Holy Quran

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • abadani69
    Senior Member
    • Aug 2005
    • 21339

    #1

    Holy Quran

    اعجاز اعداد
    شماره سوره حج در قرآن 22 است يعني بيست و دومين سوره قرآن. جالب اينجاست كه شهر مكه، قلب اين اتفاق مهم، درست در عرض جغرافيايي 22 قرار گرفته است
    هماهنگي واژهها
    تكرار واژهها و شمارة جالب اين تكرار، يكي از جنبههاي اعجاز عددي قرآن است. براي مثال، كلمه دنيا 115 بار و كلمه آخرت نيز 115 بار تكرار شده است. كلمه گياه 26 بار و كلمه درخت هم
    26 بار. كلمه تابستان گرم 5 بار و كلمه زمستان سرد نيز 5 بار. زكات 32 بار، بركت هم 32 بار. شراب 6 بار، مستي هم 6 بار. فقر 13 بار و ثروت هم 13 بار. فرشته 88 بار و شيطان هم 88 بار. بهشت 77 بار و جهنم هم 77 بار. شياطين 68 بار و ملائك هم
    ۶۸ بار. حيات 71 بار و كلمه موت هم71 بار در قرآن استفاده شده است.

    كلمه يوم معناي روز به صورت مفرد 365 بار به تعداد روزهاي سال شمسي در قرآن به كار رفته است و به صورت تثنيه و جمع 30 بار به تعداد روزهاي ماه. كلمه شهر به معناي ماه،
    ۱۲ بار در قرآن ديده ميشود، يعني درست به تعداد ماههاي سال.
    كلمه الساعه (ساعت) در قرآن 24 بار به كار رفته است. سماوات السبع يا سبع سماوات (هفت آسمان) 7 بار استفاده شده است. سجده و مشتقات آن 34 مرتبه به كار رفته كه برابر مجموع سجد
    ههاي 17 ركعت نماز شبانهروزي است. مشتقات وحي به تعداد اوصياي الهي 12 بار به كار رفته است. لفظ شيعه و مشتقاتش 12 بار و مشتقات فرقه 72 بار به تعداد 72 فرقه اسلامي.

    پيغامهاي اعدادي
    در سوره قمر، اشارهاي به ورود انسان به كره ماه شده است. در اين سوره، كلمه قمر در اولين آيه قرار دارد و معناي آن به اين صورت است كه زمان قيامت نزديك شده و ماه شكافته شده است. كلمه قمر در قرآن دقيقا 1389 بار تكرار شده است يعني درست برابر با اولين سفر انسان به ماه به تاريخ هجري قمري 1389! در اين آيه غير از كلمة شكافته شدن، از كسر شدن نيز استفاده شده است. سفينه آپولو وقتي روي ماه فرود آمد، چند تكه از خاك و سنگ روي ماه را كند و با خود به زمين آورد كه شايد اين مفهوم را برساند. علاوه بر اين كلمه قمر به عنوان يك جسم فضايي 27 بار تكرار شده است كه مطابق با 27 روز حركت دوراني ماه به دور كره زمين است.
    يكي ديگر از نكات جالب اعداد، شماره سوره حج است. شماره سوره حج در قرآن 22 است يعني بيست و دومين سوره قرآن. جالب اين
    جاست كه شهر مكه، قلب اين اتفاق مهم، درست در عرض جغرافيايي 22 قرار گرفته است.
    مسأله ژنتيكي جالبي هم كه مي
    توان به آن اشاره كرد، مسأله تعداد كروموزومهاي انسانهاست. همه ميدانند ساختمان ژن انسانها بستگي به نوع كروموزومهايي دارد كه در ژن موجود است. فرق ميان زن و مرد در نوع 23 جفت كروموزومي است كه در ژن هر كدام موجود است. در هر انسان مؤنث 23 جفت كروموزم xx و در هر انسان مذكر 23 جفت كروموزوم xy وجود دارد. در قرآن كريم هم 23 بار اسم زن و 23 بار اسم مرد به صورت واضحبه كار رفته است.
  • madin118
    Newbie
    • Apr 2006
    • 12

    #2
    Subhanalla


    yeki bood yeki nabood....vaghti in yeki bood oon yeki nabood vaghti oonyeki bood in yeki nabood ... kholase ma ham nafahmidim ki boodo ki nabood amma fahmidim ke hichvaght oon yeki ba in yeki nabood…

    Comment

    • Narges-Khanoom
      Member
      • Oct 2005
      • 1547

      #3
      woooooooooooooow mer30 Armani joon... waqean jaleb bod
      هركجا هستم باشم
      آسمان مال من است
      پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
      چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت!!!


      زندگي دو نيمه است : نيمه اول در انتظار نيمه دوم ، نيمه دوم در حسرت نيمه اول .


      اگه یه پروانه روی سرت نشست تعجب نکن چون ............ . من آدرس قشنگترین گله دنیا رو بهش دادم.

      Comment

      • rfhr918
        Senior Member
        • Apr 2006
        • 2386

        #4
        mersiiii....yade ketab dinim oftadam too dabirestan...avvalin bar inaro onja khondam.....
        Tasavor kon jahaniro ke toosh zendan yek afsanast
        Tamame jangaye donya shodan mashmoole atash bast
        Kasi aghaye alam nist barabar ba hamand mardom
        Dige sahme har ensane tane har dooneye gandom
        Bedone marzo mahdoode vatan yani hame donya
        Tasavor kon to mitoni beshi taabire in roya

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #5
          كوثر قرآن


          اعجاز قرآن در سوره كوثر نه تنها در موزون بودن كلمات و تركيب زيباى آن نهفته است‏بلكه با پيشگويى درست از آينده، جلوه‏اى ديگر از اعجاز را فراراه حق جويان قرار داده است. با استخدام كلمات غنى و برخوردار از معانى بلند آنچنان به سوره كوثر استحكام بخشيده، كه مجال ظهور و مقاومت هر گونه معارضه‏اى را از بين برده است .


          «بسم الله الرحمن الرحيم. انا اعطيناك الكوثر، فصل لربك وانحر. ان شانئك هو الابتر»

          معنويت قدسى فاطمه(س) در قرآن كريم، جلوه‏اى تام يافته. جمال معنوى و اوج پاكى و عصمتش، در آيه تطهير، (1) درخشش انسان كامل را متجلى ساخت، آيه مباهله (2) شاهدى بر شكوهمندى و قدر و جلالتش شد.

          و سوره «هل اتى‏» (3) جلوه‏اى از مروت و ايثار فاطمه(س) را همراه با عارفانه‏ترين زمزمه هستى - «على حبه‏» - تجسمى زيبا بخشيد.

          اين جويبارهاى فضيلت‏به هم پيوند خورد و در سوره «كوثر» مجموعه‏اى دل‏انگيز از زيباييها و اصالتها را رقم زد و آن را به عنوان، هديه‏اى الهى، تقديم رسول خاتم(ص) كرد، زيرا فاطمه(س) يكى از مظاهر فيض مداوم و جريان پر بركت‏حركت محمدى است كه استمرار آن را با ذريه خويش تضمين كرد.

          در اين راستا نگاهى به سوره كوثر داريم:

          الف: جلوه‏هاى اعجاز در سوره كوثر; آنان كه اهل ذوق و ادب و آشناى با آهنگ كلمات هستند و معانى زيبا و معارف بلند را درك مى‏كنند سوره‏هاى قرآن را آنچنان پرجاذبه و دلربا احساس مى‏كنند كه خضوع و فروتنى خويش را در مقابل اين اعجاز بزرگ اعلام داشته و اسلام را به عنوان دين و برنامه زندگى خويش برمى‏گزينند.

          همين آهنگ زيبا و دلنشين قرآن در نظم و نسق زيباى كلمات سوره كوثر جلوه غير قابل تقليد يافته است; بويژه كه پايان هر آيه به راء ماقبل مفتوح در كلمات - الكوثر - و انحر - ابتر - روح هنرمند را به وجد و شوق آورده و او را به دنياى زيباى تركيب كلمات رهنمون مى‏گردد. يكى از مفسرين در اين باره مى‏نويسد: مخارج صوتى حروف، حركات، تركيبات و فواصل اين سوره، آهنگ و ايقاعات خاص و وصف ناپذيرى دارد. هر آيه داراى دو ايقاع (4) است كه از حروف هم مخرج و قريب المخرج «ا، ن، ك، ل‏» متصل و منفصل و فواصل راء ماقبل فتحه، تركيب يافته كه از مجموع آنها آهنگ يكنواخت‏بر مى‏آيد، آيه اول با حركت كسره و نون مشدد و فتحه‏ها و سكونهاى متعالى آمده كه حركت اعطاء را از مبدء تا نهايت مى‏نماياند.

          صداى حروف و حركات متنوع آيه دو، بيانگر دو امر متوالى است ... اوزان و كلمات خاص اين سوره: اعطيناك، الكوثر، انحر، شانئ، الابتر است. معانى عالى و پيشگويى قاطع را كه در آيه كوتاه اين سوره آمده و در آهنگ حروف و حركات و كلمات خاص و متقارب و متقابل نمودار شده است، نه آنطور كه هست مى‏توان دريافت و نه وصف نمود و خود سرچشمه كوثر و نشانه كلام برتر و به عجز آوردن بشر است. (5)

          اعجاز قرآن در سوره كوثر نه تنها در موزون بودن كلمات و تركيب زيباى آن نهفته است‏بلكه با پيشگويى درست از آينده، جلوه‏اى ديگر از اعجاز را فراراه حق جويان قرار داده است. با استخدام كلمات غنى و برخوردار از معانى بلند آنچنان به سوره كوثر استحكام بخشيده، كه مجال ظهور و مقاومت هر گونه معارضه‏اى را از بين برده است و اگر كسى به اين كار دست زد نه تنها بر آن خدشه‏اى وارد نساخته بلكه بر رونق آن نيز افزوده است. نمونه آن را در كار يكى از مزدوران استكبار در كتاب «حسن الايجاز» (6) «حويش‏» مشاهده مى‏نماييم. نويسنده به گمان خود به مقابله با سوره «كوثر» برخاسته و معارضه خويش را اين چنين آورده است: «انا اعطيناك الجواهر فصل لربك و جاهر - ولا تعتمد قول ساحر; ما به تو زر و زيور داديم، پس براى پروردگار خويش نماز بگزار و آن را آشكار كن و به سخن جادوگر اعتماد نكن.»

          اولين سؤالى كه براى هر فرد پيش مى‏آيد اين است كه; اين چه نوع مقابله و معارضه‏اى است كه بيشترين الفاظ را از خود سوره كوثر انتخاب كرده است و فقط به جايگزينى بعضى الفاظ بسنده كرده است؟ آيا همانندى يك اثر زيبا اين گونه است كه عبارات آن اثر با تغييرات اندك ذكر نشود؟ علاوه اينكه تاكيد آورده شده در جمله «انا اعطيناك‏» كه لفظ «انا» و «نا» و آوردن فعل ماضى گواه آن است مى‏بايست‏بيانگر امرى باشد كه از اهميت فراوانى برخوردار است. هر انسان انديشمند و متفكر اين را به خوبى مى‏فهمد كه نعمتهاى مهمترى مانند عقل، ايمان و حيات با اين تاكيد و اهتمام سازگارى و تناسب تام دارد و آوردن زر و زيور تنها به خاطر همان روحيه بندگى و پويندگى در مقابل جواهرات است كه از بين همه نعمتها به آن اهتمام ورزيده است. (7) سوره كوثر جداى از كوتاهى عبارات، از مضامين بلند و معارف زيبايى برخوردار است و اين معجزه و سند نبوت پيامبر گرامى(ص)براى هميشه‏در تاريخ‏از مردم خواسته است كه اگر مى‏توانند يك سوره هر چند به كوتاهى سوره كوثر، بياورند.

          سوره كوثر با اين جمله آغاز مى‏شود «انا اعطيناك الكوثر». سؤالى كه مطرح است اين است كه چگونه عطاى خداوندى به صورت جمع، ما، آورده شده است؟ با اين كه خداوند متعال يگانه يكتاست و همه نعمتها از او سرچشمه گرفته است‏براى اين تعبير كه نظير آن در سوره‏هاى ديگر از جمله سوره قدر «ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم‏»فخر رازى، از علماى اهل سنت، در تفسير خود مى‏نويسد: سومين نظر در معناى كوثر اين است كه منظور از آن فرزندان آن حضرت است، و اين به آن جهت است كه; اين سوره در رد كسانى نازل شده است كه از آن حضرت به خاطر نداشتن فرزندان عيبجويى‏مى‏كردند.

