Zionism

Collapse
X
 
  • Time
  • Show
Clear All
new posts
  • donsaeid
    Senior Member
    • Nov 2005
    • 28300

    #16


    يك استاد دانشگاه‌هاي انگليس كه خود يهودي و در فلسطين به دنيا آمده است، گفت: صهيونيسم، يك ايدئولوژي نژادپرستانه است. وي ادامه داد: «در دين يهود از سرزمين موعود به عنوان سرزمين شير و عسل ياد مي‌شود ولي سياست‌هاي اسرائيل سبب شده است كه فلسطين به سرزمين خون و كشتار تبديل شود.»

    استاد دانشگاه‌هاي انگليس: صهيونيسم يك ايدئولوژي نژادپرستانه است

    يك استاد دانشگاه‌هاي انگليس كه خود يهودي و در فلسطين به دنيا آمده است، گفت: صهيونيسم، يك ايدئولوژي نژادپرستانه است.

    «اورن بن‌‌دور» در همايشي زير عنوان «فلسطين، اسرائيل و مسائل حقوقي» در مدرسه مطالعات آفريقايي و شرقي دانشگاه لندن (سوآز) افزود: خيلي‌ها از اينكه ديوار حايل در اسرائيل ساخته شده است اظهار شگفتي مي‌كنند ولي به نظر من اين ديوار ادامه چندين دهه تلاش نژادپرستانه اسرائيل براي جدايي فلسطينيان و يهوديان است و در واقع اين ديوار به صورت نامريي از سال‌ها پيش ساخته شده بود.

    اورن بن دور كه استاد رشته حقوق در دانشگاه ساوثمپتون است، از اسرائيل به عنوان كشوري ياد كرد كه «از رنج‌هاي يهوديان براي زجردادن فلسطينيان استفاده مي‌كند.»

    وي فلسطينيان را «قرباني اصلي» نسل‌كشي «آدولف هيتلر» خواند. به گفته بن‌دور، چپ‌گراهاي اسرائيل هنوز نتوانسته‌اند رسوبات فرهنگي را كه ريشه در ايدئولوژي صهيونيسم دارد از ذهن خود بزدايند.

    بن‌دور افزود: جناح چپ در اسرائيل هميشه با اشغال غزه و كرانه باختري مخالف بوده است ولي با اين موضوع كه اسرائيل بر اساس يك مذهب و قوميت غالب به قيمت آوارگي صدها هزار نفر تاسيس شد، مخالفتي ندارد.»

    اين استاد دانشگاه گفت: «در دين يهود از سرزمين موعود به عنوان سرزمين شير و عسل ياد مي‌شود ولي سياست‌هاي اسرائيل سبب شده است كه فلسطين به سرزمين خون و كشتار تبديل شود.»

    وي تصريح كرد كه صهيونيسم يك ايدئولوژي نژادپرستانه است و رژيمي كه براساس آن شكل گرفته است نمي‌تواند مدعي استقرار دمكراسي باشد.

    بن‌دور گفت: «در دمكراسي نبايد تابو وجود داشته باشد ولي زماني كه در اسرائيل يك يهودي به انتقاد از ايدئولوژي صهيونيسم مي‌پردازد با انواع تهمت‌ها روبرو مي‌شود و به وي مي‌گويند كه تو از يهودي بودن خود متنفر و حتي ضديهود هستي.»
    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
    صادق هدايت؛ بوف کور

    Comment

    • donsaeid
      Senior Member
      • Nov 2005
      • 28300

      #17
      گوشه هايي از عقايد و اقدامات صهيونيسم


      اين وسيله شكنجه عبارت است از بشكه اي به اندازه بدن قرباني كه در همه اطراف و نقاط آن سوزن هايي كار گذاشته شده است كه وقتي شخص قرباني را در درون آن قرار مي دهند، از بخش هاي مختلف بدنش خون به كندي مي ريزد. همزمان با اين، يهوديان به شدت اين شخص را عذاب مي دهند و با ديدن خوني كه از بدن اين فرد مي ريزد، لذت مي برند. در زير اين بشكه ظرفي نيز براي جمع آوري خون شخص قرباني قرار مي دهند.


      از مشهورترين بخش هاي موثر تئاتر «تاجر وينزي» شكسپير بخشي است كه «در آن يك تاجر يهودي در ونيز آرزوي خوردن گوشت بدن يك كودك مسيحي را در سر مي پروراند و يك لخت گوشت از بدن اين كودك جدا مي كند.»

      كشورهاي اروپايي از نمايش اين بخش از نمايشنامه به شدت جلوگيري كردند. علت آن هم اين است كه اين بخش حاوي مطالبي دردآور بود كه دل انسان را به درد مي آورد و دشمني ميان يهوديت و مسيحيت و آيين هاي مذهبي يهوديان به خصوص بخش مباح بودن خون غير يهوديان را تشريح مي كند.

      شواهدي از متون يهودي:

      «كساني كه به آموزه ها و تعاليم دين يهود و شريعت يهودي ايمان ندارند، بايد آنها را به عنوان قرباني به پروردگار اعظم تقديم كرد.» «وقتي به شهري نزديك مي شوي، تا با آن بجنگي، اول آن را به صلح فرابخوان، اگر به اين دعوت پاسخ مثبت داد و درهاي شهر را به رويت باز كرد، همه انسان هاي موجود در آن مسخر تو و برده تو هستند و اگر تسليم تو نشد و با تو به جنگ پرداخت، آن را محاصره كن و اگر خداوند به دست تو آن را مغلوب ساخت، همه مردان اعم از پسران خردسال و جوان را گردن بزن، اما زنان و كودكان و چهارپايان و هر آنچه در شهر است، غنيمت تو است و آن ها را براي خودت نگه دار و از غنايمي كه خداوند به تو بخشيده است، استفاده كن.»

      چگونگي خونريزي

      يهوديان براي ريختن خون ديگران راه هاي مختلفي دارند:

      1ـ بشكه هاي سوزني

      اين وسيله شكنجه عبارت است از بشكه اي به اندازه بدن قرباني كه در همه اطراف و نقاط آن سوزن هايي كار گذاشته شده است كه وقتي شخص قرباني را در درون آن قرار مي دهند، از بخش هاي مختلف بدنش خون به كندي مي ريزد. همزمان با اين، يهوديان به شدت اين شخص را عذاب مي دهند و با ديدن خوني كه از بدن اين فرد مي ريزد، لذت مي برند. در زير اين بشكه ظرفي نيز براي جمع آوري خون شخص قرباني قرار مي دهند.

      2ـ ذبح و تصفيه

      در اين شيوه نيز يهوديان فرد غير يهودي را مانند گوسفند ذبح مي كنند و خونش را در يك ظرف ريخته مي ريزند، يا اين كه رگ هاي فرد در چند نقطه از بدنش قطع كرده و خون وي را در يك ظرف جمع آوري مي كنند و در اختيار خاخامي كه "فطير مقدس" را تهيه مي كند، مي گذارند تا وي نيز با مخلوط كردن اين خون فطير مقدس را بسازد. در آموزه هاي ديني يهود آمده است كه اين خون براي جلب رضايت اله يهود در اين فطير مخلوط مي شود. از نظر يهوديان اله آنها خونريزي و ذبح ديگران را بسيار دوست دارد. در حقيقت خوشحالي يهوديان در اين اعياد زماني كامل مي شود كه از اين فطير مقدس كه به خون غير يهوديان آغشته است، بخورند. در گذشته يهوديان به خاطر كينه اي كه از مسيحيت و مسيحيان به دل داشتند، ترجيح مي دادند كه از خون مسيحيان استفاده كنند و به دنبال آن از خون مسلمانان استفاده مي كردند.

      جنايات مشهور يهوديان در اين زمينه

      ـ يهوديان در هلند شخصي به نام آجنيس هوروزا 19 ساله را قرباني كردند كه به دنبال آن عاملان اين جنايت بازداشت شدند.

      ـ در ايتاليا نيز يهوديان يك كودك را ذبح كردند تا از خون او استفاده كنند.

      ـ در گذشته در مصر يك مرد يهودي از قاهره وارد شهر پور سعيد شد و در غرب اين شهر خانه اي را اجاره كرد. در اين مدت همواره به مغازه يك يوناني رفت و آمد مي كرد تا اين كه يك روز همراه با يك دختر هشت ساله وارد اين مغازه مي شود و خود پس از نوشيدن شراب اين دختر را نيز به نوشيدن آن مجبور مي كند كه همين مسأله توجه مغازه دار يوناني را جلب مي كند. در روز بعد پيكر اين دختر خردسال كه به طرز فجيعي مثله مثله و حنجره اش قطع شده بود، پيدا شد. اين حادثه مردم مصر را در آن زمان بر آشفت.

      ـ در سوريه نيز پيكر يك زن مسيحي در حالي پيدا شد، كه ذبح و خون بدنش ريخته شده بود. متهم اين حادثه يك يهودي به نام رفول انكوتا بود كه بعدا به ذبح اين زن و استفاده از خون او در عيد فصح يهوديان اعتراف كرد.

      ـ در لبنان يهوديان فتح الله الصائغ را كشته و از خون وي براي عيد فصح استفاده كردند.

      ـ در شام نيز يك زن يهودي به نام بنود با مشاهده جنايات هولناك يهوديان و ذبح كودكان بي گناه براي استفاده از خون آن ها در اعياد مختلف از آيين يهودي برگشت و به آيين مسيحيت گرويد و به راهبه كاترينا معروف شد. وي يادداشت هاي خطرناكي درباره جنايات يهوديان و خوي خون آشامي آن ها نوشته و به ذكر حوادثي كه خود شاهد آن ها بوده، پرداخته است.

      ـ در انگليس نيز جسد يك كودك 12 ساله در حالي پيدا شد كه با ايجاد جراحت هاي مختلف در بدنش خون وي ريخته شده بود. ذبح وي در روز عيد فصح شك ساكنان منطقه را نسبت به يهوديان بر مي انگيزد كه آن ها با همين سرنخ موفق به دستگيري قاتلان يهودي مي شوند. اين اولين حادثه از همين نوع است كه فاش شد و تاكنون نيز پرونده اين جنايت در دار الاسقف انگليس وجود دارد.

      ـ در لندن نيز پيكر يك كودك در قبرستان قديس "بندكت" در حالي پيدا مي شود كه حتي يك قطره خود در بدنش نمانده بود و يهوديان همه خون وي را براي استفاده از آن در عيد فصح گرفته بودند.

      ـ يهوديان يك كودك ديگر را در عيد فصح يهودي در لنكولن ربوده و پس از شكنجه شديد وي، او را ذبح كرده و خونش را مي مكند. پدر و مادر اين كودك، وي را در چاهي در نزديكي منزل يك يهودي پيدا مي كنند كه در جريان بازجويي با اين يهودي وي به ذبح كودك با همدستي 91 يهودي ديگر اعتراف كرد كه 19 نفر از آن ها اعدام شدند.

      ـ اينچنين جنايات يهوديان در انگلستان ادامه يافت تا اين كه در سال 1290 يهوديان در آكسفورد يك كودك مسيحي را ذبح كرده و خون وي را در يك ظرف ريخته و با خود مي برند، اين جنايت باعث شد كه پادشاه ادوارد اول دستور تاريخي خود را براي اخراج يهوديان از انگليس صادر كند.

      ـ در فرانسه نيز كونتس اوف دور در سال 1192 يك جوان مسيحي را به يهوديان مي فروشد. اين جوان متهم به سرقت بود. يهوديان او را ذبح كرده و تمام خون بدنش را مي گيرند. پادشاه فيليپ اغسطس شخصا در دادگاه حاضر مي شود و دستور سوزاندن عاملان اين قتل را صادر مي كند.

      ـ در آلمان نيز يهوديان يك كودك سه ساله را مي ربايند و پس از گرفتن خون وي او را به قتل مي رسانند. دادگاه وقت طي حكمي دستور مي دهد كه يهودي عامل اين جنايت سوزانده شود.

      ـ در اسپانيا هم يكي از يهوديان اعتراف مي كند كه با همدستي چند يهودي ديگر يك كودك را ذبح و خون وي را مي گيرند. 8 تن از يهوديان عامل اين جنايت اعدام مي شوند و اين مسأله علت اصلي اخراج يهوديان از اسپانيا در سال 1490 شد.

      ـ در شهر برن سوئيس هم در سال 1287 يهوديان يك كودك مسيحي را به نام رودلف در منزل يك يهودي ثروتمند ذبح مي كنند. يهوديان به اين جنايت اعتراف كرده و بيش تر آن ها نيز اعدام شدند. حاكمان شهر مجسمه اي از يك يهودي ساخته كه در حال خوردن يك نوزاد است و آن را در محله يهوديان نصب مي كنند تا آنها به ياد جنايات وحشيانه خود باشند!!

      ـ در اتريش نيز در سال 1462 در شهرك انسپيرك يك نوجوان مسيحي به يهوديان فروخته مي شود كه آن ها نيز او را روي يك صخره در جنگل ذبح كرده و از خونش در عيد استفاده مي كنند. پس از اين حادثه مسئولان اتريش تصميمات مختلفي اتخاذ كردند كه از جمله آن ها قرار دادن طنابي زرد رنگ در بازوي چپ يهوديان براي تشخيص آن ها از بقيه اهالي سوئيس بود. هدف از اين كار شناساندن يهوديان براي در امان ماندن از شر آن ها اعلام شد.

      ـ در ايتاليا در سال 1475 نيز يك كودك سه ساله به نام سيمون در شهر تيرنت ربوده مي شود. وقتي همه به يهوديان شك كردند، آن ها جسد اين كودك را به دريا مي اندازند اما پس از تحقيقات صورت گرفته روشن مي شود كه اين كودك غرق نشده بلكه پس از ايجاد جراحت هايي در گردن و مچ دست و پايش و گرفتن خونش به قتل رسيده و به دريا انداخته شده است. يهوديان به اين جنايت اعتراف كرده و آن را اين گونه توجيه كردند كه براي مراسم ديني خود به خون نياز داشتند. نه تن از يهوديان به خاطر مشاركت در اين جنايت اعدام شدند.

