Iran-U.S.A

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #91
    امريكايي‌ها در شهريور 1366 به كشتي باري ايران موسوم به «ايران اجر » حمله كردند و تعدادي از سرنشينان آن را شهيد يا مجروح كردند. در مهر همان سال پايانه نفتي «رشادت» و ميدان نفتي «رسالت» در شمال اين پايانه هدف حمله امريكا قرار يافت و نيم ميليارد دلار خسارت به آن وارد آمد. پس از اين حوادث رونالد ريگان مستقيماً مسئوليت اين حملات را بر عهده گرفت. 14
    ريگان در آبان 1366 دستور تحريم كليه واردات از ايران و اعمال محدوديت شديد بر صادرات امريكا به ايران را صادر كرد. وزير جنگ وي «كاسپار واين برگر» نيز اوج كينه خود را نسبت به ايران نشان داد و در برابر كميته روابط خارجي سناي امريكا از لزوم «خشكاندن ريشه ملت ايران » سخن به ميان آورد. 15
    در فروردين 1367 سكوهاي نفتي ساسان، سلمان و نصر در خليج فارس هدف حمله كشتي‌هاي جنگي امريكا قرار گرفت. در اثر اين حملات، توليدات نفت فلات قاره ايران تا ميزان 50 هزار بشكه در روز كاهش يافت و يك ميليارد دلار خسارت جديد به تأسيسات نفتي ايران وارد شد. ناوهاي سهند و سبلان نيز از ديگر هدفهاي حمله موشكي امريكا بود كه در فروردين 1367 صورت گرفت.
    با اين همه نقطه اوج جنايت دولت ريگان در جنگ تحميلي حمله موشكي آن كشور به هواپيماي ايرباس جمهوري اسلامي ايران بر فراز خليج فارس بود كه در 12 تير 1367 صورت گرفت و با 298 كشته همراه بود.
    اين هواپيما كه طي پرواز شماره 655 از بندر عباس به مقصد دوبي در حال حركت بود هنوز سقف ارتفاع پرواز را به دست نياورده بود كه بر فراز آبهاي سرزميني ايران و در حوالي جزيره هنگام، هدف حمله موشكي واقع شد و در هوا منهدم شد. دو فروند موشك از ناو امريكايي وينسنس كه به آبهاي سرزمين ايران تجاوز كرده و در آن مستقر بود شليك شده بود. از ميان 298 مسافر و خدمه هواپيما، 118 نفر زن و كودك بودند. همچنين 20 نفر هندي، 13 تبعه امارات متحده عربي، 6 پاكستاني، 6 يوگسلاو، و يك نفر ايتاليايي، جزو مسافرين اين هواپيما بودند . در پي اين جنايت كه از اقدامات عمدي امريكا در خليج فارس بود، جرج بوش پدر، معاون ريگان نه تنها اظهار تأسف نكرد و عذرخواهي ننمود بلكه به «ويليام راجرز» فرمانده ناو امريكايي حمله كننده به هواپيما، مدال شجاعت نيز اعطا كرد.
    دولت ريگان در ابتدا براي توجيه جنايت خود، هواپيما را داراي مأموريت نظامي خواند سپس با تصحيح اين اتهام، مسير حركت هواپيما را «خارج از دالان هوايي» وانمود كرد. اما پس از آنكه مسير قانوني هواپيما مورد تائيد سازمان بين‌المللي هوانوردي (ايكائو) قرار گرفت، در موضعي منفعلانه‌، به اشتباه خود در حمله اعتراف كرده و در پيگيري‌هاي بعدي ناگزير از پرداخت غرامت شد.
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #92
      خاورميانه و خليج فارس، جهان اسلام و دنياي عرب طي دهه جاري و آينده حساس ترين نقطه جهان براي آمريكا تلقي و آبستن تحولات و حوادث وسيعي خواهد بود. در جهان اسلام كار روي نسل جوان هدف در اولويت اول امريكا خواهد بود.


      وزارت خارجه آمريكا برنامه راهبردي 5 ساله سياست خارجي و ديپلماسي ايالات متحده امريكا را منتشر ساخت. در برنامه راهبردي مزبور اهداف راهبردي و برنامه‌هاي عملياتي وزارت امور خارجه امريكا و برنامه‌هاي كمك‌هاي توسعه‌اي اين كشور كه طي 3 سال آينده قرار است 50 درصد افزايش يابد ارائه شده است. در مطالعه حاضر، پاره‌اي از محورهاي مهم‌تر برنامه‌ مزبور خلاصه شده است:

      * جهاني شدن فاصله‌هاي جغرافيايي و ملي و سرزميني را براي ايجاد فرصت‌هاي نوين رشد اقتصادي كم كرده است. اين نزديكي، امكان تبادل نظريات را افزايش داده و انگيزه‌هاي توسعه آزادي‌هاي سياسي را بسط داده است. معهذا ميليون‌ها نفر از مردم دنيا از مزاياي جهاني شدن بي‌بهره‌اند، عدم برخورداري، شبكه مرگبار تروريزم بين‌المللي را شكل مي‌‌بخشد، جناياتي را دامن مي‌زند كه از مرزهاي ملي مي‌گذرد و بيماري‌ها را ميان ملل مختلف گسترش مي‌دهد.

      * در اختيار قرار گرفتن تكنولوژي ساخت سلاح‌هاي غير متعارف به راحتي تهديدات قدرت‌هاي نامتقارن را افزايش داده و تعارضات سنتي ميان ملل و دول مختلف جهان، از طريق بي‌ثباتي‌هاي منطقه‌اي و شوك‌هاي مختلف جهاني را در پي دارد.

      *ايالات متحده آمريكا در چنين جهاني براي سال‌هاي آينده امنيت ملي خود را با 3 ابزار به هم پيوسته (1) ديپلماسي (2) توسعه (3) قدرت، تامين خواهد كرد.

      *امريكا بايد از ملت، متحدان و دوستان در قبال خطرات فرامليتي و ناشي از (1) فقر (2) حاشيه نشيني و بيماريها (3) تروريزم بين المللي (4) جنايات سازمان يافته بين المللي (5)، گسترش سلاحهاي كشتار جمعي؛ كه اخيرا چالشهاي نويني را در كنار جاه طلبي‌هاي سنتي مطرح ساخته است (6) فقر شهري و روستايي كه نماد تمام عيار، سياستهاي رسمي است. (7) فقدان حاكميت قانون ( ضعف مديريت عمومي كشورها و (9) ايدئولوژي‌هاي راديكال كه محصول نظام‌هاي محروم از ابزارهاي مشروع ابراز مخالفت است، حمايت نمايد.

      * به منظور تحقق اهداف و ماموريت‌هاي مطرح شده، وزارت خارجه امريكا متعهد به حمايت از منافع امريكا، صلح پايدار و امنيت و توسعه مستمر اين كشور است. اين ماموريت براي كشوري نظير امريكا زماني قابل تحقق است كه به صورت جهاني نگاه شود. از اين رو در چارچوب برنامه استراتژيك وزارت خارجه اولويت هاي زير تعقيب خواهد شد.

      1- صلح اعراب و اسرائيل: امريكا خود را نسبت به شكل گيري دو دولت اسرائيل و فلسطين متعهد مي‌داند: دولتي كه در كنار هم در صلح، امنيت و زندگي كنند.

      2- ايجاد عراقي دمكراتيك و با ثبات: هدف امريكا آن است كه عراقيان به طور كامل كنترل كشورشان را هر چه زودتر در اختيار گيرند و يكپارچگي سرزميني خود را حفظ كنند. امريكا به عراقيان كمك مي‌كند كه قانون اساسي جديد خود را تصويب كنند.انتخابات خود را برگزار كنند و دولت مشروع خود را براساس قانون و احترام به حقوق تمامي مردم تشكيل دهند. آمريكا در عراق تا زماني كه ضروري است باقي مي‌ماند، نه يك روز كم و نه يك روز زياد.

      3- ايجاد دموكراسي و آزادي اقتصادي در جهان اسلام: امريكا با كشورهاي اسلامي براي انجام اصلاحات اقتصادي، اقتصادهاي بازار گرا، ايجاد فرصت‌هاي آموزشي بيشتر، افزايش مشاركت سياسي به ويژه براي زنان و تغيير نگاهها به امريكا همكاري مي‌نمايد.

      4- افغانستان دمكراتيك و با ثبات

      5- كاهش تهديد كره شمالي براي منطقه و جهان

      6- كاهش تنش ميان هند و پاكستان

      7- تقويت همكاري‌ها و اتحادها: قدرت بيشتر ناتو، همكاري نزديكتر با متحدان به ويژه ژاپن ،كره جنوبي، استراليا، فيليپين، تايلند.

      8- سازمان ملل پاسخگوتر و كاراتر: امريكا در سازمان‌هاي چند جانبه‌اي نظير سازمان ملل براي اهداف خاصي نظير موارد زير شركت مي‌كند:

      - تقويت صلح و امنيت بين المللي

      - آزادي فراگير، حقوق بشر، نهادهاي دمكراتيك

      - توسعه اقتصادي و كمك‌هاي انسان دوستانه

      - بهبود زندگي مردم جهان، امريكا، كشورهاي عضو سازمان ملل را به منظور توجه جدي به اولويت‌هاي اين كشور و استفاده عاقلانه از منابع اين كشور درگير مي‌سازد، اين نكته با اهميت است كه امريكا رهبري خود را از طريق سيستم سازمان ملل و پيگيري ارزش‌هاي و منافعش تقويت مي‌كند. امريكا معتقد است كه سازمان ملل زماني قوي‌تر و كاراتر خواهد شد كه به امريكائيان بيشتري فرصت كار در اين سازمان و نهادهاي مرتبط با آن داده شود.

      9- جلوگيري از ايدز و درمان آن

      10- كاهش تهديد زنان

      11- ارائه منطقي‌تر كمك‌هاي توسعه‌اي: كمكهاي توسعه‌اي امريكا طي سه سال آينده 50 درصد افزايش خواهد يافت.

      12- پيوندهاي نزديكتر ديپلماسي و كمك‌هاي توسعه‌اي امريكا

      *در اروپا بايد قادر باشد هر كجا كه منافع جمعي (غرب) تهديد مي‌شود به سرعت وارد عمل شود.
      بنابراين قدرت ناتو به مرزهاي فراسوي امنيت اروپا و ارو آسيا و از طريق عضويت اعضاي جديد و برقراري روابط با متحدان تازه و ارتقاي قابليت‌هاي عملياتي توسعه خواهد يافت. تحركات ناتو قدرت عملياتي اين سازمان و قابليت‌ واكنش سريع در مقابل تهديدات ارتقاء خواهد يافت.

      *استقلال و ثبات كشورهاي جدا شده از اتحاد جماهير شوروي مورد حمايت امريكا و ناتو است با‌لندگي و ثبات منطقه اي به ارتقاي سطح روابط رو به توسعه روسيه با امريكا در چارچوب جامعه فرامنطقه‌اي به ارتقاي سطح روابط رو به توسعه روسيه با امريكا در چارچوب جامعه فرا آتلانتيكي و فرصتهاي اقتصادي امريكا كمك خواهد كرد.

      * با حذف رژيم صدام، يك تهديد عمده منطقه‌اي در خليج فارس از ميان رفته است، امريكا از طريق برقراري همكاري‌هاي نظامي با كشورهاي دوست در منطقه و دسترسي به امكانات عملياتي بيشتر، امنيت منطقه‌اي را تضمين خواهد كرد.

      *منطقه آزاد تجاري امريكا تا سال 2005 ايجاد خواهد شد و تمامي عوامل بي‌ثباتي از قبيل ترافيك مواد مخدر مديريت خواهد شد.

      *با استفاده از ابزارهاي ديپلماتيك براي شناسايي و انهدام سازمانهاي تروريستي در سطح جهاني اقدام خواهد شد.

      *امريكا و متحدان اين كشور با استفاده از مكانيزم‌هايي نظير گروه 8 و برنامه‌هاي نظارتي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي و ايجاد قابليت‌ واكنش سريع نسبت به تهديدات تروريستي واكنش نشان خواهد داد.

      *از طريق ايجاد يك نظام اطلاعاتي يكپارچه با كشورهاي دوست و كاربرد ITC نظارت بر 7 ميليون ويزاي سالانه به امريكا و ورود 500 ميليون نفر به اين كشور، مقابله با تهديدات افزايش خواهد يافت.

      *از دسترسي ايران، كره شمالي و ليبي به سلاح‌هاي كشتار جمعي با استفاده از روابط دو جانبه، فشارهاي بين الملل و ابزارهاي اقتصادي جلوگيري خواهد شد.

      *اجماع جهاني براي حمايت از اهداف امنيتي امريكا و ايجاد چتر ايمني موشكي تعقيب خواهد شد.

      *وزارت خارجه امريكا به تقويت آژانس بين المللي انرژي اتمي و بهبود قابليت‌هاي كنترلي و نظارتي اين سازمان و نظام‌هاي نظارتي توسعه موشكي اهتمام ويژه مبذول خواهد داشت.

      *فشارها براي انجام اصلاحات دمكراتيك و حكومت قانون و رعايت اصول حكومت شايسته افزايش خواهد يافت.

      * آمريكا به عنوان حامي اصلي دفاع از حقوق بشر وارد عمل خواهد شد و همكاري خود با كشورهايي كه داراي ارزش‌هاي يكسان هستند را توسعه خواهد بخشيد.

      *از اقتصاد بازار و آزادي‌هاي اقتصادي كاملا دفاع خواهد شد.

      * ارتباط با نسل جوان در بستر و با استفاده از ابزارهاي سازگار با فرهنگ و محيط زندگي آنان و اعلام تعهد صريح امريكا نسبت به آزادي دنبال خواهد شد. در اين برنامه جوانان جهان اسلام و دنياي غرب هدف اصلي خواهند بود.

      *برنامه تبادلات آموزشي و دانشجويي و تخصصي تقويت خواهد شد.

      *اصلاحات وسيع سازماني و اداري و مديريتي در وزارت خارجه آمريكا براي كسب آمادگي‌هاي ديپلماتيك دنبال خواهد شد.


      ملاحظات مهمتر:

      *ايالات متحده امريكا در سالهاي آينده برنامه رهبري نظم جهاني را به قدرت بيشتر برنامه‌ ريزي نموده و هر كجا همكاري‌هاي چند جانبه و بين المللي در مسير تحقق اهداف اين كشور همراهي ننمايند، ريسك دور زدن اين مكانيزم‌ها كاملا توجيه پذير اعلام شده است.

      * ويژگي‌ نهادهاي بين‌المللي مورد تائيد امريكا براي آينده اكنون صريح تر و مشخص‌تر مطرح شده اند و مهمترين شاخص قابل قبول بودن آنها حضور بيشتر آمريكائيان است.

      *تداوم مسيري كه طي يك دهه گذشته از سوي ناتو طي شده است با قدرتي بيشتر براي آينده برنامه ريزي شده است.

      *خاورميانه و خليج فارس، جهان اسلام و دنياي عرب طي دهه جاري و آينده حساس ترين نقطه جهان براي آمريكا تلقي و آبستن تحولات و حوادث وسيعي خواهد بود. در جهان اسلام كار روي نسل جوان هدف در اولويت اول امريكا خواهد بود.