          مشاهده مى‏شود، دو جواب داده شده است: 1 - تعبير جمع به خاطر عظمت دادن به او است و اينكه مورد، كوثر، ذكر شده است، نشان دهنده اهتمام فوق‏العاده خداوند است.

          2- جهان مبتنى بر نظام علت و معلول و اسباب و مسببات است; چنانكه در حديثى از امام صادق(ع) مى‏خوانيم: «ابى الله ان يجرى الاشياء الا بالاسباب‏» اراده‏اى الهى بر اين قرار گرفته است كه امور جهان جز به اسباب خود جريان نيابد
          ( و چون علل و اسباب به اذن الهى دست اندر كار اين عطيه الهى بوده است، در اشاره به آن جمع آورده شده است. فخر رازى در اين زمينه مى‏نويسد: «فلا يمكن حمله على الجمع الا اذا اريد ان هذه العطيه مما سعى فى تحصيلها الملائكة وجبريل و ميكائيل والانبياء المتقدمون...» نمى‏توان اين آيه را «انا اعطيناك‏» جمع دانست; مگر اينكه بگوييم اين بخشش از امورى است كه در به دست آوردن آن ملائكه و جبرئيل و ميكائيل و انبياء پيشين سعى و تلاش داشته‏اند. (9)

          ب: معناى كوثر: مرحوم طبرسى در معناى لغوى «كوثر» مى‏نويسد: «الكوثر، فوعل من الكثرة و هو الشئ الذى من شانه الكثرة و الكوثر، الخير الكثير» كوثر صفت مبالغه و وزن فوعل را دارد و بر گرفته از كثرت است و آن عبارت از چيزى است كه; شايستگى و زيادى را داشته باشد و منظور از آن خير فراوان است. (10)

          بيضاوى، از ديگر مفسرين اهل سنت، نيز زيادى فرزندان و پيروان را در شمار معانى كوثر ذكر مى‏كند.

          ج: مظاهر و جلوه‏هاى كوثرى: خير فراوان در اين آيه به امور مختلفى از جمله: قرآن، نبوت، چشمه‏اى در بهشت، علماء، زيادى فرزندان، حوضى در بهشت، حكمت و شفاعت تفسير شده است. (11)

          هيچ كدام از اين معانى با يكديگر منافاتى ندارند، زيرا همه بيانگر همان مضمون متعالى كوثر و خير فراوانند. نكته در خور توجه اين است كه اين زيادى فرزندان و نسل پيامبر(ص) كه از چشمه‏سار فاطمه(س) جوشيده است، در ميان ديگر معانى از درخشش و جلوه بيشترى برخوردار است. برخى از شواهد و قرائنى كه آن را تاييد مى‏كند عبارتند از:

          الف. شان نزول سوره: مفسرين از شيعه و اهل سنت در شان نزول اين سوره اين گونه نگاشته‏اند كه; عاص بن‏وائل سهمى جلوى يكى از درهاى مسجد الحرام بنام باب بنى السهم با رسول گرامى اسلام ملاقات كرد و با آن حضرت به گفتگو پرداخت. قريشى‏ها كه شاهد اين منظره بودند از او سؤال كردند: با چه شخصى سخن مى‏گفتى؟ او با عبارات بيشرمانه گفت‏با ابتر.

          اين جواب به آن جهت‏بود كه عبدالله، آخرين فرزند پسر آن بزرگوار، زندگى را بدرود گفته بود. و عرب جاهلى كسانى را كه داراى فرزند پسر نباشد «ابتر» قلمداد مى‏كردند زيرا تنها راه استمرار اهداف فرد را در وجود پسر مى‏دانستند. (12) در نتيجه، اين شان نزول متناسب با سرزنش آنان خواهد بود.

          در اين باره فخر رازى، از علماى اهل سنت، در تفسير خود مى‏نويسد: «سومين نظر در معناى كوثر اين است كه منظور از آن فرزندان آن حضرت است و اين به آن جهت است كه; اين سوره در رد كسانى نازل شده است كه از آن حضرت به خاطر نداشتن فرزندان عيبجويى مى‏كردند كه در اين صورت معناى آن اين است كه خداوند ترا فرزندان و نسلى عطا مى‏كند كه در طول تاريخ برقرار خواهند ماند سپس مى‏گويد: ببين كه چقدر انسانها از اهل‏بيت پيامبر(ص) به شهادت رسيده‏اند اما جهان همچنان شاهد رونق فزاينده آنان است آنگاه بنگر كه چه تعداد از بزرگان انديشمند مانند امام باقر، امام صادق، امام كاظم، امام رضا «عليهم الصلوة و السلام‏» و محمد نفس زكيه در ميان آنها جلوه‏گر شده است‏» (13) .
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #6
            علامه آلوسى بغدادى در تفسير روح المعانى مى‏نويسد: مى‏توان يكى از معانى كوثر را زيادى فرزندان رسول گرامى اسلام(ص) دانست زيرا كه; عيبجويى دشمنان در ارتباط با فقدان فرزند آن حضرت بوده است. سپس مى‏گويد: اين‏چنين است كه فرزندان رسول گرامى اسلام سراسر گيتى را فرا گرفته‏اند. (14)

            بيضاوى، از ديگر مفسرين اهل سنت، نيز زيادى فرزندان و پيروان را در شمار معانى كوثر ذكر مى‏كند. (15)

            در ميان مفسرين شيعه، مرحوم طبرسى در مجمع البيان و علامه طباطبايى در الميزان مخاطبان خود را به اين معنا توجه داده‏اند. در تفسير الميزان در اين باره به خوبى استدلال شده است.

            ب: دومين شاهد بر اينكه در كوثر معناى فرزندان فراوان منظور شده، ذيل سوره شريفه است كه مى‏فرمايد: «ان شانئك هو الابتر.» محققا دشمن تو بى‏دنباله است; زيرا كه ظاهر كلمه ابتر، عبارت از قطع نسل و بى‏فرزندى است چنانكه شان نزول سوره آن را تاييد مى‏كند و يا دليلى بر انحصار به يكى از موارد آن مثل جدا شدن از خيرات ... است.

            و يا از قوم خود نخواهد دانست و بيانگر هرگونه انقطاع و جدا شدن مى‏باشد در هر صورت بدون دنباله بودن از نظر فرزند، در معناى ابتر ملاحظه شده است كه خود دليلى بر اين است كه در كوثر معنايى مقابل آن ارائه شده است; يكى وجود فرزندان بسيار است كه به پيامبر(ص) اعلام مى‏دارد كه: اى پيامبر ما به تو خير فراوان از جمله فرزندان بسيار داديم و دشمن تو براى هميشه تاريخ از تمامى نيكيها و از نسل و فرزندان منقطع و جدا خواهد بود و از آنجا كه بستر كوثر و جريان پرفيض و مداوم، در وجود مقدس حضرت صديقه طاهره فاطمه(س) قرار دارد، به عظمت اين سرچشمه خيرات و وجود با بركت‏بيشتر مى‏توان پى برد. وجود مقدسى كه نعمت‏بزرگ الهى و استمرار فرزندان رسول گرامى اسلام(ص) به وسيله او تحقق يافت، تا شخصيت زن را در ابعاد معنوى و اجتماعى جلوه بيشترى بخشيده تا هيچ فردى به خود اجازه ندهد كه فرزندش را تنها به خاطر جنسيت مورد تحقير قرار دهد زيرا كه الگوى زن مسلمان فاطمه(س) است. همان بزرگوارى كه حلقه پيوند شكوهمند رسالت و امامت گشت و زيباترين جلوه‏هاى انسانى معنوى را در خويش متجلى ساخت.

            مكتب فاطمه(س) مجموعه‏اى از فضايل انسانى و منظومه‏اى از گلواژه‏هاى نيك زيستن است كه در هسته مركزى آن پيامبر قرار گرفته است و فرزندان معصومش، اقمار اين منظومه‏اند. جهان امروز به همان مقدار نيازمند به آرمانهاى فاطمى است، كه جامعه ديروزجاهلى.

            سوره كوثر خود گواه اين مطلب است كه تبار و ذريه پيامبر گرامى(ص) از دختر گرانمايه‏اش فاطمه(س) استمرار مى‏يابد; چنانكه مرحوم علامه طباطبائى (16) به آن توجه داده است. البته اين معنا را در آيات ديگر به صورت آشكارترى مى‏توان ديد. همچنين به دو نمونه آن در مناظره امام موسى بن‏جعفر(ع) با هارون الرشيد تصريح شده است زمانى هارون الرشيد از امام موسى بن‏جعفر(ع)، پرسيد: چگونه شما مى‏گوييد ما از فرزندان پيامبريم، با اينكه به جاى ماندن نسل از پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر او هستيد؟ حضرت در جواب او، آيه‏اى از سوره انعام را خواند: «و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هرون وكذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين‏» و هدايت نموديم - از فرزندان او، نوح يا ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و اينگونه نيكوكاران را جزا مى‏دهيم و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند. (17) آنگاه حضرت از هارون‏الرشيد پرسيد: پدر عيسى كيست، كه به وسيله آن از فرزندان نوح «يا ابراهيم‏» بشمار آمده است؟ هارون گفت: عيسى پدرى نداشت. امام بى‏درنگ فرمود: همانگونه كه خداوند عيسى را بوسيله مريم از فرزندان انبياء محسوب داشته است، ما نيز به پيامبر اسلام از طريق مادرمان فاطمه(س) انتساب پيدا كرده‏ايم و از فرزندان آن حضرت هستيم. آنگاه حضرت آيه شريفه مباهله را تلاوت كرد: «فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم ...» و فرمود: هيچ كس ادعا نكرده است كه: در موقع مباهله و نفرين بر مسيحيان پيامبر غير از على بن ابيطالب و فاطمه و حسن و حسين،: در زير كساء (عبا) داخل كرده باشد. به اين ترتيب مشخص مى‏شود منظور از ابنائنا، پسران ما، حسن و حسين‏اند كه خداوند آنها را پسران رسول خود خوانده است. (1

            بهره‏اى كه از اين سوره نورانى بايد براى امروزمان برداريم اين است كه: راه نجات جامعه انسانى در بازگشت‏به چشمه‏سار جوشان و استفاده از بركات فراوان آن است، كه در مجموعه‏اى از الگوهاى متعالى تجلى يافته است.

            اگر فاطمه(س) براى زن معاصر امروزين بهترين الگو است‏بدان جهت است كه مكتب فاطمه(س) مجموعه‏اى از فضايل انسانى و منظومه‏اى از گلواژه‏هاى نيك زيستن است كه در هسته مركزى آن پيامبر قرار گرفته است و فرزندان معصومش، اقمار اين منظومه‏اند. جهان امروز به همان مقدار نيازمند به آرمانهاى فاطمى است، كه جامعه ديروز جاهلى. زيرا كه اصول حاكم بر نظام جاهلى قديم، در شكلهاى جديدتر ارائه شده است و جاهليت جديدى را در قالب نظام‏هاى غربى و الحادى ترسيم كرده است. نظام خانواده استحكام و اصالت‏خويش را از دست داده و زن به صورت يك شى‏ء و بازيچه بازارهاى تبليغاتى درآمده و آزادى زن در برهنگى و جلوه‏گرى او تجسم يافته است.

            اينجاست كه زن امروز نيازمند اسوه‏هايى است كه با تكيه بر ارزشهاى راستين الهى او را به كوثر آگاهى و ايمان و آزادى راستين رهنمون شود.

            نى تو اعطيناك كوثر خوانده‏اى پس چرا خشكى و تشنه مانده‏اى يا مگر فرعونى و كوثر چو نيل بر تو خون گشته است و ناخوش اى عليل توبه كن بيزار شو از هر عدو كو ندارد آب كوثر در گلو هر كه را ديدى ز كوثر سرخ رو او محمد(ص) خوست‏با او گير خو هر كه را ديدى ز كوثر خشك لب دشمنش ميدار همچون مرگ و تب

            «فصل لربك وانحر; پس براى پروردگارت نماز گزار و نحر كن.» سپاسگزارى و كرنش به آستان الهى از وظايف مهمى است كه عقل هر انسان برايش مقرر مى‏دارد. سرشت انسانها مبتنى بر قدردانى از فردى است كه به او نيكى كرده است و از آنجا كه تمامى نعمتها از جانب خداوند به انسان ارزانى شده است، سپاسگزارى از او جلوه ديگرى به خود مى‏گيرد كه در اين سوره مباركه در نماز و «نحر» تجسم يافته است.

