جامعه شناسى معرفت ماكس وبر
اين مقاله كه به بررسى جامعه شناسى معرفت ماكس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه بر دانش طبيعى، اجتماعى و تاريخى و نيز تأثير واقعيات اجتماعى بر دين و سرانجام تأثير بروكراسى بر نظام آموزش است.
چكيده
جامعه شناسى معرفت از جمله زيرشاخه هاى علم جامعه شناسى است كه به سرعت رشد و توسعه روزافزون يافته است. اين علم، به بررسى نحوه ارتباط «معرفت» بشرى با واقعيات اجتمامى مى پردازد. اين مقاله كه به بررسى جامعه شناسى معرفت ماكس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه بر دانش طبيعى، اجتماعى و تاريخى و نيز تأثير واقعيات اجتماعى بر دين و سرانجام تأثير بروكراسى بر نظام آموزش است. با هم اين مقاله را پى مى گيريم.
مقدمه
هر چند در تعريف «جامعه شناسى معرفت» تعابير متفاوتى وجود دارد، اما در اين كه جامعه شناسى معرفت به بررسى «جامعه شناسانه» از معرفت مى پردازد، ترديدى نيست. بررسى جامعه شناختى يك پديده، هنگامى است كه آن پديده در ارتباط با «واقعيات اجتماعى» لحاظ و تحليل شود; به اين صورت كه نحوه تأثير واقعيات اجتماعى بر آن پديده و يا تأثير و احياناً عليت اين پديده براى پديده هاى اجتماعى ديگر مورد بررسى قرار گيرد. با اين نگاه حتى امرى كه خود واقعيت اجتماعى نيست، يعنى متقوّم به جمع و جامعه نمى باشد، مثل يك پديده طبيعى همچون «زلزله» نيز مورد تحليل جامعه شناختى قرار گيرد. «زلزله» ـ در مثال مذكور ـ اگر چه خود، واقعيت اجتماعى نيست، ولى مى توان با نگاه جامعه شناختى، تأثيرات آن حادثه طبيعى را بر جامعه بررسى نمود. از اين رو، مى توانيم جامعه شناسى «زلزله» و يا جامعه شناسى «حوادث طبيعى»، داشته باشيم. با اين توضيحات، جامعه شناسى معرفت عبارت خواهدبودازبررسىو تحليل نحوه ارتباط «معرفت» با واقعيات و پديده هاى اجتماعى; اين ارتباط اعم از تأثيرپذيرى و معلوليت معرفت براى پديده هاى اجتماعىوتأثيرگذارى و عليت آن، براى پديده ها و امور اجتماعى است.
سؤالى كه اين جا مطرح مى شود اين است كه دايره وسعت معرفت تا كجاست؟ آيا صرفاً شامل باورها، شناخت ها و ادراكات ذهنى نظام مند، روشمند و قابل انتقال مى باشد و يا آن چنان عام و گسترده است كه حتى عقايد عامه را نيز در بر مى گيرد؟
در پاسخ بايد گفت: اگرچه معرفت در معناى عام آن نيز به كار رفته1 و معنى لغوى آن نيز كاربرد عام آن را نفى نمى كند، اما آنچه كه ما از «معرفت» با نگاه جامعه شناختى وبر استقصا كرده و در اين مقام بحث نموده ايم، معنايى خاص از «معرفت» شامل بحث هايى در مورد «علم» و «دين» ـ كه اين هر دو، نظام مند، داراى روش و قابل انتقال مى باشد ـ است. بحث هاى وبر در مورد «علم» و نگاه جامعه شناختى به آن، عمدتاً در مباحث روش شناختى او طرح گرديده و نگاه معرفت شناختى اجتماعى او به «دين» در خلال جامعه شناسى دين او و به خصوص در كتاب اخلاق پروتستانى و روح سرمايه دارى، قابل دسترسى است. اين مقال نيم نگاهى به بحث جامعه شناسى معرفت از نگاه ماكس وبر دارد.