      ـ در مجارستان نيز يهوديان يك نوجوان دختر 14 ساله را به نام استرسوبيموس مي ربايند. يك دختر بچه يهودي اعتراف مي كند كه مادرش اين دختر مسيحي را به منزلشان فراخوانده و چند يهودي نيز او را به معبد برده اند. يك غلام يهودي اعتراف مي كند كه وي شاهد ذبح اين دختر و جمع آوري خونش در يك ظرف بزرگ بوده است. به دنبال آن تعدادي از يهوديان به مشاركت در قتل اين دختر نوجوان براي استفاده از خون وي در عيد فصح اعتراف كردند. 15 يهودي به ارتكاب اين جنايت متهم شدند و محاكمه شدند. اين محاكمه از مشهور ترين محاكمات تاريخ است. اما يهوديان با پرداخت مبالغ هنگفتي توانستند سير محاكمه دادگاه را منحرف كنند و علي رغم اين كه همه ادله عليه يهوديان بود، اما دادگاه آن ها را تبرئه كرد. اين جنايت به گسترش دشمني با يهوديان در اروپا انجاميد.

      ـ در روسيه نيز در عيد فصح يهوديان يك نوزاد كه دو سال و نيم سن داشت، ناپديد مي شود. پس از يك هفته، جسد وي در

      مردابي در نزديكي منطقه پيدا مي شود. وقتي جسد اين كودك مورد معاينه قرار مي گيرد، مشخص مي شود كه جراحت هاي مختلفي با ميخ در بدنش ايجاد شده است. حتي يك قطره خون در بدن اين كودك نمانده بود. در جريان تحقيقات صورت گرفته سه زن يهودي به ارتكاب اين جنايت اعتراف كردند.

      ـ در تركيه نيز در جزيره رودس يك كودك يوناني در عيد پوريم يهوديان ناپديد مي شود. مردم ديده بودند كه وي را به محله يهوديان در اين جزيره برده اند. وقتي يونانيان اعتراض كردند و خواستار يافتن اين كودك شدند، حاكم وقت تركيه به نام يوسف پاشا مجبور به محاصره محله يهوديان و حبس روساي يهود شد. در صفحه 410 جلد دهم دائره المعارف يهود چاپ 1905 آمده است كه ميانجيگري مونتفوري ميليونر يهودي و پرداخت رشوه به كونت كاموند مدير خزانه داري حكومت تركيه باعث كتمان حقيقت و بستن اين پرونده شد.
      نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


      «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
      صادق هدايت؛ بوف کور

      Comment

      • donsaeid
        Senior Member
        • Nov 2005
        • 28300

        #18
        عقيده صهيونيسم


        "هر کس که یک یهودی مومن است... باید در اسرائیل زندگی کند و هر کس که خارج از آن زندگی کند، دیگر یهودی نیست."

        مطلب فوق، عبارتی است که بارها گروه های یهودی از جمله بن گوریون (یکی از چهره های اصلی جنبش صهیونیسم) به منظور تشویق یهودی ها برای مهاجرت به "اسرائیل" از آن استفاده کرده و از دین به عنوان ابزاری برای گسترش صهیونیسم سود می بردند.

        سرزمین فلسطین برای اسرائیلی ها حکم پوست شتر را دارد که در صورت گرسنگی و تشنگی منقبض و کوچک و در صورت سیری منبسط و بزرگ می شود. سرزمین فلسطین نیز اگر ـ به قول یهودی ها ـ "امت برگزیده خداوند" در آن ساکن شود، گسترش خواهد یافت و اگر یهودی ها از آن مهاجرت کنند، دچار انقباض خواهد شد.

        اسرائیل در نگاه یهودی ها از نیل آغاز می شود و تا فرات ادامه دارد که این مسئله در نقشه هایی که تهیه کرده اند و همچنین در کتاب هایی که به دانش آموزان شان تدریس می کنند، هویداست. آنان مدعی هستند که این سرزمین ـ از نیل تا فرات ـ را خداوند به حضرت ابراهیم بخشیده است (حضرت ابراهیم جد مشترک عرب ها و یهودی هاست.) و پس از آن اسماعیل (نیای عرب ها) آن را از برادرش اسحاق (نیای یهودیان) دزدیده است و از همین رو عرب ها که در حال حاضر در این منطقه ساکن هستند، دزد به شمار می روند و این حق طبیعی یهودی هاست که برای بازگرداندن سرزمین خود تلاش کنند. ضمنا اسرائیلی ها بر این باورند که اشغال این منطقه آغاز استقلال شان است.

        استفاده از دین، در واقع به راهکار گروه های یهودی برای انتقال شمار بیشتری از یهودیان از سرتاسر جهان به فلسطین و تحقق رویای استیلا بر بیش تر مناطق فلسطینی است. گروه های صهیونیست، از دین در امر شهرک سازی و اسکان یهودیان در فلسطین بهره برداری می کنند. گفتنی است که اساس جنبش صهیونیسم بر دو اصل استوار است. نخستین اصل، مقوله زمین بدون ملت و دومین اصل نیز کشتار و آواره کردن صاحبان اصلی زمین است و این دقیقا همان کاری است که اسرائیلی ها مشغول انجام آن هستند و صاحبان اصلی فلسطین را آواره و زنان و کودکان آنان را می کشند.

        در این میان ممکن است برخی نیز این پرسش را مطرح کنند که چگونه یک سرباز اسرائیلی به خود اجازه می دهد که یک کودک بی گناه فلسطینی را بکشد؟

        برخی از خاخام ها در توجیه این رفتار می گویند که این کودک بزرگ می شود و سلاح به دست گرفته و با ما مبارزه خواهد کرد. زنان فلسطینی نیز کودکانی را به دنیا می آورند که با گذشت زمان بزرگ می شوند و به مبارزه با یهودیان خواهند پرداخت. باید گفت که این تفاسیر کاملا مطابق با عبارتی بود که "مناحیم بیگن" به کار می برد و می گفت: "من می جنگم... پس هستم"

        اگر به بررسی ریشه های اصلی تفکر صهیونیسم بپردازیم، می بینیم که تفکر صهیونیسم در اصل یک تفکر غربی است که توسط دو مسیحی مطرح شد که خود از یهودیان متنفر بودند.

        دکتر عبدالوهاب المسیری در کتاب خود تحت عنوان "یهودیان و یهودیت" می گوید: "پیدایش تفکر صهیونیسم به یهودیان ربطی ندارد بلکه اساس شکل گیری آن اندیشمندان استعمارگر غیر یهودی بودند."

        در نگاهی به اعلامیه "بالفور" که در آن به یهودیان وعده تشکیل یک میهن ملی داده شده بود، به این نکته پی خواهیم برد که با وجود آنکه اندیشمندان غیریهودی نقش ویژه ای را در برپایی دولت یهود ایفا کردند، ولی هدف شان خدمت به منافع خودشان بود و در صدد آن بودند که اروپا را به هر شکل ممکن از دست یهودیان که در واقع یک مشکل اقتصادی، تجاری و سیاسی برای شان به شمار می رفتند، نجات بخشند.

        یک گروه یهودی به نام "ناتوری کارتا" که هر ساله پرچم اسرائیل را آتش می زند، مدعی است که تورات بازگشت به فلسطین را حرام اعلام کرده است چرا که این اقدام صهیونیست ها باعث نابودی یهودیان می شود و تشکیل سرزمین "اسرائیل" نباید با ویرانگری، خونریزی و کشتار صورت گیرد. بازگشت اسرائیلی ها به سرزمین موعود باید توسط مسیح "یهودی مخلص" صورت گیرد و یهودیان باید تا آن زمان صبر کنند و پس از ظهور مسیح، به فرماندهی و رهبری او وارد سرزمین موعود شوند.

        تنها نکته ای که اشاره به آن در اینجا ضروری است، توجه به تفاوت اساسی میان یهودیت و صهیونیسم است. یهودیت یک عقیده است که گروهی از مردم به آن باور دارند، ولی صهیونیسم یک جنبش استعماری است که ضرورتا هر یهودی به آن اعتقاد ندارد.

        با این همه تاریخ نشان داده است ملت هایی که محور شکل گیری شان استعمارگری، اشغال و شهرک سازی بوده است، وقتی که موفق به از بین بردن صاحبان اصلی یک سرزمین نشده اند، سرنوشت شان نابودی و زوال بوده است.
        نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


        «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
        صادق هدايت؛ بوف کور

        Comment

        • donsaeid
          Senior Member
          • Nov 2005
          • 28300

          #19
          صهیونیسم


          این كلمه را " ناتان بربناوم" از متفكران یهودی از كلمه "صهیون" اخذ كرده است و به جنبشی اطلاق می شود كه قصد دارد ملت یهود را در سرزمین فلسطین گردآورد. یهودیان معتقدند كه مسیح رهایی بخش در آخر الزمان ظهور خواهد كرد تا به بخشی از سرزمین موعود بازگردد و از كوه صهیون بر جهان حكم براند. صهیونیست ها این اعتقاد دینی را به یك برنامه سیاسی تبدیل كرده اند. كما اینكه شعارها و نمادهای دینی را به شعارها و نمادهای دنیایی و سیاسی بدل كرده اند. به رغم گوناگونی جریان های فكری صهیونیستی (راستگرا و چپگرا و مذهبی و ملحد و سوسیالیستی و كاپیتالیستی) اصلی ترین مقوله این تفكر كه همه جریان های صهیونیستی به آن استناد می كنند تكیه بر "ملت یهود" یعنی ایمان به اینكه اقلیت های یهودی پراكنده در نقاط مختلف دنیا یك امت را تشكیل می دهند اما به دور از وطن واقعی خود كه "سرزمین موعود" یا "صهیون" یعنی فلسطین است، زندگی می كنند و در نقاط مختلف پراكنده اند.

          صهیونیست ها معتقدند كه اگر ملت یهود در وطن خود نباشد و در خارج پراكنده باشد از تفرقه نژادپرستانه رنج می برد و از حقیقت یهودی بودن خود بسیار فاصله خواهد داشت و به همین سبب حل مشكل اجتماعی و روانی یهودیان ناممكن است، مگر از طریق ایجاد شهرك در فلسطین و اسكان یهودیان در این سرزمین.

          صهیونیست ها فكر می كنند كه ریشه های جنبش صهیونیسم – یا به قول آنان ملیت یهودی – به اصل دین یهود باز می گردد و تاریخ یهود پس از نابودی معبد به دست رومی ها تاریخ یك ملت برگزیده تبعید شده است كه با میهنش در ارتباط است و همیشه منتظر فرا رسیدن لحظه رهایی و نجات است.

          اما كسانی كه در زمینه علوم دینی یهود پژوهش می كنند می دانند كه رابطه یهود با موضوع بازگشت به سرزمین مقدس به صورت مشروط در تورات ذكر شده است، زیرا دین یهود بازگشت به سرزمین موعود را تحریم كرده است و این تلاش را ناسپاسی و بدعت گذاری معرفی می كند، زیرا بازگشت یهودیان - بر اساس اعتقادات دینی یهود – تكمیل نمی شود مگر از جانب كسی كه از سوی خالق آمده باشد كه همان مسیح مخلص است و نه به دست یك جنبش سیاسی مانند سازمان جهانی صهیونیسم و به همین علت هنگامی كه جنبش صهیونیسم ظهور كرد، سازمان های یهودی جهان با آن به مخالفت برخواستند.

          برای آگاهی از شكل گیری جنبش صهیونیسم، بهتر است كه به شرق اروپا در نیمه دوم قرن نوزدهم مراجعه كنیم، زیرا جوامع این منطقه اروپا با تحولی سریع در حال گذر از مرحله فئودالی به بورژوازی بودند و این تحول با رشد سریع جمعیت در منطقه حاصل می شد كه به همین سبب شمار یهودیان نیز افزایش یافت كه هدایت این جمعیت به سوی اقتصاد سرمایه داری و صنعتی جدید امكان پذیر نبود و همین امر موجب بروز مشكل معروفی به نام "موضوع یهودیت" شد.

          راه حل های گوناگونی برای پایان دادن به این معضل طرح شد كه راه حل انقلاب سوسیالیستی از آن جمله بود. بانیان این پیشنهاد می گفتند كه با یك انقلاب سوسیالیستی مشكلات زحمتكشان و اقلیت ها حل می شود. راه حل سوسیالیستی ملی نیز كه خواهان استقلال فرهنگی و تمدنی یهودیان به عنوان یك اقلیت ویژه در چارچوب دولت سوسیالیستی بود، یكی دیگر از این طرح هاست. راه حل صهیونیستی كه حل مشكل یهودیان را جز در اسكان آنان در فلسطین نمی دانست، نیز یكی از طرح های مطرح در آن دوره به شمار می آمد.

          در آن دوره، فعالیت های گوناگونی از سوی صهیونیست ها انجام شد تا آنكه هرتزل گروه های مختلف صهیونیستی از نقاط مختلف جهان را در داخل یك سازمان گردآورد و سپس خواستار برگزاری نخستین كنگره صهیونیسم در سال 1897 در شهر بال كشور سوئیس شد. هرتزل از همان ابتدای فعالیت های خود یك موضوع را مشخص كرد و آن اینكه نگرش صهیونیسم در تكیه بر یك دولت امپریالیستی بزرگ باید به منصه ظهور برسد و وظیفه این دولت فراهم كردن زمین برای شهرك نشینان صهیونیست است و از آنها باید در قبال ساكنان اصلی و در نهادهای مختلف دفاع شود و به همین سبب رهبر جنبش صهیونیسم به همه كشورهای بزرگی كه در خاورمیانه منافع امپریالیستی داشتند سفر كرد. او در سفرهای خود ابتدا به نزد مقامات امپراتوری عثمانی آمد و سپس به فرانسه و آلمان و انگلیس سفر كرد تا آنكه تلاش هایش به بار نشست و اعلامیه بالفور در سال 1917 منتشر شد.