            هر معنايى كه در «نحر» منظور باشد چه قربانى كردن شتر و چه بالا بردن دو دست تا روبروى گلوگاه و يا جلو آوردن روى سينه - به هنگام تكبيرهاى نماز، همه نشانه سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند است و نماز و نحر در صورتى مى‏تواند اعلام سپاس باشد كه فقط براى خدا و در جهت پروردگار جهان باشد.

            «ان شانئك هو الابتر.» به يقين دشمن تو بى‏دنبال و بى‏خير است. يكى از جلوه‏هاى اعجاز قرآن، خبرهاى غيبى و پيشگوييهاى قاطع و انطباق آن با واقعيتها است و به روشنى موارد زيادى را در آيات قرآنى مى‏توان يافت. از جمله; داستان پيشگويى پيروزى رو ميان بر ايرانيان، پس از آنكه آنها مغلوب ايرانيان گشتند و آن را نه سال قبل پيش‏بينى كرد و به همانگونه نيز تحقق يافت‏خداوند متعال در قرآن كريم فرمود: «غلبت الروم فى ادنى الارض وهم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين‏» روميان مغلوب شدند در جنگى كه به نزديكتر زمين واقع شد و آنها پس از مغلوب شدن به زودى بر فارسها با ر ديگر غلبه خواهند كرد. (19) و در آيه‏اى ديگر پيروزى مسلمين در جنگ بدر را پيش‏بينى كرد و فرمود: «سيهزم الجمع و يولون الدبر» به زودى آن جماعت «در بدر» شكست‏خورده و به جنگ پشت كنند. (20)

            جهت تحقيق بيشتر مى‏توان به تفسير البيان اثر آية‏الله خوئى (21) و الميزان نوشته علامه طباطبائى (22) مراجعه كرد.

            سومين پيش‏بينى مربوط به آيه شريفه «ان شانئك هو الابتر» است. دشمن كه از سر غرور و نخوت به زيادى تعداد و فرزندان خويش مى‏باليد و مسلمين را ناچيز مى‏انگاشت و به خصوص بعد از فوت فرزند رسول گرامى اسلام، كار را تمام شده تلقى كرد و گمان برد پيام و رسالت پيامبر در ميان انبوه حوادث تاريخ به فراموشى سپرده خواهد شد. در اين هنگام قرآن كريم پيشگويى كرد كه دين تو جهانگير خواهد شد و كار دشمنان به نافرجامى و تباهى خواهد كشيد و امروزه كه پس از چهارده قرن حضور سرافراز اسلام را در جهان مشاهده مى‏كنيم درخشش اعجاز اين سوره را هر چه بيشتر حس كرده و آن را به عنوان نشانه صدق ديگرى بر رسالت نبى گرامى اسلام اعلام مى‏داريم.

            مصطفى را وعده كرد الطاف حق گر بميرى تو نميرد اين سبق من كتاب و معجزت را رافعم بيش و كم كن را ز قرآن مانعم من مناره پر كنم آفاق را كور گردانم دو چشم عاق را چاكرانت‏شهرها گيرند و جاه دين تو گيرد ز ماهى تا به ماه تا قيامت‏باقيش داريم ما تو مترس از نسخ دين اى مصطفا (23)

            در پرتو همين اعجاز فرزندان فاطمه(س) همچنان رونقى فزاينده يافته، سرچشمه‏اى پربركت‏شده‏اند كه هر روز بيش از گذشته در جهان مى‏درخشند و شاخسارهاى معنويت و پاكى را فرا راه حق‏جويان قرار مى‏دهند، تا آن زمان كه چهره پر فروغ حسن يار و جلوه زيباى عدل الهى حضرت بقية الله «عجل الله تعالى فرجه الشريف‏» رخ كند و با ظهور خود كوثر فاطمى را تفسيرى تام و تمام بخشد - به اميد آن روز. والسلام.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #7
              سورة المعارج

              1.

              سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ
              2.

              لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ
              3.

              مِّنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ
              4.

              تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ
              5.

              فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا
              6.

              إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا
              7.

              وَنَرَاهُ قَرِيبًا
              8.

              يَوْمَ تَكُونُ السَّمَاء كَالْمُهْلِ
              9.

              وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ
              10.

              وَلَا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا
              11.

              يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ
              12.

              وَصَاحِبَتِهِ وَأَخِيهِ
              13.

              وَفَصِيلَتِهِ الَّتِي تُؤْويهِ
              14.

              وَمَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ يُنجِيهِ
              15.

              كَلَّا إِنَّهَا لَظَى
              16.

              نَزَّاعَةً لِّلشَّوَى
              17.

              تَدْعُو مَنْ أَدْبَرَ وَتَوَلَّى
              18.

              وَجَمَعَ فَأَوْعَى
              19.

              إِنَّ الْإِنسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا
              20.

              إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا
              21.

              وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا
              22.

              إِلَّا الْمُصَلِّينَ
              23.

              الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ
              24.

              وَالَّذِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ
              25.

              لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ
              26.

              وَالَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ
              27.

              وَالَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ
              28.

              إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍ
              29.

              وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ
              30.

              إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ
              31.

              فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاء ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ
              32.

              وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ
              33.

              وَالَّذِينَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ
              34.

              وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ
              35.

              أُوْلَئِكَ فِي جَنَّاتٍ مُّكْرَمُونَ
              36.

              فَمَالِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ
              37.

              عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ عِزِينَ
              38.

              أَيَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ
              39.

              كَلَّا إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِّمَّا يَعْلَمُونَ
              40.

              فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ إِنَّا لَقَادِرُونَ
              41.

              عَلَى أَن نُّبَدِّلَ خَيْرًا مِّنْهُمْ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ
              42.

              فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ
              43.

              يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ سِرَاعًا كَأَنَّهُمْ إِلَى نُصُبٍ يُوفِضُونَ
              44.

              خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذَلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كَانُوا يُوعَدُونَ
              Last edited by donsaeid; 07-08-2006, 12:44 AM.
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #8
                به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

                تقاضاكننده‏اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد! (1)

                اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمى‏تواند آن را دفع كند، (2)

                از سوى خداوند ذى المعارج ( خداوندى كه فرشتگانش بر آسمانها صعود و عروج مى‏كنند)! (3)

                فرشتگان و روح ( فرشته مقرب خداوند) بسوى او عروج مى‏كنند در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است! (4)

                پس صبر جميل پيشه كن، (5)

                زيرا آنها آن روز را دور مى‏بينند، (6)

                و ما آن را نزديك مى‏بينيم! (7)

                همان روز كه آسمان همچون فلز گداخته مى‏شود، (

                و كوه‏ها مانند پشم رنگين متلاشى خواهد بود، (9)

                و هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى‏گيرد! (10)

                آنها را نشانشان مى‏دهند (ولى هر كس گرفتار كار خويشتن است)، چنان است كه گنهكار دوست مى‏دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند، (11)

                و همسر و برادرش را، (12)

                و قبيله‏اش را كه هميشه از او حمايت مى‏كرد، (13)

                و همه مردم روى زمين را تا مايه نجاتش گردند; (14)

                اما هرگز چنين نيست (كه با اينها بتوان نجات يافت، آرى) شعله‏هاى سوزان آتش است، (15)

                دست و پاو پوست سر را مى‏كند و مى‏برد! (16)

                و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كردند صدا مى‏زند، (17)

                و (همچنين آنها كه) اموال را جمع و ذخيره كردند! (1

                به يقين انسان حريص و كم‏طاقت آفريده شده است، (19)

                هنگامى كه بدى به او رسد بيتابى مى‏كند، (20)

                و هنگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى‏شود (و بخل مى‏ورزد)، (21)

                مگر نمازگزاران، (22)

                آنها كه نمازها را پيوسته بجا مى‏آورند، (23)

                و آنها كه در اموالشان حق معلومى است... (24)

                براى تقاضاكننده و محروم، (25)

                و آنها كه به روز جزا ايمان دارند، (26)

                و آنها كه از عذاب پروردگارشان بيمناكند، (27)

                چرا كه هيچ كس از عذاب پروردگارش در امان نيست، (2

                و آنها كه دامان خويش را (از بى‏عفتى) حفظ مى‏كنند، (29)

                جز با همسران و كنيزان (كه در حكم همسرند آميزش ندارند)، چرا كه در بهره‏گيرى از اينها مورد سرزنش نخواهند بود! (30)

                و هر كس جز اينها را طلب كند، متجاوز است! (31)

                و آنها كه امانتها و عهد خود را رعايت مى‏كنند، (32)

                و آنها كه با اداى شهادتشان قيام مى‏نمايند، (33)

                و آنها كه بر نماز مواظبت دارند، (34)

                آنان در باغهاى بهشتى (پذيرايى و) گرامى داشته مى‏شوند. (35)

                اين كافران را چه مى‏شود كه با سرعت نزد تو مى‏آيند... (36)

                از راست و چپ، گروه گروه (و آرزوى بهشت دارند)! (37)

                آيا هر يك از آنها (با اين اعمال زشتش) طمع دارد كه او را در بهشت پر نعمت الهى وارد كنند؟! (3

                هرگز چنين نيست; ما آنها را از آنچه خودشان مى‏دانند آفريده‏ايم! (39)

                سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما قادريم... (40)

                كه جاى آنان را به كسانى بدهيم كه از آنها بهترند; و ما هرگز مغلوب نخواهيم شد! (41)

                آنان را به حال خود واگذار تا در باطل خود فروروند و بازى كنند تا زمانى كه روز موعود خود را ملاقات نمايند! (42)

                همان روز كه از قبرها بسرعت خارج مى‏شوند، گويى به سوى بتها مى‏دوند... (43)

