Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا به ايران هشدار داد که اگر با وقت کشی قصد خسته کردن دولتهايی را دارند که درگير مسئله اتمی اين کشورند و می خواهند در صفوف اين کشورها شکاف ايجاد کنند، بدانند که به شکل دردناکی در اشتباهند.
    اظهارات آقای بوش يک روز پس از آن ايراد شد که دولت او با همراهی بريتانيا، فرانسه، آلمان، روسيه و چين تصميم گرفت رسيدگی به فعاليت اتمی ايران را به شورای امنيت بازگرداند اما در واکنش به اين تصميم، دولت ايران اعلام کرده که موعدی را که برای پاسخگويی به پيشنهاد اين کشورها برای حل مسئله اتمی خود تعيين کرده است تغيير نخواهد داد.

    رئيس جمهور آمريکا که طی سفر رسمی به آلمان سخن می گفت، به ايران هشدار داد که اعضای شورای امنيت در اقدام عليه ايران با يکديگر اتحاد کامل دارند.

    به نظر می رسد اين بخش از سخنان آقای بوش اشاره به اين باشد که ايرانيها نبايد روی حمايت روسيه و چين و اينکه اين دولتها در شورای امنيت مانع از تصميم گيريهای جدی عليه ايران شوند حساب کنند.

    روسيه که فراهم آورنده اصلی فناوری اتمی برای ايران است و چين که دادوستد تجاری گسترده ای با ايران دارند با ديگر اعضای شورای امنيت بر سر تهديد ايران به تحريم اقتصادی اختلاف داشتند اما اين دولتها اکنون همراه با ديگر اعضای شورا و همچنين آلمان تصميم گرفته اند قطعنامه ای برای تصويب در شورای امنيت آماده کنند که در آن ايران تهديد شود که اگر غنی سازی اورانيوم را متوقف نکند، با تحريم اقتصادی مواجه خواهد شد.

    با اين حال وزير خارجه روسيه خطاب به ايران گفته است که تا زمان آماده شدن و تصويب اين قطعنامه وقت دارد با پذيرش پيشنهادی که دولتهای اروپايی برای حل برنامه هسته ای اش مطرح کرده اند، از تصويب چنين قطعنامه ای جلوگيری کند.


    وقتی گفتيم مدت زمان معقولی وقت دارند منظورمان هفته ها بود نه ماهها ... اين طور که معلوم است آنها حرف ما را باور نکردند، پس ما هم به شورای امنيت می رويم و در اين کار با هم متحديم


    جورج بوش

    دولتهای غربی که با پيشنهاد امتيازاتی به ايران خواهان تعليق غنی سازی اورانيوم در اين کشورند، ابراز نگرانی می کنند که ايران با دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم امکان ساخت سلاح هسته ای بيابد، هرچند ايران بارها تأکيد کرده که تنها هدفش از غنی سازی اورانيوم، کاربرد صلح آميز از انرژی اتمی و تأمين سوخت نيروگاههای هسته ای است.

    اين مجموعه امتيازها که بسته پيشنهادی لقب گرفت با استقبال مقامهای ايرانی مواجه شده اما موعدی که دولت ايران برای اعلام پذيرش يا رد اين پيشنهاد تعيين کرد اعتراض دولتهای پيشنهاد دهنده و آمريکا را به دنبال داشته و از سوی ديگر، مقامهای ايرانی بسته پيشنهادی را دارای ابهام خوانده اند.

    برای رفع اين "ابهامات"، مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا و دبيرشورای عالی امنيت ملی ايران با يکديگر در بروکسل، مقر اتحاديه اروپا ديدار کردند و دولتهای ششگانه از ايران خواستند در پايان اين نشست، موضع خود را نسبت به بسته پيشنهادی اعلام کند.

    اما آنچه علی لاريجانی، دبير شورای عالی امنيت ملی ايران در پايان گفتگوی چهارساعته اش با خاوير سولانا، مسئول سياست خارجی اتحاديه اروپا به خبرنگاران اعلام کرد، پاسخ منفی ديگری به اين خواسته و تأکيدی ديگر بر موضع قبلی دولت جمهوری اسلامی بود که پاسخ به پيشنهاد اروپاييها را به اواخر مرداد (نيمه دوم اوت) موکول کرده است.

    آقای لاريجانی همچنين گفت که مذاکره برای حل مسئله اتمی ايران روندی طولانی خواهد داشت و از سوی ديگر، امتيازات پيشنهادی اروپاييها مشکل ديگری نيز دارد و آن، درخواست تعليق غنی سازی اورانيوم است.

    اظهارات آقای لاريجانی ابراز نوميدی خاوير سولانا را در پی داشت و يک روز پس از آن وزيران خارجه دولتهای ششگانه درگير در مسئله هسته ای ايران گردهم آمدند و تصميم گرفتند رسيدگی به اختلافات خود با ايران بر سر فعاليت اتمی اين کشور را به شورای امنيت سازمان ملل متحد بسپرند.

    جورج بوش در تازه ترين سخنان خود در مورد به ايران گفته است: "وقتی گفتيم مدت زمان معقولی وقت دارند منظورمان هفته ها بود نه ماهها ... اين طور که معلوم است آنها حرف ما را باور نکردند، پس ما هم به شورای امنيت می رويم و در اين کار با هم متحديم".

    Comment


    • دانشمندان بريتانيايی می گويند شايد بتوان از الياف ابريشم برای کمک به ترميم عصب آسيب ديده استفاده کرد.
      آنها ثابت کرده اند که عصب می تواند در کنار دسته ای از الياف خاص، موسوم به "اسپايدراکس"، که مشخصه های مشابه تار عنکبوت دارد، رشد کند.

      اين گروه از محققين اميدوارند که تار ابريشم بتواند عصب قطع شده - شايد حتی در مواردی قطع نخاع - را نيز به رشد مجدد وادار کند.

      کرم های ابريشم که ابريشم "اسپايدراکس" را توليد می کنند، به لحاظ ژنتيکی دست کاری شده اند تا الياف مناسب پيوند با سلول عصب را بسازند.

      پرفسور جان پريستلی، از دانشگاه کوئين مری لندن، که سرپرستی اين تحقيق را برعهده دارد، می گويد الياف ابريشم مانند يک داربست عمل می کند و سلول های عصب می تواند بر روی آن رشد کند.

      گروه تحقيق دانشگاه کوئين مری لندن الياف ابريشم را در نسجی کشت شده و همچنين حيوانات آزمايش کرده است و در دو مورد نتيجه موفقيت آميز بوده است.

      پرفسور پريستلی، می گويد: "در تصاويری که از پروسه رشد سلولهای عصب گرفته شده دو تحول ديده می شود: يکی رشد فيبرهای عصب در کنار ابريشم و ديگری رشد سلولهای کمکی موسوم به شوان است که برای بازسازی عصب نقش بسيار مهمی دارد."

      وی می گويد در آزمايش هايی که بر روی حيوانات صورت گرفته الياف ابريشم به رشد عصب در ناحيه نخاع و عصب جنبی کمک کرده است.

      پرفسور پريستلی همچنين گفت که يکی از مزايای الياف ابريشم اين است که می توان آنها را به شکل لوله هايی پيچيده برای جاسازی عصب درآورد. از اين لوله های ابريشمی همچنين می توان برای پل زدن ميان انتهای عصب پاره شده استفاده کرد.

      اين گروه تحقيق اميدوارست که بتواند از ابريشم برای درمان بيمارانی که عصب جنبی آنها - عصبی که عضلات و حس لامسه را ميسر می کند - مثلا در بريدگی عميق دست، استفاده کند.

      پرفسور پريستلی توضيح داد که هدف بلندپروازانه تر برای محققان در اين زمينه اين است که از ابريشم برای ترميم نخاع آسيب ديده استفاده کنند. اما او تاکيد کرد که رسيدن به چنين مرحله ای کاری بسيار دشوار خواهد بود.

      تصوير عصب هايی که روی تار ابريشم در حال رشد هستند، يکی از برندگان مسابقه معتبر تصاوير علمی "ولکام تراست" (Wellcome Trust Biomedical Images Award)، بوده است.

      در اين مسابقه تصاوير علمی غيرقابل رويت با چشم غيرمسلح مطرح می شود.

      Comment


      • محوطه‌ي تاريخي بيستون امروز (22 تيرماه) در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شد.


        سيدطه هاشمي ـ معاون رييس سازمان و رييس پژوهشگاه سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ـ با تاييد اين خبر به خبرنگار بخش ميراث فرهنگي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: صبح امروز، پرونده‌ي بيستون در اجلاس سي‌ام كميته‌ي ميراث جهاني يونسكو مطرح و ثبت آن به اتفاق آرا تصويب شد. البته ايكوموس نيز درباره‌ي پرونده‌هاي مطرح نظر مي‌دهد كه نظر اين كميته درباره‌ي بيستون مثبت بود.


        وي با بيان اين‌كه ابعاد مختلف محوطه‌ي تاريخي بيستون در پرونده تشريح شده‌اند، ثبت اين اثر ارزشمند را به ملت ايران تبريك گفت و افزود: جشن ثبت جهاني بيستون بايد در كشور برگزار شود.


        او با بيان اين‌كه آثار بسياري در كشور وجود دارند كه در مقايس جهاني آن‌ها را مي‌توان ثبت كرد، اضافه كرد: اكنون بيستون به تمام مردم دنيا تعلق دارد و وظيفه‌ي ملت ايران و بخصوص مردم كرمانشاه است كه از اين اثر حفاظت بيشتري كنند؛ تا بيستون حفظ و به آيندگان منتقل شود.


        به گزارش خبرنگار ايسنا، اجلاس سي‌ام يونسكو براي بررسي وضعيت آثار ثبت‌شده در فهرست ميراث جهاني و پرونده‌هاي آثاري كه براي ثبت در اين فهرست ارائه شده‌اند، از 17 تيرماه (هشتم جولاي) در شهر ويلنيوس ليتواني آغاز شده است و تا 25 تيرماه (16 جولاي) ادامه خواهد داشت.


        وجود طولاني‌ترين كتيبه‌ي حجاري‌شده در بيستون و رمزگشايي خط ميخي در جهان با استفاده از اين كتيبه، محوطه‌ي تاريخي بيستون را در جهان بي‌نظير كرده است.


        پرونده‌ي ثبت بيستون پيش از طرح در اجلاس سي‌ام يونسكو مشكلاتي داشت؛ مسؤولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري براي آن‌كه ترديدي در ثبت اين اثر ارزشمند در فهرست ميراث جهاني باقي نماند به يونسكو تعهد دادند كه كارخانه‌ي پتروشيمي واقع در حريم منظري اين مجموعه ساخته نشود و كارخانه‌اي هم كه در اين محدوده وجود دارد، با گياهان و درختان پوشانده شود؛ تا اين اقدام، حريم منظري بيستون را حفظ كند.


        محدوده‌ي بيستون با يك‌هزار و 650 هكتار وسعت و حريم 36 هزار هكتاري، ارزش‌هاي تاريخي، طبيعي و زيست محيطي متنوعي دارد كه هر كدام به تنهايي در فهرست ميراث جهاني مي‌توانند ثبت شوند؛ اما آنچه بيستون را در جهان معرفي مي‌كند، كتيبه‌ي بزرگ داريوش است كه به 520 سال پيش از ميلاد تعلق دارد.


        آثاري كه در پرونده‌ي بيستون براي ثبت در فهرست ميراث جهاني معرفي شده‌اند، شامل كتيبه‌ي بيستون، مجسمه‌ي هركول، فرهادتراش، بناي ساساني، كاروان‌سراي ايلخاني، كاروان‌سراي بيستون، نقش‌برجسته‌ي بلاش، محوطه‌ي تاريخي پارتي و سراب بيستون هستند كه به‌عنوان عرصه‌ي تاريخي با مركزيت كتيبه‌ي بيستون پيشنهاد شده‌اند.


        بيست‌وهشت اثر ثبت‌شده در محدوده‌ي بيستون قرار دارند و كاوش‌هاي باستان‌شناسي اين محدوده، سابقه‌ي سكونت در دشت بيستون را به 70 هزار سال پيش برده كه در اين دوره، زندگي به‌صورت متوالي جريان داشته است.


