در آن آقايان فقط خودشون هستند و افكار و وجدان خودشون كه هر چند وقت يكبار با خود به فكر فرو مي روند مشكلاتي كه دراند از ذهنشان عبور مي كند كارهاي كه تا كنون انجام داده اند چه خوب چه بد ه رفتارهاي اطرافيانشان در قبال خود فكر مي كنند و البته اكثر تصميم هاي مهم را در همين غار تنهايي مي گيرند آنها در اين محيط هيچ كس را راه نمي دهند ترجيح مي دهند كاملا تنها باشند اكثر مواقع در اين حالت به يك نقطه خيرع مي شوند سايد حتي به شما نگاه مي كنند و حتي حرفهاي شما را با اشاره تاييد مي كنند اما در فكر و ذهن آنها جريانات ديگري مي گذرد اين غار زمان و مكان خاصي ندارد بهتره زماني كه همسر شما در يك ئنياي ديگري سير مي كنند او را آسوده بگذاريد مطمئن باشيد اگر به اين نتيجه برسد كه مشكلش با مشورت كردن باشما حل مي شود خود اينكار را انجام مي دهد بهتره بدونيد اكثر تصميم گيريهاي درست و به جا در همين غار تنهايي گرفته مي شود چرا كه مغز مردان يك محيط پردازشگر كاملا منطقي است و در تصميم گيريهاي بش از 90 درصد منطق را دخالت مي دهند شايد بارهاي از يك مرد شنيده باشيد سر يك موضوع كه مي گويد بزار يه كم فكر كنم جوابتو بهت مي گم البته در مورد زنها هم شايد شنيده باشيد اما اين مورد در مردان خيلي بار تر مي باشد معمولا زنان يه جواب سطحي در لحظه پرسش مي دهند و بعدا فكر مي كنند و پاسخ خود را اصلاح مي كنند

              افراط و تفريط را در مورد مردان هرگز اعمال نكيند

              مردان در همه رفتارهاي ميانه روي و تعديل را مي پذيرند و كلا ذهنيت آنها با افراط و تفريط منطبق نيست و تداخل دارد حتي مطمئن باشيد اگر شما در ابراز احساساتون هم افراط كنيد فكر نكنيد همسر شما واقعا احساسا رضايت مي كند شايد رضايتمندي او موقتي باشد اما اگر در جاي خود ابراز احساسا ت كنيد و در جاي خود از احساسا ت خود جلوگيري كنيد شايد در برخورد اول همسر شما ناراحت شود اما در دراز مدت اين رفتار شما مي پذيرد و ابراز مي دارد كه چه زن منطقي دارد و هرجا به تناسب موقعيتش رفتار خاص خود را نشان مي دهد

              گيردادنهاي بي جا مردان را عصبي ميكند مي كند

              تا حالا شياد بارها براي شما اتفاق افتاده باشد كه مثلا قصد داشتيد به مهماني برويد و شوهرتان يك لباسي مي پوشد كه از نظر شما اين لباس درخور آن مهماني نيست به او مي گوييد لباسش را عوض كند اين خيلي خوبه كه شما به همسرتان توجه داريد اما زماني هم اتفاق مي افته كه شما براي نشان دادن خود به دوستانتان از همسرتان مي خواهيد يك برخورد متفاوت از زات اخلاقي خود داشته باشد و يا يك لباسي كه هرگز حاضر به پوشيدن آن نيست را به زور بر تن او كنيد بهتره اينو بدونيد مردان هميشه يك حس برتري نسبت به زنان دارند اين كاملا طبيعي ميباشد از اين رو غرور آنها بي ش از زنان مي باشد در برخورد هاي اينچنيني كمي صبور باشيد و البته مردي مي تواند موفق باشد كه خاصيت انعطاف پذيري داشته باشد من هر جا اسم از جذبه مياورم بلافاصله واژه انعطاف پذيري هم بكار ميبرم را كه در هر رفتاري اعتدال حرفه اول رو مي زنه زنان از نظر رنگ پردازي تنوع گرايي زيادي دارند و رنگها را بهتر از مردان تشخيص مي دهند ( گرافيستهاي خوبي مي توانند باشند ) اگر مي بينيد شوهر شما يك لباس را چند بار در محل كار مي پوشد در مهماني هاي استفاده مي كند اين شايد از نظر شما يك عيب باشد اما چون شوهر شما بيشتر برخوردش با اقايان است پس در اين موضوع آنها باهم بهتر مي توانند ارتباط برقرار كنند حالا اگر شما كه يك زن هستيد يك لباس را در دو مهماني بپوشيد حتي اگر براي خودتان هم مهم نباشد ( كه البته در مورد زنان محال است ) حتما براي ديگر زنان و دوستان شما مهم است و دقيقا به خاطر دارند شما در مجلس قبلي همين لباس را پوشيده ايد

              پولدارترين و لارج ترين مرد هم از ولخرجي بيزار است

              در خرج كردن پول حتي پولي كه مال خود شماست دقت كنيد حتما مي دانيد كه زنان ايراني در استفاده از لوازم آرايشي رتبه سوم در جهان را به خود اختصاص داده اند صبر كنيد قند دردلتان آب نشود اين يك برتري نيست اين نشان دهنده اين قضيه هم مي تواند باشد كه زنان ايراني چقدر از اعتماد به نفس پاييني برخوردار هستند كه براي ساختن ظاهر خود و جلب توجه احتياج به آرايش دارند ( اين ذهنيت را به خاطر بسپاريد هر چند كه كمي به شما بر خورد منو ببخشيد خودتون خواستيد ) سعي كنيد در انتخاب لوازمي كه احتياج داريد احتياط كنيد مارك دار بودن لوازم نشانه خوب بودن آنها نيست و البته زنان در انتخاب و خريد يك جنس از اين نظرمايلند مارك دار خريد كنند كه اين قضيه را به فلان كس نشان دهند كه چقد مايه دار هستند و يا اينكه اون مارك امسال مارك مد سال شناخته شده ( يه موقع فكر نكنيد و پشت سر من نگيد من امول هستم ) اما آقايان در خريد معمولا جنس و پشتيباني كلا براشون اهميت دارد كه اين هم برگرفته از منطق آنهاست البته زنان غير منطقي نيستند اتفاقا مي شود گفت زنان در ابراز احساسات منطقي ترين رفتارها را دارند

              رابطه جنسي و سردي مردان پس از ازدواج

              كلا ميل جنسي در مردان البته متاسفانه در مورد كسي كه اين رابطه را قبلا تجربه كرده اند حدود 40 درصد افت مي كند ايم بر ميگرده به رفتار شما اين هنر شماست كه طوري رفتار كنيد كه هميشه براي شوهر خود جذاب باشيد و شوهر شما هميشه توسط شما تحريك شود مثلا يكي از خصوصياتي كه من براي ازدواج مد نظرم هست همينه كه دوست دارم هميشه توسط همسر اينده ام تحريك شوم و اينقدر همسرم در اين قضيه ماهر باشد كه من توسط هيچ زن دگري تحريك نشوم خيلي سخته اينطور نيست ؟ اما شدنيست و مطمئن هستم شما زنان خوب شما همسران دلسوز شما زناني كه قصد داريد شوهرتان هيچ كمبودي حس نكند اين كار رو راحت بتوانيد مثل باقيه كارها انجام دهيد دست شما همسران درد نكنه كار شما قابل تقدير است ( البته اگر مردهاي ايراني قدرت درك برخي مسائل رو داشته باشند ايم يكي رو نوشتم كه سر قضيه بالا يك به يك مساوي باشيد و پشت سر من حرف در نياريد)

              حاشيه در بيان يك مطلب مردان را شكنجه مي دهد

              بارها گفتم اگر قصد داريد يك موضوع را با شوهر خود در ميان بگذاريد مسفقيم بريد سر اصل مطلب يه حرفو اينقدر ميپيچونيد كه خودتون هم فراموش مي كنيد چي مي خواستيد بگيد خلاصه كلام صغري كبري نكنيد مردا ن حوصله اينكه (مثلا شما مي خواهيد بگيد زن برادر شوهرتون در مجلس غقد يكي ار اقوام به شما يه حرفه بدي زده اكثر وقتها اينطوري اين مسنله رو بيان مي كنيد اول ميگيد عقد فلاني يادته كه ماشين فلان كس چرخش پنچل شد كه فلاني او لباسو پوشيده بود بعد رفت فلان جا اونطوري شد راستي دستبند فلان كسو ديدي دستش خيلي قشنگ بود خواهرت مي گفت از فلان مغازه خريده اما بدل بودا ) آيا شما به خاطر داريد چي مي خواستيد بگيد ؟ اين برخورد شما مردان را واقعا زود خسته مي كند مردان در برخي موارد صبور نيستند اين از آن جمله موارده

