Announcement

Collapse
No announcement yet.

Important Political News

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
 
  • Filter
  • Time
  • Show
Clear All
new posts

  • An Israeli air raid has killed at least 13 Lebanese civilians who were fleeing southern border areas.
    Women and children were among those killed when the convoy was hit.

    Israeli has expanded its campaign launched after Hezbollah militants seized two Israeli soldiers. More than 70 Lebanese have been killed.

    Hezbollah has responded with rocket attacks. On Saturday, several rockets hit the town of Tiberias in the deepest such attack inside Israeli territory.

    Three Israeli sailors are missing after their ship was hit by a Hezbollah missile on Friday. The body of a fourth was found, according to Israeli media.

    The ship caught fire after it was hit by an Iranian-made missile, the Israeli military said.




    Mid-East crisis map
    Latest pictures

    Israeli jets have also fired rockets on the Lebanon-Syrian border.

    "The air force is bombing roads and bridges on the border between Lebanon and Syria to prevent Hezbollah from taking our captured soldiers out of the country," an Israeli army spokeswoman said, quoted by the Agence France Presse news agency.

    Israeli Prime Minister Ehud Olmert has said the offensive will continue until Hezbollah releases the soldiers and stops firing rockets at Israel.

    'Bodies litter road'

    A number of families were fleeing their village of Marwahin on the Israeli border when their convoy was struck by missiles, a UN spokesman told the BBC.

    ISRAEL IN LEBANON
    March 1978: Israel invades to stop Palestinian attacks
    1982: Full-scale invasion; Israel occupies Beirut; pro-Israel militias massacre Palestinian refugees
    May 1983: Israel pulls back, but keeps "security zone"
    February 1992: Israeli air strike kills Hezbollah leader
    1996: Israel launches "Grapes of Wrath" raids on Hezbollah; 100 civilians die under Israeli shelling of UN base at Qana
    May 2000: Israel withdraws troops from Lebanon
    January 2004: Prisoners-bodies swap agreed between Hezbollah and Israel


    Early test of Olmert's mettle
    Who are Hezbollah?
    Debate: Israeli and Lebanese

    A local resident told al-Jazeera TV the villagers were targeted after being ordered to leave Marwahin, and refused shelter by the UN forces.

    "Their bodies litter the road", Akram Ghannam said.

    UN spokesman Milos Struger said several vehicles were still on fire.

    Correspondents say there is nowhere safe to go for many trying to flee the south.

    In past hostilities much of the mainly Shia population of the south has sought refuge in the capital Beirut's largely Shia southern suburbs, but this time they are under attack too, the BBC's Jim Muir reports from Damour, south of Beirut.

    On Saturday, Israeli warplanes also hit the southern suburbs, which are a Hezbollah stronghold.

    Earlier, Hezbollah's al-Manar TV says three civilians were killed in an Israeli attack in Hermel, on the border with Syria.

    They also carried out raids in the north and the north-east of the country for the first time on Saturday.

    A number of bridges, petrol stations and key roads have also been hit, including the main road linking northern Lebanon to Syria.

    HAVE YOUR SAY
    Violence should always be a last resort, not the first

    Stephen Macadam, Rugby, UK


    Send us your comments
    Day by day: Crisis unfolds

    Thousands of foreigners have fled Beirut, leaving its economy in tatters.

    France has said it is ready to evacuate its thousands of nationals from Lebanon.

    The presidents of the US and Russia have differed in emphasis in voicing concern about the Mid-East crisis at the G8 summit in St Petersburg.

    George W Bush urged Lebanon's Hezbollah to disarm while Vladimir Putin called for a "balanced" use of force by Israel.

    Comment


    • آن ها که در قدرت هستند، ادعا ميکنند خدا قادر متعال است، آنگاه خود را به عنوان مفسر و عامل اجرای فرمان خدا معرفی می کنند. زورگويان فروتن خداوند!,
      اين عبارت از زبان يک کشيش شنيدنی است. جيم ريگبی کشيش کليسای سنت اندرو در آوستين تکزاس است. او سخنرانی زير را در رابطه با زورگويان کاخ سفيد ايراد کرده است، اما درست مثل اين است که دارد زورگويان جماران را افشا ميکند. برای اين که فرق نمی کند. بنيادگرايان حاکم چه در اين سو چه در آن سوی جهان در مدار مشترکی حرکت ميکنند. ريگبی فضای حاکم بر اين مدار را باز تاب ميدهد: صدای قرباني، هق هق گريه سوگواران، وحشت و هراس سلاخان از بازتاب فرياد دادخواهی قربانيان اين فضا را پر کرده است. برای همين است که اين صدا برای ما آشناست. آن ها که قاضی مرتضوی را به کميسيون حقوق بشر فرستاده اند، فقط ظاهرا خود را خونسرد نشان ميدهند. صدای زهرا کاظمي، صدای دادخواهان اعدام های 67، صدای قربانيان 28 سال سرکوب در کنار صدای قربانيان فلوجه، حديثه و غزه عالمگير شده است وزمين را زير پای زورگويان به لرزه در آورده است.
      ,فرياد بره ها, خاموشی نمی پذيرد و همانطور که جيم ريگبی می گويد، همه مدعيان عدالت در سطحی از وجدان خود ميدانند اين صدا شنيده خواهد شد و پاسخ خواهد گرفت.

      به سخنرانی جيم رگبی توجه کنيد. او در اين سخنرانی ديدگاه کشيشان عدالت جو از مذهب را نيز بازتاب ميدهد.

      خدا به مثابه ديکتاتور
      جيم ريگبی
      حتی وقتی صدای قربانيان خود را خاموش می کنيم، زمين زير پايمان عليه ما فرياد بر می آورد.

      با اين که الهيات آمريکا از اميد به دمکراسی زاده شد، بخش بزرگی از آن با تصوير مسيح به عنوان يک ديکتاتور خيرخواه عقد زناشويی بسته است. آيا بايد تعجب کنيم که اين آرايش سلسله مراتبی وسيله ای باشد برای ايجاد کليسای سلسله مراتبی و ملت های سلسله مراتبي؟ آيا بايد تعجب کنيم ملت هايی که از مسيح چهره يک ديکتاتور محبوب را ترسيم می کنند، فاتحان مسيحي، بازجويان مسيحي، جنگجويان صليبی توليد کرده باشند؟

      چه چيزی غير از اين ميتوانستند ايجاد کنند؟ هر درخت ميوه خودش را توليد ميکند. کلمه ,لرد,* در اصل انجيل نيست. اين کلمه ای است انگليسی متعلق به عصر فئودالی. در حالی که کلمه يونانی کوريوس kurios، معانی مختلفی دارد، از عنوانی که احترام را نشان ميدهد تا عنوانی برای رهبری يا نامی برای مقدسين، ترجمه انگليسی آن به ,لرد, بطور ويژه ناظر است بر يک بارون زميندار مذکر اروپايی. بسياری از مردم اين مفهوم را در ذهن خود تعديل ميکنند، ولی در دوره های استرس شديد، اين تعبير کنار گذاشته می شود و بسياری از مسيحيان به جستجوی يک شاه سفيد پوست بر می آيند. می توان او را پاپ خواند، يا يک ,پرزيدنت مصمم,، ممکن است به او عناوين ديگری مثل تله وانجليست televangelist** داد، ولی اين عناوين فقط ماسکی است برای ديکتاتور خيرخواه ,يا نه چندان خيرخواه,.

      نه کالوين و نه لوتر انگليسی حرف نمی زدند،ولی آن ها کمک کردند که تا پاپ ها زمينه مناسب برای تبديل خدا به يک ديکتاتور جهانی را فراهم کنند. اين پاپ ها، لوتر و کالوين بودند که برخی از بدترين ناسزاهايی را که در تاريخ ثبت شده نسبت به زنان، روشنفکران و پيام های کليسا از خود به جای گذاشته اند. چطور ممکن شد که مسيحی ها برده دار شوند، زنان را سرکوب و کافران را سلاخی کنند؟ شايد آن ها نمی توانستند عيسی مسيح را بصورتی غير از مرد، اروپايی وغير مسيحی ببينند. چون اسيرالهيات خودشان بودند. ,مسيح, چيزی نبود به جز شکوه بخشيدن به قوی ترين عضو فرهنگ خودشان.

      خدا را به صورت قدرت تصوير کردن يکی از بزرگ ترين کلک بازی های تمام دوران هاست. کسانی که خودشان در سلسله مراتب قدرت قرار دارند، ادعا ميکنند خدا قادر متعال است. آنوقت خود را به عنوان مفسر و عامل اجرای خدامعرفی می کنند. زورگويان فروتن خداوندگار! اين يکی از موفق ترين حقه بازی های تمام دوران هاست.

      مسيح واقعی نوزادی غير مشروع بود. او خود را يک,وجودانسانی, خواند. اودرست مثل بودا، اقتدارش را از حقيقت می گرفت، نه از قدرت. او آموزش می داد آن کس که دوست داشته باشد، خدا در اوست. او گفت کسانی که درخدمت خيرعمومی هستند، کليسای او محسوب ميشوند.

      مسيح واقعی يک آنارشيست بود. او زندگی اش را وقف انکار اعمال قدرت بر ديگران نمود. او گفت خدا را بر اساس عشق و نه قدرت می توان شناخت. ما با گذاشتن تاج يا اورنگ بر سر آن ,وجود انسانی, بر عظمت او نمی افزاييم. اگر او نمی خواست در زندگی اش بر کسی حکم براند، چرا بايد در مرگ چنين چيزی را بخواهد؟ به اين دليل است که او خود را
      ,بره خدا, خواند. او نه مثل شاه سراسر گيتي، بلکه از اعماق قلبش سخن می گفت.

      اگر می خواهيد بدانيد چرا آمريکايی ها اين قدر وحشت زده اند و چرا ما به هر کس که سلطه ما بر ديگران را به چالش می طلبد حمله می کنيم، انجيل را بخوانيد. مثل قابيل ما اعضای خانواده بشری خودمان را می کشيم. حتی وقتی صدای قربانيان خود را خاموش می کنيم، زمين زير پايمان عليه ما فرياد بر می آورد.

      امروز کليسا دست هايش را بلند ميکند تا مسيحی را تقديس کند که ردايش در کارگاه های زحمت sweatshops***تهيه شده است. آنچه که امروز ,آمريکای مسيحی,[اين اصطلاحی است که نئو کان ها باب کرده اند.م] ميخوانند، هنوز ملتی است که بر کار برده ها استوار است. ما آن ها را نمی بينيم زيرا آن ها در کشورهای ديگر کار ميکنند و به چشم نمی آيند. کليسای امروز جزيی از غنايم دزديده شده از مردم بدون قدرت خدا در سراسر جهان را به عنوان خيريه توزيع می کند. هرکس که ادعا ميکند به خدايی عادل باور دارد، يا فقط به عدالت باور دارد، در سطحی از وجدان خود بايد بداند ندای مطالبه آزادی که از جهان سوم می آيد شنيده خواهد شد و پاسخ خواهد گرفت. مردمان معتقد در سطحی از آگاهی خود ناگزيدند بپذيرند تا آمريکا گناه امپراتوری را واننهد، ما ملتی محکوم خواهيم بود. آنهايی که پيام مسيح را در کليسا حفظ ميکنند، هر تعداد که باشند، بايد اين پيام را به ميان افکار عمومی ببرند. , ما به گناه رهبران خود آلوده شده ايم. خاموشی و برخورد منفعل اين گناه رااز دوش ما بر نمی دارد. اگر در سلسله مراتب قدرت جايی داريم، مسئوليت خطاهای دستگاه قدرت را بخشا بر دوش می کشيم.,

      من ميدانم بخش بزرگی از مردمان کليساها انسان هايی خوب و با عاطفه هستند. ولی اين اهميتی نخواهد داشت اگر ما قدرت را به کسانی بدهيم که چندان از عطوفت بهره نبرده اند. کليسای های ميانه رو در مقابل بنيادگرايی ناتوانند، زيرا بنياد آن ها بر پايه همان الهيات ترک خورده ی قدرت گذاشته شده است. چه بتوانيم و چه نتوانيم آمريکا را از يک فاجعه سياسی و زيست محيطی نجات بدهيم، هرگز دير نخواهد بود که کار درست را انجام دهيم. همه ما ميتوانيم بذر آينده بهتری را برای نواده های خود بکاريم. اين برای مسيحيان امروز به معنای تقبل رنج هايی است که نافرمانی از مسيح ديکتاتور در فرهنگ کنونی به بار می آورد.

      Comment



      • نخست روزنامه نگاران مستقل مثل اميرا هاس، گزارشگر اسرائيلی ساکن غزه و بعد رسانه های رسمی بين المللی گزارشات تکان دهنده ای از نتايج تحريم در همان هفته های اول منتشر کردند. تصاوير کودکانی که در خيابان غش کرده بودند و بيمارانی که بی دارو در انتظار مرگ بودند و زنانی که در بازار حلقه ازدواج و تمام يادگارهای زندگی خود را برای تامين شيرو نان کودکان خود ميفروختند توسط رويتر و بی بی سی و ساير خبرگزاری ها مخابره شد.
        اکونوميست نوشت: عليرغم اين که دولت های غربی از ماه مارس که کمک ها را قطع کردند گفتند هدف تنبيه توده ای مردم فلسطين نيست، اما سرانجام مجبور شدند تصديق کنند که تنبيه توده ای مردم صورت گرفته است. اين نشريه تصوير شهر تحريم شده را چنين منعکس کرد: ترافيک شلوغ شهر غزه متوقف شده است. بيشتر مغازه داران بيکار دست روی دست گذاشته اند، به جز جواهر فروشی ها که پر است از مردم که حلقه های عروسی و نقره خانواده را می فروشند. سبزی ها در مغازه رو به پوسيدگی گذاشته چون کسی قدرت خريد آن را ندارد. وضع سوخت که تاکنون دچار کمبود بود با تهديد فروشنده اسرائيلی آن با شدت بيشتر به وخامت گراييده است. لبنيات و دارو به علت اينکه اسرائيل مرز غزه را بسته است ناياب است. اسرائيل بهانه ميکند که حماس مشغول ساختن تونل دور و بر مرز است ولی تا به حال چيزی پيدا نشده است. ضربات تحريم بسيار شديد تر و شتاب آميز تر از آن که تصور ميشد خود رانشان ميدهد. موسسات دولتی رو به تعطيل است و مقامات فلسطينی به کارمندان می گويند ميتوانند در خانه بمانند. نگرانی پزشکان بدون مرز اين است که اولين گروهی که شغل خود را از دست ميدهند و به جستجوی کار در جاهای ديگر بر می آيند پرستاران هستند. فعاليت وزارت بهداشت متوقف شده و و مرگ و مير دربيمارستان ها رو به افزايش است. بانک جهانی اخطار داده است به علت تعطيل نهادهای آموزشی مردم ممکن است به سوی مدارس مذهبی غير رسمی رو بياورند. بسياری از مردم دارند به اين نتيجه ميرسند بهتر است وظايف دولتی از حکومت فلسطينی گرفته شده و به اسرائيل داده شود.
        اين البته برای اسرائيل يک کابوس است. زيرا زمينه چيزی را فراهم می کند که بسياری از روشنفکران سکولار فلسطينی از سال ها پيش در تئوری مطرح می کردند: راه حل يک دولت و تلاش برای دستيابی به دمکراسی واقعی در چارچوب آن دولت و اين آن چيزی است که اسرائيل بيش از بمب اتم جمهوری اسلامی از آن وحشت دارد. برای جلوگيری از به تحقق پيوستن اين کابوس، آقای اهود المرت شايد تا خود سال 2010 هم به عباس نياز دارد و هم به حماس! عجيب به نظر ميرسد؟ شايد، ولی عجيب، دوره ای است که در آن به سرميبريم.