      *در جهان اقتصاد، پس از پيروزي سرمايه داري ليبرال حاكميت مطلق ارزش‌هاي انگلوساكسوني در دستور كار قرار دارد. از اين رو در جهان سرمايه داري نيز مي‌توان شاهد تغيير در نگرش‌هاي اجتماعي و سياسي بيشتر بود.

      *واقعيت اتحاديه اروپاي اكنون با نگراني بسيار كمتري نسبت به گذشته به رسميت شناخته شده است و امريكا انتظار همكاري‌هاي نزديك‌تر را با اتحاديه واقع بينانه مي‌بين
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #93
        نماينده آمريكا در سازمان ملل

        دشمن صهيونيستي در اين ماه همچنين بيش از 300 شهروند را به اسارت گرفت كه در ميان آنها نام 8 وزير و 20 نماينده پارلمان فلسطين نيز ديده مي شود، ولي نماينده آشوب طلب آمريكا در سازمان ملل كاري به مشكلات فلسطينيان ندارد و تنها هدفش آزادي سرباز صهيونيستي است كه توسط رزمندگان فلسطيني و در جريان يك درگيري مستقيم اسير شده است.


        هنگامي كه دولت بوش اصرار داشت كه جان بولتون بايد نماينده ايالات متحده در سازمان ملل باشد، بيشتر مسئولان ديپلماتيك در اين سازمان جهاني ابراز نگراني كردند كه دليل اين مسئله را نيز بايد در ديدگاه هاي افراطي بولتون جستجود كرد.

        بيشتر چهره هاي ديپلماتيكي كه با بولتون سر و كار داشته اند، از شيوه برخورد وي حتي با كشورهاي هم پيمان ايالات متحده نيز شكايت دارند.

        بولتون در هنگام حضور در سازمان ملل، بيش از آنكه در انديشه استفاده از روش هاي ديپلماتيك باشد، در صدد استفاده از شيوه هايي همچون باج خواهي، زياده خواهي، هرج و مرج طلبي و اقدامات تحريك آميز است و جاي تعجبي نيست كه اگر در نشست فوق العاده شوراي امنيت خواستار آزادي سريع و بي قيد و شرط سرباز صهيونيست شود، سوريه را مسئول وضعيت اسفبار و تهديدآفرين خاورميانه بداند، از بشار اسد بخواهد كه خالد مشعل، رئيس دفتر سياسي جنبش حماس را بازداشت كند و مقر گروه هاي ـ به گفته وي ـ تروريستي را در دمشق ببندد.

        اقدامات نماينده آمريكا در سازمان ملل حكايت از تنگناي واحدي دارد كه واشنگتن و تل آويو در خاورميانه گرفتار آن شده اند. دولت اولمرت و بوش در تعامل با ملت ها و دولت هاي خاورميانه به جاي قدرت منطق از منطق قدرت استفاده مي كنند و از ابزارهاي نظامي براي دست يابي به پيروزي هاي سياسي و اقتصادي سود مي برند و به هيچ وجه به قوانين بين المللي پايبند نيستند و خود را دولت هايي خارج و مستثناي از قوانين جهاني مي دانند ؛ البته اين خودبرتربيني هاي تل آويو و واشنگتن چيز جديدي نيست، ولي در سال هاي اخير و از زمان روي كار آمدن نئومحافظه كاران در آمريكا به اوج خود رسيده است كه نمود آن را مي توان در اقدامات آمريكا و رژيم صهيونيستي در عراق، كرانه باختري و نوار غزه يافت. به عنوان نمونه، هنگامي كه سربازان آمريكايي و اسرائيلي به اشكال مختلف حقوق بشر را در عراق و فلسطين زير پا مي گذارند، سردمداران شان، آن را با عبارت دفاع از نفس توجيه مي كنند و وقتي سرباز اسرائيلي و يا آمريكايي كشته يا به اسارت گرفته شود، به تريكه قباي شان بر مي خورد و تمامي سلاح هاي خود را براي افزايش حجم جنايت هاي شان عليه شهروندان بي دفاع فلسطيني استفاده و آنان را از نعمت برق و آب محروم مي كنند و بمب بر سرشان مي ريزند حتي اگر اين مسئله به جان كودكان بيانجامد.

        در طول ماه گذشته، اشغالگران صهيونيست بر حجم حملات زميني و هوايي خود افزودند و 38 فلسطيني از جمله نه كودك و دو بانوي باردار را به شهادت رساندند. دشمن صهيونيستي در اين ماه همچنين بيش از 300 شهروند را به اسارت گرفت كه در ميان آنها نام 8 وزير و 20 نماينده پارلمان فلسطين نيز ديده مي شود، ولي نماينده آشوب طلب آمريكا در سازمان ملل كاري به مشكلات فلسطينيان ندارد و تنها هدفش آزادي سرباز صهيونيستي است كه توسط رزمندگان فلسطيني و در جريان يك درگيري مستقيم اسير شده است.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #94
          هم تبليغات پنتاگون و اشاعه اطلاعات و اخبار دروغ كه پيش از آغاز جنگ عراق براي توجيه حمله آمريكا به اين كشور استفاده مي‌شد، هم اكنون به شكلي گسترده‌تر براي بهبود حيثيت سياسي دولت بوش و حزب جمهوري‌خواه به كار برده مي‌شود. اين حربه هم اكنون به مبارزه‌اي تبليغاتي تبديل شده كه كاملاً بر مبناي دروغ‌پردازي و عوام‌فريبي حركت مي‌كند.


          از روزهاي آغازين جنگ عراق، مقامات پنتاگون براي حفظ اعتبار و آبروي خود از اشاعه اطلاعات نادرست و كذب به عنوان اصلي‌ترين حربه خود در اين جنگ استفاده كردند. مهم‌ترين قربانيان اين حربه نيز مردم و رسانه‌هاي گروهي آمريكا بودند كه به خوبي از اين واقعيت آگاه هستند.
          اما رسانه‌هاي مهم آمريكا (كه از اهداف واقعي دولت براي اشاعه اطلاعات كذب از سوي خبرنگاران و روزنامه‌نگاران آگاهي كامل نداشتند)، همچنان از بيان اين واقعيت كه اشاعه اطلاعات دروغين هنوز يكي از سياست‌هاي اصلي دولت آمريكا و ايادي و رسانه‌اي جيره‌خوار آن به شمار مي‌رود، خودداري مي‌كنند.
          ارتش آمريكا به دنبال يافتن راهي آسان براي دستيابي به اهداف خود و اشاعه هر چه بيشتر اطلاعات و اخبار كذب درباره جنگ عراق، به طور موقت يك ايستگاه راديويي عربي در نزديكي بغداد تأسيس كرد و خبرنگاران و روزنامه‌نگاران عربي را اجير كرد.
          در عين حال ميليون‌ها اعلاميه در كشور عراق و بين مردم خسته از ديكتاتوري صدام پخش شد. در اين اعلاميه‌ها از مردم عراق خواسته مي‌شد در صورتي كه به دنبال آينده‌اي بهتر براي فرزندان خود و استقرار آزادي و دموكراسي و پايان دادن به رنج و عذاب خود هستند، تسليم نيروهاي آمريكايي شوند.
          در حالي كه سه سال پس از حمله آمريكا به عراق دستيابي به امكانات اوليه زندگي همانند برق و آب از دغدغه‌هاي اصلي مردم اين كشور به شمار مي‌رفت، اصحاب رسانه‌اي آمريكا به طور پنهاني، اما كاملاً رسمي ايستگاه تلويزيوني عراق را كه در خدمت حزب بعث بود در عرض چند هفته تغيير داده و به خدمت تبليغات آمريكايي درآوردند.
          مقامات ارتش آمريكا اشاعه اخبار و اطلاعات ساختگي را يكي از تاكتيك‌هاي قابل توجيه هر جنگي تلقي مي‌كنند و مدعي هستند اين تاكتيك در جنگ عراق بسيار مفيد بوده است. در حالي كه بايد گفت استفاده از اين حربه نه تنها باعث پايان دادن به جنگ نشد، بلكه با پنهان‌كاري و اشاعه اطلاعات غلط، مدت اين جنگ را طولاني‌تر كرد. ارتش آمريكا حتا درباره شمار كشته شدگان سربازان آمريكايي نيز به اين حربه متوسل شد و آمار كشته شدگان و زخمي‌ها را كمتر از ميزان واقعي اعلام كرد.
          با بررسي دقيق تبعات منفي ماجراجويي‌هاي ارتش آمريكا و سياست‌هاي نادرست بوش در عراق مي‌توان به خوبي فهميد كه زمان شفافيت و صداقت در اطلاع‌رساني وقايع اين جنگ فرا رسيده است و نياز به ارائه اطلاعات درست در اين زمينه، بيش از گذشته احساس مي‌شود. علاوه بر اين ديگر در عراق دشمني وجود ندارد كه آمريكا به بهانه غافل‌گير كردنش به اشاعه اطلاعات نادرست و كتمان حقايق بپردازد. صدام حسين در حبس به سر مي‌برد و نيروهاي مقاومت و به اصطلاح آمريكايي‌ها، شورشيان، ديگر فرماندهي واحدي ندارند. بنابراين بيش از اين به دروغ‌پردازي رسانه‌اي و آنچه پنتاگون تاكتيك جنگي مي نامد، نيازي نيست و اين تاكتيك ديگر تاثيري نخواهد داشت.
          بعلاوه، مبارزات تبليغاتي و دروغ‌پردازي‌هاي پنتاگون نمي‌تواند مردم عراق را كه از سال 1991 در اثر تحريم آمريكا به شدت در عذاب بوده‌اند، فريب دهد. طبق آمارهاي موجود، اين تحريم‌ها به كشته شدن يك ميليون عراقي منجر شده اشت كه اكثر آنها را كودكان بيگناه تشكيل مي‌دهند. قتل عام روزانه، شكنجه و جناياتي از قبيل فاجعه حديثه از ديگر دلايل بي‌فايده بودن تبليغات دروغ‌ رسانه‌اي پنتاگون در عراق است.
          بنابراين بايد گفت تبليغات دولت آمريكا كه با كمك رسانه‌هاي به اصطلاح مستقل و آزاد اين كشور صورت مي‌گيرد، تنها يك هدف اصلي دارد و آن نيز مردم آمريكا است. چرا كه بدون تأييد و حمايت مردم آمريكا، ماجراجويي‌هاي ارتش اين كشور بار عظيم مالي و اقتصادي بر دولت تحميل خواهد كرد و علاوه بر آن مخالفت‌هاي گسترده‌اي را به دنبال خواهد داشت. اين امر نظام سياسي آمريكا را به شدت دچار بحران خواهد كرد.
          پنتاگون از مرگ زرقاوي، رهبر القاعده در عراق نيز استفاده و آن را دستاويزي براي توجيه جنگ عراق قلمداد كرد. دولت بوش و حزب جمهوري‌خواه كه به شدت محبوبيت و اعتبار خود را در داخل كشور از دست داده بودند براي بهبود وجهه خود واقعه بي‌اهميتي چون مرگ زرقاوي را بزرگترين نقطه‌ي عطف جنگ عراق تلقي كردند و با تبعات وسيع رسانه‌اي پيرامون اين موضوع به پيروزي در انتخابات آتي مجلس دل بستند.
          از ديگر تبليغات پنتاگون كه صرفاً براي توجيه جنايات آمريكا در عراق طراحي شده‌اند مي‌توان به بزرگنمايي وقايعي چون ديدار غيرمنتظره بوش از عراق، اعلام آموزش نيروهاي ارتش و پليس عراقي از سوي نيروهاي آمريكايي براي مقابله با شورشيان اين كشور، اظهارات دولت عراق مبني بر پايان فعاليت القاعده در اين كشور، فراخوان صلح ملي و آزادي تعداد اندكي از زندانيان و ملاقات بوش با مشاوران خود در كمپ ديويد براي يافتن راه حل پايان بحران عراق، اشاره كرد.
          با بررسي دقيق اين وقايع مي‌توان به وضوح فهميد كه هدف پنتاگون از بزرگنمايي چنين مسائلي فقط بهبود وجهه دولت بوش است.
          بايد پرسيد اگر واقعاً مرگ زرقاوي نقطه عطفي در تاريخ جنگ عراق به شمار مي‌رود چرا هنوز شورش‌ها و مقاومت‌ها ادامه دارد. اگر واقعاً زرقاوي عامل تروريسم در عراق بود چرا هنوز روزانه چندين انفجار در اين كشور رخ مي‌دهد، اجساد شكنجه شده در خيابان‌ها رها مي‌شوند، مبارزات مسلحانه مرگ عده‌ي كثيري را به دنبال دارد و شبه نظاميان بيشماري روزانه تحت عناوين و اسامي مختلف پا به عرصه مي‌گذارند؟
          مرگ زرقاوي و حتا تشكيل دولت جديد عراق و تكميل كابينه نيز در وضعيت بحراني عراق تغييري ايجاد نكرد.
          هم تبليغات پنتاگون و اشاعه اطلاعات و اخبار دروغ كه پيش از آغاز جنگ عراق براي توجيه حمله آمريكا به اين كشور استفاده مي‌شد، هم اكنون به شكلي گسترده‌تر براي بهبود حيثيت سياسي دولت بوش و حزب جمهوري‌خواه به كار برده مي‌شود. اين حربه هم اكنون به مبارزه‌اي تبليغاتي تبديل شده كه كاملاً بر مبناي دروغ‌پردازي و عوام‌فريبي حركت مي‌كند.
          بنابراين بايد گفت تنها مسأله‌اي كه تغيير پيدا كرده اين است كه دولت و رسانه‌هاي آمريكا تصميم گرفته‌اند اين بار براي دستيابي به اهداف سياسي داخلي خود به دروغ‌پردازي واشاعه اطلاعات نادرست بپردازند. اين بار شايعات و دروغ‌پردازي‌ها درباره عراق و منطقه امن منتشر نمي‌شوند بلكه هدف تبليغات رسانه‌اي كنگره و سياستمداران ناراضي آن است.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #95
            مصاحبه داريوش سجادی با ابراهيم يزدی پيرامون روابط ايران و آمريکا، تلويزيون هما
            گروگانگیری در عین حالی که به حیثیت آمریکا لطمه زد، بر سرنوشت ما هم اثر منفی اش را گذاشت و هزینه ای بالایی هم برای ما بر جای گذاشت. حالا ما باید این را ارزیابی بکنیم، که آیا آن هزینه ای که ما پرداخته ایم با لطمه ای که به آمريکا زديم برابری می کند یا نه؟

            خلاصه متن مصاحبه داريوش سجادی با دکتر ابراهيم يزدی دبير کل نهضت آزادی ايران
            پخش شده در برنامه ميزگرد سياسی «از نگاه ميهمانان» ـ تلويزيون هما
            مرداد 84