        بنا بر اين گزارش، تاكنون مجموعه‌هاي تاريخي چغازنبيل (دوراونتاش)، تخت جمشيد (پارسه، پرسپوليس) و ميدان نقش جهان (ميدان امام - ره -) هر سه در تاريخ 19 ارديبهشت‌ماه 1358، مجموعه‌ي تاريخي تخت سليمان در تاريخ 14 تيرماه 1382، پاسارگاد و منظر تاريخي و فرهنگي ارگ بم (پس از زلزله) هر دو در تاريخ 16 تيرماه 1383 و گنبد سلطانيه در تاريخ 24 تيرماه 1384 از ايران در فهرست ميراث جهاني ثبت شده‌اند.


        البته ايران براي سال 2007 ميلادي امكان ثبت اثري تاريخي را در فهرست ميراث جهاني از دست داده است؛ چراكه پرونده‌ي آماده‌شده درباره‌ي قره‌كليسا از نظر كارشناسان يونسكو ناقص تشخيص داده شد و ايران فرصتي براي ثبت اثري تاريخي در سال آينده نخواهد داشت.

        Comment


        • روشنفکری دينی از مقوله های فلسفی و سياسی ی مورد بحث و اختلاف در ايران و در ميان ايرانيان تبعيدی و مهاجر است. برخی از روشنفکران غير دينی نفی کننده ی وجود روشنفکری دينی هستند و براين نظرند که دو پديده ی متناقض و متضاد "فکر روشن" و "دين" نمی توانند در کنار هم مابه ازای فکری و رفتاری روشنفکرانه و روشنگرانه داشته باشند. به نظر من , به عنوان يک کوشنده ی سياسی و فرهنگی ی تبعيدی, نفی کنندگان روشنفکری دينی هنوز دليل قانع کننده و روشنی برای اثبات نظر خود ارايه نداده اند و اين در حالی ست که روشنفکران دينی با کار فکری و رفتارشان در حال تدارک آنچه را که "لوازم پروژه روشنفکری دينی" می خوانند ,هستند:

          "........روشنفکران دينی و جنبش جامعه مدنی ايران در صدد باز توليد دورانی اند که در آن همه ی انسان ها آزادند و شهروندان به درجه اول و دوم تقسيم نمی شوند و رابطه خدايگان و بندگی از عرصه ی همگانی رخت بر بسته باشد . نفی " اجتماع" ما قبل مدرن و ايجاد "جامعه مدنی" به تفرد و آزادی منتهی می شود."(۱)

          "........روشنفکری دينی که از يک طرف "عقل خود بنياد نقاد" را به رسميت می شناسد و از طرف ديگرديندار است , با نقد قرايت سنتی از دين راه ظهور قرايت مدرن از دين را هموار می سازد. قرايت دين سازگار با مدرنيته, محصول جابجايی پاراديم است. پارادايم مدرنيته به جای پارادايم سنت می نشيند و عقل ودين , و به تبع آنها نهاد های عقل بنياد , از نهادهای دين بنياد از يکديگر تفکيک می شوند, لذا تفکيک نهاد دين ار نهاد دولت يکی از لوازم پروژه روشنفکری دينی است." (۲)

          به اعتبار آثار و کردار روشنقکران دينی در دهه اخير, فرستادن روشنفکران دينی به درون گيومه هايی چون "اصلاح طلبان دينی" , "مصلحين اجتماعی", "نوانديشان دينی" و..... نمی تواند تغييری در واقعيت ويژگی ی گفتارها و کردارهای اخير اکبر گنجی و ساير روشنفکران دينی ايجاد کند. می توان آنها را درون گيومه های دلخواه گذاشت اما نمی توان دلبخواه آنها را از پهنه ی جنبش روشنفکری ايران حذف کرد.

          در باره تاريخ پيدايی و تطور روشنفکر و روشنفکری کتاب ها و مقالات متعدد ,و بربنيان ديد گاه های مختلف به نگارش در آمده است . ده ها تعريف از روشنفکر شده است و چندين ويژگی برای روشنفکر برشمرده شده است . دامنه کار به جايی رسيده است که تيپ شناسی روشنفکری به وجود آمده است و روشنفکران را به انواع و تيپ های مختلف تقسيم کرده اند .

          در اين تيپ شناسی, روشنفکری دينی يکی از انواع روشنفکری ست. و اکبر گنجی با افکار و کردار اش در دهه اخير نمونه و نماد اين نوع روشنفکری در ايران است. خداباور و دين باوری آزاد انديش وآزاديخواهی که با ايجاد بحران و تغيير در مفاهيم دينی و خوانش متفاوت متون دينی بر آن بوده وهست تا فکر و کردار خود و جامعه را با انسان و جامعه مدرن منطبق کند. از اين دست خدا باوران و دين باوران, تاريخ جنبش روشنفکری در جهان و ايران فراوان به خود ديده است.

          واقعيتی ديگر اين است که امروز روشنفکران و روشنفکری دينی بيش از هر زمانی در تغيير و تحول فکری و رفتاری در جامعه ما نقش بازی می کنند. اين نوع روشنفکری به دلايل متعدد , از جمله ساخت و بافت جامعه , ويژگی حکومت, ضعف, لغزش, پراگندکی وسرکوب خشن روشنفکران و روشنفکری غير دينی ,نقشی هدايت کننده و پيشگام در کل جنبش روشنفکری ايران, به ويژه بر بخشی از اين جنبش در خارج از کشور ايفا کرده و می کند. نمونه فراوان است, که تازه ترين آن را حضور فعال اکبر گنجی در خارج از کشور پيشاروی مان نهاده است.

          حضور اکبر گنجی در خارج از کشور و واکنش های متفاوت مخالفان حکومت اسلامی و روشنفکران تبعيدی و مهاجر, سبب شده است تا بار ديگر اپوزيسيون و روشنفکری غير دينی در خارج از کشوربه چالش کشيده شود .

          برای نمونه: برخی از مخالفان حکومت اسلامی وروشنفکران غير دينی در خارج کشوراز پيشنهاد گنجی , مبنی بر برپايی اعتصاب غذا برای آزادی زندانيان سياسی,حمايت کرده اند و "ناصحانه و رهبرانه و پرشورانه" همگان را نيز به حمايت از پيشنهاد گنجی فرا می خوانند . بسياری ديگر اما ضمن اينکه بر آنند "صف مستقل" خود را داشته باشند با طرح ترديد ها و نگرانی هايی ,اين حمايت ها را از نوع "دنباله روی" و "فرصت طلبی"هايی می بينند که طی ۲۸ سال گذشته لطماتی کاری و جدی به جنبش روشنفکری غير دينی ميهنمان وارد کرده است. اگر چه در اين نوع موضع گيری تفرعن و خود محوری نيز عمل کرده است اما ترکيب اکثريت حمايت کنندگان , به ويژه کسانی که خود را سخنگوی حمايت کنندگان جا زده اند , جا برای نگرانی باز گذاشته است . عده ای ديگر با ابراز تعجب از خروج آزادانه ی گنجی از ايران حمايت از اکبر گنجی را مشروط به "تواب شدن" او نسبت به حمايت ها و همکاری هايش با حکومت اسلامی کرده اند. جماعتی ديگر اما اگر فرصتی به دست آورند پيش از جمهوری اسلامی, گنجی را در خارج از کشور "حلق آويز" می کنند!
          در اين ميان آنچه غير قابل انکاراست نقش يگانه و نمونه واری ست که گنجی در ايجاد تحرک در ميان بخشی از جنبش روشنفکری و نيرو های مخالف حکومت اسلامی در خارج از کشور ايفا کرده است , حتی درميان سکوت کنندگان و مخالفين گنجی نيز می توان اين تحرک را ديد!
          حضور فعال اکبرگنجی, همچون ديگر تلاش های سياسی روشنفکران دينی در خارج از کشور, برای چندمين بار دونکته ی قابل فکر و يک سؤال پيش روی ما قرار داده است:
          ۱- بی برنامگی وبحران اعتماد در ميان اکثريت مخالفان حکومت اسلامی به ويژه روشنفکری غير دينی در خارج از کشور
          ۲- پيشتازی و پيشگامی روشنفکران و روشنفکری دينی حتی در خارج از کشور!
          ۳- و بالاخره اين سؤال و نگرانی که: آيا جنبش روشنفکری غير دينی در خارج کشور با ويژگی های گفته شده توان , ظرفيت و شايستگی ايفای نقشی مؤثر در جنبش روشنفکری و روشنگری ميهنمان را خواهد يافت ؟

          Comment


          • جوان‌ها تا فرصتی به دست می‌آورند، ما را به چهارميخ می‌کشند که: شما در سال پنجاه و هفت چطور به دنبال خمينی به راه افتاديد و روزگار خودتان و ما را اين‌گونه تباه کرديد؟ مگر شما قشر آگاه جامعه، کور بوديد که تن به چنين حکومتی داديد؟ چرا به عاقبت کار نينديشيديد؟

            خوش‌بختانه با دعوت اخير اکبر گنجی برای اعتصاب غذای سراسری، وضعيت آن روزگار تا حدودی بازسازی شد و اکنون می‌توان به جوانان نشان داد که چرا ما در سال پنجاه و هفت به دنبال آيت‌الله خمينی به راه افتاديم. امروز می‌بينيم که بسياری از روشنفکران و انديشمندان، هر چند ته دل‌شان با اين حرکت مخالف‌اند اما در اثر جوی که به وجود آمده سعی می‌کنند از قافله‌ی اعتصاب‌کنندگان عقب نمانند. اين موجی‌ست که انسان آزادی‌خواه را بی آن‌که خود بخواهد با خود می‌برد همان‌طور که بسياری از ما را در سال پنجاه و هفت با خود بُرد.

            اکبر گنجی البته آيت‌الله خمينی نيست. افکار او، انديشه‌های او، آمال و آرزوهای او انسانی و بشردوستانه است و کوچک‌ترين ترديدی در اين نيست. او کسی‌ست که به خاطر آرمان‌هايش با مرگ تدريجی پنجه در پنجه انداخت، و اکنون نيز با طرح صريح نظراتش، يک‌تنه در مقابل حکومت اسلامی ايستاده است. بازی او حقيقتا بازی با مرگ است و هر کسی را توان حضور در چنين بازی مرگباری نيست.

            با تمام اين‌ها، راهی که امروز او می رود، همان راهی‌ست که آيت‌الله خمينی رفت –گيرم در دايره‌ای محدودتر و با کيفيتی مطلوب‌تر-. دقيق‌تر بگويم، شروع راه را آيت‌الله خود رفت، و باقی‌مانده‌ی راه را رويدادها و اطرافيان بُردَندَش. اين همان راهی‌ست که اگر کسی در مورد عاقبت‌ش سوال کند، پاسخ مشخصی دريافت نخواهد کرد.

            اکنون بايد با صراحت از خود پرسيد در مقابل حرکت گنجی و "اسلام دموکراتيک" اش چه بايد کرد؟ اين همان سوالی‌ست که ما در سال ۱۳۵۷ مطرح نکرديم و چنين سرنوشتی را برای خود و فرزندان‌مان رقم زديم. سوالی که شايد خيلی‌ از ما در دل داشتيم ولی نه می‌توانستيم و نه می‌خواستيم آن را مطرح کنيم.
            سال پنجاه و پنج، سوال را مطرح نکرديم چون خريد و فروش کتاب‌های آيت‌الله خمينی ممنوع بود و کسی که کتاب‌هايش ممنوع باشد، معلوم است حرفش درست است و نيازی به سوال از او نيست.
            سال پنجاه و شش، سوال را مطرح نکرديم چون با ساواک خون‌خوار رو در رو بوديم.
            سال پنجاه و هفت، سوال را مطرح نکرديم چون با چماق‌داران و گارد شهربانی در حال نبرد بوديم.
            سال پنجاه و هشت، سوال را مطرح نکرديم چون عوامل آدم‌کش رژيم پيشين که اکنون لقب ضدانقلاب را يدک می‌کشيدند دست در کار آشوب و هرج و مرج بودند.
            سال پنجاه و نه، سوال را مطرح نکرديم چون صداميان به ما هجوم آوردند و برای حفظ کشور مجبور به جنگ بوديم.
            سال شصت...
            به سال شصت که رسيديم، ناگهان متوجه شديم که ديگر خيلی دير شده است. حکومت ارکانش را مستحکم کرده و ديگر اجازه‌ی طرح سوال به احدی نمی‌دهد. ديديم ما را -حتی به خاطر سوالاتی که در ذهن داريم- در صف ضدانقلاب قرار داده‌اند. ديديم در عرض سه سال غيرخودی شده‌ايم.

