Announcement

Collapse
No announcement yet.

RedWine poetry

Collapse
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • آوايي از دور دستها مي آيد
    از آنور مرز شقايقها
    از آنسوي دشتهاي طلايي
    و آب هاي نيلگون
    آوايي به تندي گرد باد
    به نرمي گلبرگها
    و به سختي کوهها
    فرياد ميزند، من آمدم من هستم
    تا به سرود بي پايان تو گوش دهم
    من براي هميشه آمدم

    Comment


    • دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
      دستم نمي رسد که بگيرم عنان دوست
      رنجور عشق دوست چنانم که هرکه ديد
      رحمت کند که دل نامهربان دوست
      گر دوست بنده را بکشد يا بپرورد
      تسليم ازآن بنده و فرمان از آن دوست

      Comment


      • اي پيک پي خجسته که داري نشان دوست
        با ما مگو به جز سخن دلگشاي دوست
        حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود
        يا از دهان انکه شنيد از دهان دوست
        اي يار آشنا علم کاروان کجاست
        تا سر نهيم در قدم ساربان دوست

        Comment


        • نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
          عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
          عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
          آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
          بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
          آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
          اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
          چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
          وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم

          Comment


          • گر لاله زار عشق و گل آرزو نبود
            صبح بهار عمر بدين رنگ و بو نبود
            لطفي نداشت دامن صحراي زندگي
            در ان دگر اميد نبود، آرزو نبود
            ما كسب آبروي خود از عشق كرده ايم
            اي خاك بر سري كه پي آبرو نبود
            تا گفته ايم ما، سخن از عشق گفته ايم
            اي عشق بي توام هوس گفتگو نبود
            در جستجوي اوست كه هر سو نهيم روي
            كار دگر كه در خور اين جستجو نبود
            در چشم اهل دل چو يكي نقش درهم است
            روي نكو كه همدم خوي نكو نبود
            مديون شهريار بود لطف طبع من
            لطفي نداشت بزم ادب گر كه او نبود
            عشق و اميد خواه شريفي كه در جهان
            بي عشق وي اميد كسي كامجو نبود

            Comment


            • بي تو شاخ شكسته را مانم
              مرغك پاي بسته را مانم
              تو چه سروي ستاده بر لب جوي
              من نهال شكسته را مانم
              پشتم از بار زندگي خم شد
              رهرو زار و خسته را مانم
              تن از جان گذشته را مانم
              تاروپود گسسته را مانم
              پا نهم چون برون ازين عالم
              صيد از دام رسته را مانم
              دل اشرف ز فرقتت خون شد
              دل در خون نشسته را مانم

              Comment


              • زرد است كه لبريز حقايق شده است
                تلخ است كه با درد موافق شده است
                شاعر نشدي و گرنه مي فهميدي
                پاييز بهاري ست كه عاشق شده است

                Comment


                • منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي باران زده ي من همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست

                  Comment


                  • بي حسرت از جهان نرود هيچ کس زدست
                    الا شهيد عشق به تير از کمان دوست
                    بعد از تو هيچ در دل سعدي گذر نکرد
                    آن کيست در جهان که بگيرد مکان دوست

                    Comment


                    • دلم که مي گيرد
                      دست معبودم را غرق بوسه مي کنم
                      و تازه هنگامي که وجودش را در کنارم حس مي کنم
                      همه ي آن دلتنگي ها به آرامشي نشاط آور مبدل مي شوند
                      آرمشي که هيچ معشوقي نمي تواند نثار آدمي کند
                      خدايا چقدر دوستت دارم
                      اين حس دوست داشتن را از من نگير

                      Comment


                      • مدعي گم كند از بي خبري دستارش
                        گر بت عشوه گرم عشوه كند در كارش
                        مفتي شهر چنان مست غرور است و ريا
                        كه هياهوي قيامت نكند بيدارش
                        آن كه پنهان ز من سوخته دل كرده سفر
                        يارب آسوده ز حال دل من مگذارش
                        طي سر منزل عشق اين همه دشوار نبود
                        ناشكيبايي ما كرد چنان دشوارش
                        حالتي بود مرا دوش ز شوقش كه به وصف
                        مي نيايد مگرم اندكي از بسيارش
                        او به خواب خوش و من شمع صفت تا دم صبح
                        اين سخن بر لب و آتش به دل از گفتارش
                        نرمتر، نرمتر اي باد سحر، دلبر من
                        گرم خواب است، خدا را نكني بيدارش
                        شود از عقدهٌ غم خاطر آزاد آزاد
                        بشنودگر سخني از لب شكربارش