تأثير واقعيات اجتماعى بر «علوم»
يكى از مباحث بسيار مهم و اساسى كه مى توان به عنوان جامعه شناسى معرفت وبر مطرح كرد، چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه كه وبر از آن به هستى تاريخى آدميان نيز تعبير مى كند،2 بر دانش طبيعى و اجتماعى و تاريخى بشر مى باشد. همان گونه كه بيان شد، جامعه شناسى معرفت به تحليل و بررسى نحوه ارتباط واقعيات اجتماعى با معرفت مى پردازد (ارتباطى تأثيرگذار، تأثيرپذير و يا دو سويه.) مقصود از واقعيات اجتماعى، آنچنان كه اشاره شد، امورى است متقوّم به جمع و جامعه، لذا ارزش هايى كه جامعه آن ها را آفريده و متقوّم به مجموعه اى از افراد مى باشد،ازهمين مقوله است; ارزش هايى كه به تعبير وبر از «تراكم انتخاب هاى آدميان» خلق و ايجاد گرديده و هستى و وجود تاريخى آدميان است.3
ما درصدد تبيين اين مطلب هستيم كه چگونه اين واقعيت اجتماعى (ارزش هاى مخلوق جامعه) از نگاه وبر، در هر دوره اى معارف آن دوره را متعين مى سازد؟ به ديگر سخن، مقصود از تعيّن معارف توسط واقعيت مذكور چيست؟ آيا نوع مسائل، مباحث، و مطالب مطرح شده در آن، دانش ها را تحت تأثير قرار مى دهد و يا اين كه حتى بر صحت و اعتبار آن دانش ها اثر گذارده و آن را تابع خود مى سازد، به نحوى كه به «نسبيت معرفت» منجر گردد؟ تشريح و توضيح اين مباحث را از طريق مباحث روش شناختى وبر كه بنيان و زيربناى مطلب مذكور است، پى مى گيريم:
از نظر وبر كه وفادار به روح معرفت شناختى كانتى و متأثر از شناخت شناسى ريكرت مى باشد، شناخت نمى تواند يك باز توليد يا يك رونوشت مساوى با اصل از واقعيت باشد، بلكه واقعيت آن چنان بى كران و بى پايان است كه شناخت كامل از آن ناممكن مى باشد; از اين رو، ناچار از گزينش و انتخاب جنبه ها و بخش هايى از آن براى مطالعه مى باشيم. حتى از نظر وبر، روشى كه در علوم مختلف به كار مى رود گزينشى از واقعيت است; به اين صورت كه چون در علوم طبيعى جنبه هاى نوعى پديده گزينش مى شود، از روش تعميمى استفاده مى گردد. و در علوم فرهنگ، واقعيت هاى كيفى نيز از لحاظ جنبه هاى ويژه شان مورد گزينش واقع مى شوند و لذا روش تفريدى مورد توجه قرار مى گيرد. بنابراين، از نظر وبر هر تحقيق، بررسى و شناخت، ناچار از گزينش و انتخاب در واقعيت است، ولى ملاك و مبناى اين انتخاب ارتباط با ارزش هاست; و به تعبيرى، آن بخش از واقعيت گزينش و مورد مطالعه قرار مى گيرد كه اهميت بيش تر دارد. اين اهميت ناشى از دستگاه ارزشى اى است كه بر جامعه حاكم است. در واقع، در جهان بى كران، واقعيات بى شمارى وجود دارد كه مى تواند موضوع تحقيق قرار گيرد، هركدام از اين واقعيات جنبه هاى متفاوتى دارد كه انتخاب هر موضوع و نيز جنبه هاى خاص آن بر اساس دستگاه ارزشى حاكم بر جامعه صورت مى پذيرد. البته اين ارزش هاى آفريده شده امورى شخصى نيستند، بلكه همان گونه كه ريمون آرون در توضيح آراى وبر تصريح مى كند «آفرينش ارزش ها، پديده اى اجتماعى است.»4 وبر محتواى علوم را مرتبط با مفاهيم آن و ساختن مفاهيم را مبتنى بر «طرح مسأله» مى داند و اساس و زيربناى طرح مسأله و سؤال تحقيق را دستگاه ارزشى و محتواى تمدن ها برمى شمارد: «... در علوم مربوط به فرهنگ بشرى، ساختن مفاهيم وابسته است به نحوه طرح مسأله، كه آن نيز به نوبه خود همراه با محتواى تمدن ها تغيير مى كند.»5