            اکنون به خاطر همين تجربه‌ی تلخ، سوال را پيش از دير شدن مطرح می‌کنيم و دنبال جوابی برای آن می‌گرديم. ديگر از اين‌که سوال کردن ِ بی‌موقع ِ ما ممکن است باعث طول عمر حکومت جمهوری اسلامی شود نمی‌هراسيم. ديگر از زخم زبان جماعتی که مدام می‌گويند الان چه وقت طرح اين‌گونه سوالات است ترسی به دل راه نمی‌دهيم. سوال خود را در جا و بی‌تعارف مطرح می‌کنيم: آيا راهی که می‌رويم صحيح است؟ می‌گوييم به نظر ما صحيح نيست. سوال می‌کنيم پس چرا اين راه را می‌رويم؟ پاسخ می‌دهيم: اين راه ناصحيح را می‌رويم، برای هم‌بستگی با خودمان و با عزيزان دربندمان. برای جلب نظر جهانيان به ظلمی که بر انديشمندان کشورمان می‌رود. برای جلب نظر جهانيان به اين که ما جنگ نمی‌خواهيم، بمب اتم نمی‌خواهيم، کشتار نمی‌خواهيم، بنيادگرايی نمی‌خواهيم، خشونت و تروريسم نمی‌خواهيم.

            آری. اين راه را می‌رويم اگرچه با روش گنجی مخالفيم؛ اين راه را می‌رويم هرچند اطمينان داريم با اين شيوه‌ها به جايی نمی‌رسيم؛ اين راه را می‌رويم چون راه ديگری پيش رو نداريم.

            اما اين حرکت می‌تواند برای خود فعالان سياسی تبديل به حرکتی مثبت شود. حرکتی با کيفيتی متفاوت و تجلی اين شعار که با تو مخالفم اما همراهيت می‌کنم.

            کار نويسنده انقلاب کردن نيست؛ کار نويسنده فعاليت مستقيم سياسی نيست؛ کار نويسنده نفوذ در فکر و دل مردم است. امروز، در تهران ِ ده ميليونی، نه در تاکسی، نه در اتوبوس، نه در هيچ جای ديگر، چيزی از اعتصاب غذای فعالان سياسی نشنيدم؛ پرسيدم و جوابی نگرفتم. کسی چيزی نمی‌دانست. وظيفه ی نويسنده، آگاه کردن مردم به چنين رويدادهايی است برای هم‌راه کردن آن‌ها؛ برای بيدار کردن آن‌ها.

            گنجی عزيز. با تو همراهم گرچه با روشی که در پيش گرفته‌ای مخالفم.

            Comment


            • برای ما مردم عادی اما، وابستگی به بيگانه، چه از نوع برادرانه باشد، چه از نوع رفيقانه، و چه از نوع جنايت‌کارانه زشت و قبيح، و بی هيچ استثنايی مردود است. حزب توده‌ی ايران، ده‌ها شاعر و نويسنده و محقق و مترجم و هنرمند ِ برجسته و انسان دوست به جامعه‌ی ايران هديه کرد اما هم‌بستگی رفيقانه‌اش با "احزاب برادر" نه تنها بسياری از آن اهل تفکر و قلم را فراری داد بلکه باعث شد بزرگ‌ترين ثروتی را که يک حزب و گروه سياسی می‌تواند داشته باشد، هرگز به دست نياوَرَد. آن ثروت، اعتماد مردم بود. حزب توده‌ی ايران انسان‌های بزرگی را به جامعه‌ی ايران تقديم کرد اما با تمام عرض و طول تئوريکی که داشت نتوانست ترديد مردم را نسبت به خودش از ميان ببرد. مردم نمی‌خواستند به هيچ قيمتی کشورشان جمهوری شانزدهم اتحاد جماهير شوروی بشود...

              ***

              "رو به افضلی کردم و پرسيدم: «با توجه به مسائلی که [آقای پرتوی] مطرح کردند، بالاخره شما قبول داريد که برای شوروی جاسوسی می‌کرديد يا نه؟» افضلی پاسخ داد: «غيرمستقيم شايد بشود اسمش را اين‌طور گذاشت» (خاطره‌ها، جلد دوم، محمد محمدی ری‌شهری، چاپ اول، صفحه‌ی ۱۲۳).

              ناخدا افضلی و بسياری از افسران دلير ِ دربند وقتی با اين پرسش ری‌شهری و يونسی رو به رو می‌شوند نمی‌دانند چه جوابی بدهند. آن‌ها هيچ تصويری از آن‌چه بر سرشان آمده است در ذهن ندارند. آن‌ها نه جاسوس‌ند و نه فروشنده‌ی اطلاعات ِ سری. حزب از آن‌ها حتی حق عضويت می‌گيرد! ناخدا افضلی يک دهم در آمدش، يعنی ۲۰۰۰ تومان حق عضويت می‌داده؛ سرهنگ هوشنگ عطاريان، ماهيانه ۱۰۰ تومان؛ سرهنگ بيژن کبيری، ماهيانه ۱۰۰۰ تومان... از جاسوسی روس‌ها چه چيزی نصيب اين سربازان شجاع ايرانی می‌شده؟ پول؟ مقام؟ موقعيت؟ خانه؟ اتومبيل؟ به راستی چه چيز؟ اين همه را که داشتند، پس دنبال چه چيز بودند؟ نه آقای ری‌شهری، و نه جناب حجة الاسلام علی يونسی به انگيزه‌ی اين رادمردان توجهی ندارند و فرصت بحث در اين باره را نمی‌دهند. اگر هم فرصتی داده شود، اين مردان نظامی قادر به نظامْ دادن افکار و انديشه‌های خود نيستند. از نظر ايشان، حزب توده‌ی ايران، مُبَلغ عقل و دانش و خرد است. مُبلغ عدالت و توازن اجتماعی‌ست. ولی تمام اين‌ها چه ربطی به دادن اطلاعات هواپيماهای اف ۱۴ و موشک‌های هارپون و کار گذاشتن دستگاه ساکروفون روی ادوات مخابراتی دارد؟ اين سوال‌ها را بايد کيانوری و کادر رهبری حزب پيش از دستگيری مطرح می‌کردند و اگر جواب قانع‌کننده‌ای برای آن‌ها نداشتند، دست از گرفتن و انتقال اين اطلاعات بر می‌داشتند. جان به‌ترين سربازان کشور را به خاطر اطلاعاتی که هيچ ارزش کوتاه مدت و بلند مدتی نداشت، به خطر نمی‌انداختند. ولی آيا می‌توانستند؟...

              ***

              ری‌شهری جنايت‌کار است؛ ترديدی در اين نيست. دست او به خون به‌ترين فرزندان اين مملکت آلوده است. آن سوی نردبانی که او در روزهای اول انقلاب شروع به بالا رفتن از آن کرد، هيچ چيز نيست و عاقبت با سر به زمين سقوط خواهد کرد. اين نردبان را کوزيچکين‌های روسی و آمريکايی و اروپايی بلند کرده‌اند و برای حفظ منافع خود به موقع آن‌را رها خواهند کرد . او و وزير اطلاعات کابينه‌ی خاتمی – حجةالاسلام و المسلمين يونسی- و بازجوهای بی‌رحم اوين، کارآزموده‌ترين فرزندان اين آب و خاک را با شقاوت از سر راه خود برداشتند بی آن‌که به انگيزه‌های آن‌ها توجه کنند. انگيزه‌هايی که نه منتهی به سرنگونی حکومت اسلامی، بل‌که حفظ آن از گزند "توطئه‌های امپرياليسم آمريکا" می‌شد. حزب توده قصد سرنگون کردن حکومت را نداشت بل‌که می‌خواست به‌خاطر حفظ منافع شوروی مانع نفوذ آمريکا به ايران شود، گيرم خط امام بر ايران حکومت می‌کرد. نظاميان اسير کم‌تر توانستند از اين دلايل سخن بگويند چون سناريوی از پيش نوشته شده را به هم می‌زد و نتيجه‌ی محاکمه را تغيير می داد. قاضی، آگاهانه چنين بحث‌هايی را کوتاه می‌کرد: "«رحيم ص.» [سرهنگ رحيم صادق‌زاده] رهنمودهای حزب را در چند مورد زير خلاصه می‌کرد: الف) در خط امام باشيد؛ ب) به رهنمودهای دولتمردان پيرو خط امام توجه کنيد و مطابق دستورهای آن‌ها عمل نماييد؛ ج) از انقلاب مراقبت کنيد؛ د) در صورت برخورد با «ضدانقلاب» و هرگونه حرکت «ضدانقلابی» مستقيما به دادستانی انقلاب ارتش مراجعه کنيد و مورد را به مقامات ذی‌ربط گزارش کنيد..." (همان‌جا صفحه‌ی ۱۶۹). مگر می‌توان کسی را که در خط امام است، به رهنمودهای دولت‌مردان پيرو خط امام توجه می‌کند و مطابق دستورهای آن‌ها عمل می‌نمايد، از انقلاب مراقبت می‌کند، در برخورد با ضدانقلاب مستقيما به دادستانی ارتش مراجعه می‌کند و مورد را به مقامات ذی‌ربط گزارش می‌دهد، به صرف ِ توده‌ای بودن و جاسوسی گرفت و اعدام کرد؟ قطعا نمی‌توان. به همين خاطر ری‌شهری موضوع را به "ميزان پيچيدگی" ربط می‌دهد: "رهنمودهای فوق –به فرض صحت- نشان‌دهنده‌ی ميزان پيچيدگی فعاليت‌های مخفی حزب توده است چرا که تمامی راه‌های آگاهی از نشانه‌های خيانت را به نيروهای حزب‌اللهی مسدود می‌کردند..." اما استدلالی که بسيار ساده‌تر بود و کيانوری و سران حزب بايد پيش از اين گرفتاری‌ها به آن فکر می‌کردند اين بود: دادن اطلاعات نظامی به کشور بيگانه به هر قصد و منظوری باشد در هر نظام و حکومتی تنها يک معنی دارد: جاسوسی.

              ***

              اپوزيسيون ما، می‌تواند از آن‌چه بر سر حزب توده‌ی ايران آوردند درس بگيرد. اپوزيسيون ما به محض مواجه شدن با قدرت‌های خارجی بايد خود را به رگبار سوال و نقد ببندد. وقتی جانش از دست حکومت به لب رسيده و فکر می‌کند که اگر آمريکايی‌ها به ايران حمله کنند و شر اين حکومت را از سر ما کم کنند، چقدر کارها راحت می‌شود، روزگار حزب توده را پيش چشم بياورد و خود را برای جواب دادن – نه به ری‌شهری که به مردم ايران – آماده کند. وقتی برای گرفتن کمک مالی و غيرمالی پا به داخل کنگره‌ی آمريکا می‌گذارد، خود را به مردم‌ش جواب‌گو ببيند. وقتی در پی جلب حمايت سياست‌مداران خارجی به اين اتاق کميته و آن اتاق کميته سر می‌کشد، قيافه‌ی رجوی را با گردن کج در پشت ميز مذاکره با عوامل صدام به خاطر بياورد. وقتی برای به دست آوردن يک رسانه، چشم به دهان و دست مجلس کشوری بيگانه می‌دوزد پاسخ سوالاتی را که در ذهن آزاد انديشان سرزمين‌ش به وجود می‌آيد از پيش آماده کند. مردم ما هرگز به نيروهايی که متکی به کشورهای خارجی – از هر نوعش – هستند اعتماد نمی‌کنند. اعتماد مردم، بزرگ‌ترين دارايی يک نيرو يا شخصيت سياسی و اجتماعی‌ست.