            داریوش سجادی:
            آقای یزدی همانطور که خودتان بهتر اطلاع داريد جهان بشدت در بحران و تنش مبارزه با تروریسم بین الملل فرو رفته، به خصوص بعد از عملیات تروریستی 11 سپتامبر و اعلام جنگ آمریکا با تروریسم.
            این قائله طی چند سال گذشته دارای فراز و نشیب هایی بوده، از جمله همین چند روز گذشته که شاهد چند انفجار انتحاری در لندن بوديم.
            بعد از این عملیات تروریستی مشاهده شد که آقای تونی بلر نخست وزیر انگلستان اقدام به موضع گیری در این خصوص کرد و گفت برای ریشه کن کردن تروریسم نبرد ایدئولوژیک با آن لازم است که ظاهراً منظور ايشان از نبرد ايدئولوژيک، مبارزه با اسلام يا لااقل آن قرائت از اسلام که مروج اقدامات تروريستی است، بوده است.
            آقای بلر در حالی این مطلب را مطرح کرده که خاطرم هست درست بعد از عملیات 11 سپتامبر که سفری به آمریکا داشت، طی سخنرانی که در کنگره آمریکا ايراد کرد صراحتا گفت که اسلام دین صلح طلبی است.
            اکنون اين پرسش مطرح می شود که این تغییر گفتمان آقای تونی بلر و بعضاً دیگر رهبران جهان غرب، از اسلام که در مقطعی آنرا دینی صلح طلب تلقی می کنند و اکنون به این مطلب رسیدند که برای مبارزه با تروريسم باید با اسلام بعنوان ایدئولوژی مروج تروريسم مبارزه کرد، این تغییر گفتمان را چطور می توان ارزیابی کرد؟

            ابراهیم یزدی:
            البته من به درستی نمی دانم که آقای تونی بلر در مورد نبرد ایدئولوژیک با چه مقصد و منظوری سخن گفتند، اما آنچه که مسلم است این است که جهان ما بخصوص بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی اسیر توهمات دین مداران متعصب و ارتجاعی است. ما می دانیم که در آمریکا محافظه کاران جدید با یک سلسله اندیشه های جدید ارتجاعی به درگیریهای مذهبی دامن می زنند.
            در میان مسلمانان نیز کسانی هستند که با قرائت های سنتی به دور از آموزه های انسان گرایانه قرآن به خشونت دامن می زنند و هر دو بشریت را دچار یک سلسله از خشونتهای مرگبار کرده اند. ما شاهد این خشونتها نه تنها در جریان حادثه 11 سپتامبر آمریکا بودیم، بلکه پيشتر همين خشونت ها را در بوسنی شاهد بوديم همچنانکه الان در عراق و افغانستان هم شاهد خشونت از اين نوع هستيم . متاسفانه همه اینها نشانه این است که در آغاز قرن 21 و دوران مدرن هنوز بشریت از افراط کاران دین مدار رنجور است و هزینه می پردازد. اما اینکه چرا چنین وضعیتی که شما اشاره کردید بوجود آمده، بخشی از آن باز می گردد به اینکه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بزرگترین و جدی ترین مسئله در روابط بین الملل ، نحوه یا چگونگی تنظیم روابط نیم کره شمالی با کشورهای اسلامی است.
            جهان اسلام با يک میلیارد و سیصد میلیون مسلمان مانند کمربندی است که از اقیانوس آرام تا اقیانوس اطلس کشده شده و دو نیمکره شمالی و جنوبی را از هم جدا می کند. در کشورهای اسلامی بزرگترین منابع طبیعی نفت و گاز وجود دارد. مردم این کشورها در آستانه یک بیداری و یک رنسانس تاریخی هستند، مسلمانان نشان دادند که تحت تعلیمات قرآنی هم فرهنگ آفرینی می کنند و هم تمدن سازی کرده اند. بنابراین اسلام به صورت یک نیروی پرتحرک با پویایی فراوان در دنیای امروز مطرح است. بسیاری از ناظرین و تحلیل گران معتقدند که اسلام هنوز به مرحله رکود نرسیده است. اسلام هنوز در مرحله صعود و توسعه است و دیر یا زود نقش بسیار تعیین کننده ای در مناسبات جهانی خواهد داشت. زمانی بود که اسلام برای مردم اروپا و آمریکا یک اندیشه بسیار غریبه و دور بود. اگر صحبت از اسلام می شد در ذهن شنوندگان یک مسجد یا معبدی در یک نقطه دور افتاده صحرایی یا یک عربی با یک شتر مجسم می شد. اما امروز اسلام در درون جامعه غربی است. امروز در آمریکا اسلام دومین مذهب بزرگ است. اسلام و مسلمانان و اندیشه های اسلامی آرام آرام بخشی از فرهنگ آمریکا را تشکیل می دهند و حضور دارند.
            حتما شما می دانید که در مراسم ادای سوگند رئیس جمهور آمريکا، هم نماینده ای از مسیحیان و هم نماینده ای از یهودیان و هم مسلمانان مراسم دعای مخصوص برگزار می کنند. در اروپا 27 میلیون مسلمان زندگی می کنند، بسیاری از روشنفکران، فرهیختگان اروپایی و آمریکایی از طریق مطالعاتشان اسلام را می پذیرند. اين نشان می دهد که اسلام هنوز پویایی خود را دارد. همه اینها باعث شده است که برخی از نهادهای دینی در میان غربیان احساس نگرانی کنند و به صور مختلف بخواهند جلوی این را بگیرند. شکی نیست که در میان مسلمانان افراد کج اندیش وجود دارد. افرادی که می خواهند همه چیز را با زور حل کنند. افرادی که خود را بجای خداوند قرار داده اند و می خواهند در شکل گیری اعتقادات مردم دخالت کنند. در حالیکه خداوند می فرماید من همه را هدایت می کنم حتی به پیامبرش می گوید که تو مسلط بر مردم نیستی. بنابراین هیچکس نمی تواند خود را به جای خدا مسئول هدایت مردم قرار بدهد اما مسلمانانی هستند که با قرآن فاصله گرفته اند و دم از خشونت می زنند. این مسلمانان به همان اندازه در خطا هستند که کسانی که می خواهند با اسلام از طریق خشونت برخورد بکنند. متاسفانه اعمال مسلمانان گمراه به آن غیر مسلمانان افراطی که می خواهند مانع توسعه اسلام بشوند بهانه می دهد تا از ابزارهایی که دارند، از امکانات تبلیغاتی که دارند، علیه مسلمانان بهره بگیرند. به نظر من همه اینها ریشه در چگونگی شکل گیری روابط جهان اسلام با دنیای غرب دارد. در عین حال ما نباید فراموش بکنیم که جهان غرب خاطرات بسیارتلخی از دوران استعمار در کشورهای اسلامی دارد. به همان نسبتی که مسلمانان از خواب چند قرنه بیدار می شوند و وارد عصر جدید می شوند چه بخواهند چه نخواهند خاطره نامطبوع و نا مطلوب قرنها سلطه استعمار غربی آنان را رنجور ساخته است. بخشی از این واکنشها نتیجه احساس حقارت روانشناختی مسلمانان در طول زمان گذشته است که به این صورت خشن خودش را نشان می دهد. اما همانطور که عرض کردم این رفتارها هیچ توجیهی از دید قرآن و سیره پیامبر گرامی ندارد و بسیاری از مسلمانان در سرتاسر دنیا این رفتارها را محکوم می کنند.
            در عین حال معتقدند برخورد با تجاوزات آمریکا در افغانستان و یا در عراق و یا حمایت آنها از حکومتهای دست نشانده و یا حل بحران کنونی در فلسطین با شیوه های دیگری غير از جنگ و خشونت باید پی گیری شود.
            هیچ منطقی در قرآن اجازه نمی دهد که هیچ انسانی به نام دین و خدا مردم بیگناه و غیر نظامی را در خیابانها، در اتوبوسها یا ترن، آنها را غافل گیر کنند و این چنین قتل عام نماید. از نظر اسلام اینها محکوم هستند.

            داریوش سجادی:
            شما ضمن صحبت هایتان اشاره ای هم داشتید به اسلام افراطی، کما اینکه اشاره ای هم کردید به حضور استعماری کشورهای غربی در کشورهای مسلمان که همین حضور استعماری باعث انباشت کینه و نفرت مسلمانها از غربی ها شد که امروز به نوعی می توان این عملیات تروریستی را ناشی از فوران همان کینه ها ونفرتهای قدیمی تلقی کرد.
            اینجا می خواهم یکبار دیگر برگردم به صحبتهایی که آقای تونی بلر در کنگره آمریکا بعد از عملیات تروریستی 11 سپتامبر مطرح کرد مبنی بر آنکه اسلام از ذات خود دینی صلح طلب است.دقیقا به خاطر دارم بعد از همین عملیات 11سپتامبر و صحبتهای آقای تونی بلر، شخصاً طی مقاله ای که در آمریکا منتشر شد با اشاره به این قسمت از صحبتهای آقای بلر به ایشان متذکر شدم که اسلام به ذات خود دینی صلح طلب نیست، کما اینکه به ذات خود دینی جنگ طلب هم نیست آن چیزی که گوهر اسلام را متمایز کرده و می کند ذات حق طلبانه و عدالت خوهانه آن است.
            همین ذات حق طلبانه و عدالت خوهانه است که مسلمانان را مجاب به آن کرده و می کند تا برای حفظ و دفاع از حق و عدالت اگر لازم باشد جنگ کرده و می کنند کما اینکه تاریخ اسلام مشحون از جنگ های حق طلبانه و عدالت خواهانه بوده و هست، و همان ذات حق طلبانه و عدالت خواهانه نیز توان آن را دارد که مسلمانها را مجاب کند که برای تحقق بخشیدن به آن حق و عدالت تن به صلح های عمیقی بدهند که باز هم تاریخ ایران شاهد نمونه هایی از این دست همچون صلح حدیبیه بوده ايم.
            بنابراین با یک دید آسیب شناسانه می توانم این تلقی را داشته باشم که اين شهرآشوبی های صورت پذيرفته در جهان، ولو آنطور که شما مطرح کردید با تکیه بر انباشت کینه ها ونفرتها از سابقه حضور استعماری دولتهای غربی در منطقه به خصوص با توجه به ظلم آشکاری که مسلمانها طی 50 سال گذشته از ناحیه دولت مورد حمايت آمريکا در تل آويو متحمل شده اند، منبعث از همان ذات حق طلبانه و عدالت خواهانه اسلام است؟
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #96
              ابراهیم یزدی:
              ببینید اسلام در هیچ کجا اجازه نمی دهد که برای استقرار حق و عدالت، ما دست به جنگ بزنیم، آن چرا که اسلام می گوید این است که برای استقرار حق ما باید تلاش کنیم. اولین و معروف ترین و رایج ترین برخوردی که مسلمانان با هم و با غیر مسلمان دارند استفاده از واژه سلام است. سلام دقیقا به معنای صلح است.
              بنابراین ما در برخورد با يکدیگرآرزوی صلح می کنیم. صلح با نفس خودم، صلح با هم نوع خودم، صلح با جهان خارج و طبیعت ومحیط خودم، صلح با خالق جهان، همه اینها به معنای سلام است. اسلام هم از سلم گرفته شده به معنای تسلیم شدن در برابر حق و احساس صلح وآرامش.
              بنابراین اسلام در هیچ شرایطی بدنبال خشونت و پرخاشگری نیست، حتی برای تحقق عدالت. آنچه برای ما مهم است این است که اگر مورد تجاوز قرار گرفتیم، از خود دفاع کنیم. بنابراین هرآنچه که در قرآن راجع به جهاد آمده است. جهاد دفاعی است یعنی اگر حقوق من به عنوان یک انسان مورد تجاوز قرار گرفت. خواه توسط یک مسلمان یا یک غیر مسلمان. من موظفم به عنوان یک انسان از ابتدایی ترین حقوق خودم که دفاع از خودم می باشد استفاده کنم و با متجاوز بجنگم. اما من حق ندارم برای اینکه مردم را به دین حق دعوت بکنم بجنگم. برعکس در قرآن می فرماید حتی کسانی که علیه خدا تبلیغ می کنند شما حتی به آنها فحش هم ندهید. برای اینکه حق برای پیشرفت خودش نیاز به جو آرام دارد این با طل است که با غوغا سالاری می خواهند حرف خودشان را به کرسی بنشاند. بنابراین مسلمانان چنین احتیاجی ندارند. مسلمانان واقعی که بر این باور تکیه می کنند که حق با آنان است نیاز به صلح وآرامش دارند نه به جنگ و جدال. این جنگ و جدالها نشات گرفته از یک مسائل پیچیده دیگری است که ربطی به آموزه های قرآنی ندارد.

              داریوش سجادی:
              اجازه می خواهم در اینجا بحث را به نوعی به ایران برگردانم. همانطور که خودتان مطلعيد، آقای جورج بوش رئیس جمهور آمریکا بعد از عملیات 11 سپتامبر و اعلام آغاز نبرد جهانی با تروریسم، در فرازی از يکی از سخنرانی هايش ایران را در کنار عراق و کره شمالی تحت عنوان محور شرارت معرفی کرد. اما این تلقی درباره ایران در حالی صورت می گیرد که در یک نگاه واقع بینانه می شود این گونه نتيجه گرفت که آمریکا در تحلیل نهایی، خودش را بر سر یک دو راهی قرار داده.
              این دو راهی از یک سو می تواند انتخاب گزینه ایران باشد.
              منظور من این است که آمریکا بعد از انقلاب ایران مواجه شد با دو نوع قرائت از اسلام رادیکال.
              نخست اسلام رادیکالی از نوع ایران که بعد از انقلاب سال 57 منجر به شکل گيری نظامی شد که با استقرارش نوعی راديکاليزم ضد آمريکائی را در منطقه و جهان اپيدمی کرد.
              راديکاليزمی که بزرگترین عملکرد آن در قضیه اشغال سفارت آمریکا دیده می شود که حداکثر 444 روز دیپلماتهای آمریکایی را در اسارت خود می گيرد بدون آنکه کوچکترین قطره خونی از بینی آنها بیاید.
              اما نوع دومی از راديکاليزم اسلامی را هم در اسلام سلفی از نوع بن لادن مشاهده می کنيم که خلاف کوچک آن عملیات 11 سپتامبر بود که بالغ بر 2000 شهروند آمریکائی را در یک لحظه به کشتن داد.
              حال در میان این دو گزینه،تصور نمی کنید برای آمریکا مناسب تر باشد واقعبينانه تن به پذیرش و برسميت شناختن نوع اسلام ايرانی بدهد تا بدينوسيله بتواند در جهان اسلام به نوعی اسلام سلفی بن لادنی را مهار کند؟

