Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • Rasputin
    Senior Member
    • Jan 2005
    • 63906

    #1651
    دو رخداد به موازات هم و در ظاهر بدون ارتباط در حال گسترش است : وخامت پرونده ی اتمی ايران از يکسو و تجاوزگری اسرائيل به فلسطين و لبنان از سوی ديگر. اما کيست که نداند اين رخدادها به طور مستقيم به يکديگر ارتباط دارند. هر چه پرونده ی اتمی ايران به سوی مجازات های بين المللی نزديک تر شود نبرد ميان حماس، حزب الله و حتی سوريه با اسرائيل شديدتر خواهد شد. رژيم جمهوری اسلامی نيازمند بر گهای تازه ای برای بازی بعد از تصميم شورای امنيت درباره ی پرونده ی اتمی اش می باشد و رژيم صهيونيستی اسرائيل نيز نيازمند بهانه های جديد برای تجاوزگری و خروج از بن بست در حل مناقشه ی تجاوزگری ۶۰ ساله خود نسبت به سرزمين فلسطينی ها.
    جمهوری اسلامی نيک می داند که بايد جبهه ی جنگ آينده ی خود را از حالا به وسيع ترين شکل ممکن آرايش دهد : عراق، افغانستان، فلسطين و لبنان. احتمال دارد اين ميدان سازی رژيم تا ترکيه، اردن و عربستان سعودی نيز پيش رود. بدون آنکه بخواهيم از ساير مناطق دوردست نام ببريم. از آنسوی، رژيم جنايت پيشه ی اسرائيل نيز که در اجرای طرح اسرائيل بزرگ با شکست عملی-ايدئولوژيک برخورد کرده است نمی تواند جز با قتل و جنايت هر چه بيشتر طرفداران اسرائيل بزرگ را که به رهبری نتانياهو در انتظار فرصت برای بازگشت به قدرتند آرام سازد.
    همچنان که در پاره ای ديگر از نوشته ها آورده بوديم اين بار نيز دو نظام ضد مردمی و جنايتکار به کنش های متقابل يکديگر نيازمندند تا به زعم خود از بحران بيرون آيند. دولت جديد اسرائيل برای قبولاندن طرح تعيين يکجانبه ی مرزها که برخلاف همه ی معاهدات بين المللی بر سر تشکيل دو کشور مستقل است نياز به آشوب دارد تا با ايجاد قتل عام های سراسری و منظم فلسطينی ها به يهوديان صهيونيست بباوراند که مانند دولت های سابق اسرائيل به دنبال حذف سيستماتيک فلسيطينيان می باشد. جمهوری اسلامی نيز مايل است به غرب اين پيام را دهد که برقراری دوباره ی «آرامش» در منطقه منوط به باج دهی به او بر سر پرونده ی اتمی اش می باشد.
    بدين ترتيب همان بده بستانی که ميان جمهوری اسلامی و صهيونيسم اسرائيل از بدو انقلاب شکل گرفته بود به کار خود ادامه می دهد . با اين تفاوت که اين بار کنترل و مديريت سناريو دشوارتر است. از يکسو به دليل شکنندگی موقعيت رژيم ايران در صحنه ی داخلی بخصوص در عرصه ی اقتصادی و اجتماعی و از طرف ديگر به دليل عدم موفقيت رژيم صهيونيستی در ايجاد جنگ داخلی و برادر کشی ميان فلسطينيان. رژيم ايران می داند که در صورت مواجه با يک تحريم اقتصادی جدی، حتی در ميان مدت، با مشکل انفجار اجتماعی مواجه خواهد شد. به همين دليل نيز يا نبايد کار به برقراری تحريم های اقتصادی بکشاند و يا بايد اوضاع را به سرعت به سوی يک نزاع وحشت برانگيز در کل خاورميانه سوق دهد. يعنی يک جنگ تمام عيار در عراق در فلسطين و در لبنان و حتی در ساير کشورهای منطقه، همراه با تهديد و حرکت های نمايشی در خليج فارس. رژيم صهيونيستی نيز می داند که با رها گذاشتن فلسطينی ها به حال خود رشد جمعيت فلسطينی ها و سازماندهی دوباره ی آنها در طول حکومت حماس می تواند خطری جدی برای بقای اسرائيل فراهم سازد.
    پس، هر دو رژيم نياز به جنگ دارند. جمهوری اسلامی اميدوار است که پرونده ی اتمی خود را در ميان پرونده ی پرهياهوی تنش های نظامی خاورميانه گم کند و از طريق پيشنهاد ياری خود به حل و فصل اين نزاع های نظامی، که غرب را وحشت زده خواهد کرد، باج آخر را بر سر پرونده ی اتمی از غرب بگيرد و بدون توقف غنی سازی اورانيوم از پاکت فعلی مشوق های گروه ۵+۱ بهره ببرد. اسرائيل نيز اميدوار است با حملات نظامی به زيرساخت های فلسطين و لبنان سير و روند شکل گيری تماميت های قدرتمند (فلسطين و لبنان) رادر آينده تضعيف يا ناممکن سازد.
    بر اساس اين دو استراتژی می توان پيش بينی کرد که در روزها و هفته های آينده تنش ها و رويارويی ها نظامی در لبنان، فلسطين، عراق و برخی ديگر از کشورهای منطقه شدت گيرد و هم زمان ايران به سماجت خود در باره ی پرونده ی اتمی ادامه دهد. نقش آمريکا در اين ميان، به دليل نفوذ يهوديان در ايالات متحده، بيشتر نقش يک قربانی سياست های اين دو برادر دشمن ( جمهوری اسلامی و رژيم صهيونيستی) خواهد بود تا يک بازيگر تصميم گيرنده.

    ارتجاع رژيم و صهيونيسم اسرائيل تلاش دارند تا مثل يک ربع قرن گذشته آمريکا و اروپا را دربازی های خويش به اين سوی و آن سوی بکشانند. چنانچه در بالا آمد، يگانه راه برون رفت از اين دور تسلسل باطل ارتجاع-صهيونيسم-سرمايه داری ظهور موثر يک عامل مردمی است. و اين نمی تواند باشد مگر در بروز يک جنبش اجتماعی راديکال در ايران که قدرت پايان دادن به حيات رژيم ضد مردمی جمهوری اسلامی را داشته باشد. مرگ رژيم آغاز عزای صهيونيسم اسرائيل است. يک ايران دمکراتيک بی شک می تواند نقش موثرتری در احقاق حقوق مسلم فلسطينی ها داشته باشد تا ايرانی با يک رژيم به ظاهر ضد اسرائيلی اما در عمق شريک جرم و همدست جنايات صهيونيسم. دمکراسی مردمی در ايران سرنوشت عراق و افغانستان و سپس ساير کشورهای منطقه را به سوی دمکراسی و آزادی خواهد کشاند. به همين دليل نيز از بيست و هشت سال پيش رژيم جمهوری اسلامی، که بخشی از بلند پايه ترين رهبران آن يهوديان به ظاهر اسلام آورده هستند، مورد جدی ترين حمايت های مستقيم و غير مستقيم لوبی يهوديان صهيونيست در منطقه، اروپا و آمريکا بوده است. چنانچه می بينيم مبارزه ی ما مخالفان رژيم فقط برای رهايی ايران نيست رهايی منطقه از چنگال اسلام گرايی ارتجاعی، يهودسالاری صهيونيستی و سرمايه داری امپرياليستی در گرو پيروزی آزاديخواهان در ايران است. اين وجه فراايرانی مبارزه ی خود را هرگز از ياد نبريم.


    iran

    Comment

    • Rasputin
      Senior Member
      • Jan 2005
      • 63906

      #1652
      از موقعی که انسان به تئوری تکامل پدیده ها پی برد دیگر به آفرینش یکباره جهان شک برد و در پی جستجوی حقایق دنیای پیرامونی خود بر آمد.وقتی که تمام عالم موجودات وجامدات ومایعات وذهنیات جهان، مستقل از اراده بشری که خود هم جزئی از پدیده های در حال تکامل دنیا می باشد در حال تغیر وتکوین وانکشاف وبالاخره تکامل می باشند، پس فشار واراده قوه تکامل می تواند برروی شخصیتی همچون اکبر گنجی نیز اثر گذاشته باشد ، همچنانکه برروی دیگر نیروهای سیاسی ایران هم در برهه های مختلف جهانی اثر گذاشته است. نیروهای سیاسی نیز برابر شرایط مختلف به اشکال گوناگون تبدیل شده اند. تنها نقطه مشترکی بین همگان مانده وهمه را به یک دیگر نزدیک می کند چیزی نیست جزء« آزادی انسان« چه در فردیت وچه در اجتماع است که همواره بعنوان موتور حرکت تاریخ باقی مانده است! تنها نیروهائی از دور تکامل خارج خواهند شد که از خود به لحاظ ذاتی هیچگونه قابلیت تکامل نشان نمی دهند ! بزرگترین مانع تکامل در تبیین جهان، کیش شخصیت انسانها می باشد که همچنان به مثابه بیماری واگیر دار گریبانگیر بخش از نیروهای سیاسی باقی مانده است! موضع مناسب ومنطقی اکبر گنجی ها ودیگر نیروهای سیاسی در برابر کشور اسرائیل همچنان آلوده به اوهمات ستیز جویانه دهه هفتاد وهشتاد میلادی می باشد که به مانعی جدی در انتقال به پروسه منطقی دیپلماسی بین الملی تبدیل شده است!! برقراری دیالوگ سازنده و نه تخریبی با اکبر گنجی ها باعث ارتقاء جنبش دمکراتیک می باشد.تمام نارسائی های فکری در عرصه های گوناگون ایشان ودیگر نیروهای سیاسی در روند بازبینی و مرور دگر بار می تواند تصیحیح شود.مباحثه فکری را نمی توان به شلاق مجازات اندیشه های گذشته تبدیل کرد. شاه مستبد در ایران بااعمال زشت یکه تازانه خود همه مارا علیه خویش متحد و عاصی کرده بود.هر کس از ظن خویش علیه او می شورید اما سر آخر مجموع همه آن مبارزات سرنوشت سازتاریخی و محتو م شور بخت ملت ایران نسخه رهبری را بنام خمینی نوشت وملت ایران از هیجان زیاد خمینی را در کره ماه رویت کرد که بلافاصله دفتر ایشان حضور اورا در کره ماه به شدت تکذیب کرد ، اما این حقیقت را باید همگان اقرار نمائیم که ملت ایران ، ملتی است به شدت بت ساز وبت پرست!! در همین راستا اگر نیروهائی به گنجی زدائی روی آورده اند ، بعضی دیگر به قهرمان سازی از گنجی پناه آورده اند تا در سایه او خود را بیشتر مطرح سازند. احیاء حیات سیاسی به این شیوه بسیار گذرا می باشد .هر نیروی سیاسی بهتر است مستقل از شخصیت های محبوب خود در فکر ارائه پلاتفرم سیاسی باشند!!در آن راه پیمائی بزرگ و تاریخی همه باهم علیه شاه همچون سرنشینان کشتی نوح از هر موجودی وعنصری می توانستیم بیابیم ! ایستگاه و لنگرگاه اول آن کشتی در انقلاب اسلامی همانا بندر« جمهوری اسلامی « بود وبسیاری از سرنشینان از کشتی نوح پیاده شدند و چنین پنداشتند که به خانه عافیت رسیده اند که این دسته از پیاده شوندگان اکثریت قابل توجهی را تشکیل می داد.اما بسیاردیگر در کشتی ماندند و بندر « جمهوری اسلامی « را مکان مناسبی برای اطراق تشخیص ندادند وبه راه خود ادامه دادند.در حال حاضر مدت طولانی ست که اکبر گنجی های فراوانی به این نتیجه رسیده اند که لنگرگاه « جمهوری اسلامی« تنها امانگاه اژدها وکژ مسلکان بوده است و باردیگر خود را با هزار مشقت به همان کشتی سابق رسانده اند. وی بطور شفاف اقرار می کند که پیاده شدن او در آن هنگام بسیار ناپخته و زود رس بوده است . حالا ما چه بخواهیم ویا نخواهیم او به یکی از ناخدایان همان کشتی تبدیل شده است. بی آنکه به او سرکوفت بزنیم و یا حسادت بورزیم او در میان ماست و جزو سرنشینان همان کشتی نجات حضرت نوح به حساب می آید.

      در حال حاضر تنها این تکلیف پیش روی ماست که چگونه باید راه مناسب برخورد و همکاری با این همسفرهای نیمه راه را به دقت بیابیم. نامبرده به کرات در سخنانش از فیگور های تاریخی گاندی و لخ والنسا لهستان و واسلاف هافل چک را به میان می کشد.در ضمن او همواره خاطر نشان کرده است که خواهان تبدیل شدن به چنین شخصیت هائی راندارد.ایشان فراموش می کنند که تبدیل شدن به شخصیت کاریزماتیست در روند تاریخ ارادی نمی باشد بلکه پروسه حرکت وجنبش اجتماعی هر ملتی در مقاطعی خاص خود قهرمان خودش را ارائه می دهد.فراموش ننمائیم که توصیه ایشان به ملت ایران مبنی بر دوری از انجام وقوع هر انقلابی به همان اندازه نا پخته و غیر علمی است که هیچ مطابقتی با ظهور وسقوط بهینه های اجتماعی نداشته وندارد ،چراکه وقوع هر انقلابی در اراده اهالی کشورها نمی باشد.سیب نارس بر شاخه درخت را پس از رسیدن یا باید به موقع چید ویا خودش بر روی زمین می افتاد.جمهوری اسلامی بعنوان یک موجود ناقص ال عضو وغیر طبیعی که برخلاف جریان تاریخ حرکت می نماید ، بالاخره موقع افتادنش سر می رسد مهم اینست که جانشین مناسب آماده شده باشد.مهم این است که به مقصد برسیم و یاران خود را در این راهپیمائی ادامه دارهرچه بیشتر بخود نزدیک تر نمائیم.رژیم اسلامی تاکنون توانسته است بخش وسیعی از نیروهای اپوزیسيون را به طرف خود جلب نماید اما نیروهای اپوزیسيون تا کنون نتوانسته اند از نیروهای رژیم به سوی خود متمایل نمایند و همین خود ضعف بزرگ ماست.در حال حاضر اداره کنندگان حکومتی کشورهای سوسیالیستی سابق در دست عناصر سیاسی دستگاه گذشته می باشند ، تنها بخش وسیعی از مهره های سابق تصفیه شدند والباقی آپارات به نظم نوین انتقال یافته است و شیوه حکومت تغیر اساسی کرده است . به امید آنروزی که هر ایرانی برای آزادی میهن از چنگال حکومت اسلامی با سعه صدر وبردباری وتشریک مساعی به این هدف تاریخی حیاتی دست یابیم!!