        حماس کارت برنده اسرائيل؟
        پيروزی غير منتظره و قاطع حماس در انتخابات محصول طرح يک جانبه اسرائيل و تدارکات آن بود. چنانکه قاعده است شرايط خشونت بار نيروهای مدنی را از ميدان خارج ميکند. حماس که در بدو تشکيل به عنوان وزنه ای در برابر سازمان آزاديبخش سکولار مورد حمايت اسرائيل بود، بعد با ايجاد توازن وحشت يعنی عمليات انتحاری در مقابل ترور دولتی اسرائيل برای خود وزنی ايجاد کرد و با اتکاء به خدمات اجتماعی و ادامه مقاومت در برابر طرح اسرائيل، در مقابل تسليم طلبی و فساد عباس و الفتح به آلترناتيوی ممکن تبديل شد. حماس در نهايت ظرفيت کنار آمدن با اسرائيل را دارد، اما اين کار به تدارکات و زمان نياز دارد.
        برای اسرائيل اما ماجرای پيروزی حماس بهانه مناسبی است تا جامعه جهانی را وادار کند بطور رسمی طرح تصرف يک جانبه اسرائيل را بپذيرد . در حقيقت فشار به حماس مثل فشار به عرفات چيزی نبود به جز وادار کردن آن به تسليم علنی و بی قيد وشرط به طرح تصرف يک جانبه. در زمان عرفات حداقل جامعه بين المللی به طرح محاصره عرفات اعتراض داشت، اين بار خود قدرت های بين المللی دست به حصر و محاصره نه فقط يک نفر بلکه يک ملت زدند، آن هم برای قبولاندن طرح تصرف يک جانبه که با شناسايی خود اسرائيل در يک سبد در مقابل حماس ودر حقيقت در مقابل رای دهندگان گذاشته شد و اين برای اجرای طرح اسرائيل گام بزرگی به پيش است.

        گراهام آشر نوشت اين ائتلاف بين المللی حول توافق برای ,تغيير رژيم, صورت گرفت. يعنی آن ها اميدوار بودند که حماس زير فشار اقتصادی فرو بپاشد و عباس که کانديد آمريکا و اسرائيل بود روی کار بيايد.
        اما ,تغيير رژيم, بزرگ ترين کارت اسرائيل را برای جلب حمايت بين المللی از طرح تصرف يک جانبه و امتناع از مذاکره را از آن می گيرد.,تغيير رژيم, و منصوب کردن ابو مازن به جای حماس اولويت آمريکاست نه اسرائيل. اگر به مقام عباس رسميت داده شود و ميليشيای او همانطور که اسرائيل می خواهد لوله تفنگ را به سوی نيروی مقاومت بگيرد، شايد اروپا، روسيه، کشورهای عرب به آمريکا بگويند چرا اسرائيل با عباس مذاکره نمی کند؟ و اين در شرايطی که تعيين تکليف با جمهوری اسلامی در دستور است آمريکا را زير فشار می برد و برای اسرائيل خطرناک است. از آغاز روشن بود اسرائيل راه شرکت حماس در انتخابات را بطور کامل نبست، زيرا ميخواست نتيجه انتخابات يک عباس ضعيف باشد با حضور يک حماس موی دماغ در دولت و جنگ فرقه ای بين فلسطينی ها در پائين. اين هم بهانه برای امتناع از مذاکره را فراهم ميکرد، هم راه حمايت آمريکا و جامعه جهانی ازتصرف يک جانبه را. اگر اسرائيل به حذف کامل حماس و انتقال تمام قدرت به عباس تن در دهد از سر اکراه و اجبار است. به همين علت عباس با اتکاء به حمايت آمريکا بحران رابطه با حماس را به منظور آن حذف آن دامن ميزند.

        از نظر اسرائيل تحريم و فشار کنونی بايد اوضاع را به شرايطی برگرداند که انتخابات کنترل شده می بايست به دست می داد، اما پيروزی منکوب کننده حماس آن را بر هم زد.

        شکست يک تحريم اقتصادی ديگر
        گراهام آشر نوشت.,تغيير, کم کم ولی به صورت قابل توجهی داشت ظاهر ميشد. نخست معلمان به خاطر اين که دو ماه حقوق نگرفته بودند اعتصاب کردند. بعد درگيری فتح، نيروی نظامی وابسته به عباس با نيروی نظامی وابسته به حماس در غزه صورت گرفت که 4 کشته داد. محمود عباس منتخب وزارت خارجه آمريکا هم آنقدر سرمست شده بود که به ديپلومات های خارجی گفت ,اگر حماس به روش کنونی ادامه دهد من عليه آن خواهم ايستادزيرا خواست من همان خواست جامعه بين المللی است., يک ديپلومات غربی با رضايت خاطر گفته بود که ,حماس سقوط خواهد کرد و عباس و جنبش فتح, کنترل را به دست خواهند گرفت.

        اما تحريم بيرحمانه مردم فلسطين، با شتابی حيرت انگيز قانون اساسی تحريم های سنگين اقتصادی رابه نمايش گذشت. قبل از اينکه حماس فرو بپاشد، بقايای جامعه مدنی که با دهه ها تلاش نفس گير در سرزمين اشغال شکل گرفته است رو به از هم پاشی رفت.

        تحليل گران وابسته به نهادهای بين المللی بويژه در بانک جهانی خبرهای ناخوشايندی داشتند: مجازات جمعی مردم، ريشه حکومت حماس را نمی زند، بلکه احتمال داردامکان هرنوع اداره، حکومت و کنترل غزه و ساحل غربی در آينده نزديک بطور کامل از بين ببرد. کارشناسان بانک جهانی در نيويورک به اعضای گروه چهار گانه گفتند ارزيابی قبلی بانک مبنی بر اينکه 67 درصد فلسطينی ها در فقر و 41 درصد در بيکاری به سر می برند، خوش بينانه بوده است و اگر تحريم کنونی ادامه يابد ممکن است , خسارات نهادی غيرقابل برگشت شده و غزه و ساحل غربی غير قابل حکومت شوند, حتی وزرای امور خارجه دولت های گوش به فرمان اردن، مصر و عربستان سعودی گزارش دادند ادامه اوضاع کنونی نه به انتخابات مجدد بلکه به جنگ تمام عيار داخلی منجر خواهد شد.
        از مدت ها قبل تحليل گران عرب گفته بودند نقشه های کنونی اسرائيل که مورد حمايت آمريکا و اروپاست يک انتفاضه ديگر را در دستور آينده گذاشته است. اما اگر روند گذشته ادامه يابد، به نظر می رسد انتقاضه ها به تدريج خطرناک تر می شوند. انتفاضه اول يک جنبش مدني، يک جنبش اميدبود. انتفاضه دوم، جنبش نااميدی بود و عمليات انتحاری را در مرکز خود داشت و به مخاصمات درونی دامن زد. انسانی که همه اميد خود را از دست ميدهد، ميتواند انسان بسيار خطرناکی بشود.
        اختلافات بين قدرت های بين المللی و مخالفت روسيه در اين شرايط تشديد شد و سرانجام گروه بندی چهار گانه,کوارتت, يعنی آمريکا، اتحاديه اروپا، سازمان ملل و روسيه با شتاب به نيويورک شتافتند و خانم رايس با قيافه ای گرفته اعلام کرد جامعه بين المللی مايل است فشارها بر مردم فلسطين را بطور موقت و محدود کاهش دهد. او گفت قرار است مقداری کمک از طريق دور زدن دولت که اکنون در دست حماس است به مردم فلسطين می رسانند. اما با کدام مکانيسم؟
        تحليل گران مستقل، برخی گروه های وابسته به سازمان ملل، حتی تحليل گران منابع مدافع اسرائيل مثل اکونوميست نوشتند و گفتند در عمل هيچ مکانيسم معقولی که بتواند مقامات دولتی را دور بزند و واقعا آلام مردم را تخفيف دهد وجود ندارد. آشر می گويد 64 درصد مردم فلسطين زير پوشش وزارت بهداشت دولتی که قرار است دور زده شود هستند، آيا قرار است دارو و درمان ازآن ها دريغ شود و يا از طريق خيالی سازمان بهداشت جهانی و سازمان های غيردولتی دارو در اختيار وزارت بهداشت قرارگيرد؟ آيا قرار است حقوق 164000 کارمند دولت پرداخت شود يا فقط به بعضی از آن ها پرداخت شود که تاييديه دارند، از که؟ هرطرحی که با دور زدن حکومت فلسطينی به اجرا در آيد به معنای رسيدن پول به دست قاچاقچيان، دزدان، اختلاس چيان و برخی ميليشياهای خودی ودر نتيجه فقر و مرگ و مير توده ای است. اما اين بخشی از نقشه های اسرائيل راهم برای پائينی ها و هم برای بالايی ها ی جامعه فلسطين تامين ميکنند. پائين غرق در فلاکت و تنازع بقا و نزاع فرقه اي، وبالا متشکل از سران فرقه ها و در نزاع با هم برای گرفتن سهم مهم قدرت و ثروت. بخشی ديگر از اين هدف بايد با اتکاء به زور تامين گردد. استفاده از زور هميشه و نيروی نظامی هميشه بازوی مکمل تحريم اقتصادی است.

        داستان توتسی ها و هوتوهای خاورميانه
        برای استفاده از زور در فلسطين نياز به تصويب قطعنامه يا دخالت ناتو نيست. اکونوميست نوشت وقتی تحريم مردم را از پای انداخته بود، ,اسرائيل به پودر کردن شمال نوار غزه با 300 بمباران در روز ادامه ميدهد, ميليتانت های اسلامی با پرتاب چند راکت به آنسو به اسرائيل کمک می کنند: ,راکت های آن ها عملا هيچ آسيبی به اسرائيل نمی زند، بمباران های اسرائيل که بيشتر به مناطق کم جمعيت شليک ميشود خانه ها را درهم می کوبد و مردم را زخمی کرده و ميکشد.صدای وحشتناک بمباران ها چندين مايل آن طرف تر در دورن غزه شنيده ميشود و مردم را بيش از پيش به آن آستانه ای ميراند که هم اکنون نيز در لبه آ ن قرار دارند.,

        بنا بر گزارش اميره هس و تعداد ديگری از گزارشگران مستقل مردم معتقدند راکت اندازی ها بنا به دستور و توسط ميليس الفتح عباس صورت می گيرد. اين شايعه چه درست باشد چه نباشد، به هر حال حماس از مقامات گروه عباس و الفتح در جلسه ای تقاضا کرد بيانيه مشترکی برای جلوگيری از انداختن راکت های دست ساز و ضعيف به آن سوی مرز صادر کنند. اما آن ها امتناع کردند.
        مجموعه اين اوضاع شرايطی فراهم کرده که تا مرگ عرفات اسرائيل موفق به ايجاد آن نشده بود: گروه های فلسطينی مسلحانه در مقابل هم بايستند بطوريکه جنگ ميليشاهای خودي، جنگ فلسطين و اسرائيل را تحت الشعاع قرار دهد.
        همان روندی که در عراق می بينيم و اگر به خود نجنبيم بعيد نيست به زودی در ايران و بعد در سراسر خاورميانه شاهد آن باشيم.شرايطی که روی ديکتاتوری های فاسد و جبار از صدام و جمهوری اسلامی گرفته تا رژيم مبارک و ملک های سعودی را سفيد کند. شرايطی که در آن مردم خاورميانه و ماورای خاورميانه ازمرزهای روسيه تا شمال آفريقا به فرقه های مذهبی و قومی متعددی تقسيم شده و مثل توتسی ها و هوتوهای رواندا با نفرت به قتل عام يکديگر می پردازند. اگر چنين شود، اثر ,انگشت سفيد, را اگر در رواندا پيدا کرديد، در اينجا هم ميتوانيد پيدا کنيد.

        Comment


        • در پى دخالت پليس دولت جمهورى تركيه و عدم مجوز تحصن اعتصابيون ترك و ايرانى تبار مقابل سفارت جمهورى اسلامى در آنكارا به خشونت كشيده شد ، تجمع كنندگان كه خواستار آزادى سه زندانى سياسى در ايران هستند با به همراه داشتن پلاكاردهايى خواست خود را به جمهورى اسلامى ايران اعلام نمودند. اين تجمع به گفته حاضران در اقدامى هماهنگ و جهانى در چندين كشور دنيا در حال برگزار شدن است. حاضران اعلام نمودند از فردا تحصن واعتصاب غذاى خود را از مقابل دفتر نمايندگى اتحاديه اروپا در آنكارا ادامه خواهند داد.
          در اولين روز اين برنامه ليلا زانا فعال حقوق بشري، و برنده جايزه جهانى ساخاروف در سال 2004، دكتر فاطما نجات فعال حقوق زنان تركيه و دبير كل سازمان نفى خشونت بر عليه زنان در تركيه، خانم كادريه سوت سوز روزنامه نگار ودبير كل سنديكاى روزنامه نگاران چپ تركيه به همراه بيش از ده تن از روزنامه نگاران ترك تبار به همراه دكتر اميرفرشاد ابراهيمى روزنامه نگار ايرانى تبار در تبعيد و تعدادى از پناهندگان ايرانى حضور داشتند. اين برنامه قرار است در دو روز آينده نيز ادامه داشته باشد .
          اكبر گنجى روزنامه نگار مخالف حكومت جمهورى اسلامى كه به تازگى بعد از گذشت پنج سال از زندان آزاد شده است در پيامى از تمام آزاديخواهان جهان خواسته است براى آزادى سه زندانى مشهور سياسى دست به اعتصاب غذا بزنند .
          گفتنى است ليلا زانا امروز در تجمع مقابل سفارت ايران ضمن محكوم نمودن سياست هاى جنگ افروزى در دنيا، يورش اسرائيل به لبنان وفلسطين را نيز محكوم نمود/.

          Comment


          • ابو مصعب صدام اسامه الزرقاوی تروريست فراّر – اگر نه خيالی – کسی است که مغز متفکر تک به تک عمليات شورشی است که در عراق صورت گرفته است، به جز آنهايی که شيطان های دم قرمز ايرانی انجام داده اند و يا آن هايی که توسط شيطان ها ی سوری انجام گرفته که دم راه راه دارند. نوری کمال المالکی نخست وزير عراق امروز اعلام کرد او در هيب هيب Hibhib، منطقه ای در شمال بغداد کشته شده است.
            زرقاوي، جانوری که دايم شکلش را تغيير ميداد، بر اساس شواهد ويديويی قادر بود پايی را که قطع شده دوباره بروياند، با لهجه های گوناگون صحبت کند، چهارستون استخوان بندی اش را تغيير دهد و به شکل ديگر در بياورد، دايم از گوشت و پوست پر و خالی ميشد و هربار که ظهور ميکرد وزن و اندازه جديدی را به نمايش می گذاشت.

            او رهبر سازمانی بود که بطور کاملا تصادفی لقب ,القاعده عراق, را برای خود انتخاب کرد، آن هم درست همان وقت هايی که دولت بوش تصميم گرفت به جای
            سلاح های - ناموجود- کشتار جمعي، برود :"آنجا با تروريست ها بجنگد تا مجبور نشود اين جا با آن ها بجنگد" [ اشاره به سخنرانی مشهور بوش که در توجيه جنگ عراق و گسترش تروريسم در عراق گفت برای همين جنگ عراق را آغاز کرديم که به جای اين که مجبور شويم در آمريکا با تروريست ها بجنگيم، آن جا با تروريسم بجنگيم. يعنی نا امنی را به عراق صادر کنيم!]
            تغيير نام باند زرقاوی از عنوان عقب مانده ,گروه توحيد و جهاد مقدس, به مارک سکسی و رسانه ای ,قاعده, يک کالای مناسب بود برای بوش که ميتوانست شورش وسيع بومی عليه اشغال در عراق را به آدم های خبيث و غار نشين تشکيلات بن لادن نسبت دهد. اين به بوش کمک کرد تا راه درک حقيقت را برمردمی ببندد که خيزش مجدد شورشی گسترده در عراق که ديگر کارشناسان آن را يک FUBAR کامل می خواندند* - آن ها را نگران کرده بود.

            با وجود اين حتی حضور ادعايی يکی از سلاطين غول پيکر و شبه سنگی القاعده که در سراسر عراق تاخت و تاز می کرد و می غريد، نتوانست از سقوط فاجعه بار آرای بوش و بويژه عدم حمايت مردم آمريکا از جنگ عراق بکاهد. آمار نشان ميداد حتی آن ها که هنوز هم از کارزار روانی تبليغاتی دولت خلاص نشده و باور دارند که جنگ عراق ربطی به مبارزه با تروريسم دارد، ميگويند اين جنگ, به بهايش نمی ارزيد, و خواهان آن هستند که نيروهای آمريکايی از عراق خارج شوند.