              چه رفتارهاي مردها را خشنود و گرم مي كند

              1) وقتي از سر كار مياد خونه خسته نباشيد گفتن شما از ته دل و البته هر چند وقت يكباري بوسيدن اون مي تونه خيلي روي مردان تاثير گذار باشد ( بعض دختران زماني كه دوست پسر دارند روزي صد بار آنها را مي بوسند اما در مورد همسر آينده خود كوتاهي ميكنند بعضي ها هم كه خجالت ميكشند )

              2)به خريدهاي كه انجام داده گير ندهيد بگزاريد بعدا سروقت به شوهرتان تذكر دهيد مثلا زماني كه با او تنها نشستيد و همان ميوه هارا كه شوهرتان تهيه كرده درايد نوش جان مي كنيد بهترين موقعه ميباشد

              3) اگر صاحب فرزند هستيد احترام هميديگر وجلوي فرزندان حفظ كنيد اصلا به هم توهين نكنيد

              4) مردان دير اصلاح مي شوند كمي صبور باشيد

              5) يادتان نرود هميشه براي شوهرتان زيبا ترين آرايش را انجام دهيد و تحريك آميز تيرن پوشش را در تن و ناز ترين رفتار را در برخورد خود اعمال كنيد

              6) هر چند وقت يكبار زماني كه نشسته با رفتارهاي معكوس او را غافلگير كنيد مثلا موهاي او را بر هم بزنيد اين شيطنت شما به نوعي در ذهن همسر شما ماندگار مي شود البته اين يك مثال بود و قيد شده هر چند وقت يكبار مي دانيد كه مردان به موي سر حساس هستند البته اگر بعد از ازدواج شما موي سري براي او گذاشته باشيد


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #337
                معمولا ديدگاه عمومي درباره فشارهاي رواني ناشي از كار يا محل كار، چنين است:

                • دوستم سركار خيلي عصبي و تحت فشاره، البته اين روزها چنين حالتي طبيعيه!"
                باورهاي غلطي كه درباره تنشهاي عصبي يا استرس وجود دارد اغلب مي تواند حتي شرايط كاري را بدتر كند.
                • در حقيقت، اگر اين دوست عصبي نباشد، ممكن است چنين برداشت شود كه وجود او براي شركت چندان حياتي نيست.
                • راه حل اين است كه بگذاريم او تا زماني كه حالش بهتر شود مسئوليت كمتري بر عهده داشته و ساعات كمتري كار كند.
                • يا اينكه بگذاريم او براي مدتي بيشتر كار كند تا ديگر احساس نكند از كار عقب افتاده و دچار فشار عصبي شود.
                • يا اينكه او را به يك كلاس روان درماني بفرستيم تا چيزهايي درباره وضعيت عصبي خود بياموزد.

                تمام موارد فوق اشتباه هستند...اشتباه!
                درست است كه فشار عصبي و تنش در محل كار يك مشكل جدي است و هزينه زيادي براي نيروي انساني، كار و جامعه در بر دارد و بايد كاري براي آن انجام داد، اما باورهاي غلطي كه درباره تنشهاي عصبي يا استرس وجود دارد، موجب ميشوند كه كارهايي كه درباره آن انجام ميدهيم نتيجه درستي نداشته باشند و حتي شرايط را بدتر كنند.

                پنج مورد از اصلي ترين اين موارد از اين قرارند
                1. وجود استرس امري طبيعي بوده و اهميت مقام شخص را نشان ميدهد. تنش عصبي ميتواند به بهتر شدن عملكرد هم منجر شود. عده اي از مردم تصور ميكنند كه اگر كسي سرشان بيش از حد شلوغ نباشد، پس وجودشان براي موسسه يا سازمان چندان حياتي نيست. اين افراد از داشتن برنامه كاري پر و پيمان، ساعات كاري طولاني و كار بيش از حد لذت ميبرند.

                اما استرس به معناي مهم بودن شخص نيست، بلكه به اين معناست كه يك جاي كار ايراد دارد يا اينكه شخص نميتواند كارش را در زمان مشخص انجام دهد. بدتر از آن اينكه شايد شخص اصولا كار كمتري از آنچه بايد، انجام ميدهد زيرا افراد عصبي چندان كارامد نيستند، در ارتباط با ديگران ضعيف عمل كرده و نميتوانند تصميمات صحيحي بگيرند.

                پذيرفتن اينكه استرس در محيط كار طبيعيست، نه تنها براي افراد، كه براي موسسه هم زيان آور است.

                2. استرس به خاطر كار زياد ايجاد ميشود. اگر چنين است، پس چگونه افرادي كه در هفته 80 ساعت كار ميكنند، بسيار سرحال و عالي و افرادي كه ساعات كارشان به 30 ساعت هم نميرسد عصبي و سرشار از فشارهاي رواني هستند؟

                چرا؟ چون استرس هيچ ارتباطي با ساعات كار ندارد، بلكه به احساس فرد در زماني كه مشغول كار است مربوط ميشود. اگر شما 100 ساعت در هفته كار كنيد، به نتيجه كار خود بباليد، شاد و سرحال بوده و احساس خوبي داشته باشيد، هرگز عصبي نميشويد اما اگر 30 ساعت در هفته به كاري مشغول باشيد كه نسبت به آن احساس ناتواني داشته يا حس ميكنيد مشغول بيگاري هستيد و از شما قدر داني نميشود، مطمئنا دچار استرس خواهيد شد.

                3. استرس با كار كمتر مداوا خواهد شد. واكنش بسياري از مسئولين و مديران در مقابل كارمند دچار استرس اين است كه از حجم كار، مسئوليتها يا ساعات كار او بكاهند و در مواقع بسيار وخيم، كارمند خود را به مرخصي استعلاجي بفرستند.

                بنابر يافته هاي مركز تحقيقاتي بو نترستروم (Bo Netterstrøm) در دانمارك با بيش از 30 سال مطالعه بر استرس در محيط كار، اين كار بسيار نادرست است. نياز اصلي افرادي كه دچار استرس ميشوند، افزايش ظرفيت و اطمينان خود و ديگران نسبت به كارايي آنان است و در حالي كه يك مرخصي كوتاه ميتواند براي درمان عوارض آني استرس لازم است، اما غيبت طولاني از محيط كار تاثيري معكوس خواهد داشت. هنگامي كه چنين افرادي به كار بازميگردند، بيش از پيش حساس و آسيب پذير شده اند و بدتر اينكه عده اي از آنان ديگر به كار باز نميگردند.

                از طرفي، كاستن از بار مسئوليتهاي شغلي يا ترك موقت كار هيچ يك از مشكلات اساسي و پنهان را حل نميكند. هنگامي كه كارمند مورد نظر به كار خود بازگردد، از آنجايي كه چيزي عوض نشده است، مجددا و به سرعت دچار استرس خواهد شد.

                4. استرس با كار بيشتر درمان ميشود. ممكن است بگوييد:" بله، من در حال حاضر كمي عصبي هستم چون از كار عقب افتاده ام، اگر مدتي حسابي كار كنم و اين عقب ماندگي جبران شود، مشكل حل خواهد شد."

                اما نه، چنين نخواهد شد زيرا:
                1- استرس محل كار در اثر عقب ماندن از روند كاري ايجاد نميشود. بلكه به احساس شخص درباره اين عقب ماندگي مربوط است.
                2- در بسياري از مشاغل، كاركنان تقريبا هميشه از برنامه عقب هستند زيرا كارشان بسيار زياد است و انجام دادن تمام وظايف به نيروي كار بيشتري نياز دارد.

                اگر در زماني محدود براي انجام شدن مقدار زيادي كار يا رساندن پروژه به زمان تحوي، سخت كار كنيد اشكالي ندارد. اما در بسياري از مواقع اين فشار كار موقت تبديل به يك استاندارد جديد ميشود.

                پس راه حل كار بيشتر براي رسيدن به استاندارها نيست زيرا در بسياري از محيطهاي كاري چنين عملي غير ممكن است. راه حل اين است كه درباره كاري كه تمام كرده ايد احساس خوبي داشته باشيد و به خاطر كار ناتمام خود عصبي نشويد. اين گفته به اين معنا نيست كه به كار اهميت ندهيد، بلكه منظور اين است كه بدانيد عصبي شدن از كارايي شما خواهد كاست، كار كمتري انجام خواهد شد و شما عصبي تر ميشويد. بايد اين چرخه بيمار را بشكنيد.