          جنبش صهیونیسم نیز شاهد انشعاب های متعددی در میان صفوف اعضا و طرفداران این تفكر بوده است. از یك سو جریانی معنوی (با رویكرد دینی و فرهنگی) از میان این جنبش شكل گرفت كه بر لزوم احیای هویت ملی و مذهبی و فرهنگی صهیونیست ها تاكید می كرد و آن را اولویت نخست و قیام سیاسی را اولویت ثانوی این جنبش می دانست. یك نگرش سیاسی نیز در این میان شكل گرفت كه تاكید می كرد موضوع یهودیت در اصل موضوع سرریز شدن جمعیت یهودیان بود كه چاره آن اسكان یهودیان در فلسطین و ایجاد یك دولت لیبرالیستی است. یك جریان كارگری هم بر این باور بود كه مسأله اساسی موضوع كارگران یهود است و حل این مشكل نیز جز با تأسیس دولتی صهیونیستی با پیروی از الگوی سوسیالیستی میسر نیست، اما همه گرایش های صهیونیستی با یكدیگر در لزوم ساقط كردن حق فلسطینیان اتفاق نظر داشتند.

          می توان همه این تقسیم بندی های سنتی را كنار گذاشت و جریان های صهیونیسم را به دو گروه اصلی تقسیم كرد كه یكی صهیونیسم علاقه مند به زندگی شهرك نشینی و دیگری صهیونیسم حامی. از جمله اهداف اصلی گروه اول گردآوری یهودیان و اسكان آنان در فلسطین است و گروه دوم نیز خواهان بسیج همه یهودیان جهان در كشورهای محل سكونتشان است تا این گروه های یهودی به عامل فشاری برای تقویت شهرك سازی و شهرك نشینی تبدیل شوند. یكی دیگر از اهداف این گروه هم جمع آوری كمك های مالی از یهودیان ساكن نقاط مختلف جهان است.

          هر یك از گروه های صهیونیستی سازمان هایی دارند كه می كوشند از طریق آن به اهداف صهیونیستی خود دست یابد. از جمله این سازمان ها می توان به "هستدروت"، " احزاب شهرك نشینان"، جنبش كیبوتز و گروهك های مسلح متعدد صهیونیستی از جمله هاگانا و غیره است.

          جریان "صهیونیسم حامی" خود را برای تقویت نهادهای مختلف مانند "جمعیت یهودیت یكپارچه برای جمع آوری اموال" وقف كرده بود. اما باید در نظر داشت كه هر دو جریان در چارچوب یك سازمان واحد به نام "سازمان جهانی یهود یا آژانس یهود" فعالیت می كردند.

          به نظر می رسد كه این نام تلفیقی ماهیت دوگانه صهیونیسم را مشخص سازد، زیرا بخش اول این نام تاكیدی بر جریان "صهیونیسم حامی" و بخش دوم آن نیز عنوان "صهیونیسم شهرك ساز" بوده است. همه این گروه های صهیونیستی صرف نظر از ارتباط ایدئولوژیك میان آنان، جزئی از جنبش جهانی صهیونیسم به شمار می آیند و از آن كمك مالی دریافت می كنند كه این امر نشان می دهد اختلافات آنها ظاهری و صوری است و هیچ گاه به مرحله حساس نرسیده است و این جنبش یك حركت نژادپرست است و مواضع تند و نژادپرستانه ای علیه عرب ها و حتی یهودیان خارج اتخاد می كند، زیرا حق یهودیان ساكن نقاط مختلف دنیا را در ارتباطشان با ملت هایی كه در كنار آنها زندگی می كنند، نفی و انكار می كند و نیز همیشه فرض را بر آن می گیرد كه این یهودیان به مثابه بیماران شاذ جامعه تلقی می شوند. این حركت نژادپرست همچنین حق تعیین سرنوشت را برای فلسطینیان در سرزمینشان انكار می كند و به همین سبب است كه ملاحظه می شود كه هم در جهان عرب و هم در میان یهودیان، صهیونیست ها و اندیشه صهیونیستی با مخالفت روبرو است. از یك سو عرب ها به شدت با موجودیت رژیم صهیونیستی مخالفند و عملیات نظامی و مقاومت مسلحانه علیه این رژیم از نمونه های بارز مخالفت عرب ها با این جریان است. گروه های یهودی مختلفی نیز با جریان و جنبش صهیونیسم مخالفند كه یهودیان طالب ادغام در میان ملت هایی كه در كنار آنها زندگی می كنند و مخالف ترك كشورهایی هستند كه در آن زندگی می كنند از آن جمله اند. از جمله این گروه ها یهودیان سوسیالیستی هستند كه جنبش صهیونیسم را یك جنبش و جریان امپریالیستی می دانند و می گویند كه این جریان از یهودیان برای تقویت منافع امپریالیسم بهره می گیرد.

          گروهی از یهودیان ارتدوكس هم با جنبش صهیونیسم به شدت مخالفند و آن را نوعی كفر و الحاد در دین یهود تلقی می كنند.
          نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


          «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
          صادق هدايت؛ بوف کور

          Comment

          • donsaeid
            Senior Member
            • Nov 2005
            • 28300

            #20
            "اسرائیل"



            كلمه "اسرائیل" به حضرت یعقوب (ع) نسبت داده می شود و در تورات داستانی آمده است كه مفادش این است كه آن حضرت با مردی درگیر شد و این درگیری كه در منطقه ای در اردن به نام "یبوق" رخ داد، تا صبح ادامه پیدا كرد، هنگامی كه آن مرد دید كه قادر به شكست یعقوب نیست از وی خواست كه او را رها كند. یعقوب به او گفت كه تا زمانی كه او را مبارك نگردانیده است، رهایش نمی كند و او نیز پذیرفت و گفت:" دیگر نام تو یعقوب نخواهد بود، بلكه اسرائیل خوانده می شوی، زیرا با خداوند و مردم كشتی گرفتی و پیروز شدی. (سفر پیدایش صص 20 تا 23 و پس از آن)

            لفظ اسرائیل از دو كلمه سامی و كهن یعنی "اسر" به معنای غلبه و "ایل" به معنای اله یا الله تشكیل شده است. این نام بعدها افتخار ملی قوم بنی اسرائیل لقب گرفت و آنان خود را به این كلمه منسوب می كردند و می گفتند: " خانه اسرائیل" یا "آل اسرائیل" یا "بنی اسرائیل" و همان گونه كه در روایت های تلمود دیده می شود آنان بسیاری اوقات این عبارت را مختصر می كردند و می گفتند "اسرائیل" و نام عبری فلسطین نیز "ایرتس یسرائیل" یا "سرزمین اسرائیل" است.

            به رغم آنكه تئودور هرتزل رهبر سیاسی جنبش صهیونیسم و رئیس نخستین كنگره آن كه در سال 1897 در شهر بال سوئیس برگزار شد از نامیدن كتابش كه تفكراتش را در آن مطرح كرده به "دولت یهود" ابایی نداشت، اما منادیان جنبش صهیونیسم هنگام نگارش هر مطلبی درباره فلسطین كلمه "سرزمین اسرائیل" را درباره این سرزمین بكار می برند تا بر تعلق این سرزمین به "فرزندان یعقوب" یا "بنی اسرائیل" كه به ادعای صهیونیست ها آبا و اجداد اولیه آنها هستند، تاكید كنند.

            هنگامی كه جنبش صهیونیسم در تاریخ 15 ماه مه سال 1948 میلادی تشكیل دولت یهود را اعلام كرد آن را "اسرائیل" نام نهاد و این نام را در بالای صفحه اول "روزنامه رسمی" كه به همین نام بود، ذكر كرد، اما پس از آنكه موجی از انتقادات علیه كابینه رژیم صهیونیستی به خاطر استفاده از این نام آغاز شد، مقامات صهیونیست كلمه "دولت" را به آن افزودند و حكومت خود را "دولت اسرائیل" نام نهادند، اما همه رسانه های صهیونیستی نام این دولت را به اختصار "اسرائیل" می خوانند.

            صهیونیست ها استفاده از كلمه "دولت اسرائیل" را بر كلمه ای كه هرتزل برای آن انتخاب كرده بود (دولت یهود) ترجیح دادند كه برخی از دلایل این تصمیم به قرار ذیل است:

            1. ایجاد هماهنگی میان نام دولت و نام عبری فلسطین كه "سرزمین اسرائیل" نام دارد.

            2. ترجیح ویژگی نژادی این دولت با كلمه "اسرائیل" بر ویژگی دینی آن كه "یهودی" است.

            3. بی علاقه گی صهیونیست ها در یادآوری مرزهای مملكت قدیمی یهود كه فقط بخش جنوبی فلسطین را شامل می شد و سواحل دریا را در بر نمی گرفت. این امر نشان دهنده خوی توسعه طلبی و استعماری صهیونیست هایی است كه می خواهند بیشترین مساحت از اراضی عربی را به زیر سلطه خود درآورند.

            این نامگذاری مشكلاتی را برای قانونگذاران صهیونیست ایجاد كرد، زیرا ویژگی "اسرائیلی" از ملت (كه صفت مذكور در عبری بود) به "دولت" (كه در زبان عبری یك صفت مونث است) انتقال یافت. این انتقال موجب شد كه این صفت به همه عرب ها و مسلمانان و مسیحیانی هم كه در داخل "اسرائیل" زندگی می كردند اطلاق شود. این امر مقامات صهیونیست را ناچار كرد كه همه عرب های مقیم در این سرزمین را در شمار شهروندانی قرار دهند كه از تابعیت "اسرائیلی" برخوردارند.

            بر اساس قانون "بازگشت" مصوبه 5 ژوئیه 1950م. همه یهودیان مقیم خارج از "اسرائیل" نیز "اسرائیلی" تلقی می شوند.

            به صورت كلی باید گفت كه "اسرائیلی" طبق این مفهوم به همه یهودیان مقیم داخل و خارج "اسرائیل" اطلاق می شود، البته مشروط بر آنكه صهیونیست و پایبند علاقه به "اسرائیل" باشد. به همین سبب لفظ "اسرائیل" در اصطلاح سیاسی معاصر معنایی غیر از معنای "اسرائیلی" پیش از به وجود آمدن جریان صهیونیسم گرفته است. باید این نكته را نیز یادآور شویم كه در چارچوب تعریف مفاهیم مرتبط با این اصطلاحات نباید اصطلاحاتی مانند "دولت اسرائیل" و "سرزمین اسرائیل" یكی تلقی شود.

            "دولت اسرائیل" یك اصطلاح سیاسی با معنای معینی است و حال آنكه "سرزمین اسرائیل" یك اصطلاح جغرافیایی است، زیرا دولت "اسرائیل" ممكن است در همه این سرزمین یا بخشی از آن یا حتی در بخش هایی كه هیچ ارتباطی با "سرزمین اسرائیل" ندارد (مانند منطقه شرم الشیخ و جولان) تشكیل شده باشد. بنابراین از نظر تفكر صهیونیستی "دولت اسرائیل" چارچوب مورد نظر تلقی می شود.
            نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


            «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
            صادق هدايت؛ بوف کور

            Comment

            • donsaeid
              Senior Member
              • Nov 2005
              • 28300

              #21
              ارض موعود و صهيونيسم


              اشاره:

              صهيون(1) نام تپه‏اى در اورشليم است كه در گذشته بر فراز آن قلعه‏اى به همين نام وجود داشته است. به گفته كتاب مقدس (كتاب دوم سموئيل، 5: 6ـ9)، اين قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قبل از ميلاد فتح كرد و نام آن را «شهر داود» گذاشت. بعدها اين تپه به صورت نمادى براى اورشليم و تمام سرزمين اسرائيل درآمد و به صورت عنوانى براى آن سرزمين به كار رفت.(2)
              صهيونيسم(3) جنبشى است كه طرفدار بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و ايجاد كشورى يهودى در اين سرزمين است. در سال 70 ميلادى كشور يهود سقوط كرد و معبد اورشليم ويران شد و يهوديان به دست روميان پراكنده شدند و از آن هنگام، آرمان بازگشت به سرزمين فلسطين و ايجاد كشور مستقل يهودى در ميان يهوديان پديد آمد، اين آرمان در زمانى كه اين قوم بيشتر تحت فشار قرار گرفتند، قوت گرفت. اما تاريخ شكل‏گيرى اين جريان به صورت نهضتى فعال و منسجم و داراى برنامه‏اى مشخص، به اواخر قرن نوزدهم برمى‏گردد و اين به هنگامى بود كه يهوديان براى نخستين بار در پرتو دموكراسى جديد غربى، طعم آزادى را چشيدند.(4)
              به هر حال اين گروه به هر وسيله به آرمان خود جامه عمل پوشاند و كشور مستقل يهود را ايجاد كرد و همواره در انديشه گسترش آن بوده است. در اينجا سؤال مهم و اساسى اين است كه اين آرمان يا ادعا چه مقدار به كتاب مقدس يهودى، يعنى عهد قديم متكى است؟ به تعبير ديگر، عهد قديم درباره ارض موعود بنى‏اسرائيل چه مى‏گويد؟ بر پايه عهد قديم كه تنها متن مقدس يهوديت و تنها منبع تاريخى قرن‏هاى نخست قوم اسرائيل است، ادعاى مالكيت ارض موعود را از سوى گروهى كه خود را وارث آن مى‏دانند، چگونه مى‏توان ارزيابى كرد؟ اين نوشتار به دنبال پاسخ اين سؤال است.

              در ابتدا بايد ببينيم كه اصل وعده سرزمينى خاص در عهد قديم چگونه است و سپس به بررسى اين مطلب مى‏پردازيم كه ادعاى مدعيان با توجه به آنچه در تاريخ اين قوم رخ داده، تا چه اندازه با گفته‏هاى اين كتاب انطباق دارد.