              ابراهیم یزدی:
              در عالم نظر درست است اما واقعیت این است که روابط ایران وآمریکا که به آن اشاره فرمودید، تحت تاثیر دو واقعه تاریخی قرار گرفته است که روابط دو کشور را از سطح روابط دیپلماتیک میان دو دولت فراتر برده و عمیق تر کرده. حادثه اول کودتای 28 مرداد 1332 است که دولت آمریکا و انگلستان بر خلاف تمام موازین بین المللی و منشور سازمان ملل، یک دولت ملی ومنتخب مردم را با یک کودتای نظامی سرنگون کردند و ملت ایران را 25 سال اسیر یک حکومت خودکامه کردند.
              بنابراین از دید ملت ایران، آمریکا مسئول تمام آنچیزی است که در طول 25 سال سلطنت شاه ازسال 32تا 57 اتفاق افتاده.
              از دید مردم ایران آمریکا مسئول نابودی فرآیند دموکراسی در ایران در مرحله جنینی در آن سالهاست. بنابراین در اینجا فراتر از روابط دو دولت است و اين ملت ایران است که به اين اقدام اعتراض دارند. اما از طرف دیگر حادثه اشغال سفارت آمريکا و گروگانگیری ديپلماتها و پیامدهای آن فراتر از روابط دو کشور و دو دولت رفت و ملت آمریکا و غرور مردم آمریکا را جریحه دار کرد. هیچ منطق موجهی برای گروگانگیری و نگه داشتن آنها برای مدت 444 روز وجود نداشت. دولت جدیدی که پس از انقلاب بر سر کار آمده بود در چهارچوب مقررات و معاهدات بین المللی مسئول حفظ امنیت دیپلماتهای خارجی بود این حق آمریکا بود که پایبندی ایران به تعهدات بین المللی را مطالبه کند و اشغال سفارت نقض آشکار کنوانسیونهای پذیرفته شده بین المللی بود به همین دلیل است که ما در آن موقع اعتراض کردیم. من به عنوان وزیر خارجه وقت اعتراض کردم. اما در هر صورت این کار صورت گرفته و مردم آمریکا از این نظر معترض هستند.
              حال برای اینکه ما بتوانیم روابط دو کشور را از این وضعیت بیرون بیاوریم اولا اراده ای برای اصلاح باید وجود داشته باشد و ثانیاً در هر برنامه یا راهی باید این دو مطلب اصلاح بشود.
              یعنی آمریکائها مسئوليت اقدام خود در کودتای 28 مرداد را بپذيرند و بیایند معذرت خواهی کنند (همانطوری که بعضا هم شد) و آمادگی خودشان را برای جبران اعلام کنند. از این طرف هم مقامات مسئول ایران می بایستی نسبت به آنچه که اتفاق افتاده است اظهار تاسف بکنند. کما اینکه آقای خاتمی این کار را کردند، بنابراین می توانند آرام آرام روابط را بهبود ببخشند و راه را باز کنند.
              اما اشکال این است که اراده ای برای بهبود روابط وجود ندارد. نماد این عدم اراده برای بهبود روابط چندین چیز است به عنوان مثال همین که شما هم فرمودید آقای بوش چطور نمی داند که هیچ وجهه مشترکی میان حکومت صدام وایران و کره شمالی وجود ندارد؟
              به جهت فکری و اندیشه اعتقادی کره شمالی هیچ تجانسی با ایران ندارد، به جهت سرشت، حکومت صدام کجا و حکومت ما کجا؟، اما آقای بوش یک اشتباه بزرگ تاریخی کرد و هر سه این کشورها را در یک طبقه قرار داد.
              بعد از 11سپتامبر آقای بوش یک اشتباه بزرگ ديگری هم کرد اگر چه بعداً سعی کرد تا آنرا اصلاح کند، ولی او بود که برای اولین بار از واژه یک جنگ صلیبی تازه استفاده کرد در حالیکه نه جنگ صلیبی مطرح است و نه وجهه اشتراکی میان این سه کشور وجود دارد. به خصوص بیان این مطلب باز هم سطح اختلاف را از درگیری میان دو دولت فراتر برد.
              بسیاری از ایرانی ها احساساتشان جریحه دار شد که چرا آقای بوش ایران را جزء محور شرارت قرار داده است. ممکن است آقای بوش رفتار حاکمان را مورد انتقاد و ایراد قرار دهد، اما نمی تواند و حق ندارد ملت ایران را به نام های نامطلوب بخواند. همانطوری که ما حساب مردم آمریکا را از دولت آمریکا جدا می کنیم و می گوئیم ما با سیاست خارجی آمریکا در کشورمان و همچنین سایر کشورهای جهان سوم مخالفیم. اما به مردم آمریکا به عنوان مردمی فرهیخته و با فرهنگ احترام می گذاریم. آنها هم باید این را بدانند، آقای بوش و مسئولان آمريکا نيز باید بدانند که ایران کشوری است با سابقه تاریخی و فرهنگی بسیار غنی. ما ایرانیان به فرهنگ خودمان مفتخر هستیم و اگر سخنی بگویند که احساس ما را جریحه دار کنند قطعا ما موضع خواهیم گرفت. بنا براین آن سخنانی که آقای بوش گفته اند به هیچ وجهه در شان ملت ایران نبود. همه اینها نشانه آن است که تردیدهای جدی بوجود آمده است که آیا مقامات آمریکایی واقعا می خواهند مسائلشان را با ایران حل بکنند یا نه؟ و اگر اراده جدی برای اصلاح وجود داشته باشد. قطعا راهکارهای مناسب قابل حصول هست.

              داریوش سجادی:
              آقای دکتر؛ من اجازه می خواهم در اینجا با بخشی از سخنان شما مخالفت کنم، شما ضمن صحبت های خودتان اشاره کردید که در قضیه اشغال سفارت، این حق آمریکا بود که پایبندی ایران به تعهدات بین المللی را مطالبه کند و اشغال سفارت نقض آشکار کنوانسیونهای پذیرفته شده بین المللی بود، البته این حرف ، حرف درستی است اما این مطلب را نمی توان نادیده گرفت که سفارت آمریکا در مقطع و فضایی اشغال شد که گفتمان حاکم در ايران، گفتمان انقلابی بود. شما نمی توانید از یک انقلاب توقع عقلانیت رفتاری داشته باشید. انقلاب اگر عقلانیت رفتاری داشته باشد که دیگر انقلاب نیست. اگر بدنه اجتماعی به آن درجه از ظرفیت رسیده باشد که با عقلانیت رفتاری سیستم خودش را تنظیم و بسامان کند، آن همان روند اصلاح طلبانه است. اما انقلاب به ذات خودش اجتناب ناپذیر و غیر عقلانی است. این ایراد اول بنده، اما مطلب دوم اینکه فرمودید که قضیه ایران و آمریکا را باید طرفین به این نقطه برسند که بتوانند از یکدیگر عذرخواهی کنند. اما من تصور می کنم مشکل ایران و آمریکا عمیق تر از آن است که با یک عذر خواهی قابل حل باشد
              در چند برنامه گذشته که در خدمت آقای عباس عبدی که یکی از رهبران دانشجویان اشغال کننده سفارت آمریکا بود و همچنین جناب آقای عطاء الله مهاجرانی این بحث را داشتیم و حرفی که در طی آن دو برنامه بر روی آن به توافق رسيديم و اینجا هم مطرح می کنم آنست که در یک نگاه واقع بینانه مشکل آمریکا با ایران از دو خاستگاه برخوردار است. اولین خاستگاه آن است که ایران متهم است که در بهمن 57 رژیم پهلوی را که متحد استراتژیک آمریکا محسوب می شد، ساقط کرد.
              اما اتهام دوم که از اتهام اول هم سنگین تر بود آنست که در یک نظام دو قطبی که یک طرف آن آمریکائی بود با طلايه داری رهبری جهان آزاد و طرف دوم مسکو به عنوان مرکزيت کمونیسم جهانی که دو طرف اجازه راه حل سومی هم به دنیا نمی دادند و اصرار هم داشتند که راه حل سومی وجود ندارد. در چنین فضایی یک رهبر مذهبی با تکیه بر پیروان خودش می آید خیلی جلوتر از کمونیستهایی که سالها هم تاکید می کردند که دین افیون توده هاست و در تحلیل نهایی این دین در خدمت جهان سرمایه داری هم است. حالا در چنین فضا و تبلیغاتی رهبری مذهبی به نام آیت الله خمینی با تکیه بر پیروان خودش می آید خیلی جلوتر از کمونیستها، طلایه داری مبارزه با آمریکا را با آن حرکت انقلابی اشغال سفارت به عهده می گیرد و پرستیژ آمریکا را در آن نظام دو قطبی می شکند. این جرم، جرم سنگینی است و آمریکا برای اینکه این متهم را بر سر عقل بیاورد دو گزینه را انتخاب کرد
              نخست متنبه کردن این عنصر خاطی، که با بالا بردن هزینه بقايش اولا چاشنی آنرا که رادیکالیسم اسلامی یا بنیادگرایی اسلامی است تقليل داده و نهايتاً آنرا به زانو دربیاورد و به دنیا تفهیم کند که هیچ راه حل سومی در مقابل من وجود ندارد و دوم اینکه بتواند از الگو شدن جمهوری اسلامی با آن ویژگیها و الگوهای رفتاری ممانعت به عمل بیاورد تا این الگو نتواند در منطقه برای ديگر ملت ها و کشورهای اسلامی اپیدمی شود.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #97
                ابراهیم یزدی:
                ببینید اینکه جو انقلابی بوده بحثی در آن نیست و اینکه خردگرایی وجود نداشته بحثی در آن هم نیست، آمریکا هم از ایران نخواسته بود که تعهداتش را عمل کند ما گفتیم که به عنوان دولتی که بعد از انقلاب به روی کار آمده ایم، موظفیم به جهان بیرون نشان بدهیم که به معاهدات بین المللی احترام می گذاریم. اگر قرار باشد که ملتهای جهان سوم معاهدات بین المللی را زیر پا بگذارند، صاحبان قدرت به نفع شان خواهد بود که این مقررات نباشد برای اینکه هر کاری که دلشان خواست بکنند. اما همین مقررات بین المللی جلوی تجاوزات آنها را می گیرد. اما اینکه انقلاب شده بود، بسیار خوب در جو انقلابی این کار شده است اما هزینه آن را باید بپردازیم. بنابراین ما نمی توانیم بگوییم که جو انقلابی بوده است، ما این اعمال را انجام دادیم حالا دولت آمریکا هزینه را بپردازد. ما مسئول اعمال خودمان هستیم و باید بدانیم اگر کاری که کردیم عوارض و پیامدهایی داشته است، آن پیامدها و عوارضش را هم تحمل بکنیم. اما من تصور نمی کنم که این به نفع کشور ما بود. فانتزی انقلابی یا جو انقلابی یک قضیه است، اما توجه به منافع ملی وظیفه هر ایرانی آگاه و هوشیار سیاسی است.
                حرف ما این است که آن کاری که صورت گرفت صرف نظر از دلایلی که گفته می شود به نفع منافع ملی ما نبوده است. اگر آنروز نمی شنیدند و به آن توجه نمی کردند، امروز بعد از گذشت بیست وچند سال می بایستی آنرا بپذیرند. بپذیرند که به ضررملت ایران بوده است. اما اینکه حالا آمریکائیها بخواهند بگویند که چون شما شاه را از بین بردید پس با ما دشمنید، بله درست است چون آنها یک پایگاه محکمی داشتند و از دست دادند. نه تنها در ایران بلکه در خیلی جاهای دیگر، جهان ما یک جهان پرتلاطمی است. اگر ما بخواهیم با نگاه به گذشته دچار نوستالوژی شویم و دائم در گذشته زندگی بکینم نمی توانیم آینده ای را بسازیم.
                ما در جهانی زندگی می کنیم که یک رهبر فرهیخته آفریقایی (ماندلا) پس از 20 سال زندان وقتی که آزاد می شود و به قدرت می رسد یک کلام تاریخی به شکنجه گران قبلی خودش می گويد.
                ماندلا می گوید: من نمی توانم آنچه را که با ما انجام داده اید فراموش کنم، اما می توانم شما را ببخشم، اگر قرار باشد که دنیا، حالا فرق نمی کند ایرانی باشد یا آمریکایی، بخواهد نسبت به گذشته دائما فکر کند و در گذشته بماند نمی تواند آینده را بسازد. اگر مشکل آمریکائی ها با ایران این است که چرا ما دولت وابسته شاه را ساقط کردیم. این حق ملت ایران بوده است و هیچ حقی برای آمریکا نیست که به ما اعتراض بکند. اما اگر اعتراض دارند به گروگانگیری، خوب این علی رغم اینکه شما می فرمائید که جو انقلابی بوده است هزینه دارد واين ایران است که بايد هزينه آنرا بپردازد. اما من معتقدم و همچنان پافشاری می کنم که گروگانگیری در عین حالی که به حیثیت آمریکا لطمه زد، بر سرنوشت ما هم اثر منفی اش را گذاشت و هزینه ای بالایی هم برای ما بر جای گذاشت.
                حالا ما باید این را ارزیابی بکنیم، که آیا آن هزینه ای که ما پرداخته ایم با لطمه ای که به آمريکا زديم برابری می کند یا نه؟ و آیا در سیاست خارجی هدف باید لطمه زدن به حریف و رقیب باشد یا پیگیری منافع ملی.

                داریوش سجادی:
                من با آن قسمت از سخنان شما کاملا موافقم که هم ایران و هم آمریکا، خودشان را در گذشته فریز کرده اند خصوصا اینکه هفته اخیر هم، شاهد بودیم که بعد از آن جنجالی که به غلط یا درست بر سر عکسی که منتصب به آقای احمدی نژاد بود ، خانم کاندوليزا رایس وزیر امور خارجه آمریکا صراحتا آمدند و سخنرانی کردند و گفتند که ما مسئله اشغال سفارت آمریکا را فراموش نکردیم و کماکان آن قضیه را پی گیری می کنیم. از این موضوع که بگذریم آن چیزی که مسلم است در ایران دولت جدیدی روی کار آمده، دولتی که خاستگاه محافظه کارانه دارد و گاردی ضد آمریکایی هم گرفته، حالا با توجه به این فضای پر تنشی هم که ما در موردش صحبت کردیم، با توجه به روی کار آمدن این دولت محافظه کار و برخوردار از موضعی ضد آمریکایی، شما افق آینده مناسبات ایران و آمریکا را با این ویژگیهایی که مطرح شد چگونه ارزیابی می کنید؟

                ابراهیم یزدی:
                بر اساس آن چیزی که این جریان تازه وارد به ساختار قدرت ايران مطرح کرده اند و با توجه به اينکه اين جريان کمابیش قدرتمند هم هست و بر اساس گفته ها، نوشته ها و مواضعی که اتخاذ کرده اند ظاهراً باید منتظر تشدید درگیری و تنش در سیاست خودمان باشیم. اما نکته ای که نباید فراموش کرد این است که همیشه از قدیم گفته اند که کسب قدرت آسانتر از حفظ قدرت است.
                رئیس جمهور شدن آسانتر از رئیس جمهور ماندن است. علاوه بر این در معادلات قدرت ما یک اصل دیگری داریم و آن عبارت از این است که داشتن قدرت همیشه و در همه جا معادل امکان استفاده از قدرت نیست. بنابراین جریانی که بر روی کار می آید ممکن است آن برنامه ها را داشته باشد، یا با مواضعی که اعلام کرده است بخواهد عمل کند، اما شرایط عینی درونی و بیرونی به نظر من اجازه نخواهد داد که هر آنچه را که گفته اند عمل بکنند، به عبارت دیگر دولت آینده هم اگر بخواهد دولتی موفق باشد که قاعدتا باید بخواهد چون برای این روی کار آمده است تا به اهدافی که گفته است برسد. لذا می بایست دست از آتش افروزی و دشمن تراشی بردارد. با دوستان مدارا با دشمنان مروت کند و جزء این هم نمی تواند کاری انجام بدهد. به نظر من علی رغم نگرانی هایی که وجود دارد، من شخصاً چنین نمی بینم. ممکن است در فاز اول برای اینکه تجربه بکنند چون ما دائما داریم تجربه می کنیم. 27 سال از انقلاب گذشته است و ما همچنان در تنور تجربه می کوبیم وهمچنان نسل جوانی دارد می آید و همه مدیرانی که به هر حال در این 27 سال تجربه ای اندوخته بودند باید کنار بروند و گروه تازه ای بیایند و آنها تجربه پیدا کنند. اما به نظر من در فاز اول اینها حرفهایی می زنند ولی به سرعت متوجه خواهند شد که امکان ندارد آن چیزهایی که می گویند بتوانند به آن برسند. خصوصا مشکلی که برخی از تصمیم گیرندگان در ایران دارند این است که هنوز فضای جهانی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پس از پایان جنگ سرد را درک نکرده اند. در فضای کنونی جهان به شدت به سوی یک دهکده جهانی می رود. ما تبدیل به یک دهکده جهانی شده ایم. در این دهکده جهانی چه ما بخواهیم چه نخواهیم اعتبار حاکمیت ملی در روابط بین المللی به طور مستقیم به میزان تحقق حاکمیت مردم وابستگی پیدا کرده است. بنابراین دولتی که می آید روی کار نمی تواند هر آنچه را که می خواهد بر خلاف میل مردمش انجام دهد. من در عین حالی که نگران هستم که با سخنان و شعارهایی که داده شده است تنش های خارجی تشدید بشود. اما پیش بینی من این است که در فاز اول ممکن است اما بعد از آن به سمت وسوی اعتدال پيش می رود. کما اینکه اولین حرکتی که رئیس یکی از سه قوه در سفر به خارج داشت بدون توجه به واقعیتها با ذهنی گرایی کاری کردند که عواقب یا واکنشهای نسبتا نامطلوبی برای ایران داشت و من مطمئن هستم که این درس خوبی بود و در حرکتهای بعدی حتما با مطالعه بیشتری اقدام خواهند کرد. بنابراین من نگرانی های اولیه را دارم ولی به طور کلی معتقدم آنها هم درس خواهند گرفت وخودشان را تعدیل خواهند کرد.