                5. استرس با تمركز بر آن درمان ميشود. ما بارها با كتابها و خودآموزهايي در رابطه با استرس در محل كار برخورد كرده ايم كه معمولا چنين تقسيماتي دارند:

                • استرس چيست
                • نشانه ها و علائم استرس
                • استرس و سلامتي
                • روشهاي مبارزه با استرس

                اين كتابها معمولا توسط يك مشاور فشارهاي رواني و استرس نوشته شده اند. يك تحقيق جديد نشان ميدهد افرادي كه در كلاسهاي ضد استرس شركت كرده اند بسيار عصبي تر از آنهايي هستند كه به كلاس نرفته اند، زيرا تمركز بر استرس بيشتر براي افزايش فشار رواني مناسب است نه از بين بردن آن. چنين افرادي بايد تمركز و توجه خود را به آنچه برايشان آرامش بخش بوده و وجودشان را سرشار از انرژي ميكند معطوف نمايند.

                واقعيت چيست؟
                فراموش نكنيد: استرس در اثر كار ايجاد نميشود. داشتن احساس بد و ناخوشايند به كار موجب بروز استرس خواهد شد.

                به اين ترتيب، تغيير ساعات كار، مسئوليتها، اولويتها يا محل كار بي نتيجه خواهند بود، مگر اينكه شما علاوه بر اينها، احساس خود نسبت به كار و محيط كار خود را تغيير دهيد. برنامه هاي مبارزه با استرس هم تنها در صورتي كه بتوانند رسيدن به اين هدف را ممكن سازند، موفق خواهند بود.

                اگر دچار استرس هستيد، بايد خودتان كنترل اوضاع را به دست بگيريد و هرگونه تغييري كه براي گذر از احساس نگراني، بي كفايتي يا تزلزل موقعيت شغلي خود لازم ميدانيد را اعمال نماييد و بر دستاوردهاي كاري خود با افتخار نگريسته و احساس كنيد كه ديگران نيز از شما قدرداني ميكنند.

                رسيدن به اين مرحله نه تنها تنشهاي كاري را از ميان برخواهد داشت، بلكه شما را به فردي كارآمد، خلاق، موفق و شاد تبديل خواهد كرد


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #338
                  جنسیت. مرور مختصر بر این موضوع را از شناخت تن یک فرد آغاز کردیم و به روان فرد رسیدیم. توجه داریم که جان و بدن به واقع مقوله*هایی ازهم گسسته نیستند. از انسان جز یگانه واحدی در یک قالب با عنوان آدم نمی*شناسیم. اما اگر حتا بتوانیم تن و روان را دو بخش بخوانیم، رابطه*ی این دو و اثر متقابلشان را بر میل جنسی، به*قدر بضاعت دو برنامه*ی رادیویی تا بدین*جا پیش برده*ایم که:
                  به باور اهل مطالعه*ی روان، سازوکارهای جنسی یکی از بنیادهای شخصیت*ساز یا زندگی یک فرد است.
                  گفتم مطالعه*ی روان؛ به*خاطر دارید که از چارچوب فکری بنیان*گذار اتریشی علم روان*کاوی یاد کردیم؛ زیگموند فروید. در وادی فرد، این*بار نیز محور سخن*مان روان است. پس شاید بد نیست این*جا گریزی بزنیم به تعریف مقدماتی چند رشته*ی علمی که مطالعه و تحقیق در آن*ها بر روان انسان متمرکز است. اما تفاوت*هایی نیز باهم دارند. یک روان*پزشک پس از فارغ*التحصیلی از دوره*ی حدوداً هفت*ساله*ی عمومی دکترای پزشکی و بعد از کسب شناخت بنیادی آناتومی بدن، شاخه*ی روان*پزشکی را دست*کم سه*سال به*عنوان مرحله*ی تخصصی خود می*گذراند. اما یک روان*شناس، بدون تحصیلات پزشکی معمولاً ابتدا در مقطع لیسانس یا کارشناسی وارد دانشگاه می*شود و البته می*تواند در همین رشته تا دکتری یا بیشتر پیش رود. مواد عمده*ی درسی این رشته در عینی که به*معنای تخصصی آن چندان مربوط به بدن نیست، پایه*های اولیه*ی شناخت سازوکارهای بخش ذهنی انسان را پیش می*کشد.
                  از این*جا به بعد را دکتر فریبا رحمتی برایمان توضیح می*دهد. وی علاوه بر تدریس در دانشگاه و اداره*ی مطب شخصی خود، در یک بیمارستان هلندی نیز شاغل است:
                  روانشناسی ابتدایی است. فقط یاد می*گیری که چه جوری مثلاً هوش یک انسان را آزمایش بکنی، که مثلاً آی*کیوش چقدر است. روی کاغذ یاد می*گیری که تست انجام بدهی. ولی وقتی می*خواهی واقعاً از نظر روانی صحبت بکنی و روان*کاوی بکنی و تجزیه و تحلیل*اش بکنی، اول که چهارسال روان*شناسی را خواندی، بعد از آن باید چهارسال این روانکاوی را بخوانی. وقتی می*خواهی روان*کاوی بخوانی، خودت باید اول بروی زیر تراپی، مشاور. چون به*عنوان روان*کاو تو باید بدانی نقطه*ی *ضعف*هایت و نقطه**ی قوت*هایت چیست که بتوانی مریض را راحت*تر کم کنی.


                  و فرقش با روان*پزشکی؟
                  در روان*پزشکی اجازه داری که دارو بنویسی. روان*کاو نمی*تواند دارو بنویسد و روانشناس نمی*تواند مطب داشته باشد.
                  عمل یا رابطه*ی جنسی چه اهمیتی دارد؟
                  چه*طور بدن ما احتیاج به غذا دارد که بتوانیم به زندگی*مان ادامه بدهیم، همین*طور هم احتیاج به سکس دارد. ولی چیزی که ممکن است من احتیاج داشته باشم در سکس، ممکن است شما نداشته باشید و آن بستگی دارد که هرمون*های بدن ما در چه وضعیتی هستند و یا شرایط زندگی ما چه*طور است. اگر من استرس زیاد داشته باشم، تمایل سکسی ندارم. ولی مثلاً بعد از یک*سال کارم خوب است و زندگی*ام خوب است، ممکن است بیشتر از سه یا چهار بار در هفته سکس داشته باشم.
                  یعنی سکس را یک نیاز ثانوی می*بینید؟
                  نیاز اولیه می*دانم.
                  چون وقتی کسی استرس داشته باشد، وقتی فکرهای دیگر داشته باشد، مجالی برای نشان*دادن کشش سکسی او کم می*شود. بنابراین آیا می تونیم بگیم که نیاز بعدی هست؟ یعنی اگر بگوییم نیازهای اولیه چیزهایی*ست مثل هوا، غذا و نیاز بعدی احساس امنیت، نیاز سکس در کدام مرحله قرار می*گیرد؟
                  *بینید بعضی*ها وقتی افسرده می*شوند احتیاج به غذا پیدا نمی*کنند. یعنی استرس باعث می*شود چیزهای اولیه که ما به آن احتیاج داریم بلوکه بشود، یعنی به آن تمایل نداشته باشیم. من مریض*های بسیاری دارم که اصلاً غذا نمی*خورند یا این*قدر می*خورند که خیلی چاق می*شوند. و مسأله*ی سکس هم دقیقاً همین است.
                  خانم دکتر، فروید می*گوید که بیس رفتارهای بزرگ*سالی، در ذهنیت کودک شکل می*گیرد که چه نوع رابطه*ی سکسی داشته یا حوادث مربوط به امور جنسی برایش پیش آمده.
                  می*دانید، از نظر کلی بچه از بچگی هرچی در زندگی*اش دیده، در بزرگ*شدنش تأثیر می*گذارد. یعنی در شخصیت* پیداکردنش. سکس هم این مسأله* را دارد. فرضاً یک دختر شش*ساله که به او تجاوز شده یا حالت دیگری برایش پیش آمده، خواه*ناخواه این مسأله خیلی برایش تأثیر بالایی دارد، وقتی او به سن بلوغ برسد. ولی اگر بچه در این سنین ببیند که پدر و مادرش روی تخت خوابیده*اند و سکس آن*ها را ببیند، تأثیرش خیلی کمتر از آن است که به خودش تجاوز شده باشد. به* هرحال چیزی که فروید می*گوید این است که از سنین کودکی که بچه می*خواهد بداند کی و چه هست، هر چیزی را که می*بیند مثل ضبط می*گیرد. ولی این*که چقدر تأثیر در آینده*اش دارد، بستگی دارد که آن چیز چه بوده و به چه صورتی بوده.
                  بنابراین تئوری فروید هم قطعی نیست، بستگی به آدم*های مختلف دارد؟
                  بستگی به شرایطشان دارد. می*دانید! این به معنای این نیست که فروید وجود ندارد، فروید می*ماند برای پایه*ی روان*شناسی.
                  به آغاز بحث بازگردیم. اساساً سکس چیست؟ بنابه تعاریف علمی این مفهوم، چه*گونه رفتاری را می*توان رفتار جنسیتی خواند یا آن را بروز شهوت جنسی دانست؟
                  تمام رفتارها و احساساتی که در ارتباط با بدن خود انسان و شخص دیگر که احساسات خاصی و لذت*بخشی به ما می*دهند، به آن می*گوییم سکس.
                  آیا لذت جنسی تنها با تماس اندام*های خاصی حاصل می*شود؟ غیر از حواس پنج*گانه، کدام بخش وجود ما در این حالت فعالیت پیدا می*کنند یا به*کار گرفته می*شوند؟
                  فانتزی، یعنی خیالاتی که در مورد یک چیز سکسی داشته باشید، همه*ی این*ها را ما می*گوییم شامل سکس می*شوند.
                  «سن و سکس»
                  اکنون *بینیم تمایل جنسی آیا در سنین مختلف متفاوت است؟ البته! ولی چگونه؟
                  دوره*های مختلف زمانی چه اثری بر میل جنسی دارد؟