              Comment


              • جلد دوم خاطره‌های ری‌شهری؛ هشدار به فعالان سياسی، ف. م. سخن
                کيانوری در يکی از جلسات "پرسش و پاسخ" به اشغال دفتر حزب توده در خيابان ۱۶ آذر اشاره کرد و گفت مهاجمان در به در به دنبال تونلی می‌گشتند که دفتر حزب را به سفارت شوروی وصل می‌کرد. کيانوری با زبان تيز و بيان گزنده‌ی خود مهاجمان را به باد تمسخر گرفت که مسافت طولانی ميان دفتر حزب تا ساختمان سفارت را چگونه می‌توان با تونل به هم وصل کرد و اصولا چطور کسانی که به هواداری از شوروی مشهورند می‌توانند برای آن کشور جاسوسی کنند. کيانوری درست می‌گفت که جاسوسان را از ميان اشخاصی انتخاب می‌کنند که به هواداری از کشوری که برايش جاسوسی می‌کنند مشهور نباشند و دست خود را برای سازمان‌های امنيتی رو نکرده باشند. کيانوری اما يک نکته را هرگز درک نکرد: آن‌چه که به عنوان هم‌بستگی انترناسيونالی ميان احزاب کارگری ناميده می‌شد، در نظر حکومت اسلامی ايران وابستگی و نوکری دول بيگانه بود و آن "ارتباط طبيعی" که منتهی به تبادل اطلاعات ميان اين احزاب می‌شد، از نظر حکومت، مصداق روشن جاسوسی بود. زمانی که بازجوها از پشت ِ در صدای فرياد مريم فيروز را پخش کردند و به کيانوری گفتند که همسر سال‌خورده‌اش را از دست آويزان کرده‌اند، او فرق تبادل اطلاعات رفيقانه و جاسوسی را با تمام وجود حس کرد. بعدها وقتی به وساطت روس‌ها و دستور امام از مرگ رَست، هرگاه تصوير مردانی را که به جرم جاسوسی و خيانت به دار آويخته شده بودند به ذهن می‌آورد اين فرق، قلب و وجدانش را می‌آزرد. اين‌که مسئوليت کارهايی را که اعضا مخفی و غيرمخفی حزب کرده بودند تمام و کمال پذيرفت هم چيزی از اين آزردگی نمی‌کاست...

                ***

                رطب خور، منع رطب می‌کند. حکومت اسلامی خود رطب می‌خورَد و ديگران را از رطب خوردن منع می‌کند. اگر برای "غازيان"ِ افغان، در زمان اشغال شوروی، کمپ درست کند و اسلحه به دست‌شان بدهد و با دستگاه‌های شنود پيش‌رفته، برای‌شان استراق سمع کند، اسمش جاسوسی نيست. آن افغان هم که در داخل خاک ايران آموزش می‌بيند و عليه حکومت – ِرسمی، و البته وابسته- مجاهده می‌کند، خائن و جاسوس نيست. چند هزار کيلومتر دورتر، عرب فلسطينی که اسلحه اهدايی ايران را به دوش می‌اندازد و عکس رهبر معظم انقلاب ايران را بر سينه می‌نهد و اسرائيلی‌های نظامی و غيرنظامی را به خاک و خون می‌کشد، خائن و جاسوس نيست. فلان رهبر حزب‌الله لبنان وقتی با سر به ايران می‌شتابد و بر دست رهبر ايران بوسه می‌زند و کمک‌های مادی و معنوی حکومت اسلامی را قبول می‌کند، خائن و جاسوس نيست. اين‌ها همگی برادران دينی هستند و رابطه با آن‌ها هم‌بستگی برادرانه ميان امت اسلام است. اگر فردا مثلا دولت عراق يکی از اين برادران "هم‌بسته" را در اثنای رد و بدل کردن اطلاعات با برادران دينی ايرانی دستگير کند، البته اتهام جاسوسی باطل است و دولت عراق بايد خيلی سريع او را آزاد کند. اگر هم نکند، در جايی گروگان‌گيری می‌شود و آن برادر، مثل انيس نقاش به وطن اصلی‌اش -ايران- باز می‌گردد و در آن‌جا کار و کاسبی "مختصر"ی به راه می‌اندازد. اعمال سياسی، در متن حکومت‌هاست که معنی خود را می‌يابند و هيچ عمل سياسی در جهان دارای معنای واحد نيست. شکنجه در زندان‌های ستم‌شاهی بد است و در زندان‌های ما خوب است. حبس انديش‌مندان و روحانيان در زمان شاه بد است و در زمان ما خوب است. اختناق و خفه کردن مطبوعات در دوره‌ی پيش از انقلاب بد است و در دوره‌ی ما خوب است. کابل و شلاق شاهنشاهی بد است و کابل و شلاق اسلامی خوب است. جاسوسی اگر برای کمونيست‌ها باشد بد و اگر برای مسلمانان باشد خوب است...

                ***

                زمانی که رجوی پشت ميز مذاکره با عراقی‌ها نشسته بود و به سيگارش پک می‌زد و با صدايی ملايم و لبخندی مليح خدمت آقای صدام حسين سلام می‌رساند خود را لنين ديگری فرض می‌کرد که برای شکستن کمر تزار مرتجع، دست هم‌کاری به سمت آلمان‌ها دراز کرده است. مگر لنين به تروتسکی نگفت که اگر لازم باشد بايد برای مذاکره دامن هم بپوشد؟ ما که دامن نپوشيده‌ايم، فقط يک ماکت موشک به رئيس هديه کرده‌ايم. ما بايد برای شکستن کمر ارتجاع داخلی، و گرفتن توپ و تانک و مسلسل کمی در مقابل اين برادر دينی ِ خارجی سر خم کنيم. اگر لازم باشد سری هم به کنگره‌ی آمريکا می‌زنيم. اسم اين که جاسوسی و خيانت نيست؟

                Comment


                • فرصتی دست داد تا ضميمه‌ی تئوريک ۶۴ صفحه‌ای "شرق" را ورقی بزنم و به کمک ذره‌بين برخی از مطالب آن‌را مطالعه کنم (ظاهرا اين ضمايم هم مثل خود روزنامه برای افراد زير چهل سال منتشر می‌شود و آقای قوچانی در اين‌جا هم اهميتی به مشکل بينايی افراد ميان‌سال و سال‌خورده نمی‌دهد). از جمله مطالب خواندنی اين ضميمه، گفت‌وگو با مصطفی تاج‌زاده است که زير عنوان "از شعار، انتظار معجزه داشتيم" منتشر شده و حاوی نکات قابل توجهی‌ست. تدقيق در اين گفت‌وگو و بررسی فحوای کلام تاج‌زاده قطعا خالی از فايده نخواهد بود.

                  پيش از ورود به بحث لازم است به اين نکته اشاره کنم که در ميان اصلاح‌طلبان حکومتی، اين‌جانب به صراحت و روشنی کلام تاج‌زاده ارج بسيار می‌نهم و بر اين باورم که صاحب چنين کلام صريحی از نقد صريح هم استقبال خواهد کرد و چون تنها راه باقی‌ مانده برای برون‌رفت ِ بدون خشونت و خون‌ريزی از اين دوره‌ی سرکوب و اختناق را راه اصلاح‌طلبی فعال، و برخورد نظری و انتقادی اصلاح‌طلبان غيرحکومتی با اصلاح‌طلبان حکومتی می‌بينم، لذا بحث در مفاد اين گفت‌وگو و نظرپردازی‌های مشابه را ضرور می‌دانم.

                  گفت‌وگو، با سوال پيرامون شعار اصلی جبهه مشارکت، يعنی "تشکيل جبهه دموکراسی و حقوق بشر" و عدم اقبال مردم به آن آغاز می‌شود اما تاج‌زاده چنين شروعی را بيش‌تر می‌پسندد:
                  "من البته ترجيح می‌دادم شما ابتدا می‌پرسيديد که چرا ما دموکراسی را تنها راه نجات مردم می‌دانيم، مستقل از اين‌که چه حد به اين شعار اقبال شود يا نشود..."

                  واژه مطنطن و با شکوه دموکراسی که از ديدگاه تاج‌زاده و ياران‌ش "تنها راه نجات مردم" است، به‌راستی حاوی چه معنا و مفهومی‌ست؟ تاج‌زاده البته در اين گفت‌وگوی کوتاه اشاره‌ای به آن‌چه که از دموکراسی در ذهن دارد نمی‌کند همان‌گونه که پيش‌تر از او سعيد حجاريان در سال‌نامه‌ی شرق با رو در رو قرار دادن دموکراسی و آنارشيسم و به‌کارگيری ضد تعريف در مقابل تعريف تصوير روشنی از دموکراسی به دست خواننده نمی‌دهد (سال‌نامه شرق، ويژه‌نامه ۱۳۸۴، صفحه‌ی ۴۰، دموکراسی آری؛ آنارشيسم نه).

                  اساس سياست امروز، و جلب اعتماد مردم، شفافيت مفاهيم و صراحت نظرهاست نه بيان کلياتی که هر کس به نحوی آن‌را تفسير می‌کند. اهل سياست ما بايد بتوانند تعريف دقيقی از مفاهيمی که به‌کار می‌برند ارائه دهند. بر زبان راندن کلمات پرطنين و روشنفکرپسند مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی، عدالت، جمهوری، روشن‌گری، مدرنيت هيچ تصوير مشخصی در ذهن شنونده ايجاد نمی‌کند مگر آن‌که گوينده تعريف مشخصی از آن قبلا ارائه کرده باشد. غرض از ارائهی تعريف، بحث انتزاعی و تئوريک نيست بلکه تعيين چارچوبهای مشخص در عرصهی سياست کشور ماست. مثلا آقای تاجزاده و ياران ايشان بايد بتوانند با صراحت به اين پرسش پاسخ دهند که اگر گروهی از سازمان مجاهدين خلق، يا سلطنتطلبان، يا حزب کمونيست کارگری، بخواهند بدون عمل قهرآميز يا مسلحانه و يا هر آن‌چه که منتهی و منجر به خشونت عملی ِ فردی يا اجتماعی می‌شود، تحت نام سازمان خود در داخل کشور فعاليت کنند و با نشر روزنامه و کتاب و برگزاری سخنرانی و اجتماعات به عرضه افکار و ايده‌های خود بپردازند و با جمع‌آوری آرای مردم از طريق انتخابات، به قوه‌های اجرايی يا قضايی و مقنن راه يابند، اصلاح‌طلبان حکومتی چه واکنشی نشان خواهند داد؟

                  حالت اغراق‌آميز اين سوال يا محال بودن ِ –کنونی- ِ فرض‌های آن مانع و رادع پاسخ‌گويی نخواهد بود. ما به چنين پرسش و پاسخ‌هايی برای تعيين تکليف با مردم نياز داريم. اگر پاسخ به چنين سوالی منفی باشد، مفهومی که از دموکراسی در ذهن داريم، مفهومی‌ست که با تعريف اصلی آن سازگار نيست و بايد به دنبال شعارهای ديگری باشيم. مثلا صادقانه‌تر خواهد بود اگر اصلاح‌طلبان حکومتی و مجاهدين انقلاب اسلامی، به جای دموکراسی از "آزادی برای ما" يا "آزادی برای اصلاح‌طلبان شيعه" سخن بگويند. در غير اين صورت بايد حاضر باشند سرشان را بدهند تا مثلا سلطنت‌طلبان بتوانند حرف‌شان را بزنند و نظرشان را اشاعه دهند؛ بايد حاضر باشند به تمام عوارض و عواقب اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی و بالاخص مذهبی دموکراسی واقعی تن در دهند و با آن رو به رو شوند. بايد بتوانند کثرت‌گرايی را در تمام ابعادش قبول کنند و به مبارزه با مردمی برخيزند که فقط خواهان حاکميت شيعه، آن هم شيعه‌ی خودی‌اند. ابعاد اين بحث بسيار گسترده است که به همين مختصر بسنده می‌کنم.

                  آقای تاج‌زاده در بخشی ديگر از سخنان خود می‌گويند: "ما در حال انجام يک کار پايدارتر در جبهه مشارکت هستيم و آن نقد هشت ساله اصلاحات است. اين کار مهم است چرا که تنها در پی انجام چنين کاری می‌توان استراتژی آينده اصلاح‌طلبان را تدوين کرد..."