به طور خلاصه، از نظر وبر شناخت واقعيت در علوم (علوم فرهنگ)، تابع نوع مسأله اى است كه دانشمند در برابر واقعيت طرح مى كند. همچنين نوع سؤالى كه محقق طرح مى كند، تابع دستگاه ارزشى اى است كه به صورت اجتماعى آفريده شده است. بنابراين، دستگاه ارزشى جامعه و به تعبير وبر، محتواى تمدن ها كه واقعيتى اجتماعى است، بر شناخت و معرفت تأثير مى گذارد6، ولى بايد ديد نحوه اين تأثير چگونه است، آيا بدين گونه است كه دستگاه ارزشى جامعه، و به تعبيرى بافت اجتماعى كه معرفت در آن شكل گرفته، مستقلاً و جداى از واقعيت، محتواى آن معرفت را شكل مى دهد و در نتيجه صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس بافت و زمينه اجتماعى آن تعيين مى شود؟ و يا اين كه دستگاه ارزشى جامعه صرفاً موجب گزينش واقعيت مى شود و بخش و جنبه اى از واقعيت را براى بررسى و مطالعه تعيّن مى بخشد، ولى صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس شواهدى از واقعيت تأييد مى گردد؟
از نگاه وبر مقام قضاوت و داورى، متفاوت از مقام اكتشاف و گزينش واقعيت است; در مقام داورى بايد از ملاك و معيارهايى داراى اعتبار عام، عقلانى و قابل اثبات استفاده كرد. از اين رو، مى توان گفت رأى وبر در مورد تأثير واقعيات اجتماعى بر معرفت بسيار شبيه به ديدگاه «ماكس شلر» مى باشد كه تنها تأثير را در «شكل» معرفت مى داند و نه «محتواى» آن; و معيارى جدا از واقعيات اجتماعى براى «صدق» و «تأييد» معرفت قايل است.7
شايد براى بعضى اين توهم پيش آيد كه اين ميزان از تأثير واقعيات اجتماعى بر معرفت، كه عبارت است از تأثير واقعيات ارزشى جامعه بر طرح مسائل خاص و گزينش واقعيت، چندان نكته قابل توجه و مهمى نيست كه آن را به عنوان مباحث معرفت شناختى اجتماعى وبر مطرح كنيم، ولى بايد توجه داشت كه بر اساس همين تبيين جامعه شناختى از معرفت مى توان ظهور و افول انواع و گونه هاى مختلف علوم در دوره هاى مختلف، جوامع مختلف، و طبقات و اقشار اجتماعى گوناگون را كه دستگاه ارزشى متفاوتى بر هر كدام حاكم است، تحليل نمود. جامعه اى كه در آن ارزش هاى آخرت محورى، زهد، تقوا و... حاكم باشد، دسته خاصى از علوم رشد و تكوّن مى يابد و در جامعه اى كه رفاه طلبى مادى هر چه بيش تر، انسان محورى و... ارزش مسلط اجتماعى باشد، گونه ديگر از علوم و معارف شكوفا مى گردد. بنابراين، اگر بخواهيم رواج، رشد و توسعه علوم تجربى در غرب پس از رنسانس را از نگاه وبرى تحليل كنيم، بايد ارزش هاى جامعه در آن دوره را مورد بررسى و دقت نظر قرار دهيم; يا اگر بر مبناى جامعه شناسى معرفت وبر بخواهيم تنزّل حوزه علميه شيعه از مرتبه دانشگاه جامع همه رشته ها به دانشكده فقه را تحليل كنيم، و علت يابى كنيم كه چرا حوزه علميه شيعه در دوره هايى، علوم مختلف دينى و حتى غيردينى، از فلسفه، كلام، تاريخ، تفسير قرآن، عرفان، طب و... را دربرداشت، ولى در دوره هاى اخير ـ خصوصاً تا پيش از دهه هاى اخير ـ دچار يك تورم در زمينه فقه و اصول گرديده، رشته هاى ديگر مورد بى مهرى قرار گرفته و عالمانومدرسان آن درانزواقرار گرفتند، بايد به ارزش هاى رايج و حاكم در اين دوره ها، رجوع كنيم و بر اساس آن، ظهور و افول آن علم و معارف را تبيين نماييم.