                  زمانی*که بچه به*دنیا می*آید، با مکیدن سینه*ی مادر نه تنها به غذایش رسیده، بلکه لذت خاصی هم به او دست می*دهد. بعد کمی که بزرگتر می*شود می*بینم اگر مثلاً زیر پاهایش را لمس بکنیم یا نوازش بدهیم، یک قسمت*های خاص بدن بچه اگر ناآرام است، مثلاً به شکم*اش یا به پشت*اش دست می*زنیم، این به او آرامش می*دهد.
                  تماس پوستی با بچه.
                  تماس بدنی با بچه. بعد چیز دیگری هم هست. مثلاً می*بینید که بچه را مادر بغل گرفته، بوی مادر به بچه آرامش می*دهد و یا...
                  تپش قلبش مثلاً.
                  بویایی یکی از مسائل سکسی است. یکی دیگر هم لمس*کردن است که گفتیم و دیگری از طریق دهان، مکیدن، باعث می*شود که این احساسات سکسی ما رشد بکند.

                  وقتی بچه به سن یک*سال و نیم رسید، می*بینید یواش یواش وقتی بازش می*کنی از پوشک*اش، با آلت تناسلی خودش سعی می*کند بازی بکند. «مستروبیشن» یا خودارضایی از این مرحله شروع می*شود. ولی چون بچه*ها اکثراً در پوشک هستند، شاید خیلی فرصت کمی دارند که بازی بکنند، می*بینید در سنین بعدی بیشتر این مسأله اتفاق می*افتد. از سن چهارسالگی به بعد می*بینید که بچه احتیاج دارد که توی بغل کس دیگری جز پدر و مادر خودش بنشیند. این در دخترها بیشتر از پسرهاست. البته من نمی*خواهم بگویم که اگر یک بچه*ی چهارساله تو بغل یک مرد غریبه رفت، باید بلافاصله سکسی تلقی*اش کنیم و یا فکر بد بکنیم. این یک چیز غریزی*ست، یعنی بچه باید خودش را رشد بدهد و تکامل پیدا بکند از نظر جنسی. بعضی وقت*ها هم دوست دارد بوس بدهد.
                  شاید هم یک بخش*اش هم عاطفی باشد، دوست دارد توجه جلب کند، دوست دارد مهر آن طرف را جلب کند.
                  همه این¬ها هست. ولی از نظر علمی می*بینید که مسأله*ی سکسؤالیته*اش هم دارد تکامل پیدا می*کند.

                  وقتی به سن ۴ تا ۶ سالگی رسید، سعی می*کند نه تنها با آلت تناسلی خودش بازی بکند، برایش آلت تناسلی طرف دیگر، که ممکن است دختر یا پسر باشد، فرقی نمی*کند، ولی یکی دیگر برایش جالب است. می*بینید بعضی وقت*ها سؤالاتی از پدر و مادر می*کنند. مثلاً وقتی با هم می*روند زیر دوش از آن*ها سؤال می*کنند که چرا مال بابا مثلاً یک*جور دیگرست از مامان یا مثلاً سؤالاتی از این دست که من از کجا آمدم، چه جوری آمدم. یعنی از نظر فکری تکاملی در مورد سکسؤالیته پیدا می*کند.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #339
                    منظور این*جا جنسیت هست بیشتر تا شهوت.
                    بله. دقیقاً. و چون تربیت*های مختلفی هست، مثلاً اگر بچه با آلت تناسلی یک بچه*ی دیگر بازی بکند گفته می*شود این کار را نباید بکنی وممنوع*اش می*کنند، بچه یک*جوری سعی می*کند این را تکاملش بدهد، مثلاً می*روند "دکتربازی" می*کنند یا "پدرومادربازی" می*کنند. یعنی باز از نظر جنسی این تکاملش این است که بچه می*فهمد یک چیزهایی وجود دارد که به او احساس لذت می*دهد و برایش جذابیت دارد.

                    از ۶ تا ۸ سالگی می*بینیم که عشق اولیه*ی بچه*ها رشد پیدا می*کند. همین محبت و مهر که شما به اشاره کردید، ولی یک چیزی بیشتر از آن است. اما هنوز مفهوم عشق را زیاد نمی*داند. می*بینید که بچه*ها اکثراً می*گویند من عاشق مامان هستم، من عاشق بابا هستم و وقتی هم تا از او کمی دور می*شوند،* می*بینیم که واقعاً کمبود دارند.

                    و این رشد پیدا می*کند تا سن ۱۰ سالگی که می*بینیم دیگر عاشق پدر و مادر نیست و گذشته است. عاشق کس دیگری می*شود که ممکن است دخترخاله یا پسرخاله*اش باشد. ولی مفهوم عاشقی را باز به آن*صورت هنوز نمی*داند. بعد کنجکاوی بچه زیاد است. مثلاً می*بینیم وقتی پدر و مادر نمی*بینند [یا سرش به*کار خودشان گرم است]، می*روند توی دستشویی و سعی می*کنند هم*دیگر را لمس بکنند و این لحظه*ی لمس*کردن واقعاً شروع شهوت است.
                    این*جا حدوداًً در چه سنینی گفتید؟
                    ده*سالگی که احساس لذت دیگری به او دست می*دهد و سنی*ست که در کنار رشد جنسی، رشد بدنی هم پیدا می*کنند. مثلاً دخترها سینه*هایشان بزرگ می*شود یا عادت ماهانه*ی بعضی*هاشان شروع می*شود. پسرها البته رشدشان کمی دیرتر شروع می*شود.
                    از این به*بعد سن بلوغ شروع می*شود.
                    البته بین ۱۰ تا ۱۲ سن بلوغ نیست، از ۱۲ به بالا سن بلوغ است. ولی بین ۱۰ تا ۱۲ می*بینیم که در پسر و دختر رشد جنسی خیلی است.
                    این حس خجالتی که توی این سنین به* آنان دست می*دهد چی هست؟
                    البته این بستگی دارد به تربیت ما در مورد بچه*ها. اگر دختری مثلاً تا یک کمی سینه پیدا می*کند لمس بشود، بلافاصله از طرف پدر و مادر گفته می*شود که این اجازه وجود ندارد. یعنی طبیعی*ست وقتی سینه*ها می*زند بیرون و همه می*بینند، یک احساس ناراحتی پیدا می*شود که پدر و مادرها هم این مسأله را خوب نمی*دانند.
                    بنابراین می*توانیم بگوییم فرهنگی*ست و در فرهنگ جوامع دیگر می*تواند این*طور نباشد؟
                    دقیقاً. مثلاً در جامعه*ی اروپا بعضی وقت*ها می*بینیم که اگر دخترها سینه نداشته باشند، خجالت می*کشند.

                    بعد از سن ۱۲سالگی دیگر به بلوغ می*رسند، دوره*ای که برای دختر و پسر هردو خیلی مشکل است، چون هرمون¬های بدنشان هم تغییر می*کند. بعضی وقت*ها نمی*دانند حتا چه*جوری با این پیشرفتی که بدنشان کرده برخورد بکنند و بیخودی بعضی وقت*ها می*بینی که عصبانی می*شوند، نمی*روند پیش مردم یا مثلاً از یک چیزهایی می*ترسند. این*ها چیزهای خیلی طبیعی* هستند، چون هرمون*ها دارند رشد می*کنند توی این سن.
                    تغییر و تحول...
                    تغییر و تحول هرمونی، بله. بعد در این سنین ۱۲ سالگی به بعد می*بینیم که بچه*ها خیلی کشش پیدا می*کنند به جنس دیگر و کسانی که هموسکسول*اند یا از این دست، این را کشف می*کنند و کشیده می*شوند به طرف فیلم*های سکسی و یواش یواش کشش پیدا می*کنند که با طرف مقابل واقعاً رابطه*ی جنسی پیدا بکنند.
                    این*جا دیگر دقیقاً چه سنی است؟
                    ۱۲ تا ۱۸ سالگی. یعنی ۱۵ـ ۱۴ سالگی دیگر این کشش بالا وجود دارد.