                  به گمان اين‌جانب، اصلاح‌طلبان حکومتی نه تنها بايد به نقد هشت ساله‌ی اصلاحات بپردازند بلکه سير تحول و تطور انديشه‌ی اصلاح طلبانه‌شان را در طول ۲۷ سال گذشته به رشته‌ی تحرير در آورند که قطعا کتابی پرهيجان و خواندنی خواهد شد. "تنها" در پی انجام چنين کاری‌ست که می‌توان هم استراتژی آينده‌ی اصلاح‌طلبان را تدوين کرد، و هم به جذب نيروهای مردد و ديرباور اجتماعی دست زد.

                  "شعارهای ما هم‌چون «ايران برای ايرانيان» و «معنويت، عدالت و آزادی» صحيح بودند و می‌توانستند جاذبه داشته باشند اما اين شعارها را عملياتی نکرديم و توضيح نداديم که اين شعارها در عرصه‌های مختلف چه نتايجی خواهند داشت..." اين جملات آقای تاج‌زاده دقيقا توهم ايشان را نسبت به خودشان و مردم نشان می‌دهد. اساس اين شعارها گزافه‌گويی و فريب مردم است. «ايران برای ايرانيان» شعاری‌ست زيبا و توخالی که تا تفکر مذهبی در حکومت نقش داشته باشد، امکان عملی کردن آن وجود نخواهد داشت. ايرانيان مسيحی يا ايرانيان بهايی يا ايرانيان کافر هرگز سهم‌شان از ايران به اندازه‌ی ايرانيان شيعه نخواهد بود. ايرانيان زن هرگز سهم‌شان از ايران به اندازه‌ی ايرانيان مرد نخواهد بود. می‌توان در اين خصوص ده‌ها نمونه ماده‌ی قانونی ارائه کرد که اصلاح‌طلبان حکومتی محال است بتوانند بر ضد آن‌ها -يا حتی در باره‌ی عدم اجرای آن‌ها- کلامی سخن بگويند. پس با حاکم شدن اصلاح‌طلبان حکومتی، ايران شايد فقط به ايرانيان شيعه در طيفی وسيع‌تر از طيف مطلوب تماميت‌خواهان تعلق گيرد و بقيه هم وضع‌شان احتمالا اندکی بهبود يابد.

                  اما «معنويت، عدالت و آزادی» شعاری‌ست کودکانه که شايد رای اولی‌ها را بفريبد. در زمانه‌ای که اهل خرد به دنبال دقت و تعاريف موشکافانه هستند، در زمانه‌ای که اهل تفکر در حال مته گذاشتن بر خشخاش مفاهيم سياسی و اجتماعی هستند، شعار کلی و مبهم "معنويت" چه معنايی دارد؟ به راستی تعريف آقای تاج‌زاده و ياران اصلاح‌طلب ايشان از "معنويت" چيست؟ ايشان مطمئن باشند که عدم اقبال مردم به اين شعارها نه به خاطر فقدان ِ رسانه و ماهواره که به خاطر توخالی بودن آن‌ها بود. اسکناسی بود تميز و نو اما تقلبی، و مردم ِ سرد و گرم چشيده و زخم‌خورده از کلاه‌برداران و شيادان حرفه‌ای چنين اسکناسی را نپذيرفتند.

                  "ما سکوت نخواهيم کرد. ولی شايد نگذارند حرف بزنيم و سکوت را بر ما تحميل کنند. ما قهر نمی‌کنيم و نمی‌گوييم که چون به ما روزنامه ندادند، سکوت يا قهر می‌کنيم". وقتی که از تاج‌زاده سوال می‌شود که "خب، چه‌کار می‌کنيد؟" ايشان پاسخ می‌دهد "بيانيه می‌دهيم" و بعد از اظهار تعجب خبرنگار، اين موارد را هم به بيانيه دادن اضافه می‌کند: "ميتينگ می‌گذاريم. ماهواره راه می‌اندازيم، سايت‌هايمان را فعال می‌کنيم..." اين کل عمل‌کرد بيرونی جبهه‌ی اصلاح‌طلبان حکومتی خواهد بود چرا که آقای تاج‌زاده چنين اعتقادی دارد: "حرف من اين است که من نه به خانه‌نشينی مردم اعتقاد دارم و نه به خيابان کشيدن آنها..." اصولا مردم در نگاه کلان اصلاح‌طلبان حکومتی نقشی جز رای دادن و انتخاب کردن و بعد بازگشتن به خانه و کاشانه ندارند. مردم قرار نيست عامل تغيير باشند بل‌که ابزار تغييرند. در جايی که اجازه‌ی توليد و پخش برنامه‌های ماهواره‌ای –حتی به رجلی مانند آقای کروبی- داده نمی‌شود، در جايی که تمام سايت‌های سياسی غيرخودی فيلتر می‌شود، در جايی که هر ميتينگ و اجتماعی –حتی در حد سخن‌رانی آقای هاشمی رفسنجانی- با هياهو و آشوب و زدوخورد توام می‌گردد، عمل‌کرد بيرونی جبهه‌ی اصلاح‌طلبان احتمالا به همان بيانيه دادن خلاصه خواهد شد. اين عمل‌کرد درون حکومتی‌ست که هميشه برای اصلاح‌طلبان اصل بوده چنان که آقای تاج‌زاده می‌گويند: "اصلاح‌طلبان بايد از امکانات خود در حاکميت استفاده بيش‌تری برای پيش‌برد اصلاحات می‌کردند..." ظاهرا هنوز هم برای تز چانه‌زنی در بالا، جايگزين بهتری پيدا نشده است.

                  مجال بحث مستوفا در باره تمام مسائل مطرح شده در اين گفت‌وگو نيست ولی نتيجه‌ای که از مجموع سخنان آقای تاج‌زاده به دست می‌آيد درست بر خلاف نظر ايشان است که می‌گويند: "بايد به گونه‌ای عمل کنيم که مردم بفهمند که دموکراسی، اسم مستعاری برای رای آوردن نيست." آرزومنديم اصلاح‌طلبان حکومتی از هر آن‌چه که رنگ تزوير و ريا دارد دوری گزينند و با مردم صادقانه برخورد کنند. شايد در آن صورت بتوانند گام‌های نخستين را به سمت دموکراسی واقعی بردارند.

                  Comment


                  • قهرمانان در همه جاي دنيا محبوب اند؛ آنها انسان‌هايي استثنايي هستند که در ورزش و در دانش و در اجتماع سرآمدند و برتر از مردم عادي ظاهر مي شوند. جامعه ي بدون قهرمان جامعه اي مرده و بي هدف است و اگر دستگاه هاي حکومتي بخواهند به ضرب تبليغ و تحميل، قهرمان زدائي کنند قطعا حاصلي نخواهند برد.

                    مردم قهرمانان را دوست دارند و به آن‌ها احترام مي گذارند. در ميادين ورزشي، در مسابقات علمي، در مبارزات اجتماعي، قهرمانان با رنج و سختي به اوج مي رسند و احترام مردم را به دست مي آورند. صدها هزار نفر در ميادين ورزشي و در مسابقات علمي و در مبارزات اجتماعي چشم به قهرمانان خود مي دوزند و آن‌ها را الگوي حرکت و پيشرفت آتي خود مي کنند.

                    در عرصه ي اجتماع و سياست هم، قهرمانان انگشت شمارند. از ميان ميليون ها جمعيت روي زمين يک نفر مي تواند امام حسين شود؛ يک نفر مي تواند نلسون ماندلا شود؛ يک نفر مي تواند آندره اي ديميتريويچ زاخارف شود؛ يک نفر مي تواند اکبر گنجي شود. اينها زنان و مردان بزرگي هستند که ميليون‌ها آزاده ي جهان با عزت و احترام از آن‌ها ياد مي کنند و بر آن‌چه کرده اند و مي کنند ارج مي نهند.

                    جامعه ي بدون قهرمان پيشرفتي نخواهد داشت. قهرمان زدائي و ضديت با الگوها نتيجه اي جز رخوت و سکون و بي اعتنائي نخواهد داشت. طرفداران وضع موجود با مسخره کردن واژه هايي چون قهرمان و قهرماني قصد دارند الگوهاي اجتماعي را بي اثر کنند

                    گنجي امروز مظهر پايداري در مقابل ظلم است. کسي است که بدون دعوت به خشونت، و فقط با فکر و کلمه و جسم و جان خود به مبارزه با جور و استبداد برخاسته است. او به خاطر افکار و نوشته هايش شش سال حبس را تحمل کرده. او براي به دست آوردن حق برابر با ساير زندانيان، دست به اعتصاب غذا زده و ماه ها انفرادي کشيده. او از حق گفتن و نوشتن محروم شده. بر بالاي سر او شمشير تيز و بُرنده پرونده هاي بعدي همچنان آويزان است تا به محض بيان کلمه اي اضافي دوباره روانه ي زندان‌ش کنند. آيا چنين شخصي شايسته ي تقدير و احترام نيست؟ آيا به صرف اين که ممکن است گنجي ِ فردا شبيه گنجي ِ امروز نباشد، يا نقد و ايرادي بر نظرات امروز و فردايش وارد شود نبايد پايداري و همت اش را ارج نهاد و توشه اي اخلاقي براي پايداري و مقاومت از آن گرفت؟ آيا تحسين کنندگان چنين مردي را بايد شيدائيان و علم‌داران و قهرمان سازان و قهرمان پروران خواند و بر آن ها طعن زد؟

                    آن‌چه مسلم است تاريخ ايران به امثال گنجي ها، به امثال عبادي ها، به امثال زرافشان ها و به امثال صدها زن و مرد آزاده اي که به جور و به استبداد، با صدايي بلند و رسا، و با کلماتي شمرده و مفهوم، "نه" مي گويند به عنوان الگو نياز دارد. بگذار ما را شيدائيان و علم‌داران و قهرمان سازان و قهرمان پروران بخوانند. بگذار ما را با اين الفاظ تحقير نمايند. چه باک! تاريخ با قهرمانانش حرف آخر را خواهد زد.

                    Comment


                    • روشنفکران ايراني، که سال ها از سير تکامل عادي جامعه پيش افتاده اند، بايد داوطلبانه و به پاي خود، رو به عقب بازگردند و به جاي نگاه استهزا آميز به اين توده ي بي شکل و متغير با آن به عنوان واقعيت مسلم و حاضر برخورد کنند. روشنفکران ما بايد نه بر آن اقليت به شدت واپس مانده، که بر اين اکثريت پا در هوا مانده متمرکز شوند و تلاش ورزند تا نيمه ي مدرن، بر نيمه ي واپس گرا غلبه کند. به اين منظور بايد بتوان با زبان مردم - و به تعبير جمالزاده "زبان آدميزاد"- سخن گفت.

                      زبان روشنفکران ما، به سان افکارشان چنان پيچيده شده که به زبان موجودات فضايي مي ماند که جز عده اي معدود کسي را امکان نفوذ به اعماق و لايه هاي تو در توي آن نيست. لذا به عنوان يک وظيفه ي ملي بايد بتوان به زبان اکثريت مردم – اکثريتي که دشمني با تحول و تجدد ندارد و اتفاقا در پي تحول و تجدد است – سخن گفت.

                      به نظر مي رسد براي ايجاد دگرگوني مجبوريم به زبان گذشتگان مان بازگرديم و چنان مفاهيم جديد را در قالب هاي عادي جاي دهيم که اين ارتباط ِ قطع شده مجددا وصل گردد و پيام گوينده به شنونده به سهولت انتقال يابد.



                      غرض اين نيست که زبان شاعران و نويسندگان زمان ِ مشروطه را عينا تقليد کنيم و مثلا مثل آخوندزاده بنويسيم يا مثل عارف شعر بگوييم. غرض اين است که چنان بگوييم و بنويسيم که مردم عادي بفهمند و بپذيرند و عمل کنند. باور کنيم که مردم ما زبان سهل و ساده را بيشتر مي پسندند و به گوش مي گيرند و از پيچيدگي هاي کلامي گريزانند. ساده بگوييم و ساده بنويسيم و با مردم باشيم.