            با توجه به اين که تم زرقاوی ديگر بازدهی کمی دارد، امحاء ناگهانی آن شانس بزرگی برای دولت محسوب ميشود. بويژه که بوش مجبور نيست 25 ميليون دلار جايزه ای را که برای سر رئيس قبيله تروريست تعيين کرده بود، بالا بياورد. اين پول حالا ميتواند به خيريه مورد علاقه بوش، کلوب مخالفان ماليات بر ارث واريز شود.

            قتل ياغی هشت پا، عليرغم تصادفی بودنش چندان باعث حيرت نيست. هرچه باشد بر اساس گزارشات رسانه ای حدود 376 تن از ,معاونان نظامی عاليرتبه, او د رعرض سه سال گذشته، کشته يادستگير شده اند و براساس اطلاعيه های مطبوعاتی پنتاگون در همين دوره، حدود 5997 ,تروريست القاعده , درعمليات بی شمار کشته شده اند. با توجه به کارزارتبليغاتی وسيع در مورد ريشه کن کردن گروه او که هنوز هم به شدت ادامه دارد ، زرقاوی به جز در اطلاعيه های مطبوعاتی صادره از پنتاگون، می بايست ناگزير به يک موجود منزوی و کاملا خنثی تبديل شده باشد.

            اخبار معدوم کردن زرقاوی يک موج تحسين فراحزبی را برانگيخت.سناتور ليک اسپيتل Lick Spittle از تنسی و رهبر دوره ای اکثريت جمهوريخواه سناگفت: ,اين پيروزی عظيم در
            جنگ ضد ترور تماما از درايت و شهامت رئيس جمهورنشات ميگيرد. زمانی که بسياری از پرچم سوزان ويران کننده کانون زناشويی ميخواستند ما عراق را بگذاريم و در برويم، او نگهدار ما بود. من فکر ميکنم اين رئيس جمهور بهترين رئيس جمهوری است که تاکنون جهان به خود ديده است. و اگر من هرگز اين شانس را داشته باشم که مردم آمريکا- به به چيزی چيزی حدود سه ميليون که رای آن ها بی اعتبار خواهد بود يا گم خواهد شد يا بطور سهوی خدشه دار شده يا فقط ناديده گرفته خواهد شد- مرا به عنوان رئيس جمهور انتخاب کنند، البته من رئيس جمهوری خواهم شده درست مثل او!"

            سناتور جوزف بيدن از حزب دموکرات در يک برنامه نادر تلويزيونی ظاهر شد و گفت:,جايی که اعتبار دارد بايد اعتبار داد. من اختلافات خودم را در رابطه با مديريت جنگ عراق با اين دولت دارم، ولی حذف زرقاوی به نظر من يک نقطه عطف است، قابل مقايسه با دستگيری صدام حسين، اولين انتخابات عراق، دومين انتخابات عراق، تشکيل اولين دولت عراق ، تشکيل دومين دولت عراق. اين پايان کار يا حتی آغاز پايان نيست، ولی به باور من پايان آغاز است. و نه، اين عبارت سرقت ادبی نيست. شخص خودم آن را ساخته ام.,
            پايان ادعايی فرمانروايی ترور زرقاوی چهار سال تمام بعد از آن زمانی فرا رسيد که نيروهای آمريکا مخفی گاه او را شناسايی کرده بودند و آماده نابودی کامل عمليات او بودند که دستور کاخ سفيد برای توقف عمليات رسيد. قبل از جنگ، زرقاوی و باند افراطيون اسلامگرای او اردوگاهی در شمال عراق داشتند، جايی که تحت کنترل نيروهای کرد تحت حمايت آمريکا بود، و از دست صدام حسين بيرون کشيده شده بود. نيروهای ويژه آمريکا، ماموران سيا و ساير پرسنل آمريکا در اينجا دست بازی برای عمليات داشتند. در واقع تبعيدی های ضد صدام اجلاس های علنی خود را در اين منطقه که از دسترسی ديکتاتور مصون بود، برگزار می کردند.

            در ژوئن 2002 نيروهای آمريکايی منطقه زرقاوی را محاصره کردند. آن ها آماده بودند که يک نقشه حمله مفصل را به اجرا درآورند که باند تروريستی را نابود ميکرد. ولی درخواست آن ها برای وارد کردن ضربه توسط مقامات کاخ سفيد رد شد، نه يک بار بلکه دو بار. چون می ترسيدند چنين ضربه ای آب تبليغات رسانه ای برای برپاکردن جنگ عليه رژيم صدام را گل آلود کند.
            تيم بوش از هر فرصتی استفاده می کرد تا تصويری از صدام ارائه دهد که او را ديکتاتور قدرتمندی نشان دهد که ميتواند تمام جهان را تهديد کند. آن ها برای ايجاد چنين تصوری زمينه سازی می کردند، القاء ميکردند، وحتی آشکارا اعلام کردند که صدام با القاعده همکاری می کند. حمله به زرقاوی اين کارزار روانی – تبليغاتی موفق را از پايه ويران می کرد و حقيقت خود را به نمايش می گذشت که: صدام خودکامه فلج شده ای است که دندان هايش ريخته و کنترل بر بخش های وسيعی از کشورش خودش راازدست داده ونمی تواندارتش های بزرگ دشمن در درون مرزهای خودش را تهديد کند چه رسد به همسايگان و يا بقيه جهان. اين حقيقت نيز آشکار ميشد که تنها تروريست های اسلام گرايی که در خاک عراق عمل می کنند، در مناطقی حضور دارند که آمريکايی ها و موتلفينش تحت کنتر ل گرفته اند، پديده ای که با تجاوز بوش به عراق، به سراسر کشور گسترش يافت و درها را در سراسر اين سرزمين به روی تروريست های افراطی گشود.

            امروز وقتی آزادی اهدايی بوش به زرقاوی پايان يافت، پنتاگون به سرعت هويت مردی را که در هيب هيب کشته شد تاييد کرد. در يک کنفرانس مطبوعاتی مشترک با نخست وزير مالکي، ژنرال جرج کيسی گفت ,هويت جسد زرقاوی به کمک, اثر انگشت، شکل صورت وزخم های آشنا, و بعد از آزمايشات جسد شناسی دشواری که توسط کلنل جيل گريسم و سروان کاترين ويلوز صورت گرفت تاييد شد.,

            در يک همزمانی تصادفی عجيب ديگر، اعلام مرگ زرقاوي، يا کسی شبيه زرقاوی درست مصادف با زمانی بود که نخست وزير مالکی سرانجام نامزدهای خود را برای پست های وزارت دفاع و کشور که مدت ها مورد منازعه بود اعلام کرد و بعد پارلمان راه تصويب آن را گشود.

            مرگ زرقاوی به همچنين تصادفا درست بعد از آن روی که دولت بوش يکی از بدترين هفته های خود را در برابر افکار عمومی ميگذرانيد و سيل اخبار در مورد جنايات هولناکی که به سربازان آمريکايی در ماه های اخير نسبت داده می شد، سرازير شده بود.
            وغريب آن که زرقاوی نخستين بار درست بعد از يک افشاگری بزرگ در مورد جنايات ارتش آمريکا، در افکار عمومی آمريکايی ها جای خود را باز کرد، يعنی هنگام افشای رسوايی شکنجه ها درابوغريب در بهار 2004. وقتی که سيل داستان شکنجه ها يکی بعد از ديگري، دولت بوش را آن هم درست در ميانه يک سال انتخاباتی زير ضربات خود قرار داده بود، يک توليدی دراماتيک خيرکننده ظهور کرد: بريدن سر نيک برگ آمريکايی. اين جنايت درست مناسب قامت و قواره مدافعان جنگ بود تا ,بازجويی های سفت و سخت, ,تروريست ها, را توجيه کنند، هرچند بنا بر گزارش وال استريت جورنال، صليب سرخ مسجل کرده بود 70 تا 90 درصد زندانيان عراقی در آن موقع به هيچ جرمی از هر نوع دست نزده بودند چه رسد به دست داشتن در تروريسم.
            ابوغريب به ميزان زيادی از ياد مردم رفت، حتی يکی از سخن گويان در کنگره انتخاباتی حزب دموکرات که چند هفته بعد برگزارشد يا در کارزار انتخابات رياست جمهوری همان سال، نامی از ابو غريب نبرد.

            خبر های امروز به همين ترتيب به يک ضرب اخبار مربوط به جنايات اخير سربازان آمريکايی در عراق را از صفحه اول رسانه ها خارج کرد و جای آن را به داستان های هيجان انگيز چگونگی مرگ زرقاوی داد. نيويورک تايمز نوشت به نظر ميرسد اين يک نقطه عطف عظيم در جنگ عراق است. به اين ترتيب اسکارلت پيمپرنل** عراق در پايان کار ادعايی اش مثل آغاز کار ادعايی اش، مثل يک رعيت وظيفه شناس، نياز های تبليغاتی خصم جانش را برآورد.

            هنوز معلوم نيست چه کسی جای زرقاوی را خواهد گرفت تا به عنوان لولويی که همه کار ميتواند بکند و قدرتش به نهايت ميرسد، به تنهايی مسوول هر کاربدی باشد که درعراق صورت خواهد گرفت. اخيرا شواهدی ديده ميشد که خود مالکی کانديد مناسب اين پست است، بويژه بعد از اين که علنا جنايات آمريکا وآمادگی سربازن آمريکايی برای قتل های تکان دهنده شهروندان غيرنظامی عراق را محکوم کرد. ولی به نظر می رسد او با اين برنامه به صحنه برگشته است. بنا بر گزارشات، بين خودی های دستگاه دولت بوش شکاف وجود دارد که آيا جای او را به رئيس جمهور شاخدار ايران محمود احمدی نژاد بدهند که هم اکنون به اندازه کافی ارواح شيطانی در او دميده شده است، يا اين که به طرف اسلام گرای افراطی شيعه مقتدا صدر نشانه گيری کنند، يا يک آدم تا کنون شناخته نشده را به صحنه بياورند. شايد هم تقصير ها از دشمن قديمی فيدل کاسترو باشد.
            لولوی جديد در عرض چند هفته معرفی خواهد شد.

            تکميل: به نظر می رسد بنياد خيريه مورد علاقه بوش از دريافت پول جايزه محروم شود. نخست وزير مالکی گفت آن هايی که جای زرقاوي، يا شايد يک نفر شبيه او را، در هيب هيب نشان داده اند، جايزه را بعدا دريافت خواهد کرد. او گفت ",ما بايد به تعهدات خود عمل کنيم,. اما گزارشگر تايمز لندن ند پارکر به ما ميگويد زرقاوی را شايد شورشيان به آمريکايی ها فروخته باشند. ند پارکر نوشت:
            ,يکی از جالب ترين نکات در مورد خبر مرگ زرقاوی زمان آن است. از انتخابات دسامبر گذشته تاکنون صحبت هايی بين آمريکا و مقامات عراقی در جريان بود مبنی بر اين که شورشيان عراقی را وارد روند سياسی کنند. مطمئنا بين شورشيان بومی و جنگجويان خارجی زرقاوی تنش هايی وجود داشت. بنا براين احتمال دارد نهايتا توافقی با برخی از شاخه های شورشيان عراقی صورت گرفته باشد که زرقاوی را حذف کنند و خودشان را از نفوذ سنگين او برهانند.,

            بنابراين اگر بوش تصميم بگيرد به خبرچينان پول بدهد، هرچه باشد اين پول مال خودش است نه مال مالکي، در واقع هر پولی هم که بعد از سه سال غارت اشغالگرانه برای مالکی مانده باشد، مال بوش است. ولی اگر قرار باشد اجر خبر دهندگان پرداخت شود آنوقت بوش 25 ميليون دلار را به سنی های شورشی خواهد داد. با اين پول مدت زمان بسيار درازی ميتوان موشک های کنار جاده ساخت. در بابيلون بوش از هرطرف که بچرخيد با فوبار روبروخواهيد شد.

            Comment


            • روز هشتم ژوئن بالاترين مقامات سياسی و نظامی آمريکا در عراق يعنی زلمای خليل زاد سفير آمريکا و ژنرال جرج کيسی فرمانده عالی نيروهای آمريکا در عراق در کنار نوری مالکی نخست وزير عراق در يک کنفرانس مطبوعاتی ظاهر شدند و کشته شدن ابو مصعب زرقاوی را به نشانه ی اقتدار خود، با شکوه و هيجان زايد الوصفی به اطلاع مردم جهان رساندند.
              مثل اين که قرن ها پيش از اين نبود که جارچيان حاکم به مردم مژدگانی ميدادند که ياغيان بزهکار را گرفته اند و مرده يا زنده آن ها را در شهر ميگرداندند و مردم را به شکرانه اقتدار حاکم و پاک شدن شهراز وجود اشرار، به شادی و پايکوبی دعوت می کردند.
              عصر همانروز با افتخار اعلام شد بمب 500 پوندی علاوه بر زرقاوی يک زن و کودک را هم – که بعد اعلام شد پسر زرقاوی بود - کشته است تا بيشتر سرعقل بيائيم و بدانيم از قرن های پيش زياد فاصله نگرفته ايم و دلايل ,کاملا موجه, برای خبرهايی مثل قتل عام و در واقع اعدام دسته جمعی 24 شهروند بی گناه غيرنظامی در الحديثه و اعدام فجيع 11 نفر از جمله 5 کودک زير 5 سال در اسحاقی وجود دارد و چنين ,اتفاقات کوچک و بی اهميتی, در جريان عمليات با شکوه برای نابود کردن تروريست های خطرناک را بايد امری عادی ، و حتی شايد هم لازم تلقی کرد. لازم زيرا نابودی قوم و قبيله اشرار هم از لوازم اين نوع نظام اقتدار است.

              مشکل اين است که اگر بپذيريم اين ها همه عادی است، آنگاه اين را هم بايد بپذيريم که به نظام های قرون وسطی بازگشته ايم و با حاکمان و نظاميان و ياغيانی مرتجعی روبروئيم که اشباح ترسناک مرده های هزار ساله در کالبدشان جان گرفته است.

              داستان زرقاوی از آغاز تا پايان کار، حتی از داستان بن لادن نيز آلوده تر است و از فرط انباشتگی از ريا و دروغ و تباهی به کلی باورنکردنی به نظر ميرسد. مرد نجيب و اندوهگين صلح، مايکل برگ تقصيری ندارد که می گويد: من واقعا نميدانم، نمی توانم بدانم زرقاوی سر پسرم را بريد يا نه، نميتوانم بدانم در تاريخی که ميگويند زرقاوی زنده بود يا مدت ها پيش از آن مرده بود، يا اصلا چنين کسی وجود داشته است يا نه. آنقدر FBI، دولت و مقامات مختلف به من دروغ گفته اند، آن قدر اين دولت به مردم آمريکا و به مردم تمام جهان دروغ گفته است که به هيچ حرف شان باور ندارم. شايد تمام داستان ساختگی باشد. شايد عده زيادی زرقاوی باشند. نه باور ميکنم، نه باور نمی کنم...

              با وجود اين مايکل برگ در سی ان ان کشته شدن زرقاوی را تراژدی دوگانه خواند که به موجی از کشتارها دامن خواهد زد و گفت بوش و زرقاوی مردانی از يک خميره اند که به انتقام متقابل دامن می زنند.

              عليرغم چهره مرموزی که در تصاوير رسانه ای از زرقاوی ساخته شده، منشاء برآمد و عللی که به بقای فعاليت تروريستی او کمک کردند، چندان در ابهام نيست و همين اطلاعات است که همه را متفق القول کرده است که کشته شدن او کوچک ترين تفاوتی در اوضاع عراق بوجود نخواهد آورد و تاثير خبر از دژسبز حاکمان در عراق و رسانه ارتباط جمعی جهان فراتر نخواهد رفت.

