Announcement
Collapse
No announcement yet.
Woman
Collapse
X
-
http://www.leylaa.com/archives/038969.php
چند وقت پيش از کمبود کتاب و يا مجموعه ای می ناليدم که در آن افسانه های ايرانی گرد آوری شده باشد .دست دراز کردم و سيب از آسمان افتاد . کتابی هديه گرفتم که آقای " حميدرضا خزاعی" در آن به جمع آوری افسانه های ايرانی در شمال شرقی کشور پرداخته است . بيشتر راويان افراد پير وعامی هستند و افسانه ها همه نکات مشترکی دارند. المانهای داستانی مشترکی مثل : " زن و مردی که بچه دار نمی شوند و درويشی که به آنها سيبی می دهد تا آن را دو نيم کنند و بخورند و بعد از نه ماه و نه روز و نه ساعت ..." ، " جوانی که زير سايه درختی می خوابد که اژدهايی از آن بالا می رود و جوجه سيمرغها را می خورد و سيمرغ بزرگ بعد از اينکه جوان جوجه هايش را نجات می دهد ..." ، " سرزمين روشنايی و تاريکی ..." و
يونگ می گويد : " انسان از زمانی بدبخت شد که عادت کرد به افسانه هايش بخندد ."
من بعد از خواندن اين مجموعه و قصه های ديگری از ايتاليا ، آفريقا و جاهای ديگر دنيا خنده که هيچ! می توانم ساعتها بنشينم و گريه کنم . شايد شنيدن اين نکته برای خواننده های هم جنسم به دور از انصاف به نظر بيايد ولی باور کنيد برای خود من بسيار دردناک است وقتی که می بينم در متون کهن ما هرجا که اتفاق بدی رخ می دهد آتش ی است که از زير سر" زن" ی بلند می شود که به دلايلی مثل : حسد، کينه ، خودخواهی ، کوته فکری ، بخل ، طمع ، خيانت ورزی و ...همه چيزرا به گند کشيده است . عصبانی نشويد ! حتما شما هم مثل خود من در لحظهء اول منکر تمام اين خصوصيات می شويد
الان که داشتم اين مطلب را می نوشتم به دوستی زنگ زدم تا اينترنت بدون فيلتر بگيرم ، چون برای کامنت گذاری و پست مطالب وبلاگم فيلتر شده ، دوستم يک ساعت قبل گفته بود که می خواهد بعد از دو روز بخوابد و من فراموشکار از خواب پراندمش ، بعد از يکی دو جمله بی ربط تذکر داد که خواب بوده و مرا با شرمندگی تنها گذاشت و اين هم نمونهء دم دست بی فکریالبته قصد خودزنی ندارم وفرض هم بر اينست که گروه اناث معاصر همه در بالاترين حد شعور و آگاهيند. ولی عصبانيم که چرا تاريخ و افسانه های ما بايد پر از مردهايی باشد که گول زنها را خورده اند و زنهايی که به دلايل بی مزه ای حتی ملتی را بدبخت کرده اند، از حضرت آدم، ابوسفيان واسکندر و ناصرالدين شاه گرفته تا افسانه هايی که ممکن است دروغ به نظرتان بيايند ولی قطعا ريشه ای عميق در فرهنگ ممالک مختلف دارند .من مخالف اين جملهء نيچه هستم که می گويد : " از زنان تنها با مردان سخن بايد گفت " بلکه به نظر من اگر ايراداتی هست که قطعا هست بايد دراين باره با خود منبع اشکال طرف شد. نيچه در همان فصل کتاب می گويد : " همه چيز زنان معماست و همه چيز اش را يک راه گشودن است که نام اش آبستنی است ! " واقعا تعداد زنانی که غايت هدفشان ازدواج و در نهايت بچه دار شدن است، کم است ؟ من تمام دوستان هم جنسم را بعد از اينکه ازدواج کردند تقريبا از دست دادم ، درحالی که دوستانی از عناصر ذکور دارم که در دوران متاهليشان باب دوستی شروع شد و هيچ وقت هم مشکلی پيش نيامد . شايد بگوييد ايراد از روابط من است . قبول ! نيچه باز هم می گويد :" زن می بايد فرمان برد تا برای رويهء خود ژرفايی بيابد. نهاد زن رويه است ، لايه ای پر جنب و جوش برای آبهای کم ژرفا "
در محافل زنانه معمولا از چه چيزهايی سخن می گويند ؟ محيط های کاملا زنانهء ما مثل سفره های نذری ، استخر های شنا ( شيوهء تکامل يافتهء حمام زنانه های عمومی ) ، آرايشگاهها و ...چه جور محافلی هستند ؟ زنان ما حتی در بازگو کردن مسائل جنسی هم از زبان طنز احمقانه ای استفاده می کنند که هيچ آموزشی در پی اش نيست و جالب اينجاست که مردان حتی در صحبت کردن راجع به اين مسائل هم در پی ياد گرفتن نکات جديد هستند ، قبيح تر از اين هم می توانستم بگويم ؟ بله مسائل روحی به نظر من از اين هم وحشتناک تر است .
