"فاجعه ته نشين نخواهد شد"، گزارش يک جنايت، مسعود نقره کار
۸ سال است که هر شهريور ماه دو چشم عسلی به سراغم می آيد تا با نگاه مهربان و معصومانه اش ياد آوری کند که مباد بيدادی که بر او، پدرش و خانواده اش رفته فراموش شود. دو چشم عسلی که ۳۱ شهريور سال ۱۳۷۷ به عشق و شور روز اول مدرسه و شيطنت های کودکانه و گذاشتن حياط مدرسه روی سرش، بخواب رفت اما در واقعيتی هولناک تر از کابوسی هراسناک به خون نشست
پدر, حميد حاجی زاده ی شاعر, گويی مرگ خويش را به "خنجر گوهرشکنان "پيش بينی کرده بود:
" رفتم از کوچه ی انديشه برون, سرشکنان
خسته دل, سوخته جان, با دل باورشکنان
نيست در گوهر پاکم خلل ازکينه ولی
دلم آشفته شد ازغفلت گوهرشکنان
خبرمرغ قفس را به چمن خواهم برد
گر گذشتم بسلامت ز بر پر شکنان
بردربسته ی ميخانه به حسرت ديدم
در دلم می شکند خنجر ساغر شکنان
خود نه خاری ز دل خسته من کس نگرفت
که شکستند پر رفتنم اين پر شکنان
آخر ای خنجر مردم کش بيگانه پرست
خوش نشستی به تنم در شب خنجر شکنان
اما کارون ۹ ساله و خانواده ی شاعر تصور نمی کردند سربازان امام خمينی آنگونه سبعانه و بيرحمانه زندگی شان را خونين و جانکاه کنند, تا اينگونه تلخ و دردناک برادری گزارشگر قتل فجيع برادر و برادر زاده ی ۹ ساله اش شود(۲)
"..... در سحر گاهی که بايد به سپيده می انجاميد و فردايش حميد (سحر) برای تدريس راهی دبيرستان می شد و کارون می رفت سر کلاس درس که بخواند:
ما گل های خندانيم فرزندان ايرانيم
سحر به خون نشست و در " کارون " جاری شد . فردای آن روز دو جسد خون آلوده و شقه شده را در سرد خانه بيمارستان جای دادند و فردای ديگرش در زير خاک سيه پنهان کردند....آخر به چه گناهی ؟ به چه جرمی ؟ چرا اين قدر بی رحمانه ؟ ۲۷ ضربه کارد به برادر؟ خانه بی شباهت به گشتارگاه ها و قصاب خانه ها نبود. همين بس که شاهدان عينی می گويند ماموريم تحقيق ( باز پرس , پزشک قانونی,مامورين آگاهی و انتطامی)دور اجساد حلقه واراشک می ريختند....يک شاعر و دبير گوشه گير و مردمی چه گناهی می توانست داشته باشد؟ دو ماه تمام
به اين در و آن درمی زديم تا اين که قتل فروهرها با همين کيفيت اتفاق افتاد و ما تازه متوجه عمق فاجعه شديم"(۳) صحبت از قتل های زنجيره ای ست , و جرم اين بود: حميد حاجی زاده شاعر و پژوهشگر بود, با مطبوعات همکاری می کرد و از فعالين انجمن ادبی شيراز بود . سروده بود:
" طرفه اين دزدان که از آتش شرر دزديده اند
آب از جوی, لطف شبنم از سحر دزديده اند
جلوه از گل, رقص از پروانه, پاکی از گلاب
شور از نی , شهد را ازنيشکر دزديده اند
رافت از هابيل , مهر از دل, مروت از نهاد
اعتماد از پير و يوسف از پدر دزديده اند.