                در حالى كه چشمهايشان از شرم و وحشت به زير افتاده، و پرده‏اى از ذلت و خوارى آنها را پوشانده است! اين همان روزى است كه به آنها وعده داده مى‏شد! (44)
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #9
                  هرچه براى شما امكان دارد قرآن بخوانيد!
                  .
                  ايـن آيـه كـه طـولانـى تـرين آيه اين سوره است مشتمل بر مسائل بسيارى است كه محتواى آيات گذشته را تكميل مى كند.
                  نخست مى فرمايد: ((پروردگارت مى داند كه تو و گروهى از آنها كه با تو هستندنزديك دوسوم از شب يا نصف يا ثلث آن را به پا مى خيزيد خداوند شب و روز رااندازه گيرى مى كند)) (ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل ونصفه وثلثه وطـائفة من الذين معك واللّه يقدر الليل والنهـار).
                  اشـاره به همان دستورى است كه در آغاز سوره به پيامبر داده شده , تنهاچيزى كه در اينجا اضافه دارد ايـن اسـت كه گروهى از مؤمنان نيز در اين عبادت شبانه , پيامبر(ص ) را همراهى مى كردند ـبه عنوان يك حكم استحبابى و يا احتمالايك حكم وجوبى زيرا شرائط آغاز اسلام ايجاب مى كرد كه آنـهـا بـا تـلاوت قـرآن كـه مـشتمل بر انواع درسهاى عقيدتى و عملى و اخلاقى است و همچنين عبادات شبانه خود را بسازند و آماده تبليغ اسلام و دفاع از آن گردند.
                  ولـى از بـعـضـى روايـات اسـتـفاده مى شود جمعى از مسلمانان در نگهداشتن حساب ((ثلث )) و ((نصف )) و ((دوثلث )) گرفتار اشكال و دردسر مى شدند و اين امرسبب مى شد كه گاه تمام شب را بيدار بمانند, و مشغونل عبادت باشند, تا آنجا كه پاهاى آنها به خاطر قيام شبانه ورم كرد!.
                  لذا خداوند اين حكم را بر آنها تخفيف داد و فرمود: ((او مى داند كه شمانمى توانيد مقدار آن را (به دقـت ) انـدازه گيرى كنيد (براى عبادت كردن ) پس شما رابخشيد, اكنون آنچه براى شما ميسر است قرآن بخوانيد)) (علم ان لن تحصوه فتـاب عليكم فاقرؤا مـا تيسر من القرآن ).
                  سـپـس بـه بـيـان دلـيل ديگرى براى اين تخفيف پرداخته , مى افزايد: خداوند((مى داند به زودى گـروهى از شما بيمار مى شوند, و گروهى ديگر براى به دست آوردن فضل الهى (و كسب روزى ) به سفر مى روند, و گروهى ديگر در راه خدا جهادمى كنند)) و از تلاوت قرآن باز مى مانند (علم ان سيكون منكم مرضى وآخرون يضربون فى الا رض يبتغون من فضل اللّه وآخرون يقـاتلون فى سبيل اللّه ).
                  ((پس به اندازه اى كه براى شما ممكن است از آن تلاوت كنيد)) (فاقرؤا مـاتيسر منه ).
                  روشـن است كه ذكر بيمارى , و مسافرتهاى ضرورى , و جهاد فى سبيل اللّه ,به عنوان سه مثال براى عـذرهـاى مـوجـه اسـت , ولى منحصر به اينها نيست , منظوراين است چون خداوند مى داند شما گرفتار مشكلات مختلف زندگى در روزخواهيدشد, و اين مانع تداوم آن برنامه سنگين است , به شما تخفيف داده است .
                  در حقيقت در آغاز اسلام به خاطر وجود شرائطى اين تلاوت و عبادت شبانه واجب بوده , و بعد هم از نظر مقدار و هم از نظر حكم تخفيف داده شده , و به صورت يك حكم استحبابى آن هم به مقدار ميسور در آمده است .
                  الـبـتـه مهم خوب خواندن و تدبر و انديشه در آن است لذا امام على بن موسى الرضا(ع ) مى فرمايد: ((آن مقدار بخوانيد كه در آن خشوع قلب و صفاى باطن ونشاط روحانى و معنوى باشد)).
                  سـپس به چهار دستور ديگر در پايان آيه اشاره كرده , و برنامه خودسازى ارائه شده را به اين وسيله تكميل مى كند, مى فرمايد: ((و نماز را برپا داريد, و زكات رابپردازيد و به خدا قرض الحسنه دهيد [ در راه او انفاق نماييد] و (بدانيد) آنچه را ازكارهاى نيك براى خود از پيش مى فرستيد نزد خداوند بـه بهترين وجه و بزرگترين پاداش خواهيد يافت )) (واقيموا الصلوة وآتواالزكوة واقرضوا اللّه قرضا حسناومـا تقدموا لا نفسكم من خير تجدوه عنداللّه هو خيرا واعظم اجرا).
                  ((و از خـداونـد آمـرزش بطلبيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است )) (واستغفروااللّه ان اللّه غفور رحيم ).
                  مـنـظـور از ((نـمـاز)) در اينجا نمازهاى واجب پنجگانه و منظور از ((زكات )) زكات واجب است , منظور از دادن ((قرض الحسنه )) به خداوند همان انفاقهاى مستحبى است , و اين بزرگوارانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه تصور مى شود, چرا كه مالك تمام ملكها, از كسى كه مطلقا چيزى از خـود نـدارد قـرض مى طلبد, تا از اين طريق او را تشويق به انفاق و ايثار و كسب فضيلت اين عمل خير كند, و از اين طريق تربيت شود و تكامل يابد.
                  ذكر ((استغفار)) در پايان اين دستورات ممكن است اشاره به اين باشد كه مبادابا انجام اين طاعات خـود را انـسـان كـامـلـى بدانيد و به اصطلاح طلبكار تصور كنيد,بلكه همواره بايد خود را مقصر بشمريد, و عذر به درگاه خدا آوريد, ((ورنه سزاوارخداونديش كس نتواند كه به جا آورد)).
                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #10

                    جمع و حفظ قرآن برعهده ماست !
                    .
                    ايـن آيـه و سـه آيـه بـعد از آن به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوينده درلابلاى سخن خويش مى آورد.
                    خـداوند موقتارشته سخن درباره قيامت واحوال مؤمنان و كافران را رها كرده ,و تذكر فشرده اى به پـيـامـبـرش دربـاره قرآن مى دهد, مى فرمايد: ((زبانت را به خاطرعجله براى خواندن آن [ قرآن ] حركت مده )) (لا تحرك به لسـانك لتعجل به ).
                    در تـفـسير اين آيه , تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث وتفسير نقل شده است , و آن ايـن كه پيامبر(ص ) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت , هنگامى كه پيك وحى , آيات را بر او مى خواند, همراه او زبان خود را حركت مى داد و عجله مى كرد, خداوند او را نهى فرمود كه اين كار رامكن , خود ما آن را براى تو جمع مى كنيم .
                    (آيـه )ـ سـپس مى افزايد: ((چرا كه جمع كردن و خواندن آن برعهده ماست ))! و اين كار به وسيله پيك وحى انجام مى شود (ان علينـا جمعه وقرآنه ).
                    (آيه )ـ ((هرگاه آن را خوانديم , از خواندن آن پيروى كن )) (فاذا قرانـاه فاتبع قرآنه ).
                    (آيه )ـ ((سپس بيان (و توضيح ) آن (نيز) برعهده ماست )) (ثم ان علينـابيـانه ).
                    بنابراين هم جمع قرآن , و هم تلاوت آن بر تو, و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه برعهده ماست , به هيچ وجه نگران مباش , آن كس كه اين وحى را نازل كرده ,در تمام مراحل حافظ آن است .
                    ايـن آيـات در ضمن بيانگر اصالت قرآن , و حفظ آن از هرگونه تحريف ودگرگونى است , چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است .
                    (آيـه )ـ در اينجا بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد, وويژگيهاى ديگرى را از قيامت , و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند.
                    مـى فـرمـايـد: ((چنين نيست كه شما مى پنداريد (و دلايل معاد را كافى نمى دانيد) بلكه شما اين دنياى زودگذر را دوست داريد)) و هوسرانى بى قيد و شرطرا (كلا بل تحبون العـاجلة ).
                    (آيه )ـ ((و (به همين دليل ) آخرت را رها مى كنيد)) (وتذرون الا خرة ).
                    دلـيـل اصـلـى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) وخاكهاى پراكنده نيست , بلكه علاقه شديد شما به دنيا, و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هرگونه مانع و رادعـى را از سـر راه خـود بـرداريـد, و از آنـجـاكـه پـذيـرش مـعـاد و امر و نهى الهى , موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجادمى كند, لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد, و آخرت را بكلى رها مى سازيد.
                    دو آيه فوق در حقيقت تاكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الا نسـان ليفجر امـامه ت يسئل ايان يوم القيمة .
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • donsaeid
                      Senior Member
                      • Nov 2005
                      • 28300

                      #11


                      نزول قرآن در شبى مبارك

                      انا انزلناه فى ليله مباركه انا كنا منذرين (دخان - آيه 3)

                      ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم و ما همواره انذاركننده بوده‌ايم.

                      شب قدر شب نزول قرآن كريم است كه خداوند اين شب استثنائى را بسيار مبارك گردانيده و در اين شب از هر سال، مقدرات جهان رقم زده مى‌شود.

                      در اين آيه مباركه خداوند هدف نزول قرآن را در يك كلمه «منذرين» بيان فرموده است.

                      انذار: يعنى ترساندن و بيم دادن، كه خداوند ماموريت به رسولان و پيامبرانش مى‌دهد تا با بيان احكام الهى و با خواندن كتاب بر مردم، آنان را از عذاب خدا بترسانند و ظالمان و ستمگران را از كيفر گناهانشان بر حذر دارند.



                      قرآن كريم از سوى خداوند دو نوع نزول داشته است:



                      1. نزول دفعى

                      از قرائن معلوم مى‌شود قرآن كريم يك بار در يك شب مبارك بر قلب رسول خدا نازل شده است.



                      2. نزول تدريجى

                      در طول مدت 23 سال قرآن كريم به تدريج و به مناسبت بر رسول خدا توسط جبرئيل امين نازل شده است.



                      عجيب است كه برخى از مفسرين قائل شده‌اند بر اينكه قرآن در شب نيمه شعبان نازل شده و استناد به روايتى نيز مى‌كنند با اينكه در قرآن تاكيد شده است كه ماه رمضان ماه نزول قرآن است «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن» و با اين تصريح جاى تاويل نيست كه به زور بخواهند ثابت كنند كه قرآن در شب نيمه شعبان نازل شده است. البته شب نيمه شعبان بسيار با عظمت و پر بركت است ولى شب نزول قرآن نمى‌باشد.

                      پس مسلم و قطعى است كه قرآن در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده. تنها بحثى كه در اينجا هست تعيين شب قدر در ميان شب‌هاى ماه رمضان مى‌باشد؛ شبى كه خداوند آن را از هزار ماه برتر دانسته است «ليله القدر خير من الف شهر.»

                      از روايات مختلف بر مي‌آيد كه احتمالا شب قدر يكى از ده شب آخر ماه باشد و تاكيد بر شب 19 و شب 21 و شب 23 شده است و بازهم در روايتى امام مى‌فرمايد، «ما ايسر ليلتين» كه مقصود از دوشب، 21 و 23 است و باز در برخى روايات تاكيد بر شب 23 شده است.

                      اجمالا چناچه مرسوم است كه اين سه شب ماه مبارك احيا گرفته مى‌شود، بد نيست در اين ده شب از ماه، شيعيان توجه به خصوصى به عبادت و نماز و قرآن كنند خصوصا شب‌هاى وتر زيرا گذشته از اينكه احتمال دارد شب قدر در يكى از اين شبهاى مبارك باشد، در خصوص اين دهه اخير تاكيد زيادى از امامان عليهم السلام داريم، كه آنها را با قرائت قرآن و نماز و مناجات احيا كنيد. به هر حال نبايد لحظه‌اى در اين ماه پربركت از ذكر خدا غافل شد و بايد اين فرصت بزرگ را مغتنم شمرد و ضمن حمد و سپاس پروردگار كه ما را زنده نگه داشت تا اين روزهاى با عظمت و پر خير و بركت را استقبال كنيم، بايد سعى شود كه تمام لحظات آنرا با عبادت به سر ببريم. و اگر اين توفيق الهى نصيب كسى شد، آنگاه در روز عيد فطر از خداوند عيدى خواهد گرفت، عيدى مغفرت و رحمت و قبولى اعمال.

                      مبارك: خداوند اين شب را با بركت و مبارك توصيف كرده است، زيرا در اين شب نعمت‌ها و روزى خود را بر بندگانش تا سال آينده مقرر و تقسيم مى‌نمايد گذشته از اين كه خود نزول قرآن بالاترين بركت و عميق‌ترين نعمت است و شايد يكى ديگر از دلايل بركت شب قدر اين باشد كه خداوند در اين شب دعاها را مستجاب مى‌گرداند.

                      اين شب به قدرى بركت دارد كه تا طلوع فجر انسان‌ها در سلام و سلامتى خواهند گذراند خداوند مى‌فرمايد: «سلام هى حتى مطلع الفجر» پس هر لحظه‌اش را بايد مغتنم شمرد و بيشتر استغفار و طلب آمرزش گناهان كرد شايد اين سلام شامل حال ما نيز گردد.

                      آمين رب العالمين.
                      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                      صادق هدايت؛ بوف کور

                      Comment

                      • abadani69
                        Senior Member
                        • Aug 2005
                        • 21339

                        #12
                        کتابت قرآن باید با روح فرهنگ حاکم بر کشور هماهنگ باشد/ قرآن کریم باید با بهترین و شیواترین خط نگارش شود
                        خبرگزاری مهر - گروه دین و اندیشه: کتابت قرآن از جمله مواردی است که نقش مؤثری در جذب هر چه بیشتر برای قرائت شیوا و روان این کتاب آسمانی دارد، به همین دلیل هر چه نگارش از شیوه مطلوبتری برخوردار و روانتر باشد، تمایل به قرائت آن نیز افزایش خواهد یافت، کارشناسان اعتقاد دارند برای کتابت قرآن کریم باید از بهترین و شیواترین خط که با روح فرهنگ حاکم بر کشور هماهنگ است، بهره گرفت .
                        قرآن کریم باید با بهترین و شیواترین خط نگارش شود

                        حسن تفکری مدیر کل دفتر نظارت بر چاپ و نشر قرآن کریم سازمان دارالقرآن با اشاره به اینکه قرآن کریم باید با بهترین و شیواترین خط نوشته شود، گفت: خوشنویسان و خطاطان باید با خطی قرآن کریم را به نگارش در آورند که شیوا و روان بوده و خواندن آن برای همگان آسان باشد .