              آنچه اکنون در ابهام است و در آينده نقش بازی خواهد کرد اين است که ماه عسل آمريکا و دولت نوری مالکی تا کی دوام خواهد داشت.نقش و اراده هريک از آن ها در معدوم کردن زرقاوی چه بوده است. توافقات يا عدم توافقات دو طرف در پشت پرده چيست و آيا ,دوست محترم, امروز، همان ,چهره خبيث, فردا خواهد بود و موج جديد ترور و خشونت با وجود او توجيه خواهد شد يا نه. فعلا احزاب شيعه عراق در پاافشانی از آمريکا فراتر رفته اند. عبدالعزيز حکيم رئيس ائتلاف شيعه يک بيانيه تبريک صادر کرد. در ايران نيز خبرگزاری بازتاب ,مرگ جلادشيعيان, را با خوشحالی اعلام کرد. کيهان شريعتمداری نيز خبر را باعث شادمانی ملت های مسلمان خواند. ظاهرااين طور به نظر می رسد که يک کشمکش پنهان بين طرف های آمريکايی و شيعی در عراق وجود دارد که طی آن هريک سهم ,نيروی خودی, را در شناسايی و معدوم کردن زرقاوی بالا می برد. از آن سو نيز تروريست ها ی سنی مذهب از جمله القاعده از فرصتی که آمريکا با تبديل زرقاوی به اعجوبه ای شگفت انگيز فراهم آورده نهايت بهره برداری را کردند و از او به عنوان قهرمان بزرگی تجليل نمودند که قدرت عظيم آمريکا را سالها به چالش گرفت و جوانان سرخورده مسلمان را به راه او دعوت کردند. همه اين نيروها از اين که جهان عرصه پيکار خشونت آميز و غير انسانی نيروهای واپسگرا مثل خودشان باشد و نيروهای دموکرات و مدنی به حاشيه رانده شوند سود می برند. گزارش خبرگزاری بی بی سی از زادگاه زرقاوی در اردن به نحوی باورنکردنی و تکان دهنده نشان ميدهد چگونه اين صحنه سازی های مشترک آمريکا و بنياد گرايان شيعه و سنی اسلامي، به انحراف افکار عمومی دامن زده و اقشار وسيعی از دانشجوی پزشکی گرفته تا کارگر و زن خانه دار، با مردی که در ويديو ها سر می بريد، ابراز همدردی کرده و او را به عنوان قهرمان مقاومتی افسانه ای مورد ستايش قرار ميدهند.

              باز هم ريشه در افغانستان
              ابومصعب زرقاوی نيز مثل اسامه بن لادن فعاليت تروريستی خود را به عنوان يک
              ,جهادی, در افغانستان شروع کرد. صدای مردم ستمديده افغانستان هنوز در جهان بازتاب بلندی ندارد، اما گويی جنايتی که در طول يک دوره طولانی از اشغال شوروی تا اشغال آمريکا بر اين مردم شريف رفت، دربازتاب خود انتقام تاريخ را به نمايش می گذارد.
              زرقاوی هم از همان ,جهادی, هايی بود که روزی به عنوان Freedom Fighter يعنی مبارزان آزادی مورد تقدير آمريکا قرار گرفته و چه مستقيما و چه ازطريق عربستان و پاکستان کمک مالي، تسليحاتي، لجستيکی و آموزش مذهبی می گرفتند. زرقاوی در اوايل 1989 از اردن به افغانستان رفت و به مجاهدينی پيوست که تحت هدايت سه کشور فوق تعليم ميديدند تا با تقويت احساسات مذهبی به نيروی مقاومت با انگيزه ای برای مبارزه با اشغال شوروی تبديل شوند. اما سربازان شوروی در آن موقع افغانستان را ترک کرده بودند و جهادی ها وارد فاز مبارزه با کفر ديگر شده بودند. زرقاوی به اين جهاد جديد عليه کفر پيوست، اما برخلاف اسامه و عليرغم تبليغات رسانه ای او هرگز به رهبر درجه اول و مهمی در ميان تروريست ها تبديل نشد، اين منحصرا هنرآمريکا و توانايی عظيم رسانه های کنترل آن و ساير رسانه های دنباله رو بود که تصويرو تصور زرقاوی را به منبع الهام تروريسم تبديل کردند.

              در کردستان عراق
              وقتی آمريکا کردستان عراق را تحت عنوان ,منطقه پرواز ممنوع, به مرکز انواع فعاليت های نظامی و جاسوسی و خرابکاری تبديل کرد، زرقاوی به اين منطقه رفت. طبيعتا در اين زمان آمريکا به راحتی ميتوانست او را نابود کند. گزارشگر NBC نيوز نوشته است در سال 2002 طرح معدوم کردن او در کردستان عراق توسط پنتاگون طراحی شد ولی کاخ سفيد جلوی آن را گرفت، زيرا آن موقع می خواستند صدام حسين را به القاعده ارتباط دهند و معدوم کردن او اين تبليغات را خنثی ميکرد. ديويد کورن سردبير بخش واشينگتن نشريه Nation از قول تحليل گر NBC به چهار طرح ديگر از جمله سه طرح پنتاگون برای معدوم کردن زرقاوی اشاره ميکند که همه به دستور کاخ سفيد و با همان هدف دستور توقف آن ها داده شد. همين نويسنده و نيز پاتريک کابرن گزارشگر اينديپندنت و نويسندگان متعدد ديگر يادآوری کرده اند زرقاوی شهرت جهانی خود را مديون سخنرانی معروف کالين پاول درغياب اجباری تابلوی گروئرنيکای پيکاسو در سازمان ملل است. پاول در اين سخنرانی حضور زرقاوی در عراق را به عنوان دليل ارتباط صدام حسين با القاعده ارائه داد. ارتباطی که مثل وجود سلاح های کشتارجمعی بعد معلوم شد دروغ بود و شورای روابط خارجی آمريکا نيز بعد از کشته شدن زرقاوی در وبسايت خود به نادرست بودن اين ادعا اشاره کرده است. در حقيقت امروز ترديدی نيست که عليرغم اين که آمريکا اکثر بمباران های ويرانگر خود در عراق را تحت عنوان عمليات معدوم کردن زرقاوی صورت ميداد، حداقل تا پايان سال 2004 هيچ طرح جدی برای نابودی او را به اجرا نگذاشت. برخی از تحليل گران معتقدند برنامه ريزی واقعی برای دستگيری يا کشتن زرقاوی در اواسط يا اواخر 2005 صورت گرفت و اين بدان خاطر بود که تبديل الزرقاوی به منبع الهام به راستی هم داشت در عراق اثر می گذاشت و تحت تاثير آوازه ای که به او داده بودند، اندک اندک داوطلبان بيشتری از خارج و عمدتا از طريق سوريه برای عمليات تروريستی وارد عراق می شدند. آمريکا از آغاز شورش عليه اشغال را به ,جنگجويان خارجی, نسبت ميداد، اما خود ميدانست اين ادعا بی پايه وشورش درونی است.

              تئوری توطئه
              طی اين سال ها در مقاطع مهم و تعيين کننده ای زرقاوی يا گروه های منسوب به زرقاوی عملا در نقش فرشته نجات آمريکا به جنايات تکان دهنده ای اقدام کردند که مشهور ترين آن ها همان بريدن سر نيکلاس برگ در مقابل دوربين درست هنگامی بود که رسوايی ابوغريب بالا گرفته بود.

              تئوری تو طئه و بی اعتمادی عميقی که به علت حضور استبداد در کشورهای ديکتاتورزده جهان سومی مثل ايران بين روشنفکران رواج دارد، با تلاش دولت آمريکا برای تثبيت نظام مشت محکم و نظامی گری همراه بادروغ بافی و صحنه سازی رسانه اي، اکنون در ميان روشنفکران دموکراسی های پيشرفته نيز رواج می يابد. کريس فلويد روزنامه نگار آمريکايی در همان روز اعلام خبر کشته شدن زرقاوی مقاله ای نوشت که ترديد و ناباوری روشنفکران آمريکا به ادعاهای دولت و دلايل آن را به روشنی نشان ميدهد. نکته مهمی که طنز ماهرانه او در اين مقاله به نمايش ميگذارد، نه اثبات ,تئوری توطئه, بلکه هماهنگی و انطباق منافع جهانگشايان اشغالگر با اعمال و سياست های تروريست ها ست که به آمريکا اجازه داده است توطئه های تبليغاتی را که در مقاله به خوبی به آن ها پرداخته شده سازمان دهد. به علاوه مقاله مواردی از مجيزگويی های زشت مشابه تجليل هايی که از مقام رهبری در ايران به عمل می آيد و ارائه آمار رسمی و دروغ هايی که حتی منطق هم واهی بودن آن را اثبات ميکند و وقايع مهمی را بازگو ميکند که ارزش خواندن دارد. به چکيده ای ازاين مقاله که آزاد اما نزديک به متن ترجمه شده، نگاه می کنيم.

              Comment


              • برای تماشاگرانی که ماجراهای مربوط به نژاد پرستی در فوتبال را دنبال می کنند، مثل اين بود که توپ مثل گلوله به پيشانی آقای ژان ماری لوپن خورده باشد. لوپن رهبر حزب دست راستی افراطی چند روز قبل از آن در روزنامه ورزشی L'Equipe شکايت کرده بود که تيم فرانسه بيش از حد بازيکن رنگين پوست دارد.شکايتی که از طريق خبرگزاری رويترز به سراسر جهان مخابره شد و با توجه به تمرکز افکار عمومی روی بازی های جهانی ديگر در کمتر ده کوره ای بود که بخشی از تماشاگران علاقمند از شکوه نژادپرستانه آقای لوپن خبر دار نشده باشند.

                16 بازيگر از 23 فوتباليست تيم فرانسه سياه يا از تبار غير فرانسوی هستند. لوپن نارضايی خود را از اين مساله به نمايش گذاشت و گفت مربی در گزينش و نسبت بازيکنان رنگين پوست زيادی روی کرده است. او گفت فرانسوی ها در اين تيم بطور کامل نمايندگی نمی شوند، به اين جهت است که فضا به داغی 1998 نيست.

                اما بعد از پيروزی ديشب، فرانسوی ها به خيابان ريختند و با در دست گرفتن پرچم فرانسه به رقص و پايکوبی پرداختند. بعد از اظهارات لوپن، ليليان تورمن بازيگر سياه پوست تيم و يکی ازموفق ترين آن ها در پاسخ لوپن گفته بود:

                در باره مسيو لوپن چه ميتوانم بگويم؟ روشن است که او اطلاع ندارد فرانسوی هايی هستند که سياه اند، فرانسوی هايی هستند که سفيدند و فرانسوی هايی هستند که قهوه ای هستند. فکر ميکنم اين مخصوصا برای آدمی که خيال رياست جمهوری فرانسه را در سر می پروراند خيلی بد باشد که نه از تاريخ فرانسه چيزی بداند و نه از جامعه آن. شايد بايد دفعه ديگر که پيروز شديم از آقای لوپن دعوت کنيم که در جشن پيروزی شرکت کند.

                تيم عمدتا رنگين پوست، نه تنها فرانسه را به مرحله نيمه نهايی رساند، بلکه ستاره بازی ها را به بازی های جام جهانی تقديم کرد: زيدان. جادوگر فوتبال، اعجوبه فوتبال، الهام بخش ... اين ها چند مورد از عناوينی است که چند دقيقه بعد در توصيف کاپيتان 34 ساله تيم توسط خبرگزاری ها مخابره شد. گاردين روزنامه انگليسی در مورد زيدان نوشت:

                مرد مسابقه
                او با سرعت معمول خود نمی دود، ولی بازيکن هافبک فرانسوی - عنوانی که برای او عادلانه نيست - تيمش را با يکی از زيباترين بازی های کشورش به مرحله نيمه نهايی رساند. اگرچه پاهای او ميرود، اما هوش او و شهامت او باقی ميماند و ياران هم تيمش را پاس بعد از پاس بر می کشد.
                به اين ترتيب معلوم شد مايه شرم فرانسوی نه وجود رنگين پوستان در تيم ملی بلکه وجود سياستمدارانی مثل آقای لوپن در سياست است.

                مسابقات جام جهانی فوتبال امسال، دو پديده زشت را که در جوامع امروز حضوری قوی دارند و عليرغم تصويب قوانين پی در پي، به مدد جهانی شدن ستم گرانه اقتصاد به نحوی پيچيده در اعماق جوامع گسترده ميشوند، به مرکز صحنه آورد: نژادپرستی و تن فروشی. اگر متاسفانه در مورد دومی مبارزات زنان به توفيق زيادی دست نيافت، ولی مقاومت از پائين در مقابل نژاد پرستی توانست حداقل در خود مسابقات تاثير بگذارد.

                ديويد زيرين تحليل گر ورزشی آمريکا که در زمينه ورزش و نژادپرستی کار کرده است، در مصاحبه با امی گودمن خبرنگار مستقل آمريکايي، به جلوه هايی از اين مقاومت در برابر نژاد پرستی در مسابقات فوتبال اشاره ميکند که شنيدنی است. ديويد زيرين اخيرا کتابی تحت عنوان ,اسم من چيست؟ احمق, را در همين رابطه منتشر کرده است. نام کتاب جمله ای است از محمد کلی قهرمان بکس قبلی جهان در جريان يک مسابقه. ديويد زيرين در اين کتاب از جمله صداقت، شهامت و استواری کلی جوان را در مبارزه با راسيسم و جنگ و تجاوز در اين کتاب ستوده است که خود داستانی است شنيدنی و بايد جداگانه به آن پرداخت.
                زيرين در مورد راسيسم و فوتبال می گويد در جريان بازی های مقدماتی در سراسر اروپا صحبت در مورد نژادپرستی در سطح بالا جريان داشت و اين ماجرا با مسايلی مثل مهاجران، پناهندگان و احساسات ضد مسلمان ها گره خورده بود و در اين جريان حوادث بسيار زشتی اتفاق افتاد. از جمله اين که بازيکنان بزرگ آفريقايی که در تيم های اروپايی بازی می کردند، هربار که پای آن ها به توپ می خورد، صدای ميمون از درون صفوف هواداران بلند ميشد. هواداران از لژ پوست موز يا نارگيل روی بازيکنان سياه پوست پرت می کردند. کار به جايی کشيد که يک بار يک ستاره نامدار کامرونی که با تيم بارسلونا بازی می کند، آنقدر ناراحت شد که جدا راه خروج از زمين بازی را در پيش گرفت و گفت:,من ديگر بازی نخواهم کرد",. بازيگران هردو تيم در تلاش با يکديگر توانستند اين نوع هواداران را بيرون کنند تا بازی ادامه پيدا کند. بار ديگر يک بازيکن افريقايی به نام مارک زورو که با کلوپ های سطح بالای ايتاليا بازی می کند توپ را از زمين برداشت و در حاليکه آن را زير بغل گرفته بود، ميخواست از زمين خارج شود. او اجازه نميداد کسی دست به توپ بزند. به شدت برآشفته بود. يکی از بازيگران سياه پوست گفت:,در اروپا با ما بدتراز سگ رفتار می کنند.,

                اين روحيه نژاد پرستی که رشد کنونی آن دلايل جديدی دارد، فقط مخصوص اروپا نيست. زيرين در مصاحبه شرح ميدهد در آمريکا يک بازيگر آمريکايی آفريقايی تبار به نام دامارکوس بسلی وضع را چنين شرح داد: هربار که پای من به توپ می رسد، احساس ميکنم در فضای يک فيلم هراسناک نژادپرستانه و ناهمزمان anachronistic قرار گرفته ام.

                طبيعتا اين فضا واکنش متقابلی نيز در ميان مردمی که قربانی نژاد پرستی اند بوجود می آورد.

                زيرين در مصاحبه با گودمن ميگويد در جريان مسابقات جام جهانی فوتبال، کافه های پاتوق اقليت های مهاجر يا مهاجر تبار در آمريکا تماشايی بود. کافی بود به يک کافه بار که پاتوق اريتره ای ها بود يا به کافه غنا در واشينگتن برويد تا جلوه های يک همبستگی تمام قاره ای را در آن مشاهده کنيد. آمريکا چهار سال پيش به يک چهارم نهايی رفته بود. ولی برای غنايی ها اين نخستين بازی جام جهانی شان بود و به ندرت کسی فکر ميکرد ممکن است غنا به اين سطح برسد. و چيزی که هيجان آميز بود اين بود که گويا تيم غنا پيش بينی پله Pele را به واقعيت تبديل کرده بود. پله تقريبا 30 سال پيش گفته بود در سال 2000 يک تيم آفريقايی جام جهانی را خواهد برد. هنوز اين واقعيت نيافته است، ولی مشاهده اين که غنايی ها اين قدر درخشان و زيبا بازی می کردند هيجان انگيز بود و نسبت به آينده فوتبال آفريقا اميد بوجود می آورد.

