حقشد ز غمت خانه سودا
حق
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هرجا دلم
خاک رهش گشتم و آخر ز بخت
رفت براین گنبد مینا دلم
در طلب زهره رُخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
در طلب گوهر دریای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل من در دل تو نکته هاست
وه چه رهست از دل تو تا دلم
- مولانا
چند وقت پیش – شاید 6 ماه یا بیشتر – آنچه که در پایین آمده را نوشتم. الان به نظرم آمد با آنچیزی که دارم در موردش فکر میکنم، همخوانی دارد. پس مرورش کردم:
[]
نميدانم در كجا خوانده ام اما دوره هاي زندگي بشر را به سه بخش ، قسمت كرده اند : (1) دوران اسطوره (2) دوران فلسفه (3) دوران علم
باز هم نميدانم منظور آنچه پيش از اين خوانده ام همين است يا نه؟ اما به نظر من دوران اسطوره ، دوره پاكي است . از يكسو پاكي طبيعت كه از آلاينده ها پاك و مبرا بود و از سوي ديگر پاكي ذهن . در اين دوره انسان از خود نميپرسد "خدا كيست ؟ من كيستم ؟ جهان چيست ؟ براي چه آمده ام ؟ و ..." بقول سعدي:
دوست از من است به من نزديكتر
وين عجب بين كه من از وي دورم
گمان كنم در آن دوره خدا بين مردم رفت و آمد ميكرده و با انسانهاي اين دوره گپ و گفت خصوصي هم داشته ! يعني اينقدر به آنها نزديك بوده كه سوال هاي فلسفي اصلا" محلي نداشتند.
اما دوره فلسفي آغاز بدبختي انسان است ... سوالها پيش ميايد و ذهن انسان از سوالات فلسفي آكنده ميشود. اما طبيعت كماكان پاك است .
دوره علم ، اما دوره هلاك است . دوره ناپاكي طبيعت و ذهن - هر دو.
بگذريم از ذكر همه اينها هيچ هدفي نداشتم . اصلا" شايد خيلي هم اين حرفها را قبول نداشته باشم .فقط خواستم مقدمه اي باشد تا داستاني نقل كنم . ميگويند روزي مولانا به خدمتكارش ميگويد "فردا برو و نان بخر" خدمتكار در پاسخ ميگويد "ان شاءالله " مولانا ميگويد "فردا سر راه شير هم بخر" و مرد باز در جواب "ان شاءالله "ي ميگويد. مولانا فرمان ميدهد و مرد همان را تكرار ميكند. مولانا اگهان به ستوه ميآيد و ميگويد "اينقدر نگو اگر خدا بخواهد. نگاه كن ببين چه كسي با تو سخن ميگويد" (يعني خدا بر زبان من نشسته و دارد به تو فرمان ميدهد. پس اينقدر خواست خدا را بميان نياور!)
"وحدت وجود" مرتبه بالايي از عرفان و اشراق است . آنگاه كه ديگر غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نيست (غير از خدا هيچكس نبود!) . آنگاه كه حلاج اناالحق ميگويد. آنگاه كه خدا از من "من تر"است !
گاهي فكر ميكنم كاش سعدي بجاي :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
ميگفت :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم اوست
شايد سعدي اين را نگفت چون هنوز شعر نو ابداع نشده بود!
الان به نظرم مي رسد سعدي براي "عالم " همانند "خدا" وجود مستقل قائل است درحاليكه اگر شعر نويش را ميگفت ، عالم را خود خدا ميدانست و نه وجودي از لحاظ "موجوديت " همتراز "خدا".