                      اين بيت شايد با نگاه امروزي ارزش زيباشناسانه نداشته باشد و در ارزيابي ادبي فاقد وزانت لازم باشد اما موثر است و به ذهن مي ماند:
                      خدا خراب کند آن کسي که مملکتي
                      براي منفعت خويش خوان يغما کرد
                      عارف به زبان توده ي مردم سخن مي گويد و اثر مي نهد. البته لازم نيست که همه چيز سياسي باشد. ما هنوز هم به تکرار اين بيت عشقي نياز داريم که:
                      قصه ي آدم و حوا همه وهم است و دروغ
                      نسل ميمونم و افسانه بود از خاکم

                      اين بيت شايد در دوران ما و در جايي که کتاب هاي ده ها شاعر و متفکر و فيلسوف مدرن غربي ترجمه و چاپ مي شود، کودکانه به نظر بيايد ولي با يک نگاه به مردم کوچه و بازار و برنامه هاي تلويزيوني، پي مي بريم که هنوز هم به چنين ابياتي نيازمنديم.



                      وقتي مي خوانيم که خانم محترمي براي اداي نذرش، سي ميليون تومان گوشت مي خرد و براي طبخ آن دو ميليون تومان پول آشپز مي دهد و غذا را هم نه ميان فقرا که ميان همسايگان و رهگذران محله اش تقسيم مي کند، مباحث ِ پست مدرنيستي براي مقابله به کار نمي آيد و شايد زبان ساده ابوالقاسم خان موثر تر باشد:

                      شيخ خائن گر نباشد، خواجه از بهر سواري
                      دايم از جنس دوپا، يک گله خر دارد؟ ندارد!
                      باعث جهل زنان و ظلم مردان، شيخ باشد
                      خيري اين ام الخبائث، غير شر دارد؟ ندارد!

                      اين ها را لاهوتي سال 1922 يعني 84 سال پيش سروده است. اگر امروز ما در سال 2006 چنين شعري بگوييم همان شيخ ما را مي گيرد و با قوانين رسمي مملکتي بلايي سرمان مي آورد که تصورش براي لاهوتي هم غير ممکن بود. وقتي رگ گردن شان بالا مي زند ديگر نمي بينند که همين شاعر اين ابيات را هم سروده بوده است:
                      بيا، در کربلا، محشر ببين، کين گستري بنگر
                      نظر کن در حريم کبريا، غارتگري بنگر
                      فروشنده حسين و جنس، هستي، مشتري، يزدان
                      بيا، کالا ببين، بايع نگه کن، مشتري بنگر
                      به فکر خير امت بود وقت مرگ فرزندش
                      سپهسالاري لشگر ببين و رهبري بنگر...
                      خدا را کشته بود و خونبها مي داد، مشتي زر
                      ببين کار يزيد بي حيا، زشت اخگري بنگر...
                      اين واقعيت امروز ماست. از ترس شيخ هاي حاکم، جرئت بيان آن چه که نويسندگان دوران مشروطه نيز مي گفتند نداريم. مي ترسيم دشمني با جهل و دغا، دشمني با دين و اعتقادات مذهبي قلمداد شود. کار بزرگي خواهد بود، اگر بتوانيم، دو گام به پس بگذاريم و افکار نو را به زبان "پيشامدرن" بيان کنيم.

                      Comment


                      • آقاي درخشان سياسي نويس به معناي اخص کلمه نيست ولي همين که مقاله ي ايشان در روزنامه ي معتبر و پرتيراژ نيويورک تايمز منتشر مي شود، نمايانگر توجه دست اندرکاران رسانه هايي در اين سطح به چنين نوشته هايي است. روي سخن ما البته نه خوانندگان نيويورک تايمز که خوانندگان ايراني و بخصوص جوانان تحول خواه مي باشند.

                        مقاله ي آقاي درخشان حول ِ پيام ضمني رئيس جمهور آمريکا مبني بر عدم حضور مردم ايران در انتخابات رياست جمهوري و تضاد آن با دعوت براي حضور مردم عراق در انتخابات آن کشور شکل مي گيرد. آقاي درخشان اصولا به پيام رئيس جمهور آمريکا بيش از حد بها مي دهد و گمان دارد که حرف هاي ايشان باعث عدم حضور جوانان در انتخابات رياست جمهوري و به ضرر نامزد اصلاح طلبان شده است. بر همين مبنا، ايشان به آقاي بوش و حاميانش توصيه مي کند که ايرانيان را به شرکت در انتخابات آتي ترغيب کنند (هرچند در دوره ي بعدي انتخابات رياست جمهوري ايران، آقاي بوش بر سر کار نخواهد بود).

                        درست است که آقاي درخشان در روزهاي آخر انتخابات رياست جمهوري در تهران بوده اند و برخي از رويدادها را از نزديک مشاهده کرده اند اما زاويه ي ديد ايشان بسيار بسته و در حد اجتماع جوانان اصلاح طلب بوده است. واقعيت اين است که اکثريت مردم، اعم از زن و مرد و پير و جوان، ميلي به حضور در انتخابات اخير نداشتند و کسي را از اصلاح طلبان قادر به مقابله با تندروهاي واقعا حاکم نمي دانستند. برخي نيز به رغم حضور دکتر معين و حتي آقاي کروبي - که وعده پرداخت پنجاه هزار تومانش بسيار وسوسه انگيز و جذاب بود - به آقاي احمدي نژاد راي دادند بلکه پول نفت را – حتي به قيمت از دست رفتن تتمه ي آزادي - به سفره شان بياورد؛ آزادي اي که اکثريت محروم جامعه به آن نيازي احساس نمي کند و قيمتش در دوره ي ما از پنجاه هزار تومان هم کمتر است.

                        آقاي درخشان در قسمتي از مقاله شان به انتخاب خاتمي و بعد از او احمدي نژاد اشاره کرده اند. انتخاب خاتمي و به روي کار آمدن اصلاح طلبان حکومتي، در هفته هاي اول ِ بعد از انتخابات، توسط هيچ کس – حتي جناح چپ و روحانيون مبارز و روشنفکراني که بعدها نام اصلاح طلب بر خود نهادند – باور نمي شد، ولي کم کم و به مرور زمان، اين گروه گمان کردند که مردم به راستي به آنها و سياست هاي معتدل ترشان راي داده اند. اين باور ِ سراپا دروغ، در اثر تبليغ و تکرار، به قدري در اذهان رسوخ کرد و نضج يافت که سران اين جناح گمان مي بردند مردم در هر شرايطي به حمايت از آن ها بر خواهند خاست. حال آن که چنين نبود. مردم در انتخاباتي شرکت کرده بودند که بايد ميان ناطق نوري و خاتمي يکي را بر مي گزيدند. انتخاب نوري قطعي بود، و برنامه هاي تخريب خاتمي در سطح عادي و متعارف انجام مي شد. به ناگهان بيست ميليون راي براي خاتمي شمرده شد و همه در ناباوري و بهت او را در کسوت رياست جمهوري ديدند. اگر انتخاب ايشان، بر اساس ضرورت و از همه مهمتر پشتيباني هاشمي رفسنجاني و فائزه رفسنجاني و کرباسچي و ياران آنها صورت گرفت، ماندن ايشان تنها به عملکرد قاطعانه خودشان بستگي داشت. مردم به رغم تمام ضعف ها و سستي ها و سکوت در مقابل قانون شکني ها و قتل ها و بگير ببندها و کرنش در مقابل بُت ِ ولايت، باز براي چهار سال دوم به ايشان راي دادند. اما ايشان تمام فرصت ها را سوزاند و اميد مردم را به نااميدي و ياس بدل کرد. نه پيام آقاي بوش و محتواي ضمني اش، نه شعارهاي صريح و بي پرده ي تلويزيون هاي لس آنجلس، نه کوشش و کارشکني تندروها و تماميت خواهان، هيچ کدام بر راي ندادن مردم به معين و يا کروبي و هاشمي اثر نداشت. مردم ِ فريب خورده و مغبون نمي خواستند هيچ يک از اين ها را که امتحان شان را به بدترين شکل ممکن پس داده بودند انتخاب کنند.

                        براي آقاي درخشان و دوستان چپ ايشان، ظاهرا فقط دو راه سياسي وجود دارد: يا تندروها بايد انتخاب شوند، يا اصلاح طلبان حکومتي. انتخاب اصلاح طلبان حکومتي براي ايشان راه استراتژيک است، در صورتي که براي اکثر انديشمندان و متفکران ميانه رو، هميشه راه سوم مطرح است و انتخاب اصلاح طلبان حکومتي معبري است براي رسيدن به اين راه سوم که همانا مسير حاکم شدن دمکراسي کامل – و نه نصفه نيمه – از طرق مسالمت آميز و بدون خونريزي است. براي طي اين راه که راه اصلاح طلبي غيرحکومتي است، مي توان در انتخابات نيمه دمکراتيک هم حضور يافت و يا آن را بسته به شرايط تحريم کرد. اگر هدف، رسيدن به دمکراسي کامل نباشد، وضع کشور هرگز بهتر از آن چه امروز با آن رو به رو هستيم نخواهد شد. قياس انتخابات رياست جمهوري ايران با انتخابات عراق قياس مع الفارق است و ملزم دانستن اشخاص به برخورد يک سان با اين دو نشانه ي نا آشنايي با اين تفاوت هاست. دادن نقش به اصلاح طلبان در زمينه ي برنامه هاي هسته اي نيز اگر خطاي ويراستار متن آقاي درخشان نباشد اشتباه نويسنده است که براي تنها تصميم گيرنده - يعني رهبر- شريک قائل شده است (سبک انشاي انگليسي آقاي درخشان با آن چه در اين مقاله آمده متفاوت است و گمان مي رود تغييرات، فراتر از جايگزيني کلمات فارسي و پرشين باشد).

                        Comment


                        • تاريخ را نمي نويسند تا بخوانيم و با گذشته ها آشنا شويم؛ تاريخ را مي نويسند تا بخوانيم و عبرت بگيريم. مي نويسند تا راه هايي را که گذشتگان به اميد رسيدن به دنيايي بهتر رفته اند، ولي با کمال تعجب به دره هاي مهيب سقوط کرده اند دوباره نپيماييم. مي نويسند تا سراب را آب و بيراهه را راه نپنداريم. تاريخ را با مرکب نمي نويسند؛ با خون مي نويسند. تاريخ، درس عبرت است و افسوس که دولتمردان ما اهل آموختن اين درس نيستند.
                          ***
                          جنگ ايران و عراق گوشه اي از تاريخ سرزمين ماست که درس ها با خود دارد. درس هايي که با خون يک ميليون ايراني و عراقي نوشته شده است. درک ابعاد يک ميليون براي ما آسان نيست. يک ميليون براي اکثر ما دو کلمه است با چند حرف؛ يک ميليون براي اکثر ما يک يک است با شش صفر. يک ميليون براي اکثر ما تفاوتي با صدهزار و دويست هزار و پانصد هزار ندارد. يک ميليون به راحتي در ذهن مي آيد و به همان راحتي از ذهن مي رود.