" مرد را از زن هراس بايد آن گاه که زن عاشق شود . چه آن گاه است که زن همه چيز را فدا می کند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجی نيست و مرد را از زن هراس بايد آن گاه که زن بيزار شود زيرا مرد تنها در ژرفای روان اش شرير است ، اما زن بد ذات است
تا به حال به مفهوم لغت بد ذات فکر کرده ايم ؟ چرا اکثر زنها در مسائل عاطفی اين جور افراط و تفريط می کنند؟ می دانيد چقدر آمار سرطان سينه و رحم در ايران زياد شده ؟ آنهايی که علت تمام بيماريها را ناشی از يک دليل و يا عقدهء روانی می دانند عقيده دارند که زنهايی دچار سرطان سينه و رحم می شوند که در عميق ترين جای ذهنشان بر اين باورند که در زندگيشان فداکاری زيادی کرده اند ! اگر هدف زندگی خودسازی و خود شناسی ست فداکاری زياد برای نفر دوم به هر دليلی که باشد چه معنی می دهد ؟ عاشق شدن اگر هم منتی داشته باشد بر سر دلست نه اينکه برای طرف مقابل باشد که يا به بيزاری و تنفر بيانجامد و يا اينکه از اينور بام بيفتيم و با فداکاری ها و ايثارهای بی دليل خود کشی کنيم . من خيلی دوست دارم ازهم جنسانم بشنوم .
می گويند تا نباشد چيزکی مردم نگويند چيزها ! گيرم همهء اينهايی که من گفتم چرند . چرا اينهمه در مورد ما حرف و حديث است و چرا بزرگترين کنجکاوی مردان، زنان هستند ؟ در حالی که عکس اين قضيه صادق نيست . ما در صدد کشف مردان نيستيم . ما در پی به دست آوردنشان هستيم . آخ ! اين لنگه دمپايی عجب دردی داره !من دوست دارم اين بحث را ادامه دهم و اين به شما بستگی دارد پس شايد بتوانم بگويم : ادامه دارد
*جمله های نيچه از کتاب چنين گفت زرتشت برداشت شده
Comment
-
15% of housewives are mental
More than 15% of housewives, 12.05% of people without jobs, 7.6% of workers and 6.99% of government workers have psychologicals disrorders, according to the Health Ministry's mental health chief Dr. Mohammad Taqi Yasami !
read it over here : http://www.isna***/Main/NewsView.aspx?ID=News-565573
Comment
-
یکی از مشکلات اساسی در راه کمک به قربانیان خشونت و تجاوزجنسی ، نه تنها در ایران ، که در تمام کشورهای دنیا ، اقدامات نادرست یا ناکافی قربانیان است که کاردفاع از آنان را برای وکلا سخت و گاه غیرممکن می کند
این امر ناشی از ضربه و شوک شدیدی است که اینگونه جرایم بر قربانیان وارد می کنند و آنها را دروضعیت مبهم و منفعل قرار می دهند ؛ به طوری که گاه قربانیان از بازگویی این واقعه برای نزدیکان خود نیز خودداری می کنند (ین مشکل در جوامع سنتی و قومی بسیار حادتر و بغرنجتر است)بنابراین بهترین راه حل ، دادن پیش آگاهی در این زمینه و اقدامات حمایتی برای قربانیان، پس از تجاوز است واین کار سازمانهای غیردولتی است که با الگوگیری از سازمانهای مشابه که در سرتاسر دنیا به این منظور تاسیس شده اند ، و با بهره گیری از وکلا، مددکاران و مشاورین داوطلب اقدام به تاسیس مراکز اینچنینی در ایران نمایند.
شبکه ملی مبارزه با زنا با محارم ، آزار جنسی و تجاوز، بزرگترین سازمان ضد خشونت جنسی در آمریکاست که قربانیان از طریق خط تلفن اظطراری با آن ارتباط برقرار کرده و کمک می گیرند . RAINN در ماموریت خود آگاهی بخشی در زمینه آزار جنسی را مد نظر دارد، ونیز سعی می کند کمکهای ملی را در اختیار قربانیان قرار دهد.