              الف) وعده سرزمين در عهد قديم
              شكى نيست كه در مجموعه‏اى كه آن را يهوديان كتاب عهد و مسيحيان عهد قديم مى‏خوانند، سخن از سرزمين موعود و وعده آن آمده است. اما در اين‏كه اين مجموعه، كه مشتمل بر ده‏ها كتاب كوچك و بزرگ است، در چه زمانى و به وسيله چه كسانى نوشته شده است، بين سنت يهودى ـ مسيحى و نقادان قديم و جديدِ متون مقدس اختلافات بسيار جدى به چشم مى‏خورد. در كوتاه‏ترين عبارت مى‏توان گفت كه سنت يهودى ـ مسيحى برآن بوده است كه كتاب‏هاى اين مجموعه را اشخاص برجسته شناخته‏شده‏اى در زمانى نزديك به يك هزاره نگاشته‏اند. براى مثال، گفته مى‏شود تورات همان كتابى است كه خداوند به موسى(ع) داد و كتاب‏هاى يوشع، داوران، سموئيل و پادشاهان را انبياى بزرگى چون يوشع، سموئيل و ارميا نگاشته‏اند؛ در حالى كه نقادان قديم و جديد زمان نگارش اين كتاب‏ها را پس از اسارت بابلى، در قرن ششم قبل از ميلاد، مى‏دانند و اين زمان قرن‏ها پس از كسانى است كه سنت يهودى ـ مسيحى اين كتاب‏ها را به آنان نسبت مى‏دهد.(5) اگر انتساب اين كتاب‏ها به افراد مورد ادعاى سنت زير سؤال برود، اين كتاب‏ها همانند ديگر كتاب‏هاى بشرى بوده و درنتيجه، سخن از ارض موعود، مانند ديگر محتويات اين متون زير سؤال مى‏رود. حتى كسانى از يهوديان مدعى‏اند كه كتاب تورات، بعد از اسارت بابلى و به دست كسانى نوشته شد كه به اسارت رفته و بازگشته بودند و در واقع، اين كتاب مطابق آرزوها و آرمان‏هاى سركوفته آنان نگاشته شده است و از اين روست كه بر سرزمين موعود تأكيد مى‏كند.(6)

              در اين نوشتار از اين امور چشم‏پوشى شده است، امّا بر فرض كه انتساب اين كتاب‏ها به پيامبران الهى درست باشد، درباره سرزمين موعود از آنها چه استفاده‏اى مى‏شود؟

              در تورات، سخن از سرزمين موعود با ماجراى مهاجرت حضرت ابراهيم آغاز مى‏شود. ابراهيم(ع) به فرمان خداوند از بين‏النهرين به سرزمين كنعان هجرت كرد كه خداوند او را بدانجا راهنمايى كرده بود. در آنجا خداوند بر ابراهيم ظاهر شد و فرمود: «من اين سرزمين را به نسل تو خواهم بخشيد!» (سفر پيدايش، 12: 7) و باز به او فرمود: «من همان خداوندى هستم كه تو را از شهر اور كلدانيان بيرون آوردم تا اين سرزمين را به تو بدهم» (سفر پيدايش، 15: 7). اما نكته شايسته توجه در وعده به ابراهيم اين است كه در واقع عهد و پيمانى بين او و خداوند منعقد شد. از يك طرف خداوند عهد بسته بود كه آن سرزمين خاص را به فرزندان ابراهيم بدهد، ولى وفاى به اين عهد مشروط به آن است كه طرف ديگر، يعنى ابراهيم و فرزندانش، به عهد خود وفا كنند؛ يعنى از خدا اطاعت كرده و انسان‏هاى صالحى باشند. آنان حتى بايد نماد و علامت بندگى خدا را در بدن خود ايجاد كنند:

              من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار مى‏كنم. من خداى تو هستم و خداى فرزندانت نيز خواهم بود. تمامى سرزمين كنعان را كه اكنون در آن غريب هستى، تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشيد و خداى ايشان خواهم بود. خدا به ابراهيم فرمود: «وظيفه تو و فرزندانت و نسل‏هاى بعد اين است كه عهد مرا نگاه داريد. تمام مردان و پسران شما بايد ختنه شوند تا بدين‏وسيله نشان دهند كه عهد مرا پذيرفته‏اند. (سفر پيدايش، 17: 7ـ11).

              خداوند به ابراهيم خبر مى‏دهد كه نسل او در مملكت بيگانه‏اى بندگى خواهند كرد. اما آنان سرانجام به اين سرزمين بازخواهند گشت و اين سرزمين را خواهند گرفت. و آن زمانى است كه شرارت ساكنان اين سرزمين به اوج خود رسد، اما در حال حاضر اينگونه نيست.(7) از اين سخن برمى‏آيد كه خدا يك سنت ثابت و هميشگى دارد و قومى كه شرارتش به اوج خود برسد مشمول عذاب الهى خواهد شد. عذاب ساكنان سرزمين كنعان آن است كه سرزمينشان به دست اسرائيليان افتد. اما اسرائيليان هم، چنانكه خواهيم ديد، از اين قاعده مستثنا نيستند؛ مالكيت سرزمين موعود مشروط به اطاعت از خداست و اين شرط را خداوند بعد از ابراهيم به اسحاق هم يادآورى مى‏كند:

              اگر سخن مرا شنيده، اطاعت كنى با تو خواهم بود و تو را بسيار بركت خواهم داد و تمامى اين سرزمين را به تو و نسل تو خواهم بخشيد؛ چنانكه به پدرت ابراهيم وعده داده‏ام. نسل تو را چون ستارگان آسمان بى‏شمار خواهم گردانيد و تمامى اين سرزمين را به آنها خواهم داد... اين كار را به خاطر ابراهيم خواهم كرد، چون او احكام و اوامر مرا اطاعت نمود (سفر پيدايش، 26: 2ـ5).

              از اين سخن برمى‏آيد كه علت وعده‏دادن آن سرزمين، اطاعت بى‏چون و چراى ابراهيم از خدا بوده است و شرط آن نيز اطاعت فرزندان او خواهد بود. سرزمين كنعان پس از اسحاق به يعقوب هم وعده داده شد.( هنگامى كه فرزندان يعقوب، در مصر سكنا گزيدند و تحت فشار و عذاب مصريان قرار گرفتند، خداوند حضرت موسى را برانگيخت تا آنان را نجات دهد. خداوند به موسى مى‏فرمايد كه من آمده‏ام تا بنى‏اسرائيل را از بردگى در مصر آزاد سازم و آنان را به سرزمين پهناور و حاصلخيزى ببرم كه در آن، شير و عسل جارى است.(9) ولى اين وعده هم مشروط است: حتى اگر قوم پس از فتح سرزمين موعود، باز به فساد روى آورد و فرمان‏هاى خدا را اطاعت نكند سرزمينش را از دست داده، به اسارت خواهد رفت:

              اگر به من گوش ندهيد و مرا اطاعت نكنيد و قوانين مرا رد كنيد و عهدى را كه با شما بسته‏ام بشكنيد، آنگاه من شما را تنبيه خواهم كرد... من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر دشمنان خود پا به فرار خواهيد گذاشت. كسانى كه از شما نفرت دارند بر شما حكومت خواهند كرد... شهرهايتان را ويران و مكان‏هاى عبادتتان را خراب خواهم كرد... آرى، سرزمين شما را خالى از سكنه خواهم كرد و دشمنانتان در آنجا ساكن خواهند شد... بلاى جنگ را بر شما نازل خواهم كرد تا در ميان قوم‏ها پراكنده شويد. سرزمين شما خالى و شهرهايتان خراب خواهند شد... (سفر لاويان، 26: 14ـ34).

              قومى‏كه خداوند آنان‏را بامعجزات شگفت‏انگيزخود، از اسارت مصر رهايى‏داده تا به سرزمين‏موعود برساند،چون ازاطاعت‏خدا سربازمى‏زنند خداونددرباره آنان مى‏فرمايد:

              به حضور پرجلالم كه زمين را پر كرده است سوگند ياد مى‏كنم كه هيچكدام از آنانى كه جلال و معجزات مرا در مصر و در بيابان ديده‏اند و بارها از توكل نمودن و اطاعت كردن سرباز زده‏اند حتى موفق به ديدن سرزمينى كه به اجدادشان وعده داده‏ام نخواهند شد؛ هركه مرا اهانت كند سرزمين موعود را نخواهد ديد... به ايشان بگو... همه شما در اين بيابان خواهيد مرد. حتى يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد... وارد سرزمين موعود نخواهد شد... لاشه‏هاى شما در اين بيابان خواهد افتاد. فرزندانتان به خاطر بى‏ايمانى شما چهل سال در اين بيابان سرگردان خواهند بود تا آخرين نفر شما بميرد (سفر اعداد، 14: 20ـ33).

              ازتورات برمى‏آيدكه برنامه خداوند دروعده‏دادن به‏سرزمين‏كنعان بسيار سخت‏گيرانه بوده است؛ هركس به طور كامل به عهد خود با خداوند پايبند باشد و كاملاً از او اطاعت كند، شايستگى ورود به آن سرزمين را دارد. عجيب اين است كه بنا بر اين كتاب حتى حضرت موسى و هارون هم اين شايستگى را نداشته‏اند:

              همان روز خداوند به موسى گفت: به كوهستان عباريم واقع در سرزمين موآب مقابل اريحا برو. در آنجا بر كوه نبو برآى و تمام سرزمين كنعان را كه به قوم اسرائيل مى‏دهم، ببين. سپس تو در آن كوه خواهى مرد و به اجداد خود خواهى پيوست؛ همان‏طور كه برادرت هارون نيز در كوه هور درگذشت و به اجداد خود پيوست، زيرا هر دوى شما در برابر قوم اسرائيل كنار چشمه مريبه قادش واقع در بيابان صين، حرمت قدوسيت را نگه نداشتيد. سرزمينى را كه به قوم اسرائيل مى‏دهم، در برابر خود، خواهى ديد، ولى هرگز وارد آن نخواهى شد (سفر تثنيه، 32: 48ـ52).

              ب) فتح سرزمين موعود
              حضرت موسى(ع) قوم اسرائيل را از مصر نجات داده و آنان را به سوى سرزمين موعود راهنمايى كرد، اما خود او آن سرزمين را فتح نكرد، بلكه خداوند او را مأمور كرد تا يوشع‏بن‏نون را به جانشينى خود برگزيند تا او قوم را وارد آن سرزمين كند.(10) حضرت موسى(ع) وفات كرد و بنى‏اسرائيل براى او عزادارى كردند و يوشع‏بن‏نون زمام امور را در دست گرفت.(11)

              كتاب تورات با وفات حضرت موسى(ع) پايان مى‏يابد و كتاب بعدى، يعنى صحيفه يوشع، با اين جملات آغاز مى‏شود: «خداوند پس از مرگِ خدمتگزار خود، موسى، به دستيار او يوشع (پسر نون) فرمود: خدمتگزار من موسى درگذشته است، پس تو برخيز و بنى‏اسرائيل را از رود اردن بگذران و به سرزمينى كه به ايشان مى‏دهم برسانا (يوشع، 1: 1ـ2). بنى‏اسرائيل به رهبرى يوشع‏بن‏نون از رود اردن عبور كرده، سرزمين كنعان را فتح كردند و بين اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل تقسيم نمودند. حضرت يعقوب دوازده پسر داشت كه نام دو تن از آنان در ميان اسباط ديده نمى‏شود؛ يكى لاوى كه فرزندان او وظيفه كهانت قوم را بر عهده داشتند و بنابراين بين ديگر اسباط پراكنده بودند و ديگرى يوسف كه به جاى او نام دو فرزندش در ميان اسباط دوازده‏گانه ديده مى‏شود. پس اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل به ده پسر حضرت يعقوب و دو نوه او منسوبند.(12) يوشع‏بن‏نون سرزمين كنعان را بين اين اسباط دوازده‏گانه متناسب با جمعيت آنان تقسيم كرد.(13) يوشع در پايان عمر خود بنى‏اسرائيل را فراخواند و به آنان يادآورى كرد كه هرچند اكنون به سرزمين موعود رسيده، آن را فتح كرده‏ايد، اين مالكيّت هم مشروط است:

              پايان عمر من فرا رسيده است و همه شما شاهد هستيد كه هرچه خداوند، خدايتان به شما وعده فرموده بود، يك به يك انجام شده است. ولى بدانيد همانطور كه خداوند نعمت‏ها به شما داده است، بر سر شما بلا نيز نازل خواهد كرد؛ اگر از دستورات او سرپيچى كنيد و خدايان ديگر را پرستش و سجده نماييد. بلى، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شما را از روى زمين نيكويى كه به شما بخشيده است به كلى نابود خواهد كرد (يوشع، 23: 14ـ16).
              نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


              «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
              صادق هدايت؛ بوف کور

              Comment

              • donsaeid
                Senior Member
                • Nov 2005
                • 28300

                #22

                بنا به مجموعه عهد قديم، بنى‏اسرائيل از زمان يوشع‏بن‏نون، كه سرزمين كنعان را فتح كرده، بر آن مسلط شدند، براى قرن‏هاى متمادى اين سرزمين را در اختيار داشتند و در زمان پادشاهانى چون داوود وسليمان آن‏را به‏اوج عظمت خود رسانيدند. براساس كتاب «اول پادشاهان»، كشور بنى‏اسرائيل در اثر روى‏آوردن سليمانِ پادشاه به زنان مشرك و ساختن بتكده براى آنان و دورى از خدا(14) و به گفته برخى از نويسندگان يهودى به خاطر ظلم و بى‏عدالتى او(15) و نيز در اثر بى‏كفايتى فرزند و جانشين سليمان، بعضى رَحُبْعام،(16) به دو كشور شمالى و جنوبى تجزيه شد. ده [يا يازده] سبط از اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل در شمال، كشورى را به نام اسرائيل به وجود آوردند و سبط يهودا [احتمالاً سبط بسيار كوچك بنيامين] در جنوب، كشور ديگرى را به وجود آورد كه يهودا ناميده مى‏شد.