      iran

      Comment

      • Rasputin
        Senior Member
        • Jan 2005
        • 63906

        #1653
        سیاست واقع‌گرایانه در جوهر خود به این اصل سیاسی-اخلاقی متکی است که «‌آنچه ممکن است همان است که صحیح است‌» "might is right " یا به عبارتی دیگر «سیاست هنر تلفیق ممکن‌ها است».
        پیدایش ناسیونالیسم در صحنه بین‌المللی روی دیگر سکه‌ی تولد دولت- ملّت‌ها در صحنه داخلی کشورهای اروپائی در اواخر سده‌ی ١٨ میلادی است. از آن پس دولتها نماینده ملتهای خود در صحنه‌ی بین‌المللی شدند و دیپلماسی که برای ارتباط بین دول مختلف جهان بود وظیفه منحصر به فرد خود را پیشبرد منافع ملی در صحنه‌ی بین‌المللی دانست.
        تفاوت صحنه‌ی داخلی "‌دولت-ملّت‌"‌ها با صحنه‌ی بین‌المللی موضوع عمده‌ی تئوریهای مهم این دوره می‌باشد.
        در صحنه‌ی داخلی روابط حاکم برافراد واقع در یک محدوده‌ی جغرافیائی بنام کشور را ژان‌ژاک روسو حاصل یک قرارداد اجتماعی بین افراد می‌بیند و توماس‌هابز در روابط بین افراد یک ملت از وجود یک قدرت فائقه که فقط در سایه‌ی آن عدالت و حق قابل تعریف و اعمال می‌باشد، سخن می‌گوید. بدیهی است که در صحنه‌ی بین‌المللی بر خلاف صحنه‌ی داخلی رقابت در منافع خصوصی افراد جای خود را به رقابت در "‌منافع ملی دولت‌"‌ها مید‌هد. هم‌چنین در این صحنه یک قرارداد بین‌المللی فراگیر و قابل قبول عموم که پشتیبان آن یک قدرت قاهره‌ی لازم‌الاتّباع باشد وجود ندارد.
        رئال پولیتیک توصیفی (Descreptive Political Realism) عموماً مشخصه‌ی اصلی سیاست بین‌المللی را در آنارشی حاکم بر آن جستجو می‌کند و این آنارشی را ناشی از عدم وجود یک حکومت فراگیر جهانی می‌داند که بتواند قوانین یگانه و لازم‌الاجرایی را بر جهان حاکم گرداند.
        البته در عین حال قبول دارد که صحنه‌ی بین‌المللی لزوماً و دائماً نباید صحنه‌ی آشوب و بی‌نظمی مطلق باشد زیرا بیشتر کشورهای عضو جامعه‌ی جهانی، تعامل با یکدیگر و یا داد و ستد با هم را تابع الگوها و قراردادهایی می‌دانند که در اکثر مواقع به آن پایبندند ولی در عین حال اکثر تئوریها قائل به این هستند که در خارج از حدود مرزهای کشورها هیچ اخلاق و قانونی دائماً قابل اعمال نیست.
        رئالیسم سیاسی از لحاظ منطق استدلالی دیدگاه‌هابز را در مورد وضعیت طبیعی" State The Nature" بکار می‌گیرد، به این معنی که "روابط بین واحدهای سیاسی خودمختار لزوماً غیر اخلاقی است".
        هابز تأکید می‌کند که بدون وجود یک حکومت جهانی که قوانین را بوجود آورده و اعمال کند هیچ اخلاقیات و عدالتی قابل تحقق نخواهد بود. آنجا که قدرت فراگیر وجود ندارد، قانون نیز وجود نخواهد داشت و آنجا که قانون نباشد، عدالت نیست.
        «... اگر قدرتی وجود نداشته باشد و یا قدرت کافی برای حفظ امنیت نباشد هر کس خود را محقّ خواهد دانست تا سلیقه و قدرت خود را بر بقیّه‌ی مردم اعمال کند.» (هابز، لِویاتان "Leviatan" بخش اول، بند١٣ "‌مردم‌" و بخش دوم، بند ١٧ "‌دولت")
        کاربرد این اصل در صحنه‌ی عمل طیفی از گرایش‌ها را بوجود آورد. در دو سمت این دو گرایش، طیفی این اصل را به صورت یک داروینیسم اجتماعی بکار می‌بردند و می‌گفتند در صحنه‌ی بین‌المللی تنازع بقاء حاکم است و فقط آنکه قویتر است حقّ ادامه‌ی حیات خواهد یافت. آنها می‌گفتند واقع‌گرائی سیاسی حکم می‌کند که کسب منافع ملی فقط در سایه‌ی اعمال قدرت میسر است. انتهای دیگر طیف اصولاً منکر یک واحد یک پارچه فرضی بنام ملت و وجود یک اراده یکسان بنام اراده ملی است که در قالب نماینده‌ای بنام دولت و دستگاه دیپلماسی در پی پیشبرد یک منفعت جمعی بنام "‌منافع ملّی‌" باشد. این طیف ملت را از افراد مختلف با علائق، سلائق و منافع مختلف می‌بیند که هرگز در قالب واحدی قابل جمع نیست و آنچه را که اراده ملّی و منافع ملّی فرض می‌شود اراده و سلیقه دولتمردانی می‌داند که با این نام و عنوان مجعول مقاصدی را بنام ملّتی معین در صحنه‌ی بین‌المللی پیش می‌برند. این طیف نیز به آنارشی و عدم وجود عدالت و قانون در صحنه روابط بین‌المللی معتقد است، منتها می‌گوید این کنشگران صحنه‌ی بین‌المللی هستند که در نبرد قدرت با هم بنام ملّت‌ها عمل می‌کنند و نه چیز دیگر.
        ولی این دید انتقادی در آستانه قرن نوزدهم در مقابل دید نخستین شانس چندانی نیافت.
        گرایش روزافزون به ناسیونالیسم در اواخر قرن نوزدهم باعث پیش‌دستی عملی داروینیسم اجتماعی در صحنه‌ی روابط بین‌المللی شد که نتیجه آن وقوع دو جنگ جهانگیر اوّل و دوّم در نیمۀاول قرن بیستم بود.
        ناسیونالیسم افراطی در صحنه‌ی داخلی به فاشیسم و در صحنه‌ی بین‌المللی به امپریالیسم تغییر یافت.
        شاخه معتقد به داروینیسم اجتماعی می‌گفتند که اصولاً پاره‌ای از نژادها و ملّت‌ها برای فرمانروائی بر دیگران خلق شده‌اند.
        (انعکاس نظریات ارسطو در مورد ملّت یونان و برده‌داری، سیاست ج١)

        افراطی ترین دید از رئالیسم سیاسی بود که عملاً در جنگ دوّم جهانی بوسیله هیتلر و موسولینی نمایندگی ‌شد و در تقابل با جبهه متفقین شکست خورد. گرایش معتدل‌تر نیز در قالب اعتقاد به امپریالیسم در انگلیس و فرانسه در قرن نوزدهم ظهور کرد و اغلب کشورهای اروپائی را فرا گرفت و حتی بعدها در بسط خویش به آمریکا، سیاست آمریکا را تحت سیطره خود درآورد.
        رئالیسم سیاسی ناسیونالیستی بعدها به تئوری‌های ژئوپولیتیکی گسترش یافت که دنیا را به فرهنگهای بزرگ چندملیتی تقسیم می‌کند. تقسیماتی مانند کشورهای شرق و غرب، شمال و جنوب، دنیای کهن و جهان جدید و یا اساس تقسیم خود را فوق ملتهای قاره‌ای مانند آفریقا، آسیا، اروپا و آمریکا قرار می‌دهد.‌هانتیگون فرهنگها را اساس چالش بعدی جهان گلوبال می‌داند که در آن "‌دولت-ملّت‌"‌ها نقش خود را بتدریج از دست می‌دهند و بجای آن صحنه‌ی بین‌المللی محلّ تنازع بقای فرهنگهای نا همسرشت است.
        (The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order
        ١٩٩٦, Samuel. P. Huntington)
        واقعیت امروز جهان این است که هنوز عاملین اصلی در صحنه‌ی بین‌المللی سیاستمدارانی هستند که خود را نماینده دولتی معین می‌دانند و منافع آنرا پیش می‌برند.
        هر چند روی دیگر واقعیت این است که جهانی شدن، مرزهای "‌دولت-ملت‌"‌ها را در صحنه‌ی اقتصاد، علم و اطلاعات در نوردیده و الزامات آن هر روزه بیش از قبل این کنشگران صحنه‌ی بین‌المللی را ناگزیر از رعایت قواعد جدید و نا روشن یک بازی ناروشنتر بنام جهانی شدن می‌کند.
        بااین وجود کماکان و عموماً رئالیستهای سیاسی بر این عقیده‌اند که هر یک از عاملین سیاست (سیاستمداران، ملتها، فرهنگها) باید منافع خود را بر منافع دیگران مقدم بدارند. هیچ قاعده فراگیر دیگری هنوز و تا کنون جایگزین این اصل در روابط بین‌المللی نشده‌است.

        *******

        یکی از آثار جنگ جهانی دوم این بود که صحنه‌ی بین‌المللی را آرایش جدید بخشید.
        دو بلوک بزرگ سرمایه‌داری و سوسیالیسم، یکی به سرکردگی آمریکا و دیگری شوروی، جهان را به دو پاره نسبتاً منظم‌تر تقسیم نمود. دیگر طرفداران رئال‌پلیتیک با دیدگاه افراطی نمی‌توانستند به وضعیت طبیعی‌هابز متکی باشند.
        دو جهان موازی سرمایه داری و سوسیالیستی هر کدام کشورهائی را در عضویت باشگاه و یا تحت تأثیر سیاست خود داشته و از اقمار خود محسوب می‌کردند.
        تأسیس سازمان ملل و انعقاد بسیاری از کنوانسیون‌های بین‌المللی و قراردادهای مختلف سیاسی، فرهنگی، تجاری و اجتماعی فضای بین‌المللی را قانون‌مندتر کرد.
        جهان در یک دید جهان‌شمول دو قطبی شده بود و رقابت برای پیشبرد منافع این دو قطب در کنار و بموازات رقابتهای کوچکتر برای پیشبرد منافع ملی، مشخصه اصلی فضای دیپلماسی سالهائی بود که به سالهای "‌جنگ سرد‌" معروف شد.
        دستیابی هر دو قدرت بزرگ آنزمان یعنی آمریکا و شوروی به زرادخانه هسته‌ای باعث شده‌بود که امکان بروز جنگ بین قدرتهای بزرگ صنعتی بسیار ناچیز شود.
        اماوجود بیش از دویست منازعه محلی در کشورهای کوچکتر و کم اهمیت‌تر بازهم این واقعیت را در اختیار طرفداران رئال پولیتیک قرار میداد که نشان دهند چگونه دو بلوک قدرت و کشورهای توانمند درون آنها، پیشبرد منافع خود را همچنان از طریق جنگ بین کشورهای وابسته و حمایت از آنان تعقیب می‌کنند.
        در عین حال جای انکار هم نبود که وجود سازمان ملل و کنوانسیونهای منعقده و تریبونهای بین‌المللی، ابزار بسیار سودمندی بود که راه را برای قانونمند‌تر کردن فضای بین‌المللی مهیا نموده و امکان آنارشی را در روابط بین دول به سطح نازل‌تری تنزل میدهد.
        فضای بین‌المللی دیگر فضای‌هابزی "‌وضعیت طبیعی‌" نبود.
        هرچند هیچ قدرت فائقه و قانون فراگیری نیز عدالت و نظم را در آن حکمفرما نمی‌کرد. با این وجود دو نظم نسبی و موازی در سلسله مراتب دول عضو سازمان ملل، یکی در بلوک سرمایه‌داری و دیگری در بلوک سوسیالیستی قابل مشاهده بود.
        شورای امنیت سازمان ملل مسئول حفظ امنیت جهان در سایه قبول عملی و ایجاد مکانیسم‌های قانونی برای حفظ و ادامه‌ی این نظام موازی دو قطبی بود. حق وتوی ٥ قدرت عمده جهان تضمینی عملی در جهت غیر قابل تغییر بودن چنین سیستمی بود.

        تغییر معنای قدرت در عصر جدید:

        هیچکدام از این تمهیدات از این واقعیت که سلسله مراتب ملتهای بزرگ آنروزبعد از ٦٠ سال رقابت در فضای جنگ سرد پس از جنگ جهانی دوم دستخوش تغییرات شگرفی شود، جلوگیری ننمود.
        فضای نسبتاً امنی که در این ٦٠ سال برای کشورهای بزرگ صنعتی بوجود آمد، باعث شد که رقابت آنها عمدتاً در جهت افزایش قدرت اقتصادی، فن‌آوری، توسعه علمی و فرهنگی، هدایت شود.
        بلوک سرمایه‌داری در عرض این مدت برتری فاحش خود را در این زمینه‌ها تثبیت کرد بطوریکه در انتهای این دوره شوروی و بلوک متعلق به آن راهی بجز فروپاشی در پیش نداشتند.
        این دوره جدید نشان داد که تعریف قدیمی "‌جنگ همان ادامه دیپلماسی با وسائل دیگر است‌" دیگر معتبر نیست جنگ بین قدرتهای بزرگ با تجهیز آنها به زرادخانه هسته‌ای عملاً از شمار وسائل فعال ادامه دیپلماسی به کنار رفته و بیشتر نیروی نظامی نقش بازدارنده و حافظ صلح و امنیت برای جلوگیری از تجاوز دیگران را دارد و این دیپلماسی است که همچنان عمل می‌کند.
        از سوی دیگر قدرت هر کشوری در انتهای این دوره دیگر عمدتاً با توان نظامی آن برآورد نمی‌شود.


        iran

        Comment

        • Rasputin
          Senior Member
          • Jan 2005
          • 63906

          #1654
          حملات تلافی جويانه بر عليه مواضع يکديگر در عراق بين مذهبيون افراطی شيعه و سنی بار ديگر به اوج خود رسيده است و هر روز ابعاد گسترده تری می يابد . حمله ی نظامی ايالات متحده به عراق به بهانه ی نگهداری سلاح های اتمی توسط دولت ديکتاتوری بعث عراق و در راستای مبارزه ی سر سختانه با تروريست خاورميانه ای در سال۲۰۰۳ همچون بادی به زير خاکستر ، آتش تمام اختلافات قومی ، مذهبی و سياسی را بر انگيخته است اما در اين ميان اختلافات مذهبی بيشترين لطمه را به دولت موقت ، نيروهای ائتلاف به رهبری امريکا ، دولت فعلی عراق که از طريق انتخابات آزاد و دمکراتيک به قدرت رسيده و سپس ملت رنجديده ی عراق ، وارد کرده است .

          اين اغتشاشات و ناآرامی ها از عراق جنگ زده و اشغال شده چهره ی خشن و نا امنی ساخت که به گمان من حتی با خروج نيروهای اشغالگر به رهبريت امريکا هم غبار خشونت از چهره عراق زدوده نخواهد شد چرا که وقتی ايالات متحده به همراه نيروهای ائتلاف و نيروهای تازه نفس و بی تجربه ی امنيتی – نظامی دولت عراق از عهده ی اين ناآرامی ها با توجه به تجهيزات پيشرفته ی روز ، بر نمی ايند چه طور می توان تصور کرد عراق خالی از نيروهای خارجی ( بخوانيد اشغالگر ) توان ايستادگی در برابرحجم وسيع ترور ، بمب گذاری ها ، آدم ربايی ها و اختلافات مذهبی را دارد.

          اما به راستی ريشه ی اين تخاصمات قومی ، مذهبی در کجاست ؟ مگر نه اين که شيعه و سنی دوستان ديرينه و ديروز يکديگر بودند و زندگی مسالمت اميزی را در کنار هم داشتند اين پايين آمدن سطح تحمل وهجوم به يکديگر از چه زمانی بروز و ظهور يافت ؟ ابتدای حملات به اماکن مقدس وعمومی و محلات شيعه و سنی از سمت کدام يک صورت پذيرفت ؟ آيا اساسا مهم است که شروع اين حملات از جانب کدام بنيادگر مذهبی آغاز گرديد ! مگر نه اسلام دين شفقت و گذشت و رعايت حقوق همنوعان خود هر چند با يک باور و ايدوئولوژی ديگر است. مگر نه پيامبر اسلام نسبت به مخالفين و گمراهان ، راه تسامح و تساهل را بر ميگزيد .

          اين مسلمانان افراطی تلقی غير واقع بينانه ای از مذهبيون ديگر دارند در حالی که در اسلام بارها مسلمانان را به مدارا و تحمل همنوعان" ديگر" خود دعوت کرده است . بی توجهی به اصول مصرح اسلام چهره ی اسلام و پيروان آن را در پيش جهانيا ن مخدوش و ضربات شديدی را به اين دين وارد ساخته است . شايد چاره ی خروج از اين وضعيت اسفبار و کلافه کننده تنها پذيرش و تحمل يکديگر به عنوان يک "ديگر " باشد به اميد روزی که اين بنيادگرايان اهل رواداری شوند .

          Alirezakhademi_iran@yahoo.com



          iran

          Comment

          • Rasputin
            Senior Member
            • Jan 2005
            • 63906

            #1655
            به روشنفکرانی که خود را مذهبی دانسته، برای مذهب در سياست و يا حاکميت نقش ويژه ای قائلند روشنفکر مذهبی اطلاق می شود. متفاوت از آنان ديندارانی هستند که دين را امری خصوصی می دانند. آنها در ساير طيف های سياسی از جمله مليون و سازمان های نهضت ملی در همه سطوح شرکت دارند ولی خود را روشنفکر مذهبی نمی دانند.

            نهضت ملی با نقاط قدرت و ضعف، موفقيت و شکست های خود جريانی آشنا برای مردم ايران است. پبروزی اين نهضت در انقلاب مشروطيت و بعد از آن در جنبش ملی کردن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق، پيروزی و شکست آن در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ شکست جنبش دموکراسی در ايران بوده است. طرفداران نهضت ملی (مليون) مدافعين هميشگی استفلال، حاکميت مردم، اجرای قانون و مدافعين سرسخت حقوق و آزادی های مردم بوده اند. آنها هميشه دخالت دين در حکومت را مردود و امنيت و آزادی را شرط مهم تحقق عدالت اجتماعی دانسته اند.

            پس از کودتای بيست و هشت مرداد ۳۲ طرفداران و فعالين جبهه ملی تحت پيگرد شديد پليسی نظامی قرار گرفتند. هرگونه امکان فعاليت سياسی از آنان سلب شد، اعضا برجسته و مرکزی فرصت های لازم و کافی برای بحث و برخورد نظری نداشتند و علی رغم اعتقاد به اصول نهضت ملی، برخورد مشترک آنها به سياست های روز به چند زمينه خاص محدود می می شد. ارتباط تشکيلاتی حتی با فعالين و جوانان جبهه ملی نيز برای آنها مشکل بود چه رسد به ارتباط وسيع با مردم.

            فقدان امنيت و آزادی و حکومتی که برای حل مشکلات جامعه فقط استفاده از زور را بلد بود همراه با ادامه خفقان، شکنجه و اعدام، جو حاکم را هر روز سنگين تر و يافتن راه خروج از اين وضع را ضروری تر می نمود. اين عوامل همراه با جو جهانی حاکم که ويژگی آن مبارزه عليه استعمار خارجی ملل آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين بود باعث شد که در دهه پيش از بهمن ۵۷ عده ای از فعالين و به ويژه جوانان نهضت ملی به تصور اينکه راه ميان بر را يافته اند هر کدام به نوعی از نهضت ملی جدا شدند. عده ای به مبارزات چريکی پيوسته، سازمان های مذهبی يا مارکسيستی جديدی بوجود آوردند که محور فعاليت را مبارزه مسلحانه ميدانستند. بخش ديگری به نهضت آزادی و ساير سازمان هائی که بر دخالت دين در حکومت نظر داشتند پيوستند و عده ای به راه دکتر علی شريعتی رفتند که راه نجات را دخالت دين، "اسلام حسينی" و شهادت قلمداد می نمود. همه آنها عملا از راه مصدق و نهضت ملی که تاکيد آن بر جدائی دين از حکومت بود و شيوه مبارزه سياسی و مدنی را تجويز می نمود دور شدند.

            علی رغم اين مشکلات جبهه ملی و رهبران آن اميد بسياری از روشنفکران برای رسيدن به "استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی" باقی مانده بودند. جنبش آزاديخواهانه ای که قبل از ۲۲ بهمن ۵۷ عليه حکومت شاه به راه افتاد با ارسال نامه معروف سران ملی به شاه که در آن خواستار رعايت حقوق ملت ايران شده بودند، آغاز شد. واگذاری حکومت به بختيار توسط شاه هنگام عقب نشينی او در ۱۶ ديماه ۵۷ معطوف به اين پيشينه بود. اما دکتر بختيار ديگر فقط دغدغه مبارزه با ديکتاتوری حاکم را نداشت. روحانی نمايان پيرو خمينی و ياران او نيز حبهه جديدی گشوده و قصد بهره گيری از احساسات مذهبی مردم و شوراندن آنان برای گرفتن قدرت سياسی را داشتند.