توصیه های زیر از سایت این سازمان به آدرس: www.rainn.org
Comment
-
مستقل بودن؛ تنها راه نجات
بعضی وقت ها مهم نيست که چقدر آگاهی داشته باشی، چقدر توانايی داشته باشی، چقدر طرفدار حقوق زنان باشی و به حقوق خودت به عنوان يک زن آگاهی داشته باشی. بعضی وقت ها، واقعيت زن بودن آنچنان عين پتک بر سرت کوبيده می شود هرروز و هر ثانيه که مجالی نخواهی داشت برای استفاده از آگاهی هايت و حقوقی که تنها خودت آنها را قبول داری.
همه اين فکر ها وقتی آمد که ازدواج کردم. تا قبل از ازدواج، مانند ميليون ها دختر ايرانی، در خانه ای زندگی می کردم که پدر دوست داشتنی اش مردسالار بود و سنتی. برای رسيدن به اندک حقوق خودم تلاش و مبارزه زيادی کردم. حق کار کردن را با چنگ و دندان به دست آوردم. به آزادی جنسی معتقد بودم و خودم را از اين حق محروم نساختم اما هميشه بايد مواظب بودم که مبادا بفهمد. از حق مسافرت محروم بودم. از حق رفتن به بسياری از مهمانی ها محروم بودم. آزادی هايم را با دروغ به دست می آوردم. پنهان کردن واقعيت کارهايی که حق من بود پشت کارهايی که پدر می پسنديد.
با مردی که فکر می کردم ايده آل من است ازدواج کردم و تلاش هايم را کردم تا خانواده ام را متقاعد کنم. مردی را برای ازدواج انتخاب کردم که دليل آشنايی ام با او بحثی در باره فمينيسم بود! مردی که مانند من ادعای برابری و عدالت برای انسان ها داشت. مردی که با او توانستم از آزادی های جنسی صحبت کنم و از اهميت روابط جنسی در يک رابطه. مردی که مانند من دغدغه مهر داشت، دغدغه ياری به انسان های نيازمند، دغدغه افق های روشن. مردی که فکر می کردم مانند من به دنبال چيزهای زيادی است و از تعلقات مادی به دور است. مردی که خودش را در تمامی ايده آل هايم همراه نشان داد. مردی که حس کردم از جنس ديگری است. و هفته ای نگذشته بود از روزی که از شروع ازدواجمان گذشته بود که پتک ها بر سرم فرو آمدند. همان مرد نمی توانست حضور دوست من و همسرش را در سفری تحمل کند. حق را به او دادم! بايد گذشت کرد و حق انتخاب داد. بايد از خط کشی های او پيروی می کردم برای طرز زندگی. در سفر، در خوابيدن، در غذا خوردن. ساعتی که او می گويد بايد خوابيد. ساعتی که او می گويد بايد بيدار شد. رستورانی که او می گويد بايد رفت. با افرادی که او دوست دارد بايد معاشرت کرد. روابط عاشقانه و جنسی بايد روز و ساعت مشخصی داشته باشد. خواسته های من رد می شد و گاه توهين می شنيدم که خواسته هايم پست و مادی است. روابط جنسی امان تنها بايد ماهی يکبار می بود. و همان يک بار هم با من مانند يک تکه چوب رفتار می کرد. خواسته هايم را به وضوح برايش می گفتم. اما انگار نمی شنيد! هر گاه که اعتراضی کردم و خواستم به اين ازدواج خاتمه دهم هم خودش هم اطرافيانمان که دوستمان داشتند می گفتند اين مشکلات موقتی است و برای مشکلات موقتی راه های دائمی نمی گزينند. حرف هايشان را باور کردم. قرار ما رفتن به کشور ديگری بود. چرا که همسر روشنفکر من در کشور ديگری زندگی می کرد. وقتی به کشور جديد رفتيم تا ده روز از صحبت با خانواده ام محروم بودم، چرا که همسرم به نوع خاصی از تلفن اعتقاد داشت و تا گرفتن آن نوع تلفن بايد صبر می کرديم. به دور و اطراف آشنا نبودم و نمی دانستم چگونه خودم می توانم تلفن کنم. روزی که دلتنگی صحبت نکردن با مادرم که برای اولين بار از او دور می شدم مرا دچار حمله عصبی کرد راضی شد تا امکان تلفن صحبت کردن را برايم فراهم کند.
سفری رفتيم که دوست من از ايران هم آنجا می آمد و شايد تا سال ها ديگر نمی ديدمش. دوست ديگرمان گفت چند روزی را پيش آنها سر کنم. اما ظاهرا قرار اين بود که با خانواده شوهرم آن چند روز سفر را بگذارنم. حتی اجازه پيدا نکردم يک قرار شام را بهم بزنم تا با دوستانم باشم آن شب را.