خنده از لب , نوراز آينه, رم را از غزال
شوق از سنگ , محبت از تبر دزديده اند
" ......بنا به اين دلايل فرض را بر اين می گيريم که او گناهکار و مجرم هم بود , خوب...معلم بود آن هم معلم ادبيات , که نبايد می بود , شاعر بود آن هم شاعری ملی و ميهنی که نبايد می بود و مهمتر از همه ی اينها تهی دست بود و فقير که گناهی است بخشودنی , ولی کودک ۹ ساله او چی؟ او چکار ه بود؟ او به چه چرمی می بايد متحمل آن وحشت شبانه و ضربه های کارد سوزنده باشد. مگر يک کودک نه ساله برای مردن نياز به چند ضربه چاقو دارد؟ و..........."(۵)
" .... پزشک قانونی تعداد ضربه های دشنه فرو رفته در سينه برادررا ۲۷ از زير گلو تا زير ناف و ضربه ی وارده به سينه کارون را بالغ بر ده ضربه دانسته بود... آ ثار ضربه سخت و مشت در سر و صورت, پارگی قلب و ريه و دستگاه گوارش , بريده شدن انگشتان دست راست حميد تا روی پوست , بنا به نظرپزشک قانونی با هر ضربه کارد حميد تيغه چاقو را می گرفته و قاتل می کشيده و برای باری ديگر فرو می کرده است که منجر به اين گرديده که کف دست بشود پر از شيارهای عميق شقاوت !.....کسانی که در غسالخانه حضور داشته اند و يا جسد کارون را ديده اند از جای آثار نيش چاقو بر روی گوش , صورت و پشت کارون گفته اند که بايد اين آثار قبل از پاره پاره کردن سينه, قلب و شکم کارون روی داده باشد. بعضی نيز که به دقت به ضورت کارون نگاه کرده اند به قول روستايی های ما حالت " گرگ پدمک" را در چهره کارون ديده اند. اصطلاح " گرگ پدمک" در خصوص روبرو شدن گوسفند با گرگ به کار می رود, در اين حالت وقتی که گوسفندی به ناگهان گرگ را در مقابل خود می بيند چشمهايش از حدقه می زند بيرون وهرگونه توان و حرکتی از گوسفند سلب می شود , در برابر گرگ می ايستد و گرگ راحت او را می درد.
صحنه قتل به دقت نظامی گونه و استادانه طراحی گرديده بود. اگر چه پس از دو سه روز, هم ما قضيه را فهميده بوديم و هم آگاهی!....."(۶)
نه فقط برادری داغدار و زخم خورده, خواهری نيز با دو چشمِ عسلی وبا نگاهی سبز شبيه چشمهای کارون و حميد دريچهای میشود به سوی فاجعهای هراسآور و تاريخی شرمساز..
دادخواه بيدادی تاريخی، که ساليانی ست بر مهربانی و معصوميت رو داشتهاند؛
خواهری که شيونهای مادرش، که سوگ پسر و نوهاش دقمرگش کرد را در گوش دارد،
"....... ۸۱ روز بعد.... دست های سرد مادر دست زن را می گيرد : " فرخنده دارم می ميرم , بگو محمد بيا. " , " نترس مادر نمی ميری , ولی, ولی يه ذره ...." دقايقی بعد.... پزشک اورژانس خود را می کشد کنار. پيرزن رو به قبله آخرين نگاه را به پسرش می کند و چشم هايش را می بند د. دختر جوان که نمی خواهد باور کند, همچنان با دست قفسه ی سينه ی پيرزن را فشار می دهد. مردی ميانسال دختر را بلند می کند:" نيکو جان بسه.فايده نداره,راحت شد."
همه جيغ می کشند .ولی زن دولا می شود و فکر می کند چطور چنار بزرگی را که در صفحات اول رمان چاپ نشده اش کاشته اره کند.." (۷)
زنی که "هرشب حميد و کاروناش پُشت پلکهايش میخوابند تا هر صبح با حضور آنها بيدار شوند":