            برخورد متفاوت رهبران ملی به مسائل روز مانند اهميت تاکيد بر حاکميت ملی و جدائی دين از حکومت که عمدتا نتيجه از بين رفتن تشکيلات جبهه ملی، فقدان فعالين جوانتر و ارتباط گسترده با مردم بود، باعث شد که مليون نتوانند متحد عمل کرده و با بسيج مردم از دستاوردهای مبارزاتی آنان، هم در مقابله با طرفداران ديکتاتوری گذشته که هنوز در ارتش فعال بودند و هم در مقابله با طرفداران خمينی که هر دو از پا گرفتن يک حکومت ملی و متکی به مردم بيمناک بودند، دفاع کنند.

            بالاخره روحانی نمايان پيرو خمينی که بوی قدرت به مشامشان رسيده بود با بعضی از سران ارتش کنار آمدند. تلاش های بختيار برای بر حذر داشتن مردم از ديکتاتوری جديد نتيجه نداد. او مجبور به کناره گيری شد و آيت الله خمينی، مرجع مذهبی، رئيس قدرت سياسی و اجرائی کشور شد. حکومت جديد نه تنها حقوق و آزادی های مندرج در قانون اساسی مشروطيت که حکومت بختيار در تحقق آنها کوشا بود را زير پا گذاشت بلکه علاوه بر آن با کار زار گسترده ای که عليه حقوق زنان و آزادی های فردی و اجتماعی تحت لوای دفاع از دين به راه انداخت اين حقوق را نيز پايمال نمود. در اين مرحله نيز جواب معترضين سرکوب، شکنجه و اعدام های جمعی بود. تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی مردم را در مقايسه با ديکتاتوری قبلی از حقوق خود حتی بر روی کاغذ نيز محروم کرد. در قانون اساسی جديد حق حاکميت يک ملت بزرگ به يک فرد، به ولی فقيه تعلق گرفت. با پر پا شدن ديکتاتوری آخوندی و سلب حاکميت از ملت، روحانی نمايان در مقابل ملت قرار گرفتند. سياست های ندانم کارانه اين حکومت بزودی به جنگی مهيب با عراق انجاميد که طی آن جان مليون ها ايرانی و ثروت های عظيم ملی به باد رفت.

            رفته رفته مليونی هم که تصور کرده بودند با قبول رهبری، همراهی با مذهبيون يا شرکت در کابينه حکومت جديد ميتوانند ديکتاتوری را به نفع منافع ملت مهار کنند، ديگر برای آنها کمکی نبودند و توسط روحانی نمايان قدرت پرست يکی پس از ديگری از ميدان بيرون رانده شدند.

            مبارزه آزادی خواهان عليه ديکتاتوری وسعت گرفت و نهضت مقاومت ملی ايران برای سامان دادن به اين مبارزه در خارج کشور تشکيل شد. بختيار پرچم ميارزه عليه ديکتاتوری آخوندی را برافراشت و در هر فرصت بر لزوم حاکميت ملی، جدائی دين از حکومت، استقلال کشور و مخالفت با جنگ تاکيد کرد. او دوبار مردم را به حرکت های اعتراضی و مدنی سرتاسری عليه جنگ و ديکتاتوری دعوت کرد و هر بار مردم به ندای او پاسخ مثبت دادند. پس از ترور بختيار و تشديد خفقان در کشور تا مدت ها انعکاسی از مبارزه سازمان های ملی و دموکرات برای حقوق بشر و دموکراسی در کشور مشهود نبود. اما همانطور که می دانيم شرائط پس از چند سال تغيير يافت.

            در سال ۱۳۷۶ بخشی از روشنفکران مذهبی که تا مدت ها دخالت مذهب در حکومت را راه سعادت ايران می دانستند متوجه خطر تقابل روحانيت با مردم برای آينده اين قشر، معنويت، دين و کشور شدند. خاتمی با شعار دموکراسی دينی و رعايت بعضی آزادی ها، با هدف اصلاح اين نقيصه کانديدای رئيس جمهوری شد و اکثريت مردم در يک حرکت مدنی، در ضمن برای نشان دادن مخالفت خود با ديکتاتوری ولی فقيه از او پشتبانی کردند. در انتخابات مجلس نيز مردم بار ديگر با استفاده از رای خود در جهار چوب کاملا محدود انتخابات جمهوری اسلامی با دفت تمام از کانديداهائی که صحبت از آزادی و حاکميت ملی می نمودند پشتيبانی کردند. اين تحولات از يک طرف تصور خوش بينانه تحول پذيری جمهوری اسلامی را در ذهن بعضی از مبارزين ايجاد نمود و از طرف ديگر ديکتاتوری ولی فقيه را که به عنوان مقام غير مسئول، قدرت بدون کنترل، امکانات مالی بی حساب و قدرت نظامی کشور را در اختيار دارد و بنا بر طبيعت ديکتاتوری هيچ گونه مخالفتی را تاب نمی آورد به فکر پاسخ به اين حرکت انداخت. جواب ولی فقيه قتل های موسوم به زنجيره ای، دخالت گسترده تر شورای نگهبان در انتخابات های بعد، تعطيل روزنامه ها و ضرب و شتم دانشجويان و زندانی نمودن قربانيان اين حوادث به جای مجازات عاملين برای مسخره کردن مردم بود.

            پس از آنکه توطئه های دستگاه ولايت فقيه عليه آزادی مطبوعات، روزنامه نگاران، دانشجويان، قتلهای زنجيره ای و ... يکی پس از ديگری بر ملا شد، عده ای از روشنفکران مذهبی همراه با صاحب نظرانی از طيف ها يا گروه های اجتماعی ديگر برای برقراری ارتباط با خارج کشور در کنفرانس برلين شرکت کردند. اما گروه های افراطی که معمولا بهترين ياران ديکتاتوری هستند، اين بار نيز بسيج شدند تا در کنفرانس برلين با غوغا عليه اين روشنفکران، هم امکان ارتباط آنان با فعالين خارج کشور را محدود کنند و هم زمينه را برای مجازات آنها پس از بازگشت به کشور توسط رژيم فراهم سازند.

            پس از بازگشت و شروع دستگيری ها و فشارها اين روشنفکران بار ديگر تجربه کردند که ديکتاتوری "خودی" و "غير خودی" نمی شناسد و همان رفتاری که هميشه با "غير خودی" ها انجام می داد، در مورد روشنفکران مذهبی نيز کم و بيش اعمال می شود. هوشيار ترين روشنفکران مذهبی از مواضع گذشته خود مبنی بر لزوم دخالت دين در حکومت روشن تر از گذشته فاصله گرفته و صادقانه به نفع حقوق بشر و تحقق حقوق دموکراتيک موضع گرفتند.

            در چنين شرائطی طبيعتا مليون حرکت اين روشنفکران به سوی ارزش هائی که خود هميشه مدافع آن بوده اند و شرکت آنان در مبارزه برای افشا نقض حقوق بشر و تحقق حقوق دموکراتيک در کشور را مثبت و آن را بخشی از مبارزات مردم ايران در راه تحقق دموکراسی و همسو با اقدامات خود دانستند. در اين شرائط بهترين روش مسلما همکاری بر سر نکات مشترک و گفتگو بر سر نکات مورد اختلاف است.

            در اينجا طرح چند نکته زير را علاوه برنکات فوق ضروری می دانيم:

            الف - به نظر ما اکثريت روشنفکران مذهبی (واينجا اکثريت مهم است نه نظر افراد) تصور می کنند اگر جمهوری اسلامی را حفظ کنند و فقط قانون اساسی و حقوق بشر در آن رعايت شود و يا حتی اگر مردم از بعضی حقوق دموکراتيک برخوردار باشند، به جامعه مطلوب رسيده ايم. آنها خواستن چيزی بيشتر از اين را گرايش به خشونت و دوری جستن از شيوه های مسالمت آميز مبارزه قلمداد می کنند. حال آنکه با قانون اساسی جمهوری اسلامی و ولابت فقيه آن، تحقق حاکميت مردم غير ممکن است. تنها يک قانون اساسی جديد که حاکميت ملی را بدون هيچ قيد و بندی پذيرا شود، هيج رائی را بالاتر و يا حتی مساوی رای مردم نداند و حکومتی متکی به مردم و منتج از اين قانون اساسی، گذار به حاکميت ملی را ميسر می سازد و قادر خواهد بود ما را به سوی زندگی بهتر، امنيت، آزادی و عدالت اجتماعی به پيش برد. چنين خواستی غير وافع بينانه نيست چون می دانيم که مردم ايران آمادگی آن را در حد بالائی دارند. چنين خواستی همچنين گرايش به خشونت هم نيست. بياد بياوريم که مردم اروپای شرقی سال ها خواستار تحقق دموکراسی در کشورهايشان بودند تا بالاخره در اثر مبارزات مدنی و دور ازخشونت آنان ديوار برلين فروريخت.


            iran

            Comment

            • Rasputin
              Senior Member
              • Jan 2005
              • 63906

              #1656
              اين نوشته را بنام و ياد همهً زندانيان سياسی در بند، از با سابقه ترين آنها آقای عباس امير انتظام، زندانيان مجاهد و مبارز، زندانيان جنبش دانشجويی، تا دستگيرشدگان اخير، و نيز دکتر رامين جهانبگلو، روشنفکر روشن ضمير ايران، آغاز می کنم. بدرستی که در بزم آزادی و دموکراسی نيز هرکه مقرب تر است، جام بلا بيشترش می دهند. بگفتهً قران: السابقون السابقون، اولئک المقربون ... آنها که در راه آزادی و دموکراسی، زحمت و رنج و شکنج و زندان بيشتری متحمل شده اند، در پيشگاه خدای آزادی و مردم ايران مقرب ترند. ( ای کاش آقای اکبر گنجی نيز نام يکی دو نفر از زندانيان سابق، حد اقل زندانيان مستقل جنبش دانش جويی را، بر زبان می راند تا چنين تداعی نشود که برداشت ايشان از حقوق بشر نيز تبعيض بردار است و باز بحث خودی و غير خودی بميان خواهد آمد. )

              دغدغهً هويت، گواه کندکاو وقفه ناپذير فرزند انسان برای يافتن پاسخی به مسئلهً کيستی و چيستی خويشتن، و بعبارتی بازيابی هويت انسانی خود ، "از دم صبح ازل تا آخر شام ابد"، بوده و خواهد بود. همهً آنها که در پی شکستن طلسمی، فروريختن ديواری، آغاز تغييری و رقم زدن سرنوشتی، چه در حوزهً مسائل فردی، و چه در حيطهً مناسبات جمع و جامعهً خود بوده و هستند، ناگزير از پاسخ به اين سوال اساسی، و آغاز از چنين سکوی پروازی هستند.

              در عموم اديان و مکاتب بشری، کما اينکه در آثار و نوشته های شاعران و نويسندگان ايرانی، از ديرباز تا کنون، آثار چنين دغدغه ای را، می توان مشاهده نمود. اگرچه بيان موضوع ممکن است متفاوت باشد، ولی مفهوم و مضمون مشترک همهً آنها، تلاش برای بازيابی اصل خويش، و انطباق فعال با پروسهً گذار زودگذر تحولات زمانه بوده و می باشد. مولانا اين کنکاش مستمر فرزند انسان را چه زيبا به نظم کشيده است:
              " از کجا آمده ام، آمدنم بهرچه بود... به کجا ميروم آخر ننمايی وطنم"

              ( از کنکاش درونی خودم بر سر مسئلهً هويت برايتان بگويم، ساليانی پيش، زمانيکه به مناسبات سازمان مجاهدين وصل شدم، با تأسی به اين سرودهً مولانا که "بشنو از نی چون حکايت می کند، از جدايی ها شکايت می کند" ادامه می دادم:
              "حال چون باز آمدم در خانه ام ... پس چرا در جمع خود بيگانه ام
              من زخود در عشق خود بيخود شدم ... ليک در فصلم ز وصلم خود شدم
              خود نه در بيغولهً پندارها ... بلکه در پويايی کردارها
              عشق اگر اينست کوجانمايه ام ... نيست بادا شرزهً بی مايه ام
              جمله بايد در مسيرش جان شوم ... هجرتی تا لايق جانان شوم"
              و يا بعداً در مورد انقلاب ايدئولوژيک درونی مجاهدين، باز هم اين مسئلهً ً "بازيابی خويشتن"، درست در شرايطی که همه به ذوب شدن فراخوانده می شدند، دوباره در خاطرم زنده شده بود. ( بديهيست که منظور از "بازيابی خويشتن"تلقی "بازگشت به خويشتِن" صرفاً مذهبی، مد نظر دکتر علی شريعتی نمی باشد). آنموقع ها، باز با الهام از مولوی، خطاب خانم رجوی ( و يا خواهر مريم) نوشته بودم:
              "يک لحظه نيشم می زنی، فارغ ز خويشم می کنی
              يک لحظه نوشم داده و از جمله بيشم می کنی
              خوارم اگر خويشم تو و در خويش می جويم تورا
              خرّم شوم آن لحظه ای، کان لحظه درويشم تورا
              نيش تو نوش جان ما، عشق تو شد جانان ما
              در کوی تو فرخنده باد،
              هم عشق ما، هم خون ما،
              هم روح ما، هم جان ما.
              در پی "بازيابی اصل خود" بود که نوشته هايم، اگرچه خام، ولی بار انتقادی بخود گرفتند، آنهم در مناسباتی که "انتقاد از خود" پسنديده تر می نمود. در حقيقت، تحولات انسانی و اجتماعی نيز از همين جرقه های کوچک و ايده های بی شکل و ای بسا نا مأنوس، آغاز می شوند. در پروسهً پی جويی و پی گيری مستمر ايده های تازه است که می توان آنها را تصحيح کرد، نظام بخشيد، تئوريزه کرد، و در عرصهً عمل به محک تجربه گذاشت.)

              برگرديم به اصل موضوع... هويت يعنی اکسير حيات، يعنی راز بقا، يعنی بازيابی اصل خويش؛ و بنابراين، هويت پويا لازمهً انطباق فعال با مجموعهً شرايط دائماً تغييريابنده ايست که در آن بسر می بريم.
              "ساقيا باده که اکسير حيات است بيار، تا تن خاکی من عين بقا گردانی" حافظ
              هويت يعنی بازيابی خويشتن فردی، جمعی و اجتماعی؛ در انتخاب نقادانه، و انطباق فعالانه با مجموعهً اعتقادات و متعلقات مادی و معنوی، آگاهی های فلسفی، علمی و نظری، و نيز عادات فرهنگی و سنتهای تاريخی موجود در جامعه و زمانهً ماست. داشتن هويت متعالی، انسانی و منطبق، يعنی فرزند خصال خود و زمانهً خود بودن. هويت، نقشی کليدی در ساختن و پرداختن کاراکتر فردی ، شخصيت جمعی، موقعيت اجتماعی، و جايگاه تاريخی فرد، جمع، و جامعه ايفا می کند. بهمين دليل، هويت های انسانی تر، لاجرم متعالی تر، منطبق تر، کارآتر، مترقی تر و آينده دارترند. متقابلاً، نظامهای سياسی و اجتماعی ارتجاعی، استبدادی، تبعيض آميز و فروميرنده، عموماً حول محوريت دادن به هويت يک قوم، يک زبان، يک مذهب و يا يک ايدئولوژی شکل می گيرند. در دوران جهانی شدن اطلاعات و ارتباطات امروزی، اينگونه هويت های يک بعدی و يا حتا دو بعدی، که موءیّد تبعيض قومی و نژادی، مذهبی و اعتقادی هستند، اعتبار و مشروعيت خود را از دست داده اند. چرا که اينگونه تبعيض ها در صحنهً عمل، به تفرقه، جدايی، اضمحلال و فروپاشی جوامع انجاميده و می انجامند. متقابلاً، کمک به تحقق هويت های چند بعدی و غير تبعيض آميز، که تنوع فرهنگی، قومی، مذهبی و اعتقادی مردم را برسميت شناخته و ارج نهد، ضامن بقا، آينده داری و بهروزی جوامع انسانی می باشد.

              با اين اوصاف، شاخص هويت را در چه کجا بايد جست؟ و چگونه آن را محک زده و با ارتقاء هويت فردی و اجتماعی، راه موفقيت و بهروزی خود و ملت خود را هموارتر سازيم؟

              در يک کلام، قانون اساسی هر مملکت، شاخص و ملاک اصلی سنجش کم و کيف هويت شهروندان آن جامعه است. در عموم دموکراسی های شناخته شدهً امروزی، از آنجا که برابری حقوق مدنی شهروندان رسميت يافته است، ديگر تعلقات مذهبی، اعتقادی، قومی و فرهنگی افراد، حائز امتياز خاص و يا دليل محروميتی نمی گردند. در اين جوامع، اقليت های غير مذهبی، مسلمان، بودايی، بهايی و غيره، از همان حقوقی برخوردارند که اکثريت جمعيت مسيحی الاصل ساکن اين جوامع، لابد برای تحقق آن مبارزه کرده اند. عمده ترين دليل ترقی و شکوفايی کشورهای عمدتاً جوان و مهاجر نشينی مثل کانادا، امريکا و استراليا، اينستکه اين جوامع توانسته اند با رفع تبعيضات فوق الذکر، بستر جذب سرمايه های انسانی و تخصصی مادی و معنويی شهروندان عمدتا مهاجرشان را، فراهم سازند. همان مهاجرانی که کشورهای محل زادگاهشان را، عمدتاً بدليل وجود تبعيض، سرکوب، و استبداد، ترک گفته و در پی تنفس هوايی تازه، فضايی مناسب، و فرصت پرواز بوده اند.