مراحل صدور اجازه کار من يک سالی طول می کشيد و هر دو می دانستيم که تا يکسال خرج زندگی بر عهده شوهرم است. من کمی نگران اين وضع بودم. شوهرم گفت درک می کند. شايد روزی هم او بيکار شود و من مخارج زندگی را به عهده بگيرم. معنی زندگی مشترک همين چيزهاست ديگر؟ با همين حرف ها آرام گرفته بودم و حاضر به ازدواج و آمدن به اين کشور شده بودم. اما معنی زندگی مشترک جور ديگری خودش را به من نشان داد.
برای خريد حداقل های زندگی و وسايل شخصی بايد ازاو اجازه می گرفتم. همه چيز بايد مهر تاييد او را برخودش می داشت و به سليقه او بود. پول او بود آخر! هر گاه عصبانی می شدم و دلم می خواست چند ساعتی تنها باشم تا ناراحتی ام فروکش کند محکوم به اين بودم که حرف هايش را که مانند نيش عقرب بود برای ساعت ها بشنوم. از او لقب انگل گرفتم چرا که با خرج او زندگی می کردم. هر گاه می خواستم به ازدواج خاتمه دهم و به کشورم برگردم پشيمان می شد و عذر خواهی می کرد. و من که هنوز دوستش داشتم از تصميم منصرف می شدم. با چند نفر دوست و فاميلی که بهشان اعتماد داشتم مشورت می کردم. بزرگترها می گفتند اول زندگی مشترک است. همه چيز درست می شود. همفکران خودم می گفتند دوام بيار تا اجازه کارت بيايد و مستقل شوی. می خواهی برگردی چه کار کنی؟ که پدرت سرکوفت طلاقت را بزند؟ تو که نمی توانی در ايران بدون هيچ پولی زندگی مستقلی داشته باشی. بايد با پدرت زندگی کنی و محدوديت های سنتی اش برای تو که ديگر زن مطلقه ای خواهی بود چندين برابر خواهد شد. تو که تحمل قبل را هم نداشتی، حالا که طعم زندگی در محيطی آزاد را چشيده ای، چگونه می توانی برگردی به محدوديت هايی که بيشتر هم خواهد شد؟ ترسيدم. ماندم. به اجازه کار فکر کردم.
با پول پدرش برايم يک کامپيوتر خريد. پدرش گفت هديه تولد من باشد. هر روزی که دوست نداشت با کامپيوتر کار کنم کامپيوتر را به زور خاموش می کرد و می گفت کامپيوتر اوست. من که پول نداشته ام! اگر می خواستم از خانه بيرون بروم برخلاف ميل او، جلويم را با زور می گرفت و نمی گذاشت در خانه را باز کنم و بيرون بروم. گاهی هم می گفت فقط به شرطی می توانم از خانه بيرون بروم که سوئيچ ماشين و کارت اعتباری را بگذارم خانه. آخر ماشين و کارت اعتباری مال او بود!
سرم به خانه گرم بود. خانه کوچکمان را با وسائل ساده ای تزئين کرده بودم. دوستانش و فاميلش می گفتند چقدر زندگی آورده ام با خودم. ثانيه شماری می کردم برای آمدن اجازه کارم تا بتوانم روی پای خودم بايستم و دوباره مستقل شوم. بعد از 6 ماه که از نداشتن رابطه جنسی دل آزرده بودم از من علت عمگين بودنم را پرسيد. وقتی گفتم هربار که خواهشم را رد می کنی دلم می شکند شروع کرد به توهين کردن و مرا سگ حشری ناميد! من ديوانه شدم. می خواستم در گوشش بزنم. جلوی خودم را گرفتم. می خواستم از خانه بيرون روم که بتوانم آرام شوم. نگذاشت. مرا در خانه حبس کرده بود و به من توهين می کرد. می خواستم به دوستی تلفن کنم شايد او آرامم کند. نگذاشت. گفت تلفن مال من است و حق نداری از آن استفاده کنی. آخر سر به زور خودم را از خانه بيرون انداختم. تلفن کسی همراهم نبود. تنها جايی که می توانستم از تلفن مجانی در نزديکی خانه امان زنگ بزنم تلفن پليس بود. به پليس زنگ زدم و گفتم تلفن يک خانه امن را می خواهم. پليس گفت کسی را می فرستند. سه ماشين پليس آمدند. من و شوهرم را بازجويی کردند. شوهرم گفت من در گوشش زده ام، در صورتی که نزده بودم. خودش قبول دارد که نزدم و می گويد که نگفته. اما پليس چيز ديگری به من گفت و به دستهايم دستبند زدند و شخصيت له شده ام را به زندان بردند.