خيلي جالب است اگر انسان هر جا را نگاه كند "خدا" ببيند. "خدا" را ببيند بدون اينكه با ذهني فلسفي بپرسد "آيا خدا هست يا نيست ؟"
واقعا" "كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ " چرا بايد سوال كنيم ؟ فقط كافيست كه از اين گل سرخ لذت ببريم و در آن به قول سهراب شناور باشيم . آنوقت است كه :
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم
به دريابنگرم دريا ته وينم
اما به نظر ميرسد سوال كردن و پاسخ يافتن آسانتر از رسيدن به اين نوع عرفان است
حق
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هرجا دلم
خاک رهش گشتم و آخر ز بخت
رفت براین گنبد مینا دلم
در طلب زهره رُخ ماهرو
مینگرد جانب بالا دلم
در طلب گوهر دریای عشق
موج زند موج چو دریا دلم
آه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل من در دل تو نکته هاست
وه چه رهست از دل تو تا دلم
- مولانا
چند وقت پیش – شاید 6 ماه یا بیشتر – آنچه که در پایین آمده را نوشتم. الان به نظرم آمد با آنچیزی که دارم در موردش فکر میکنم، همخوانی دارد. پس مرورش کردم:
[]
نميدانم در كجا خوانده ام اما دوره هاي زندگي بشر را به سه بخش ، قسمت كرده اند : (1) دوران اسطوره (2) دوران فلسفه (3) دوران علم
باز هم نميدانم منظور آنچه پيش از اين خوانده ام همين است يا نه؟ اما به نظر من دوران اسطوره ، دوره پاكي است . از يكسو پاكي طبيعت كه از آلاينده ها پاك و مبرا بود و از سوي ديگر پاكي ذهن . در اين دوره انسان از خود نميپرسد "خدا كيست ؟ من كيستم ؟ جهان چيست ؟ براي چه آمده ام ؟ و ..." بقول سعدي:
دوست از من است به من نزديكتر
وين عجب بين كه من از وي دورم
گمان كنم در آن دوره خدا بين مردم رفت و آمد ميكرده و با انسانهاي اين دوره گپ و گفت خصوصي هم داشته ! يعني اينقدر به آنها نزديك بوده كه سوال هاي فلسفي اصلا" محلي نداشتند.
اما دوره فلسفي آغاز بدبختي انسان است ... سوالها پيش ميايد و ذهن انسان از سوالات فلسفي آكنده ميشود. اما طبيعت كماكان پاك است .
دوره علم ، اما دوره هلاك است . دوره ناپاكي طبيعت و ذهن - هر دو.
بگذريم از ذكر همه اينها هيچ هدفي نداشتم . اصلا" شايد خيلي هم اين حرفها را قبول نداشته باشم .فقط خواستم مقدمه اي باشد تا داستاني نقل كنم . ميگويند روزي مولانا به خدمتكارش ميگويد "فردا برو و نان بخر" خدمتكار در پاسخ ميگويد "ان شاءالله " مولانا ميگويد "فردا سر راه شير هم بخر" و مرد باز در جواب "ان شاءالله "ي ميگويد. مولانا فرمان ميدهد و مرد همان را تكرار ميكند. مولانا اگهان به ستوه ميآيد و ميگويد "اينقدر نگو اگر خدا بخواهد. نگاه كن ببين چه كسي با تو سخن ميگويد" (يعني خدا بر زبان من نشسته و دارد به تو فرمان ميدهد. پس اينقدر خواست خدا را بميان نياور!)
"وحدت وجود" مرتبه بالايي از عرفان و اشراق است . آنگاه كه ديگر غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نيست (غير از خدا هيچكس نبود!) . آنگاه كه حلاج اناالحق ميگويد. آنگاه كه خدا از من "من تر"است !
گاهي فكر ميكنم كاش سعدي بجاي :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
ميگفت :
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم اوست
شايد سعدي اين را نگفت چون هنوز شعر نو ابداع نشده بود!
الان به نظرم مي رسد سعدي براي "عالم " همانند "خدا" وجود مستقل قائل است درحاليكه اگر شعر نويش را ميگفت ، عالم را خود خدا ميدانست و نه وجودي از لحاظ "موجوديت " همتراز "خدا".
خيلي جالب است اگر انسان هر جا را نگاه كند "خدا" ببيند. "خدا" را ببيند بدون اينكه با ذهني فلسفي بپرسد "آيا خدا هست يا نيست ؟"
واقعا" "كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ " چرا بايد سوال كنيم ؟ فقط كافيست كه از اين گل سرخ لذت ببريم و در آن به قول سهراب شناور باشيم . آنوقت است كه :
به صحرا بنگرم صحرا ته وينم
به دريابنگرم دريا ته وينم
اما به نظر ميرسد سوال كردن و پاسخ يافتن آسانتر از رسيدن به اين نوع عرفان است
Comment