              با اين توضيح، می توان نتيجه گرفت که ريشهً بحران هويت در جامعهً ايران، وجود قانون اساسی تبعيض آميز نظام پاسدار- ولايی حاکم می باشد. اصول ۱۱۰، ۵۸ و۶۸ قانون اساسی موجود، با اعطای اختيارات خداگونه به ولی فقيه، بزرگترين ظلم، تبعيض و اجحاف را در حقّ شهروندان ايرانی روا داشته، بطوريکه دخالت مردم ايران در سرنوشت خودشان را اساساً بلا موضوع ساخته اند. اين اصول غير انسانی، وجود تبعيض، فقدان پاسخگويی و عدم شفافيت را در همهً لايه های حاکميت موضوعيت بخشيده ، و نهادينه کرده است. بديهی است که نتايج چنان قوانين ظالمان و تبعيض آميزی، عملاً جز به گسترش فساد و رشوه خواری، و بروز انواع نابسامانيها نمی انجامد. مملکتی که مرز بين خودی و غير خودی آن، به مرز بين معتقدين، منتقدين و مخالفين رهبر سياسی مملکت، يعنی ولايت مطلقهً فقيه، محدود و منحصر شده باشد، چه سيه روز شهروندانی، چه سيه روی رهبرانی، و چه آيندهً سياهی را به محک تجربه مکرر گذاشته است. تبعات گريز ناپذير اينگونه قوانين، آنهم در جامعه ای که شهروندانش به حقوق خود واقف گشته اند، لاجرم نمی تواند حاصلی جز بروز بحران هويت، و به تبع آن، فوران انواع و اقسام ناهنجاريها و بحرانهای غير قابل اجتناب روحی، اخلاقی، اجتماعی، سياسی و اقتصادی، را درپی داشته باشد.

              در رونوشتی از سخنرانی استاد عاليقدر و بانی دانشنامهً ايرانيکا، پروفسور احسان يارشاطر، تحت عنوان "هويت ملی" که در سايتهای اينترنتی آمده بود، با اشاره ای گذرا و آموزنده به چگونگی تلاش ايرانيان در حفظ هويت ملی شان، در گسترهً تاريخ، نتيجه گرفته شده بود که وسيلهً حفظ هويت ايرانی حراست از زبان فارسی است. فکر کردم شايد برای جناب يارشاطر، اسلامی بودن رژيم فعلی، تداعی همان تازيان اشغالگر زمان فردوسی و رودکی را در خاطر زنده نموده و باعث آن نتيجه گيری شده است. حال آنکه برعکس آن دوران، رژيم حاکم، بقول خامنه ای، بدنبال ايجاد فرهنگ و هويت يک بعدی اسلامی مد نظر معتقدين به حکومت مطلقهً فقيه، بوده است؛ آنهم در دورانی که عموم مردم ايران در پی ايفای حقوق برابر شهروندی و ابقای حاکميت خويشند. بنا براين اينبار، برخلاف دوران تسلط تازيان، مردم ايران در معرض فشاری برای تغيير هويت قومی و زبانی خود قرار ندارند، که باعث شود زبان فارسی در خطر باشد. بعبارتی، رژيم ولايی با زبان رسمی کشور، که فارسی باشد، مشکل چندانی نداشته است. بلکه اينبار، اين شهروندان ايرانی هستند که در چهارسوی مملکت، خواهان حفظ و حراست از زبان و لهجه های محلی خود می باشند. هر دولت دموکرات و مردمی، در هرکجا، منجمله ايران، امروزه ناچار است که به زبان مورد کاربرد شهروندانش در سه لايهً زبان محلی ( اعم از کردی، ترکی، عربی، گيلکی، بلوچی، ترکمن، لری و غيره)، زبان ملی (فارسی) و زبان بين المللی (انگليسی) توجه کند، اهميت دهد، و حمايت نمايد.

              رفتار تبعيض آميز و سياست های سرکوبگرانه و فاشيستی رژيم حاکم در اشاعهً هويت صرفاً متکی بر يک برداشت ناقص از تشيع (ولايت مطلقهً فقيه)، باعث بروز و رشد واکنش های افراطی متقابل در ميان اقوام، اقليت های مذهبی و گرايش های ايدئولوژيک موجود درايران شده است. برای تحقق دموکراسی، لازم است که از اين يک جانبه نگری های افراطی و عکس العمل های احساسی، جداً پرهيز نمود. چاره و درمان تبعيض مذهبی، فقط دموکراسی و حاکميت مردم است، و نه جايگزين کردن رژيم کنونی با نوعی ديگر از تبعيض قومی، مذهبی و يا ايدئولوژيک در جامعه. بی شک، مردم ايران از اقوام و مذاهب مختلف، با چند هزار سال سابقهً همزيستی و اختلاط فاميلی، ظرفيت پشت سرگذاشتن بليهً فاشيسم مذهبی کنونی را نيز دارا می باشند.

              در نظام دموکراسی فردا، وقتی شهروندان ايرانی بر مقدرات خود حاکم گردند، هويت باستانی و اعتقادات دينی خود را، بسا بهتراز مدعيان مستبد و تماميت خواه حاکم، پاس خواهند داشت. توسل به شعارهای وا اسلاما و يا ناسيوناليستی توسط حاکمان، از سر تماميت خواهی، خود بزرگ بينی، و تحقير و تمسخر قدرت تشخيص مردم ايران می باشد و بس.

              برای اشاعه و گسترش هويتی دموکراتيک و ملی، الگوهای تاريخی، مناسبتهای ملی و سمبل های مقاومت ايران را بايد بدون تبعيض گرامی داشت و ارج نهاد. در ايران فردا، کاوهً آهنگر، آرش کمانگير، کورش کبير، بابک خرم دين، امير کبير و ستارخان، ميرزا کوچک خان و شيخ محمد خيابانی، مصدق و طالقانی، حنيف نژاد و خسرگلسرخی و بی شماران ديگر، همه و همه قهرمانان ملی محسوب می شوند. پدران روحانی ايران نيز شامل پيامبران همه ايرانيان، از زرتشت و مانی و مزدک گرفته تا موسی (ع) و عيسی (ع) و محمد (ص) را در بر خواهد گرفت. برای روشنفکر دموکرات ايرانی، شناخت، قبول، نقد و يا رد نظريات فلسفی و يا علمی سقراط و افلاطون و ارسطو، فارابی و ابن سينا و ملاصدرا، کانت و هگل و مارکس و هايدگر، پوپر و هابرماس و رورتی و فوکولت و غيره، نه تنها لازم و ضروری، بلکه چنان تنوع و رقابت فکريی، در محيط اکادميک و روشنفکری، قابل تقدير و لازمهً رشد همه جانبهً جامعه خواهد بود


              iran

              Comment

              • Rasputin
                Senior Member
                • Jan 2005
                • 63906

                #1657
                فراخوان اکبر گنجی برای تجمع و اعتصاب غذای سه روزه، در اعتراض به وضعیت زندانیان سیاسی ایران و تقاضای آزادی سمبلیک سه تن ازآنان، واکنش های متفاوتی را در میان هموطنان ایرانی برانگیخته است. برخی مشتاقانه از این فراخوان استقبال نموده و گنجی را معتمدترین فرد برای چنین اقدامی می دانند. عده ای بی تفاوت از این موضوع می گذرند و بر آن تاملی نمی کنند، معدودی نیز با آن مخالفت می ورزند و گنجی را پرچم داری شایسته برای این کار نمی دانند و اقدامات او را به دیده شک می نگرند.
                این قلم از موضع گروه اول(مشتاقان) دلایل اشتیاق خود را نسبت به این فراخوان، با گروه دوم(بی تفاوتها) و سوم ( مخالفان و شکاکان) در میان می گذارم:
                از دو گروه هموطن یاد شده می پرسم، کی، کجا و چگونه می توانیم صدای رساتری را از وضعیت حقوق بشر در کشور ما به گوش جهانیان برسانیم؟ کی، کجا و چگونه می توانیم "در کنار هم بودن" و "هدف مشترکی را فریاد زدن" را تجربه کنیم؟ آیا تاکنون هرگز در کنار یکدیگر بوده ایم؟ آیا هرگز در حین با هم بودن "هدف" مشترکی را فریاد کشیده ایم؟
                تاکنون کدام صدایی! ما را برای احیای حق خویش، دراقدامی مشخص و متناسب با بضاعت همگان، به میدان فراخوانده است؟ تاکنون کدام صدایی از وسط گود مبارزه، ما را برای بیان حقایق زندگی ایرانی به میدان کشیده است؟ تاکنون کدام صدایی ما را فراخوانده که بیایید برعلیه زندان از طریق طلب آزادی و بر علیه تبعیض از طریق کسب عدالت مبارزه کنیم؟
                "نابودی زندانبان و ظالم شعار شیرینی است" اما اگر"نابودی زندانبان و ظالم" به هدف وغایت مبارزه تبدیل شود، آنچنان تضمینی برای نابودی "زندان" و "ظلم" نخواهد بود و به راستی تاکنون کدام صدایی ما را به جای "نابودی ظالم و زندانبان" برای نابودی زندان و ظلم یا به عبارتی دیگربرای ایجاد یا تولد آزادی و عدالت فراخوانده است.
                همواره برای سرنگونی این و آن فراخوانده شده ایم. یا به دنبال "زنده باد" و "مرده باد" بوده ایم، یا به جای متن به حاشیه پرداخته ایم. یک روز مرگ شاه را فریاد کشیده ایم، روزی دیگر مرگ آخوندها را ! در میان این فریادها همواره اصلی ترین خواسته ها، یعنی آزادی و رعایت حقوق انسانی به حاشیه رفته و فراموش گشته است. در میان این مرگ و آن زنده باد، فقط آرزوی مرگ برای این و آن جاوید مانده است، همه زنده بادها و اصولا هر چه که مفهوم زنده و زندگی داشته، پس از مدتی به دالان سیاه تاریخ پیوسته است. همواره نابودی دیگران به هدف اصلی تبدیل گشته است. بهتر است که بدانیم با مرگِ ظالمان، ظلم پایان نمی گیرد، بلکه با تولد آزادی است که ظالمان می میرند و منقرض می شوند، پس به "تولد" آزادی بیندیشیم، "مرگ" را به دست تقدیر بسپاریم. "تقدیر" موضوع آنچنان غریبی نیست، بلکه آن نیز مانند هر چیز دیگر از جنس خودمان است.
                افسوس! که تولد را به دست "تقدیر" سپرده ایم و به "مرگ" می اندیشیم. از مرگ جز مرگ به مشام نمی رسد، این تولد است که زندگی را ساز می کند. خواست گنجی تولد آزادی و حقوق بشر است، اکنون برای فریاد آن، پا به میدان گذاشته است، هدف نه "مرگ" این است و نه "زنده باد" آن، بلکه هدف فریاد"آزادی" است.
                گنجی مانند هر انسان دیگری می تواند دچارخطا شود و یا مورد استفاده ابزاری قرار گیرد. اما نکات بسیاری در کار گنجی موجود است که او را در این کارِ مشخص، از هر حیث شایسته و سزاوار می نماید.
                ازمنظراین قلم، گنجی قبل از سفر در ماجرای معروف به "قورمه سبزی" و حتی بعد از سفر در یکی دو اظهار نظر به خطای فاحشی مرتکب شد، او "حقوق بشر" و "دموکراسی" چند هزار ساله را به لیبرالیسم تازه به دوران رسیده تقلیل داد، اما بازهم در همان اظهار نظرها، نکته شاخص ماجرا صداقت او بود.
                بی شک اکبر گنجی یکی از معروفترین زندانیان سیاسی در جهان است. بسیاری از شخصیت های سیاسی، فرهنگی و هنری بیشتر کشورها در جریان اعتصاب غذای طولانی او قرار گرفته و برخی از آنان نسبت به آن، واکنش هایی از خود نشان دادند. خبر اعتصاب غذای گنجی، او را در حد "بابی ساندرز" مبارز ایرلندی، در میان جهانیان مطرح نمود.
                های عریان و ایده آلی هستند که هیچ تفسیر غرض آلودی را بر نمی تابند، این خواسته ها از زبان انسانی مطرح می شود که آرمانگرایی مَصر، بی باک و جسور است، اصرار او بر سر آرمانهایش از آن زمان آشکارتر گردید که امید دستیابی به آنها را در قالب حکومت "جمهوری اسلامی" از دست داد، و جسورانه راه خود را با آن جدا نمود. گنجی همچنان بی باکانه به دنبال گمشده خویش است، مدینه فاضله او جمهوری جمهوری هاست. گنجی متاعی را به کسی وعده نمی دهد تا جایگاه خاصی را کسب کند، او جایگاه خود را با جان خود بازیافته است، با وصف این، گمگشته در جایگاه جدیدش نیست، حتی جایگاه خاصی برای خود قائل نیست، بلکه تلاش می کند تا اندکی جایگاه انسان ایرانی را ارتقاء بخشد.
                بی تردید، برای بیان و دستیابی به خواست های ملی، قبل از هر چیز لازم است صدای مشترکی ایجاد کنیم. صدای مشترک یک ملت ابتدا از جانب یک فرد ساز می شود، و سپس گسترش می یابد. گنجی صدای مشترک همه ایرانیان است، او از آزادی و حقوق بشر سخن می گوید. تلاش کنیم تا این صدای تازه را بلند و بلندتر گردانیم. گنجی صدای ماست با این صدا هم آوا شویم و فریاد بر آوریم: "زندانی سیاسی آزاد باید گردد".


                iran

                Comment

                • Rasputin
                  Senior Member
                  • Jan 2005
                  • 63906

                  #1658
                  در حدود يک دهه قبل، جنبش دانشجوئی بعد ازسال ها خاموشی دوباره با سازماندهی و سيمايی جديد وبا رهبرانی تغييريافته، وارد فعاليت سياسی- اجتماعی درجامعه دانشگاهی شد. جوانان اين دهه، نيروی بودند که با حکومت ايدئولوژيک واسلامی ايران هماهنگی وهمراهی نداشتند. آنان به يک عبارت مطالبات غيردينی واين دنيايی داشتند و برای امروزی زيستن خواهان آزادی های وسيع اجتماعی بودند. وجود اينترنت و دسترسی به ارتباط با جهان خارج باعث گرديد که آنان بيش ازهردوره ای ازخط قرمزهای حکومت اسلامی بگذرند. دراواخردهه شصت با پايان جنگ، طرح بازسازی کشورو گسترش دانشگاه ها رفته رفته مطالبات نسل های جوان درجامعه گسترش يافت. خواسته ها و انتظارات جوانان باعث افزايش فشار به حکومت وقت گرديد و بدين ترتيب حکومتيان مجبورشدند فضاهای محدودی را برای جوانان بوجود آورند. دانشجويان، محافل وتشکل های دانشجوئی از فرصت ايجاد شده به اشکال گوناگون برای طرح خواسته های خود استفاده کردند.

                  دفتر تحکيم وحدت بعد ازسال ها دوری و درحاشيه ماندن به صحنه فعاليت سياسی واجتماعی دردانشگاه روی آورد. درواقع درسطح دانشگاه های کشورجزدفترتحکيم وحدت هيچ تشکل يا محفل ديگر دانشجوئی، اجازه فعاليت نداشت و حکومت به شدت جريانات ديگرانديش دانشجوئی را سرکوب می کرد. اما محافلی ازدانشجويان چپ و سکولاربه فعاليت مخفی و نيمه علنی در بعضی از دانشگاه ها، می پرداختند. اما در آن مقطع تاثيرگذارترين و پرنفوذترين جريان متشکل و علنی در ميان دانشجويان همان تحکيميان بودند. دراصل اين تشکل سراسری دانشجوئی به دليل دارا بودن ساختار تشکيلاتی، دفاتر وامکانات وسيعی که توسط حکومت درسطح دانشگاه ها در اختيارش گذاشته شده بود می توانست همه گونه فعاليت و مانوررا درچارچوب ساختار حکومت انجام دهد. درسال ۷۶ -۱۳۷۵، اين نيروی دانشجوئی توانست مهر رهبری خود را برفعاليت های دانشجوئی بزند. البته بايد توجه داشت با وجود حکومتی بودن دفتر تحکيم وحدت اما به دليل سال ها در حاشيه ماندن، نگاه فعالين اين تشکل به اسلام سياسی، قدرت و جامعه مدنی بويژه با آمدن نسل های جديد دانشجوئی به دانشگاه، تغيير کرده بود وآنان نسبتا" آمادگی تغيير دردرون خود را داشتند. می توان بر اساس يک سری فاکتور ها مدعی شد که دفتر تحکيم وحدت سال های ۷۶-۱۳۷۵ با دفتر تحکيم وحدت دهه های گذشته متفاوت بوده است. بعلاوه نسل های اوليه دفتر تحکيم وحدت از دانشگاه ها خارج شده بودند و ديگر نسل جديد رهبری تحکيم تجربه سفارت گيری، همراهی مستقيم درسرکوب تشکل های دانشجوئی دگرانديش، ايدئولوژيک بودن و ... را نداشت. در واقع رهبری جديد با حمايت بخشی از حاکميت، جهت ايجاد يکسری اصلاحات در چارچوب ساختار جمهوری اسلامی وارد فعاليت گسترده سياسی شد. اما خيلی زود با سرکوب دانشجويان درکوی دانشگاه تهران در ۱۸ تير ۱۳۷۸ نسبت به ايجاد تغييرا ت در چارچوب ساختار حکومت به ترديد افتاد. بدنه تشکل های دانشجوئی وابسته به دفتر تحکيم در سطح دانشگاه ها به شدت تضعيف شد و رهبری تحکيم هرچه بيشتر تحت فشار و انتقاد دانشجويان قرارگرفت. تشکل مذکور با همراهی و حمايت اصلاح طلبان حکومتی و دريافت انواع رانت ازمجموعه حکومت فعاليت می کرد و کنده شدن از چنين وضعيتی نياز به زمان داشت. فشار بدنه دانشجوئی و فعالين انجمن های اسلامی در دانشگاه های کشور و نيز تغيير مجدد رهبری در تحکيم وحدت روند جدايی از حاکميت را روز به روز گسترش داد. عدم پشتيبانی از کانديداتوری خاتمی در دوره دوم رياست جمهوری، عدم حمايت از تحصن نمايندگان مجلس ششم و سياست های بعدی اين تشکل، نقد قدرت و استقلال يابی را در درون دفتر تحکيم وحدت – طيف علامه هرچه بيشتربرجسته و تقويت کرد. همه فاکتورهای فوق باعث گرديد که حاکميت در کل به اين ارزيابی برسد که ديگر از نيروی جنبش دانشجوئی برای تقويت حاکميت بهره مند نخواهد شد و به اين نتيجه رسيد که با ايجاد موانع برای کاهش ارتباط دانشجويان با جامعه مدنی نقش و امکان تاثيرگذاری اين نيروی موثراجتماعی را درجامعه هرچه بيشتر پايين بياورد. برای زمينی کردن چنين سياستی می بايست به هرترتيبی که امکان پذير است، دفتر تحکيم وحدت را از درون شکست. ارگان های اطلاعاتی و امنيتی حکومت در درون و بيرون دانشگاه با ايجاد تفرقه، انشعاب، تشکيل تشکيلات های موازی وابسته به حکومت و سرکوب شديد فعالين تشکل های دانشجوئی روی آوردند و بدين ترتيب با اين روش درفعاليت های دانشجوئی موانع بسياری به وجود آوردند. فشار و سرکوب حکومت روند جدائی و استقلال خواهی جريانات دانشجوئی چون دفتر تحکيم وحدت را شدت داد. به جرات می توان گفت که ديگردردانشگاه های سراسرکشورما با جنبش دانشجوئی يا با تشکل سراسری دانشجوئی که حکومتی باشند، مواجه نيستيم. جريانات دانشجوئی عموما" در برنامه ها و پروژه های خود همواره از آزادی، دمکراسی، جمهوريت، حقوق بشر، لائيسيته ، نقد واستقلال ازقدرت حمايت همه جانبه می کنند و اين را هم حکومت خوب می داند.