                    بعد از سن ۱۸ تا ۴۰ سالگی رشد پیدا کرده*ایم از نظر جنسی و سکسی و احتیاج شدیدی به آن داریم که می*بینیم در این سنین اکثراً ازدواج می*کنند، بچه*دار می*شوند و سکس یکی از خواسته*های روزمره زندگی* می*شود.

                    بعد از سن ۴۰ سالگی دوباره تغییراتی پیدا می*شود که در مورد خانم*ها این تغییرات خیلی بالاتر هست. در بعضی از خانم*ها اوایل شیوع یائسگی هست که این*هم البته بستگی دارد می*تواند ارثی باشد، این*که چه تجربه*ای از زندگی زناشویی دارد، واقعاً از عشق و سکس لذت برده یا نبرده و کاراکتر شخصی خود او. بعضی وقت*ها احساس می*کنند که خب من دیگر ۴۰ سالم شده و به سنی رسیدم که دیگر نباید در مورد سکس صحبت کنم. این*ها باعث می*شود که اشتهای سکسی*شان کمتر بشود. علاوه بر این مسائلی که وجود دارد، می*بینیم که وقتی به ۴۵ سالگی رسیدند یک تغییرات دیگری در آن*ها پیدا می*شود. اگر عاشق بشوند، دوباره مثل همان زمان نوجوانی هورمون*های بدنی بیشتر می*شود و آدرنالین که توی مغز انسان تأثیر دارد با عاشق*شدن کار می*کند. این آدرنالین باعث می*شود که احساسات شهوتی انسان بیشتر بشود.
                    به این ترتیب می*شود گفت که اگر حس عشقی آدم ترو تازه و با طراوت باشد، حس سکسی هم فعالتر می*شود.
                    دقیقاً. بعد حالا به مرحله*ی یائسگی که می*رسیم تغییرات زیادی در بدن خود خانم*ها صورت می*گیرد. مثلاً چون هرمون*ها کمتر می*شوند، آلت تناسلی خشک شده، به دیواره*ی لب*های ...
                    اندام باروری...
                    آن*هم خشک می*شود. و وقتی این خانم رابطه*ی جنسی پیدا می*کند، خیلی حساس است آن قسمت از بدنش و ممکن است آن لذت کامل را، که باید داشته باشد، از آن سکس نداشته باشد. این باعث می*شود که باز احساسات عشقی و خواسته*ی جنسی*اش کمتر بشود.

                    ولی آقایان تا سن ۶۰ تا ۷۵ سالگی و شاید بیشتر هم ممکن است این احساس را داشته باشند. اما به علت این*که سن*شان بالا هست ممکن است خیلی سریع خسته بشوند و حوصله*ی چیزهای دیگر را پیش از انجام سکس نداشته باشند.
                    یعنی آمادگی پیدا نکنند برای آن مرحله*ی ارگاسم.
                    دقیقاً. بعد آن*هم باعث می*شود که آقایان هم کمتر تمایل پیدا کنند به مسأله*ی سکس.
                    من این*جا یک سؤال دارم. شنیده*ام که بخشی از دوره*ی يائسگی مربوط است به تعداد زایمان*ها یا حامله*شدن خانم*ها. یعنی هرچقدر حاملگی بیشتر باشد یائسگی دیرتر اتفاق می*افتد، چون تخمک*ها کمتر حرام شده*اند، به*خاطر این*که کمتر عادات ماهانه شده*اند.
                    نه، از نظر علمی این مسأله این*جوری ثابت نشده. می*دانم که این*جور چیزها هست و خانم*هایی که دوران يائسگی*شان شروع می*شود می*گویند که شاید بچه*دار نبودیم یا فلان. ولی این*ها داستان است.
                    یعنی می*توانیم این نتیجه را بگیریم که تعداد تخمک*ها برای زن شماره*ی خاصی ندارد که بگوییم محدود بوده و الان دیگر تمام شده.
                    نه!
                    در مورد آقایان چی؟ میزان اسپرم*شان؟
                    نه. یک آقایی که در زمان جوانی با هزاران خانم* سکس داشته، حالا که به ۶۰سالگی رسیده مثلاً بگوید سکس ندارم و تمایل ندارم،* از نظر علمی...
                    حالا هزاران را کمی تخفیف بدهید...
                    خب ده*ها.

                    iran

                    Comment

                    • maryam9
                      Member
                      • Mar 2007
                      • 644

                      #340
                      do u have an english version of this? if not, no worries.
                      Mary's back, back again

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #341
                        همه ي ما دوست داريم فرزنداني مسئوليت پذير داشته باشيم. اما چطور مي توانيم اطمينان يابيم كه فرزندانمان اين درس ها را به خوبي آموزش مي بينند؟ در اين مقاله چند راه براي مسئوليت پذير كردن فرزندانتان به شما نشان مي دهيم.



                        1) از همان بچگي بعضي از كارها را به آنها واگذار كنيد.

                        بچه هاي كوچك، حتي بچه هاي دو ساله، علاقه ي خيلي زيادي به كمك كردن دارند. اگر صبور و خلاق باشيد، مطمئن باشيد خيلي بيشتر از آنچه شما فكر مي كنيد از دستشان برمي آيد. اينكار باعث مي شود وقتي بزرگتر شدند، در كارهايشان اعتماد به نفس و شور و اشتياق داشته باشند.


                        2) براي كارهايشان پاداش نگذاريد.

                        اگر مي خواهيد حس مسئوليت پذيري به صورت طبيعي و عمقي در وجود فرزندانتان شكل گيرد، بايد بتوانند ارزش واقعي كارهايشان را درك كنند. اگر فقط روي چيزي كه به عنوان پاداش خواهند گرفت متمركز شوند، اين را ياد نخواهند گرفت.


                        3) وقتي اشتباه ميكنند، عواقبي طبيعي براي آنها در نظر بگيريد.

                        اگر عادت كرده اند كه هميشه وسايل بازيشان را جايي جا بگذارند، بايد بگذاريد با نتايج و عواقب كارهايشان هم روبه رو شوند. شايد لازم باشد كه براي بازي بعديشان از كسي دستكش قرض بگيرند، يا شايد هم اگر گم شده باشد، مجبور شوند يك دستكش نو بخرند. اگر هر وقت كه چيزي را گم مي كنند شما كمكشان كنيد، هيچوقت در زندگي مسئوليت پذير نخواهند شد.


                        4) وقتي مي بينيد جايي احساس مسئوليت كرده اند، آن را بر زبان بياوريد.

                        هر رفتاري كه از آنها مي بينيد و خوشتان مي آيد را جلوي خودشان به زبان بياوريد. اينكار باعث مي شود با شور و شوق بيشتري باز آن كار را تكرار كنند.


                        5) هر از گاهي درمورد مسئوليت پذيري با آنها صحبت كنيد.

                        مسئوليت پذيري را به عنوان يك ارزش خانوادگي به آنها معرفي كنيد و اهميت آن را برايشان توضيح دهيد.


                        6) خودتان الگوي مسئوليت پذيري براي فرزندانتان باشيد.

                        آنها همه چيز را از شما ياد مي گيرند، پس مراقب رفتارهايتان باشيد. سعي كنيد هميشه خوش قول باشيد. مطمئن باشيد كه آنها همه ي كارهايتان را زير ذره بين دارند.


                        7) از همان كودكي به آنها پول توجيبي بدهيد.

                        بگذاريد از همان دوران كودكي، تصميمات مربوط به امور ماليشان را خودشان بگيرند. با اين روش خيلي زود چم و خم پول خرج كردن دستشان مي آيد. اما اگر زود پولشان را تمام كردند، تنبيهشان نكنيد.


                        8 باور داشته باشيد كه كودكانتان مسئوليت پذير هستند.

                        باور شما به مسئوليت پذيري آنها، خيلي زود به خودشان منتقل خواهد شد و سطح توقعاتشان را بالاتر خواهند برد. حتي وقتي خرابكاري مي كنند هم اين باور را از دست ندهيد.


                        9) به آنها ياد بدهيد كه مسئوليت پذير باشند.

                        با آنها صحبت كنيد و بگوييد كه توقع چه رفتاري از آنها را داريد. وقتي آنها ندانند كه مسئوليت پذيري چيست، چطور مي توانند مسئوليت پذير باشند؟


                        10) از ديگران هم راهنمايي و كمك بگيريد.

                        بعضي وقت ها خيلي سخت است كه خودتان بفهميد در برخورد با فرزندتان خيلي سخت گيريد يا آسان گير. مي توانيد با پدر و مادرهاي ديگر صحبت كنيد، كتاب بخوانيد، به مشاوران مخصوص مراجعه كنيد، هر كاري از دستتان برمي آيد انجام دهيد تا احساس كنيد كه براي بار آوردن فرندتان تنها نيستيد.