                داریوش سجادی:
                البته از یک منظر دیگر هم این نکته قابل پیش بینی است. از این منظر که بعد از 27 سال جناح محافظه کار ایران با انتخابات اخیر ریاست جمهوری توفیق آن را کسب کرده که حاکمیت را یکپارچه و یکدست در اختیار خودش بگیرد. حال با توجه به این یکپارچگی های حاکمیت، خواسته يا ناخواسته جناح محافظه کار وارد بازی دموکراسی شده، به این معنا که طی 4 سال آینده جناح محافظه کار برای اینکه در قدرت بماند نیاز به رای موافق شهروندان در انتخابات بعدی را دارد. این در حالی است که دیگر آن شکاف قبلی در حاکمیت بین محافظه کارها و اصلاح طلبها وجود ندارد که طرفین بتوانند تعلل ها و قصورات و کوتاهی های خودشان را منتسب به کار شکنی های جناح مقابل کند. حالا با توجه به همین یکپارچگی حاکمیت و با توجه به اینکه این جناح برای ابقاء خودش در مصدر قدرت نیاز به آراء شهروندان دارد منطقا می کوشد طی دوران زمامداری خودش با ارائه خدمات هر چه بیشتر به شهروند، آراء موافق ایشان به منظور ابقاء خود در قدرت را بخرد و بخشی از این آراء هم خواهی نخواهی باز می گردد به تنش زدایی در مناسبات خارجی تا بدينوسيله بتواند با سرمايه گذاری خارجی بنیه اقتصادی ایران را حفظ و تقویت کند.
                بر اساس اين تحلیل اساساً می توان نسبت به افق آينده مناسبات ايران با جهان خارج خوش بين بود يا آنکه اصولا این تحلیل، تحلیلی خیال پردازانه و رویا اندیشانه است قبل از آنکه مبتنی بر واقعیت و واقع بینی باشد؟

                ابراهیم یزدی:
                ببینید در هر دو محورش درست است، رویا پردازی نیست. دولت جديد هم در محور خارجی و هم در محور داخلی چاره ای ندارد تا تن به الزامات حکومتداری بدهد. در طول دوره 8 ساله ریاست آقای هاشمی جریان راست به شدت بر طبل مشکلات اقتصادی کوبیده و یک سری مطالباتی را بوجود آورده است. امروز سطح مطالبات اقتصادی مردم و توقعات شان از حکومت به مراتب بیش از 8 سال پیش است. این تکالیف تازه ای را برای دولت جدید بوجود می آورد، آیا دولت جدید می تواند رانتخواری را پائین ببرد؟ می تواند با فساد مالی مبارزه کند؟ می تواند مشکلات کلیدی اقتصاد کشور را حل نمایند؟
                اینها سوالات اساسی است. ممکن است دولت جدید برای جلب نظر مردم و کاهش فشارهای زندگی روزانه با تزریق پول از محل درآمد نفت انتظار داشته باشد که یک گشایشی بوجود بیاورد. اما همه می داند که تزریق نقدینگی به سیستم مالی و پخش پول بدست مردم چگونه می تواند تورم را به طور وحشتناکی اگر امروز دو رقمی است سه رقمی برساند. این امکان پذیر نیست. دولت جدید بیش از آنچه که در صحنه بین المللی بخواهد به چالشها جواب بدهد با چالشهای شدید اقتصادی روبرو است، مسئله اساسی پاسخ دادن به چالشهای اقتصادی است. ما می دانیم که دولت نمی تواند یک شبه بیکاری را برطرف بکند. برای اینکه ما بتوانیم سالی یک میلیون شغل جدید برای بیکاران بوجود بیاوریم باید دولت سیاستهای کلانی را در زمینه تولید صنعتی اتخاذ کند.
                ما می دانیم که در صنعت، سرمایه گذاری هنگامی میسر است که ثبات باشد، آرامش باشد. بی جهت نیست که امروز در سطح بین المللی برای توسعه مناسبات اقتصادی موج سوم دموکراسی بوجود آمده است. برای اینکه دموکراسی ثبات سیاسی می آورد. اگر مقامات ایران بخواهند به توسعه تولید بپردازند، و شغل بوجود بیاورند باید کاری کنند تا سرمایه های سرگردان ایرانی و غیر ایرانی به سرمایه گذاری در داخل کشور هدايت شود. حتما شما در خبرها خوانده اید که سرمایه ایرانیان مقیم دوبی بیش از سیصد میلیارد دلار است. یک دولت ملی نمی تواند نسبت به چنین امکاناتی بی تفاوت باشد. در حالیکه سرمایه های ایرانی ما از سرمایه گذاری دراز مدت پرهیز می کنند و به خارج از کشور می گریزند، دولت جدید لاجرم بایستی شرایطی فراهم کند که با ایجاد اعتماد و امنیت و فراهم شدن زمینه، این سرمایه ها برگردند. این سرمایه ها با شعار بر نمی گردند. با قربان و صدقه برنمی گردند. با امر و دستور بر نمی گردند. سرمایه جایی می رود که احساس امنیت بکند. آیا دولت جدید می تواند این امنیت را بوجود بیاورد. این سوال بسیار کلیدی است. باید منتظر بود ببینیم دولت جدید وقتی می خواهد کار خودش را شروع کند با چه ترکیبی و با چه برنامه ای وارد می شوند.


                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #98

                  داریوش سجادی:
                  با توجه به اینکه وقت این برنامه رو به اتمام است، می خواهم آخرین سوال را مطرح کنم. شما در ابتدای صحبتهای خودتان اشاره کردید به بیان اهانت آمیز جورج بوش که ایران را در کنار عراق و کره شمالی جزء محور شرارت معرفی کرد، و این کلام لطمه به غرور ملی ایرانیان زد. علی رغم این مشاهده می کنیم که اخیرا آقای جورج بوش یک تغییر نظر 180 درجه ای داده است و طی روزهای گذشته حداقل به نفع نه همه ملت ایران بلکه به نفع یکی از شهروندان ایران وارد موضع گیری شده و آقای اکبر گنجی را مورد خطاب قرار داده و از حکومت خواسته که این شهروند ایرانی را آزاد کنند. من اینجا نمی خواهم وارد بحث آقای گنجی شوم. آقای اکبر گنجی از دوستان بسیار عزیز من هستند ولی سوال اصلی من در خصوص این تغییر گفتمان 180درجه ای آقای جورج بوش است، این تغییر گفتمان را چگونه بايد ارزيابی کرد؟

                  ابراهیم یزدی:
                  من در این مورد مایلم به دو نکته اشاره بکنم، نکته اول این است که من امیدوار هستم، تلاش می کنم، کوشش هایی هم شده است، که در داخل ایران با مذاکرات با مقامات مسئول قضائیه این مسئله به راحتی خاتمه پیدا کند. من نمی دانم چرا تصمیم گیرندگان قوه قضائیه ایران فکر می کنند که می بایستی چنین هزینه سنگینی را بپردازند. من نمی دانم اگر نظام جمهوری اسلامی ایران باثبات شده است، چه ترسی وجود دارد از اینکه یک فردی مانند آقای اکبر گنجی آزاد باشد. ولو اینکه بعضی از حرفهایی راکه نباید بزند، می زند. اگر نظام مستحکم است چه ایرادی دارد؟ چه ترسی وجود دارد؟
                  به نظر من این خطای بزرگی است که مسئولان قوه قضائیه ایران مرتکب می شوند و او را به این وضعیت کشانده اند. ما می بایستی خودمان اول در درون کشور به این مسائل بپردازیم، قبل از آنکه مورد اعتراض دنیای بیرون قرار بگیریم. اما نکته دوم، آنچه را که آقای بوش گفته اند سخن حقی است که اراده باطل در آن هست. اگر آقای بوش صادقانه نگران حقوق شهروندی یا آزادی های انسانی یک شهروند ايرانی است، ابتدا می بایست به جنجال و فضاحتی که در گوآنتاناما بوجود آمده است خاتمه بدهند. بسیاری از حقوقدانان برجسته آمریکا نسبت به آن چیزی که در گوآنتاناما می گذرد معترض هستند. دولت آقای بوش بهتر است که یک مقداری همانطور که ما باید در داخل به خانه تکانی بپردازیم، آنها هم به خانه تکانی خودشان بپردازند.
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #99
                    اثرات منفی تحريم اقتصادی آمريکا عليه ايران در گفتگوی داريوش سجادی با عليرضا حقيقي، تلويزيون هما
                    عليرضا حقيقی
                    اکنون ايران و آمريکا در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را. اگر بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آن ها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت در توان نداشته و ندارد

                    داریوش سجادی:
                    پیرو حادثه سقوط هواپیمای نظامی هرکولس C-130 ارتش جمهوری اسلامی ايران در بعد از ظهر 15 آذر سالجاری که درصدد انتقال تيم خبرنگاران به منطقه مانور عملیاتی در جنوب کشور بود، متاسفانه تعداد زیادی از خبرنگاران کشور کشته شدند. اين در حالی است که طی سالهای گذشته شاهد موارد مشابه ديگری از سقوط هواپیما در ایران بوده ایم. جنابعالی با يک نگاه مسبب شناسانه به منظور ممانعت بعمل آوردن از تکرار حوادث مشابه، چه عاملی را برجسته تر از ديگر عوامل موثر در بروز چنين حوادثی می دانيد؟

                    علیرضا حقیقی:
                    واقعیت آن است که عمر این هواپیماها عملاً تمام شده و تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران بخصوص در تحريم قطعات هواپیما سبب می شود تا ایران نتواند ناوگان هوائی اش را تعمیر يا جایگزین کند، ما با این خطر نه فقط در مورد هواپیماهای نظامی بلکه در مورد هواپیماهای مسافربری هم مواجه هستیم.این حوادث باز هم مسئله تحریم اقتصادی آمریکا در مورد ایران را یادآور می کند. البته ما فقط مرگ های مستقیم را شاهد هستیم که به عنوان هشدار مطرح می شود. از ناحيه این تحریم، مرگ های غیرمستقیمی هم اتفاق می افتد که چون در بطن اجتماع است وبه طور آشکار مطرح نمی شود مردم کمتر به آن توجه می کنند.
                    برای مثال کمبود هائی که از ناحيه تحريم آمريکا بر تکنولوژی پزشکی ایران تحميل می شود، عامل فاحشی در فوت کسر قابل توجهی از شهروندان ايرانی شده و می شود. به نظر من در این زمینه باید یک فکر اساسی کرد و مقامات ایران هم باید محل نزاع شان با غرب را متمرکز بر مسئله تحریم اقتصادی آمریکا علیه ایران کنند. متاسفانه در حال حاضر محل نزاع ما با غرب موضوع غنی سازی و انرژی هسته ای شده در حالی که مسئله اساسی ما با غرب مسئله تحریمی است که آمریکا علیه ایران اعمال کرده که بسیار خطرناک هم هست و جامعه ایران را با بحران هائی مواجه می کند که اثرات آن از اینکه ما به غنی سازی اورانيوم دست پیدا کنیم، بیشتر است.
                    اعتقاد من بر اين است که اثرات این تحمیل بسیار عمیق است و متاسفانه کمتر کسی به این موضوع توجه دارد.