اين مقاله كه به بررسى جامعه شناسى معرفت ماكس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه بر دانش طبيعى، اجتماعى و تاريخى و نيز تأثير واقعيات اجتماعى بر دين و سرانجام تأثير بروكراسى بر نظام آموزش است.
چكيده
جامعه شناسى معرفت از جمله زيرشاخه هاى علم جامعه شناسى است كه به سرعت رشد و توسعه روزافزون يافته است. اين علم، به بررسى نحوه ارتباط «معرفت» بشرى با واقعيات اجتمامى مى پردازد. اين مقاله كه به بررسى جامعه شناسى معرفت ماكس وبر اختصاص دارد، درصدد پاسخ به چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه بر دانش طبيعى، اجتماعى و تاريخى و نيز تأثير واقعيات اجتماعى بر دين و سرانجام تأثير بروكراسى بر نظام آموزش است. با هم اين مقاله را پى مى گيريم.
مقدمه
هر چند در تعريف «جامعه شناسى معرفت» تعابير متفاوتى وجود دارد، اما در اين كه جامعه شناسى معرفت به بررسى «جامعه شناسانه» از معرفت مى پردازد، ترديدى نيست. بررسى جامعه شناختى يك پديده، هنگامى است كه آن پديده در ارتباط با «واقعيات اجتماعى» لحاظ و تحليل شود; به اين صورت كه نحوه تأثير واقعيات اجتماعى بر آن پديده و يا تأثير و احياناً عليت اين پديده براى پديده هاى اجتماعى ديگر مورد بررسى قرار گيرد. با اين نگاه حتى امرى كه خود واقعيت اجتماعى نيست، يعنى متقوّم به جمع و جامعه نمى باشد، مثل يك پديده طبيعى همچون «زلزله» نيز مورد تحليل جامعه شناختى قرار گيرد. «زلزله» ـ در مثال مذكور ـ اگر چه خود، واقعيت اجتماعى نيست، ولى مى توان با نگاه جامعه شناختى، تأثيرات آن حادثه طبيعى را بر جامعه بررسى نمود. از اين رو، مى توانيم جامعه شناسى «زلزله» و يا جامعه شناسى «حوادث طبيعى»، داشته باشيم. با اين توضيحات، جامعه شناسى معرفت عبارت خواهدبودازبررسىو تحليل نحوه ارتباط «معرفت» با واقعيات و پديده هاى اجتماعى; اين ارتباط اعم از تأثيرپذيرى و معلوليت معرفت براى پديده هاى اجتماعىوتأثيرگذارى و عليت آن، براى پديده ها و امور اجتماعى است.
سؤالى كه اين جا مطرح مى شود اين است كه دايره وسعت معرفت تا كجاست؟ آيا صرفاً شامل باورها، شناخت ها و ادراكات ذهنى نظام مند، روشمند و قابل انتقال مى باشد و يا آن چنان عام و گسترده است كه حتى عقايد عامه را نيز در بر مى گيرد؟
در پاسخ بايد گفت: اگرچه معرفت در معناى عام آن نيز به كار رفته1 و معنى لغوى آن نيز كاربرد عام آن را نفى نمى كند، اما آنچه كه ما از «معرفت» با نگاه جامعه شناختى وبر استقصا كرده و در اين مقام بحث نموده ايم، معنايى خاص از «معرفت» شامل بحث هايى در مورد «علم» و «دين» ـ كه اين هر دو، نظام مند، داراى روش و قابل انتقال مى باشد ـ است. بحث هاى وبر در مورد «علم» و نگاه جامعه شناختى به آن، عمدتاً در مباحث روش شناختى او طرح گرديده و نگاه معرفت شناختى اجتماعى او به «دين» در خلال جامعه شناسى دين او و به خصوص در كتاب اخلاق پروتستانى و روح سرمايه دارى، قابل دسترسى است. اين مقال نيم نگاهى به بحث جامعه شناسى معرفت از نگاه ماكس وبر دارد.