                زيرين ميگويد گزارشگران ورزشی آمريکا در جريان بازی آمريکا و غنا طوری گزارش ميدادند که گويا کشور مقابل نام ندارد و آمريکادارد فقط با ,يک تيم, بازی ميکند. گزارشگران نام هيچيک از بازيکنان غنا را نمی آوردند.اين به شدت غنايی ها يی را که در کافه بودند نارحت ميکرد. يکی ديگر از چيزهايی که برای آن ها ناراحت کننده بود، تفسير يکی از گزارشگران از علت برد غنايی ها بود. بازيکنان غنايی در تيم های بالای اروپايی بازی نمی کنند و به اين جهت در سال های ميان مسابقات شانس آن را ندارند که با قهرمانان بزرگ اروپا دست و پنجه نرم کنند و مهارت خود را پرورش دهند. بازی آن ها بيشتر با تيم های آفريقايی و خاورميانه است. با وجود اين وقتی غنا آمريکا را زد يکی از گزارشگران گفت:,خوب اين به خاطر آن است که بازيکنان غنايی در تيم های اروپايی بازی کرده اند و واقعا توانسته اند مهارت های خود را پرورش دهند., غنايی ها در کافه از جا در رفته ودست های شان را تکان ميدادند: اين دارد شوخی ميکند؟! اين چه ميگويد؟!

                زيرين ميگويد اين نوع غرور در کافه ديده ميشد، نه فقط غنايی ها، بلکه همه کسانی که از آفريقا آمده بودند: از اريتره،آفريقای جنوبي، ناميبيا. به نظر می آمد يک قاره متحد شده است. به نظرم اين بهترين جنبه ورزش است که مسابقات جام جهانی زنده کرد.

                اما بهترين جلوه مسابقات فوتبال در رابطه با نژادپرستی را مقاومت و مبارزه نيروهای دمکرات و ضد نژادپرست با همکاری شايسته ی بازيگران رنگين پوست تشکيل ميداد که خود ديويد زيرين نيز به آن اشاره ميکند.

                عليرغم فشاری که به بازيگران رنگين پوست در جريان مسابقات مقدماتی وارد آمد، در خود مسابقات جام جهانی نژادپرستان تحت کنترل قرار گرفتند و به جز موارد معدود از جمله تظاهرات گروه کوچکی از نئونازی ها، حوادث برجسته ای روی نداد. ديويد زيرين در اين مورد می گويد: بايد در اين مورد کاملا روشن باشيم که علت اين امر سازماندهی خود بازيگران و هواداران آن ها بود. يک گروه به نام FARE [ علامت اختصاری Footballers Against Racism فوتباليست ها عليه نژادپرستی ]تشکيل شد تا مسابقات را از نژادپرستی دور نگاه دارند. تری آنری بازيگر فرانسوی کارزاری را به نام
                “Stand Up, Speak Up” ايجاد کرده است که نقش مهمی دارد.

                آنری اين کارزار را بعد از آن بر پا کرد که کاپيتان تيم اسپانيايی در يکی از تمرين ها در حاليکه دوربين تلويزيونی در حال فيلم برداری بود علامت راسيسم به آنری نشان داد تا حريف او را تشويق کند. زيرين ميگويد:آنری نايکه Nike را که اسپانسور اوست تحت فشار شديد قرار داد. اين مساله که نايکه در راس يک کارزار ضد نژادپرستی قرار بگيرد غير قابل تصور است، اما تری هنری واقعا نايکه را مجبور کرد که مچ بندهای سياه و سفيد ضد نژادپرستی را توليد کنند که هواداران برای همبستگی با بازيگران رنگين پوست به دست خود ببندند. آن ها حدود 5 ميليون از اين مچ بندها را فروختند.

                روشن است که نايکه به تقاضای هرکس تن در نمی دهد. آنری را يکی از بزرگ ترين ستارگان فوتبال جهان خوانده اند. پله در 2004 او را يکی از 125 فوتباليست بزرگ جهان که در قيد حيات اند ناميد و او برای آرسنال که در آن بازی ميکند 214 گل زده است. متاسفانه چنين است رنگين پوستان برای اين که حرف شان شنيده شود بايد چيزی فوق العاده باشند، مگر اين که ياد بگيرند حضور جمعی شان را به نمايش بگذارند.

                وابستگی بسياری از تيم ها به ستارگان رنگين پوست و کارزار آن ها برای مقابله با نژادپرستی و تلاش آن ها برای تبليغ دوستی ملت ها اين حسن را نيز داشت که جنگ طلبان نتوانند از فضای ناسيوناليسمی که مسابقات جام جهانی بوجود می آورد سوء استفاده کرده و افکار جنگ طلبانه را تبليغ کنند. ادی جانسون بازيگر 21 ساله آمريکايی را چند روز قبل از بازی به پايگاه هوايی رامشتاين در آلمان بردند و او در آنجا گفت :
                , ما برای جنگ اينجا آمده ايم,. به گفته ديويد زيرين بازيگر جوان چند روز بعد مجبور شد به خاطر اين گفته خود پوزش بخواهد

                Comment


                • اعتصاب غذای سه روزه پيشنهادی از سوی اکبر گنجی از ديروز آغاز شده است. وی ديروز به بی بی سی گفت که امروز - شنبه و فردا يکشنبه - در مقابل دفتر سازمان ملل متحد در شهر نيويورک به اعتصاب غذای خود که آب و مايعات را شامل نمی شود، ادامه می دهد". از سوی ديگر در حالی که اعتصاب غذا آغاز شده است, رسانه ها از احتمال ديدار وی با نوام چامسکی خبر دادند.

                  نشنال رويو آن لاين( NRO Nationalreview Online) که يکی از پايگاه های رسانه ای نئوکان هاست در واکنش به خبر ملاقات احتمالی اکبر گنجی با نوام چامسکی خشم خود را بازتاب داد و به شيوه رايج رسانه های نئوکان به شدت به چامسکی حمله کرد. اين رسانه از قول يکی از نويسندگان معتمد خود نوشت , چامسکی يکی از 101 پروفسور بسيار خطرناک آمريکاست او به خاطر خصلت ضد آمريکايی اش شهرت دارد, و در اين مورد به سخنان چامسکی اشاره می کند که نوشته است: "هرقدر شرير در جهان وجود داشته باشد، ايالات متحده را بايد به خاطر آن سرزنش کرد."
                  روشن است که اشاره چامسکی به دولت آمريکاست و نه مردم آمريکا و او بارها در سخنرانی های خود در توضيح خوش بينی خود به مردم آمريکا و دلسرد نشدن از مبارزه طولانی اش گفته است: من هم اگر به جای مردم بودم و اين همه اطلاعات نادرست به من ميدادند و آن ها را باور ميکردم، آدم صالحی نبودم اگر مثل مردم موضع نمی گرفتم. چامسکی در عين حال تاکيد کرد که عليرغم اين، حقيقت بطور مداوم بر دروغ پيروز شده است و مردم امروز آمريکا آن نيستند که 40 سال پيش بودند.
                  نشنال رويو همچنين به اين سخن چامسکی اشاره کرده است که "همه روسای جمهور آمريکا بعد از جنگ دوم يا آشکارا جنايتکار جنگی بوده اند يا با جنايات جنگی آلوده شده اند."

                  نشنال رويو در ادامه به مانيفست گنجی اشاره کرده که در آن از نظرات پوپر و جامعه باز آن دفاع شده است،و سپس اضافه ميکند يک نفر بايد به گنجی بگويد پروفسورچامسکی با نئو نازی ها مرتبط است و از پولپوت دفاع کرده است. نشنال رويو سپس به گنجی حکم ميکند: گنجی بايد چامسکی را که بيش از همه آکادميسين های آمريکا از جامعه بسته دفاع کرده، محکوم کند.

                  نشنال رويو آن لاين يکی از بازوهای شبکه نئوکان ها و مرتبط با نشريه نيويورک سان است و اين مجموعه در آمريکا به شدت به ,ليبراليسم, به عنوان ,خط شيطان, حمله ميکنند و از مذهبی کردن جامعه و تحميل عقايد دينی بر جامعه از جمله در آموزش و حقوق زنان با استفاده از اهرم قدرت دولتی دفاع می کنند و به کمک دولت بوش و منابع قدرتی که در ايالات مختلف آمريکا به دست آورده اند اين سياست را بخشا پياده کرده اند.

                  نشريه نيويورک سان مورخ 11 ژولای هم در گزارشی به قلم الای ليک با پرداختن به احتمال ديدار گنجی با چامسکی, امضای طومار حمايت از آزادی گنجی توسط چامسکی را با سفر چامسکی به جنوب لبنان قرينه سازی کرد. نيويورک سان با متناقض دانستن حمايت از گنجی و ديدار با حزب الله به انتقاد بنفشه زند بوزايی يکی از ايرانيانی که در ارتباط با محافل نئوکان قرار دارد اشاره می کند و از قول او می نويسند که "گنجی در ايران بوده و مجبور نبوده با چامسکی زندگی بکند و نمی داند آدم هايی مثل چامسکی چه می کنند. او به چامسکی به عنوان يک قهرمان نگاه می کند اما چنين قهرمانی وجود ندارد."
                  نيويورک سان سپس به حمايت از امير عباس فخرآور می پردازد که زمانی از فعالين دانشجويی بود و پس از فرار بلافاصله با ريچارد پرل معروف به "شاهزاده تاريکی" نئوکان ها تماس گرفت و خود را از نمايندگان جنبش دانشجويی ايران معرفی کرد که اخيرا به خاطر سواستفاده از ارتباطش با احمد باطبی مورد انتقاد باطبی قرار گرفت. نيويورک سان نوشت که کارمندان دستگاه ديک چينی برای ملاقات با فخرآور برنامه ريزی می کنند و اضافه کرد که فخرآور فعال دانشجويی است "که در ماه مه گذشته به واشنگتن آمد و از آن به بعد برای انستيوی امريکن اينترپرايز و مقامات وزارت امور خارجه خلاصه گزارش !(breief ) تهيه می کند."

                  رسانه های خارجی زبان فارسی و نومحافظه کاران ايرانی برعکس نسبت به ملاقات آنتونی گيدنز جامعه شناس انگليسی واکنش منفی نشان ندادند. گيدنز مشاور تونی بلر و واضع نظريه ,راه سوم," اوست که به چرخش کامل و محافظه کارانه حزب کارگر انگليس انجاميد. گيدنز بادفاع از تئوری ,هويت, ها يکی از نزديک ترين جامعه شناسان به روشنفکرانی است که در دهه 60 جناح مقابل محمد مختاری را تشکيل ميدادند و سرانجام به روشنفکران دو خردادی استحاله يافتند و نظريه اصلاحات را مطرح کردند. گنجی خود از جمله آنان بود ولی بعد در حوزه سياسی از آن ها فاصله گرفت و از دمکراسی کامل در ايران دفاع کرد. در مسايل بين المللی نظراتی که اکبر گنجی در حوزه نظری بيان داشته فاقد انسجام منطقی است و ترکيبی از نظرات متضاد است.در حوزه سياست خارجی هنوز گرايشات گنجی کاملا روشن نيست. او با جنگ و مداخله نظامی مخالفت کرده، در برخی مصاحبه ها هرنوع رابطه با پروژه های خارجی را رد کرده است. همين امر و تاکيد او بر جمهوری خواهي، به موج گسترده حملات سلطنت طلبان و نيز برخی از محافل وابسته به خارجی را موجب شده است. در همين حال برخی ديگر از عناصری که در ارتباط با نهادهای آمريکا فعاليت ميکنند از اعتصاب غذای او حمايت کرده اند. ظاهرا به نظر ميرسد محافل نئوکان برای اين که او را تحت تبعيت خود در آورند، از ترکيب فشار و حمايت بطور متعادل استفاده ميکنند.
                  گنجی همچنين با ايرنه خان مسوول عفو بين الملل ملاقات کرد. ايرنه خان بنابر وظيفه خود در عفو بين الملل با نقض حقوق بشر در کشورها و زندانی کردن اشخاص به خاطر عقايدشان به شدت مخالفت ميکند و در ملاقات با گنجی نيز جمهوری اسلامی را به خاطر زندانی کردن افراد به جرم عقايد سياسی شان شديدا محکوم کرد و خواهان آزادی سه زندانی که گنجی در اعتصاب غذای خود نامبرده و کليه زندانيان سياسی شد. خانم خان از جمله شخصيت هايی است که زير ضرب مقامات دولت آمريکا قرار دارد و مقامات آمريکايی و محافل نئو کان به مواضع او در سخنرانی ها و مصاحبه ها حمله ميکنند. عفو بين المللی بعد از ملاقات ايرنه خان با آقای گنجی مجددا بيانيه ای در تاريخ 12 جولای در برای آزادی سه زندانی صادر کرد که آن را ميتوان در سايت عفو بين الملل مطالعه کرد.

                  Comment


                  • روزى كه من ايراني‌ـ امريكائى شدم.مسعود نقره‌کار
                    پس از 8 سال زندگى در امريكا تصميم گرفتم شهروند امريكا شوم. و براى من كه از 18 سالگى آمُخته و آموخته بودم كه مسبب همه بلايا و مشكلاتِ مردم ميهن‌ام و جهان امريكاست...


                    باد از دامن كوتاه‌اش چترى مي‌سازد تا پاهاى بلند و سفيد، و شورت نازكش، كه مثل دامن‌اش پرچم امريكاست، دهان‌ها را به حيرت باز كند. سينه‌هاى بزرگ و مواجِ رهاشده‌ى درون پيراهن ركابيِ تنگ‌اش، كه آن هم نقش و رنگ پرچم امريكاست، آرام ندارند. گوشواره‌ها هم پرچم امريكا هستند، دو پرنده‌ى در حالِ پرواز.
                    مرد نيز با او مي‌رقصد، مي‌بايد هم سن‌وسال زن باشد، چيزى حدود 40 سال. پيراهن سفيد، كراواتى كه نقش و رنگ پرچم امريكاست، و شلوارى سورمه‌اى. هر دو موهاى بور و بلندشان را به باد سپرده‌اند.
                    صف به آن‌ها چشم دوخته است، بيش از 500 نفر از 73 مليت.
                    سه‌شنبه سوم جولاى سال 2001 است. آمده‌ايم تا "مراسم سوگند" برگزار كنيم و شهروند امريكا شويم.
                    زن لحظه‌هائى خيال‌ام را مي‌دزد، فقط لحظه‌هائى.
                    و باز همان آشوب‌هائى كه يكي‌دو روز گذشته در سينه داشتم.
                    از ديشب بيش‌تر شده بودند، آشوب تشويشِ تجربه‌هاى گونه‌گون زندگي، آشوب تناقض‌ها، آشوب، آشوب، آشوب، كه انگارى در سينه‌ام مي‌جوشند. همه‌ى شب كابوس‌ها و خيال‌ها، و يادها رهايم نكرده بودند.
                    پس از 8 سال زندگى در امريكا تصميم گرفتم شهروند امريكا شوم. و براى من كه از 18 سالگى آمُخته و آموخته بودم كه مسبب همه بلايا و مشكلاتِ مردم ميهن‌ام و جهان امريكاست، براى من كه از همان هنگام تا همين چند سال پيش، يعنى حدود سي‌سال، شعار "مرگ بر امريكاى جهانخوار" وِرد زبانم بود، و فكر و عمل‌‌ام را در راه مبارزه با امريكا گذاشته بودم و... نه، كار ساده‌اى نبود.
                    .... و مي‌آيند، چهره‌ها و يادها، همان‌هائى كه شب‌هنگام كلافه‌ترم كرده بودند.
                    دكتر علي، كه جراح و اهل سياست است بيش از ديگران به‌سراغم مي‌آيد.
                    "امريكا و فرانسه و انگليس و آلمان همه‌شون يه گُه‌اند و آدمائى مثل بني‌صدر و يزدى و قطب‌زاده‌ام جاسوس اينا بودن و هستن. اينها عوامل امپرياليسم جهانى به سركردگى امپرياليسم امريكا هستن. اين يارو دكتر يزدى "گرين كارت" داره، بعضي‌هام ميگن پاسپورت امريكائى بهش دادن و به‌اصطلاح شهروند امريكا شده. امريكا الكى به كسى گرين كارت و پاسپورت امريكائى نميده، تا عاملش نشى و جاسوسى نكنى بهت گرين كارت و پاسپورت نميده، از اين دليل مستدل‌تر براى اينكه ثابت كنه "مثلثِ بيق" عوامل امپرياليسم جهانى بودن و هستن وجود نداره، بهترين دليل همينه"
                    "آخه على اين كوس‌وشعرا چيه ميگي، هيچكس از من نخواست كه برم شهروند امريكا بشم، خودم داوطلبانه رفتم و تقاضا كردم، هيچكس‌ام از من نخواست كه جاسوسى كنم، آخه..."
                    جوان امريكائى كه كارمند اداره مهاجرت امريكاست، پرچم امريكا را به او مي‌دهد. به همه‌ى آن‌هائى كه در صف ايستاده‌اند، و به همراهان‌شان نيز، پرچم‌هائى در اندازه‌هاى كوچك.
                    آن زن و مرد هنوز مي‌رقصند، زيبا و پُرشور. انگارى خستگى حالي‌شان نيست. خميازه امّا رهايم نمي‌كند، بي‌خوابى شب كسل‌ام كرده است.
                    باز دكتر على مي‌آيد، اين‌بار امّا با محمد:
                    "پاشو بريم جلوى سفارت امريكا، دانشجوهاى خط امام اونجارو اشغال كردن"
                    محمد پشت‌بندش مي‌آيد:
                    "سفارت‌خونه چيه علي؟ بگو لونه‌ى جاسوسى"
                    با آن‌ها مي‌رود.
                    هياهوئى برپاست. جمعيت موج مي‌زند، پرچم امريكا را مي‌سوزانند، زير پا لگدكوب مي‌كنند، و گوشه‌اى كه زن‌ها نيستند چند مرد ريشو روى پرچم سوخته مي‌شاشند. كسى از پشت بلندگو سخنرانى مي‌كند. جماعت تكبير مي‌گويند. دكتر على و محمد و من هم تكبير مي‌گوئيم. سر از پا نمي‌شناسيم. شاد و شنگول‌ايم. همه اينگونه به‌نظر مي‌رسند.
                    و جلوى سفارت تفريحگاه بچه‌هاى محله و اكثريتِ مردم مي‌شود. بساط فروش غذا و كتاب برپا مي‌كنند، و هر روز و هر شب عليه‌ى "شيطان بزرگ" سخنرانى مي‌شود.
                    گروگان‌ها را روى صفحه تلويزيون مي‌بينيم پيش‌تر عكس "سوليوان"، سفير امريكا در ايران را همينگونه چشم‌بسته ميان چريكها و مجاهدها ديده بودم، و اجساد سوخته‌ى امريكائي‌هائى كه در "طبس" جان داده بودند، پيش از آنكه براى نجات گروگان‌ها به سفارت هجوم بياورند و...