                        مدیر کل دفتر نظارت بر چاپ و نشر قرآن کریم سازمان دارالقرآن الکریم در ادامه یاد آور شد: در رابطه با علامت گذاری قرآن کریم باید به گونه ای عمل کرد که مردم ایران با آن انس گرفته اند و از آن به شیوه ایرانی نام برده می شود، همانگونه که بسیاری از کشورهای عربی از شیوه های مصری، کشورهای شبه قاره از شیوه هندی و کشورهای شمال غرب آفریقا از شیوه مغربی درعلامت گذاری قرآن تبعیت می کنند.

                        استفاده از نگارش ساده قرائت قرآن را تسهیل می کند

                        حجت الاسلام محمد علی ایازی قرآن پژوه و محقق نیز گفت: خط قرآن نه تنها باید دقیق باشد بلکه میان خواندن و نوشتن حروف و کلمات باید تطبیق وجود داشته باشد تا خواندن آن آسان شود، از سوی دیگر افراد باید از دوران کودکی با این خطوط آشنا شوند و نوعی ارتباط معنوی با آنها پیدا کنند، این امر در ترویج و اشاعه فرهنگ قرآن خوانی بسیار مؤثر خواهد بود.

                        حجت الاسلام سید محمد علی ایازی با اشاره به ویژگیهای خطوط قرآن تصریح کرد: باید خط قرآن دقیق بوده و خواندن آن آسان باشد و در واقع حروف و کلمات بین خواندن و نوشتن تطابق داشته باشند.

                        وی افزود: در زبانهای مختلف کلماتی وجود دارد که خواندن با نوشتن آن تطبیق ندارد و زبان عربی نیز از این قاعده مستثنی نیست، از این رو تمام تلاش صاحبنظران بر این است تا خط به ویژه برای خواندن قرآن، روز به روز پیشرفت کند.

                        این قرآن پژوه و محقق با بیان اینکه هنر در ترویج فرهنگ قرآن خوانی مؤثر است، تصریح کرد: اگر افراد از دوران کودکی با این خطوط آشنا شوند و نوعی ارتباط معنوی با آنها پیدا کنند در ترویج و اشاعه فرهنگ قرآن خوانی مؤثر خواهد بود.

                        وی در ادامه یاد آور شد: کارهای هنری زیادی بر قرآن انجام شده است که بسیار متنوع و متعدد است و از سوی دیگر سازمانها و مراکز مختلف شیوه های کم اعراب قرآن ایجاد شده است تا مبتدیان نیز بتوانند قرآن را فرا گیرند.

                        کتابت قرآن به خط ایرانی قرائت آن را تسهیل می کند

                        احمد حاجی شریف معاون آموزش و پژوهش سازمان دارالقرآن الکریمبا بیان اینکه نگارش قرآن چند نوع است، اظهار داشت: نگارش در ایران دو نوع است که رسم المصحف و رسم الاملاء را شامل می شود.

                        وی افزود: رسم الاملاء مطابق با ادبیات عرب است، به جز چند کلمه خاص چون زکوة، صلوة، حیوة که در ادبیات عرب بدون واو نوشته می شود که عدم تغییر این کلمات هم به دلیل این است که هیچ قرآنی از ابتدا تا به حال تغییر نکرده و یا تعداد آنها بسیار کم است. مشابه این کلمات در زبان فارسی نیز وجود دارد که باید آن را رعایت کرد، چون کلمه خواهر و خویش که یک واو اضافه دارد و ما در نوشتن این کلمات واو را رعایت کرده ولی کلمه را بدون واو قرائت می کنیم.

                        احمد حاجی شریف تصریح کرد: قرآن باید با رسم الاملاء باشد و همچنین از نظر علامتگذاری مخاطبان و خوانندگان قرآنهای ایرانی را بهتر می خوانند، زیرا نو آموزان اگر حرکتهای زیادی در قرآن وجود داشته باشد به علت عدم آشنایی با آن خط، کلمات را نادرست تلفظ می کنند.

                        معاون آموزش و پژوهش سازمان دارالقرآن الکریم در ادامه گفت: در ایران بیشتر قرآنهایی که مورد استفاده قرار می گیرند به خط نیریزی و دیگر خوشنویسان ایرانی هستند.

                        نگارش قرآن کریم باید ساده و روان باشد

                        حجت الاسلام محمد رضا شریعتی یکی از اساتید و داوران قرائت و حفظ قرآن با بیان اینکه این کتاب آسمانی از گذشته تا امروز روند تکاملی گسترده ای را طی کرده است، اظهار داشت: شک نیست برای تقویت فرهنگ قرائت قرآن به شیوه ای صحیح، باید در نگارش قرآن دقت لازم صورت گرفته و از خط و نگارشی استفاده شود که قرائتی بدون اشکال و آسان را برای مخاطب به همراه داشته باشد .

                        وی افزود: آنچه که امروزه بیشتر از قرآنهای دیگر در دسترس ما قرار دارد قرآن به خط عثمان طه است زیرا این قرآن هم استحکام و هم زیبایی دارد. اما اشکال شیوه نگارش به این خط، مملو از اعراب بودن است که برای مبتدیان اشکالاتی را ایجاد می کرد.

                        این استاد و داور قرائت و حفظ قرآن با تأکید بر اینکه بیشتر طراحان نیز به این نتیجه رسیدند که باید از قرآن کم اعراب استفاده شود، زیرا به خط فارسی نزدیک تر است، تصریح کرد: از این رو برخی از حرکات زائد و علامت سکون را برداشتند و یا حروفی را که خوانده نمی شد با رنگی دیگر و یا کم رنگتر نوشتند. اگر چه این قرآن نیز خالی از اشکال نبود.

                        وی در ادامه افزود: به دنبال نظر سنجی هایی که انجام شد برخی از مردم قرآنی را که عثمان طه نوشته است را درست می خوانند و برخی دیگر شیوه کم اعراب را می پسندند و نتیجه این شد که در اصلاح کتابت قرآن کریم باید به صورت حساب شده عمل شود و بر روی برخی از کلمات بررسیهای زیادی انجام گیرد.

                        حجت الاسلام محمد رضا شهیدی با بیان اینکه قرائت قرآن در سالهای اخیر تفاوت بسیاری داشته است، به طوری که امروزه با رایانه می توانند قرآن را بهتر و کلمات را به درستی بخوانند، گفت: در ایران خط خوشنویس یا نیریزی مورد استفاده قرار می گرفت و اینک استفاده از هنر خوشنویسی جای خود را در نگارش قرآن باز کرده است به ویژه اینکه قرآنهای نفیسی از خطوط نستعلیق، ثلث و شکسته با هنرهای مختلف چون تذهیب مزین شده اند که هر ساله هنرمندان آثار خود را در نمایشگاه قرآن عرضه می کنند.

                        کتابت قرآن باید با روح فرهنگ حاکم بر کشور هماهنگ باشد

                        حجت الاسلام محمد عبداللهیان مدیر مرکز بانوان قرآن پژوه با بیان اینکه هنر از قرآن جدایی ناپذیر است، کتابت قرآن را نوعی هنرآفرینی عنوان کرد و اظهار داشت: هنرمندان خطاط هر منطقه اسلامی باید متناسب با فرهنگ خود خطی داشته باشند که در کتابت قرآن از آن استفاده کنند، این امر به سهولت در نحوه قرائت قرآن کریم منجر می شود .

                        مدیر مرکز بانوان قرآن پژوه با بیان اینکه باید در کتابت قرآن کریم کار هنری انجام دهیم، گفت: باید به هنرمندان میدان داد تا با توجه به سلیقه خود نوعی ارتباط معنوی با قرآن برقرار کنند و به دنبال آشنایی با قرآن هنرنمایی کنند.

                        حجت الاسلام عبداللهیان با تأکید بر اینکه قرآن مانند کتابهای معمولی نیست که به هر فردی اجازه داده شود در کتابت و نگارش آن دخیل شود، افزود: اگر هر فرد نا آگاه با متن قرآن و غریب با آیات الهی به کتابت قرآن بپردازد ممکن است در متن قرآن، علامت گذاری، ترجمه، نگارش و کتابت قرآن تحریفاتی را ایجاد کند.

                        وی در ادامه یاد آور شد: اگر در رسم الخط قرآن روح و محتوای آن حفظ شود و شکل حروف در اختیار هنرمندان قرار گیرد، آنها می توانند با بهره گیری از کتابت در دوره های مختلف و استفاده از متنهای گوناگون از هنر خود استفاده کرده و آن را مورد بهره برداری قرار دهند.

                        کتابت قرآن به خط نستعلیق قرائت آن را تسهیل می کند

                        کرم خدا امینیان مترجم قرآن کریم نیز در این مورد گفت: کتابتی که امروز به شکل استاندارد مورد استفاده همگان قرار گرفته، کتابت قرآن به خط عثمان طه است، اگر قرآن به خط نستعلیقی که ایرانیان بیشتر بر آن کار کرده اند، چاپ و منتشر شود به علت چشم نواز بودن، زیبایی خاص و سهولت خواندن منجر به اشاعه فرهنگ قرآن خوانی و استفاده جهانی می شود.

                        این مترجم قرآن با تأکید بر اینکه ایرانیان با کتابت استاد نیریزی کاملا آشنا هستند، یاد آورشد: خواندن این قرآن آسان است زیرا حروف الفبا هر یک جای خود را داشته و جای تبدیل ندارند و اعراب و تشدید نیز به جای خود قرار گرفته اند، این قرآن علاوه بر خواندن آسان شکل بسیار زیبایی نیز دارد.

                        وی در ادامه افزود: چند سال پیش قرآنی در عربستان نوشته شد که به خط " عثمان طه" بود که سبک و نگارش جدیدی در خط عربی است، امروزه خط معروف عثمان طه که استاندارد قرآن است مورد استفاده همگان قرار می گیرد و حتی زمانی که حجاج به حج می روند این قرآن را به عنوان هدیه دریافت می کنند، البته قرآنهایی که در ایران نیز به چاپ می رسد با خط عثمان طه است و جای تعجب است که ما هیچ قرآنی که با کتابت استاد نیریزی باشد در دسترس نداریم از این رو از کتابت عثمان طه چاپ می کنیم.

                        وی اظهار داشت: جنبش جدیدی در ایران کنار عثمان طه باز شده و آن استفاده از خط نستعلیق است که از زیباترین خطوط به شمار می رود. از این رو افرادی شروع به نوشتن قرآن به خط نستعلیق کردند که البته در پاره ای موارد گذاشتن اعراب مشکل است اما با زیبایی که دارد باید رواج پیدا کند.

                        این مترجم قرآن یاد آور شد: قرآنهایی که به خط نستعلیق نوشته می شوند منجر به رواج و اشاعه قرآن و فرهنگ قرآن خوانی شده و علاوه بر چشم نواز بودن خواندن آن سهل است به ویژه برای مردم فارسی زبان چون پاکستان مناسب خواهد بود که البته مورد استقبال آنها نیز قرار خواهد گرفت.

                        Comment

                        • donsaeid
                          Senior Member
                          • Nov 2005
                          • 28300

                          #13
                          (
                          بايد و هست) در نگاه قرآن



                          انسان در پرتو خرد خويش به صورت طبيعى و منطقى, نخست هستها را درك مى كند و به عينيت‌ها توجه مى نمايد و پس از اين شناخت است كه قوانين و بايدها و نبايدهايى را در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى خود در نظر گرفته, خود و ديگران را بدان‌ها پايبند مى شناسد.