»گفتم از جنوب میآيم از سومين جهان، از تلاقی ثروت و فقر. انقلابی را از سر گذراندهام. هشتسال جنگ، موشک، انفجار، وحشت بر من گذشته، زندان، اعدام، سنگسار، تعقيب، تهديد، زلزله، طوفان همه را در عين يا در ذهن تجربه کردهام و هربار چون ققنوس از ميان خاکستر خود پر کشيدهام. و هنگام نوشتن يا نوشتهشدن همهٌ اينها را در خود داشتهام. و يک عمر با ديدن صفحهٌ حوادث روزنامه روی برگرداندهام و ناگهان نام خانوادگی خودم را با تيتر درشت در ميان صفحه حوادث روزنامهها ديدهام. زوال آرزوهايم را به سوگ نشستهام. پيکر پارهپارهٌ برادرم، جسم از هم دريدهٌ کارونم را بر بالهای روح و روانم تشييع کردهام و در دورترين نقطهٌ گورستان دست روی گوشهايم فشردهام و از صدای جيغهای کودکان جهان کر شدهام، از نگاه پُرسان مادرم گريختهام و مهربانی بیدريغ ملتی را در روزهای فاجعه ديدهام و زهر طعنهها چشيدهام و با اين همه هنوز داغم، داغ و منتظر تا فاجعه تهنشين شود و سفيدی هولناک کاغذ بخواند".(۸)
»... و هيچکس نگفت در آن دل تاريکی دستهای چه کسی را صدا کردی تا دست کوچک و نازنين کارون پيش بيايد و من هر شب به اميد آمدن تو بخوابم و تو هيچ نيائی و هيچ نگوئی تا من روزها بنشينم و فکر کنم که تو باز هم از راه مدرسه با يک بغل شقايق از راه میرسی و با شيطنت شقايقها را طوری به طرف من دراز میکنی که گُلها به دست من که رسيد زمين از خون گلبرگهای شقايق رنگين شود و من داد بزنم، پا بکوبم و گاه سرم را به ديوار کاهگلی حياط که: "ببين پَرپَرشون کردی"، بگويم، بگويم تا دلت بسوزد، سرم را روی شانهات بگذاری و بگوئی: "خب فردا غنچههاشو برات میآرم که پَرپَر نشن" و ندانی شبی که بیرحمی اوج میگيرد و چهرهی انسانيت در وجود قاتلانت رنگ میبازد، غنچهها هم پَرپَر میشوند تا تراژدی غمبار مرگ پدر و پسری را در دوقدمی هم رقم بزند، تا در دل سياهی شب خون "سحر"۱ جاری شود، "کارون" بخُروشد و دستی با شقاوت سينهاش را بشکافد تا رنگ عسلی چشمهايش در سبزی چشمهای تو در خون بغلطد تا کودکان قوم خواب ببينند که تو آمدهای و میگويی: "خون رنگ زعفران است" و بچههای شهر سرمشقهای کلاس خوشنويسیشان را از شعرهای تو بگيرند و نام "کارون" بر زبان کودکان فردا جاری شود."(۹)
¢¢¢
ونام کارون بر زبانِ جهان مهربانی و معصوميت جاریست, "فاجعه تهنشين نخواهد شد".
۸ سال گذشت , من اما اين سوی جهان هنوز مرگِ "کارون" را باور نکرده ام. هيچ پدری مرگِ فرزندش را باور نمیکند. وهنوزچشم انتظارِ آن چشم عسلیام تا
"از مدرسه با يک بغل شقايق بيايد و "گلدشت" (۱۰) را رنگين کند"
شهريور ۱۳۸۵
فلوريداـ امريکا
زير نويس:
۱- شعری از حميد حاجی زاده ( سحر)
۲- محمد حاجی زاده, برادر حميد گزارش مفصلی در باره اين فاجعه نوشته است با عنوان " کارون در من است امشب" تکه هايی از اين گزارش , ونيز مصاحبه ای کوتاه و ياد واره هايی در باره حميد و کارون در برخی نشريات داخل کشور چاپ شد.
۳- محمد حاجی زاده , قتل های زنجيره ای در شعبه شهرستان ها , نشريه پيام هاجر, شماره ۳۰۲, ۵ بهمن ۱۳۷۸
۴- شعری از حميد حاجی زاده
۵- منبع شماره ۳
۶- محمد حاجی زاده , گزارش يک فتل , کارون در من است امشب." ) "کارون در من است امشب "، دفتر شعری از حميد حاجیزادهی کرمانی "سحر"._ سحر: تخلصِ حميد حاجیزاده است).
۷- فرخنده حاجی زاده , دستی ميان دشنه و دل نيست ,ماهنامه بايا- شماره ۱و-۲ فروردين و ارديبهشت ۱۳۷۸
۸- فرخندهٌ حاجیزاده، نويسنده و صاحب امتياز و سردبير مجلهی "بايا". "خلاف دموکراسی و خانه سرگردانِ چشمها"، سخنرانی ۱۷ ماه می سال ۲۰۰۰، نيويورک.
۹- فرخندهی حاجیزاده، در مصاحبه با قادر تميمی، سايتِ اينترنتی عصر نو، شنبه ۲۱ بهمنماه ۱۳۸۱
۱۰- گلدشت؛ محلهای در کرمان که خانهی محقرِ حميد حاجیزاده آنجاست.