                    زن و مرد ديگر نمي‌رقصند. زن عرق كرده است و شيارى خيس ميان دو پستان زيبايش خط مي‌كشد. مرد گره كراواتش را شُل كرده است.
                    صف حركت مي‌كند، و به نوبت، هر كس پس از بررسى مداركش روى صندلي‌هائى كه شماره‌گذارى شده مي‌نشيند، روى صندلي‌هاى تأتر تابستانيِ Epcot، تأترى زيبا در حاشيه‌ى درياچه‌اى كه آب شفاف و آرام‌اش، زير نور خورشيد برق مي‌زند. دورتادور درياچه غرفه‌ها و كافه‌هاى كشورهاى مختلف جهان است با معماري‌هاى ويژه‌‌ى هر كشور.
                    زنى زيبا، بلندبالا با كت و دامن و كفشى سرخ‌رنگ راهنماست. گاه رو به صف از كسانى كه ناراحتى قلبى و بيمارى دارند مي‌خواهد كه به او اطلاع بدهند تا بي‌نوبت و سريع كارشان را انجام بدهد، و يا در محلى خنك بنشاندشان.
                    گرما كلافه‌كننده شده است، با آنكه هنوز ساعت حدود هشت‌ونيم صبح است. از همان صبح زود كه از خانه بيرون زده بودم، هوا دَم‌كرده و گرم بود.
                    پرنده‌هايم بيدارم كرده بودند، پيش از آنكه ساعت راديوئى با پخش موزيك بيدارم كند. هر روز تاريك‌روشناى صبح مي‌خوانند.
                    زير دوش به‌ياد مي‌آورم، مي‌خوانم و مي‌خندم:
                    "امريكا توخالي‌ست، ويتنام گواهي‌ست، مرگ بر امريكا، مرگ بر امريكا"

                    زن زيباى سرخ‌پوش جايم را نشان‌ام مي‌دهد، با لبخندى مهربانانه بر لب، غنچه‌اى زيبا كه بر لبه‌ى دو رج عاج خوش‌تراش مي‌شكفد.
                    چند رديف جلو، آنان كه مي‌خواهند شهروند امريكا شوند، و رديف‌هاى پشت ميهمانان آنان مي‌نشينند. چهار درجه‌دار و افسر امريكائي، آرام و رژه‌وار پرچم امريكا را روى صحنه مـي‌آورند و...
                    دكتر على و محمد باز سروكله‌شان پيدا مي‌شود؛ على مي‌گويد:
                    "ميگن چريك‌ها سه‌تا از مستشارهاى نظامى امريكائي‌رو كشتن"
                    و محمد تأييد مي‌كند:
                    "آره، كار خوبى كردن. امريكائي‌ها ريدن به دنيا. جزاشون همينه"

                    Comment


                    • 2

                      و سيد حسن، كه قاريِ هيئت است، نُقل و شيرينى پخش مي‌كند و حاج آقا اسدى و دكتر على و محمد جمع‌مان مي‌كنند تا درباره‌ى آلودگي‌هاى فرهنگ غرب، بويژه امريكا و ويژگي‌هاى سياسي، اقتصادى و اخلاقى امپرياليسم جهانى به سركردگى امپرياليسم امريكا صحبت كنند، و آخر شب وقتى حاج‌آقا اسدى رفت، همگى خانه‌ى جلال زاغول بساط بازى ورق و تخته‌نرد راه بياندازيم و لابلاى بازى جلال زاغول از خانم‌بازي‌هايش برايمان بگويد و...

                      مردى كه مسئول اداره مهاجرت شهر هست به همه خوشامد مي‌گويد. از همه مي‌خواهد كه بايستند و در برابر پرچم امريكا سوگند ياد كنند. به هركس سوگندنامه را داده‌اند. او مي‌خواند و جمعيت تكرار مي‌كند:
                      "... سوگند ياد مي‌كنم كه به قانون اساسى امريكا وفادار باشم و به آن عمل كنم... سوگند ياد مي‌كنم به قوانين كشور احترام بگذارم... در موقع خطر و تهاجم دشمنانِ امريكا به امريكا از اين سرزمين دفاع كنم... سوگند ياد مي‌كنم..."
                      خنده‌ام مي‌گيرد؛
                      "دو وطن، دو حكومت، دو دشمن. دو وطن، دو حكومت، دو دشمن"
                      پيرزن كلمبيائى كه اشك در چشمانش پُر شده است، با تعجب نگاه‌ام مي‌كند.
                      زنى ديگر كه از مسئولين اداره مهاجرت شهر اورلاندوست، پشت ميكروفون قرار مي‌گيرد:
                      "... ما از شما نمي‌خواهيم وطن خودتان و فرهنگ خودتان را فراموش كنيد، ما مي‌خواهيم به وطن خودتان فكر كنيد و آن را دوست داشته باشيد... ما مي‌خواهيم فرهنگ خودتان را با ما تقسيم كنيد، ما بايد از فرهنگ‌هاى يكديگر بياموزيم و لذت ببريم..."
                      و باز چهره‌ها و يادها و خيال‌ها، على و محمد و عزيز و... مي‌آيند، پس از نوشيدنِ عرق و خوردن شام در "كافه خوزستان"، به طرف "كوچه اسلامى" راه مي‌افتيم، محمد "دايه دايه وقته جنگه" را مي‌خواند و:
                      "... امريكائى جاكشِ غيرت نداره، امريكائى جاكشِ غيرت نداره..."
                      و همه دَم مي‌دهيم، و نه فقط كوچه‌پسكوچه‌هاى خيابان نظام‌آباد و گرگان، بسيارى از كوه‌هاى ايران هم با اين آواز آشنا مي‌شوند و..

                      مردى سياه‌پوست نام‌ها و مليت‌ها را مي‌خواند. همان زن برگ‌‌هاى شهروندشدن را به تك‌تك آن‌ها مي‌دهد. دست‌ها را مي‌فشارد و تبريك مي‌گويد، خنده و مهربانى چشم‌ها و صورت زن را غرق كرده است.
                      زنى را صدا مي‌زند، از كشور روسيه. از ميان ميهمانان فرياد و هلهله و شادى بلند مي‌شود. همان زنى كه مي‌رقصيد روى صحنه مي‌آيد، رقصان و خندان. مردى كه با او مي‌رقصيد با دروبين عكاسى و زنى ديگر با دوربين فيلم‌بردارى به صحنه نزديك مي‌شوند و از او عكس و فيلم مي‌گيرند. زن برگ شهروندي‌اش را مي‌بوسد، چرخى به شادى مي‌زند. شورت باريك‌اش بيشتر تُوى چشم مي‌زند. بيشترين جمعيت برايش كف مي‌زنند.
                      نفر بعدى روح‌الله است از ايران، از ميان ميهمانان عده‌اى كف مي‌زنند و هورا مي‌كشند. روح‌الله مي‌آيد، برگ شهروندي‌اش را مي‌گيرد، به ميهمانانش نشان مي‌دهد و مي‌رود. پيرزنى روسرى بر سر در ميان مهمانانش است، شاد و خندان، مي‌بايد مادرش باشد.
                      صدايم مي‌زند، و پيش از آنكه پا روى صحنه بگذارم، على و محمد جلويم سبز مي‌شوند:
                      "بالاخره خودتو فروختى دكتر، بالاخره خودتو فروختى"
                      زن مهربانانه و لبخند به‌لب دستم را مي‌فشارد و برگ شهروندى امريكا را به من مي‌دهد. آن كه مسئول اداره مهاجرت شهر است هم تبريك مي‌گويد.
                      مي‌خواهم چيزى به دكتر على و محمد بگويم، امّا پشيمان مي‌شوم.

                      بيرون تأتر تابستاني‌ى Epot، كنار درياچه، همان زن روس با دو زن ديگر مي‌رقصند. جمعيت دورشان حلقه زده‌اند. كف مي‌زنند.
                      على و محمد ولم نمي‌كنند:
                      "خودتو فروختي، امريكا به كسى الكى كارت سبز و پاسپورت نميده و..."
                      بادى گرم، كه نم و ناى درياچه را دارد، روى صورتم مي‌لغزد.
                      آن سوتر غنچه‌اى زيبا را مي‌بينم، كه بر لبه‌ى دو رج عاج خوش‌تراش مي‌شكفد.
                      براى همه دست تكان مي‌دهد:
                      "تبريك، تبريك"
                      زن روس مي‌چرخد و باد از دامن كوتاه‌اش چترى مي‌سازد.

                      تا به خانه برسد، على و محمد بارها زير گوشش مي‌خوانند:
                      "خودتو فروختي، امريكا به كسى الكى كارت سبز و پاسپورت نميده..."
                      پرنده‌هايم صداى بازوبسته‌شدن در را كه مي‌شنوند، شروع به خواندن مي‌كنند. انگارى خوش‌آوازتر از روزهاى ديگر شده‌اند. برايشان دانه مي‌ريزم.

                      Comment


                      • براستى آيا کسى هست که قلبى به مهر و انسانيت در سينه‌اش بتپد، امّا خواندن واپسين پيام‌هاى سرشار از پاک‌ترين و شريف‌ترين احساسات انساني، در چشمخانه‌اش رقص رنجه‌هاى شورابه‌اى تلخ برپا نکند و رنجاب بر گونه‌اش شيار نزند؟ آيا کسى هست که واپسين چکامه‌هاى ماندگار و زيباى عشق و زندگي، انعکاس روح پاک و نجيب شريف‌ترين انسانها، که در تفاهم مطلوب واژه‌ها به گُل نشسته است را بخواند، بي‌اينکه چشمانش لبريز از اشک شود و در سوگ اين حنجره‌هاى خونين تغزل، که عشق به زندگى را مي‌سرودند، سرشک اندوه نريزد؟ اگر قلبى به مهر و انسانيت در سينه باشد، حتى اگر رنجاب بر گونه‌ها شيار نزند، اندوهگنانه بر ديواره رگها سرمي‌کوبد تا راهى به سينه بيابد و چنگ بر آن کشد.
                        امّا بهتر آنکه سرشک مقدس ببارد. زخم آنچنان عميق است که اشک آرامش نخواهد کرد، بگذار ببارد. بگذار ببارد تا ببينى از پس پشت بلور اشک چه رقص زيبا و پرشکوهى اين گلواژه‌ها برپا مي‌‌کنند، چه غلغله‌اي، رودى از ستاره‌ها به خروش آمده است که در موج موج واژه‌هاى ساده‌ى عشق و انسانيتش نيازى به جستار راز مقدسشان نيست. گلواژه‌هايى نماد غرورى پسنديده و عشقى بزرگ، شفاف و شاداب و پرتوان، نماد انديشگى و کردار زنان و مرداني، بنام و گمنام، که شريف و نجيبانه، با حضور و امکان همه‌ى ضعفها و قوتهاى انساني، تن و جان در راه آرمان‌هاى انسانى نهادند، تن و جانى که امروز بر چوبه‌‌ى تيرباران، بالهاى گلگون رها شده در باد کبوترهاى عشق و آزادى را مي‌مانند و?دارها? با قامت استوار عاشق‌شان پُربارند.
                        چه آتشى در عماق اين واژه‌ها شعله‌ور است، ارمغان پرومته‌هاى واقعى تاريخ، گلواژه‌‌هاى سرخگون و آتشينى که در گذرگاه فراخ زندگى و تمدن، به هيبت سنگفرشى زيبا و پُرشکوه درآمده است تا ارابه‌ى خداوند تکامل سبکبال و با سينه‌اى گشاده به پيش رود. نگاه کن! خدوند تکامل، استوار و نستوه و نهيب‌زنان، در دستى کاسه سر شهيدان که سرشار از نوشداروست و در دستى ديگر گُلبنى مالامال از گلواژه‌هاى عشق به زندگى و انسان و کينه به ?گله‌هاى بزرگ و ننگين? به پيش مي‌تازد. آري، اين چنين بهايى دارد اين اشک، بگذار ببارد.
                        گلواژه‌هايى که در دل حصار تاريک موجوديت ننگين جهل و خرافه و رذالت دهان باز کرده و رو به خورشيد قد کشيدهاند. آنجا حتى داس سبعانه‌ترين جنايتها را توان شقه کردن تماميت روشنايى و زندگى نبوده و نيست، چرا که ?سرشار از شقايق و شبنم‌ست?، آنجا غريو عظمت ماندگارى عشق، به هيئت گلواژه‌ها و گل‌آوازها و گل‌رنج‌ها غوغا بپا کرده است.
                        ?عشق من، شقايق من، اگر چه رنج فراق هميشه با ما بود. امّا روزهاى فراق گذراست و ما با هم به تماشاى سپيده دمى زيباتر خواهيم نشست.?
                        ?از اينکه نتوانستم بهتر از اين باشم متأسفم، زندگى خوبى را براى آنان که مي‌مانند، آرزو مي‌کنم.?
                        ?همسر دلبندم و پسر نازنينم، در اين لحظات پايان زندگي‌ام براى شما زندگى خوش و خرمى آرزومندم. همسرم براى من ناراحت مباش، من در زندگى مشترک کوتاهى که با هم داشتيم سعى کردم برايت همسرى خوب باشم. پسرم سعى کن در زندگى انسانى شريف و باشخصيت باشى.?
                        ?دخترک دلبندم، وقتى بزرگ شدى همه جا بذر محبت و عشق بپاش، خداحافظ همسر عزيزتر از جانم، دوستت داشته و دارم، مرا ببخش که نتوانستم آرزوهاى زيباى تو را جامه عمل بپوشانم، تنها خودم را به مردم زحمتکش ميهنم مديون مي‌دانم.?
                        ?... قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و براى شما و همه اقوام و عزيزان و انسانهاى شرافتمند مي‌طپد. همسر مهربانم، ايران من، ايران عزيز، جانان من... تو بايد بدانى که زندگى جريان دارد و هيچگاه متوقف نخواهد شد... اگرچه در زندگى هيچ چيزى نداشته‌ام امّا هرآنچه هست مطلق به همسرم مي‌باشد. مادر، اى درياى بيکران مهر و محبت و اى چشمه زلال انساني، تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنيد.?
                        ?اين چند خط را به عنوان الوداع شادمانه برايتان مي‌نويسم... مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمايم ولى مي‌بينى که مقدور نشد و مي‌دانى که اين مرگى خود خواسته است و...?
                        افسوس، همه‌ى اسناد خونين ?روح? مقاومت مردم ميهنمان در دسترسمان نيست. بسيارى از گلواژه‌ها، گل‌آوازها و گل‌خشم‌ها در سينه‌ها و حنجره‌ها در پشت حصار کشتارگاهها و شکنجه‌گاهها مانده‌اند. اما چه غم، همين گنجينه‌ى موجود، همين گلخانه‌ى موجود، عطر و بوى همه‌ى آن واژه‌ها را با خود دارد.
                        از گلخانه معطر عشق و آزادى و رنجهاى بزرگمان پاسدارى کنيم.