                    داریوش سجادی:
                    با توجه به اينکه جنابعالی تحریم های اقتصادی آمریکا را عامل و مسبب اصلی بروز چنین حوادثی تلقی کرديد، اکنون اين سوال پيش می آيد که آيا از نظر حقوقی ایران از این حق برخوردار است تا در دفاع از حقوق شهروندان اش که در چنین حوادثی از ناحيه تحریم اقتصادی آمریکا دچار ضایعه می شوند در دادگاه های بین المللی طرح دعوا کرده و آمریکا را مورد مخاطب حقوقی خود قرار دهد؟

                    علیرضا حقیقی:
                    خير. تصور نمی کنم چنين مسئله ای صلاحيت طرح در دعاوی حقوقی بين المللی داشته باشد. اين نکته را هم بايد در نظر داشته باشيم که تحریم اقتصادی آمریکا باعث می شود ايران از امکانات ایمنی پرواز محروم بماند ولی سهل انگاری و بی ملاحظه گی مسئولين هم نقش دارد.
                    هنوز تحقیقات معلوم نکرده که آیا سهل انگاری عامل سقوط بوده يا نقص فنی و یا مسائل دیگری هم دخیل بوده. این مسئله ربطی مستقیم به آمریکا ندارد. ما نمی توانیم آمریکا را مجبور کنیم تا به ما هواپیما بفروشد. واقعیت این است که ایران در منطقه بدنبال زندگی در فضائی صلح آمیز است. برای تحقق اين پروژه مسئله تحریم، مسئله اساسی است. اين محل نزاع اساسی ايران با غرب است. حتی چنانچه آمریکائی ها اجازه دهند ايران از حق برخورداری از غنی سازی اورانيوم هم برخوردار شود این مشکلی را از ما حل نخواهد کرد. ممکن است به یک سری امکانات دفاعی و پرستیژ بین المللی دست پیدا کنیم ولی اگر تحریم باقی بماند ما دوباره با همین مشکلات مواجه خواهیم بود.
                    اساساً مشکلات تحریم در هفت حوزه بسیار تعیین کننده بر سرنوشت آینده ایران تاثیر گذار است. اولین حوزه، حوزه نفت است. نفت به هر حال مهم ترین منبع اقتصادی ایران است. سرمایه ای است که ایران با آن همه مسائل اش را شکل و پوشش می دهد و طبيعی است اگر نفت نباشد ما با وضعیت بسیار متفاوت روبرو خواهیم بود.
                    دیگر اینکه تحریم های آمریکا مانع از سرمايه گذاری خارجی در ايران شده تا جائی که در حال حاضر سقف سرمايه گذاری در ايران به زحمت به مرز 40 میلیون دلار می رسد. این امر منجر به تقليل امکان رقابت بین سرمایه گذاران خارجی در ایران شده. عموماً در قراردادهای منعقده بين ايران و ديگر کشورها، شرکت های خارجی با وقوف به محدودیت های اقتصادی ناشی از تحريم های آمريکا، پروژه های اقتصادی خود با ايران را بسیار گران حساب می کنند. بعنوان نمونه در همین پروژه آزادگان که یکی از مهم ترین منابع نفتی ایران خواهد شد و روزی 350000 بشکه تولید خواهد کرد، در این مورد هم کارشناسان معتقدند ژاپنی ها از امتناع آمریکا جهت سرمایه گذاری در ايران بهره برده و تقریباً 25% هزینه تولید با ايران را گران تر حساب کرده اند. اینها اثرات اقتصادی دارد. ارقام خیلی وسیع تر از این حرفهاست. در تمام حوزه های نفتی ایران که توسط شرکتهای انگلیسی، هلندی و یا نروژی سرمایه گذاری شده اگر آمریکائی ها حضور داشتند، تمام اين پروژه ها حداقل 25% ارزانتر تمام می شد و ما تا این حد شاهد ضرر نبودیم. نکته دیگر موقعیت ایران در روابط سیاسی اش با همسایگان است، تحریم باعث شده همسایگان ايران از این موقعیت بمنظور رشد و پیشرفت اقتصادی خودشان سوء استفاده کنند. به عنوان مثال امارات متحده عربی کشوری است که علیه ما ادعای ارضی دارد، ولی دولت ما و شهروندان ایرانی دائماً به بهبود وضعیت اقتصادی اش کمک می کنند. ایران مجبور است بسیاری از اجناس را بخاطر تحریم از طریق صادرات مجدد از دبی خریداری کرده و عملاً سالی 2 یا 3 میلیارد دلار به خزانه دبی پول واریز کند. اين در حالی است که قدرتمند شدن دبی باعث خواهد شد ادعای آنها درمورد جزایر ایران مستحکمتر شود. همچنانکه با درآمدهای نفتی که آنها پیدا می کنند امکان لابی شان در کریدرهای سیاسی اروپا و آمریکا افزایش پیدا کرده و روزی خواهید دید که همین اروپا وآمریکا که قبول کرده اند این جزایر به ایران تعلق دارد موضع خود را به نفع امارات متحده عربی تغییر می دهند و آن موقع است که برای ایران هزینه دفاع از این جزایر افزایش پیدا می کند. از جنبه هسته ای و هوائی هم ما مشکلاتی خواهیم داشت. واقعیت این است که صنعت تکنولوژی هوائی تحت سیطره آمریکائی ها است. چه هواپیمای ایرباس و چه بوئینگ بگونه ای است که باید با مجوز آمریکا به کشورها فروخته شود. در همين رابطه بود که مشاهده کرديد بعد از تن دادن ایران به تعليق غنی سازی، آمریکائی ها مجوز فروش قطعات یدکی هواپیما به ایران را صادر کردند و بعد از بازگشت ايران به موضع غنی سازی دوباره صادرات این قطعات به کشور منتفی شد.
                    واقعيت آنست که ما با مشکل بزرگی روبرو هستيم. هواپیماهای مسافربری ایران عمر مفیدشان را کرده اند و باید یا هواپیماهای دست دوم از شرکتهای هوائی با قیمت گران تری خریداری کنیم یا مسئله ایمنی هواپیماها را در نظر داشته باشیم تا جان مسافرین مواجه با خطر نشود. همچنین ایمنی نیروگاه های هسته ای هم باید مورد توجه قرار گیرد. نیروگاه هسته ای ما هنوز به راه نیفتاده ولی وقتی راه اندازی شود ایمنی اش مسئله ای جدی است. ما نمی توانیم ایمنی این نیروگاه ها را فقط به بازرسان روسی واگذار کنیم. بایستی بازرسانی از کشورهای دیگر ایمنی و کنترل این نیروگاهها را در دست داشته باشند تا با فجایعی مانند فجایع چرنوبیل روبرو نشویم. بنابراین در جنبه هسته ای هم ما احتیاج داریم که تحریم های اقتصادی آمريکا برداشته شود. علاوه بر این از جنبه علمی ایران در آستانه یک جهش قرار دارد. ایران تنها کشور نفتی است که پتانسیل نیروی انسانی اش بسیار بالا است. این نیروی انسانی بخاطر تحریم علمی در بسیاری از رشته ها در دانشگاه های اروپا و آمریکا مانند رشته فیزیک هسته ای فاقد پذیرش شده اند. این تحريم علمی باعث می شود تا ما از مسابقات علمی که در جهان برگزار می شود عقب بیفتیم و يا آنکه بسیاری از وسایل آزمایش فیزیکی را چند برابر قیمت در بازار های جهانی خريداری کنيم.

                    داریوش سجادی:
                    ضمن تائید کل اظهارات جنابعالی، اما من بر نظر قبلی خودم اصرار دارم. به هیچ وجه نمی شود منکر بی مبالاتی ها در بروز چنین حوادثی از طرف مدیران داخلی ایران شد اما اینجا بحث مسئولیت اخلاقی پیش می آید که دولت ایالات متحده با توسل به تحريم های اقتصادی جان شهروندان ایرانی را گروگان و وجه المخاصمه اختلافات خود با جمهوری اسلامی قرار داده. همین مسئله را در تحریم اقتصادی عراق طی سالهای گذشته شاهد بوديم که کوچکترین ضرری را متوجه حکومت عراق نکرد بلکه این ملت عراق بود که بلاگردان تحریم ها شد. در حادثه سقوط هواپيمای C-130 نيز می بینیم هزينه اختلاف واشنگتن با دولت ایران از جان شهروندان ایرانی تامين می شود. حتی همين اختلافات آمريکا با ايران در پرونده اتمی به نوعی تائید کننده مواضع ایران است. دولت ایران در مذاکرات بارها تاکید کرده که چنانچه فن آوری هسته ای خود را در اختیار غرب قرار دهد، چه تضمینی وجود دارد تا در روز واقعه آن را از ما مضایقه نکنید؟ حادثه سقوط هواپيمای C-130 اثبات کننده اين ادعای ايران بود که آمریکا برای تامین منویات و سیاست های خود، حاضر است تا مرز بازی با جان انسانها از ارائه نيازهای ضروری مردم استنکاف بورزد.
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #100
                      علیرضا حقیقی:
                      این برمی گردد به کلیت روابط ایران و آمریکا. اکنون اين دو کشور در یک نقطه عطف تاريخی قرار گرفته اند که یا بايد صلح را قبول کنند و یا جنگ را.
                      اگر بخواهیم صلح کنیم تمام مسائل را باید روی میز گذاشته و با آمريکا آنها را حل کنيم. به نظر من الان برای صلح موقعیت مناسبی است، برای اینکه وقایع عراق و مشکلات داخلی آمریکا نشان داد واشنگتن توان تحقق رویاهائی که برای خاورمیانه بزرگ در نظر داشت از جمله جابجائی سهل الوصول رژیم های عراق و افغانستان و ایران را در توان نداشته و ندارد. در نتیجه تنها راه حلی که اکنون آمریکائی ها دنبال می کنند، راه حل صلح محدود است. وزارت خارجه آمریکا جاهائی که به نفع اش است می خواهد با ایران مذاکره کند و جاهائی که به نفع اش نیست، اصلاً وارد موضوع نمی شود. ما باید به آنها نشان دهیم در مقابل چه چیزی حاضر به تعديل مواضع هستيم. مهمترین مسئله ای که ایران می تواند در ارتباط با آمریکا مطرح کند، مسله تحریم است. حتی ایران اگر تعلیق غنی سازی را بپذيرد همانطور که قبلاً هم پذيرفته بود، این تعلیق درمقابل رفع تحریم، راه مناسبی است چون عملاً رفع تحریم به معنای این است که آمریکائی ها مسئله تغییر رژیم را کنار گذاشته اند. آمریکا تاکنون در مورد رابطه با ایران سیاست هائی را اتخاذ کرده که علیه منافع مردم است. منافع سیاست تحریم اقتصادی صرفاً به جیب نیروهائی می رود که غیر دموکرات هستند. آمریکا می داند که تحریم اقتصادی باعث خواهد شد تا ایران به تدریج ضعیف شود. لزومی ندارد ما رنجی را به ملت خودمان تحمیل کنیم که قابل حل است.

                      داریوش سجادی:
                      اينکه زلمای خليل زاد سفير آمريکا در عراق اخيراً اعلام کرده از جانب کاخ سفيد موظف به انجام مذاکره با ايران جهت تثبيت و بهبود وضعيت در عراق شده است را در چه چارچوبی بايد قرار دهيم؟

                      علیرضا حقیقی:
                      واشنگتن در حال حاضر به دليل مشکلاتی که در عراق گريان گيرش شده بدنبال صلح محدود با ايران است. در حالی که ما باید بدنبال صلح کامل با آمریکا باشیم. ما بايد مسائل مان را با آمريکا بصورت کلی اعم از مسئله تحریم، هسته ای، افغانستان، عراق و امنیت خلیج فارس حل کنيم. یک سری توقعاتی آمریکا از ما دارد و ماهم یکسری امتیازات از آمریکا می خواهیم.

                      داریوش سجادی:
                      گام اول را چه کسی باید بردارد؟ اينکه خليل زاد صرفاً جهت حل مشکلات در عراق به استقبال مذاکره با ايران آمده است را نمی توان گام موثری تلقی کرد. تصور نمی کنید این آمریکاست که برای حل کلیه مسائل با ايران باید گام اول را بردارد؟

                      علیرضا حقیقی:
                      مهم نیست چه کشوری گام اول را بر دارد. مهم آنست که ایران نباید انفعالی عمل کند. ایران باید شرایط خودش برای صلح کامل را عنوان کند. خوشبختانه شاهد آن هستيم تریبون هائی که پيش از اين مخالف سرسخت مذاکره با آمریکا بودند، در مورد پیشنهاد اخیر آمریکا موضع ملایم تری را اتخاذ کرده اند. با توجه به اينکه مسئله روابط ايران و آمريکا در تهران به شورای اميت ملی سپرده شده، آقای لاریجانی و کسان دیگری که مسئول شورای امنیت ملی هستند باید صریحاً در اين زمينه اعلام کنند که تحت چه شرایطی مایلند گفتگو با آمریکا را برای يک صلح تمام عيار از سر بگیرند.
                      البته مشکلی که در اين زمينه وجود دارد آنست که مخالفان چنين روندی همواره کوشيده اند از طريق کارشکنی هر گونه مذاکره بين ايران و آمريکا را با افشاگری مختل نمايند. این وظیفه همه دولتمردان و روشنفکران ایرانی است تا سعی کنند جهت حل این موضوع گام بردارند.
                      دولت ايران نبايد بگويد به ما پيشنهاد نشده بلکه بايد اعلام آمادگی کرده و بگويد که ما تحت چه شرايط و موضوعاتی حاضريم با آمريکا گفتگو کرده و مشکلاتمان را حل کنيم.
                      از سوی ديگر دولت آقای احمدی نژاد از ابتدا دو هدف و آرمان را تحت عنوان عدالت و معنویت برای خود مطرح کرده بود. این فاصله ای که بین نخبگان و دولتمردان ایجاد شده قطعاً در تحقق عدالت در ایران به مشکل برخواهد خورد. همچنانکه برای تحقق همان عدالت هم دولت موظف است زمينه های جذب سرمايه گذاری خارجی را از طريق بهبود مناسبات و تنش زدائی در سياست خارجی مهيا نمايد.
                      از جنبه معنوی هم جامعه باید به درآمد سرانه مناسبی برسد تا افراد حتی اگر بخواهند با عقاید و نظرات معنوی خودشان رفتار کنند مجبور نشوند بخاطر مشکلات اقتصادی تغییر منش در زندگی شان ایجاد کنند.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #101
                        If silence is significant, Iranian-Americans have made great news by having little to do with official relations between the United States and Iran. As the two governments exchange proposals and threats about Iran’s enrichment of uranium, a group with over 500,000 people has not done much to influence policies that affect their homelands. Even if Iranian-Americans have not shaped a strategy to deal with Iran’s pursuit of nuclear weapons, they should at least be commended for not helping either the United States or Iran make a case for war.

                        Even by the low standards of the Middle East, we Iranian-Americans are disorganized. As tragedy unfolded on September 11, we knew before others that Iranians had nothing to do with those attacks. Unlike the Saudis in the plot, Iranians would have argued about who should fly the planes. Some Iranians, dissatisfied with their titles, would have huffed off before take-off. In our dark humor, we recognized our lack of team play, our pathology in preferring to be the president of a small group rather than the vice president of a much larger group. For better or worse, we have mainly rendered ourselves neutral.

                        Iranian-Americans differ from the Iraqi exile community that helped to shape (or to distort) American policy toward Iraq. Yes, most of us follow the news in Iran. Yes, some of us travel there. But very few of us affect policies in Tehran or Washington. We talk more than we accomplish. At home, we dream to be like other ethnic groups: Indian-Americans and Mexican-Americans. Rarely do we network as they do. When we do, it leads more often to arguments than to deals. Iranian-Americans who have succeeded in business—Ebay founder Pierre Omidyar and many others—keep a careful distance from the group. Not many Iranian-Americans have been elected to public positions, and not many have been appointed.

                        Iranian-Americans split along many lines. Some came here before the 1979 revolution in Iran. Some came during the revolution. Some came much later. Some are citizens, some resident aliens. Some are rich, some poor. Some are secular, some devout. Of the religious, most are Muslim, but some are Christian, some Jewish. Most are Persians, but some are Azeri, Arab, Kurdish or Baluchi. The Iranian-American scene in Washington differs from the scene in Texas. And Los Angeles, renamed “Tehrangeles,” is a world apart.

                        The Bush Administration has not necessarily ignored us. Sometimes it has considered how it can use us. But as a senior State Department official once told me, back when I ran an “Iran Commercial Initiative” for the U.S. Chamber of Commerce, there may not be anyone who speaks for a unified Iranian-American community. One group that is organized, the Mujahideen-e-Khalq (MKO), is on the American terrorism list and does not have much support in Iran.

                        Iranian-Americans, in California and elsewhere, do have a diffuse influence on the Iranian nation. Between the United States and Iran, there is a two-way flow of people, books, movies, radio programs, and satellite television. As a result, Iranians are probably more pro-American than people in Saudi Arabia, America’s supposed ally in the region.

                        By our inaction, Iranian-Americans may actually be doing a service. We have learned from the Iraqi quagmire. For us, it would be irresponsible to feed the fantasies of an instant change in Iranian regimes. Democracy is not easily transplanted to the Middle East. Change is more likely to come gradually from within than to be imposed from without. Those are some of our lessons.