۸ سال است که هر شهريور ماه دو چشم عسلی به سراغم می آيد تا با نگاه مهربان و معصومانه اش ياد آوری کند که مباد بيدادی که بر او، پدرش و خانواده اش رفته فراموش شود. دو چشم عسلی که ۳۱ شهريور سال ۱۳۷۷ به عشق و شور روز اول مدرسه و شيطنت های کودکانه و گذاشتن حياط مدرسه روی سرش، بخواب رفت اما در واقعيتی هولناک تر از کابوسی هراسناک به خون نشست
پدر, حميد حاجی زاده ی شاعر, گويی مرگ خويش را به "خنجر گوهرشکنان "پيش بينی کرده بود:
" رفتم از کوچه ی انديشه برون, سرشکنان
خسته دل, سوخته جان, با دل باورشکنان
نيست در گوهر پاکم خلل ازکينه ولی
دلم آشفته شد ازغفلت گوهرشکنان
خبرمرغ قفس را به چمن خواهم برد
گر گذشتم بسلامت ز بر پر شکنان
بردربسته ی ميخانه به حسرت ديدم
در دلم می شکند خنجر ساغر شکنان
خود نه خاری ز دل خسته من کس نگرفت
که شکستند پر رفتنم اين پر شکنان
آخر ای خنجر مردم کش بيگانه پرست
خوش نشستی به تنم در شب خنجر شکنان
اما کارون ۹ ساله و خانواده ی شاعر تصور نمی کردند سربازان امام خمينی آنگونه سبعانه و بيرحمانه زندگی شان را خونين و جانکاه کنند, تا اينگونه تلخ و دردناک برادری گزارشگر قتل فجيع برادر و برادر زاده ی ۹ ساله اش شود(۲)
"..... در سحر گاهی که بايد به سپيده می انجاميد و فردايش حميد (سحر) برای تدريس راهی دبيرستان می شد و کارون می رفت سر کلاس درس که بخواند:
ما گل های خندانيم فرزندان ايرانيم
سحر به خون نشست و در " کارون " جاری شد . فردای آن روز دو جسد خون آلوده و شقه شده را در سرد خانه بيمارستان جای دادند و فردای ديگرش در زير خاک سيه پنهان کردند....آخر به چه گناهی ؟ به چه جرمی ؟ چرا اين قدر بی رحمانه ؟ ۲۷ ضربه کارد به برادر؟ خانه بی شباهت به گشتارگاه ها و قصاب خانه ها نبود. همين بس که شاهدان عينی می گويند ماموريم تحقيق ( باز پرس , پزشک قانونی,مامورين آگاهی و انتطامی)دور اجساد حلقه واراشک می ريختند....يک شاعر و دبير گوشه گير و مردمی چه گناهی می توانست داشته باشد؟ دو ماه تمام
به اين در و آن درمی زديم تا اين که قتل فروهرها با همين کيفيت اتفاق افتاد و ما تازه متوجه عمق فاجعه شديم"(۳) صحبت از قتل های زنجيره ای ست , و جرم اين بود: حميد حاجی زاده شاعر و پژوهشگر بود, با مطبوعات همکاری می کرد و از فعالين انجمن ادبی شيراز بود . سروده بود:
" طرفه اين دزدان که از آتش شرر دزديده اند
آب از جوی, لطف شبنم از سحر دزديده اند
جلوه از گل, رقص از پروانه, پاکی از گلاب
شور از نی , شهد را ازنيشکر دزديده اند
رافت از هابيل , مهر از دل, مروت از نهاد
اعتماد از پير و يوسف از پدر دزديده اند.