                        متن وصيتنامه: يوسف آليارى
                        يوسف آلياري، شماره‌ى شناسنامه 336، صادره از تبريز، متولد 1333، نام پدر: على

                        مادر فداکار، خواهران و برادران عزيزم:
                        آرزمندم هميشه خوش و خرم و شادکام باشيد.
                        اين چند خط را بعنوان الوداع شادمانه برايتان مي‌نويسم و با اين تقاضا و اميد که واقعاٌ مساله مهمى در بين نبوده است.
                        اول از همه از بچه‌‌ها (مطابق معمول) شروع مي‌کنم. کوچولوى هوشنگ و خواهر جانجانى على!! چطور است! الدوز عروسک و رقاصک چي؟ باز هم مجالس را با رقص خود شاد و سرحال مي‌کند؟ على بالا چطور است، لابد تدريس در دانشگاه را بپايان رسانده و در فکر اختراع بديعى است که جايزه نوبل را بگيرد. کورش مهربان چکار مي‌کند؟ وآيدا و آيلا آيا بازهم با هم سر جنگ و دعوا دارند يا همزيستى مسالمت‌آميز کرده‌اند. نازلى محبوب من چکار مي‌کند؟ آيا باز هم همه را با بلبل زباني‌هايش مسحور و مسرور مي‌کند؟ ليلاى قشنگ و دوست‌داشتنى چطور است و مسعود عاقل و مايه افتخار چي؟ و بالاخره منيژه عزيزم خوبست؟ بچه‌دار شده است؟ کاش بچه‌اش را مي‌ديدم. همه‌شان را از طرف من سلام گرم و (برشته) برسانيد. از بزرگتر فاکتور مي‌گيرم و سلام مي‌رسانم به مهناز و فاطى و عبدلى و مليحه و نيز به فرج و هوشنگ و موسى و نيز به مجيدآقا و مينا بپاس محبت‌هايشان. مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمايم ولى مي‌بينى که مقدور نشد و مي‌دانى که اين مرگى خودخواسته است. روى همه‌تان را مي‌بوسم و آرزو دارم با همديگر مهربان‌تر باشيد.

                        بدرود و قربان همگي، يوسف

                        Comment


                        • متن وصيتنامه: جمشيد سپهوند

                          با سلام و عميقترين آرزوها براى بهروزي، براى شما پدر، مادر و همسر، برادران عزيز، خواهر بسيار گراميم مريم. عزيزان من اکنون که در واپسين لحظات حيات خود قرار گرفته‌ام، قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و براى شما و همه اقوام و عزيزان و انسان‌هاى شرافتمند مي‌طپد. پدر بسيار گرامي، شايد فکر کنى که اين فرزندت از زحمات و عواطف بي‌دريغ شما غافل بوده است. امّا زندگى به بهترين شکل ممکن خلاف آن را نشان داده است. من هميشه بهروزي، و شادکامى شما را آرزو کرده‌ام و اکنون نيز جز اين آرزوئى ندارم. مادر عزيزتر از جانم، تو اى درياى بيکران مهر و محبت و اى چشمه زلال انساني، افتخار مي‌کنم که چون تو مادرى داشته‌ام و در دامان پُرعطوفتت بزرگ شده‌ام. از شما تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنيد و با تمام وجود براى تربيت‌کردن مريم عزيزم همت گماريد که اين از جمله آرزوهاى من است.
                          و اما همسر مهربانم، ايران من: ايران عزيز، جانان من، من قلب خود يکبار براى هميشه بتو تقديم نمودم. همسر خوبم تو بيش از هرکسى با من و زندگى من آشنا بوده‌اى و به کُنه احساسات و عواطف من واقف بوده‌اى که بهترين و صميمانه‌ترين آرزوهايم سعادت تواست.
                          عزيز من، اگرچه مدت کوتاهى با هم زندگى کرديم اما سال‌هاى سال تو آشناى ديرينه من بوده‌اي، اکنون اگر چه اين سطور را بعنوان آخرين گفتگو با محبوب خود بيان مي‌کنم امّا تو بايد بدانى که زندگى جريان دارد و هيچگاه متوقف نخواهد شد. سعى کن حتماً تشکيل خانواده بدهى و نام اولين فرزند خود را جمشيد بنهى. يار هميشگى مادرم باش و سعى کن اندوه و روزگاران را بر او تعديل دهى. مادر گرامى و همه اهل خانواده را بجاى من سلام برسان اگر چه در زندگى هيچ چيزى نداشته‌ام، امّا هر آنچه هست متعلق به همسرم مي‌باشد.
                          با عميقترين آرزوها براى بهروزى شما
                          جمشيد سپهوند 31/6/63






                          متن وصيت‌نامه: مهناز(منيژه) معنوي‌پرست

                          پدر و مادر عزيزم، بالاخره بعد از... روز حکمم را دادند و گويا به اعدام محکوم شده‌ام.
                          پدرجان، مادر عزيزم، هميشه به داشتن شما افتخار مي‌کردم و اميدوارم شما نيز چنين بوده باشيد. اگر اذيتتان کردم مرا ببخشيد، چرا که من هدفى مقدس داشتم.
                          عزيزانم گفتنى زياد دارم، ولى ديگر نمي‌توانم چيزى بنويسم، آخرين لحظات را مي‌خواهم بياد خاطرات خوشى که با هم بوديم باشم.
                          خداحافظ عزيزانم، مامان، بابا،
                          مجيد، مژگان، مرسده، (يک اسم ناخوانا)، قربان همه‌تان
                          30/7/60

                          مجيدجان:
                          من و تو هميشه خروس جنگى بوديم، ولى عزيزم بدون که دوستت داشتم و دارم، سعى کن در زندگى به چيزهاى ديگرى هم غير از موتور و... بينديشى.
                          مژگانم، عزيزم، خواهر خوبم
                          هميشه سنگ صبورم بودي، هميشه از همه جا که نااميد بودم به تو و مرسده، پناه مي‌بردم. خواهر خوشگل و عزيز من فراموشت نمي‌کنم هرگز، چقدر دوستت دارم.
                          فردا روز تولد توست و مرا سحرگاه اعدام خواهند کرد. چه مي‌دانم شايد هم الآن، خلاصه عزيزم اميدوارم سالهاى زيادى در دنيايى آزاد بسر برى.
                          مرسده جان:
                          شب تولد تو دادگاهيم کردند، شب تولد مژگان حکمم را دادند. عزيزم خيلى دوستت داشتم و هميشه بيادت بودم. مژگان، مرسده نگذاريد مامان زياد ناراحت شود، دلداريش بدهيد و نمونه‌هاى فراوان ديگر را برايش مثال آوريد تا آرام گيرد. به بابا بگوئيد مرا ببخشد. خيلى دوستش داشتم.
                          (امضا مجدد) منيژه

                          متن وصيت‌نامه: محسن افشار بکشلو

                          نام: محسن نام‌خانوادگى: افشار بکشلو نام پدر: ابوالفتح تاريخ تولد: 1334

                          مادر خوب و مهربانم:
                          چند لحظه بيشتر از عمر کم‌بار من باقى نمانده است و بيشترين تأسف من در اين لحظات از اين است که زندگى و مرگ من هر دو جز رنج و زحمت و اندوه هيچ ثمر ديگرى براى شما در بر نداشته است. مادر، مرگ چندان چيز وحشتناکى نيست و براى من اندوه مخور. در پس من بيش از اندازه گريه و مويه نکن و سلامت خودت را براى خواهرانم و برادرانم و عموجان حفظ کن و سعى کن کانون خانواده را چون هميشه گرم و پُرمهر نگهدارى. به حسن بگو که او را بيش از حد دوست دارم و به برادر ديگرم حسين بگو دلم بيش از حد برايش تنگ شده بود. از قول من به مهرى بگو: دوستت دارم. مرا بياد داشته باش، به خواهرانم سيمين، السى و دلى و برادرم امير و آقاشمس سلام گرم مي‌رسانم. همه‌تان را دوست دارم و تا آخرين لحظه بيادتان خواهم بود. از آقابزرگ و عموجان که در حقم پدرى کردند و از همه دوستان و اقوام ديگرم که نامشان در اين جا نمي‌گنجد خداحافظى مي‌کنم. اگر از من چيزى بجا ماند پول‌ها را به مزدک، و وسائل را به برادرم حسن بدهيد.
                          مادر عزيزم در اين روزها هر لحظه بيادت بودم و روزهاى خوشى را که با هم بوديم مرور مي‌کردم. باز هم سفارش مي‌کنم که اجازه ندهى فقدان من به سلامتي‌ات آسيب برساند.
                          از همه‌تان خداحافظى مي‌کنم و عاشقانه مي‌بوسمتان. از من به نيکى ياد کنيد و بدي‌هايم را ببخشيد.

                          محسن افشار بکشلو

                          Comment


                          • با عمليات تقريبا همزمان آمريکا و اسرائيل در حمله به شهرک صدر در عراق و حملات گسترده به تاسيسات دولت و مراکز آب و سوخت در نوار غزه, بازگشت ارتش اسرائيل به لبنان و حملات گسترده به مواضع حزب الله در جنوب لبنان و فرودگاه بين المللی بيروت و محاصره دريايی اين کشور و سرانجام دادن اولتيماتوم 72 ساعته به سوريه برای آزاد کردن دو سرباز اسراييلی که چهارشنبه گذشته توسط حزب الله لبنان گروگان گرفته شدند و تهديد به حمله هوايی به سوريه در صورت عدم آزادی اين دو نفر, عملا جنگ منطقه ای تازه ای در خاورميانه آغاز شده است که روز به روز گسترده تر می شود و از ظرفيت بسيار خطرناکی برای گسترش باز هم بيشتر برخوردار است. بويژه اين که درخواست لبنان از شورای امنيت سازمان ملل برای مداخله و وداشتن اسراييل به قطع حملات, و حاصل نشست اضطراری شب گذشته اين شورا در مورد تجاوز اسرائيل به لبنان که تاکنون به کشتار بيش از 73 نفر و زخمی شدن صدها نفر انجاميده است، عملا باز گذاشتن دست اسراييل به ادامه تجاوز نظامی بود که با سياست اعلام شده توسط جرج بوش در ديدارش با مرکل, جايی که تجاوز نظامی اسراييل به لبنان را به عنوان دفاع از خود توجيه کرد منطبق است. به عنوان نتيجه نشست اضطراری شورای امنيت گفته شده است: "شوراى امنيت از تصميم كوفى عنان دبير كل سازمان ملل به ارسال يک تيم عاليرتبه به خاورميانه استقبال می کند. شورای آمنيت از همه دولت ها و طرفين درخواست می کند همکاری کامل خود را با تيم افزايش دهند. شورای امنيت در انتظار گزارش تيم در اسرع وقت خواهد بود!!" !
                            در عمل نتيجه نشست تنها يک خط است که آن هم حاکی از عدم دخالت شورای امنيت و نظاره گری بر اقدامات تشريفاتی تاکنونی و آينده کوفی عنان است! شورای حتی طرفين را به خودداری هم نخوانده است، آن هم در شرايطی که خون وآتش منطقه را فراگرفته است. چنين بيانيه رسوايی يک بار ديگر نقش زور و اسلحه را در ساختار و عملکرداين نوع ,جامعه جهانی, به نمايش گذاشته است و برای آن سازمان ملل که حاصل انبوه تلاش ها و به خاک افتادن ميليون ها انسان در پای توسعه طلبی قدرت هايی مثل فاشيست ها در جنگ جهانی دوم است، آبرويی برجايی نگذاشته است.

                            برخی ميگويند حزب الله با ربودن دو سرباز اسرائيلي، اين کشور را در تله انداخته است که آن را در دو جبهه درگير کند. همه بلندگوهای اسرائيلی - آمريکايی و هم بلندگوهای جمهوری اسلامی از موضعی مخالف هم بر اين نظر تاکيد ميکنند. گذشته از اين که آدم ربايی ها و ترورهای دو طرفه ی اسرائيل و اسلام گرايان تندرو - که بی ترديد اولی ابعاد گسترده تری دارد - فاجعه را در خاورميانه تعميق کرده است، اما اقدام اخير حزب الله لبنان يک اقدام ماجراجويانه است که عواقب خطرناکی و خونين برای خاورميانه خواهد داشت و بهترين بهانه را به دست اسرائيل و آمريکا برای پيش برد سياست هايشان در خاورميانه خواهد داد، بويژه که ممکن است آمريکا ترجيح بدهد جنگ و حمله به ايران را از حاشيه آغاز کند.

                            منابع آمريکايی و محافل وابسته به آن ها ميگويند تحريکات کنونی از جمهوری اسلامی به منظور گشودن جبهه جديدی برای اسرائيل و آمريکا و انحراف نظر از پرونده هسته ای باشد. اگر اين درست باشد، جرم اسرائيل و آمريکا دو چندان ميشود. زيرا بلافاصله اين سوال پيش می آيد چرا اسرائيل به فراخوان های خودداری که تقريبا يک صدا از سوی همه رهبران دولت های همه جهان به جز البته آمريکا و کانادا برخاست وقعی نمی نهد و بر ابعاد عمليات وحشيانه خود می افزايد. چرا به اجلاس شورای امنيت اجازه ندادند حتی همين تمايل اروپا به خودداری و محدود کردن عمليات را بازتاب دهد؟ چرا آمريکا و اسرائيل خود داوطلبانه و مشتاقانه در دام ,جمهوری اسلامی, انداخته اند؟

                            تعقيب خط مشی و سياست های امريکا و اسراييل در ماههای اخير در خاورميانه جای ترديدی باقی نگذاشته است که آمريکا تصميم گرفته است نيروهايی اسلامی را که در خاورميانه در انتخابات های مديريت شده توسط خود آمريکا رای آورده و دولت تشکيل داده يا وارد دولت شده اند با کاربرد زور و اسلحه از قدرت پايين بکشد و در گام اول آن ها راخلع سلاح کند. اين, بازگشت 180 درجه از شعار اعلام شده آمريکا مبنی بر صدور دموکراسی به خاورميانه است و شکست آمريکا در عراق را بازتاب ميدهد و شروع خشونت های خونينی را رقم ميزند که طبيعتا شرايط شکل گيری دولت های قانون و دمکراسی و مدنيت در خاورميانه را از گذاشته بسيار بدتر خواهد کرد و خاورميانه را بيش از پيش در خون و آتش فرو خواهد برد. اين بديهی است که آمريکا و اسرائيل حتی اگر بتوانند نيروهای اسلامی را از دولت ها و روند سياسی خارج کنند، نميتوانند آن ها را در جامعه نابود کنند، بلکه با افزايش خشم و نفرت و نااميدی در ميان پايه های حمايتی آن ها، تنها موقعيت آن ها را تحکيم ميکنند و روندهای خشونت بار و تروريستی بيش از پيش جای روندهای سياسی را خواهد گرفت. راه مبارزه با اسلام گرايان مرتجع فقط گردن گذاشتن به اصول دموکراسی است. اما آمريکا ميخواهد به خاطر شکست عراق و عواقب آن، تمام خاورميانه را به آتش بکشد.