                سال‏ها دو كشور شمالى و جنوبى در كنار يكديگر مى‏زيستند تا اينكه سرانجام در حدود سال 720 ق. م. كشور شمالى به وسيله آشوريان تسخير شد و اسباطى كه در آن مى‏زيستند به اسارت برده شدند و به تدريج با اقوام ديگر امتزاج كردند و استقلال قومى آنان از بين رفت.(17) كتاب «اول پادشاهان» درباره علت اسارت اين اسباط مى‏گويد:

                وقتى خداوند اسرائيل را از يهودا جدا كرد، مردم اسرائيل يَرُبْعام، پسر نبات را به پادشاهى خود انتخاب كردند. بربعام هم اسرائيل را از پيروى خداوند منحرف كرده، آنها را به گناه بزرگى كشاند. اسرائيل از گناهى كه يربعام ايشان را بدان آلوده كرده بود، دست برنداشتند؛ تا اينكه خداوند همان‏طور كه به وسيله تمام انبياء خبر داده بود آنها را از حضور خود دور انداخت. بنابراين مردم، اسرائيل به سرزمين آشور تبعيد شدند (اول پادشاهان، 17: 21ـ23).

                بنابراين از اواخر قرن هشتم قبل از ميلاد تاكنون هرگاه از بنى‏اسرائيل سخن گفته مى‏شود، مقصود تنها يك [يا دو [سبط از بنى‏اسرائيل است كه در هر كشور يهودا مى‏زيستند. اما سرنوشت اين سبط و كشور يهودا چندان بهتر از اسباط شمالى نبود، زيرا هرچند پس از زوال كشور شمالى بيش از صد سال به حيات خود ادامه داد، اما سرانجام در سال 586 قبل از ميلاد به وسيله پادشاه بابل، بُختُنَصَّر كشور يهودا فتح، و معبد اورشليم تخريب شد و اهالى آن به اسارت برده شدند، كتاب عهد قديم درباره علت اين اسارت مى‏گويد:

                تمام رهبران، كاهنان و مردم يهودا از اعمال قبيح قوم‏هاى بت‏پرستى پيروى كردند و به اين طريق خانه مقدس خداوند را در اورشليم نجس ساختند. خداوند، خداى اجدادشان، انبياى خود را يكى پس از ديگرى فرستاد تا به ايشان اخطار نمايند، زيرا بر قوم و خانه خود شفقت داشت. ولى بنى‏اسرائيل انبياى خدا را مسخره كرده، به پيام آنها گوش ندادند و به ايشان اهانت نمودند تا اين‏كه خشم خداوند بر آنها افروخته شد؛ به حدى كه ديگر براى قوم چاره‏اى نماند.

                پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد. او به كشتار مردم يهودا پرداخت و به پير و جوان، و دختر و پسر رحم نكرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نيز كشت. پادشاه بابل اشياى قيمتى خانه خدا را، از كوچك تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنج‏هاى پادشاه و درباريان به بابل برد. سپس سپاهيان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشليم را منهدم كردند، تمام قصرها را به آتش كشيدند و همه اسباب قيمتى آنها را از بين بردند. آنانى كه زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسيدن حكومت پارس، اسير پادشاه بابل و پسرانش بودند (دوم تواريخ ايام، 14: 20).

                از اين فقره به خوبى برمى‏آيد كه چون قوم اسرائيل به عهد خود با خدا پايبند نبودند، مجازات شدند و به اسارت رفتند. همين عهد را ارمياى نبى به فرمان خداوند به مردم يادآورى مى‏كند و خطر نافرمانى از خدا را به آنان گوشزد مى‏كند:

                خداوند به من فرمود كه به مفاد عهد او گوش فرا دهم و به مردم يهودا و اهالى اورشليم اين پيام را برسانم: لعنت بر آن كسى كه نكات اين عهد را اطاعت نكند؛ همان عهدى كه به هنگام رهايى اجدادتان از سرزمين مصر با ايشان بستم؛ از سرزمينى كه براى آنها همچون كوره آتش بود. به ايشان گفته بودم كه اگر از من اطاعت كنند و هرچه مى‏گويم انعام دهند، ايشان قوم من خواهند بود و من خداى ايشان! پس حال شما اين عهد را اطاعت كنيد و من نيز به وعده‏اى كه به پدران شما داده‏ام وفا خواهم نمود و سرزمينى را به شما خواهم داد كه شير و عسل در آن جارى باشد؛ يعنى همين سرزمينى كه اكنون در آن هستيد...

                سپس خداوند فرمود: در شهرهاى يهودا و در كوچه‏هاى اورشليم پيام مرا اعلام كن! به مردم بگو كه به مفاد عهد من توجه كنند و آن را انجام دهند؛ زيرا از وقتى اجدادشان را از مصر بيرون آوردم تا به امروز، بارها به تأكيد از ايشان خواسته‏ام كه مرا اطاعت كنند! ولى ايشان اطاعت نكردند و توجهى به دستورات من ننمودند؛ بلكه به دنبال اميال و خواسته‏هاى سركش و ناپاك خود رفتند. ايشان با اين كار عهد مرا زير پا گذاشتند؛ بنابراين تمانم تنبيهاتى را كه در آن عهد ذكر شده بود، در حقشان اجرا كردم.

                خداوند به من فرمود: اهالى يهودا و اورشليم عليه من طغيان كرده‏اند. آنها به گناهان پدرانشان بازگشته‏اند و از اطاعت من سرباز مى‏زنند؛ ايشان به سوى بت‏پرستى رفته‏اند. هم اهالى يهودا و هم اسرائيل عهدى را كه با پدرانشان بسته بودم، شكسته‏اند؛ پس چنان بلايى بر ايشان خواهم فرستاد كه نتوانند جان سالم بدر برند... (كتاب ارمياى نبى، 11: 1ـ11).

                و حزقيان نبى نيز اسارت قوم و از دست رفتن سرزمين را پيش‏گويى كرده است:

                بار ديگر خداوند با من سخن گفت و فرمود: اى انسان خاكى؛ به بنى‏اسرائيل بگو: اين پايان كار سرزمين شماست. ديگر هيچ اميدى باقى نمانده، چون به سبب كارهايتان، خشم خود را بر شما فرو خواهم ريخت و شما را به سزاى اعمالتان خواهم رساند (حزقيال نبى، 7: 1ـ2).

                ساكنان يهودا به اسارت به بابل برده شدند و چند دهه در آنجا ماندند تا اين‏كه سرانجام در سال 538 قبل از ميلاد كورش كبير آنان را آزاد كرد و به سرزمين‏شان بازگرداند. آنان پس از اسارت، كشور خود را دوباره آباد كردند و قرن‏ها دست‏نشانده ايرانيان و يونانيان بودند تا اين‏كه سرانجام در سال 142 قبل از ميلاد، استقلال خود را به دست آوردند. اين دوره استقلال كمتر از صد سال طول كشيد تا اين‏كه در سال 63 ق. م. كشور يهودا تحت سلطه روميان قرار گرفت و بيش از يكصد سال وضع بر همين منوال گذشت تا اين‏كه سرانجام يهوديان در سال 66 ميلادى قيام كرده، به مدت چند سال با روميان به نبرد پرداختند. سرانجام در سال 70 ميلادى شهر اورشليم پس از يك ماه محاصره فتح شد. روميان شهر و معبد آن را ويران كرده، عده زيادى را به قتل رساندند. از آن زمان يهوديان پراكنده شدند و ديگر كشور مستقلى نداشتند.

                يهوديان در واقع پس از پراكندگى، سه دوره را پشت سر گذاشته‏اند: در دوره اول، يعنى چند قرن اول ميلادى بيشتر تحت فشار امپراتورى روم بوده‏اند. تا آغاز قرون وسطا و رسميت‏يافتن مسيحيت در امپراتورى روم اوضاع يهود در ممالك غربى وخيم‏تر شد و اين وضعيت در طول قرون وسطا ادامه يافت. در طول اين دوره آرمان بازگشت به وطن كمابيش درميان‏يهوديان بوده‏است. درعصرجديد وبا ظهوردموكراسى وآزادى درممالك غربى عده زيادى اين آرمان‏را رد كرده، آن را نامعقول دانستند و گفتند هر يهودى در هر كشورى‏كه زندگى مى‏كند همان‏جا وطن اوست.(1 اما دراين‏ميان، عده‏اى‏كه «صهيونيست» خوانده مى‏شوند براين آرمان پافشارى كرده، خود را وارث ابراهيم(ع) مى‏دانند.

                بررسى ادعا
                ادعاى صهيونيست‏ها اين است كه، براساس كتاب‏مقدس، سرزمين فلسطين به قوم اسرائيل وعده داده شده و بر اساس همين كتاب اين وعده محقق شده و اين قوم قرن‏ها بر اين سرزمين سلطه داشتند و آن را آباد كردند. تاريخ نشان مى‏دهد كه اين قوم به زور امپراتورى روم از اين سرزمين رانده شده‏اند؛ پس حق دارند كه به سرزمين خود بازگردند و كشور خود را دوباره بسازند.

                ما در چند محور مى‏توانيم اين ادعا را بررسى كنيم:

                1. در سال 70 ميلادى، روميان شهر اورشليم را ويران كردند و يهوديان را پراكنده ساختند. از آن زمان 1934 سال مى‏گذرد. از آن زمان تاكنون يهوديان در مناطق مختلفى زيسته، و در بسيارى از مناطق از آزادى و رفاه برخوردار بوده‏اند و هرچند در قرون وسطا در ممالك غربى در فشار بوده‏اند، در همين زمان در كشورهاى اسلامى آزادانه زندگى كرده و از حقوقى برابر با مسلمانان برخوردار بودند.(19) حتى در ممالك غربى هم پس از قرون وسطا و در سده‏هاى اخير از آزادى و برابرى برخوردار شده‏اند. حال سؤال اين است كه آيا هيچ گروهى مى‏تواند مدّعى سرزمينى شود كه در گذشته‏هاى دور ساكن يا صاحب آن بوده است؟ به گفته كتاب مقدس، قبل از بنى‏اسرائيل كنعانيان در اين سرزمين ساكن بوده‏اند؛ و آيا كسانى مى‏توانند امروز ادعا كنند كه ما بازمانده كنعانيان هستيم و مى‏خواهيم سرزمين خود را پس بگيريم؟ منطق انسان‏هاى امروزى اين است كه وطن هر كسى خاك و سرزمينى است كه در آن متولد شده است و ادعاى كسى مبنى بر اينكه صدها سال قبل اجداد من در منطقه‏اى مى‏زيسته‏اند و صاحب سرزمينى بودند در نظرشان موجه نمى‏نمايد.

                2. همان‏طور كه گذشت، بر اساس كتاب مقدس وعده سرزمين كنعان مشروط به اطاعت و فرمانبردارى از خدا بوده است. حتى كسانى كه حضرت موسى(ع) آنان را با وعده سرزمين موعود از مصر بيرون آورد، چون از خدا نافرمانى كردند، از ورود به آن سرزمين منع شدند و خداوند آنان را به مدت چهل سال در بيابان سرگردان كرد تا همه آنان بميرند و نسل بعدى وارد آن سرزمين شود.(20) به گفته تورات حتى موسى و هارون شايستگى ورود به آن سرزمين را نداشتند؛ چرا كه گناه كرده بودند.(21) پس از ورود اين قوم به آن سرزمين و فتح آن، بارها پيامبران الهى به آنان گوشزد كردند كه شما با خدا عهدى داريد و اگر آن عهد را نگاه نداريد سرزمينِ شما از شما گرفته مى‏شود و آواره مى‏شويد. همان‏طور كه از كتاب‏مقدس نقل شد، همه آوارگى‏ها و بدبختى‏هاى اين قوم در طول تاريخ به خاطر شكستن عهدشان با خدا بود و به سبب همين عهدشكنى و فسق و فجور، كشور بنى‏اسرائيل تجزيه شد. بعدها به همين سبب اسباطى كه در شمال در كشور اسرائيل مى‏زيستند به اسارت برده شده، حتى هويت قومى خود را از دست دادند و در تاريخ نشانى از آنها باقى نماند. سبط يهودا [و احتمالاً بنيامين] نيز كه در جنوب، در كشور يهودا مى‏زيستند، در اثر نافرمانىِ خدا و فسق و فجور به اسارت برده شدند و كشورشان ويران شد. تا آنجا كه از تاريخ بنى‏اسرائيل در كتاب عهد قديم برمى‏آيد، اين يك اصل عام و فراگير است كه همه بدبختى‏هاى اين قوم ناشى از نافرمانى از خدا بوده است. ماجراى آوارگى بزرگ يهود در سال 70 ميلادى به وسيله روميان، هرچند در كتاب مقدس نيامده، از اين قاعده مستثنا نيست؛ چرا كه در سراسر اين كتاب اين نكته را انبيا بارها تكرار كرده‏اند كه هرگاه عهد خدا را رعايت نكنيد چنين و چنان خواهد شد.
                نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                صادق هدايت؛ بوف کور

                Comment

                • donsaeid
                  Senior Member
                  • Nov 2005
                  • 28300

                  #23

                  اما نكته شايسته توجه در اين باره اين است كه بنا به كتاب‏مقدس هرگاه اين قوم عهد خداوند را رعايت نمى‏كرد، خداوند آنان را مجازات مى‏كرد و گاه آنان را زيرسلطه بيگانگان قرار مى‏داد يا از سرزمينشان آواره مى‏كرد. اما برطرف شدن اين بلا و مجازات زمانى بوده است كه قوم توبه مى‏كرده و از كرده خويش پشيمان مى‏شد و به عمل به عهد با خداوند بازمى‏گشته است. و چون قوم در درگاه خداوند ناله مى‏كرده خداوند كسى را براى نجات آنان مى‏فرستاده است.