خنده از لب , نوراز آينه, رم را از غزال
شوق از سنگ , محبت از تبر دزديده اند
" ......بنا به اين دلايل فرض را بر اين می گيريم که او گناهکار و مجرم هم بود , خوب...معلم بود آن هم معلم ادبيات , که نبايد می بود , شاعر بود آن هم شاعری ملی و ميهنی که نبايد می بود و مهمتر از همه ی اينها تهی دست بود و فقير که گناهی است بخشودنی , ولی کودک ۹ ساله او چی؟ او چکار ه بود؟ او به چه چرمی می بايد متحمل آن وحشت شبانه و ضربه های کارد سوزنده باشد. مگر يک کودک نه ساله برای مردن نياز به چند ضربه چاقو دارد؟ و..........."(۵)
" .... پزشک قانونی تعداد ضربه های دشنه فرو رفته در سينه برادررا ۲۷ از زير گلو تا زير ناف و ضربه ی وارده به سينه کارون را بالغ بر ده ضربه دانسته بود... آ ثار ضربه سخت و مشت در سر و صورت, پارگی قلب و ريه و دستگاه گوارش , بريده شدن انگشتان دست راست حميد تا روی پوست , بنا به نظرپزشک قانونی با هر ضربه کارد حميد تيغه چاقو را می گرفته و قاتل می کشيده و برای باری ديگر فرو می کرده است که منجر به اين گرديده که کف دست بشود پر از شيارهای عميق شقاوت !.....کسانی که در غسالخانه حضور داشته اند و يا جسد کارون را ديده اند از جای آثار نيش چاقو بر روی گوش , صورت و پشت کارون گفته اند که بايد اين آثار قبل از پاره پاره کردن سينه, قلب و شکم کارون روی داده باشد. بعضی نيز که به دقت به ضورت کارون نگاه کرده اند به قول روستايی های ما حالت " گرگ پدمک" را در چهره کارون ديده اند. اصطلاح " گرگ پدمک" در خصوص روبرو شدن گوسفند با گرگ به کار می رود, در اين حالت وقتی که گوسفندی به ناگهان گرگ را در مقابل خود می بيند چشمهايش از حدقه می زند بيرون وهرگونه توان و حرکتی از گوسفند سلب می شود , در برابر گرگ می ايستد و گرگ راحت او را می درد.
صحنه قتل به دقت نظامی گونه و استادانه طراحی گرديده بود. اگر چه پس از دو سه روز, هم ما قضيه را فهميده بوديم و هم آگاهی!....."(۶)
نه فقط برادری داغدار و زخم خورده, خواهری نيز با دو چشمِ عسلی وبا نگاهی سبز شبيه چشمهای کارون و حميد دريچهای میشود به سوی فاجعهای هراسآور و تاريخی شرمساز..
دادخواه بيدادی تاريخی، که ساليانی ست بر مهربانی و معصوميت رو داشتهاند؛
خواهری که شيونهای مادرش، که سوگ پسر و نوهاش دقمرگش کرد را در گوش دارد،
"....... ۸۱ روز بعد.... دست های سرد مادر دست زن را می گيرد : " فرخنده دارم می ميرم , بگو محمد بيا. " , " نترس مادر نمی ميری , ولی, ولی يه ذره ...." دقايقی بعد.... پزشک اورژانس خود را می کشد کنار. پيرزن رو به قبله آخرين نگاه را به پسرش می کند و چشم هايش را می بند د. دختر جوان که نمی خواهد باور کند, همچنان با دست قفسه ی سينه ی پيرزن را فشار می دهد. مردی ميانسال دختر را بلند می کند:" نيکو جان بسه.فايده نداره,راحت شد."
همه جيغ می کشند .ولی زن دولا می شود و فکر می کند چطور چنار بزرگی را که در صفحات اول رمان چاپ نشده اش کاشته اره کند.." (۷)
زنی که "هرشب حميد و کاروناش پُشت پلکهايش میخوابند تا هر صبح با حضور آنها بيدار شوند":