                        Comment


                        • یه لحظه غفلت بکنی، زخم ميتونه کاری بشه


                          عشق ميشه با یه اشتباه، نفرت و بيزاری بشه


                          آدم یه آهه و یه دم، ميون هستی و عدم


                          آينه ء آدم با یه آه آینه ء زنگاری ميشه




                          بپا گل دل کسی زير پاهات لگد نشه


                          شاعر شعرات شاعر ترانه های بد نشه




                          من که رو دستم آسمون پرنده بازی ميکنه


                          ماه روی ديوار دلم پنجره سازی ميکنه


                          نامهربونی ميتونه عطر تنم رو بشکنه


                          این کيه توی قلب من، که یکه تازی ميکنه




                          بپا گل دل کسی زير پاهات لگد نشه


                          شاعر شعرات شاعر ترانه های بد نشه

                          Comment


                          • عشق من انسانیست؛ با یک مرد و یک زن


                            بـیـن دو تـن دارای دســت و پـا و گردن


                            عشق من انسانیست؛ یک عشق زمینی


                            بی شرح و بی تفسیر عرفانی و مطقن


                            اشکال این ابیات بی ارجاع در چیست؟


                            آن را به این و آن نچسبانید لطفا ً


                            بلبل در اینجا روح، یا زندان بدن نیست


                            ربطی ندارد طوطی و بقّال با من!


                            ربطی ندارد آسمان با ریسمانها!


                            ربطی ندارد پنبه و آتش به آهن!


                            من دوست دارم واژه هایم ساده باشند.


                            مانند جویی بگذرند از کوی و برزن


                            من دوست دارم شاعر شعرم بیاید


                            شعری بگوید از زمینهای سترون


                            از دست خشک آسمان؛ از سردی باد


                            از کومه هایی که نخواهد گشت روشن


                            ازریشه ترد درختان خیابان


                            یا برگهای زردشان، فصل شکفتن


                            شعر من انسانیست؛ از عشقی زمینی


                            بی بیت بی معنا و گنگ و نامعین


                            شعری که یک انسان امروزی ببیند


                            خود را درون بیتهایش صاف و روشن


                            من معترف هستم به این شعر زمینی


                            من معترف هستم به عاشق پیشه بودن


                            من معترف هستم که ارجاعی ندارد


                            -شعرم جز این مردم به جایی دیگر اصلا ً


                            شعر من انسانیست؛ یک شعر زمینی


                            این داوری های شما حالا و این من…

                            Comment


                            • اين نغمه سرا كيست؟ بگو تا نسرايد
                              بر اين دل غمديده دگر غم نفزايد
                              صد حسرت و درد است كز آواي وي امشب
                              نيشم بزند بر دل و جانم بگزايد
                              اين نغمهٌ من بود ز من گمشده ديري است
                              چشمم به رهش دوخته باشد كه درآيد
                              نالنده و رنجور شتابد زره اينك
                              در تيرگي شب سوي من ره بگشايد
                              كي بود و كجا بود؟ من و سرخوشي شب
                              حالي كه دريغا، نفسي بيش نيايد
                              ايشان بربودند مگر اين گهر از من
                              ني ني كه گمان بد بر دوست نشايد
                              اين نغمه من بود كه هرگز نسرودم
                              وين مرغ رميده به قفس بازنيايد

                              Comment


                              • دلی به روشنی باغ ارغوان دارم
                                كه با طلوع، صدا می كند هزاران را
                                و چشم‌های من، آن چشمه‌های تنهايی ست
                                به دست سوخته نيلوفران رود آرام
                                و پای بر فلقی سبز
                                وه چه بيدارم
                                شكوه قله چه بيهوده است
                                و اين سلوك حقير
                                برای رفتن، بايد هميشه جاری بود
                                و در تمامی ظلمت
                                شكوه سرخ گلی شد

                                Comment

                                Working...
                                X