                            اين ميان جمهوری اسلامی درست در شرايطی که جناح های هار و جنگ طلب در هيات حاکمه آمريکا آشکارا و علنی بر لزوم گسترش سريع درگيری های کنونی به ايران و مجازات ايران به عنوان حامی حزب الله لبنان تاکيد می کنند, آشکارا و به شکلی بسيار تحريک آميز حزب الله لبنان و حماس را مورد تشويق قرار داده است. درست در حالی که جان بولتن نماينده آمريکا در سازمان ملل اعلام می کند که "پشتيبانی گسترده و حمايت مالی و ساير حمايتهای ايران از حزب الله کاملا مشخص است." و اضافه می کند که "برخورد با حزب الله بدون برخورد با حاميان اصلی اين گروه تروريستی کارساز نخواهد بود.", سخنگوی دولت احمدی نژاد می گويد: "آينده از آن حزب الله است" و در واکنش به خبر اولتيماتوم اسراييل به سوريه و احتمال حمله نظامی به اين کشور می گويد: "اگر اسرائيل دست به اين کار بزند خواهد ديد که با چه واکنشی مواجه می شود اما اميدواريم چنين حماقتی نکند."
                            اين همسويی آشکار با سياست های جنگ افروزانه اگر فقط به مجازات رژيم اسلامی و برچيده شدن بساط آنها از ايران منجر می شد, ارزش مطرح شدن نداشت, اما کشيدن پای ايران به منازعه کنونی, مردم ايران را قربانی خواهد کرد, همچنانکه بخش اصلی قربانيان تجاوز نظامی اسراييل به لبنان را مردم بی گناه و غيرنظاميان تشکيل می دهند.به گزارش روزنامه گاردين تمام 73 نفر کشته شدگان حملات اسرائيل به لبنا ن در اين سهروز شهروندان بی گناه غير نظامی بوده اند و اين به جز صدها نفری است که زخمی شده و بيا توسط اسرائيل به گروگان گرفته شده اند.

                            رژيمی که به زور سرنيزه بر مردم حکومت می کند و فاقد مشروعيت نمايندگی اين ملت است, حق ندارد پای اين ملت را در منازعه ای بکشد که تمام خاورميانه را در آتش و خون غرق خواهد کرد و ايران را به عراق دوم تبديل خواهد نمود که از سراسر پيکرش دائما خون می ريزد.
                            دامن زدن به رويارويی نظامی با اسراييل و استقبال از گسترش درگيری ها سياستی بشدت ماجراجويانه و خطرناک است که هيچ نتيجه ای جز تقويت نيروهای جنگ طلب و فرو بردن خاورميانه در آتش جنگ و کشتار و ناامنی بيشتر ندارد.

                            Comment


                            • اخبار لبنان که از رسانه های بزرگ غربی نقل ميشود، از فيلتر دفاع از اسرائيل گذشته است. اخبار واقعی که اکنون از طريق اينترنت پخش ميشود، حاکی از حملات وحشيانه و هدف دار به تاسيسات مدنی و به شهروندان غيرنظامی است که در شرايط بی پناهی از شهر می گريزند. برايان وايتگرگزارشگر گاردين از يک "اکسدوس" توده ای - اصطلاحی که در مورد فراريان يهوديان در حال فرار به خاطر آزار به کار برده ميشود - خبر ميدهد. به نوشته وايتگر ولی راه فرار بر آن ها که اغلب خانواده های جوان هستند بسته است. زيرا اسرائيل فرودگاه، تمام جاده های اصلی و راه دريايی را زير بمباران ويران کرده است.حضور يک رژيم جنايتکار و سرکوبگر در ايران به وسيله ای تبديل شده برای توجيه جنايات و کشتارهايی که در جهان ما صورت ميگيرد. در روزهای اخير کسانی مثل عليرضا نوری زاده آشکارا به دفاع از حملات و جنايات اسرائيل برخاسته اند. به اين ترتيب جمهوری اسلامی به شيوه معکوس نه تنها به علاقه عمومی مردم به دمکراسی و دفاع از آزادی ها و حقوق خود دامن زده است، بلکه باعث معرفی کسانی نيز شده است که با جنايت و جنگ و آدم کشی و ستم مخالفتی ندارند اگر به نفع آن ها باشد!

                              خبر بی بی سی
                              حمله هوايی اسراييل به لبنان 15 کشته به جای گذاشت

                              مردم از محل آتش گرفتن يک پمپ بنزين فرار می کنند
                              در حالی که حملات شديد ارتش اسرائيل به مواضع حزب الله در خاک لبنان وارد چهارمين روز شده است، از جنوب لبنان خبر می رسد که دست کم 15 غير نظامی در جريان حمله هوايی اسرائيل به ستونی از خودروها کشته شده اند.
                              بنا برگزارشات اين عده که سوار وانت بودند در حالی کشته شدند که قصد داشتند از خانه های خود که نزديک مرز اسرائيل بود فرار کنند.

                              بيم آن می رود که شمار زيادی در اين حمله زخمی شده باشند.

                              از هنگام شروع حملات اسرائيل تا کنون بيش از 70 لبنانی کشته شده اند.

                              هواپيماهای اسرائيلی همچنين شماری از پل ها، پمپ بنزين ها و جاده های اصلی از جمله شاهراهی که شمال لبنان را به سوريه متصل می کنند منهدم کردند.

                              در همين حال از شمال اسرائيل گزارش شده که موشک های پيکارجويان حزب الله، شهر طيبرياس را هدف قرار داده اند. اين اولين بار است که موشک های حزب الله اين شهر را که درفاصله 35 کيلومتری با مرز لبنان قرار دارد هدف حمله قرار می دهند.

                              در روزهای اخيرهر دو طرف به تعرضات خود ادامه داده و به بحران جاری شدت بخشيده اند.

                              .رتش اسرائيل تائيد کرده است که چهار تن از سرنشينان يک ناو نيروی دريايی اسرائيل ناپديد شده اند.

                              شامگاه جمعه پيکارجويان حزب الله از ساحل بيروت به طرف يک ناو اسرائيلی موشک شليک کرده اند.

                              به ناو اسرائيلی آسيب شديد وارد آمده و آتش گرفته است.

                              ناو صدمه ديده به بندر حيفا منتقل شد و سپس ارتش اسرائيل تائيد کرد که چهار تن از سرنشينان کشتی اسرائيلی ناپديد شده اند.

                              ارتش اسرائيل تحقيق درباره افراد ناپديد شده را آغاز کرده است.

                              ارتش اسرائيل در بيانيه ای گفته است موشک ديگری که از جانب نيروهای حزب الله به طرف ناو اسرائيلی ديگری شليک شده بود، به خطا رفته و به يک کشتی مسافربری مصری اصابت کرده است.

                              Comment


                              • نعوذ بالله, زبانم لال, چشم و گوش شيطان کور و کر, اگر بجای رهبر بودم و بر آن مسند می نشستم که حکمش جاريست و ساری و همگان در برابرش به کرنش می افتند, بی آنکه بدانند که بر آن نشسته و چه در سر دارد, پيش از آنکه تپيدنهای دلها ناله شود که شده, تپيدنها ناله شود که سالها از آغازش می گذرد, و رساتر شدن ناله ها که جهانگير گرديده, بفکر چاره جوئی و نجات می افتادم, پيش از آنکه فرياد دادخواهان اوج گيرد و بساط ستم در هم پيچد و بنيان ظلم آوار نمايد. چه آن زمان نه تومار دادخواهی چاره گر شود و نه توبه و استثغاثه! که بازار کارزار گرم است و هلهله ی دادخواهان تا بدان پايگاه رسا و بلند که گوشی احساس بدهکاری نکند و نشنود پيام مسند نشين را مبنی بر شنيدن صدای انقلاب!
                                به گواهی تاريخ و آنچه بر جای مانده از احوال گذشتگان, آنگاه که ورق برگردد و روزگار بازی دگر آغاز کند با پيدائی اولين نشانه های درد زايمان شب, نه فدائيان و جان نثاران امروز همت گمارند به جان نثاری و دفاع از کيان مسند و دارالخلافه و کاخی که مسند نشين و خداوندگار و مولايش در سوراخ موشی قايم شده يا از وطن گريخته و جان بسلامت بدر برده, پيش از آنکه شعله های آتش به جانش افتد و سيل به جان پناه و جايگاه ظلم و بيدادش نزديک شود! چنين بوده از دوران کيومرث و ضحاک و جم تا به امروز که صدام در بند است با همه ی چاکرمنشی و آل سعود و آل زائد هراسانند با همه ی آستان بوسی و فداکاری و جانفشانی در حفظ منافع ارباب!
                                به چاره انديشی می افتادم و راه چاره می جستم. نه در بند و بست با بيگانگان و غارتگران, بلکه با تکيه بر توده مردم و هم رائی و همفکری و همدليشان که پاسداران ملکند و تشنگان عدالت و قانون و امنيت! دريا دلند و با صفا و يکرنگ! نه راه خيانت می دانند و نه شيوه ی وطن فروشی و نامردمی! نيکان را می ستايند و بدان را دشمن می دارند! فانی نيستند چون سلسله ها و خاندانها و قبيله ها!

                                کيانيان و پارسيان و ساسانيان جملگی برفتند! نه اهورا مزدايشان نگه داشت و نه جاودانه آتشی که اشو زرتشت برافروخت فرا راه زحمتکشان و مولدين نعم مادی که آباد کنندگان جهان بودند و روزی دهنده ی زندگان, و آن پادشاهان آتش جاودانه و گرما بخش را از مردم بدزديدند تا آتشکده های خود به بند کشند و پشتوانه ی عوامفريبی, ديکتاتوری, استبداد و ستم و بيدادشان سازند! مزدکيان نگونسار نمودند و هزاران بکشتند از آنان که اهورا مزدا را در کوخها می جستند و در ميان مزارع گندم و جو! و بدنبال خرد بودند و دانش و رستگاری مردمان که اهورا مزدا به آنان نظر داشت و آن آتش هديه ای بود به آنان!

                                و در پی آنان علويان و امويان و عباسيان و غزنويان و صفويان و غيره آمدند! خدای کعبه را بخدمت گرفتند! خود را خدايگان و سايه خدا و صاحب قران ناميدند! بر جان و مال و ناموس مردم چنگ انداختند! در راه اسلام شمشير زندند! حد و تعزير و شلاق پروردگاری جاری نمودند تا ظالم بنوازند و مظلوم لگد مال کنند! سرخ جامگان و سپيد جامگان را به مسلخ بردند! با سياه جامگان غدر ورزيدند و آنان را مثله نمودند! قرامطه را بر دار مجازات آويختند! حلاجها بر دار کشيدند تا فرياد اناالحقش را در گلو خفه نمايند! راونديها و سهروردی ها و رازی ها را تکفير نمودند! معابد هندوان ويران کردند تا بتان بزير آرند و به سجده وادارند! نه در برابر خدای کعبه بلکه در مقابل خود که برتر و والاتر می دانستند خود را از آن ناپيدای آسمانی! جنگهای صليبی براه انداختند! لوای شيعی گری برافراشتند تا مردمان را بر آشوبند و آنان را بخون سنی مذهبان حريص نمايند! منتقدين و دادخواهان را خوراک آدمخواران و زنده خواران دست آموز و فرمانبردار نمودند! روشنفکران را شمع آجين نمودند! قرة العين را به دورن چاه سرنگون ساختند و فروغ را فاحشه و هر جائی خواندند! قصرها, اوين ها, عادل آبادها, ديزل آبادها بر پای داشتند و استوار نمودند! بجای تجهيز بيمارستانها و تهيه ی دارو و نان, تجهيزات و ابزار و وسايل شکنجه و سرکوب خريدند! و بجای تربيت پزشک و متخصص و توليد کننده ی نعمات مادی, جلاد و آدمکش و جنايتکار پروريدند! آما در نهايت برفتند و آرزوی جاودانگی و پايداری ابدی بگور سياه و تنگ و تاريک ببردند! در حاليک مردمان بماندند و زندگی براه خود ادامه می دهد! با همه ی زشتيها و زيبائی هايش, تلخی ها و شيرينی هايش! و ادامه خواهد داد تا جاودان! تا ابديت!

                                در آئينه ی عبرت گذشتگان می نگريستم! عمامه از بر می داشتم! روبرويش قرار می گرفتم و آن چند گز پارچه را قاضی می نمودم! تا در مقام داد و مسند عدالت نيز بجای کلاه نشيند! با کله ی برهنه و بی عمامه می انديشيدم و با توجه به اوضاع کشور و وضعيت جامعه آينده را مجسم می نمودم! دستی به ريشم می کشيدم! و چون بسيار بريش مردمان خنديده ام, لحظاتی بريش خود می خنديدم! از جلد خود خارج می شدم! لباس انسانيت بر تن می کردم و طوق لعنت را پيش از جاودانه شدن به دور می انداختم! نه! بدور نمی انداختم! آنرا به گردن رفسنجانی و مصباح يزدی و فلاحيان و سعيد امامی و سعيد مرتضوی و نيری و محسنی اژه ای و سيد اسدالله لاجوردی و حاج داوود رحمانی و ديگر آدمکشان و جنايتکارانی می انداختم که به آب زمزم و کوثر نيز پاک نمی شوند!

                                أر يک کلام انسان می شدم! قبل از آنکه در آتشم بسوزانند و خاکستر نفرين شده ام را به دست امواج جوشان و خروشان خشم مقدس توده ها بسپارند! به جای اتکاء بر دشمنان مردم و چپاولگران نان شب و قوت لايموتشان, بر مردم تکيه می نمودم! مردمی که جاودانه اند و نام نيکان تا جاودان با خود همی برند و چون گوهری گرانبها و پر ارزش بدست آيندگان می سپارند تا پاسداری و حراستش کنند و چون جان شيرين عزيز و گراميش بدارند! بدانسان که لعنت ظالمان و نفرين ستمگران تاريخ را نيز به جاودانگی و ابديت پيوند می زنند!

                                با خود می انديشيدم و از خشم مردمان می هراسيدم. به نا آگاهی و توهمشان دل خوش نمی کردم و از فردای بيداريشان واهمه می کردم! چرا که بر خلاف حکمرانان و ستمکاران که سنت ها, قوانين و مقررات کهنه و کند کننده ی چرخ تاريخ را می پرستند و در راه احياء و زنده نگه داشنشان تلاش می ورزند, مردمان روی به آينده دارند و دائما در حال تحول و تکاملند! نه جوانان و دانشجويان و زنان و کارگران و زحمت کشان امروز همانند که در دهه گذشته بودند و نه حتی مومنان و پرهيزگاران جامعه که سر در سودای بهشت دارند و دل در گرو حورالعين و غلامانهای لوند و شهرآشوب و ايمان بر سر آن گذاشته اند تا از شراب زنجبيلی که در جوی های بهشت جريان دارند لبی تر کنند و عربده ی مستانه ای بکشند! اگر اين مردمان امروزه روز در بيسوادی و نا آگاهی بسر می برند و براحتی در دام توطئه و نيرنگ عوامفريبان و اوهام پراکنان جهل پروری گرفتار می شوند که بر گرد شمع بی وجود رهبر گرد آمده و در راه انجام شنيع ترين و ضد انسانی ترين جنايت ها, عقد ظالمانه ترين و خيانتبارترين قردادهای وطن فروشانه و بی رويه ترين غارتگری ها با يکديگر مسابقه می دهند, اگر در شرايط و وضعيتی بسر می برند که سره از نا سره باز نمی شناسند و فرصتی برای انديشيدن و تفکر ندارند, نبايد مايه دلخوشی و شعف فرمانروايان ستمگر و خونآشامی را فراهم سازد که آنان را چنين خواسته و می خواهند! حکومت بر ساده لوحان و گرفتاران چنگال اهريمن جهل و نادانی علاوه بر آنکه افتخاری در بر ندارد ابدی و جاودانه نخواهد بود! حتی اگر فرمانروا ادعا کند که عالم دهرست و آراسته به زيورهای زهد و تقوا و پاکدامنی! آموزگار تاريخ می آموزد توده ها را و جهان آنانرا به شاهراه تکامل هدايت می کند!

                                اگر بجای رهبر بودم, می انديشيدم!

                                Comment

                                Working...
                                X