                        iran

                        Comment

                        • maryam9
                          Member
                          • Mar 2007
                          • 644

                          #342
                          lol, i'll take that as a "no"
                          Mary's back, back again

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #343
                            اسكيزوفرني (جنون جواني)

                            جنون جواني يك بيماري مزمن و اغلب ناتوان كننده رواني است . اين بيماري مي تواند باعث شود كه از مردم و فعاليتهاي دنياي اطرافتان جدا بيفتيد و به دنياي هذيان پس رفت كنيد يا از واقعيت جدا بيفتيد. جنون جواني نوعي از جنون است كه يك اختلال تفكر محسوب مي شود و در آن تفسير واقعيت غيرطبيعي است. جنون نشانه اي از يك مغز آسيب ديده است. اين بيماري حدود ۱% جمعيت دنيا را مبتلا مي كند . شايعترين سن ظهور آن بين ۱۳ تا ۲۵ سالگي است و در مردان زودتر از زنان اتفاق مي افتد. در مردان جنون جواني در سنين نوجواني تا ۲۰ سالگي عموميت دارد. در زنان شروع بيماري مشخصاً در سالهاي ۲۰ سالگي يا اوايل ۳۰ سالگي است.

                            غالباً درماني براي بيماري وجود ندارد، اما با كار مداوم با يك روانپزشك يا ساير كارشناسان بهداشت رواني اين بيماري مي تواند با موفقيت كنترل شود. خصوصاً زماني كه تشخيص زود هنگام داده شود. خوشبختانه، داروهاي جديد در حال قابل كنترل كردن بيشتر اين بيماري كم شناخته شده هستند.
                            ● علايم و نشانه ها
                            ▪ علايم و نشانه هاي جنون جواني مي تواند شامل موارد زير باشد :
                            ـ هذيان : اعتقادات فردي كه بر اساس واقعيت نيستند، مانند بدبيني در مورد اينكه عليه شما توطئه چيني مي شود يا مورد آزار قرار مي گيريد.
                            ـ هذيانهاي عجيب و غريب : مثلاً اعتقاد به اينكه مريخي ها افكار شما را كنترل مي كنند.
                            ـ توهم : احساس اشياء و چيزهايي كه وجود ندارد، مانند تصور صداهاي در هم و بر هم
                            ـ فقدان احساس يا نشان دادن احساسات نامتناسب
                            ـ اختلال عملكرد در محل كار يا موقعيتهاي اجتماعي
                            ● مشكلات بهداشت شخصي
                            به طور كلي، جنون جواني باعث كاهش تدريجي و پيشرونده توانايي كار در نقشهاي مختلف، خصوصاً در شغل فرد و زندگي فردي مي شود. علائم و نشانه هاي جنون جواني به ميزان زيادي متغير است.
                            يك فرد ممكن است در زمانهاي مختلف به شكل متفاوتي عمل كند. ممكن است به شدت پرخاشگر و عصبي شود، يا دچار حالت كاتاتونيا ( حالت بدون حركت، بدون پاسخ و شبه بيهوشي) شود، يا ممكن است اكثر اوقات رفتار طبيعي داشته باشد. علائم و نشانه هايي كه حداقل به مدت ۶ ماه مداوم و پيشرونده هستند نشاندهنده جنون جواني هستند. به طور كلي جنون جواي داراي علائم مثبت و علائم منفي است.
                            ● علائم منفي
                            علائم منفي ممكن است در اوايل بيماري اتفاق بيفتد و فرد ممكن است نداند كه به درمان نياز دارد. علائم منفي عموماً همراه با اختلال تدريجي در عملكرد هستند و باعث مي شوند كمتر اجتماعي باشيد. اين علائم مي تواند شامل : بي احساسي / احساسات نامتناسب مانند ( خنديدن هنگام توصيف تصورات وحشتناك) و تغيير در صحبت كردن ( صحبت كند و يكنواخت )
                            ● علائم مثبت
                            ▪ علائم مثبت غالباً شامل توهم و هذيان است:
                            ـ توهم : توهم زماني اتفاق مي افتد كه چيزهايي را كه وجود ندارند حس مي كنيد. شايعترين توهم در جنون جواني شنيدن صداهاست. ممكن است با صداهايي كه هيچ كس ديگري نمي شنود گفتگو كنيد . يا ممكن است صداهايي را كه شما را به انجام كاري تشويق مي كنند بشنويد. توهم ممكن است باعث آسيب رساندن به ديگران شود.
                            ـ هذيان : هذيان عقايد متعصبانه فردي هستند كه هيچ پايه واقعي ندارند ، شايعترين زير مجموعه جنون جواني، جنون جواني پارانوئيد ( بدبينانه ) است كه در آن عقايد غير منطقي مبني بر اينكه ديگران عليه شما توطئه مي چينند يا به شما آسيب مي رسانند داريد. مثلاً بعضي افراد دچار جنون جواني ممكن است باور داشته باشند كه تلويزيون رفتارهاي آنها را جهت مي دهد يا نيروهاي خارجي افكار آنها را كنترل مي كنند.
                            ● علتها :
                            محققين هنوز علت يا علتهاي جنون جواني را شناسايي نكرده اند، گر چه معتقدند كه عوامل ژنتيكي در اين بيماري نقش دارد. اختلالات ساختماني شيميايي مخفي در مغز مي تواند با ايجاد بيماري مرتبط باشد .
                            جنون جواني ممكن است به تنهايي يا همراه با ساير بيماريهاي رواني يا طبي بروز كند.
                            درك نادرست از جنون جواني و ارتباط آن با ساير بيماريهاي رواني فراوان است، حقايق زير مي تواند به روشن كردن آنچه هست و آنچه نيست كمك كند :
                            ▪ جنون جواني مشابه چند شخصيتي بودن نيست. اختلال چند شخصيتي يك وضعيت جداگانه و نادر است.
                            ▪ گرچه برخي افراد دچار جنون جواني تمايل به خشونت دارند، اكثر آنها اين چنين نيستند.
                            ▪ بسياري از آنها به جاي تقابل با ديگران در خود فرو مي روند.
                            ▪ هر كسي كه بدبين است يا رفتار خشني دارد، دچار جنون جواني نيست. برخي افراد اختلال شخصيت بدبينانه دارند، نوعي گرايش به مظنون بودن يا بي اعتمادي به ديگران، بدون ساير نمودهاي جنون جواني هر كس كه صدايي را مي شنود دچار جنون جواني نيست. بعضي افراد افسرده هم ممكن است صداهايي بشنوند.
                            ▪ شنيدن صدا ممكن است در نتيجه يك بيماري خطرناك طبي يا به علت اثر داروها ايجاد شود.
                            ● چه وقت بايد به دنبال توصيه پزشكي بود
                            جنون جواني غالباً بيماري نيست كه فرد خودش به دنبال درمان برود. براي فردي كه جنون جواني دارد هذيانها و توهمات واقعي هستند و او غالباً تصور مي كند كه نيازي به كمك پزشكي ندارد. اگر شما يكي از اعضاي خانواده يا دوست فردي هستيد كه علايم محتمل جنون جواني يا ساير بيماريهاي رواني را نشان مي دهد، مي توانيد فردي باشيد كه او را نزديك پزشك مي بريد تا مورد بررسي قرار گيرد .
                            ● غربالگري و تشخيص
                            تشخيص زود هنگام و درمان جنون جواني بسيار مهم است. پيش از گذاشتن تشخيص جنون جواني، احتمالاً پزشكتان ساير علتهاي محتمل علائم مطرح كننده جنون را رد خواهد كرد. احتمال دارد ساير بيماريهاي رواني يا جسمي علايمي مشابه جنون جواني ايجاد كنند.
                            پزشك ممكن است سابقه خانوادگي و طبي شما را بخواهد و معاينه بدني انجام دهد. در ضمن ممكن است آزمايش خون و ادرار نيز انجام دهد تا ببيند آيا داروها، سوء مصرف مواد و ساير بيماريهاي جسمي عامل علايم شما هستند يا خير.در ميان ساير بيماريهاي رواني كه حداقل تا حدي امكان دارد جنون جواني را تقليد كنند، افسردگي، اختلالات دو قطبي، ساير انواع جنون و سوء مصرف الكل و ديگر داروها قرار دارد.
                            احتمال دارد بيماريهاي جسمي مانند عفونتهاي خاص، سرطانها، اختلالات دستگاه عصبي، اختلالات دستگاه ايمني و ساير بيماريها نيز بعضي علائم جنون را توليد كنند. از سوي ديگر جنون مي تواند عارضه جانبي برخي داروها نيز باشد.
                            اگر هيچ علت زمينه اي ديگر يافت نشود، پزشك تشخيص جنون جواني را براساس علائم و نشانه هايي كه در بالا خلاصه شد، مي گذارد.
                            ● درمان
                            درمانهاي ضد جنون، كه به نام نورولپتيك نيز گفته مي شوند، سنگ بناي درمان هستند. تا سال ۱۹۹۰ داروهاي ضد جنون بيشتر بر روي علائم مثبت اثر مي كردند تا علائم منفي، نسل جديدي از داروهاي ضد جنون اثرات بيشتري را بر روي هر دو نوع علائم مثبت و منفي مي گذارد. اين داروهاي ضد جنون جديد شامل كلوزاپين( كلوزاريل)، رسپيرودون (ريسپيردال) ، اولانزاپين (زيپركس)، كوتياپين (سروكوئل)، زيپراسيدون (گئودون ) و آري پيپرازول ( آبيليفي ) هستند.
                            براساس توصيه انجمن ديابت آمريكا، داروهاي ضد جنون خاصي امكان دارد، خطر ديابت چاقي و افزايش فشار خون را افزايش دهند. به اين دليل، مطالعه اي در فوريه ۲۰۰۴ با عنوان مراقبت ديابت توصيه مي كند كه پزشكان بر وضعيت افرادي كه كلوزاريل، ريسپردال، زيپركس، سروكوئل، گئودون يا آبيلنفي مصرف مي كنند نظارت داشته باشند.
                            ● مهارتهاي سازگاري
                            سازگاري با بيماري براي افراد خانواده و دوستان فردي كه مبتلا به جنون جواني است، مي تواند تعهدزماني و تلاش بسيار زيادي را باعث شود.
                            ● گروههاي حمايتي
                            گروههاي حمايتي مي توانند بخشهاي ارزشمندي از شبكه وسيعتري از حمايت اجتماعي باشند كه شامل مراقبين بهداشتي، خانواده، دوستان و محلي براي عبادات مذهبي است.
                            گروههاي حمايتي مختلف افراد دوستان و خانواده را كه با انواع مختلفي از مشكلات بهداشت رواني يا جسمي دست و پنجه نرم مي كنند، گرد هم مي آورند. گروههاي حمايتي براي جنون جواني مكاني راتأمين مي كنند كه افراد مي توانند مشكلات شايع خود را درآن با هم سهيم شوند و حمايت مداومي براي يكديگر ايجاد كنند.
                            از پزشك خود درباره گروههاي كمك به خود كه ممكن است در جامعه شما وجود داشته باشد سؤال كنيد. بخش بهداشت محلي تان، كتابخانه عمومي، دفترچه تلفن و اينترنت مي تواند منابع خوبي براي يافتن يك گروه حمايتي در منطقه شما باشند.