                          آدمى در طول تاريخ حيات اجتماعى خويش, علاوه بر قوانين حاكم بر طبيعت و نظام جهان, براى خويش حريمها و قانون‌هايى بنا نهاده است كه بازگشت آنها به عنصر انديشه و خرد است. انسان در پرتو خرد خويش به صورت طبيعى و منطقى, نخست هستها را درك مى كند و به عينيتها توجه مى نمايد و پس از اين شناخت است كه قوانين و بايدها و نبايدهايى را در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى خود در نظر گرفته, خود و ديگران را بدانها پايبند مى شناسد.
                          اين همه, بدان معنى نيست كه:

                          1. انسان همواره در شناخت هستى و عينيتهاى جهان و زندگى خود, به حقيقت راه يافته باشد.
                          2. در تنظيم قوانين و بايدها و نبايدها هميشه تابع خرد و شناخت باشد.
                          3. در پايبندى به بايدها همواره بر هستها و معرفت درست تكيه داشته باشد. بلكه بدون اين كه بر سه زمينه ياد شده, تأكيدى داشته باشيم, تنها در صدد بيان اين نكته هستيم كه (شناخت هستى و هستها) و (قانونمدارى و قانونگـذارى) از لوازم زنـدگى انســـان است و
                          اكنون در اين نوشته برآنيم تا بدانيم ميان اين دو مقوله انسانى, چه مناسباتى وجود دارد. آيا انسان, بايدهاى اخلاقى را از هستها نتيجه مى گيرد, يا ارتباطى ميان هستها و بايدها نمى شنــاسد و در صورتى كه ارتبـاطى ميـان هست و بايد وجود داشته باشد, اين ارتباط از نوع نتيجه گيرى منطقى است, يا در چهارچوب قواعد منطقى نمى گنجد.
                          به تعبير ديگر: آيا بايدهاى مربوط به اخلاق, فقه, سياست و به طور كلى (بايدهاى ايدئولوژيك) را مى توان از (هست) هاى مربوط به حوزه (جهان بينى) نتيجه گرفت يا خير؟ آيا مى توان گفت كه (خدا هست) پس (بايد او را پرستش كرد) , (خدا نعمت دهنده است) پس (بايد شكرگزار او باشيم)؟
                          چنين به نظر مى رسد كه اين پرسشها, دغدغه هاى جديد انديشمندان و پژوهندگان در فلسفه اخلاق باشد, ولى تأمل در مباحث اخلاقى و فلسفى گذشته, مى نماياند كه اين بحث به شكلى براى آنان مطرح بوده است.

                          تاريخچه مسأله
                          مسأله بايد و هست در فلسفه اخلاق پس از ادعاى گسست منطقى اين دو از سوى (ديويد هيوم) در قرن هيجدهم, و دوباره مطرح شدن آن از سوى (ادوارد مور) در اوائل قرن بيستم به بحثى پر جنجال تبديل شد. شايد از لحاظى بشود تاريخ اين بحث را به همان زمان برگرداند, ولى در فلسفه اسلامى نيز, برابر تقسيم ارسطويى, بحثهايى وجود دارند كه مى توانند به گونه اى ريشه اين بحث به شمار آيند.
                          تقسيم فلسفه به حكمت نظرى و عملى, بحث حسن و قبح عقلى, مشهورات منطقى و حتى مسأله جبر و اختيار را برخى سابقه اين بحث دانسته اند.
                          مباحث مقاله ششم (اصول فلسفه) نيز نقطه عطفى در تاريخچه هست و بايد و رابطه حقايق واعتباريات به حساب مى آيد كه علامه طباطبايى حرفهاى تازه اى را در آن مطرح كرده است.

                          حكمت نظرى و حكمت عملى
                          (طبق تقسيم معروف قدما كه همان تقسيم ارسطويى است, حكمت و فلسفه تقسيم مى شد به فلسفه نظرى, يعنى علم به آنچه هست و فلسفه عملى, يعنى علم درباره آنچه كه بايد انجام گيرد… و فلسفه هاى عملى را تقسيم مى كردند به اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن… )1
                          شهيد مطهرى دراين باره آورده است:
                          (حكما, حكمت را تقسيم مى كنند به حكمت عملى و حكمت نظرى. حكمت نظرى دريافت هستى است, آن چنان كه هست, وحكمت عملى دريافت خط مشى زندگى است, آن چنان كه بايد. اين (بايد) ها نتيجه منطقى آن چنان (هست) ها است. بالاخص آن چنان هست هايى كه فلسفه اولى و حكمت مابعدالطبيعى عهده دار بيان آنهاست.) 2
                          در اسفار آمده است:
                          (مقصود از كمال قوه عمليه چيزهايى است كه سازمان زندگى و معاش و نجات در معاد است و مقصود از حكمت نظرى, دانستن احوال مبدأ و معاد است و تدبير آنچه كه بين اين دو وجود دارد.) 3
                          ييكى ازمحققان معاصر مى نويسد:
                          (ارتباط حكمت عملى با حكمت نظرى, به صورت فشرده دركلمات پيشينيان از فلاسفه اسلامى مطرح و به گونه اى بيان شده است, ولى اكنون اين مسأله در محافل فلسفى, پس ازخرده گيرى (هيوم) (1711 ـ 1772 م) فيلسوف تجربى انگلستان حالت جدى تر به خود گرفته و افكار و نظرياتى را پديد آورده است.)4
                          در فلسفه غرب به جاى حكمت نظرى از كلمه جهان بينى و به جاى حكمت عملى از واژه ايدئولوژى كمك مى گيرند.
                          درمقاله ششم اصول فلسفه و روش رئاليسم, علامه طباطبايى به مسأله اعتباريات و رابطه آنها با حقايق پرداخته است كه مى توان از زاويه اى عام به مقوله بايد و هست نظر داشته باشد, چه اين كه بايدها اعتبارند و هست ها, حقايق.
                          شهيد مطهرى نيز علاوه بر مباحث اصول فلسفه و برخى كتابهاى ديگر خويش, دركتاب نقدى بر ماركسيسم (مباحث جاودانگى اخلاق) مى نويسد:
                          (حقيقت عبارت است از اصلهاى نظرى, و اخلاق, عبارت است از اصلهاى عملى, و به عبارت ديگر, اخلاق, داخل در حكمت عملى است, وحقيقت, داخل در حكمت نظرى است… )5
                          سپس تاريخچه مفصلى از مسأله در فلسفه اسلامى ارائه مى دهد, بويژه نظر بوعلى را, آن گاه مى افزايد:
                          (شايد درباره حكمت عملى و نظرى هيچ كس بيش تر از شيخ [بوعلى] بحث نكرده باشد.)

                          نظريه (ديويد هيوم)
                          درميان نظريه پردازان غربى, (ديويد هيوم) به عنوان يك تجربه گرا, بيانى ويژه در فلسفه اخلاق و گسست منطقى هست و بايد دارد و سخنان وى منشأ گفت وگوهاى فراوان شده است.
                          اين است كه جا دارد, اين نظريه را به تفصيل مورد بررسى قرار دهيم.
                          متن ترجمه سخنان هيوم به نقل از (كاوشهاى عقل عملى) بدين قرار است:
                          (در هر سيستم اخلاقى كه تا هم اكنون برخورد كرده ايم, پيوسته به اين مطلب وقوف يافته و به پى جويان فلسفه گوشزد كرده ايم كه انديشمندان فلسفه اخلاق در طرح و بحث مسايل خود تا چند زمانى با روش و زبان متداول و معمولى فلسفه به گفت وگوى مى پردازند و همه جا با شيوه معلوم و مشخص فلسفه انديشى, نخست مسأله هستى خدا را مورد بررسى قرار مى دهند و از همان طريق و مطابق همان روش معمولى فلسفه مطالعات و نظريات خود را پيرامون خصايص وخصلتهاى اختصاصى انسانها ابراز مى دارند.
                          اما ناگهان به محض ورود در طراحى هاى اخلاقى با شگفتى بسيار مى يابيم كه اين روش هماهنگى با فلسفه دگرگون شده و به جاى رابطه هاى منطقى (است) و (نيست) كه بطور معمول در تشكيل قضايا و مسايل فلسفه به كار برده مى شود, ديگر اثرى ازاين كلمات به چشم نمى خورد و دراين سيستم انديشه گرايى هيچ قضيه و يا مسأله اى نيست كه با رابطه هاى (بايستى) و (نبايستى) سازمان يافته نباشد.
                          قطعاً اين تحول بنيادى در فلسفه اخلاق از (استى ها) به (بايستى ها) از مرز توجيهات حسى بيرون است, اما در هر حال بايد اذعان نمود كه اين آخرين نتيجه غيرقابل انكارى است كه از پژوهشهاى فلسفى در همه سيستمهاى اخلاقى به دست مى آيد…
                          اصولاً بايد معلوم كرد چگونه امكان پذير است كه اين رابطه هاى نو ظهور (بايستى و نبايستى) را با وجود و عدم هماهنگى, از رابطه منطقى (استى ها و نيستى ها) آن هم با روش (استنتاج قياس برهانى) به دست آوريم؟ همان گونه كه معلوم كرديم, نگارش كنندگان فلسفه بطور عموم به اين دوگانگى روش انديشه كاوى هشدار نداده اند, و ما اكنون مى خواهيم كه روى اين مطلب به خوانندگان گرامى تأكيد بليغ نماييم و انتظار داريم همين هشدار كوتاه و اين آگاهى به تفاوت بنيادى ميان گروههاى استى ها و بايستى ها, سيستمهاى عاميانه فلسفه اخلاق را كه تا هم اكنون نتوانسته به اين تفاوت رهبرى گردد, واژگون ساخته, و به پژوهندگان اجازه دهد تا از روى تحقيق به چگونگى واقعى آن راه يابند.)6
                          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                          صادق هدايت؛ بوف کور

                          Comment

                          • donsaeid
                            Senior Member
                            • Nov 2005
                            • 28300