                        Unlike the time when Ayatollah Khomeini returned to Iran from exile, it is not possible today for an Iranian who has lived away from his homeland to return there as a leader. Iranians have been through too much — a long war with Iraq, sanctions, economic stagnation, and oppression — to accept a Pahlavi prince from Virginia. The powerful Iranian regime, led by a “Supreme Leader,” still divides the country into two groups: insiders who are part of the clerical establishment and outsiders who are not. Iranian-Americans, cast between two countries, are not a part of that equation.

                        For our two countries, we will hope for the best. Perhaps the United States and Iran can negotiate through the impasse. But we should also plan for the worst. Perhaps the United States will attack Iran. In that event, learning from our experiences during the 444 days of the hostage crisis, we should be organized enough to prevent ourselves from being scapegoats for angry Americans at home. The risk is that the slurs and insults that were common here in 1979-1981 will descend into American internment camps. For us, from international politics to domestic politics, silence has its limits.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #102
                          am deeply disappointed in President Bush’s manners. He was already ugly enough as a rude caricature of a wannabe statesman. Now this week he revealed aspects of himself that frankly are not becoming of a prodigy belonging to a self-styled class of American aristocracy. The video of the president’s statesmanlike shit-shat with the English Prime Minister Tony Blair is being replayed in the US for the use of the four letter word “shit.” But the tape tells a longer tale.

                          First, the preppie and Yale-educated son of a statesman is shown calling Tony Blair over with a jovial “Yo, Blair,” as if he was calling his lackey (may be so!). The then clears shows the president chewing his food with his mouth open -- a disgusting and crude table manner even in the most backward parts of this planet. Next the video shows him talking with his mouth full -- my, o, my, I am sure Babs Bush would have taught him differently if this guy had spent some quality time around the table with his cultivated folks. I dread to think how he manipulates his utensils.

                          This man is a barbarian in suit, I say. President Bush use of the word “shit” was not just a remark born out of a colloquialism referring to the general state of affairs in Lebanon. It is no secret that there some phonetic temptation to associate the word “Shi’ite” with “shit” in English, as there is to do the same with Chi’i and chier in French). The president thinks the Shi’ite are shit. Period. Many among the readers on this site think so too. I do not. I think Shi’ism to Islam is what Protestantism has been to Christianity and in many ways Shi’ism is the Christian West last good hope to come to term with Islam. The difference between the Shi’ite and Sunni Moslem is simply one -- who would have succeeded the prophet Mohammad.

                          The Sunni say that the leadership of the umma (community) should have devolved on a person selected by the tribal chiefs, much along the tribal tradition of the Arabian tribes. The Shi’ite -- originally known as the Aliat (Supporters of Ali) -- believed that the leadership of the community belonged to Ali, the Prophet’s son-in-law and first cousin. This is the only theological difference between Sunni and Shi’ite -- the other differences between the two are simply ethnic and cultural. Shi’ism can count among its sects the progressive Ismailiyya, the Bahai and the often-forgotten Ibadhi (who predominate and rule Oman). The Sunnis, on the other hand, can be proud of the intolerant schools of Ibn Hanbal, the Wahhabi (who mired the British in the Persian Gulf), Salafiyah (who foment from the Philippines to Somalia) and Al-Qaeda, the people who brought down the World Trade Center towers in 2001. The Shi’ite clergy (especially the ruling theologians in Iran) that who do not tolerate any Shi’ite doctrine other than the Twelver Shi’ism are wrong and do an enormous disservice to the legacy of Ali.

                          This guy, Ali, is the one whose name connects five times every day the Moslems from Lebanon to Pakistan, Iran to Saudi Arabia -- His name is intoned in the Shi’ite communities every day, five times, at prayer time in the phrase “Ali al-wali-Allah,” “meaning “Ali, friend [companion] of God.” Not exactly like “Christ, son of God,” but a close second. No wonder why Shi’ism and Christianity have a lot more in common than anyone is willing to admit! Were it not for the oil of Saudi Arabia and then ottoman proximity with the Europeans, the West probably would have preferred sleeping with the Shi’ite Persia (Iran) than flirting with the Sunni (Arab and Turk) rulers. Or maybe not.

                          I do not expect President Bush to get my drift -- that is okay, because he has other things on his plate -- such as explaining (esplayning, as Ricky Ricardo would say) to Mrs. Bush why he suddenly lunged forward and began giving the Lady-Fuhrer of Germany a shoulder massage. A few months ago here in Massachusetts a chief executive officer of a public company was fired for hugging his employees. Of Lebanese ethnicity, the guy claimed that he was being friendly by the rules of his culture! Now here is the President of the United States assaulting the German chancellor in Russia, of all paces! The poor woman was petrified -- and seems to have cringed at the notion of being worked over by the vulgar American.

                          This is the problem -- the Lebanese and American have no sense of whom not to embrace. The Lebanese go ahead and espouse an organization devoted to make life hell for Israel. The Americans espouse the State of Israel, which is devoted to genocidal pursuits of his own choosing.

                          This week the icon of American kaka-diplomacy, Miss Rice, was equally true to form. When asked about the US hesitancy to call fro a cease-fire in Lebanon, she replied that cease-fire by itself is meaningless uncles it addresses the “root cause” of the problem! This gibberish from the secretary of state in an administration that is so about “life” that it vetoes stem-cell research! Miss Rice, how about saving lives -- how is that for a meaningful purpose to a cease-fire? Never mind that, I say. The chick is as vulgar as her boss.

                          The root cause of war (or absence of peace in the Middle East) is one and only one -- the American democracy. When Truman okayed the establishment of the State of Israel in Palestine, he did so in consideration of domestic and international 9British, really) pressure. Ever since the survival of Israel has determined how the millions of educated and uneducated Jews in America participate in elections with their money and votes. Because of the Electoral College system, their vote can lock up an entire state’s electoral votes for one candidate alone and contribute to his victory. On the state level, Jews vote in very high proportions and they often determine who gets elected in a number of states, particularly California, New York, Massachusetts, Illinois and Florida. It is a fact -- and the world best learn to live with it -- that the US, regardless of its lip service to its Judeo-Christian heritage -- will not back down from supporting Israel for as long as the Jewish vote in US politics matters.

                          The face of America’s kaka-diplomacy is further blackened by the backlash that its “democracy project” is causing abroad. The “democracy” in Iran produced Might Mouse Ahmadinejad. Tabrik! The “democracy” in Arab-occupied Palestine produced the Hamas. Marhaba! The “democracy” in Lebanon resulted in Hezbollah’s participation in the government. Bravo! The “democracy” in Iraq produced the Shi’ite government, who condemns Israel attack on Lebanon than side with American nonchalance. Ahsant! Not to belabor the point -- same kind of love of “democracy” brought Adolf Hitler to power in Germany.

                          Democracy or elections (no matter how free) are not necessarily a harbinger of “peace.” Of course, you would know that first hand. The democratic state of Israel is at war. The democratic US is at war, as is Britain and Australia and a dozen other countries with troops in Iraq and Afghanistan. The democratic country of Lebanon is at war. Yet, amazingly enough, the autocratic -- nay, despotic, Saudi Arabia, Jordan, Iran, North Korea and Syria -- to name a few -- are not at war!

                          The US should cut out the charade -- take a Shi’ite out to lunch. But please (a) no talking down, (b) no shoulder massage, (c) no chewing with an open mouth and (d) no talking with mouth full. You may eat with your hands!

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #103
                            توطئه مشترك مايكل لدين- منوچهرقربانی فر
                            از طريق مرزهای عراق
                            تدارك ايجاد بهانه
                            برای حمله امريكا به ايران
                            بررسی طرح استقرار دولت مورد حمايت امريكا
                            درايران و حفاظت ويژه از فرزند شاه سابق
                            منابع خبری در واشنگتن:
                            درانتظار يك رويداد مشكوك
                            برای آغاز حمله به ايران و سوريه تا قبل از نوامبر





                            گفته می شود:

                            مايكل لدين با منوچهرقربانی فر دلائل اسلحه در دوران جنگ ايران و عراق و طراح سفر مك فارلن به تهران در جريان همين جنگ (ايران كنترا) ملاقاتی خصوصی داشته است. دراين ملاقات پيرامون طرحی صحبت شده كه بموجب آن سلاح های بيولوژيكی و شيميايی كه نيروهای امريكائی در جريان جنگ صحرا جمع كرده اند در مرز ايران با عراق به كار گرفته خواهد شد و سپس همين مسئله دستاويزی خواهد شد برای توجيه حمله نظامی ارتش امريكا از خاك عراق به ايران.

                            بوش دركاخ سفيد، ضمن ملاقات با چند مخالف عملياتی رژيم تهران، حمايت خود را از آنها اعلام داشته است و اين درحالی است كه دولت امريكا حفاظت امنيتی فرزند شاه سابق ايران را بالا برده و حفاظت از وی را در صورت حمله به ايران و برای تثبيت يك دولت مورد حمايت امريكا در ايران به سازمان اطلاعات مركزی امريكا واگذار كرده است.

                            از سوی ديگر و از قول منابع خبری در واشنگتن گفته می شود طرح حمله به سوريه و ايران قرار است در پی يك رويداد مشكوك و غافلگير كننده، تا قبل از انتخابات ماه نوامبر آغاز شود. طراحان حمله به ايران و سوريه معتقدند، درگرماگرم يك جنگ (مانند حمله كنونی به لبنان و فلسطين) بسيج افكار عمومی امريكا برای چنين حمله ای مساعد تر خواهد بود.



                            iran

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #104
                              نگاهي به تاريخچه‌ي نئومحافظه‌كاري و جايگاه آن در سياست آمريكا

                              با گذشت نزديك به يك هزاره از خطابه‌ي آغاز جنگ‌هاي صليبي اول كه توسط پاپ اوربان دوم، رهبر كاتوليكها عنوان شد، جورج بوش دوم، رييس جمهور آمريكا خطابه آغاز جنگ صليبي دوم را خواند. اوربان دوم از ويراني كليساها به دست تركها سخن مي‌گفت، بوش دوم نيز آن گاه در فكر ايراد خطابه جنگ افتاد كه به ادعاي وي اعراب برج‌هاي دوگانه سازمان تجارت جهاني را با خاك يكسان كردند.

                              سه عنصر مسيحيت، سرمايه و اسلحه نقش محوري در سياست‌هاي نئومحافظه‌كاران دارد.
                              با گذشت نزديك به يك هزاره از خطابه‌ي آغاز جنگ‌هاي صليبي اول كه توسط پاپ اوربان دوم، رهبر كاتوليكها در 26 نوامبر 1095 عنوان شد، جورج بوش دوم، رييس جمهور آمريكا خطابه آغاز جنگ صليبي دوم را خواند. اوربان دوم از ويراني كليساها به دست تركها سخن مي‌گفت، بوش دوم نيز آن گاه در فكر ايراد خطابه جنگ افتاد كه به ادعاي وي اعراب برج‌هاي دوگانه سازمان تجارت جهاني را با خاك يكسان كردند.(1)
                              به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران دولت بوش يك دولت عملگرا با گرايش نئومحافظه‌كاري است. در اين دولت روشنفكران جايگاهي ندارند به گونه‌اي كه در ميان وزيران كابينه‌ي بوش تنها ژنرال، سرمايه‌دار، كشيش‌زاده، تكنوكرات، قاضي و سياستمدار يافت مي‌شود، اما كسي مانند ال‌گور كه روزنامه‌نگار يا نويسنده كتابي علمي درباره افزايش گرماي كره زمين باشد؛ ديده نمي‌شود. براي اين دولت جنگ يا صلح فرقي نمي‌كند و حتي جنگ براي صدور ايدئولوژي آمريكايي (جمع سكولاريسم مسيحي، سرمايه‌داري، نظامي‌گري و عمل‌گرايي) مناسبت‌تر است.(2)
                              يكي از اصطلاحاتي در دوران جديد و بويژه از زمان روي كار آمدن بوش و سياست‌هاي اتخاذ شده از سوي دولت وي در فرهنگ لغت سياسي كاربرد بيشتر و فزاينده‌اي پيدا كرده است؛ اصطلاح نئومحافظه‌كاري است. نئومحافظه‌كاري نوعي بنيادگرايي آمريكايي و مسيحي است و وقتي به پيشينه اين بنيادگرايي نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم كه ريشه در اعتقادات ” پيوريتن‌هايي“ دارد كه در سده 17 و 18 ميلادي خود را مردم برگزيده از طرف خداوند و مروج يك بشارت جديد ملي مي‌دانستند....