                  با آمدن احمدی نژاد به قدرت و صحبت از انقلاب فرهنگی دوم و افزايش تلاش برای تقويت و ايجاد تشکل های موازی دانشجوئی که از بسيجيان و عوامل سپاه تشکيل شده است همه و همه گويای عدم موفقيت سياست های دولت در بزرگترين و مهمترين نهاد آموزشی کشور محسوب می شود.

                  درسال های اخيرحتی با تغيير نسل های دانشجوئی ونيز با تشديد سرکوب و فشاربر فعالين دانشجوئی، بازدولت جمهوری اسلامی نتوانسته نهادهای دانشجوئی حکومتی را در درون دانشگاه گسترش دهد. در سال های اخير،حاکميت حتی با فشار و سرکوب دائم برای غيرسياسی کردن و به سکوت کشاندن دانشگاه و دانشجويان بازامکان مقابله وسيع و همه جانبه با بدنه دانشجوئی که خواهان آزادی های اوليه اجتماعی برای امروزی زيستن را دارد، نمی تواند داشته باشد. نسل جوان امروز با ايده های عقب مانده و بنياد گرای احمدی نژاد کاری ندارد. حکومت با بازی و مانور درعرصه های مختلف چون سياست های هسته ای سعی کرده که نيروی جوان را به سمت مواضع افراطی خود بکشاند. حکومت در دانشگاه با اين ترفند نتوانست دانشگاه را با خود همراه سازد و همچنان فاصله حکومت با دانشگاه افزايش می يابد .

                  امروز دولت احمدی نژاد با تمام قدرت، نيروهای سرکوبگر خود را دردانشگاه ها به کارگرفته است تا بلکه صدای آزادی خواهی و استقلال طلبی رااز دانشگاه ها خاموش کند. در ماه های اخير نوک حمله نهادهای بنياد گرا و متحجر رژيم و از جمله روحانيت، دولت و کل حاکميت برعليه نيروهای سکولار که اکثريت دانشجويان را در درون دانشگاهها تشکيل می دهند، متمرکز شده است

                  امروز دانشجويان درسطح دانشگاه های کشور می بينند که ارگان های انتصابی با وظايفی جديد، برعليه آنان در دانشگاه ها وارد عمل می شوند. فعالين دانشجوئی با تکيه به بدنه دانشجوئی نبايد حکومت را در اين عرصه راحت بگذارند. درون دانشگاه و استقلال آن يکی از موارد مهم و اساسی است که مجموعه فعالين دانشجوئی بايد در مبارزه مشترک به آن تکيه کنند. زيرا دراينجا منافع دانشگاه به عنوان موضوع اصلی همه دانشگاهيان مطرح می باشد. دوم ارتباط با ده ها تشکل کوچک و بزرگ دانشجوئی در سطح دانشگاه های کشور که درعرصه های متفاوت سياسی، صنفی، فرهنگی، اجتماعی، علمی، تخصصی، ورزشی، تفريحی، هنری و غيره به صورت محدود و گسترده با امکانات کم و زياد فعاليت می کنند را بايد هر چه بيشترگسترش داد. دانشجويان فعال بايد ارتباط و پيوند خود را با چنين تشکل هايی افزايش دهند زيرا برای مقاومت و مقابله با توطئه های دولت و دستگاه های عريض امنيتی و اطلاعاتی، اقدام مشترک ميان نحله های مختلف دانشجوئی می تواند فشارها و آزار و اذيت ها را کاهش دهد. در واقع اشتراک مساعی برسرخواسته های حداقل دمکراتيک می تواند ازضربه پذيری وسيع نيروی های دانشجوئی جلوگيری کند. پس دفاع از منافع عمومی دانشجويان باعث ايجاد تلاش در جهت همکاريهای مشترک و عمومی می شود. همه فاکتور ها گويای اين است که رژيم برای تابستان ترفندها و نقشه های جديدی برای فعالين دانشجوئی تدارک ديده است. راه مقابله با اين توطئه ها هم صدا شدن هر چه بيشتر دانشجويان و فعالين تشکل های دانشجوئی بر سر يک سری اصول و توافقات مشترک دمکراتيک حداقل که بشود بر اساس آن در سطح دانشگاه ها اقدام و فعاليت عمومی انجام داد، می باشد. برای ماندن و به جلو رفتن بايد با هم بودن را هر چه بيشتر تجربه کرد.

                  iran

                  Comment

                  • Rasputin
                    Senior Member
                    • Jan 2005
                    • 63906

                    #1659
                    مسير انقلاب ايران که از آغاز با دخالتهای خمينی و روحانيان قدرت طلب در امور حکومتی انحراف يافته بود، در خرداد سال ۶۰، چرخشی راديکال کرد و جهتی کاملا خلاف جهت سازگار با اصول راهنمای انقلاب و هدفی ضد هدف آن پيدا نمود. حزب جمهوری اسلامی، بعد از شکست فاحش در انتخابات رياست جمهوری که در آن، حسن حبيبی کانديدايش کمتر از ۴ درصد آراء را آورده بود، طرح کودتای خزنده را ريخته و به اجرا گذاشته‏ بود. اين حزب با اينکه رجايی را توسط خمينی بعنوان نخست وزير بر کشور تحميل کرده بود، روز بروز در جامعه منزوی‏تر می‏شد.
                    جنگ با عراق : عراق با کمک معنوی و مادی امريکا ، به منظور جلوگيری از پيروز شدن تجربه انقلاب، در تاريخ ۲۰ سپتامبر۱۹۸۰ به ايران حمله کرد. به قول مرحوم مهندس بازرگان با خونسردی و شجاعت فرمانده کل قوا ابوالحسن بنی‏صدر، ايران موفق شد نه تنها جلوی پيشروی ارتش عراق را بگيرد، بلکه حدود پنجاه درصد از سرزمينهای اشغالی را آزاد کند. ارتش ايران ارتشی که روز و شب سخن از انحلال آن ميرفت، روحيه بسيار قوی پيدا کرده بود و بعد از مدتها نقش اصلی خود يعنی دفاع از تماميت ارضی کشور را بعهده می‏گرفت و به خصلت و منش ملی، غرور پيدا می‏کرد. از طرف ديگر، با بدست آوردن موفقيتهای نظامی، بنی‏صدر توانست صدام حسين را ، که در آغاز جنگ گمان می‏برد در عرض يک هفته ايران را خواهد گرفت، به صلحی توأم با پيروزی سياسی ايران، ناگزير کند. چهار کشور غير متعهد طرح صلحی به ايران پيشنهاد کردند و ايران با تغييراتی در مورد عقب نشينی نيروهای عراق به پشت مرزهای بين المللی اين طرح را پذيرفت. عراق نيز که می‏ديد روی به ضعف دارد، طرح را قبول کرد . قرار بر اين شد که در ۲۶ خرداد، هیأت جواب رسمی عراق را به ايران بياورد.
                    روسيه «شوروی» افغانستان را اشغال کرده بود. ديوار برلين هنوز پابرجا بود و چپ سنتی ايران از اردوگاه سوسياليسم دفاع ميکرد. از سوی ديگر بعنوان مخالفت با کارتر در جريان مذاکرات بر سر گروگانها در جريانی که به اکتبر سورپرايز معروف شد، ريگان به لطف روحانی‏نمايان قدرت پرست، در امريکا به عنوان نماينده سياستی تهاجمی به قدرت ‏رسيد.
                    وضعيت اقتصادی : با اينکه بعد از انقلاب سعی شده بود از ميزان بودجه کشور کاسته شود، ترکيب آن تغيير کند، بخش توليد تقويت گردد،از اتکاء به نفت کاسته شود و قيمت نفت در بازار جهانی در سطح بالا نگاه داشته شود، حکومت رجايی به سياست قبل از انقلاب بازگشت و بودجه‏ای تهيه کرد که بنابر آن، برهزينه‏های دولتی اضافه می‏شد. ايران مجبور می‏شد ميزان توليد نفت خود را بالا ببرد. بنی‏صدر مخالفت خود را با اين بودجه اعلام و تقاضای بحث آزاد کرد. در اين بحث معين‏فر و عزت الله سحابی نيز همراه و هم رأ ی او بودند. اما اين بحث هرگز از تلويزيون پخش نشد. وضعيت توليد به علت مديريتهای غلط و فرار بخشی از نيروهای کاردان و نبود امنيت و ... در بحران فرو ‏رفت.
                    گروگانها و کابينه رجائی : ابوالحسن بنی صدر با گروگانگيری مخالف بود . وميدانست حزب جمهوری اسلامی گروگانها را به عنوان وسيله‏ای برضد او بکار ميبرد و در خفا، در کار سازش با آمريکاست. با قرارداد الجزاير که برخلاف منافع و مصالح ايران بسته شده بود، و حاصل سازش پنهانی بود، مخالفت کرد . بخصوص که قرارداد را با، اينکه يک متن بين المللی بود و طبق قانون اساسی، رئيس جمهوری يا نماينده او بايد امضاء می‏کرد، بدون اطلاع او بسته بودند. عليرضا نوبری، رئيس بانک مرکزی، نيز نسبت به زيانهای قرار داد الجزاير،به رجايی هشدار داده بو. لذا، رجائی درپی تغيير رئيس بانک شد. از طرف ديگر بنی‏صدر حاضر نشد با چند تن از وزرای پيشنهادی رجائی، از جمله وزير خارجه، موافقت کند و تا زمانی که در ايران بود، کابينه رجائی کامل نشد. در مطبوعات جهان، بنی‏صدر رئيس جمهور و رهبر اپوزيسون خوانده می‏شد. رجائی و حزب جمهوری اسلامی در جامعه کاملا منزوی شده بودند و نياز داشتند خمينی خود وارد عمل شود و کودتا را رهبری کند.
                    موضع آقای خمينی : تا خرداد ۶۰، خمينی نه تنها علنی و مستقيم عليه بنی‏صدر موضع نگرفته بود، بلکه در ارديبهشت ماه، در حضور سران ۸ کشور مسلمان، گفت: ريس جمهور ايران بر قلبها حکومت می‏کند. او هنوز اميدوار بود بنی‏صدر سازش پنهانی با بوش و ريگان را بپذيرد و با سران حزب جمهوری، در استقرار استبداد، همدست شود. با آنکه بنی صدر از تمايل شديد او به استبداد روحانيت آشکار بود، اما هنوز برترديد خود غلبه نکرده‏بود.
                    ياد آور ميشود که خمينی سال ۱۳۶۰ را سال قانون ناميده بود. بنی صدر با کارهای خلاف قانون به جد مخالفت ميکرد . او در ميدان آزادی در روز عاشورا ۲۸ آبانماه ۱۳۵۹ در ميان جمعيت ميليونی از جمله چنين گفت :
                    در قانون اساسی ما مگر شکنجه حرام نشده است ممنوع نشده، در کجای دنيا در کدام دين و در کجای اسلام و کشور اسلامی و حکومت اسلاميش شش نوع زندان وجود دارد چرا اينها تعطيل نمی شوند؟ چرا بايد هر کسی و هر نهادی يک زندان داشته باشد؟ اينها بايد تعطيل شوند. جو اسلامی جو اعتماد است. اينهمه دستگاههای ترسناک و مخوف درست نکنيد چرا هيئتی تشکيل نمی شود و به کار اين زندانهای گوناکون نمی رسد. چرا در رژيم اسلامی انسان و جان او اينهمه بی منزلت شده است که بتوان مثل آب خوردن محکوم کرد و بدون اينکه کسی بفهمد کار او را تمام کرد. چه طور می شود که اشخاص را ميگيرند زندان می برند و ماه ها جز فراموش شدگان می شوند؟ بس کنيد اين کارها را. دستکاه قضائی ما بايد بيطرف باشد، مستقل باشد و نبايد اجازه داد انواع و اقسام پيدا کند و ابزار قدرت سياسی شود. اگر اينطور شد اين همان است که حسين به خاطرش قيام کرد و شهيد شد.
                    محبوبيت بنی‏صدر : سفرهای بنی‏صدر به مناطق مختلف کشور موجهای انسانی وسيع به طرفداری از مواضع او در دفاع از استقلال و آزادی را برمی‏انگيخت.او هر روز گزارش فعاليتهای خود و نظراتش راپيرامون مسايل کشور، در روزنامه انقلاب اسلامی، تحت عنوان روزها بر رئيس جمهور چکونه می‏گذرد؟، با مردم در ميان می‏گذاشت.
                    مطبوعات : هنوز در کشور آزادی مطبوعات کاملاً از بين نرفته بود. احزاب مختلف روزنامه‏های خود را داشتند و يا بطور زيرزمينی چاپ می‏کردند. با اينکه در اسفند ۵۹ و فروردين ۶۰، برای چند روز، روزنامه ميزان متعلق به نهضت آزادی را بستند، اما با تلاش بنی‏صدر و ديگران اين روزنامه آزاد شد. تيراژ روزنامه انقلاب اسلامی به مرز پانصد هزار رسيده بود و اين در تاريخ مطبوعات ايران سابقه نداشت. جامعه در تب داغ بحث سياسی بسر می‏برد.
                    احزاب : دفاتر هماهنگی مردم با ريئس جمهوری که در شهرهای مختلف بطور خودجوش بوجود آمده بودند، محل مخالفت با استبداد روحانيت شده بودند . اين دفاتر از مواضع سياسی نظری بنی‏صدر حمايت می‏کردند. حزب توده و سازمان فدائيان اکثريت در کنار انجمن‏های اسلامی، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی از مواضع حزب جمهوری اسلامی، دفاع می‏کردند. بنی‏صدر را ناپلئون و پينوشه می‏خواندند. در سفرهای مختلف بنی‏صدر، به کمک بخشی از سپاه پاسداران عليه بنی‏صدر عمل می‏کردند. اما در ميان امواج عظيم مردم محو می‏شدند. نهضت آزادی به رهبری مرحوم بازرگان، جاما به رهبری مرحوم سامی، جبهه ملی به رهبری مرحوم سنجابی، حزب ملت ايران به رهبری مرحوم فروهر، سازمان مجاهدين خلق، حزب رنجبران و شخصيتهای مستقل در صف مخالفان استبداد روحانيت بودند. اما آزاديها روزبروز محدودتر می‏شدند و در شهرهای ايران تعداد زد و خوردها و درگيريها بالا گرفته بود.
                    آزاديهای فردی نيز روزبروز محدودتر می‏شدند اما کاملاً از بين نرفته بودند. حجاب و رنگ لباسها را حکومت هنوز موفق نشده بود بر جامعه تحميل کند. حکومت رجائی مردم ايران را به چند دسته تقسيم می‏کرد: مکتبی و ضد مکتبی و مسلمان غير مکتبی و بی تفاوت!.