                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #344
                              "نه" گفتن حق شماست

                              همه ما بارها و بارها در موقعيت هايي قرار گرفته ايم كه گفتن كلمه «نه» برايمان دشوار بوده است.براي مثال شما براي تعطيلات نوروز با گروهي از دوستانتان يك سفر زيارتي سياحتي، ترتيب داده*ايد و والدين شما در نامه*اي ابراز مي*دارند كه چه قدر از حضور شما در خانه براي عيد نوروز خوشحال خواهند شد. رئيس شما،انجام كارهاي بيشتري را در يك مقطع زماني طلب مي*كند، حال آنكه شما براي آن ساعت برنامه*اي ازقبل تعيين كرده*ايد. استاد از شما مي*خواهد كه اگر مي*توانيد روي يك طرح تحقيقي كه خودش روي آن كاركرده است ،به او كمك كنيد. شما يك لباس پشمي خريده*ايد ودوست شما مي*خواهد در صورت امكان آن را قرض كند.



                              شخصي، *شما را براي ناهار به منزلش دعوت مي*كند، حال آنكه شما مايل به رفت وآمد با او نيستيد. اگر شما از آن دسته افرادي هستيد كه به دفعات در مقابل چنين درخواست*هايي، تسليم شده و با آنها موافقت مي*كنيد ودائما از اين بابت احساس ناخوشايندي داريد، ممكن است بخواهيد بدانيد كه چرا شما هنگامي كه «نه »گفتن را ترجيح مي دهيد «بله » مي*گوييد.

                              شما ممكن است نگران از دست دادن ارتباطات مؤثر يا نگران واردآمدن آسيبي به روابط باشيد. بنابراين، ارتباطات خود رامانند شي شكننده تلقي مي*كنيد كه البته به اطاعت هاي دائمي شما وابسته مي*باشد. شما همانند بسياري از افراد چه بسا از نه گفتن احساس گناه مي كنيد، چون شما آموخته ايد براي اجتناب از آسيب وارد كردن به احساسات ديگران، خواسته*هاي خود دست بكشيد. بنابراين احساس مسئوليت شما در قبال احساسات شخصي ديگران به حق جلوه مي*كند، گويي شادي آنها در گرو موافقت شماست. بدين ترتيب ممكن است شما احساس كنيد با نفي آنهابه دليل خودخواهي و خودمداري انسان بدي هستيد زيرا به شما ياد گرفته*ايد كه بايد فداكار باشيد وخود را ناديده انگاريد.

                              بنابراين، شما بيش از خودتان دلواپس و متوجه ديگران هستيد و وقتي از شما تقاضائي مي*شود ممكن است احساس كنيد مورد لطف وموهبت قرار گرفته*ايد. اين امر سبب مي*شود تا احساس مهم بودن كنيد ونگران آن باشيد كه در صورت مخالفت هرگز دوباره چنين تقاضايي از شما نشود. اينها، نمونه*هايي از احساسات دست و پا گير هستند كه مي*توانند در آزادي عمل شما مداخله كنند.

                              - چه راههايي ، گفتن كلمه « نه »را آسانتر مي*سازد؟

                              .اولين كاري كه بايد انجام داد، تشخيص احساسات دست و پاگير يا باورهايي است كه در سر شما وجود دارند. براي مثال اگر دوستتان مي*خواهد اتومبيل شما را براي رفتن به سفر قرض كند، با گفتن كلمه نه، چه نتايج منفي را پيش بيني مي*كنيد؟ آيا مي*ترسيد به كارفرماي خود پاسخ منفي بدهيد، آيا از بركنارشدن از كارتان در هراسيد؟ اگر به استاد خود پاسخ منفي بدهيد، آيا انتظار داريد نمره پايين را در آن درس كسب كنيد؟

                              پس شما در ابتدا انتظار فاجعه آميزي از«نه گفتن» تشخيص داده*ايد و در گام بعدي آن انتظارات را با واقع نگري بيشتري بيان مي*كنيد.

                              براي مثال ممكن است به خودتان بگوئيد اگر پاسخ منفي بدهم چه بسا دوستم از اين كه اتومبيل را به او قرض ندادم از من ناراحت بشود، ولي دوست شما به خاطر اين گونه مسايل ناراحت نيست او احتمالا به خاطر آن كه كلمه «نه» را به صراحت به كار برده*ايد، احترام بيشتري برايتان قائل خواهد شد.

                              ممكن است كارفرماي شما از اين كه حاضر به اضافه كار نشدم خوشحال نباشد؛* اما وقتي در آن روز، اضافه*كاري براي من مايه دردسر بود، امتناع امري موجه بوده است. وقتي با كاري كه مايل به انجامش نيستيد، موافقت مي كنيد، احتمالا از خودتان ناراحت مي*شويد. همچنين ممكن است از ديگري برنجد و يا از او خشمگين شويد در اين گونه موارد كلمه « نه »به صورت غيركلامي ،سكوت ، فكر كردن راجع به مسائل ديگر به هنگام حضور در جمع، ظاهر مي*گردد. خود را ناديده انگاشتن سبب تحميل رفتارهاي ناخواسته*اي است كه ديگران از ما مي*خواهند و اين امر سبب مي*شود آنها نسبت به ابراز درخواست*هاي غير منطقي خود تشويق شوند. پس از آنكه باورها و اعتقادات خود را به شيو ه*اي منطقي تر مرتب كرديد، براي گفتن كلمه « نه » آمادگي پيدا مي*كنيد و از اين امر احساس خوبي به شما دست مي*دهد.

                              قدم بعدي، گفتن كلمه « نه »، به شيو ه*اي مستقيم به طرف مقابل است، به گونه*اي كه قاطعيت در صدا و رفتار شما موج بزند. مطمئن شويد پيام*هاي غير كلامي هم سنگ كلمات هستند. آيا ارتباط چشمي برقرار مي كنيد؟ آيا لحن كلام شما خالي از پوزش و عذر خواهي است؟

                              بخاطر آنكه از سنين كودكي اجتماع شما را به تسليم شدن و مطيع بودن وادار كرده است، گفتن كلمه « نه »در دفعات نخست، بدون شرم كار بسيار دشوار خواهد بود.