تأثير واقعيات اجتماعى بر «علوم»
يكى از مباحث بسيار مهم و اساسى كه مى توان به عنوان جامعه شناسى معرفت وبر مطرح كرد، چگونگى ارتباط و تأثير ارزش هاى مخلوق جامعه كه وبر از آن به هستى تاريخى آدميان نيز تعبير مى كند،2 بر دانش طبيعى و اجتماعى و تاريخى بشر مى باشد. همان گونه كه بيان شد، جامعه شناسى معرفت به تحليل و بررسى نحوه ارتباط واقعيات اجتماعى با معرفت مى پردازد (ارتباطى تأثيرگذار، تأثيرپذير و يا دو سويه.) مقصود از واقعيات اجتماعى، آنچنان كه اشاره شد، امورى است متقوّم به جمع و جامعه، لذا ارزش هايى كه جامعه آن ها را آفريده و متقوّم به مجموعه اى از افراد مى باشد،ازهمين مقوله است; ارزش هايى كه به تعبير وبر از «تراكم انتخاب هاى آدميان» خلق و ايجاد گرديده و هستى و وجود تاريخى آدميان است.3
ما درصدد تبيين اين مطلب هستيم كه چگونه اين واقعيت اجتماعى (ارزش هاى مخلوق جامعه) از نگاه وبر، در هر دوره اى معارف آن دوره را متعين مى سازد؟ به ديگر سخن، مقصود از تعيّن معارف توسط واقعيت مذكور چيست؟ آيا نوع مسائل، مباحث، و مطالب مطرح شده در آن، دانش ها را تحت تأثير قرار مى دهد و يا اين كه حتى بر صحت و اعتبار آن دانش ها اثر گذارده و آن را تابع خود مى سازد، به نحوى كه به «نسبيت معرفت» منجر گردد؟ تشريح و توضيح اين مباحث را از طريق مباحث روش شناختى وبر كه بنيان و زيربناى مطلب مذكور است، پى مى گيريم:
از نظر وبر كه وفادار به روح معرفت شناختى كانتى و متأثر از شناخت شناسى ريكرت مى باشد، شناخت نمى تواند يك باز توليد يا يك رونوشت مساوى با اصل از واقعيت باشد، بلكه واقعيت آن چنان بى كران و بى پايان است كه شناخت كامل از آن ناممكن مى باشد; از اين رو، ناچار از گزينش و انتخاب جنبه ها و بخش هايى از آن براى مطالعه مى باشيم. حتى از نظر وبر، روشى كه در علوم مختلف به كار مى رود گزينشى از واقعيت است; به اين صورت كه چون در علوم طبيعى جنبه هاى نوعى پديده گزينش مى شود، از روش تعميمى استفاده مى گردد. و در علوم فرهنگ، واقعيت هاى كيفى نيز از لحاظ جنبه هاى ويژه شان مورد گزينش واقع مى شوند و لذا روش تفريدى مورد توجه قرار مى گيرد. بنابراين، از نظر وبر هر تحقيق، بررسى و شناخت، ناچار از گزينش و انتخاب در واقعيت است، ولى ملاك و مبناى اين انتخاب ارتباط با ارزش هاست; و به تعبيرى، آن بخش از واقعيت گزينش و مورد مطالعه قرار مى گيرد كه اهميت بيش تر دارد. اين اهميت ناشى از دستگاه ارزشى اى است كه بر جامعه حاكم است. در واقع، در جهان بى كران، واقعيات بى شمارى وجود دارد كه مى تواند موضوع تحقيق قرار گيرد، هركدام از اين واقعيات جنبه هاى متفاوتى دارد كه انتخاب هر موضوع و نيز جنبه هاى خاص آن بر اساس دستگاه ارزشى حاكم بر جامعه صورت مى پذيرد. البته اين ارزش هاى آفريده شده امورى شخصى نيستند، بلكه همان گونه كه ريمون آرون در توضيح آراى وبر تصريح مى كند «آفرينش ارزش ها، پديده اى اجتماعى است.»4 وبر محتواى علوم را مرتبط با مفاهيم آن و ساختن مفاهيم را مبتنى بر «طرح مسأله» مى داند و اساس و زيربناى طرح مسأله و سؤال تحقيق را دستگاه ارزشى و محتواى تمدن ها برمى شمارد: «... در علوم مربوط به فرهنگ بشرى، ساختن مفاهيم وابسته است به نحوه طرح مسأله، كه آن نيز به نوبه خود همراه با محتواى تمدن ها تغيير مى كند.»5