                              ”پيوريتن‌هايي“ كه حكومت آنها به رهبري كرامول برانگلستان دوامي نيافت ، تعصب ايدئولوژيكي آنها روبه ضعف نهاد و زماني كه آنها به تدريج در انگلستان اعتبار خود را از دست مي‌دادند؛ در آمريكا به موفقيت‌هاي بزرگي دست يافتند. آنها به سرزمين جديد مهاجرت كردند و اين سرزمين جديد را همانند سرزمين موعود خودشان مي‌ديدند و به مهاجران ساكن آن خطه به عنوان مردم برگزيده نگاه مي‌كردند و اروپاي قديم را نيز مصر دوران فرعون مي‌دانستند. كم كم مكتب پيوريتن به مكتب آمريكايي تغيير شكل داد و آمريكايي‌ها خود را مردم برگزيده و يك نيروي پيشتاز كه مامور هديه كردن آزادي به دنيا بود تصور كردند، به طوري كه رالف والدوامرسون، راهب و نويسنده‌ آمريكايي، آمريكا را آخرين كوشش آسماني از طرف نژادبشري معرفي كرد. هرمان ملويل نيز كه يكي از بزرگترين نويسندگان آمريكا در اواسط قرن نوزدهم بود؛ درباره ماموريت الهي آمريكا چنين نوشت: ما آمريكايي‌ها خيلي عجيب هستيم، مردم برگزيده و اسراييل زمان معاصر.ما كشتي آزادي دنيا و پيشقدمان دنياييم.
                              محافظان اولي، كه از سرزمين پديده‌هاي ناآشنا فرستاده شده‌ايم براي يك راه جديد در دنياي جديد كه آن دنياي خود ماست، رهايي بخشندگان سياسي در ما آمده‌اند، كاري كه به عهده ماست قدرت بخشيدن به تلقين‌هاي آنهاست. (3)
                              پيوريتن‌ها هنگامي كه از انگلستان به آمريكا آمدند؛ همانند بنيادگرايان افراطي‌يي چون طالبان، ريش‌هاي بلند و سبيل‌هاي تراشيده‌يي داشتند، با اين تفاوت كه به جاي دستار كلاهي با لبه‌هاي بلند و به جاي ردا بندهايي بر تن داشتند؛ كه شلوار را بر شانه استوار مي‌ساخت، آنان نيز ميان سرمايه و اخلاق پيوند برقرار كرده بودند و عبادت روزهاي يكشنبه را از ياد نمي‌بردند. اين بنيادگرايان اينك ريش را نيز چون سبيل‌ تراشيده‌اند و شلوار را به جاي بند با كمربند استوار مي‌كنند. سكولارهاي مسيحي جديد گرچه از جدايي دين از دولت سخن مي‌گويند، اما خاطره مذهب را فراموش نكرده‌اند و همانند پدران خود از ادبيات مذهبي براي تحليل اجتماعي استفاده مي‌كنند و در جهان در پي شيطان مي‌گردند (4)
                              نئومحافظه كاري محصول چارچوب فكري محافظه‌كاري و تركيب آن با رگه‌هايي از ليبراليسم در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم در پاسخ به ركود و تورم در اقتصاد كشورهاي غربي و زير سوال رفتن كارايي سياست‌هاي كينزي و دولت رفاهي مي‌باشد. محافظه كاري‌يي كه نسبت به عقل و طبع بشر بدبين مي‌باشد و عقل انساني را در برابر عقل كلي‌تر نهفته در سنت يا مذهب به چيزي نمي‌گيرد.
                              محافظه كاري‌يي كه انسانها را از حيث توانايي و استعداد با هم متفاوت مي‌داند و بنابراين نابرابري اجتماعي و اقتصادي را پديده يي طبيعي مي‌داند و هرگونه كوششي براي از ميان برداشتن نابرابريها را شكست‌پذير مي‌داند محافظه كاري‌يي كه با توجيه نابرابري اجتماعي طبعا نهاد مالكيت را نيز به عنوان پديده‌يي طبيعي توجيه مي‌كند و به گفته ادموند برك، پدر محافظه‌كاري،جوهر اصلي مالكيت اين است كه نابرابر باشد.
                              محافظه كاري‌يي كه به رغم گرايش محافظه كاران متاخر به اصول اقتصاد بازار آزاد، نگرش پدر سالارانه نسبت به جامعه دارد. در پس استدلالهاي محافظه كاران اين نكته نهفته است كه مردم به يك اندازه خردمند نيستند و بنابراين برخي بايد ديگران را راهنمايي كنند. از اين ديدگاه دموكراسي نه تنها مطلوب نيست، بلكه ناممكن است. در كشورهاي غربي، محافظه كاران تا آنجا كه توانستند از گسترش حق راي به مردم جلوگيري كردند و تنها به حكم اضطرار، قوانين اساسي مختلطي مركب از عناصر آريستوكراسي، اتوكراسي و دموكراسي را پذيرفتند. (5)
                              در دهه 1980 بسياري از دولت‌هاي غربي در واكنش به بحران اقتصادي دهه 1970 با ترك سياست‌هاي كينزي به سوي راست حركت كردند. راست نو نوعي راديكاليسم دست راستي و تهاجمي است كه اصول خود را از ليبراليسم و محافظه كاري مي‌گيرد و در توصيف مواضع‌نئو ليبرال‌هاي نو و محافظه كاران نو هردو به كار مي‌رود؛ به طور كلي راست نو از لحاظ اقتصادي و سياسي، ليبرال است يعني بر آزادي‌هاي اقتصادي، كاهش ماليات‌ها، بازار آزاد و دولت محدود تاكيد مي‌كند، ولي از نظر اخلاقي و فرهنگي و اجتماعي محافظه‌كار است و از حفظ نابرابري‌هاي طبيعي، جلوگيري از گسترش حقوق اجتماعي شهروندان، دولت نيرومند، اصول مذهبي، خانواده به عنوان بنياد جامعه و تضعيف اتحاديه‌هاي كارگري دفاع مي‌كند و از نظر اجتماعي با كار زنان خانه‌دار آزادي‌هاي جنسي و جنبش فمينيسم مخالفت مي‌ورزد. (6)
                              آن چه به عنوان ايدئولوژي محافظه‌كاري متعارف (در غرب) شناخته مي‌شود؛ عمدتا ميانه‌رو، مسالمت‌جويانه و متعلق به طبقات بالاي جامعه سنتي بوده است، اما ايدئولوژي محافظه‌كاري وقتي شكل تندرو احياگر و خشونت‌آميز پيدا مي‌كند و با خواست‌هاي طبقات متوسط و پايين ما قبل سرمايه‌داري پيوند يابد، به صورت فاشيسم ظاهر مي‌شود، فاشيسم نوعي از محافظه‌كاري است كه به صورت جنبش توده‌يي نمودار مي‌گردد. (7)
                              امروز نئومحافظه‌كاري آمريكايي به وسيله تعداد قابل توجهي از روشنفكران دولتي، روزنامه‌ها، انتشارات و سايت‌هاي اينترنتي مورد حمايت قرار مي‌گيرد.
                              پدران بنيانگذار اين ايدئولوژي ايروينگ كريستول (كريستول پدر) ناتان گليزر و نورمن پودهورتز بودند. كريستول و گليزر به تاسيس روزنامه و به همراه فرانسيس فوكوياما، ساموئل هانتينگتون و ريچارد پرل به ايجاد كميته ويراستاري دست زدند. امروزه نسل جديدي از نئومحافظه كاران نقش عمده‌اي در تعريف سياست‌هاي دولت بوش ايفا مي‌كنند. در كنار هفته‌نامه استاندارد با مديريت ويليام كريستول (كريستول پسر) كه از سبك نوشتاري تندروانه‌يي برخوردار است، بنياد هريتيج و خصوصا موسسه آمريكن اينترپرايز (American enterprise institute) مستقيما سياست خارجي بوش را تحت تاثير قرار مي‌دهند. موسسه آمريكن اينترپرايز امروز محل تجمع متفكران تندروي شده است؛ كه مسوول سياست‌هاي گسترش طلبانه‌ي آمريكا مي‌باشند. مهمترين اعضاي اين موسسه ريچارد پرل، توماس دانلي، ديويد فروم، ريول مارك گركت، مايكل لدين و جوشوا موراوكيك مي‌باشند. به مانند مايكل لدين كه براي مجله بازنگري جهان يهودي مطلب مي‌نويسد، موراوكيك جزو بازهاي دولت بوش مي‌باشد و با جامعه يهوديان محافظه كار آمريكايي در ارتباط است. (
                              اما بزرگترين خانواده نئومحافظه‌كاري در چارچوب پروژه‌ي قرن آمريكايي جديد بنيان گذاشته شده است. اين پروژه در 1997 براي ماموريت تمدن‌سازي ”آمريكاي جهان گشا“ ايجاد شد. اين پروژه با همكاري ويليام كريستول، ربرت كاگان، دونالد رامسفلد، پل ولوفوويتز، دان كوايل، ديك چني، نورمن پودهورتز، فرانسيس فوكوياما، توماس دونلي، ريوئل مارك گركت، يوشوا موراوكيك و بسياري ديگر هدايت مي‌شود. (9)
                              وقتي به تركيب دولت بوش نگاه مي‌كنيم با توجه به فرهنگ آمريكايي كه مبتني بر مسيحيت سرمايه و اسلحه مي‌باشد،‌دولت وي را يك دولت تمام عيار آمريكايي به معني خاص آن كه پيش از اين توضيح داده شد؛ مي‌يابيم؛ از يك بعد عناصري چون جان اشكرافت، دادستان كل كشور، تامي تامپسون، وزير بهداشت كونداليزا رايس (كسي كه مي‌گويند نقش اصلي را در نگارش نطق جنگ‌هاي صليبي بوش در ژانويه 2002 داشته است) در دولت بوش مي‌باشند كه مسيحيان افراط گرايي هستند كه مي‌شود آنها رابا طالبان مقايسه كرد؛ چرا كه در عرصه سياست خارجي جهان را به دو دسته ”يا بر ما يا عليه ما“ تقسيم مي‌كنند معتقد به اين هستند كه آمريكا بر كرسي حق نشسته است و به دنبال صدور فرهنگ آمريكايي از هر طريقي به تمام جهان هستند. از بلوك مسيحي كابينه بوش كه بگذريم در بلوك‌هاي ديگر نيز عناصر تشكيل دهنده يك دولت آمريكايي تمام عيار به چشم مي‌خورد. در بلوك سرمايه ديك چني نماينده سرمايه‌داران آمريكا مي‌باشد كسي كه برخي اورا پدر خوانده جورج دبليو بوش مي‌دانند. وي بازمانده كابينه بوش اول و جرالد فورد، صاحب يك شركت بزرگ نفتي در دالاس و تصحيح كننده خطاهاي فاحش بوش در اطلاعات عمومي سياسي است. دان ايوانز، وزير بازرگاني نيزيك سياستمدار نفتي است، وي مدير كمپاني نفتي هوستون مي‌باشد كه صد ميليون دلار به بوش در انتخابات رياست جمهوري كمك كرد و از سوي او ”دوست مادام العمر من “ نام گرفت.
                              بلوك بعدي فرهنگ آمريكايي همانگونه كه گفته شد؛ اسلحه است كه نقش مهمي در كابينه بوش ايفا مي‌كند. آمريكايي‌ها چنان به اسلحه علاقمندند كه در قانون اساسي مختصر و مفيد خود، بندي را به صورت اختصاصي به عنوان حق مسلح بودن ملت در نظر گرفته‌اند. جورج بوش دوم مانند همه جمهوري خواهان برخلاف همه دموكرات‌ها عاشق اسلحه است؛ چرا كه به كمك آنها مي‌تواند نوع زندگي آمريكايي را صادر كند. به همين دليل است كه كالين پاول، رييس سابق ستاد ارتش آمريكا كه در سال 1990 به فرمان بوش پدر جنگ خليج فارس را رهبري كرد؛ با وجود رنگ پوستش وزير خارجه شد. در واقع گرچه عرف حاكم بر دولت آمريكا عملا از حاكميت ژنرال‌ها بر وزارت دفاع جلويگري مي‌كند، اما مانع از سلطه آنان بر ديپلماسي نمي‌شود؛ چنان كه ژنرال پاول وزير خارجه است و دونالد رامسفلد غيرنظامي وزير دفاع. البته رامسفلد سخنگوي كاخ سفيد در دوره نيكسون و وزير دفاع كابينه فورد آن قدر طرفدار ميليتاريسم هست كه جاي خالي ژنرال‌ها را پر كند. (10)
                              مي‌توان با توجه به مطالب عنوان شده به اين نتيجه رسيد كه بنيادگرايي مختص دين و فرهنگ خاصي نيست؛ بلكه در همه اديان و فرهنگ ها مي‌تواند نمود داشته باشد؛ چرا كه بنيادگرايي لفظي عام است كه بر صفات مشخصي در هر زمان و مكاني مي‌تواند اطلاق شود. حاكميت نئومحافظه كاران و راستگرايان افراطي بر آمريكا نيز نوعي بنيادگرايي آمريكايي قرن بيست و يكمي است كه ريشه در فرهنگ پيوريتني اين كشور دارد كه خود را ملت برگزيده براي هدايت جهانيان به سمت تمدن اعلي مي‌دانند و كشور خود را ارضي موعود تلقي مي‌كنند.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              • donsaeid
                                Senior Member
                                • Nov 2005
                                • 28300

                                #105
                                نگاه انتقادی اکونوميست به سياست حمايت از مخالفان خارج نشين حکومت ايران

                                هفته نامه بريتانيايی اکونوميست طی مقاله ای به انتقاد از سياست دولت آمريکا در حمايت از مخالفان حکومت ايران پرداخته است.
                                اين مقاله به بهانه درخواست اخير کاندوليزا رايس وزيرخارجه آمريکا از کنگره اين کشور نوشته شده که خواهان تخصيص بودجه 75 ميليون دلاری برای گسترش دموکراسی در ايران شده است.

                                آن گونه که اکونوميست نوشته، از اين بودجه، بيست ميليون دلار آن به کمک مالی به سازمانهای غيردولتی، اتحاديه های کارگری، گروههای فعال حقوق بشر و دانشجويان اختصاص می يابد و 55 ميليون دلار آن صرف شبکه های راديويی وتلويزيونی و سايتهای اينترنتی فارسی زبان می شود تا دموکراسی را در ايران تبليغ کنند.

                                اين هفته نامه با استناد به اظهارات يکی از مقامهای بلندپايه آمريکايی که نامی از او نبرده نوشته که با توجه به اينکه امکان نفوذ عوامل حکومت ايران در سازمانهای غيردولتی اين کشور وجود دارد، بودجه دولت آمريکا نصيب گروههای ايرانی خارج از اين کشور خواهد شد و در اختيار بيست و چند شبکه تلويزيونی ماهواره ای لس آنجلسی، سلطنت طلبهای شيک پوش و مذهبيهای نامتعارف (به نظر می رسد منظور گروههايی همچون مجاهدين خلق باشد) که بيش از 25 سال است ايران را نديده اند و اجراکننده های برنامه های موسيقی جوانان قرار خواهد گرفت که اصلاً در تمام عمر خود ايران را نديده اند، کسانی که جز در بيزاری از حکومت جمهوری اسلامی هيچ وجه اشتراکی با يکديگر ندارند.

                                اکونوميست اشاره کرده که مخالفان حکومت ايران شخصيتی همچون نلسون ماندلا، رهبر جنبش سياهان آفريقای جنوبی يا حتی احمد چلبی، سياستمدار عراقی که در زمان صدام حسين از حمايت آمريکا برخوردار بود ندارند و شخصيتها و گروههای مخالف جمهوری اسلامی يا کسانی چون رضا پهلوی، وليعهد سابق ايرانند که گفته می شود علاقه ای به رسيدن به قدرت سياسی ندارد و در ايران هم نام چندانی از او باقی نمانده، يا گروههايی چون مجاهدين خلق که بسياری از مردم ايران فرزندان خود را در جنگ با دشمنی از دست داده اند که آنان در پناه آن به سر می بردند.

                                به نوشته اکونوميست، خانم رايس با بودجه 75 ميليون دلاری اش حتی نمی تواند روی علاقه مردم ايران به آمريکا حساب کند که اگرچه نظرسنجی قابل اتکايی برای سنجش ميزان آن وجود ندارد، اما در زمان رياست جمهوری بيل کلينتون بيشتر حس می شد و اکنون دست کم از لطيفه هايی که در ايران بر سر زبانهاست می توان حدس زد که مردم نگاهی بدبيانه به سياستهای آن دارند.

                                اکونوميست سپس با اشاره به محدوديتهايی که دولت محمود احمدی نژاد بر مطبوعات و سايتهای اينترنتی اعمال کرده و همچنين خاموشی جنبش دانشجويی و اصلاح طلبی و اقداماتی همچون برخورد سخت با اعتصاب اتوبوسرانان تهران نتيجه گرفته که بر خلاف آنچه جورج بوش تصور می کند، ايران جولانگاه مخالفان سياسی نيست بلکه مصيبتگاهی است برای همه جنبشهای مخالف، چه جنبشهای قانونی و چه جنبشهای غيرقانونی.

                                به نوشته اکونوميست، مخالفت با حکومت ايران اکنون خود را در دو شکل دگرانديشی مذهبی و جدايی طلبی قومی نشان می دهد.

                                اکونوميست برای ذکر نمونه "دگرانديشی مذهبی" به رواج تصوف در ايران پرداخته و با اشاره به برخورد اخير با صوفيان نعمت اللهی گنابادی در قم مقاله خود را اين گونه به پايان برده که شمار پيروان فرقه های صوفيه در ايران بيش از يک ميليون نفر برآورد می شود و بسياری از آنان "جيبهای پرپول و ارتباطاتی در خارج از ايران" دارند اما احتمالاً جورج بوش آنان را به عنوان نهادی که شايسته دريافت سهمی از کمک مالی 75 ميليون دلاری باشد به رسميت نمی شناسد.
                                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                                صادق هدايت؛ بوف کور

                                Comment

                                Working...