                              براي آسانتر ساختن اين مرحله، در موقعيت*هايي كه خطر پايين دارند، گفتن پاسخ هاي منفي را آغاز كنيد. به خصوص زماني كه، كاملا مطمئن هستيد كه حق گفتن كلمه « نه » را داريد. با اين تمرين اطمينان به خود را بنا خواهيد كرد ونيز توانايي گفتن كلمه نه را در موقعيت*هاي مشكل*تر بدست خواهيد آورد. و بالاخره در مواقعي كه از درون به خود مطمئن نيستيد اين تمرين سبب بروز اطمينان مي*شود.

                              به طور معمول، گفتن نه به برخي افراد آسانتر از ديگران است احتمالا اين افراد براي شما، *دوستان نزديك، *غريبه*ها و خانواده هستند. وقوع يك موقعيت را پيش بيني كنيد و تمرين كنيد كه در آن موقعيت چه خواهيد گفت. گفتن كلمه نه را به طريقي مستقيم و صريح تمرين نماييد. نسبت به كليه رفتارهاي خود و لحن كلامتان به هنگام گفتن جمله منفي آگاه باشيد .

                              در موقعيت*هاي مشكل*تري كه نسبت به ماهيت و چگونگي پاسخ خود مطمئن نيستيد، با گفتن اين جمله به ديگران: «مي*توانم درباره*اش فكر كنم»مقداري زمان در اختيار خود بگيريد. سپس احساسات خود را بررسي كنيد چه عقايد و انتظارات نامعقولي شما را به گفتن «نه » *وا مي دارد.

                              وقتي كلمه «نه » را بكار برديد و طرف مقابل همچنان برخواسته*اش اصرار ورزيد و اولين كلمه نه شما را نشنيده گرفت. شما بايد بر مخالفت خود پافشاري كنيد. آيا از آن دسته افرادي هستيد كه به آساني تسليم مي*شويد؟ يا آمادگي عصباني شدن را دارند؟ شما احتمالا بايد توجه آنها را بطور مؤثري جلب كنيد و به آنها بگوييد، اما من مخالفت كرده*ام و واقعا منظورم مخالفت است.

                              به رغم اينگونه پيام*ها چون بسياري ازما با سازگاري و انعطا ف*پذيري بزرگ شده*ايم، *به خاطر ديگران از خواسته*هاي خود مي*گذريم.

                              تشخيص اين نكته مهم است كه در اين جا رفتار خود خواهانه سالم وجود دارد. شما حق داريد كه «نه »* را به كار ببريد و از اين كار احساس خوبي داشته باشيد.

                              هر قدر به احساس شخصي و خواسته*هاي خود توجه كنيد. از گفتن « بله »*به ديگران احساس رضايت*مندي بيشتري خواهيد كرد.


                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #345
                                17راهكار براي مشكلات نوجوانان

                                در مقاله ي قبل به ذكر10مشكل در دوران نوجواني پرداختيم.حال به17مورد كه والدين براي مقابله با مشكلات نوجوانان بايد مورد توجه قرار دهند مي پردازيم.

                                1- شناخت شخصيت نوجوان:

                                ما والدين با شناخت ويژگي*هاي دوره نوجواني بسياري از رفتارهاي ناخوشايند آنان را غيرطبيعي نپنداريم كه موجب بروز عكس*العمل در ما شود و به تيرگي روابط با نوجوان نيانجامد.

                                2- استفاده از روش تغافل (ناديده گرفتن):

                                از موثرترين روش*هاي تربيتي در اين دوره «روش تغافل» است. يعني مسائل و مشكلات نوجوان را بزرگ نشان ندهيم كه در او ايجاد وحشت نمايد و يا او را به لحاظ رفتارهايش دائم باز خواست ننمائيم بلكه نوجوان بايستي همواره در حالت خوف و رجاء باشد.

                                3- ايفاي نقش راهنمايي بجاي دستوري:

                                در برخورد با مسائل نوجوان بهتر است از خودش كمك بگيريم يعني اين واقعيت را بداند كه نخستين مسئول حلّ مشكل او، خودش است و براي حل آن بايد اقدام نمايد و ما والدين فقط وظيفه ي راهنمايي او را داريم كه از عواقب تصميم خودش مطلع شود.

                                4- آموزش:

                                مهمترين دليل ترس و اضطراب از هر موضوعي جهل و ناآگاهي نسبت به آن موضوع مي*باشد كه ضروري است براي كاهش ترس و اضطراب*هاي نوجواني آموزش*هاي لازم در مورد بلوغ، دوست*يابي، حل مساله، گذراندن اوقات فراغت، برنامه*ريزي درسي و مواردي از اين قبيل به نوجوان آموزش داده شود.

                                5- برقراري رابطه دوستانه و عاقلانه:

                                ما والدين با مراقبت دوستانه و عاقلانه خود احساس ايمني و اطمينان را در وجود نوجوان ايجاد مي*كنيم.

                                6- اعتماد سازي:

                                بايد بياموزيم كه چگونه حس اعتماد نوجوان را نسبت به خودمان جلب و جذب كنيم، چنانچه اعتماد ميان نوجوان و والدين كمرنگ شود او براي حل مسائل خود به ديگران مراجعه مي*كند.

                                7- ارتباط كلامي مقدمه ارتباط عاطفي:

                                ما والدين با تنظيم ساعات كار خود و بسترسازي مناسب در منزل بايستي فرصت كافي براي «ارتباط*هاي كلامي» با اعضاي خانواده به ويژه نوجوان را فراهم آوريم چرا كه ارتباط كلامي خود مقدمه «ارتباط عاطفي» است كه نوجوان سخت به آن نيازمند است.

                                8- تاكيد بر محبت و پرهيز از خشونت:

                                ارتباط با نوجوان اگر بر اساس عشق و علاقه و صميميت استوار باشد اعتماد به نفس را در او تامين و تضمين مي*نمايد و اگر بافشار و خشونت همراه باشد ممكن است موجب اختلال عصبي و دشواري*هاي رواني در او شود.

                                9- الگوهاي رفتاري والدين:

                                نوجوان علاقمند است كه والدين داراي شخصيتي مستحكم و با ثبات و پايدار باشند چون به اتكاء شخصيت و همانند سازي آنان نيازمند است و توجه والدين به الگوهاي رفتاري خود مورد تاكيد است.

                                10- پرهيز از مناقشات خانوادگي:

                                خانه بايستي محل آرامش و امن و مستحكمي براي اعضاء خانواده به ويژه نوجوان باشد و مناقشات و جرو بحث*ها و دعواهاي علني والدين به آن لطمه نزند و بهانه گريز نوجوان از خانواده را فراهم نياورد.

                                11- گوش دادن:

                                با نوجوان صحبت كنيم و به سخنان او با علاقه گوش فرا دهيم و بدانيم كه خوب گوش كردن به حرف*هاي نوجوان رمز ارتباط موثر با اوست.

                                12- تكيه بر نقاط قوت:

                                با مشاهده ي برخي ضعف*ها، نوجوان را تحقير و سرزنش و يا با ديگران مقايسه*اش نكنيم بلكه بيشتر سعي نمائيم براي از بين بردن ضعف*هايش قوتش را تجلي بخشيم.

                                13- انتظار به اندازه:

                                با كسب شناخت همه جانبه از نوجوان به اندازه ي توان و ظرفيت وجوديش از وي انتظار داشته باشيم.

                                14- اجازه خطا كردن به* نوجوان بدهيم:

                                نوجوان بايستي بياموزد كه از مشكلات گريزان نباشد بلكه براي حل مشكلاتش به دنبال كشف راه حل باشد و اين زماني است كه اجازه خطا كردن را به او بدهيم تا از خطا كردن احساس گناه نكند و بتواند فرصت يافتن راه حل را بيابد.

                                15- مشورت با نوجوان:

                                نوجوان در انديشه ي مستقل شدن است بنابراين نبايستي عقايد خود را بر او تحميل كنيم بلكه بايستي او را تحمل كرد و با مشورت گرفتن از او در امور خانه در كسب استقلال ياريش كنيم.

                                16- فعال بودن نقش پدر در تربيت نوجوان:

                                همان*گونه كه «مادر» نخستين گذرگاه كودك و نوجوان به زندگي اجتماعي است آنچه كه بسيار مورد نياز يك نوجوان است وجود «پدري» است كه خانواه بتواند بر او تكيه كند. «پدري» كه گرم، مهربان و پرشور باشد.

                                17- پذيرش بدون قيد و شرط نوجوان:

                                نوجوان را همانطور كه نشان مي**دهد بپذيريم نه *آن*طور كه در رويا و تخيل خود تصور مي*كنيم و بدانيم اگر نوجوان در خانواده مورد احترام قرار گيرد، ياد مي*گيرد خودش را آن*طور كه هست بپذيرد.

                                iran

                                Comment

                                Working...