»گفتم از جنوب میآيم از سومين جهان، از تلاقی ثروت و فقر. انقلابی را از سر گذراندهام. هشتسال جنگ، موشک، انفجار، وحشت بر من گذشته، زندان، اعدام، سنگسار، تعقيب، تهديد، زلزله، طوفان همه را در عين يا در ذهن تجربه کردهام و هربار چون ققنوس از ميان خاکستر خود پر کشيدهام. و هنگام نوشتن يا نوشتهشدن همهٌ اينها را در خود داشتهام. و يک عمر با ديدن صفحهٌ حوادث روزنامه روی برگرداندهام و ناگهان نام خانوادگی خودم را با تيتر درشت در ميان صفحه حوادث روزنامهها ديدهام. زوال آرزوهايم را به سوگ نشستهام. پيکر پارهپارهٌ برادرم، جسم از هم دريدهٌ کارونم را بر بالهای روح و روانم تشييع کردهام و در دورترين نقطهٌ گورستان دست روی گوشهايم فشردهام و از صدای جيغهای کودکان جهان کر شدهام، از نگاه پُرسان مادرم گريختهام و مهربانی بیدريغ ملتی را در روزهای فاجعه ديدهام و زهر طعنهها چشيدهام و با اين همه هنوز داغم، داغ و منتظر تا فاجعه تهنشين شود و سفيدی هولناک کاغذ بخواند".(۸)
»... و هيچکس نگفت در آن دل تاريکی دستهای چه کسی را صدا کردی تا دست کوچک و نازنين کارون پيش بيايد و من هر شب به اميد آمدن تو بخوابم و تو هيچ نيائی و هيچ نگوئی تا من روزها بنشينم و فکر کنم که تو باز هم از راه مدرسه با يک بغل شقايق از راه میرسی و با شيطنت شقايقها را طوری به طرف من دراز میکنی که گُلها به دست من که رسيد زمين از خون گلبرگهای شقايق رنگين شود و من داد بزنم، پا بکوبم و گاه سرم را به ديوار کاهگلی حياط که: "ببين پَرپَرشون کردی"، بگويم، بگويم تا دلت بسوزد، سرم را روی شانهات بگذاری و بگوئی: "خب فردا غنچههاشو برات میآرم که پَرپَر نشن" و ندانی شبی که بیرحمی اوج میگيرد و چهرهی انسانيت در وجود قاتلانت رنگ میبازد، غنچهها هم پَرپَر میشوند تا تراژدی غمبار مرگ پدر و پسری را در دوقدمی هم رقم بزند، تا در دل سياهی شب خون "سحر"۱ جاری شود، "کارون" بخُروشد و دستی با شقاوت سينهاش را بشکافد تا رنگ عسلی چشمهايش در سبزی چشمهای تو در خون بغلطد تا کودکان قوم خواب ببينند که تو آمدهای و میگويی: "خون رنگ زعفران است" و بچههای شهر سرمشقهای کلاس خوشنويسیشان را از شعرهای تو بگيرند و نام "کارون" بر زبان کودکان فردا جاری شود."(۹)
¢¢¢
ونام کارون بر زبانِ جهان مهربانی و معصوميت جاریست, "فاجعه تهنشين نخواهد شد".
۸ سال گذشت , من اما اين سوی جهان هنوز مرگِ "کارون" را باور نکرده ام. هيچ پدری مرگِ فرزندش را باور نمیکند. وهنوزچشم انتظارِ آن چشم عسلیام تا
"از مدرسه با يک بغل شقايق بيايد و "گلدشت" (۱۰) را رنگين کند"
شهريور ۱۳۸۵
فلوريداـ امريکا
زير نويس:
۱- شعری از حميد حاجی زاده ( سحر)
۲- محمد حاجی زاده, برادر حميد گزارش مفصلی در باره اين فاجعه نوشته است با عنوان " کارون در من است امشب" تکه هايی از اين گزارش , ونيز مصاحبه ای کوتاه و ياد واره هايی در باره حميد و کارون در برخی نشريات داخل کشور چاپ شد.
۳- محمد حاجی زاده , قتل های زنجيره ای در شعبه شهرستان ها , نشريه پيام هاجر, شماره ۳۰۲, ۵ بهمن ۱۳۷۸
۴- شعری از حميد حاجی زاده
۵- منبع شماره ۳
۶- محمد حاجی زاده , گزارش يک فتل , کارون در من است امشب." ) "کارون در من است امشب "، دفتر شعری از حميد حاجیزادهی کرمانی "سحر"._ سحر: تخلصِ حميد حاجیزاده است).
۷- فرخنده حاجی زاده , دستی ميان دشنه و دل نيست ,ماهنامه بايا- شماره ۱و-۲ فروردين و ارديبهشت ۱۳۷۸
۸- فرخندهٌ حاجیزاده، نويسنده و صاحب امتياز و سردبير مجلهی "بايا". "خلاف دموکراسی و خانه سرگردانِ چشمها"، سخنرانی ۱۷ ماه می سال ۲۰۰۰، نيويورک.
۹- فرخندهی حاجیزاده، در مصاحبه با قادر تميمی، سايتِ اينترنتی عصر نو، شنبه ۲۱ بهمنماه ۱۳۸۱
۱۰- گلدشت؛ محلهای در کرمان که خانهی محقرِ حميد حاجیزاده آنجاست.
Comment