                  وقتى بنى‏اسرائيل در اسارت بابلى بودند خداوند به واسطه ارمياى نبى به آنان مى‏گويد:

                  اگر با تمام وجود مرا بطلبيد مرا خواهيد يافت. بلى، يقينا مرا خواهيد يافت و من به اسارت شما پايان خواهم بخشيد و شما را از سرزمين‏هايى كه شما را به آنجا تبعيد كرده‏ام جمع كرده، به سرزمين خودتان بازخواهم آورد. ولى حال چون انبياى دروغين را در ميان خود راه داده‏ايد و مى‏گوييد كه خداوند آنها را فرستاده است من نيز... قطحى و وبا خواهم فرستاد و ايشان را مانند انجيرهاى گنديده‏اى خواهم ساخت كه قابل خوردن نيستند و بايد دور ريخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم كرد؛ در هر سرزمينى كه پراكنده‏شان سازم، موردنفرين و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مايه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند؛ با اينكه بارها به وسيله انبياى خود با ايشان صحبت كردم (ارميا، 29: 13ـ19).

                  و نيز از طريق حزقيال نبى به قوم مى‏گويد:

                  اگر با تمام وجود مرا بطلبيد مرا خواهيد يافت. بلى، يقينا مرا خواهيد يافت و من به اسارت شما پايان خواهم بخشيد و شما را از سرزمين‏هايى كه شما را به آنجا تبعيد كرده‏ام جمع كرده، به سرزمين خودتان باز خواهم آورد. ولى حال چون انبياى دروغين را در ميان خود راه داده‏ايد و مى‏گوييد كه خداوند آنها را فرستاده است من نيز... قحطى و وبا خواهم فرستاد و ايشان را مانند انجيرهاى گنديده‏اى خواهم ساخت كه قابل خوردن نيستند و بايد دور ريخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم كرد، در هر سرزمينى كه پراكنده‏شان سازم، مورد نفرين و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مايه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند؛ با اينكه بارها به وسيله انبياى خود با ايشان صحبت كردم (ارميا، 29: 13ـ19).

                  و نيز از طريق حزقيال نبى به قوم مى‏گويد:

                  وقتى گناهانتان را پاك سازم، دوباره شما را به وطنتان اسرائيل مى‏آورم و ويرانه‏ها را آباد مى‏كنم (حزقيال، 36: 33).

                  و نيز مى‏گويد:

                  خداوند مى‏فرمايد: «قوم‏هاى ديگر به شما طعنه مى‏زنند و مى‏گويند: «اسرائيل سرزمينى است كه ساكنان خود را مى‏بلعد!» ولى من كه خداوند هستم، مى‏گويم كه آنها ديگر اين سخنان را به زبان نخواهند آورد، زيرا مرگ و مير در اسرائيل كاهش خواهد يافت. آن قوم‏ها ديگر شما را سرزنش و مسخره نخواهند كرد، چون ديگر قومى گناهكار و عصيانگر نخواهيد بود. اين را من كه خداوند هستم مى‏گويم (حزقيال، 36: 13ـ15).

                  از فقرات فوق برمى‏آيد كه علت بدبختى و تبعيد، گناه و فساد قوم بوده است و چون آنان به راه خدا بازگشتند، خداوند هم آنان را نجات داد. اما در برخى از فقرات امر به گونه ديگرى است:

                  پيغام ديگرى از جانب خداوند بر من نازل شد: اى انسان خاكى، وقتى بنى‏اسرائيل در سرزمين خودشان زندگى مى‏كردند، آن را با اعمال زشت خود نجس نمودند. رفتار ايشان در نظر من مثل يك پارچه كثيف و نجس بود. مملكت را با آدم‏كشى و بت‏پرستى آلوده ساختند. به اين دليلى بود كه من خشم خود را بر ايشان فرو ريختم. آنان را به سرزمين‏هاى ديگر تبعيد كردم و به اين طريق ايشان را به سبب تمام اعمال و رفتار بدشان مجازات نمودم. اما وقتى در ميان ممالك پراكنده شدند، باعث بى‏حرمتى اسم قدوس من گشتند، زيرا قوم‏هاى ديگر درباره ايشان گفتند: «اينها قوم خدا هستند كه از سرزمين خود رانده شده‏اند.» من به فكر اسم قدوس خود هستم كه شما آن را در بين قوم‏هاى ديگر بى‏حرمت كرده‏ايد. پس به قوم اسرائيل بگو من كه خداوند هستم مى‏گويم شما را دوباره به سرزمينتان بازمى‏گردانم، ولى اين كار را نه به خاطر شما، بلكه به خاطر اسم قدوس خود مى‏كنم كه شما در ميان قوم‏ها آنان را بى‏حرمت نموده‏ايد... (حزقيال، 36: 16ـ22).

                  بنا به هر دو بيان، چه اسارت قوم و چه پايان آن، به عمل قوم برمى‏گردد، اما به هرحال اين خداست كه مجازات مى‏كند و باز خداست كه مى‏بخشد؛ پس هردو برنامه الهى است. حتى عاملان مجازات و عاملان رفع آن مأموران الهى هستند. در كتاب‏مقدس درباره آغاز اسارت بابلى آمده است: «پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ايشان برانگيخت و تمام مردم يهودا را به دست او تسليم كرد» (دوم تواريخ ايام، 36: 17). و درباره پايان اسارت آمده است: «در سال اول سلطنت كورش، امپراتور پارس، خداوند آنچه را كه توسط ارمياى نبى فرموده بود به انجام رسانيد. او كورش را بر آن داشت تا فرمانى صادر كند... اين است متن آن فرمان: «من، كورش، امپراتور پارس اعلام مى‏دارم كه خداوند، خداى آسمان‏ها... به من امر فرموده كه براى او در شهر اورشليم كه در سرزمين يهود است خانه‏اى بسازم. پس از اتمام، يهوديانى كه در سرزمين من هستند هركه بخواهد مى‏تواند به آنجا بازگردد. خداوند، خداى اسرائيل همراه او باشد» (همان، 36: 22ـ23).

                  و نيز همان‏طور كه گذشت خداوند قبل از اسارت، به‏وسيله انبيا از آن خبر داده بود و همچنين قبل از پايان آن، انبياى الهى پايان آن را وعده دادند. باز همان‏طور كه گذشت، حتى قبل از فتح آن سرزمين اولاً بايد شرارت قوم ساكن در آن سرزمين به اوج خود برسد و قبل از آن نمى‏توان وارد آن سرزمين شد.(22) و ثانيا بايد واردشوندگان انسان‏هاى صالحى باشند و بنى‏اسرائيل براى كسب اين آمادگى به مدت چهل‏سال، در بيابان سرگردان شدند ويك نسل خطاكار مرد و نسل بعدى وارد شدند. ثالثا اين امر بايد به دست پيامبر خداوند يوشع‏بن‏نون صورت گيرد و اينگونه نيست كه افراد قوم بتوانند خودسرانه آن را انجام دهند.

                  بر پايه كتاب مقدس، پراكندگى قوم در سال 70 ميلادى مجازات الهى بود و بنابراين، تكرار آنچه در موارد قبل رخ داده، ضرورى بود. اين‏گونه نيست كه قوم هرگونه و هر زمان كه خواست، سرزمين را تحت سلطه خود درآورد و هرچه خواست با ساكنان آن انجام دهد. اين برنامه بايد به دست خداوند صورت گيرد. حتى در زمان حضرت موسى وقتى قوم مى‏خواهد خودسرانه به آن سرزمين حمله كند، آن حضرت آنان را منع مى‏كند: «نرويد، زيرا دشمنانتان شما را شكست خواهند داد، چون خداوند با شما نيست... خداوند با شما نخواهد بود، زيرا شما از پيروى او برگشته‏ايد» (سفر اعداد، 14: 42ـ43).

                  3. همان‏طور كه گذشت خداوند به حضرت ابراهيم وعده داد تا سرزمين كنعان را به فرزندان او بدهد. از تورات برمى‏آيد كه اين وعده نه براى همه فرزندان ابراهيم، بلكه فرزندان اسحاق، و نه براى همه فرزندان اسحاق، بلكه فرزندان يعقوب است كه خداوند او را «اسرائيل» مى‏خواند و فرزندان او بنى‏اسرائيل ناميده مى‏شوند. قبلاً گذشت كه پس از فتح سرزمين موعود به دست يوشع‏بن‏نون، اين سرزمين بين اسباط دوازده‏گانه بنى‏اسرائيل تقسيم شد. پس هم مطابق وعده‏اى كه داده شده بود و هم مطابق آنچه در عرصه واقعيت رخ داد اسباط دوازده‏گانه مالك آن سرزمين گشتند.

                  اما نكته قابل توجه اين است كه همان‏طور كه گذشت از اين اسباط دوازده‏گانه، ده سبط، كه در كشور شمالى مى‏زيستند، در اسارت آشوريان بودند و بعدها هويت قومى خود را از دست دادند و در اقوام و ملل ديگر منطقه حل شدند. جالب اين است كه، به گفته كتاب‏مقدس، هنگام تجزيه مملكت بنى‏اسرائيل تنها يك سبط براى فرزند حضرت سليمان باقى مانده بود: «با اين حال به خاطر خدمتگزارم داود و به خاطر شهر برگزيده‏ام اورشليم، اجازه مى‏دهم كه پسرت فقط بر يكى از دوازده قبيله اسرائيل سلطنت كند» (اول پادشاهان، 11: 12ـ13). و در همان باب خداوند به يَرُبعام مى‏گويد: «سلطنت را از پسر سليمان مى‏گيرم و ده قبيله را به تو واگذار مى‏كنم، اما يك قبيله را به پسر او مى‏دهم» (همان: 35ـ36). اما در باب بعدى وقتى كشور تجزيه مى‏شود (و سبط يهود و بنيامين تحت حكومت رَجُبعام، پسر حضرت سليمان هستند،(23) مفسران كتاب مقدس هريك به گونه‏اى تلاش كرده‏اند اين مشكل را حل كنند. برخى گفته‏اند از اين جهت در باب يازدهم سخن از يك سبط است كه سبط بنيامين به سبط يهودا ملحق شده بود.(24) ديگرى مى‏گويد سبط بنيامين با سبط داوود [يهودا] ارتباط يافته بود و اين دو به يك سبط تبديل شده بودند.(25) اما مشكل اين دو نظريه اين است كه با آيه 13 از باب 11 كتاب اول پادشاهان نمى‏سازد، چراكه در آنجا آمده است: «فقط بر يكى از دوازده قبيله».

                  در برخى از كتاب‏هاى تفسيرى آمده است كه در اين‏كه سبط بنيامين از قبايل شمالى به حساب آورده شود يا جنوبى، هميشه شك و ترديد وجود داشته، و اين‏كه قبايل شمالى ده عدد، و قبايل جنوبى يك عدد شمرده شدند شايد علتش ماجرايى باشد كه در باب بيستم از كتاب داوران آمده است.(26) در آنجا آمده است كه كسانى از سبط بنيامين دست به گناهى وحشتناك زدند و بقيه اسباط بنى‏اسرائيل با آنها جنگيدند و همه افراد آن از مرد و زن و كودك را كشتند و تنها چند مرد باقى ماندند كه حتى براى آنان يك زن وجود نداشته است، پس تعداد افراد اين سبط بسيار كم بوده است.

                  بنابراين اگر سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، پس به صورت قطعى نمى‏توان ادعا كرد كه بيش از يك سبط از اسباط دوازده‏گانه به صورت متمايز از ديگر اقوام و با هويت مشخص قومى باقى مانده است و از آنجا كه بقيه اسباط هم در اقوام و ملل آن نواحى حل شدند، پس آنان هم در آن سرزمين حق دارند، چراكه فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند. و اگر اين يك سبط، ادعايى راجع به آن سرزمين داشته باشد حق او 121 كل سرزمين بوده است.

                  اما از كتاب مقدس برمى‏آيد كه از همين يك سبط كه از چند قرن قبل از ميلاد باقى مانده است عده قابل توجهى به اديان و فرهنگ‏هاى ديگر متمايل شدند و از آيين و فرهنگ خود دست برداشتند. فقرات بسيارى از عهد قديم حكايت از اين دارد كه انبيا و بزرگان بنى‏اسرائيل، چه در دوره اسارت بابلى و چه پس از آن، از گرايش قوم به خدايان بيگانه مى‏ناليدند. پس كسانى كه به اديان و خدايان ديگر گراييدند نيز چون فرزندان ابراهيم و يعقوب هستند و نسبت به اين سرزمين حق دارند. از اين گذشته مجموعه عهد جديد و كتاب‏هاى تاريخى نشان مى‏دهند كه عده زيادى از يهوديان به حضرت عيسى گرويده و مسيحى شدند. همچنين بعدها عده قابل توجه ديگرى از آنان به دين اسلام درآمدند و اينان نيز چون فرزندان يعقوبند، پس به آن سرزمين حق دارند. بنابراين، بسيار منصفانه است اگر كسى بگويد از آن يك سبط هم نبايد بيش از نيمى باقى مانده باشد. پس بايد رقم قبلى 12/1 را نصف كنيم.

                  نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                  «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                  صادق هدايت؛ بوف کور

                  Comment

                  • donsaeid
                    Senior Member
                    • Nov 2005
                    • 28300

                    #24
                    باز از همين تعداد باقى‏مانده، كه در سراسر دنيا پراكنده‏اند، همه مدعى چنين حقى نيستند و تنها صهيونيست‏ها ـ و نه همه يهوديان ـ مدعى اين سرزمين‏اند. هرچند نمى‏توان آمار دقيقى از دو گروه ارائه داد، با اين‏همه، كم نيستند كسانى كه آرمان‏هاى صهيونيستى را رد كرده، خواهان آنند كه در هر جاى دنيا كه هستند با ديگران در صلح و صفا زندگى كنند و حتى برخى از اينان شعارشان اين است كه با پايان يافتن صهيونيسم، صلح تحقق مى‏يابد.(27) پس صهيونيست‏ها حتى نماينده همه يهوديانى كه امروزه در سراسر جهان زندگى مى‏كنند، نيستند.