به طور خلاصه، از نظر وبر شناخت واقعيت در علوم (علوم فرهنگ)، تابع نوع مسأله اى است كه دانشمند در برابر واقعيت طرح مى كند. همچنين نوع سؤالى كه محقق طرح مى كند، تابع دستگاه ارزشى اى است كه به صورت اجتماعى آفريده شده است. بنابراين، دستگاه ارزشى جامعه و به تعبير وبر، محتواى تمدن ها كه واقعيتى اجتماعى است، بر شناخت و معرفت تأثير مى گذارد6، ولى بايد ديد نحوه اين تأثير چگونه است، آيا بدين گونه است كه دستگاه ارزشى جامعه، و به تعبيرى بافت اجتماعى كه معرفت در آن شكل گرفته، مستقلاً و جداى از واقعيت، محتواى آن معرفت را شكل مى دهد و در نتيجه صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس بافت و زمينه اجتماعى آن تعيين مى شود؟ و يا اين كه دستگاه ارزشى جامعه صرفاً موجب گزينش واقعيت مى شود و بخش و جنبه اى از واقعيت را براى بررسى و مطالعه تعيّن مى بخشد، ولى صحت و اعتبار آن معرفت بر اساس شواهدى از واقعيت تأييد مى گردد؟
از نگاه وبر مقام قضاوت و داورى، متفاوت از مقام اكتشاف و گزينش واقعيت است; در مقام داورى بايد از ملاك و معيارهايى داراى اعتبار عام، عقلانى و قابل اثبات استفاده كرد. از اين رو، مى توان گفت رأى وبر در مورد تأثير واقعيات اجتماعى بر معرفت بسيار شبيه به ديدگاه «ماكس شلر» مى باشد كه تنها تأثير را در «شكل» معرفت مى داند و نه «محتواى» آن; و معيارى جدا از واقعيات اجتماعى براى «صدق» و «تأييد» معرفت قايل است.7
شايد براى بعضى اين توهم پيش آيد كه اين ميزان از تأثير واقعيات اجتماعى بر معرفت، كه عبارت است از تأثير واقعيات ارزشى جامعه بر طرح مسائل خاص و گزينش واقعيت، چندان نكته قابل توجه و مهمى نيست كه آن را به عنوان مباحث معرفت شناختى اجتماعى وبر مطرح كنيم، ولى بايد توجه داشت كه بر اساس همين تبيين جامعه شناختى از معرفت مى توان ظهور و افول انواع و گونه هاى مختلف علوم در دوره هاى مختلف، جوامع مختلف، و طبقات و اقشار اجتماعى گوناگون را كه دستگاه ارزشى متفاوتى بر هر كدام حاكم است، تحليل نمود. جامعه اى كه در آن ارزش هاى آخرت محورى، زهد، تقوا و... حاكم باشد، دسته خاصى از علوم رشد و تكوّن مى يابد و در جامعه اى كه رفاه طلبى مادى هر چه بيش تر، انسان محورى و... ارزش مسلط اجتماعى باشد، گونه ديگر از علوم و معارف شكوفا مى گردد. بنابراين، اگر بخواهيم رواج، رشد و توسعه علوم تجربى در غرب پس از رنسانس را از نگاه وبرى تحليل كنيم، بايد ارزش هاى جامعه در آن دوره را مورد بررسى و دقت نظر قرار دهيم; يا اگر بر مبناى جامعه شناسى معرفت وبر بخواهيم تنزّل حوزه علميه شيعه از مرتبه دانشگاه جامع همه رشته ها به دانشكده فقه را تحليل كنيم، و علت يابى كنيم كه چرا حوزه علميه شيعه در دوره هايى، علوم مختلف دينى و حتى غيردينى، از فلسفه، كلام، تاريخ، تفسير قرآن، عرفان، طب و... را دربرداشت، ولى در دوره هاى اخير ـ خصوصاً تا پيش از دهه هاى اخير ـ دچار يك تورم در زمينه فقه و اصول گرديده، رشته هاى ديگر مورد بى مهرى قرار گرفته و عالمانومدرسان آن درانزواقرار گرفتند، بايد به ارزش هاى رايج و حاكم در اين دوره ها، رجوع كنيم و بر اساس آن، ظهور و افول آن علم و معارف را تبيين نماييم.


Comment