فردايش مرا آزاد کردند اما تا چند هفته اجازه نداشتم به او نزديک شوم و در خانه دوستی بودم. آن روزها خوب بودند. روزهای آرامش. تا وقتی که دادگاه اجازه داد برگردم. آن روزها روزهای عذر خواهی او بود. روزهای اعترافش به اشتباهاتش. روزهايی که خانواده مهربانش ساعت ها با او صحبت می کردند و به او می گفتند تو حق نداری برای زنت تعيين تکليف کنی. وقتی غمگين است و می خواهد چند ساعتی تنها باشد نبايد جلوی اين کار را بگيری. خلوتش را بايد به او پس دهی. نبايد به او توهين کنی به خاطر داشتن خواهش های جنسی. بايد برای حل مشکلات جنسی ات به دکتر بروی. اين خانه خانه او هم هست. زندگی مشترک يعنی همين چيزها ديگر.
آن روزها گذشتند و همه چيز از نو شروع شد. توهين های رنگ و وارنگ. کنترل شخصی ترين مسائل زندگی. از رنگ لباس گرفته تا مسافرت. باز هم اجازه مسافرت به جايی که می خواستم را نداشتم. می گفت راضی نيستم. به همين راحتی! و به همان دليلی که وقتی خانه پدرم بودم بايد قوانين او را انجام می دادم، در خانه شوهر هم مجبور بودم قوانين شوهر را انجام دهم. چون مثل هميشه خانه مال کسی ديگر بود و خرج زندگی مال کسی ديگر و او حق کنترلم را داشت. حق اينکه چه کاری انجام بدهم، کجا بروم و کجا نروم، چه چيزی بخرم و غيره.
حالا چند ماهی مانده تا آمدن اجازه کارم و تصميم جدا شدن که در سرم می چرخد. هنوز عين احمق ها کمی دوستش دارم. اما مانند يک نفر که به بودنش عادت کرده ام. روابط جنسی امان به دليل ناتوانی اش ماه هاست که وجود ندارد. شخصيت انگلی ام ماه هاست که خورد شده. و منتظرم تا بعد از آمدن اجازه کارم به دنبال کاری مناسب بگردم و اينبار واقعا مستقل شوم. بدون نياز به وجود مردی ديگر که از قوانين زندگی اش پيروی کنم.
اما همه اينها را گفتم نه برای اثبات بد بودن آن مرد يا بدبختی خودم. که اگر مرد را کلا بد می دانستم هيچگاه از اول با او دوست نمی شدم و ازدواج نمی کردم. بسياری چيزها در روابطه ما بوده که دراين چند خط گفتنشان ممکن نبوده که شما بتوانيد قضاوت کنيد. اينها را فقط برای اين نوشتم شايد دخترانی مثل من که می خواهند از طريق ازدواج کشورشان را ترک کنند بخوانند و کمی بيشتر در مورد تصميمشان فکر کنند. دخترانی که کسی را در کشور جديد ندارند و برای مدتی بايد وابسته به شوهرشان باشند برای زندگی. بهتر است هر چقدر هم که شوهرشان روشنفکر و معتقد به آزادی و حقوق زنان باشد، باز هم به اين فکر کنند که آيا شوهرشان به مفهموم واقعی زندگی مشترک اعتقاد دارد يا نه. آيا وابستگی موقتی در زندگی مشترکشان معنی انگل بودن خواهد داد يا نه. در خيلی از موارد همه چيز به خوبی و خوشی می گذرد و زن و مرد دوران وابستگی زن به مرد را با همکاری و همدلی می گذارنند تا زن هم مستقل شود و با هم زندگی اشان را بهتر کنند. اما بعضی موارد هم اينگونه نمی شود. بعضی وقت ها هم وابستگی زن به انگل بودن تعبير می شود و تمام آزادی هايش گرفته می شود و هويتش خورد می شود. پس چه خوب خواهد بود اگر قبل از اينکه تن به چنين ازدواجی بدهيد قبلش خوب در اين مورد تحقيق کنيد تا به وضعيت من دچار نشويد چرا که گاهی وقت ها، وابستگی ها و عدم استقلال، هر چقدر هم که روشنفکر باشيد و طرفدار حقوق زنان شما را خورد خواهد کرد!
Last edited by Rasputin; 10-03-2005, 03:25 PM.
Comment

Comment