                    شايد اگر به شمار بنى‏اسرائيل در زمان حضرت موسى(ع) توجه كنيم، آنچه گفته شد به واقعيت نزديك مى‏شود. به گفته كتاب تورات حضرت موسى از اسباط بنى‏اسرائيل، غير از سبط لاوى، تعداد 550/603 نفر مرد جنگىِ بيست سال به بالا را سرشمارى كرد.(2 پس بايد كل جمعيت بنى‏اسرائيل در آن زمان بيش از چهار ميليون نفر بوده باشد. بنى‏اسرائيل طى چهار قرن، از 12 نفر به چهار ميليون نفر رسيدند. اكنون حدود سى و سه قرن از زمان حضرت موسى(ع) مى‏گذرد و تعداد يهوديان جهان كم‏تر از پانزده ميليون نفرند. آيا قومى كه چند همسرى در آن رواج داشته و تعداد فرزندان هر خانواده، به گفته كتاب مقدس، بسيار زياد بوده است، بعد از سى و سه قرن چه تعداد بايد باشند؟ اگر گفته شود كه شايد در اثر كشتارها و قتل‏عام‏ها تعدادشان كم شده است، در پاسخ گفته مى‏شود كه هيچ كشتار و فشارى در تاريخ اين قوم سخت‏تر از فشار و كشتار فرعون نبوده كه قبل از حضرت موسى(ع) رخ داده است.

                    پس چاره‏اى نيست جز اينكه بپذيريم كسانى كه امروزه خود را فرزند يعقوب مى‏دانند، نسبت به تعداد واقعى فرزندان يعقوب كه به صورت نامشخص در جهان و سرزمين فلسطين و نواحى اطراف آن زندگى مى‏كنند، بسيار ناچيزند. و اگر اين سرزمين ملك فرزندان يعقوب است، پس بايد همه در آن سهيم باشند، پس راهى جز اين نمى‏ماند كه ساكنان بومى آن منطقه در صلح و آرامش باهم زندگى كنند.

                    4. ممكن است گفته شود كه سرزمين موعود از آنِ فرزندان يعقوب است، اما به شرط اين‏كه به ديانت موسوى پايبند باشند. پس وارث و مالك سرزمين كنعان كسى است كه اولاً از نسل ابراهيم و يعقوب باشد و ثانيا ديانت حضرت موسى را پذيرفته، به آن پايبند باشد. پس اسباط شمالى كه به تدريج در اقوام ديگر حل شده، ديانت موسوى را رها كردند و كسانى كه از سبط يهودا قبل يا بعد از اسارت بابلى به خدايان اقوام ديگر روى آوردند و نيز كسانى كه مسيحى يا مسلمان شدند ـ چون ديگر به ديانت موسى(ع) پايبند نيستند، پس از ارض موعود سهمى ندارند. پس، بنا به كتاب‏مقدس، تنها يهوديانِ امروزى مالك اين سرزمين هستند.

                    در پاسخ مى‏گوييم كه تورات از حضرت موسى نقل مى‏كند كه آمدن پيامبرى را وعده داده است. او خطاب به قوم مى‏گويد: «يهوه، خدايت، نبى‏اى را از ميان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانيد او را بشنويد، (سفر تثنيه، 18: 15) و باز مى‏گويد: «و خداوند به من گفت آنچه گفتند نيكو گفتند. نبى‏اى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هركسى كه سخنان مرا كه به اسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد». (همان، 17ـ19).

                    پس شكى نيست كه حضرت موسى(ع) آمدن پيامبر بزرگى را وعده داده و با تأكيد فراوان به بنى‏اسرائيل دستور داده است كه از آن پيامبر اطاعت و پيروى كنند. مسيحيان مى‏گويند اين پيامبر حضرت عيسى(ع) بوده و مسلمانان مى‏گويند اين پيامبر حضرت محمد(ص) بوده است. در اينجا، به هيچ‏روى به اين بحث نمى‏پردازيم. سخنِ ما اين است كه براساس اين سخنِ حضرت موسى(ع)، زمانى پيامبرى خواهد آمد. حال سؤال اين است كه زمانى كه آن پيامبر مى‏آيد، آيا همه بنى‏اسرائيل از او اطاعت و پيروى مى‏كنند؟ مسلما جواب منفى است و هيچ‏گاه در طول تاريخ چنين چيزى رخ نداده است. در اين صورت، سرزمين موعود از آنِ كدام دسته است. مسلما بايد گفته شود كه از آنِ دسته‏اى است كه از آن پيامبر اطاعت كرده است. ولى باز دسته‏اى كه اطاعت نمى‏كند مى‏گويد كه اين فرد همان پيامبرى نيست كه حضرت موسى وعده داده بود و بنابراين خود را مالك آن سرزمين مى‏دانند و گروهى را كه از آن پيامبر پيروى كرده، از دين موسى خارج مى‏دانند. پس اين نزاع هيچ‏گاه حل‏شدنى نيست؛ چنان‏كه كسانى كه از حضرت عيسى پيروى كردند، خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى‏دانند و پيروان پيامبر اسلام نيز خود را پيروان واقعى حضرت موسى مى‏دانند. كدام مرجع و نهادى مى‏تواند اين نزاع را حل كند؟ پس راهى نيست جز اينكه پيروان همه اديان، چه يهودى، چه مسيحى و چه مسلمان، به همان صورت و بافتى كه در آن منطقه مى‏زيستند، با صلح و دموكراسى واقعى به زندگى خود ادامه دهند و اگر يكى از اين گروه‏ها مدعى باشد كه اين سرزمين تنها از آنِ اوست، منطقه هيچ‏گاه روى صلح و آرامش را نخواهد ديد و اين همان چيزى است كه در يكى از تظاهرات يهوديانِ مخالف با صهيونيسم، بر روى پلاكاردى در دست يك روحانى يهودى نوشته شده بود: «پايان صهيونيسم = صلح».(29)
                    نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران


                    «در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
                    صادق هدايت؛ بوف کور

                    Comment

                    • Rasputin
                      Senior Member
                      • Jan 2005
                      • 63906

                      #25
                      No one has had to create any antagonism between our Torah and Zionism because such antagonism exists by virtue of the essence of Judaism itself, which can never tolerate the heresy of Zionism..

                      in this Pdf document you can read some Torah quotes translated from hebrew directly:

                      only G-d will redeem
                      the Jews from their exile.

                      "He spoke up and said to me
                      saying: “This is the word of
                      Hashem to Zerubabel saying.
                      ‘Not through army and through
                      strength, but through My spirit,
                      said Hashem, Master of
                      Legions’” [Zecharia 4:6]."

                      Prophet Amos 9:8
                      On that day [R ashi explains: after it will come to them all this, will come that day that is destined for the redemption] Iwillraise up t he fallen booth of David;I will repair their breaches and raise up its ruins, and I will build it up as in days of
                      old."

                      Zionism is wrong from the Torah viewpoint, ...
                      It will be that when all these things come
                      upon you - the bles sing and t he curse
                      that I have pres ented bef ore you - then
                      you will take it to your heart among all
                      the nations where Hashem, your God,
                      has dispersed you; and you will return
                      unto Hashem, your God, and list en t o
                      His voice, according to ever ything that I
                      command you today, you and your
                      children, with all your heart and all your
                      soul. Then Hashem, your God, will bring
                      back your captivity aaand have mercy
                      upon you, and He will gat her you in
                      from all the peoples to which Has hem,
                      your God, has s cattered you. If your
                      dispersed will be at the ends of heaven,
                      from there Hashem, your God, will
                      gather you i n and fr om t here He will
                      take you. Hashem, your God, will bring
                      you t o t he L and that your for efathers
                      possessed and you shall possess it; He
                      will do good to you and make you more
                      numerous than your forefathers [and we
                      learn from this portion of the Torah, that
                      Hashem, bl essed be Him, will Hi mself
                      return our captivity like it is said: “And
                      Hashem your G-d wil l retur n your
                      captivity “. And it will not be like the
                      redemption of the Second Temple that
                      the J ews retur ned to their land with the
                      permission of Koiresh, king of Persi a
                      and his command, and t herefore they
                      didn’t stay permanently in the Land,
                      because it was through a person born
                      from a woman t hat li ves short and is
                      filled with anger, but in the future the
                      Holy One, Blessed be Him, will Himsel f
                      return our captivit y and therefore will be

                      Also the viewpoint of Kabala and Talmud:

                      During the exile, The Divine
                      Presence leaves the Temple site and
                      will return to its place when the
                      Messiah arrives
                      -The great virtue of The Jewish
                      People when they wait patiently for the
                      Redemption

                      -The ingathering of the exiles is only
                      permitted for Messiah to do, and we
                      are under oath not to attempt this on
                      our own.


                      rabbis views:

                      -"The Torah] forbids us to strive for the reunion or possession of the land by any but spiritual means"
                      Rabbi S. R. Hirsch (the most renowned German Jewish leader of the nineteenth century)


                      I always asked myself why many zionists leaders Th, hertzel, Ben Gurion (who spoke religion) were atheists?!!

                      iran

                      Comment

                      • mike435
                        Senior Member
                        • Aug 2006
                        • 2104

                        #26
                        keep this in mined "jewish" is a living breathing title

                        jewish i dentity is achived in many ways

                        you can be jewish and be many other things

                        they are all interrlated
                        jewish is like ashereshte a whole bunch of thingd messed up together


                        that is why hertzel was also jewish even thogh he was an athiest
                        and that is why an antisemit jew is still a jew
                        and these anti zionist jews are still jews but not zionist
                        and zionist can even be non jews like soe christian communitys


                        G-d determines who walks into your life....It is up to you to decide who you let walk away, who you let stay, and who you refuse to let go.


                        Comment

                        • Rasputin
                          Senior Member
                          • Jan 2005
                          • 63906

                          #27
                          Religious Zionism

                          Religious Zionism has fallen on hard times. The dramatic de*cline of its fortunes in the face of an unprecedented resurgence of the more extreme right-wing Orthodoxy calls for Cheshbon Hanefesh -an agonizing reappraisal of our ideology as well as our strategy and tactics. But we cannot do justice to this task without taking account of the historic context of these developments.

                          The impressive gains made by the Charedim at the expense of the Datiim are not isolated phenomena but reflect world-wide trends that can be observed in various religious communities. A tidal wave of religious fanaticism has engulfed not only Iran and the Arab countries but has unleashed in many parts of the world a mil*itant fundamentalism which rejects modernity with a vengeance. It skillfully exploits the malaise induced by profound disenchant*ment with the modern secular value system, which is blamed for the horrors of Auschwitz, Hiroshima and Chernobyl. The plea to return to a pre-modern approach to religious faith strikes a respon*sive chord within a generation that has lost its faith in human pro*gress and which has counted and weighed science and technology and found them wanting as avenues to human fulfillment.

                          Jews have added grounds for disenchantment with the values of modernity. The trauma of the Holocaust, reinforced by the sordid spectacle of Israel's isolation on the international scene and com*bined with renewed outbreaks of Antisemitism in various coun*tries, have left us with gnawing doubts about the worthwhileness of our much-vaunted Western civilization, which made possible the perpetration of crimes unequalled in human history. We have good reason to be turned off by such a culture and to turn inward. But the more we move in this direction, the more we are attracted to ideologies which categorically reject the blandishments of such a benighted civilization. Obviously the greatest beneficiaries of this disillusionment with modern secular values are the champions of the most traditional approaches to Judaism, which claim to brook no accommodation with modernity and therefore enjoy the advantages of being perceived as the most authentic bearers of the Jewish religious tradition.

                          Amidst such a climate of opinion, the more moderate elements which seek some form of co-existence between Judaism and modernity face a serious handicap in the battle for the soul of the Jewish people. They are stigmatized as compromisers, guilty of distorting the Torah in the attempt to accommodate the demands of the secular world. It is highly revealing that numerous individu*als with a Torah 1m Derech Eretz background have abandoned this ideology in favor of what they regard as a more authentic brand of Judaism. They view Torah in Derech Eretz as a Horaat Shaah -an emergency measure that was legitimate only as a temporary ex*pedient to forestall the total assimilation of German Jewry. But even many who continue to sanction exposure to modern culture do so solely for pragmatic reasons and insist that the religious ideal is represented by the "Torah world," which has managed to avoid contact with the corroding acids of modernity.

                          Religious Zionism can hardly be expected to thrive in an atmo*sphere, in which the rejection of modernity is hailed as the hall*mark of religious authenticity, separating the high grade "ultra*Orthodox" from the low grade plain Orthodox. After all, Religious Zionism can hardly boast to represent unbroken continuity with tradition. It cannot be gainsaid that the Zionist revolution marked a radical break with the past. It is a matter of historic record that for many centuries Jewish life was completely under the spell of a quietistic pietism. It was taken for granted that the fate of the Jew*ish community hinged solely upon its spiritual merits and that hu*man efforts expended in the sphere of political action were exer*cises in futility. Jewish suffering could come to an end only through Providential intervention. The hardships and travails of the Galut were not caused by socio-economic or political factors but constituted punishment for sinful conduct. Hence, only spiritu*al regeneration (usually narrowly defined in terms of more inten*sive Torah study, more concentration in prayer and more meticu*lous performance of Mitzvot) could lead to Redemption. To take matters into our own hands rather than to await passively the ar*rival of the Redeemer was denounced as heritical renunciation of faith in the Providential design of history.

                          When seen against this background, the advocacy of human ef*forts designed to bring about fundamental changes in the socio*political situation is tantamount to the adoption of a secular value system. Since the State of Israel reflects Zionist ideals which are totally incompatible with the quietistic stance which for many gen*erations had held sway in the Jewish community, anyone who at*taches religious significance to such a state is viewed with suspi*cion. Their "sin" is compounded by the acceptance of the idols of modernity such as democracy, freedom of conscience, etc. Because the Datiim are charged with making illicit concessions to modem secularism, they are branded as the spiritual inferiors of the Charedim, who are deemed to represent the ultimate in Orthodox commitment (witness the term ultra-Orthodox).

                          Even more detrimental to the self-image of modern Orthodoxy which represents the ideological centerpiece of Religious Zionism is the widespread belief that they do not merely permit the intru*sion of non-Halakhic values but that apart from ideological differ*ences they are much "cooler" in their religious commitment than their Charedi counterparts. Whether this perception is correct, as Professors Charles S. Liebman and Eliezer Don-Yehiya contend, or false, hardly matters. The mere fact that many modern Orthodox believe it to be factually true gives rise to an inferiority complex which saps the vitality of Religious Zionism. Laxity in religious ob*servance and lack of fervor hardly make for an attractive religious option.