                          جنگ ايران و عراق فصلي از کتاب تاريخ ايران زمين است. فصلي که با غرور و گردني افراخته آغاز مي شود، و با اندوه و خفت پايان مي پذيرد. فصلي که با شهد پيروزي آغاز مي شود و با جام زهر پايان مي گيرد. فصلي که به اميد بهشت آغاز مي شود و به جهنم ختم مي گردد. فصلي که تصاوير اولش سربازان قبراق و شاد را با دو انگشت به علامت پيروزي نشان مي دهد و عکس هاي آخرش پر است از دست و پاهاي بريده و چشم هاي درآمده و مردمان ِ کشته شده در اثر گازهاي شيميايي که در آن زمان ارزشي بيش از حشره اي که با امشي کشته مي شود نداشته اند. کتاب را که ورق مي زني، سربازاني را مي بيني که مثل حيوان روي زن ها افتاده اند و دارند به آنها تجاوز مي کنند؛ خانواده هايي را مي بيني که تمام هست و نيست شان را رها کرده اند و با دست خالي آواره ي شهرهاي ناشناس شده اند؛ ملتي را مي بيني که براي نان و گوشت و بنزين و شير ساعت ها در صف ايستاده اند؛ به صفحات آخر ِ فصل که مي رسي، هواپيمايي را مي بيني که در آسمان تکه تکه شده، و زن و مرد و پير و جوان، مثل قطرات باران از آسمان به پايين فرو مي افتند؛ رهبري را مي بيني که به حرف و نصيحت دلسوزان گوش نکرده است و بعد از هشت سال کشت و کشتار و از بين بردن کشور، به همان نتيجه اي رسيده است که آن ها از روز اول مي گفتند و از شدت ناراحتي جام زهر سر مي کشد و از فشار غضب دستور به قتل عام خودي ها در زندان مي دهد. فصل ِ وحشتناکي است اين فصل از کتاب. فصلي که اگر درست بخواني شب ها دچار کابوس مي شوي؛ اگر درست بخواني بغض گلويت را يک لحظه هم رها نمي کند...
                          ***
                          خطر بزرگي کشور ما را تهديد مي کند. اين خطر آن قدر نزديک است که آن را درست نمي بينيم. دولتمردان ما چنان چشم بسته اند و به رجزخواني مشغول اند که نه تاريخ و درس هاي آن، نه شرايط دنيا و اوضاع آن و نه هيچ چيز ديگر را نمي بينند. اما روشنفکران و اهل قلم ما بايد تمام اين ها را زير نظر داشته باشند و تا مي توانند منعکس کنند. شايد چشم بينا و گوش شنوايي پيدا شود تا مانع از رفتن در راهي گردد که انتهايش دره اي هولناک است. اين ضرورت، زماني بيشتر احساس مي شود که برخي از روشنفکران، بدون در نظر گرفتن واقعيت هاي عيني و انساني، به تحليل هاي نظري و ذهني مي پردازند و بازي هاي سياسي دولتمردان ايران را چيزي شبيه به بازي با مهره هاي چوبي مي بينند. گاه نيز تحليل هاي آکادميک شان کار را به جايي مي رساند که در عين مخالفت با جنگ، مثلا مذاکره با مقتدي صدر را حرکتي جالب و هوشمندانه از طرف ايرانيان ارزيابي مي کنند و به جاي محکوم کردن سياستمداران ايران به خاطر دادن بهانه حمله، نوک تيز حملات قلمي شان را به طرف مقابل ايران، يعني اکثر کشورهاي قدرتمند جهان نشانه مي روند.
                          ***

                          براي نشان دادن اين که جنگ چطور شروع مي شود، سراغ نشريات و روزنامه هاي شش ماهه ي اول سال پنجاه و نه رفتم. هر چه دم دستم بود ورق زدم و مشابهت هاي فراوان با آنچه امروز مي بينيم ديدم. مجموعه اي گرد آوردم از سخنان و ديدگاه هاي دولتمردان ِ آن زمان و تطبيق شان دادم با سخنان و ديدگاه هاي دولتمردان امروز. قصد داشتم آن ها را با تحليل همراه کنم که ديدم از حد يک مقاله –ي حتي بلند- فراتر مي رود. بهتر ديدم گوشه هايي از همان سخنان و رويداد ها را به اختصار در همين جا بياورم تا دوستان جوان ما که آن سال ها را به ياد نمي آورند ببينند که جنگ چه راحت آغاز مي شود و چه سخت پايان مي پذيرد. ببينند که تهديد قدرت هاي جهاني و هماوردطلبي دولتمردان ايراني چقدر خطرناک مي تواند باشد. ببينند که خطر حمله ي موضعي و حتي اتمي به هيچ وجه کم نيست و آتش بيار اين معرکه نه قدرت هاي جهاني که سياستمداران ايران هستند. اگر قرار است جلوي هجوم بيگانه به ايران گرفته شود، راهي نداريم جز مقابله با سياستمداران جنگ افروز خودمان.
                          ***

                          جنگ ايران و عراق در 31 شهريور 1359 آغاز نـــشد. شعله ي کوچکي که منجر به آن آتش سوزي مهيب شد، در فروردين 1358 به جان دو کشور افتاد. در واقع جنگ، يکي دو ماه بعد از انقلاب آغاز شد ولي يک سال و خرده اي بعد، با حمله ي گسترده ي عراق به ايران رسميت يافت. از فروردين 58 تا مهر 59 سياستمداران تازه به قدرت رسيده و مست از پيروزي ايران چه کردند؟ سياستمداراني که در ظاهر راي 98 درصد مردم ايران را هم به عنوان پشتوانه ي خود داشتند. تحريک، رجزخواني؛ تحريک، رجزخواني؛ تحريک، رجزخواني. شايد بي تجربه بودند؛ شايد عمد داشتند؛ شايد مي خواستند اسلام را در جهان پيروز کنند. ولي پا به ميدان جنگي گذاشتند که از روز اول معلوم بود برنده اي نخواهد داشت. کربلا نزديک بود، ولي دست ما به آن نرسيد. نه امام علي، نه امام حسين، و نه امام زمان هيچ کدام در طول هشت سال جنگ به داد ما نرسيدند. کار به فرسايش کشيد؛ ذخيره هاي مالي تمام شد؛ جوانان انگيزه شان را از دست دادند؛ و امام جام زهر را سر کشيد...
                          ***

                          حدود 7 فروردين 59 بود که پيام کارتر از طريق سفارت سوئيس به امام رسانده شد. اين خبر در تاريخ 10 فروردين در نشريات انعکاس يافت. زبان کارتر بسيار نرم و ملايم بود. در اين پيام از صلح جهاني، از شاه، از گروگان ها، از عکس العمل موجه جوانان ايران در اشغال سفارت آمريکا، از اشتباهات آمريکا، از اتخاذ رويه معقول براي حل و فصل مسائل عديده دو جانبه سخن رانده شده بود. عکس العمل ايران نسبت به اين پيام چه بود؟ روز دوشنبه 11 فروردين، کيهان در صفحه ي اول خود از قول احمد خميني نوشت: "امام به پيام کارتر پاسخ نــمي دهد." ميانجي گري کشورهاي اروپايي هم اثر نکرد و بحران شدت يافت.

                          چند روز بعد در 18 فروردين 59 کيهان چنين تيتري زد: "عراق به دستور امپرياليسم خواستار خروج ايران از جزاير سه گانه خليج فارس شد" و تيتر يک با حروف درشت خبر مي داد: "ارتش براي مقابله با عراق به حال آماده باش در آمد". در آن سال ها شوروي و حزب طرفدار داخلي اش پشتيبان حکومت "ضد امپرياليستي" ايران بودند. حکومت ايران اطمينان داشت که تا ارتش شوروي در مرزهاي شمالي و افغانستان مستقر است، آمريکا جرئت حمله ي مستقيم به ايران نخواهد داشت. حکومت ايران و حتي حزب توده به شدت به شوروي ِ کمونيست دلگرم بودند – همان طور که دولتمردان امروز ايران به همراهي روسيه و چين دلگرم اند-. تاريخ نشان داد که دلگرمي شان بس عبث بوده است. روس ها – چه کمونيست و چه غيرکمونيست- هميشه به فکر منافع خود بودند و در بزنگاه هاي تاريخي تغيير مشي دادند.

                          فرداي تهديد عراق امام گفت: "با تمام قدرت جلوي عراق مي ايستيم". روزنامه ها به چاپ دوم رسيدند. امام مست قدرت و پيروزي ادامه داد: "به خاطر قطع رابطه با آمريکا ملت حق دارد جشن بگيرد". با اين پيام، جشن آتش و خون آغاز شد.

                          درگيري در مرزها شدت گرفت. تيتر يک کيهان در 21 فروردين 59، يعني چند ماه مانده به آغاز رسمي جنگ چنين بود: "گزارش هاي اختصاصي کيهان از صحنه هاي نبرد ايران و عراق". دانشجويان خط امام - که همين آقايان و خانم هاي اصلاح طلب امروزي باشند-، پيام دادند که" گروگان ها را در صورت حمله آمريکا، به خاکستر تبديل مي کنيم".

                          Comment


                          • دو روز بعد کيهان عکس چند تانک را در صفحه ي اول انداخت و چنين تيتر زد: "ارتش عراق با تلفات سنگين عقب نشست" و زير عکس نوشت: "نيروهاي ارتش جمهوري اسلامي ايران با تجهيزات کامل در مرز مستقر شدند تا هر نوع تجاوزي را که توسط عمال بعثي عراق صورت گيرد سرکوب کنند. عکس، تانک هاي ايران را در مرز ايران و عراق نشان مي دهد." و باز يادآوري مي کنم که تمام اين مفاخره هاي قلمي و تصويري چند ماه پيش از شروع رسمي جنگ بود.

                            خبرها يکي بعد از ديگري مي آمد:
                            "جنگ ايران و عراق ديشب از سر گرفته شد"
                            "ارتش ايران مدرن ترين تجهيزات خاورميانه را در اختيار دارد"
                            "هزاران مرز نشين مسلح آماده جنگ با عراق شدند"
                            "برنامه اقتصاد جنگي دولت اعلام شد"
                            "سقوط رژيم صدام شرط اول ايران براي مذاکره است"
                            "امام ارتش عراق را به قيام دعوت کرد"
                            ...
                            ***

                            عربده کشي هاي دو طرف، شش ماه تمام ادامه داشت. سي و يک شهريور 1359 حدود ساعت دو بعد از ظهر، جنگنده هاي عراقي فرودگاه مهرآباد و چند فرودگاه بزرگ ديگر را بمباران کردند. لشکر هاي زرهي صدام از مرزها گذشتند و بعد از مقاومت جانانه ي بچه ها، بخشي از خاک کشور ما را اشغال کردند. خرمشهر را گرفتند. تا دروازه ي اهواز پيش آمدند. به هر جا دست شان رسيد بمب و موشک افکندند. جنگ رسما آغاز شده بود و ارتش و نيروهاي مسلح کشور در همان اولين حرکت، کيش شدند. چرخ زدن و نعره کشيدن ها اثر نداشت. لاف زني ها اثر نداشت. از خلخالي پرسيدند آيا خرمشهر سقوط کرده است؛ پاسخ داد دروغ است اما چند روز نگذشت که معلوم شد پاسخ خود او دروغ است. بچه ها براي مقابله با دشمن بعثي از آقاي بني صدر اسلحه مي خواستند. آقاي بني صدر پاسخ مي داد اگر اسلحه مي خواهيد خودتان برويد از دست عراقي ها بيرون بکشيد. گفتند صدام بايد برود؛ تا کربلا راهي نيست؛ اگر اين جنگ بيست سال هم طول بکشد ما ايستاده ايم؛ مي خواستند پرچم اسلام را بر فراز کاخ سفيد و کرملين به اهتزاز در آورند. مي خواستند از راه کربلا به قدس برسند. مي خواستند تا رفع فتنه بجنگند... خون و خون ريزي هشت سال ادامه يافت...

                            سال ها بعد از پايان جنگ آقاي رفسنجاني گفتند: "امام بر اساس مسائلي که در ذهن مبارکشان بود، فکر مي کردند حال که صدام حسين تجاوز را آغاز کرده است، هم بايد دفع تجاوز کرد و هم براي ملت عراق آزادي آورد." ذهن "مبارک" امام ظاهرا اشتباه کرده بود. اين ذهن، چون "مبارک" بود، دليلي براي شنيدن نظرات مخالف نداشت. مثل امروز که "آقا" بر سر مسئله هسته اي، حاضر به شنيدن نظر نمايندگان مجلس منتخب خودش هم نيست.

                            همه چيز که بر باد رفت، پنج نفر (نخست وزير، رئيس بانک مرکزي، وزير اقتصاد، فرمانده سپاه پاسداران، و هاشمي رفسنجاني) به نزد امام رفتند. هاشمي از اين ملاقات چنين مي نويسد: "...پيش امام رفتيم و توضيح داديم؛ اولا آمريکا نمي گذارد ما بر عراق پيروز شويم. ثانيا اگر جنگ ادامه يابد، پيشرفتي نخواهيم داشت و فقط کشته هاي دو طرف افزايش مي يابد. ديگر نمي توانيم مثل گذشته به عمليات خود ادامه بدهيم. امام گفتند با اين مستندات و آثار، چاره اي جز پذيرش آتش بس نداريم."