                    ۲ - بررسی کوتاه وقايع خرداد ماه ۶۰ و تشريح چگونگی اجرای کودتا

                    ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۰ - بنی‏صدر اعلام می‏کند : خطاب من به امام و مردم ايران است هر اندازه آزادی ضرر داشته باشد هزار يک استبداد ضرر ندارد. بدون آزادی، استقلال بدست نمی‏آيد و بدون اين دو اسلام بی‏محتوی است.
                    ۲۵ ارديبهشت - بنی‏صدر پيشنهاد مراجعه به مردم و رفراندوم را ميکند. او می‏گويد : اگر ميزان رای مردم است، آيا حق دارم پيشنهاد کنم که اين ميزان اظهار بشود يا خير؟
                    ۲۹ ارديبهشت - نهضت آزادی به پيشنهاد بنی‏صدر در مورد تشکيل جلسات بحث آزاد لبيک گفت. اما نسبت به اداره بحث آزاد توسط راديو و تلويزيون ابراز نگرانی کرد.
                    ۱ خرداد - دکتر سنجابی، دبيرکل جبهه ملی، طی نامه‏ای به مهدوی کنی وزير کشور، خواستار روشن شدن وضع فعاليت جبهه ملی شد. او خواستار آزاد شدن محل تشکيلات مرکزی جبهه ملی و روزنامه پيام جبهه ملی گشت.
                    ۲ خرداد - بنی‏صدر، بدنبال اعلام جرم عليه رجايی و نبوی راجع به نقض اصول قانون اساسی و اختلاس از اموال ايران ، در نامه‏ای به نمايندگان مجلس می‏نويسد: دولت حق حاکميت ايران را مخدوش نموده‏است. چگونه دولت آقای رجايی بخود جرأت می‏دهد دم از قطع وابستگی و کوتاه کردن دست امپرياليسم بزند حال آنکه اجازه می‏دهد با قانونی متفاوت از قانون ايران در مورد دعاوی حل و فصل نشده تصميم گيری نمايد؟
                    در مجلس، طرحی مطرح شد که بنا بر آن، رياست بانک مرکزی به پيشنهاد وزير دارايی و تصويب نخست وزير و تائيد صلاحيت بوسيله مجلس و حکم وزير دارايی منصوب شود. عليرضا نوبری، از همکاران بنی‏صدر، مسئوليت بانک مرکزی را بعهده داشت.
                    بهشتی، «رئيس» ديوانعالی کشور در مصاحبه‏ای اعلام کرد : بی‏شک بايد در موقع خود، کسانی که شايعه شکنجه در زندانها را درست کرده‏اند، تحت تعقيب قضايی قرار گيرند.
                    ۳ خرداد - دکتر بهزادنيا سرپرست هلال احمر استعفای خود را به رئيس جمهوری داد و نسبت به مصوبات مجلس و روش عمل دولت رجائی اعتراض کرد.
                    اعضای دستگير شده دفتر هماهنگی در تاريخ ۲۸ اسفند ۵۹ در ازنا بعنوان اعتراض به حکم غيابی دادگاه دست به اعتصاب غذا زدند.
                    ۴ خرداد - روزنامه انقلاب اسلامی نامه عليرضا نوبری رئيس بانک مرکزی را که سه روز قبل از آزادی گروگانها به بهزاد نبوی نوشته و نسبت به عواقب سنگين بيانيه الجزاير هشدار داده بود، منتشر کرد.
                    ۵ خرداد - نوبری در مصاحبه ای اعلام می‏کند: بصدای بلند اعلام می‏کنيم که اگر گناه ما ناهماهنگی با نوع جديد قرارداد وثوق الدوله است، ما بدين ناهماهنگی افتخار می‏کنيم. بايد به صراحت گفت که باصطلاح بيانه الجزاير به منافع اقتصادی اين جمهوری لطمه شديدی زده و حاکميت ايران را مخدوش نموده‏است.
                    محمد خامنه‏ای نماينده مجلس می‏گويد: من از رئيس جمهور می‏خواهم رفراندم را بصورت وسوسه‏هائی در دل مردم نياندازد.
                    ۵ خرداد - رفسنجانی رئيس مجلس اعلام می‏کند: دولت رجائی نسبت به اسلام و حاکميت ملی وفادارترين دولت طول تاريخ ايران است.
                    ۶ خرداد - خمينی بدون اسم بردن از پيشنهاد رفراندوم توسط بنی صدر در سخنرانی خود ميگويد: آقای رئيس جمهور حدودش در قانون اساسی هست، اگر يک قدم آن ور بگذارد من با او مخالفت ميکنم اگرهمه ملت هم موافق باشند، من مخالفت ميکنم.
                    ۷ خرداد - بهشتی اعلام می‏کند: طرح مسئله رفراندم بمنظور تضعيف جمهوری اسلامی، تضعيف قانون اساسی، تضعيف مجلس و تضعيف دولت است.
                    خمينی در يک سخنرانی، می‏گويد: مجلس بالاترين مقام است در اين مملکت. مجلس اگر رأی داد و شورای نگهبان هم آن را پذيرفت، هيچکس حق ندارد يک کلمه راجع به اين بگويد. من نمی‏گويم رأی خودش را نگويد، رأی خودش را بگويد، اما اگر بخواهد فساد کند و به مردم بگويد که اين شورا کذا و اين مجلس کذا، اين فساد است و مفسد است يک همچه آدمی تحت تعقيب مفسد فی‏الارض بايد قرار بگيرد.
                    ۷ خرداد - مردم شيراز با فرياد بنی‏صدر مقاومت مقاومت از بنی‏صدر استقبال می‏کنن



                    iran

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #1660
                      وقتی موج خود جوش مردم را دراستقبال بنی‏صدر، می‏بيند، می‏گويد: بعد از موضعگيريهای خمينی، تظاهرات مردم يک «پله بيسيت» - رفراندومی که در آن، اکثريت نزديک به تمامی به سياستی و کسی رأی موافق می‏دهند- برای بنی‏صدر است.
                      در اين روز، بازرگان بيانيه‏ای صادر می‏کند و هشدار می‏دهد با اين ترتيب رفتار با رئيس جمهوری، و داغ و درفش مذهبی مفسد فی‏الارض بميان آوردن، کار بجائی خواهد رسيد که پس فردا ببينيم، بعد از نيمه شب، دو نفر ژ۳ بدست، کنار بسترمان آمده و آخرين مايتعلق، يعنی زن حلالمان را با خود ببرند!
                      ۱۶ خرداد - بنی‏صدر با خمينی آخرين ملاقات را می‏کند. در اين ملاقات صحبت از وضعيت جنگ است و خمينی در پايان ديدار برای موفقيت بنی‏صدر دعا می‏کند. وقتی او بر می خيزد اطاق را ترک بگويد، احمد خمينی، در حضور پدرش، به بنی‏صدر می‏گويد: شما يک عيب داريد و آن اينست که ول کن ماجرا نيستيد. هی می‏گوئيد اينها با آمريکا ساخته‏اند. بنی‏صدر در پاسخ می‏گويد: من حاضر با همکاری با کسانی که با آمريکا ساخته‏اند نيستم.
                      ۱۷ خرداد - بنی‏صدر به همدان مسافرت می‏کند. خمينی نطق تهديدآميزی می‏کند که کسی حق ندارد در باره مجلس و قوه قضائيه چيزی بگويد.
                      ۱۸ خرداد - دادستانی انقلاب روزنامه انقلاب اسلامی و ميزان و چند روزنامه ديگر را توقيف می‏کند.
                      ۱۸ خرداد - بنی‏صدر به کرمانشاه می‏رود. آخرين تماسهای خمينی و بنی‏صدراز طريق رضا پسنديده برادرزاده خمينی انجام می‏پذيرند. پسنديده پيام زير را از طرف خمينی تلفنی برای بنی‏صدر می‏خواند:
                      من همواره کوشيده‏ام شما را در مقام رياست جمهوری و فرماندهی کل قوا که خود من به شما تفويض کرده‏ام ، حفظ کنم. اما خود شما مانع اينکار می‏شويد. حالا هم می‏خواهم شما را حفظ کنم، بشرط اينکه اطرافيان خود را دور کنيد. اين روزنامه شما را بباد داد. گروه های فاسد را طرد کنيد. شما بايد دولت را قبول کنيد، شورايعالی قضائی را قبول کنيد. مجلس و شورای نگهبان را قبول کنيد.
                      بنی‏صدر در پاسخ نامه زير را به خمينی می‏نويسد:
                      شما نمی‏خواهيد قانون اساسی اجرا گردد. در مسائل اساسی کشور طرز عمل شما چنان است که کشور را با خطر نابودی مواجه کرده است. شما يک رئيس جمهوری ضعيف، يک دولت ناتوان، يک مجلس مطيع، يک دستگاه قضائی وسيله تهديد و نابودی مخالفان می‏خواهيد. بخلاف گفته شما اين حزب جمهوری است که دين و ملت و شما را بباد می دهد و شما رهبری ملتی را به رياست حزب مشتی قدرت طلب فاسد فروخته‏ايد. بسيار کوشيدم و هنوز نيز می‏کوشم رهبری اين انقلاب صدمه نبيند اما شما خودکشی تدريجی کرديد بيان انقلاب را از بين برديد. با برقراری سانسور کامل، حضور مردم را در صحنه سياسی کشور غير ممکن ساختيد و اينک می‏خواهيد نيمه جان آن را نيز بستانيد. هنوز وقت باقی است، بايد:
                      ۱ - مجلسی جای اين مجلس را بگيرد که انتخاباتش براستی آزاد باشد و مردم در انتخاباتش شرکت کرده باشند و مجلس خود را نه مطيع و تحت الحمايه شما، بلکه زبان مردم و ترجمان خواستهای مردم بداند، مجلس قوی اينست.

                      ۲ - دستگاه قضايی نيز بايد قوی باشد. يعنی مستقل باشد. رئيس ديوان کشور و دادستان کل بر خلاف قانون اساسی نصب شده‏اند و سه تن اعضای شورايعالی قضايی نيز بر خلاف همين قانون اساسی در آن عضويت پيدا کرده‏اند. بايد شورای عالی قضائی بر وفق قانون تشکيل گردد.
                      ۳ - نيمی از شورای نگهبان را که بعد از اين وقايع و بخصوص چگونگی نظارتش بر انتخابات ميان دوره‏ای معلوم شد چه وزن و اعتباری دارد دو مقام غير قانونی برکزيده اند و بنابراين آلت دست آقای بهشتی و گروه او هستند و اين شوری نيز بايد موافق قانون از نو تشکيل شود.
                      ۴ - دولت آقای رجايی نيز هم فاقد صلاحيت است. هم از جانب شما تحميل شده است و هم مورد تاييد مجلس غير قانونی است. هم در گروگانگيری بکشو ر خيانت کرده و تسليم شيطان بزرگ شده است و بايد برود.
                      ۵ - رياست جمهوری و فرماندهی کل قوا مقامهايی بودند بری دفاع از منزلت مردمی که قرنها و قرنها از هر گونه منزلتی محروم بوده اند. قانون هيچ‏گاه در اين کشور به اجرا در نيامده است. گمان می‏رفت با قبول رياست جمهوری بتوانم در برابر خطرهای بيشمار، مردم را با اجرای قانون در صحنه نگاهدارم و مردم از استقلال خويش دفاع کنند. خود با کار و تلاش بر بحرانهای اقتصادی و غير آن غلبه کنند. آزاد باشند. مطمئن باشند. اميد داشته باشند و خودجوش به تلاشی بزرگ برای تغيير مسير تاريخ برخيزند. اينک که دادستان انقلاب تهران بر خلاف قانون مطبوعات، روزنامه هارا توقيف کرده است و ديگر از آزادی اثری نمانده است. اينک که بدنبال تسليم خفت بار در مساله گروگانگيری بودجه‏ای باب طبع سلطه‏گران آمريکائی به مجلس می برند، با انگليس و آمريکا قراردادهايی امضا می کنند که جز مسابقه برای جلب نظر مساعد شيطان بزرگ و کوچک عنوانی بدان نمی‏توان داد، رياست جمهوری و فرماندهی کل قوا ديگر به چه کار من می‏آيد؟ از ابتدا گفته‏ام اين مقام‏ها را برای حداکثر تلاش بخاطر نجات کشور و انقلاب می‏پذيرم و هنوز نيز بايد تکرار کنم که مرا بدانها دلبستگی نيست.
                      ۱۸ خرداد - بنی‏صدر از کرمانشاه به بازديد جبهه ايلام می‏رود. مردم ايلام به گمان آنکه بنی‏صدر به شهر آنها می‏رود، به استقبال، بيرون می‏آيند. گروهی از پاسداران را در لباس شخصی می‏بينند که سوار بر مينی بوس بشهر باز می‏گشته‏اند. چون مطلع می‏شوند که رفته بوده‏اند برضد بنی‏صدر، در مراسم شهيدان جنگ شعار بدهند، آنها را بباد کتک می‏گيرند.
                      ۱۸ خرداد - يک شماره از روزنامه انقلاب اسلامی بطور مخفيانه در ايران با تيراژ بالا چاپ شد.
                      ۱۹ خرداد - خمينی بنی‏صدر را از فرماندهی کل قوا برکنار می‏کند.
                      خمينی به پسنديده اعلام می‏کند که ديگر نامه‏های بنی‏صدر را نمی‏خواند.
                      ۲۰ خرداد - محمد جعفری مدير روزنامه انقلاب اسلامی پرتيراژترين روزنامه دستگير شد.
                      ۲۰ خرداد - بنی‏صدر به تهران بازميگردد و مورد استقبال ارتشی‏ها قرار می‏گيرد.
                      ۲۱ خرداد - رفسنجانی به لاهوتی که از بستگانش بود پيام می‏دهد که خودت را از بنی‏صدر دور کن زيرا پرونده‏اش سنگين است و کارش تمام است. لاهوتی از نادر روحانيون قعال در صحنه سياست بود که با استبداد روحانيت مخالف بود.
                      ۲۲ خرداد - آخرين روزی بود که بنی‏صدر در دفتر رياست جمهوری قرار داشت از آنجا در پيامی به ملت ايران می‏نويسد، که در آن آمده است از جمله نوشته بود : ... روزی محکومی در پای چوبه دار گفت ای آزادی چه جنايتها که به نام تو انجام ميدهند. و از امروز خواهم گفت ای اسلام چه جنايتها که به نام تو نميکنند. چنان دين را از اعتبار خواهند انداخت تا به نام دين تا يک قرن کسی نتواند حرفی بزند و دعوتی به حق کند. ... اگر کودتای خزنده را اجرا کنند امور زير واقع خواهند شد :
                      جنگ تحميلی در صورت طولانی شدن به فرسودگی کامل نيروهای ايران و عراق می‏انجامد و در خاورميانه زمينه اجرای برنامه امريکا فراهم می‏گردد و همانطوريکه در جريان گروگانگيری ملاحظه کرديد ناچار به شرايط ننگينی تن خواهند داد و خواهند گفت چاره نداشتيم جز اينکه به شرايط تسليم شديم. بشما مردم می‏گويم، اگر امروز که هنوز وقت باقی است نايستاديد و استبداد را که هنوز قوام نگرفته دفع شر نکنيد، استبداد با سلطه خارجی پيوند قطعی پيدا خواهد کرد و همه آنچه را که گفتم و بدتر از آن بر شما خواهند کرد...
                      ۲۵ خرداد - خمينی در سخنرانی خود اعلام می‏کند : اگر سی و پنج مليون نفر بگويند بله من می‏گويم نه. ...آن روز مسلح نداشتيم موفق شديم حالا مسلح نيز داريم! ...جبهه ملی مرتد است. ...من حالا هم توبه را قبول می‏کنم.اسلام توبه را قبول می‏کند. نهضت آزادی از راديو اعلام کند اين اطلاعيه جبهه ملی کفر آميز است...و آن آقا هم بروند از ملت عذرخواهی کند.
                      ساعتی بعد از پخش سخنان خمينی. از طريق راديو، نهضت آزادی تبری جست و اعلام کرد در ميتينک جبهه ملی شرکت ندارد .
                      ۲۵ خرداد - تظاهرات جبهه ملی به حمايت از رئيس جمهور و دفاع از آزاديها، بر اثر تهديد چماقداران و پاسداران مسلح، در ميدان فردوسی، برگذار نمی‏شود.
                      ۲۵ خرداد - بنی‏صدر به مخفيگاه می‏رود. از آنجا برای خمينی نامه‏ای می‏فرستد و او را دعوت به رعايت قانون می‏کند.
                      ۲۵ خرداد - يک شماره از روزنامه انقلاب اسلامی بطور مخفيانه در ايران با تيراژ بالا چاپ و پخش می‏شود.
                      ۲۶ خرداد - بنی‏صدر در پيامی به ارتشيان متذکر می‏شود که وظيفه‏شان دفاع از استقلال و تماميت ارضی ايران است.
                      ۲۶ خرداد - سازمان مجاهدين خلق اطلاعيه زير را صادر می‏کند:
                      هموطنان مبارز، مردم قهرمان تهران، مقدمه چينی‏ها و صحنه‏سازی‏های رسوا و مفتضحانه را شب گذشته در تلويزيون با شعار «مرگ بر بنی‏صدر» ترتيب داده بودند، ديديد. ظاهراً سينه‏چاکان ريايی و انحصارطلب «قانون» آنقدر در بثمر رساندن کودتای ارتجاعی امپرياليستی شتاب زده‏اند که بی‏محابا »اعدام و مرگ« رئيس جمهور قانونی را سر لوحه دستگاههای خبری و ارتباط جمعی خود ساخته‏اند. بنابراين جان رئيس جمهور علی‏القاعده در خطر جدی است و فرد فرد شما از جانب تمامی مردم ايران در دفاع از آزاديها و مقاومت در برابر ديکتاتوری و اختناق سياه وظيفه داريد تا برای نجات جان دکتر بنی‏صدر هر لحظه هوشيار و آماده باشيد.
                      ۲۷ خرداد - آئين نامه بررسی عدم کفايت رئيس جمهوری در مجلس بتصويب می‏رسد. در اين جلسه، احمد غضنفرپور پيام ۲۲ خرداد بنی‏صدر را به مردم ايران، می‏خواند. مهندس معين فر خطابه بس شجاعانه خويش را در مخالفت با طرح عزل رئيس جمهوری و کودتا، ايراد می‏کند.
                      ۲۹ خرداد - بنی‏صدر در پيامی به مردم اعلام می‏دارد : همه ابزار عليه رئيس چمهور است و اين مبارزه با انقلاب است ...آنها که اين کارها را می‏کنند نمی‏دانند که جامعه ايران جامعه جوان است و جامعه جوان به رشد احتياج دارد ...بهرحال نسل جوان نبايد خود را به ياس وادارد، چه من باشم، چه نباشم ايران اگر بخواهد مستقل و آزاد زندگی کند بايد با اسلام رشد، اسلام محبت، اسلام کار و تلاش و ابداع زندگی کند من کوشيده‏ام شاخص اين اسلام باشم.
                      ۳۰ خرداد - تظاهراتی که طی آن چند صد هزار نفر به دفاع از رئيس جمهوری شرکت کرده بودند، توسط حکومت سرکوب می‏شود، عده‏ای کشته و عده زيادی دستگير می‏شوند. از جمله عذرا حسينی همسر بنی‏صدر بهمراه عده‏ای ديگر دستگير می‏شوند. سازمان مجاهدين از ظهر اين روز با بالا بردن عکسهای رجوی و تغيير شعار و توسل به قهر، موجب پراکنده شدن مردم و ادامه نيافتن حرکت اعتراضی عموم مردم می‏شود. در مجلس افراد حزب جمهوری اسلامی تا ظهر، بيکديگر تسليت و بعد از ظهر، تبريک می‏گفته‏اند.
                      ۳۱ خرداد - برای اينکه کودتا شکل قانونی بخود بگيرد، بهشتی از نو، بدنبال رأی قضات ديوان عالی کشور برای محاکمه بنی‏صدر می‏شود. اما تمامی قضات، باتفاق، رأی منفی می‏دهند، بدين ترتيب کار کودتا تنها برعهده مجلس قرار می‏گيرد. مجلس در سی و يک خرداد به اينکار می‏پردازد. گروه نهضت آزادی و ديگر مخالفان استبداد، در اين روز به مجلس نمی‏آيند. خمينی از بنی‏صدر خواسته بود که بيايد و توبه کند.
                      يک تير ۱۳۶۰ - پس از رأی مجلس، خمينی عزل بنی‏صدر را امضاء می‏کند.
                      منتخب مردم ايران با اعتقاد به قاعده هجرت، به مثابه روش بايسته برای دفاع از آزادی و استقلال و افشای سازشهای پنهانی، به قصد فراهم آوردن زمينه حضور در صحنه ايران و استقرار قطعی مردم سالاری درايران، با مهاجرت موافقت می‏کند و بهنگام خروج از ايران، اعلام می‏کند: ما می‏رويم تا بمانيم و اينان –رژيم- می‏مانند تابروند.
                      تجربه انقلاب و استقرار استبداد از سوی نهادها و دستجاتی که بر جامعه شناخته نبودند


                      iran

                      Comment

                      • Rasputin
                        Senior Member
                        • Jan 2005
                        • 63906