                            #14

                            تفسيرهاى گوناگون ازنظريه (هيوم)
                            آنچه از سخنان هيوم نقل شد, چندان صريح و بى ابهام نبوده است, به همين جهت تفسيرهاى مختلفى از آن به عمل آمده است كه به برخى از آنها اشاره خواهيم داشت.
                            1. تفسير رايج
                            تفسير اول منسوب به (هير و اسميث) است, طبق اين تفسير, اين فراز از سخنان هيوم نمايانگر شگفتى او از استنتاج (بايد) از (هست) و تأكيد بر گسستگى منطقى اين دو نوع قضيه است. بيش تر نويسندگان ما هم براساس همين تفسير, سخن (هيوم) را پذيرفته و يا رد كرده اند.7 (سرل) نيز به روش فلسفه آناليتيك, تز هيوم را اين گونه تفسيركرده است: هيچ گروهى از قضاياى اخبارى, براى هيچ گروه از قضاياى ارزشى استلزام منطقى ندارد.8
                            2. تفسير دوم
                            اين تفسير كه نتيجه اى كاملاً مخالف با تفسير رايج دارد, تفسير (هانتر) است. گزيده سخن وى اين است كه گزاره هاى بايستى, خود از سنخ (است) ها هستند و از عواطف انسانى حكايت دارند, بنابراين طرح مسأله (بايد) و (هست) بى وجه مى ماند, و اگر هيوم برگذشتگان خود - كه بايد را از هست نتيجه مى گرفتند - طعن مى زند براى آن نيست كه آنها شكاف بايد و هست را ناديده گرفته اند, بلكه چون آنها نوعى از گزاره هاى (استى)… را ـ كه مربوط به عواطف انسانى و متعلق احساس است ـ از گزاره هايى كه مربوط به عالم خارج انسان و متعلق عقل و فاهمه است, نتيجه گرفته اند.
                            3. تفسير (مك اينتاير)
                            اين تفسير با اندك تفاوتى همانند تفسير دوم است. (مك اينتاير) با آوردن سه دليل بر نادرستى تفسير اول, معتقد است كه هيوم قائل به شكاف ميان (بايد) و (هست) نيست, و بلكه خود در صدد نشان دادن چگونگى پيوند آن دو است, و اين كار را از راه توجه دادن به ماهيت قضاياى بايستى كه ناظر به عواطف وحالات نفسانى آدمى اند, انجام مى دهد.
                            تفاوت نظر وى با نظر (هانتر) دراين است كه واژه (deduction) در نظر (هانتر) به معناى همان قياس بوده و (هيوم) مى خواهد ارتباط قياسى (بايد) و (هست) را نشان دهد, درحالى كه به اعتقاد (مك اينتاير) منظور (هيوم) نشان دادن رابطه اى منطقى است كه استنتاج و استدلال را ميسر مى سازد و (هيوم) هم واژه فوق را به اين معناى عام به كار گرفته است, نه به معناى محدود استلزام و قياس.9
                            4. تفسيرى ديگر
                            تفسيرهايى كه تاكنون از آنها يادشد, مربوط به حوزه فرهنگى خود هيوم و نگرشهاى غربى به مسأله بودند, واما در ميان نويسندگان فارسى زبان نيز تفسيرى براى نظريه هيوم ياد شده است كه البته ناسازگار با همه تفسيرهاى پيشين نيست. اين تفسير با عبارات گوناگونى بيان شده است:
                            يك. توضيح كتاب (دانش و ارزش)
                            نويسنده دانش و ارزش, كلام هيوم را چنين خلاصه كرده است:
                            (كشف مغالطه اخلاق, و بازنمودن نادرستى استنتاج بايد (از هست) در تاريخ فلسفه, از ابتكارات ديويد هيوم فيلسوف اسكاتلندى قرن هيجدهم شمرده مى شود. هيوم در فلسفه اروپايى نماينده برجسته تجربه گرايى محض است.)10
                            (هيوم به روشنى خطاى عظيم نظامهاى عاميانه اخلاقى (اخلاق علمى) را تصوير مى كند و ريشه آن را در استخراج بايد از هست مى شمارد.)11
                            وى بر اين باور است:
                            (سخن هيوم را مى توان به اين صورت ساده خلاصه كرد: همه قضايا و قوانينى كه عقل در آنها كاوش مى كند و آنها را يا مى پذيرد و يا ردّ مى كند, دو صفت مشخص دارند, يا درست اند, يا نادرست (حقيقى و غيرحقيقى). ملاك درستى يا نادرستى قضاياى عقلى اين است كه با واقعيتهاى خارجى موافق باشند يا نباشند. از آن طرف نسبت حقيقى و غيرحقيقى دادن به رفتارهاى انسانى بى معناست. يك عمل را نمى توان گفت حقيقت است يا نيست, يا مطابق با خارج است يا نيست, فقط مى توان گفت بد است يا خوب و مطلوب است يا نامطلوب, بدين سبب خوبى و بدى (احكام عقلى عملى) از حقيقى و غيرحقيقى (احكام عقل نظرى) قابل استنتاج نيستند, يعنى از انباشتن صدها قضيه كه همه از صفت مطابقت يا عدم مطابقت با خارج برخوردارند و از صفات واقعى و فيزيكى اشياء سخن مى گويند, نمى توان قضيه اى به دست آورد كه سخن از خوبى و بدى و حسن و قبح, كه صفات فردى و خارجى نيستند, بگويد. و چنين است كه استخراج عمل از عقل (به تعبير هيوم) و يا اخلاق از علم (به تعبير ما) ميسر نيست…
                            چنان كه ديده مى شود در اينجا هيوم, در حقيقت, ميان اعتباريات (احكام عقل عملى) وحقايق(احكام عقل نظرى) تفكيك مى كند, و سرايت احكام يكى به ديگرى را غيرممكن مى داند.)12
                            نويسنده دانش و ارزش بدون تصريح به دوگانگى اين تفسيرها هر دو را در كلام هيوم آورده است. تفسير دوم او بيش تر شبيه سخن سرل است, كه مى نويسد:
                            (اگر فلسفه هيوم را كه متعلق به قرن هيجدهم است, در اصطلاحات بسيار مدرن وجديد بگذاريم, بدين گونه خوانده مى شود: هيچ گروه قضاياى اخبارى براى هيچ گروه از قضاياى ارزشى استلزام منطقى ندارد.)13
                            دو. نگاه كتاب (كاوشهاى عقل عملى)
                            نويسنده (كاوشهاى عقل عملى) پس از نقل عبارت هيوم و ترجمه آن, اشكال هيوم را به دو اشكال جداگانه تفكيك مى كند و هشدار مى دهد كه بى توجهى به دو بعد اشكال, سبب درآميختگى بحث خواهد شد.
                            (هيوم, نخست مى پرسد: رابطه بايستى و نبايستى در رويايى با هستى و استى چيست؟ و بعد از آن سؤال خودش را كه مربوط به استنتاج نتايج ارزشى از قضاياى خبرى است طرح مى كند و مى گويد: ما چطور مى توانيم يك قضيه ارزشى (value judgment) را از قضاياى اخبارى (descriptive judgments) استنتاج كنيم؟ به نظر اين نگارنده سؤال دوم هيوم مربوط به رابطه منطقى ميان عقل نظرى و عقل عملى است كه به تفصيل مورد بحث و بررسى قرار خواهد گرفت.
                            تا اينجا واضح گرديد كه هم در متن سخن هيوم وهم به طوركلى در رابطه ميان عقل عملى و عقل نظرى, دو مسأله وجود دارد كه بايد درهر دو مسأله تحقيق و بررسى كامل به عمل آورد, يكى مسأله رابطه قضايا است و ديگرى مسأله استنتاج قضيه ارزشى از قضيه خبرى.)14
                            سه. برداشت نويسنده كتاب (حسن و قبح عقلى)
                            نويسنده حسن و قبح عقلى نيز پس از نقل قسمتهايى از سخن هيوم, آن را در دو اشكال اين گونه خلاصه مى كند:
                            (حاصل سخن هيوم اين است:
                            اولاً: در منطق وحكمت هرگاه بخواهيم قضيه اى را تشكيل دهيم, با نسبت (است) يا (نيست) آن قضيه را مى سازيم, درحالى كه در بحثهاى اخلاق, قضاياى اخلاقى با دو كلمه (بايد) و (نبايد) تشكيل مى شوند. سؤال هيوم در اينجا اين است كه اين دو نسبت, كه حكايت كننده دو معناى سلبى و ايجابى نوظهور هستند, چگونه قابل توجيه مى باشند؟ آيا به همان نسبت (است) و (نيست) بر مى گردند؟ يا اين كه نسبت جديدى هستند؟ اگر نسبت جديدى مى باشند, آيااين قانون منطقى كه نسبت در قضايا را منحصر در (است) و (نيست) مى داند, نقض مى شود؟!
                            ثانياً: چگونه پس ازكاوشهاى عقل نظرى و هستى شناسى, مانند: (خدا هست) و (انسان داراى نفس مجرد است) , استنتاج مى شود كه (بايد) خدا را پرستش كرد, و چنين و چنان كرد؟ آيا اين استنتاج (بايد) از (هست) به خصوص به شكل قياس برهانى قابل توجيه است؟) 15
                            چهار. سخن نويسنده كتاب (دروس فلسفه اخلاق)
                            وى مكتبهاى اخلاقى را به سه دسته تقسيم كرده و مى نويسد, دسته اول كسانى هستند كه مطلقاً مفاهيم اخلاقى را حاكى از هيچ واقعيتى نمى دانند. آن گاه مى افزايد:
                            (اصل اين گرايش در فلسفه اخلاق در ميان اروپائيان از (هيوم) سرچشمه مى گيرد. آن طور كه مورخين فلسفه و فلسفه اخلاق مى گويند, درميان اروپائيان, هيوم اولين كسى بود كه چنين نظرى را درباره اخلاق ابراز داشت كه مفاهيم اخلاقى, مفاهيمى امرى و انشايى است و با قضاياى اخبارى كه حاكى از واقعيتهاست تفاوت دارد.) 16
                            اين نظريه را بسيارى از طرفداران فلسفه تحليلى و پوزيتيويستى, مثل كارناپ و بعضى ديگر از فلاسفه پوزيتيويست جديد پذيرفته اند. 17
                            نكته مهمى كه در تفسير ايشان وجود دارد, كشف همانندى اين ديدگاه با ديدگاه كلامى اشاعره است كه معتقدند حسن و قبح, تابع امر است و حقيقت خوبى و بدى اخلاقى اين است كه مورد امر و نهى خداست, اين دو گرايش خيلى شبيه يكديگرند.
                            درميان جامعه شناسان, كسانى كه قائل به اصالت جامعه هستند و اخلاق را هم پديده اى اجتماعى مى دانند, معتقدند كه (خوب) چيزى است كه جامعه مى طلبد و (بد) چيزى است كه جامعه نهى مى كند.18

                            تلاشهايى براى حل معماى بايد و هست
                            از آن هنگام كه رابطه هست و بايد به شكلى بغرنج و تأمل برانگيز مطرح شد, همپاى تفسيرهايى كه از نظريه گسست منطقى آن دو طرح گرديد, تلاشهايى نيز جهت توجيه رفتارهاى اخلاقى و استوار ساختن بايدها بر پايه اى منطقى صورت گرفت كه به اجمالى از آن تفصيلات اشاره خواهيم داشت:
                            ويليام فرانكنا, يكى از اين تلاشگران است كه مى نويسد:
                            (آيا مى توانيم احكام اخلاقى اساسى خود را به نحوى عينى توجيه كنيم, شبيه به روشهايى كه احكام عملى را مى توان توجيه كرد. بنابراين, به طور طبيعى بسيارى از فيلسوفان تلاش كرده اند اين مطلب را ثابت كنند كه احكام خاص اخلاقى بالفعل, در واقعيت, يا به عبارت مصطلح و رايج, در (طبيعت اشياء) ريشه دارند.)19
                            فيلسوف آمريكايى آر . بى . پرى (R.B. Perry - 1876 - 1957م) تلاش مى كند كه نشان دهد اصطلاحات اخلاقى را براساس اصطلاحات غيراخلاقى تعريف مى كند, او مدعى است كه مى توان جملات اخلاقى را به جملات غيراخلاقى از نوع ناظر به واقع برگرداند. براى نمونه چنين تعاريفى را پيشنهاد مى كند:
                            (خوبى, يعنى متعلق علاقه مثبت (ميل) بودن) 20
                            معروف ترين تلاشها كه در انكار گسست منطقى بايد و هست صورت گرفته, از آن فيلسوف اخلاق (جان سرل) است.
                            اين تلاش در واقع در صدد اثبات منطقى برخى گزاره هاى واقعى با گزاره هاى ارزشى است و مى خواهد به گونه اى بستگى منطقى آنها را اثبات كند. تا ازاين راه شمول و هميشگى بودن گسست منطقى (هست و بايد) را انكار نمايد. 21
                            (گيورث) معتقد است از تحليل عمل كه وى آن را رفتار ادارى متوجه هدف مى داند, مى توان باتأمل به الزامهاى اخلاقى رسيد. بنابراين از هست ـ عمل ـ به بايد ـ الزام ـ مى رسد. ازاين رو مى توان دو وصف ارادى و هدفدار بودن را اصل و اساس اخلاق ناميد.22
                            (بارتلى) از (پوپر) متأثر است كه مى گويد تجربه تنها مى تواند يك نظريه علمى را رد و ابطال كند وهرگز نمى تواند آن را اثبات و به قطعيت برساند و مى نويسد:
                            (ما اگر خوشبخت باشيم مى توانيم غلط و نادرست بودن بعضى از نظريه هاى خود را كشف كنيم, نه درست بودن آنها را.)23
                            (لذا او معتقد است كه نمى توان بطور مستقيم بايد را از هست استنتاج كرد, اما مى توان داوريهاى داراى (بايد) را با توجه به واقعيات و شواهد تجربى ابطال كرد.)24
                            ييكى از كسانى كه جدايى بايد و هست و دانش و ارزش را نه تنها نادرست, بلكه خطرناك 25 مى داند ابراهام هارولد مزلو, از پيشگامان روان شناسى انسانگرا است كه كتاب خود و اساس كار خود را در روان شناسى هنجارى مى داند,26 دانش فارغ از ارزش و خنثى را كه ميراث علوم فيزيك , شيمى, ستاره شناسى است در مطالعه حيات و در مطالعه علوم انسانى نامناسب مى داند. 27 او مى نويسد:
                            (تز من اين است كه ما به طور اصولى مى توانيم علمى توصيفى و طبيعت گرايانه در مورد ارزشهاى انسانى داشته باشيم, اين كه تضاد و ناسازگارى ديرين بين (چه هست) و (چه بايد باشد) تا حدودى تضاد كاذبى است; و اين كه همان گونه كه به مطالعه ارزش مورچگان يا اسبها يا درختان بلوط و يا مريخيها مى پردازيم, مى توانيم والاترين ارزشها يا اهداف انسانها را نيز مورد مطالعه قرار دهيم. مى توانيم كشف كنيم (نه اين كه ابداع يا اختراع كنيم) كه انسانها زمانى كه وضعيت خود را بهبود مى بخشند, به جانب كدام ارزشها گرايش دارند, اشتياق نشان مى دهند و تلاش مى كنند, و هنگامى كه بيمار مى شوند, كدام ارزشها را از دست مى دهند.) 28
                            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                            صادق هدايت؛ بوف کور