                            جام زهر نوشيده شد. جنگي که با درايت و عقل مي توانست شروع نشود، و يا حداکثر با پيروزي هاي بزرگ ِ سال ِ اول ِ ايران به پايان برسد، با خفت و خواري پايان يافت. يک ميليون کشته ايراني و عراقي، صدها هزار مجروح و معلول، ميلياردها دلار خسارت، حاصل اين جنگ ِ خانمان برانداز بود.

                            امروز باز تاريخ تکرار مي شود. ادعاهاي بزرگ، شعارهاي پوچ، لاف زني ها... و اين بار طرف ما دنياست. اميدواريم جام زهر را آقايان اين بار پيش از شروع جنگ سر بکشند.

                            Comment


                            • -"شب هاي برره بسيار برنامه ي بدي است و به فرهنگ سرزمين ما آسيب مي زند.
                              -شما چند قسمت از اين سريال را ديده ايد؟
                              -نديده ام ولي از افراد مطلع شنيده ام..."

                              -"زبان فارسي در خطر است. شب هاي برره باعث فساد زبان فارسي مي شود...
                              -مي توانيد مثال بزنيد؟
                              -همين اصطلاحات که بر سر زبان بچه ها افتاده است.
                              -مشابه همين اصطلاحات بعد از پخش بسياري از سريال هاي تلويزيوني بر سر زبان ها افتاد و بعد هم از يادها رفت. کجاي زبان فاسد شد؟ شما خودتان اين سريال را دنبال مي کنيد؟
                              -من وقت ندارم تلويزيون ببينم ولي از خيلي ها شنيده ام..."

                              نديده ام، نخوانده ام، ولي از اين و آن شنيده ام و اين کافي است تا انتقاد کنم؛ تا منع کنم؛ تا تحريم کنم! نه اين که اين "شيوه ي نقد" مختص اشخاصي مانند آقاي جنتي يا مصباح يزدي باشد که نديده و نخوانده، فقط از روي بولتن هاي چند صفحه اي، راجع به آثار چند هزار صفحه اي کساني مثل ِ دکتر سروش قضاوت مي کنند و موضع مي گيرند و جمعيتي را عليه اش مي شورانند، بلکه بدبختانه اين موضوع در جمعيت روشنفکري ما هم اپيدمي شده و قضاوت و نقد، اغلب از روي شنيده ها صورت مي گيرد.

                              نمونه ي حي و حاضر آن، نقد ِ همين شب هاي برره است. بعد از انتشار مطلبي در باره ي اين سريال و ربط دادن آن به سياست هاي اتمي ِ جمهوري اسلامي و آقاي لاريجاني در يکي از وب لاگ هاي پر خواننده، اکنون شاهد نوشته ي – البته معتدل – ِ سرکار خانم شکوه ميرزادگي هستيم که خوشبختانه با اذعان به اين که سريال را نديده اند موضع متين و منطقي نسبت به آن اخذ کرده اند.

                              طرف صحبت من در اينجا کساني هستند که به خاطر انتشار اسکناسي که تصوير بزي را بر روي آرامگاه کورش کبير نشان مي دهد حکم به تحريم خود ِ سريال داده اند. اين که آن اسکناس چه ارتباطي به عوامل تهيه سريال دارد البته جاي سوال است اما اگر عده اي - درست يا غلط - اقدام به اين کار کرده اند، چرا بايد اصل سريال زير سوال برود؟

                              ديروز کيهان اين گزارش را منتشر کرد:
                              "کارت هاي دعوت يک مراسم عروسي در شهرستان دهلران به زبان برره اي براي مدعوين ارسال شده است. در اين دعوت نامه آمده است: "ما دو تا پرنده بيديم که وخواهيم زير يک سقف از خودمان زندگي مشترک در وکنيم و به مناسبت اين جشن شما عزيزان هم از خودتان تشريف فرمايي در وکنيد. چشم به راهتان خواهيم بيد جيگر!"

                              و همين کيهان، چند روز پيش خبر داد که خانمي به لهجه ي برره اي از راننده پرسيده بود چقدر کرايه ودم؟ و راننده پاسخ داده بود هر چه دوست داري جيگر و از خانم کتک خورده بود!

                              آيا درست است آن کارت دعوت بامزه و اين رفتار زننده را به عوامل سريال ربط بدهيم و آنها را محکوم کنيم؟

                              در يکي از قسمت هاي سريال، غريبه اي وارد برره شد و مردم با دفن ِ اشيائي در زير خاک او را فريب دادند. دست آخر هم آن شخص چاله اسکندرون را به عنوان اثر باستاني دزديد که اتفاقا يکي از جالب ترين ايده هاي سوررئاليستي در اين سريال بود. بزي هم که سمبل برره است به عنوان اثر باستاني شناخته مي شد که آن هم ساختگي از آب در آمد. اگر منظور ِ کساني که فکر مي کنند سريال برره به فرهنگ باستاني ما توهين کرده اين قسمت است، مطمئن باشند که در اين قسمت هيچ چيز اهانت آميزي وجود ندارد. اگر هم قسمتي ديگر است که بهتر است با اشاره ي دقيق، آن را مورد نقد قرار دهند.

                              منتقدان محترم بايد بدانند که در حکومت اسلامي، دولتمرداني هستند که آرزو مي کنند اين سريال هر چه زودتر تمام شود و مانند آن نيز هرگز ساخته نشود، چرا که تا به امروز هيچ سريال تلويزيوني به اين شدت و به اين فراگيري، از زشتي ها و بدکاري هاي سياسي و اجتماعي سرزمين ما انتقاد نکرده است. منتقدان محترم بايد بدانند که پخش اين سريال در کليت اش آگاهي بخش است و تاريک انديشان به هيچ رو مايل به ادامه ي پخش آن نيستند. مخاطبان اين سريال، ميليون ها ايراني هستند که لحظات شادي را با آن سپري مي کنند؛ ميليون ها ايراني هستند که واقعيت جامعه شان را در روستاي برره مي بينند. گيرم قسمت هايي از آن بنا به ضرورت و اجبار واقعيت را نشان ندهد يا آن را تحريف کند (مثل اشاره به هولوکاست) يا منجر به بالا رفتن بز از مقبره ي کورش کبير شود. دوستان اين ضعف هاي ناگزير را به نود شب شادي و خنده ي مردم ببخشند!

                              Comment


                              • عباي شکلاتي را در برابر کت شلوار قهوه اي قرار دادن کار چندان دشواري نيست: اولي ملايم و آرام با ظاهري آراسته و رفتاري موقر؛ دومي عصبي و خسته با چهره اي کارگري و رفتاري بي پروا. اولي مروج گفت و گوي تمدن ها و آشتي و سازش؛ دومي مروج برخورد تمدن ها و قهر و چالش. اولي متمرکز بر مردم تحصيل کرده و ظريف انديش جهان؛ دومي متمرکز بر مردم به جان آمده و محنت کشيده ي ايران... مي توان ساعت ها اين وجوه تمايز را بر شمرد و به اولي امتياز مثبت و به دومي نمره ي منفي داد. اما وحشت عبور از خط قرمز و زندان و شکنجه، مانع از پرداختن به يک سوال اساسي مي شود: وجه اشتراک عباي شکلاتي و کت شلوار قهوه اي چيست؟

                                اين سوالي است که نه کسي مي خواهد آن را بشنود، نه به آن پاسخ دهد. نتيجه ي اين سر در برف فرو کردن، بزرگ و بت شدن اولي و کوچک و خوار شدن دومي بدون در نظر گرفتن نقش اصلي و تمام کننده ي سومي است: مردي با چفيه ي سفيد و عمامه ي سياه.

                                آقاي شکلاتي، ديگر رئيس جمهور نيست که از تاثير سخن اش به عنوان نفر سوم مملکت وحشت داشته باشد. او اگر امروز سخن نمي گويد به دو دليل است: يا جز آن که گفته است و مي گويد حرفي براي گفتن ندارد، يا مايل است چهار سال يا هشت سال بعد دوباره رئيس جمهور شود. او اگر امروز به بدکاري ها اعتراض نمي کند به دو دليل است: يا جز اعتراض هايي که قبلا کرده است اعتراض ديگري ندارد، يا مايل است دليلي براي رد صلاحيت به دست آقايان شوراي نگهبان ندهد.

                                مثال مي زنم: آقاي کت شلوار قهوه اي مي گويد کشتار يهوديان دروغ است. مي گويد کشور ِ اسرائيل بايد از روي نقشه ي جهان محو شود. مي گويد دور سرش هاله ي نور ظاهر شده است. سوال اين است: آقاي شکلاتي اگر معتقد است که کشتار يهوديان دروغ نيست، اگر معتقد است که اسرائيل نمي تواند و نبايد از روي نقشه محو شود، اگر معتقد است که ظهور هاله ي نور به دور سر دروغ و کفر است، به عنوان يک فرد، به عنوان يک شهروند، به عنوان يک آدم سياسي، به عنوان يک آدم فرهنگي، به عنوان باعث و باني گفت و گوي تمدن ها، و به عنوان يک روحاني چرا رسما و علنا، با جملات صريح، با اين حرف ها مخالفت نمي کند؟ آيا بايد بگوييم که مخالفتي با اين حرف ها ندارد و حق با گوينده ي اين سخنان است؟

                                مثال مي زنم: اکبر گنجي در زندان است؛ زن او، بچه ي او، مادر او، برادر او، با شل کن سفت کن هاي دادستاني به اندازه ي زنداني زجر و محنت کشيده اند؛ جوان کم سن و سالي به نام سميع نژاد در زندان است. او را با اراذل و اوباشي که مثل آب خوردن آدم مي کشند و تجاوز مي کنند در يک جا حبس کرده اند و با غل و زنجير به اين سو و آن سو مي برند. وکلاي زندانيان سياسي که جز دفاع از موکل شان کاري نکرده اند در زندان اند... اين سياهه را مي توان همين طور ادامه داد.

                                آقاي شکلاتي به عنوان يک انسان، به عنوان يک نظريه پرداز آشتي و به عنوان يک مرد خدا، چرا به اين ظلم مسلم و بنيان برانداز رسما و علنا، با جملات صريح اعتراض نمي کند؟ آيا بايد بگوييم که اعتراضي ندارد يا اين ها ظلم نيست و گناه از خود آقايان است؟
                                انار و هندوانه خوب است؛ شادي و خنده و موسيقي خوب است؛ ديدن ملايمت و تساهل يک روحاني خوب است؛ ولي سايه ي مردي با چفيه ي سفيد و عمامه ي سياه بر سر همه ي ماست. بر سر ما و مرد شکلاتي و مرد کت شلوار قهوه اي.

                                مرد کت شلوار قهوه اي هر بدي که داشته باشد، يک خوبي بزرگ دارد که من آن را مي ستايم و آن اين است که افکار و انديشه هاي مرد عمامه سياه را عينا و بي کم و کاست بر زبان مي آورد. او صريح است و پرده پوشي نمي داند.

                                و مرد شکلاتي هر خوبي که داشته باشد، يک بدي بزرگ دارد که من آن را زشت مي دانم و آن اين است که افکار و انديشه هاي مرد عمامه سياه را آن طور که هست بر زبان نمي آورد. او صريح نيست و پرده پوشي مي کند. هيچ کس نمي داند که آيا او انديشه هاي مرد عمامه سياه را قبول دارد يا ندارد. اگر دارد چرا نمي گويد و اگر ندارد چرا نمي گويد.

                                انار و هندوانه خوب است؛ شادي و خنده و موسيقي خوب است؛ ولي بايد بپذيريم که حکومت اسلامي ايران مجموعه ي اين دو نيمه است. بايد بپذيريم که حکومت اسلامي ايران مساوي است با مردي با کت شلوار قهوه اي به اضافه ي مردي با عباي شکلاتي؛ و بايد بپذيريم که جمع اين دو مساوي است با مردي با چفيه سفيد و عمامه ي سياه.

                                Comment

                                Working...
                                X