                        #1661
                        پس از آنکه پنج عضو دائم شورای امنيت سازمان ملل متحد به اتفاق آلمان تصميم گرفتند با به تصويب رساندن قطعنامه ای در اين شورا، ايران را ملزم به تعليق غنی سازی اورانيوم کنند، وزير خارجه روسيه اعلام کرد که ايران تا زمانی که اين قطعنامه تدوين شود و به تصويب برسد وقت دارد پيشنهاد اروپاييها را برای حل مسئه اتمی خود بررسی کند و به آن پاسخ دهد.
                        سرگئی لاوروف، وزيرخارجه روسيه اين اظهارات را پس از آن شرکت در جلسه ای در پاريس ايراد کرد که وی همراه با همتايان بريتانيايی، فرانسوی، آلمانی و آمريکايی خود و با شرکت معاون وزير خارجه چين تصميم گرفتند رسيدگی به فعاليت اتمی ايران را به شورای امنيت بازگردانند.

                        فيليپ دوست بلازی، وزيرخارجه فرانسه پس از اين نشست به خبرنگاران گفت دولتهای شرکت کننده در نشست پاريس بر سر تدوين قطعنامه ای برای شورای امنيت سازمان ملل متحد توافق کرده اند که ايران را ملزم به تعليق غنی سازی اورانيوم کند.

                        به گفته وی، اگر ايران به قطعنامه شورای امنيت عمل نکند، گام بعدی دولتهای ششگانه اين خواهد بود که تدابيری اتخاذ کند که با اتکا به اصل 42 فصل هفتم منشور ملل متحد، اعمال تحريم اقتصادی عليه اين کشور امکانپذير شود.

                        شورای امنيت سازمان ملل متحد می تواند همان گونه که در مورد عراق و افغانستان عمل کرد ايران را تهديد به حمله نظامی کند اما وزيرخارجه روسيه می گويد که توسل به زور عليه ايران کاملاً منتفی است.

                        او می گويد در تماسهای او با همتايان اروپايی و آمريکايی اش، اين موضوع به تأييد رسيده است که در روشهايی که برای حل مسئله هسته ای ايران طرح می شود، موضوع توسل به زور مطرح نباشد، چراکه به گفته وی، توسل به زور راه به جايی نمی برد و تنها راه حل مسئله، توافق و تعامل است.

                        روسيه که فراهم آورنده اصلی فناوری اتمی برای ايران است تاکنون علاوه بر مخالفت با توسل به زور عليه ايران با تهديد اين کشور به تحريم اقتصادی نيز مخالفت می ورزيد اما اکنون به جمع کشورهايی پيوسته است که قصد دارند ايران را از طريق تهديد به تحريم وادار سازند فعاليت اتمی اش را محدود سازد.

                        مجموعه ای که از پنج عضو دائم شورای امنيت سازمان ملل متحد با همراهی دولت آلمان تشکيل شده، پيش از آنکه بر سر تصويب قطعنامه عليه ايران در شورای امنيت به توافق برسد، مجموعه امتيازاتی به ايران پيشنهاد داده بود تا در قبال دريافت آنها غنی سازی اورانيوم را که نگرانی آمريکا و متحدانش را برانگيخته است تا زمان رفع اين نگرانی متوقف سازد.

                        با توجه به اظهارات وزير خارجه روسيه، اين پيشنهاد هنوز به قوت خود باقی است و ايران هنوز برای رد يا قبول آن وقت دارد.

                        دولتهای غربی که با پيشنهاد امتيازاتی به ايران خواهان تعليق غنی سازی اورانيوم در اين کشورند، ابراز نگرانی می کنند که ايران با دستيابی به فناوری غنی سازی اورانيوم امکان ساخت سلاح هسته ای بيابد، هرچند ايران بارها تأکيد کرده که تنها هدفش از غنی سازی اورانيوم، کاربرد صلح آميز از انرژی اتمی و تأمين سوخت نيروگاههای هسته ای است.

                        iran

                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #1662
                          The following is a response to Azar Majedi’s open letter to Oriana Fallaci [See: "Anti-Islamism does not justify racism"]. Ms. Majedi is a Marxist. For all intents and purposes Marxism is a dead ideology. Iranian Marxists are a tiny fringe group with no popular support and most Iranians view them as traitors for their continued anti patriotic stance. Since their appearance in the political arena of Iran (1920) these communists have strove hard to make Iran part of the Soviet Union.

                          Today they are behind all separatist movements in Iran and loath everything that is Iranian including the sun and the lion the emblem on its flag that dates back to at least 2500 years. The reason the communists are so anti patriotic is the same reason that Muslims are anti patriotic. They believe in a world dictatorship ruled by one single party, an equivalent of Islamic Caliphate. Therefore they see patriotism and nationalism as obstacles in their quest and do everything possible to undermine them.

                          Today the Iranian Marxists are divided in many factions. Ms. Majedi is a leader of the WPI, Worker-Communist Party of Iran (as if there is a Capitalist-Communist Party too). This group is a splinter of the Communist Party of Iran formed by Mansoor Hekmat in 1991. Upon Hekmat’s death in 2002 even this splinter was split in two antagonistic factions, each group claiming to be more “Hekmatist” than the other.

                          Hekmat, the ideologue and the icon of WPI was a Maoist who held that ruthless mass murderer as his hero. He founded the Union of Communist Fighters in 1978, and supported the Islamic Revolution of 1979. Soon after the Revolution succeeded Khomeini started eliminating those who had helped him to come to power and Hekmat escaped to Kurdistan (1981) where he helped the creation of the Communist Party of Iraq.

                          After the fall of the Soviet Union in 1989, the bankruptcy of the Marxist ideology became apparent worldwide, but Hekmat was a dogmatic ideologue. He was unable to accept the fact that Communism is a failed paradigm. Instead he claimed that neither the Soviet Union nor the People’s Republic of China were true socialist countries and advocated “return to Marx”. It is not difficult to see the similarity of this mindset and that of Muslim fundamentalists who think the cause of the backwardness of Muslims is because Islam has been weakened and see the answer to problems affecting the Muslim world in “return to pure Islam”. An ideologue cannot accept the fact that he has been duped.

                          In psychology this is called cognitive dissonance. Cognitive dissonance is the discomfort felt when facing a discrepancy between what one already knows or believes to be true and new information or interpretation that contradicts that belief. It occurs when one has to accommodate new ideas.

                          The bigger is our commitment to a certain idea, the stronger will be our resistance to accepting ideas that contradict our previously known and accepted belief. The Psychologist Carl Rogers recognized that “accommodation is more difficult than Assimilation. And -- counter-intuitively, perhaps -- if learning something has been difficult, uncomfortable, or even humiliating enough, people are less likely to concede that the content of what has been learned is useless, pointless or valueless. To do so would be to admit that one has been ‘had’, or ‘conned’”. (1)

                          Cognitive dissonance was first investigated by Leon Festinger (2) and associates, arising out of a participant observation study of a cult which believed that the earth was going to be destroyed on a certain day and what happened to its members -- particularly the really committed ones who had given up their homes and jobs to work for the cult -- when the “Dooms Day” did not happen. While fringe members were more inclined to recognize that they had made fools of themselves and to "put it down to experience", committed members were more likely to re-interpret the evidence to show that they were right all along (the earth was spared because of the faithfulness of the cult members).(3)

                          I give this introduction so you can know where Azar Majedi comes from. Ms. Majedi is a dogmatic ideologue who is unable to accept the truth that Marxism is a hoax and it is finished. Fidel Castro, Kim Jong-Il, Azar Majedi, Maryam Namazi (Majedi’s comrade who is also active in the Internet) and their ilk are the last to wake up to this truth. In fact they may never do. Only those who were victims of ideologies can understand the grip that an ideology has on one’s mind. However since what Majedi says is the representation of a certain mindset that still lingers among the die hard Marxists in all Islamic countries and even in the West, I think it is worth discussing it and revealing its fallacy.

                          As a freethinker I consider it my duty to denounce communism in all its shapes and forms and make it clear that communism is an atheistic dogma/religion which has nothing to do with freethinking and democracy. Despite their claim of being “progressive” communists are regressive, close-minded, reactionary and very dogmatic. Let us also not be fooled by their “anti Islamic” rhetoric. Communists are the natural allies of Islamic terrorists whenever their anti Western and anti democratic interests coincide.

                          In a 1953 interview Bertrand Russell said: “Communism does not oppose religion. It merely opposes the Christian religion, just as Mohammedanism does. Communism, at least in the form advocated by the Soviet Government and the Communist Party, is a new system of dogma of a peculiarly virulent and persecuting sort. Every genuine Agnostic must therefore be opposed to it.” (4)

                          A few days ago, in her Open Letter to Oriana Fallaci, Azar Majedi virulently attacked Ms. Fallaci accusing her of racism particularly for what she said in her interview with Margaret Talbot published in New Yorker.

                          Fallaci, the most celebrated and respected Italian Journalist and perhaps one of top journalists of the world, sees the threat that Islam poses on the Western world. She has written three fiery books “The Rage and the Pride”, “The Force of Reason,” and “The Apocalypse,” where she argues that Muslim immigrants are turning Europe into “a colony of Islam,” converting Europe into “Eurabia,” where soon “minarets will take the place of the bell-towers, with the burka in place of the mini-s***t”.

                          Fallaci argues that the Muslim immigration is another form of Islamic invasion, only this time the attack is made with “children and boats” instead of “troops and cannons.” Muslims are not going to integrate in the countries to which they immigrate. Their only objective is to conquer, subdue and dominate their hosts. “Because our cultural identity has been well defined for thousands of years” says Ms. Fallaci, “we cannot bear a migratory wave of people who have nothing to do with us . . . who, on the contrary, aim to absorb us.” She flays European leaders, for their muddleheaded multiculturalism who in their quest to placate Muslims for vote make absurd concessions such as allowing Muslim women to be photographed for identity documents with their heads covered and looking the other way when Muslim men violate the law by practicing polygamy.

                          Majedi calls this racism. She says Fallaci’s opposition to Islamic immigration betrays her fight against Nazi-Fascism. “It seems to me that the hate against Islam has pushed you towards Christianity” says Majedi to Fallaci and berates her for visiting Pope “asking him to take a stronger stance against Islamism”. Majedi finds this “puzzling” and wonders “how does an atheist in hate of one religion take refuge in another?”

                          Here is where Majedi reveals her dogmatic mindset. Who said an atheist must hate all religions or any religion for that matter? I do not believe in the existence of any deity that intervenes in the human affairs and is endowed with human attributes as most religions portray him, and yet I am reluctant to call myself an atheist because I do not want to be put in the same category of dogmatic materialists like Ms. Majedi.

                          As a freethinker I am fighting against this very mentality that says I have found the truth and now I hate all other ideologies that do not agree with my truth. Who said as freethinkers or even as atheists we must hate all religions? Democracy and freedom of thought are the foundations of freethinking. A freethinker is not against people’s beliefs no matter how different those beliefs are from his. He is against intolerance. I do not have to believe in Christianity, Buddhism, Hinduism, Judaism or any other religion. As long as these religions are tolerant of people with views contrary to theirs I consider their followers my allies. The reason I am fighting against Islam is not because it is false but because it is intolerant.

                          Truth is often in the eye of the beholder. If we had to oppose anyone who disagreed with our understanding of the truth, every human being must be at war with everyone else. We are not here to impose our version of the truth on others but to create a society in which people with all sorts of beliefs and convictions can live together in peace. Islam is incapable of coexisting in harmony with opposing views. That is why it must be singled out and defeated, not because it is false.

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #1663
                            It is clear that you are a clueless person. Who kills these men, women and children? Aren’t they killed by the very insurgents whom you hail for prolonging the war and for doing everything possible to make democracy fail in Iraq?

                            Also your use of the term “political Islam” is misleading and deceptive. It implies that there is also a non-political Islam. This is false. Islam is Islam and it is political by its very nature. This is like saying we are against poisonous cyanide. Do we have non-poisonous cyanide too? The objective of Islam is to conquer the world and establish the rule of Allah on Earth through his representative. Muslims never make distinction between political Islam and non-political Islam. There is no such thing as non-political Islam unless one throws out the Quran and rewrites a different book as the Ahmadyyah sect has done.

                            You continued: “As a staunch campaigner against terrorism, I feel indignant when I see our "Western" anti Islamist can only voice condemnation of terrorism taken place in the West. All terrorist acts which take place daily in countries under Islam are mentioned at best only in passing. Are people who have by draw of a lottery been born under the rule of Islam not worthy of your attention, passion and rage?”

                            Don’t make us laugh Ms. Majedi. You are a communist and we all know that communism advocates terrorism as the means to come to power. The very name “Union of Communist Fighters” that Mansoor Hekmat founded clearly shows that terrorism is part of your ideology. Aren’t you a Hekmatist too Ms. Majedi?

                            The entire 20th century was bloodied by Marxist terrorists. You can’t be a communist and a “staunch campaigner against terrorism”. Terrorism, which you prefer to call “armed struggle”, is part of your ideological makeup, just as Jihad is part of a Muslim’s faith. Did you express your concern when the Chinese authorities crushed the student demonstrations in 1989 killing countless innocent boys and girls who were fed up of communism and wanted freedom? Have you ever condemned Fidel Castro for keeping millions of Cubans in a virtual prison and in perpetual poverty?

                            If you are so much concerned about the rights of the people in third would countries why we never read a word from you condemning Kim Jong-Il’s brutal regime? North Koreans are not good enough for you? Hypocrisy is written all over you. You are not against terrorism or you would have supported America’s fight to bring democracy in Afghanistan and in Iraq. You are simply against America and will do anything including going to bed with Muslim terrorists to oppose America and sabotage its efforts to bring democracy in these beleaguered countries.

                            As for your question whether people born in Islamic countries are worthy or not that depends very much on their conduct and character. Ms. Fallaci explained clearly why she opposes Muslim immigrants. It is because they do not integrate but rather try to vandalize and destroy the countries to which they immigrate. In “The Rage and the Pride” Ms. Fallaci complains about Somali Muslims leaving “yellow streaks of urine that profaned the millenary marbles of the Baptistery” in Florence. “Good Heavens!” she writes.

                            “They really take long shots, these sons of Allah! How could they succeed in hitting so well that target protected by a balcony and more than two yards distant from their urinary apparatus?” Six pages later, she describes urine streaks in the Piazza San Marco, in Venice, and wonders if Muslim men will one day “shit in the Sistine Chapel.” This is a fact. Muslims deface the character of the Western cities and reduce them into casabas. Muslims have zero respect for the sacred places of other faiths when they themselves demand others to pay utmost respect to their terrorist schools they call mosque. Ms. Fallaci is not denouncing Muslims for who they are but for what they do.

                            You wrote: “Your hate against Islamism and political Islam finds expression in Euro centrism. Your disapproval for multiculturalism and cultural relativism has led you to defend "western culture", instead of universal rights and secular, humanitarian and libertarian values.”

                            Multiculturalism is a failed paradigm and cultural relativism, the offspring of moral relativism is hypocrisy. Who said all cultures are equal? How can a “culture” that condones wife beating, honor killing, stoning, child rape, eye gauging, hand chopping, polygamy and other barbarities be equal to a culture that supports equality, freedom of expression and democracy? How can a society that is based on tolerance coexist with one that is founded on intolerance?

                            Multiculturalism has been a gross mistake and must be repealed if the Westerners care about preserving their culture. Multiculturalism with Islam means we would allow Muslims to promote their faith and ban the criticism of Islam so that they become strong and take away all our freedoms. This is insanity. One reader of FFI wrote he took a cab from airport to his home and on the way he asked the driver to stop at a liquor store. The cabby refused on the ground that he was a Muslim.