                            Comment

                            • donsaeid
                              Senior Member
                              • Nov 2005
                              • 28300

                              #15
                              او معتقد است كه اين ارزشها, كه از آن به (بايد) تعبير مى شود, در فطرت انسانها موجودند و مى توان با مطالعه فطرت انسانها اين ارزشها را كشف كرد. اما او به خوبى واقف است كه همه انسانها به يك نوع ارزش متمايل نيستند, بنابراين دشوارى مسأله بار ديگر رخ مى نمايد. اما مزلو در اين باره روشى دارد كه استدلال را خردپذير مى سازد. او معتقد است همان گونه كه براى استعداد انسان در دويدن, بايد به سراغ دارندگان طلاى المپيك برويم, در مورد انسان نيز چنين است, اگر بخواهيم ببينيم انسان چه ارزشهايى را مى پسندد, بايد به سراغ پارساترين و اخلاقى ترين انسانها برويم. او كه خود با استفاده از همين روش (روان شناسى بودن), روان شناسى انسانگراى خود را پى ريخته و مى نويسد:
                              (ويژگى تجربى افراد خود شكوفا اين است كه آنها بسيار كمتر از افراد عادى درباره درست و غلط دچار ترديد مى شوند, آنها فقط به اين دليل كه 95 درصد مردم با آنها مخالفند, دچار سردرگمى نمى شوند. و من مى توانم متذكر شوم كه دست كم در گروهى كه من مورد مطالعه قرار دادم, گرايش افراد اين بود كه درباره آنچه كه درست و غلط است اتفاق نظر داشتند, چنان كه گويى چيزى واقعى و فوق بشرى را ادراك مى كردند و نه آن كه سليقه هايى را كه ممكن بود به فردى خاص مربوط باشد مقايسه كنند. در يك كلام من آنها را به عنوان ارزياب ارزشها مورد استفاده قرار داده ام… چنين دريافته ام كه آنچه انسانهاى بزرگ براى آن ارزش قائلند, همان چيزى است كه سرانجام خواهم پذيرفت و چيزى است كه براى آن ارزش قائل خواهم شد, … و همان چيزى است كه سرانجام (يافته ها) آن را تأييد خواهند كرد.) 29
                              او در اين زمينه حرفهاى ديگرى هم دارد, اما اساس ديدگاه او همين است كه انسانهاى سالم را شناخته و به عنوان ارزياب ارزشها به آنها نگاه كنيم, و توجه داشته باشيم ارزشهاى فطرى آنها ارزشهاى فطرى تمام انسانها نيز خواهد. او علاوه بر اين, معتقد است درمانهاى كشف كننده [در روان درمانى] براى يافتن ارزشها مفيد هستند.30


                              ييكى ديگر از پيشنهادهاى او واژه هاى (همجوش) است كه در عين توصيفى بودن, ارزشى و هنجارى نيز هستند. 31 و سرانجام معتقد است كه انسانهاى سالم و خودشكوفا هنگامى كه مى دانند كدام كار درست است, آن را انجام مى دهند. در افراد سالم تر ازاين شكاف بين دانش و عمل چه چيزى باقى مى ماند؟ تنها آنچه كه وجود واقعيتى ذاتى دارد; با تنها مسائل واقعى باقى مى ماند, نه مسائل كاذب. 32
                              ديدگاه مزلو داراى ابعادى وسيع و پر جاذبه است, اما براى رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى كنيم.
                              نويسنده كتاب (كاوشهاى عقل عملى) در معرفى پيوند ميان (بايد و هست) به اين باور مى رسد كه (بايدها) نيز تعبيرى ديگر از (هست ها) هستند و (بايد و هست) هر دو ريشه در (واقعيت) دارند.
                              وى معتقد است كه هستى ها و بايستى ها هر دو به منبع بى كران هستى باز مى گردند, همان گونه كه در مسأله وجود نيز عيناً با اين دوگانگى رابطه روبه رو هستيم; مثلاً هستى حق تعالى و ضرورت وجودى او از هستى هايى است كه تنها با بايستى توجيه مى شود, چون هستى حق تعالى تنها يك مسأله وجود و تحقيق عينى نيست, بلكه هستى او برخلاف هستى هاى ديگر يك ضرورت و بايستى ازلى است و از هرگونه امكان و نبايستى پاك و منزه است, اما هستيهاى امكانى از اين بايستى برخوردار نيستند. اين هم نشانه گوياى ديگرى است كه استى ها و بايستى ها دو رابطه هم گونه اى مى باشند كه از نهاد هستى سرچشمه مى گيرند… .33
                              ايشان معتقد است ما دو گونه واقعيت داريم: برخى از واقعيات عينى تحت اراده ما هستند, مانند نشستن, برخاستن, گفتن وسكوت كردن. اما برخى ديگر از واقعيتها از حوزه اراده ما بيرون اند, مانند آسمان, زمين, خورشيد و… احكام اخلاقى همه احكامى هستند كه به نوع نخست تعلق مى گيرند… و رابطه اى كه دراين قضايا به كار برده مى شود, بايستى يا نبايستى است.34
                              ييكى ديگر ازمحققان, در پژوهشى با عنوان (حسن و قبح عقلى) چنين آورده است:
                              (ريشه اشتباه (هيوم) اين است كه… ميان قضاياى (اخبارى) و (جمله هاى انشايى) فرقى نگذارده و به هردو از يك دريچه نگريسته و تصور كرده است كه هر دو جمله بايد از واقعيت خارج حكايت كنند, ولذا پرسيده است كه چرا در يكى از الفاظ (است) و (نيست) سخن مى گوييم و در ديگرى از الفاظ (بايد) و (نبايد) درحالى كه اختلاف در مفاد و هدف, ما را به اين اختلاف در سخن كشيده است.)
                              سپس وى درباره كيفيت (استنتاج) تكاليف از توصيفها مى نويسد:
                              (اگر ما در زمينه مسائل مربوط به جهان بينى و هستى شناسى يك رشته قضاياى بديهى را داريم كه بدون اعتماد برآنها قادر بر نيل به شناخت جهان و كشف حقايق هستى نيستيم, همچنين در زمينه مسائل مربوط به ايدئولوژى نيز يك رشته داوريهاى بديهى و بايدها و نبايدهاى كلى و مادى داريم كه عقل و فطرت انسان برصحت آنها گواهى مى دهد.
                              با توجه به همين بايدهاى كلى و بديهى عقلى است كه بايدهاى شرعى نيز الزام آور مى شوند. مثلاً مى گوييم (بايد به دستورات الهى عمل نمود) اگر چه پيدايش اين بايد, به دنبال اثبات وجود خداست و اين بايد, متفرع بر اين (هست) مى باشد, ليكن نقش اين هست در اين استنتاج, تعيين موضوع است و اين جمله (بايد از خدا اطاعت كرد), برخاسته از يك اصل عقلى بديهى است و آن اينكه (شكر منعم پسنديده و لازم است).
                              اشكال هيوم در صورتى وارد است كه قياسى كه تشكيل مى شود و (بايد) از آن استنتاج مى گردد, هر دو مقدمه اش با نسبت (است) بيان شود, زيرا در اين صورت كلمه (بايد) در نتيجه, بيگانه ازمقدمات است و قواعد منطقى اجازه چنين استنتاجى را نمى دهد, زيرا نبايد در نتيجه چيزى بيايد كه در مقدمات ذكر نشده است. اما بنابر آنچه ما بيان كرديم, قياسهايى كه بايدها را از آنها استنتاج مى كنيم, هميشه مقدمه كبرى در آنها با كلمه بايد ذكر مى شود واين (بايد) هم از بايدهاى عقل عملى روشن و بديهى است كه هرگز از (هست) استنتاج نشده است.)35
                              كتاب (دروس فلسفه اخلاق) اساساً نظريه (هيوم) و (مور) و (فلسفه تحليل زبانى) را شبيه نظريه اشاعره و داراى همان مشكل مى داند. و سپس نگاهى به كتاب (دانش و ارزش) دارد كه معتقد است سرانجام همه (بايد) ها به (بايد آغازين) برمى گردند, و آن (بايد) نيز به فرمان خدا بر مى گردد, پس همان طور كه خدا همه هستيها را آفريده, (بايد) ها را هم (بايد) كرده است.
                              آن گاه يادآور شده است:
                              (اين بيان شيرين و گيرايى است. ما هم مى گوييم تكوين و تشريع از يك جا بايد ناشى شود. همان خدايى كه آفريده, هم او بايد قانون وضع كند, ولى اين تشابه نبايد ما را فريب دهد, اين كه مى گوييم بايدها بايد منتهى شود به بايد الهى, اين بالاخره پاسخ سؤال را نمى دهد,… حالا كه خدا گفته بايد بكنيد, من چه الزامى دارم كه امر خدا را عمل كنم, آيا بايد امر خدا را اطاعت كرد يا نه؟ اين بايد آغازين شد, رسيد به آنجايى كه خدا فرموده كه راست بگو. آيا بايد امر خدا را اطاعت كرد يا نه, اين بايد را چه كسى بايد بگويد؟) 36

                              قرآن و مسأله (بايد و هست)
                              هرچند نمى توان انتظار داشت كه نگاه قرآن به مسأله (بايد و هست) مانند نگاه متكلمان يا فلاسفه اخلاق باشد, زيرا رسالت قرآن, پرداختن به مقوله هاى معرفتى و عملى در خور كتابى آسمانى است و مجال آن ندارد كه دغدغه هاى ريز تجربى بشر را به صورت موضوعى مورد داورى قرار داده باشد.
                              بنابراين اساساً بحثى تحت عنوان (رابطه بايد وهست) را در قرآن به طور مستقيم و صريح نمى توان يافت, ولى از لابه لاى مطالب قرآنى مى توان نمونه هايى يافت كه نظريه گسست منطقى بايد و هست را مورد تأييد قرار دهد و براساس آن نظريه سخن گفته باشد, يا به عكس, نظريه نشأت يابى بايدها از هست ها را بنماياند.
                              علاوه براين, مطالعه كتابهاى آسمانى به ويژه قرآن ـ كه ناب ترين آنها است ـ اين باور كلى را شكل مى دهد كه مهم ترين هدف اين كتابها, ارائه هستى شناسى و جهان بينى درست و واقعگرا و تبيين قوانين و وظايف و مسؤوليت پذيرى انسان (ايدئولوژى) است. كه بخش اول نظر به هست ها و بخش دوم نگاه به بايدها دارد.
                              گويا اين نكته مورد انكار اهل تحقيق نيست, ولى اين كه آيا در قرآن, بايدها بر پايه هستها پى ريزى شده وتكاليف به صورت منطقى از نوع هستى شناسى قرآن نتيجه گيرى شده, يا اين كه رابطه اى منطقى بين هست و بايد مورد توجه نبوده است, از مسايلى است كه نياز به تأمل و دقت دارد.
                              برخى از پژوهشيان در تشريح نظريه گسست منطقى هست و بايد و در تأييد آن با معرفت قرآنى, آياتى از قرآن را ياد كرده اند كه در آنها بايدها برهستها بنا نشده اند, بلكه لحن گفتار نشان مى دهد كه رابطه اى منطقى و استنتاجى ميان آن دو نيست.
                              اكنون بايد ديد كه آيا براستى, از همه آيات, اين گسست استشمام مى شود يا خير؟ با حفظ اين نكته كه ما نمى توانيم از قرآن انتظار داشته باشيم كه در صورت اعتقاد به زايش قضاياى تكليفى از دل قضاياى توصيفى, براى ما قضيه اى مطابق قضاياى منطق ارسطويى - مركب از صغرى و كبرى و نتيجه - ارائه دهد. بلكه چه بسا مواردى را مى توان يافت كه قرآن در يك نتيجه گيرى, كبراى كلى را به دليل بديهى بودن يا عقلى بودن, در صريح عبارت ياد نكرده باشد.
                              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                              صادق هدايت؛ بوف کور

                              Comment

                              Working...