                          To recapture its appeal to the religious imagination, Religious Zionism must shed its self-image as a movement championing compromise and moderation at the expense of passionate commitment. It can no longer afford to be perceived as a synthesis betwen two disparate elements, namely religion and nationalism. Instead, 1) it must project itself as a genuinely religious movement and convincingly demonstrate that the nationalism it espouses is not of 19th century vintage, but is rooted in the Torah idea of the Covenant.

                          In the brilliant formulation of the Rav (R. Joseph B. Soloveitchik), the Berit Avraham (the Covenant with Abraham) mandates that we identify with every Jew and that we form a special attachment to Eretz Israel as the land of our destiny. Regardless of all differ*ences of ideology and culture, Jews form a community of fate. Since the Torah is addressed to each and every Jew, we have no right to restrict our concern to the protection of the interests of

                          the religious community. We are charged with responsibility not merely for the preservation of isolated religious enclaves but the creation of a society which will foster loyalty to the Torah on the part of the entire Jewish community. Our task is to transform the entire Jewish community from a community of fate into a com*munity of faith. Hence, our readiness to cooperate with non*observant Jews in the advancement of common goals such as Yishuv Haaretz and defense of the state stems not from relative in. difference to religious values, but is rooted in the profound convic*tion that the advancement of the material welfare of Klal Yisrael -as Rav Kook never tired of pointing out -represents not secular but truly religious concerns.

                          iran

                          Comment

                          • Rasputin
                            Senior Member
                            • Jan 2005
                            • 63906

                            #28
                            Part II

                            Even more necessary for a healthy self-image is 2) the recognition that Religious Zionism, for all its discontinuity with some of the at. titudes which predominated in the pre-Emancipation era, is no less authentic than the quietism advocated by the Neturei Karta. To be sure, during the height of Jewish powerlessness, especially in the wake of the Expulsion from Spain, Jews gravitated towards an ex*treme pietism. So deeply engrained was this aversion to any form of political activism that large segments of Hungarian Orthodoxy went as far as to oppose any type of intervention or negotiation with governmental authorities for the purpose of securing more political and economic privileges for the Jewish community.

                            But there is little justification for the assumption that Judaism mandates total disparagement of human efforts. While containing a pietistic streak and exhorting the believer to leave some things to God, Judaism, contrary to Spinoza, Feuerbach and Marx, does not engender the kind of self-alienation which robs man of his dignity. Many Jewish authorities interpret the Torah in such a manner that religious faith leads to the responsible use of power rather than the evasion of responsibility in areas where human action could make a difference.

                            There is certainly no echo of the Promethean myth in the Jewish tradition. Far from representing an unwarranted intrusion into divine prerogatives, self-reliance and creativity constitute the ful*fillment of the task entrusted to man. Created in the image of God, he is summoned to become a co-creator with Him We need only remind ourselves of the enormous role assigned to Yishuv Ha-olam in the Maimonidean scheme or of s.R. Hirsch's enthusiasm for the Emancipation on the ground that it made possible the implemen*tation of the Torah im Derech Eretz ideal in order to realize that there are Jewish authorities who place a premium upon activist in*volvement in the world rather than quietistic submission to harsh realities. Especially striking is the Rav's thesis that creativity in the area of science and technology is not a secular value but a reli*giously endorsed legitimate exercise of human dignity in keeping with the divine blessing of Ve'kivshuha. It should also be noted that for Rav Kook, the settlement of the land and other activities aiming at the amelioration of the material conditions of the Jewish people were not secular pursuits at all. They were considered an integral part of the spiritual Regeneration that paved the way for the Redemption.

                            While Religious Zionists must overcome their debilitating religious inferiority complex and especially their readiness to settle for lower standards of religious observance, they must 3) be wary of overreacting and claiming a monopoly on valid approaches to Torah. There is no need to delegitimize alternative perspectives. Within the framework of Torah there is ample room for pluralism We may even see in right-wing extremism a much-needed correc*tive to the value structure of a basically secular culture. But we must resist attempts to discredit our religious philosophy as an ac*commodation or, as Professor Neusner put it in a recent book, as "selective piety:' We have every right to insist that our openness to the values of modernity and our readiness to embrace some of the elements of its culture do not compromise our spiritual integrity. While the Yeshiva world defines the "four cubits of Halakhah" in an extremely narrow fashion; we can invoke the authority of the Rambam to justify a broader perspective and 4) welcome whatev*er modem values can be harnessed in the service of our religious mandate. We have every right to maintain that we represent con*tinuity with the tradition of a Rambam, Ramban, Meiri, etc., which can best be summed up in the telling phrase of S.R. Hirsch as the "inner Revelation" which enhances our comprehension of the divine tasks assigned to us.

                            We are convinced that this kind of understanding of Torah as a Torat Chayim -addressed not merely to a religious elite but to all segments of the Jewish people as a blueprint for life in the here and now -holds the greatest promise for reclaiming the loyalty of Klal Yisrael to Torah. But to achieve this goal, we must pursue it not with cool detachment but with the fiery commitment befitting the Esh Dat. It is up to us to demonstrate that our "moderation" reflects not lack of passion but our fervent commitment to our Torah ideals.

                            iran

                            Comment

                            • Rasputin
                              Senior Member
                              • Jan 2005
                              • 63906

                              #29
                              Yehoshua Yagel, leading Zionist rabbi, dies at 91

                              Rabbi Yehoshua Yagel, who headed the Midrashiyat Noam yeshiva high school since its founding in 1945, died Saturday night, following an illness. He was 91.

                              Midrashiyat Noam, located in Pardes Hannah, was the first yeshiva high school in the country and has become one of the flagship yeshivas of religious Zionism in Israel. Yagel emphasized the value of friendship and loyalty among students and graduates of the yeshiva, and opened the doors of his institution to students from low-income families. He also maintained close ties with the ultra-Orthodox world, and many Midrashiyat Noam graduates went on to study at ultra-Orthodox institutions.

                              Polish-bornYagel went at the age of 11 to study for three years at the well-known Slonim yeshiva, which his uncle headed. Later on, he went on to other yeshivas, studying with two of the most highly regarded ultra-Orthodox rabbis in pre-Holocaust Eastern Europe: Rabbis Elhanan Wasserman and Aharon Kotler.

                              Yagel, who received the President's Prize for life achievement in education eight years ago, moved to Israel in 1936 to study at the Mercaz Harav yeshiva in Jerusalem. He moved to Tel Aviv in the 1940s.

                              Although he officially headed Midrashiyat Noam until his death, most of Yagel's tasks were carried out by others during the past decade. He did, however, continue to participate, until recently, in all meetings concerning the yeshiva's educational path.

                              Midrashiyat Noam graduates include Minister Eitan Cabel (Labor) and former ministers Yaakov Neeman, Benny Elon and Rabbi Yitzhak Peretz.

                              Adam Baruch, a journalist who graduated from Midrashiyat Noam, said Yagel succeeded in turning high-school yeshivas into a sort of training ground for post-high-school yeshiva study, rather than making a distinction between the two types of religious institutions.

                              Yagel's original intention was to create a yeshiva high-school institution that would prepare the young generation of that era for a life of Torah that also involved full participation in the state that was on the way to being created. This goal contradicted the ideology of the ultra-Orthodox "Old Yishuv," which mandated isolation from political Zionism.

                              Yagel is in large part responsible for the shaping of a new generation of religious Zionists before the advent of settlements - a generation of Torah-observant young people who were part of the fabric of Tel Aviv life, a generation of religious moderation whose educators chose to establish a "midrashiya" in direct contrast to a "yeshiva" of the old-school variety.

                              Yagel was buried on the Mount of Olives yesterday. He is survived by his wife and son, as well as grandchildren and great-grandchildren.

                              iran

                              Comment

                              • Rasputin
                                Senior Member
                                • Jan 2005
                                • 63906

                                #30
                                The Jewish people, from its inception, has been unique by its identity as a religious entity. Through the centuries its religious character had been a premise agreed upon by Jews and non-Jews alike. Our faith demands as the fundamental condition for recognition as a Jew, belief and adherence to the word of G-d, as was revealed to our forefathers on Mount Sinai. This is in itself, according to the tenets of the Jewish religion, sufficient to fulfill the definition of a Jew. Our religious and traditional history bears no aspect of racism. Hence, one of non-Jewish origin is capable of being proselytized and attaining the same status as a born Jew. Conversely, one of Jewish birth who does not recognize his being bound to the Jewish Torah, is by Jewish law a heretic, and therefore forfeits his spiritual birthrights as a Jew.

                                The purpose of the Jew is to bear witness to the existence of G-d, through his adherence to the Torah. The Al-mighty granted the Jews the land of Israel as the particular setting which would serve as the most conducive atmosphere to their performance of their duties to G-d.

                                The Jews in ancient times were banished from the land of Israel because they had failed to fulfill their obligations to the Al-mighty. Every Jew acknowledges this in his prayers (Umipnei Chatoeinu Golinu Meiartzeinu). They accepted the penalty of exile and were at that time expressed sworn by the Al-mighty not to accelerate their redemption on their own, and especially not to rebel against the nations under whose rule they were found. To the contrary, every Jew is commanded to pray for the peace and well being of the government of which he is the subject.

                                Through all the years of exile, pious Jews as individuals were attracted to reside in the Holy Land because of its innate holy character and the opportunity it offered for the observance of various precepts bound in the land. Jews as a whole continue to pray that the Al-mighty return his Divine presence to the Land of Israel, by the coming of the Messiah, who will build His Temple, from whence will emanate Divine Wisdom and ultimate spiritual fulfillment of the entire human race.

                                Through the many years that Jews resided in the Holy Land for this purpose, they enjoyed tranquil and cordial relations with the non-Jewish population there.

                                The Zionist movement which was formed at the latter part of the last century, sought to endow the Jews with a nationalistic character which was heretofore strange to them. It sought to deprive them of their historically religious character and offered in substitution of faith in G-d and adherence to the Torah, and belief in their ultimate redemption by the coming of the Messiah, a nationalistic ideology and the possibility of establishing through political media, a Jewish national homeland.

                                During the period of the British Mandate, the Balfour Declaration, which recognized the eventual possibility of founding a Jewish national homeland, in Palestine, was affirmed to be the British government. The Jewish Agency, who then was the Chief representative of Zionist interests in the Holy Land, was entrusted with the issuance of visas to the Holy Land, thus resulting in an increased Zionist immigration from various parts of the world, which ultimately succeeded in superceding in numbers, the veteran Orthodox dwellers.

                                Orthodox Jewry all over the world and the Orthodox Community in the Holy Land in particular, immediately sensed in this stage of Zionist success, the threat of grave danger for the religious future of Jews. The Arab inhabitants began to exhibit open hostility to their Jewish neighbors. The British government failed to distinguish between the Orthodox community, who for generations in habited the Holy Land, and the newly arrived Zionist immigrants.

                                With the acquisition by the Zionist nationalists of the power to organize communities in Palestine, they formed the Vaad Haleumi Leknesset Yisroel (National Jewish Council Committee). This committee ignored the rights of the Orthodox veteran dwellers who did not recognize this validity of Jewish nationality, and whose identification as Jews was solely with their loyalty to their religious heritage. The religious inhabitants, on the other hand, shuddered at the prospects of spiritual disintegration of World Jewry, with the new rise to power of the Zionist nationalists.

                                The Orthodox inhabitants actively objected to being subject to the authority of the secularists. They appealed their cause to the League of Nations, who consequently granted them a "Right of exclusion" to the subjugation to the Vaad Haleumi, which rights provided that any Jew wishing not to be incorporated into the Vaad Haleumi, may remain lawfully independent if he so stated his wish in writing. Thousands of Jews did so.

                                Such was the case until November 1948, when the United Nations finally sanctioned the establishment of a Zionist State. We do not doubt that their success in finally realizing their goal was due in great measure to their having misled the world into viewing the Zionist cause as the Jewish cause. The formation of the Zionist state resulted in the automatic deprivation of the autonomy heretofore possessed by the Orthodox inhabitants of the Holy Land.

                                The Zionists grasped in the acquisition of their new powers, the opportunity to openly disassociate themselves from any identification with Jews as a religion. They systematically began to orient the minds of their generations according to the tenets of Zionist nationalism. Through the Ministry of Religions they employed part of the Rabbinate to assist them in their aims.

                                The religious Jews who by virtue of their faith, clearly contradicted Zionist nationalism, and who had lived peacefully with their Arab neighbors for generations, became unwillingly identified with the Zionist cause and their struggle with the Arabs. They requested the United Nations that Jerusalem be designated as a defacto international city. They appealed to the diplocatic corps assigned to Jerusalem -- but to no avail. They were hence confronted with the choice of either becoming a part of the Zionist State, which diametrically opposed the interests of Jews as a religion, or abandoning the land of which their forefathers were the first Jewish settlers.

                                We find it of supreme importance to emphasize that we are fearful of the consequences of the Zionist rebellion against the Creator, as stated expressly in Jeremich, "For it is bad and bitter your renunciation of G-d..." We wish not to be affected by the behavior of this government who in the name of Israel, persist in their renunciation and utter disregard of religious Judaism such as is clearly attested by their laws expressly permitting wanton autopsies (Law of Anatomy and Pathology, 1953), forcible desecration of the Sabbath (Law of Emergency Labor Draft 1967: PPS 1, 19; 27, 36), profanation of Holy Sites by retaining non-religious custodians, desecration of Holy Cemetaries by Safed, Beth Shearim and elsewhere, and countless more examples, proof of which is readily available.

                                Insofar as all human being find necessary the protection of their rights as human beings, we hereby request all those that find it within their power, to aid us in reacquiring the rights we possessed prior to the formation of the Zionist State*, to remain lawfully independent of the Zionist authority.

                                iran

                                Comment

                                Working...