                            Understandably this person became livid that a Muslim immigrant had the audacity to impose his religion on him in America. When shouted at, the Muslim complied. But once Muslims become a force to recon with, you can no longer shout at them. They will then do as they please and if you complain you will be beaten to death. They would force all women into veil and beat those who don’t. As a woman who has supported the Islamic Revolution in Iran, you should know that.

                            If you were in Iran you must have been forced to cover your head with scarf. I know you did it because I do not see the mark of acid burn on your face. A 9 years old child was foolish enough to resist wearing chador and her head was smashed with the butt of the gun. This will happen here in the West if we do not stop Islam now.

                            It is not that I am against multiculturalism. But when we talk about multiculturalism, we talk about a variety of CULTURES. Islam is not a culture but barbarity. Also multiculturalism is okay in some places such as in America where most people are immigrants but it’s not okay in Europe where there are ancient indigenous cultures in place already. These cultures must be respected and preserved and not diluted with other cultures. Multiculturalism in Europe means the death of the Western culture. We don’t want to see that happen just as we don’t want to see the death of Indian culture, Chinese culture or Japanese culture. Those who immigrate to Europe must adapt to the European culture and not try to change it.

                            You cooperated with Muslims to bring the Revolution. They used you and then disposed of you like a used toilet paper. You have not learned your lesson. You still defend Muslims. Why? It’s because you are an ideologue. According to your holy book your enemy is democracy, capitalism and Judeo-Christianity and not Islam. You are blinded to see the danger that Islam and Multiculturalism pose on the West. Western world is in danger of becoming extinct. Of course you don’t give a damn because you have your communist utopia that you want to impose once all cultures are annihilated and anarchy prevails. Multiculturalism is part of the bigger plan of the political left to destroy the Judeo-Christian foundation of the West.

                            Oriana Fallaci is the Joan of Arc of the West. She is the modern day Cassandra. The Westerners would ignore her warnings at their own peril. Yet the leftists berate this heroine woman at every turn. Riding high on their moral horse they accuse this indefatigable champion of freedom of intolerance. The left leaning La Repubblica denounced Fallaci of cultural chauvinism and wrote: “We are a pluralistic society because we permit mosques to be built in our own home, and we cannot give this up just because in Kabul they put evangelical Christians in jail. If we did, we would become Taliban ourselves.”

                            But we must not tolerate intolerance. Look at what happened to the Christians in Lebanon. In Lebanon, the Christians were the majority and they were constitutionally guaranteed the control of the government. But Muslims kept breeding like rabbit, as they do in the West until the population balance was shifted in their favor. As their numbers grew, Muslims became militant and defied the government. The government was unable to contain the militants because Muslim soldiers defected the army and joined the militants. Then they began the indiscriminate killing of non-combatant Christians.

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #1664
                              That is wrong. The root cause of Islamic terrorism is not poverty and marginalization; it is Islam. It is the Quran damn it. It’s this bloody book of terror that incites Muslims to this much savagery. One Christian Journalist in Nigeria said that if Muhammad was alive he would want to marry one of the contestants participating in the beauty pageant in that country. Muslims rioted, burned churches and houses and killed more than two hundred innocent Christians. Was this the result of poverty and marginalization of Muslims? In Sudan the ruling Muslims have launched a war of genocide on the non-Muslim minority of that country since that country’s independence in 1956.

                              The first attack of the Muslims on the non-Muslim population happened in 1955 and ended in 972. Again in 1983 the president declared Sharia law in the South where the majority of the population is non-Muslim. Another civil war and genocide of innocent non-Muslims ensued that lasted till 2005. The abuse of the non-Muslim minority continues. According to some reports, up to 450,000 people, mostly non-Muslims have been killed. Was this the result of poverty and marginalization of Muslims? In Pakistan more than 4000 people have been killed in Shia-Sunni violence since 980s. Is this the result of poverty and marginalization of Muslims?

                              In India Muslims enjoy all rights and in fact they have more privileges than the Hindus. Nonetheless, since 1996 there has been over 10,500 militancy related incidents perpetrated by Muslim terrorists, including 646 grenade attacks, 920 bomb explosions, 618 incidents of arson, 123 rocket attacks and 2,868 incidents of random firing. During this period, 2,868 civilians were killed. Is this the result of poverty and marginalization of Muslims? What about the riots over a bunch of cartoons? Had that anything to do with poverty and marginalization of Muslims?

                              Did Osma Bin Laden become a terrorist out of poverty? Are any of his lieutenants coming from poor families? Have any of the terrorists, so far captured or killed during suicide bombings been poor? Why talk nonsense Ms. Majedi? Your brain is fossilized by your Marxist indoctrination. You interpret everything in terms of capital/labor struggle. This is dogmatism and brainwashing. You are not in intellectual. You are an ideologue. For you, the solution to all human problems is to rob the rich and give it to the poor. You can’t see anything beyond that.

                              I am sorry, but you are mistaken. The problem of Islam is much bigger than that. Economy has nothing to do with it. Khomeini said it right when he said “People did not make revolution for economy. They made revolution for Islam. Economy is for donkey”.

                              Your problem lady is that you fail to listen. All you have to do is listen to Muslims. They will tell you why they are doing this. They are doing this to conquer the world for Allah not for economy. Listen to people when they talk. Read a few books other than those written by fellow Marxists. Haply truth may dawn on you and you may understand a thing or two.

                              The truth is that when Muslims are poor and weak they never do Jihad. They have instruction to postpone this religious obligation until they become rich and capable to wage a winning Jihad. The reason Jihad had started again after centuries of armistice is because Muslims have seen the color of money again. Thanks to oil and thanks to the money that they make as immigrants in the West, they now feel strong enough to wage a winning Jihad. Terrorism offers them an edge. With this tool a few of them can hide in the darkness of anonymity and cowardly inflict heavy casualties on a great number of people. With little money they can destroy the economy of super powers. This is why Islamic terrorism has made a comeback.

                              If Muslims were kept in abject poverty to the extent that all they could think of was where to get their next meal, they would not have had the energy to think about Jihad. I have explained this point in another article. Islamic terrorism has nothing to do with poverty and marginalization of Muslims. On the contrary with more wealth in the hands of Muslims we will see more terrorism. Reduce them into poverty again and they will turn *** lickers and friendly again. This is how the mind of the bully works.

                              The revolt of the suburbs in France had nothing to do with poverty just as the revolts over cartoons had nothing to do with poverty. It was a show of force. Muslims were merely testing the waters and planning their next attack. These are maneuvers to take control of Europe. The solution was not to throw more money at them. The solution was to round them up and deport them en mass. You can’t placate bullies by appeasement. Now Europe must prepare herself for the final showdown. Europe will burn as Fallaci has predicted. It will burn because of foolishness of its inept politicians who instead of becoming tougher with their enemies, try to win them through appeasement. The problem is that when you appease the bully you feed his aggression and make him stronger.

                              It is not the West that has rejected Muslims as part of “us”. I have never felt this “us” vs. “them” mentality in the West. This is an Islamic mentality. It is Muslims who do not want to integrate. It is they who are unwilling to give up their doctrine of hate and division. Why the Chinese, the Hindus the Filipinos and others do not feel marginalized in the West? Why the Jews, the Zoroastrians, the Christians and the Baha’is in Iran and in all Muslim countries are marginalized?

                              All one has to do is read the Quran and one can see how non-Muslims are berated, vilified and dehumanized. They are called najis (filthy), monkeys, pigs, gone astray, fuel for Fire and Muslims are asked not to take them as friends and not to obey their rule. “Kafir” vs. “Muslim” is an Islamic concept. You have a much distorted vision of reality. You are a very confused person.

                              Who said Muslims glorify their homelands? At least in this you can take solace that Muslims are as traitors to their homelands as you communists are. Muslims, like you, have no sense of patriotism. Just like you who believe in a world dictatorship of proletariats - one party rule under the iron fist of one ruler - Muslims also believe in a world dictatorship of Islam - one ummah under the divine mandate of one khalifah.

                              As a world federalist I strongly believe in patriotism. The pillars of a world federal government are strong and independent nations. That is why I am a patriot and I encourage everyone to love his country and server her. Patriotism is our protection against world dictatorship, be it in the form of Islamism or communism. I love mankind and I hope to see it united, but in democracy and freedom, not in a dictatorship as Hitler, Muhammad and Marx intended. I will fight until my last breath against all attempts that would take away the freedom of individual in favor of collectivism and the independence of national states in favor of a super state.

                              Ms. Majedi writes: “I find it so hard to understand that in despising the oppressor and oppressing ideology you come to despise the victims just as much. No sympathy, no compassion for the victims. No rage and passion provoked for these people who live under these inhumane and brutal conditions.”

                              Charity starts at home. Ms. Fallaci is an Italian and her responsibility is to her country first and to Europe next. Unlike you, she is a patriot. She loves her country and cares to preserve its culture and values. Unlike you she is not a cultural and moral relativist and does not believe in a homogenized humanity. Diversity is beautiful and she wants to maintain her own unique culture and identity. Unlike you she has not lost her commonsense to an ideology and does not scorn her own culture. It is not her responsibility to care about the “sons of Allah” who have invaded her country and aim to destroy it. Helping Muslims is OUR responsibility – yours and mind. I am doing my part to the extent of my ability. I am opening the eyes of Muslims and helping them to leave this cult of hate. But what Fallaci says is absolutely true. Time is running out and Muslims pose a great threat to the West. Why should she care if they are victims or not? We must help Muslims get out of Islam and the Westerners must defend their countries and their culture. If we fail we must have the plan B in place. Fallaci offers that plan. The Westerners must listen to Fallaci. Not doing so could mean the death of the Western civilization. This is no hyperbole. I am also a westerner now and as much as I feel it’s my duty to help the Muslims recover from the disease of Islam, I am also obliged to save the West and I fully endorse Oriana Fallaci.

                              One of Ms. Fallaci’s fans wrote: “If [immigrants] do not share our ideas, then why do they come to Italy? Why should we endure arrogance and interference by those who have no desire to integrate into our system and who are darkened by anti-Western hatred? We welcome them as guests, but immediately they act like the owners.” This is plain truth. When I first came to the West, incidentally it was Italy. I was received with open arms. I never felt any discrimination or marginalization. An elderly Italian couple adopted me as their son. They invited me to have lunch with them every Sunday and anytime I felt lonely they called me to go there watch TV with them. They made me feel welcome even though I did not speak their language. Italians were open and friendly. If they are now hardening, it is because the Muslims have shown to be unworthy of their friendship and trust. Why should anyone love his enemy? If the sons of Allah want to be loved and accepted, shouldn’t they respect the culture of their hosts first? How can you love someone who comes to your home, disrespects you, pisses on your furniture and rapes your daughter blaming her for not covering herself enough?

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #1665
                                مهلت تلويحی 12 تيرماه که در ميان کشورهای طرف مذاکره با رژيم اسلامی در زمينه پرونده هسته ای بويژه از سوی آمريکا به عنوان مهلت نهايی برای پاسخگويی مورد تاکيد قرار گرفته بود به پايان رسيد. روز گذشته ديدار لاريجانی با سولانا برگزار شد و به دنبال اين ديدار منابع خبری غربی از دلسردی طرف اروپايی از مواضع رژيم اسلامی حبر دادند. رژيم اسلامی از بيان نظر قطعی خود در مورد بسته پيشنهادی خودداری کرد و همچنانکه در هفته بعد از دريافت پيشنهاد اعلام کرده بود, ارائه پاسخ را به 31 مرداد ماه موکول کرد.
                                لاريجانی مذاکرات روز گذشته با سولانا را با آنچه رژيم "ابهامات" بسته پيشنهادی اروپا می داند مرتبط دانست و در عين تاکيد بر اين که "هسته پيشنهادات مثبت است" بر طولانی بودن گفتگوها و طرح مساله تعليق به عنوان مشکلی بر سر راه مذاکرات تاکيد کرد.
                                با نابرآورده ماندن انتظار آمريکا و اتحاديه اروپا از دريافت پاسخ رژيم به بسته پيشنهادی در مهلت تعيين شده از سوی آنان يک روز بعد از ديدار لاريجانی و سولانا وزرای خارجه انگليس، فرانسه، آلمان، آمريکا, روسيه و همچنين معاون وزير خارجه چين برای تصميم گيری در مورد محتوای گام بعدی در قبال ايران تشکيل جلسه دادند. ظاهرا چنانکه کاندوليزا رايس به دنبال گفتگويش با سولانا در آستانه برگزاری اين نشست اعلام کرد:"واكنش رسمى در نشست چهارشنبه در پاريس نشان داده مي‌‏شود", اما خودداری رژيم از اعلام رسمی پاسخ به بسته پيشنهادی, خشم آمريکا را برانگيخت. رايس در سخنان خود در پاريس قبل از شروع جلسه پنج باضافه يک احتمال تصميم گيری در شورای امنيت در مورد اعمال مجازات ها عليه ايران را رد نکرد و در اين زمينه گفت: "اگر در واقع به شوراى امنيت برويم، وقت ‌مان را براى كنار هم قرار دادن بهترين پاسخ‌هاى شوراى امنيت در راستاى واداشتن تهران به تجديد نظر در راه‌هايش صرف خواهيم كرد."
                                پيش از روشن شدن نتيجه نهايی اين اجلاس, مقامات آمريکايی پيشاپيش وجود هر گونه اختلافی در ميان اعضای پنج باضافه يک را رد کردند. شان مک کورمک سخنگوى وزارت خارجه آمريكا گفت: "هيچ اختلافى در اين گروه درباره چگونگى پيشروى درباره مساله هسته‌‏اى ايران وجود ندارد." اين در حالی بود که از مواضع بيان شده چنين به نظر می رسيد که حداقل روسيه با اعمال بلاواسطه مجازات ها عليه ايران موافق نيست. ولاديمير پوتين در گفت وگو با كانال تلويزيونى سى تى وى گفت: "تحريم عليه ايران روند مثبت در مذاكره درباره برنامه هسته‌‏اى متعارف ايران را برهم مي‌‏زند."
                                وی افزود:"اگر امروز بدون دريافت پاسخ ايران به بسته پيشنهادى كشورهاى 1+5 تهران را تحريم كنيم، روند مثبت در مذاكرات را از بين مي‌‏بريم."
                                پوتين تلويحا آمريکايی ها را به جنجال به پا کردن در مورد پاسخ ايران به پيشنهادات اروپايی متهم کرد و گفت:"اين مشكل سالهاست وجود دارد كه چه اتفاقى رخ مي‌‏دهد. اگر سه هفته ديگر صبر كنيم، فكر مي‌‏كنم هيچ چيز تغيير نمي‌‏كند، بنابراين به جنجال نيازى نداريم."

                                اگر آمريکا بتواند روسيه, چين و کشورهای اروپايی را به پای اعمال فوری مجازات ها بر اساس فصل هفت منشور سازمان ملل بکشاند, در اين صورت به احتمال قوی اعمال تحريم های اقتصادی عليه ايران آغاز خواهد شد که با توجه به بحران اقتصادی و بيکاری و گرانی و سرکوب های بی وقفه, شرايط زندگی اکثريت مردم ايران را طاقت فرساتر و جهنمی تر خواهد ساخت.

                                بازگشت پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت

                                توضيح روشنگری: در حالی که گزارش بالا برای انتشار آماده شده بود, نتيجه نهايی اجلاس سران پنج باضافه يک انتشار يافت. به گزارش بی بی سی در اجلاس پنج باضافه يک تصميم گرفته شد که رسيدگی به فعاليت اتمی ايران به شورای امنيت بازگردانده شود.
                                فيليپ دوست بلازي، وزيرخارجه فرانسه پس از اين نشست به خبرنگاران گفت: "دولتهای شرکت کننده در نشست پاريس بر سر تدوين قطعنامه ای برای شورای امنيت سازمان ملل متحد توافق کرده اند که ايران را ملزم به تعليق غنی سازی اورانيوم کند."

                                به گفته وي، اگر ايران به قطعنامه شورای امنيت عمل نکند، گام بعدی دولتهای ششگانه اين خواهد بود که تدابيری اتخاذ کند که با اتکا به اصل 42 فصل هفتم منشور ملل متحد، اعمال تحريم اقتصادی عليه اين کشور امکانپذير شود.

                                وی گفت: "ايرانيها هيچ نشانه ای حاکی از اينکه بخواهند پيشنهاد دولتهای اروپايی برای حل مسئله هسته ای خود را جدی بگيرند بروز نداده و گامی برای از سرگيری مذاکرات اتمی بر نداشته اند، بنابراين ما هيچ چاره ای جز رجوع به شورای امنيت و از سرگيری روندی که از دو ماه پيش متوقف شد نداريم".


                                خبرگزاری ايرنا نيز در خبر خود با تاييد ارجاع مجدد پرونده هسته ای ايران به شورای امنيت آن را نتيجه "تحريک آمريکا", و"تصميم شتابزده و نابردبارانه اروپا" توصيف کرد و نوشت: "وزيران امور خارجه پنح كشور عضو دائم شوراى امنيت به علاوه آلمان شامگاه چهارشنبه در نشستى كه در پاريس برگزار شد، با تحريك آمريكا موافقت كردند پرونده هسته‌اى ايران را مجددا به شوراى امنيت ببرند."

                                در ادامه اين خبر آمده است:"اين تصميم شتابزده و نابردبارانه اروپا درحالى چهارشنبه شب از سوى فيليپ دوست بلازى وزير امور خارجه فرانسه اعلام شد كه على لاريجانى دبير شوراى عالى امنيت ملى ايران ديروز در ديدار با خاوير سولانا مسوول سياست خارجى اتحاديه اروپا بر باز بودن باب مذاكره بين ايران و كشورهاى اروپايى و پيشه كردن صبر براى حل مسايل تاكيد كرده بود."

                                iran

                                Comment

                                Working...