Announcement
Collapse
No announcement yet.
Wahabism
Collapse
X
-
محاصره مكّه توسط وهابيها
برخي از مردم به فرمانده سپاه وهابيها "مضايفي" نامه نوشتند و بعضي هم شبانه مخفيانه پيش او رفتند، شريف كه از اين جريان اطلاع يافت، عدهاي را زنداني كرد و عدهاي را اعدام نمود ولي بسياري از اشراف از شدت ناراحتي به وهابيت گرويدند.
در سال 1219 وهابيها از هر طرف مكه را در محاصره گرفتند و از هر طرف راهها را بستند و از رسيدن آذوقه مانع شدند، در آن سال گراني، گرسنگي، علت بسته شدن راهها شدت گرفت و اين وضع از اواخر ماه ذيحجه سال 1219 شروع و تا ماه ذي القعده سال 1220 ادامه داشت. قيمت اجناس و مواذ غذائي به دهها برابر رسيد. مردم مكه تمام دارائي خود را به نازلترين قيمت فروختند و آنگاه آذوقه در شهر تمام شد و مردم از هر راهي كه ممكن بود، سدّ جوع ميكردند، حتي خون، پوست حيوانات، گوشت گربه و سگ و هر حيوان ديگر را ميخوردند.
برخي از مردم به فرمانده سپاه وهابيها "مضايفي" نامه نوشتند و بعضي هم شبانه مخفيانه پيش او رفتند، شريف كه از اين جريان اطلاع يافت، عدهاي را زنداني كرد و عدهاي را اعدام نمود ولي بسياري از اشراف از شدت ناراحتي به وهابيت گرويدند.
و بيشتر عربهاي اطراف مكه نيز با وهابيها بيعت كردند وهابيها از هر طرف راهها را بسته و مأموراني گذاشته بودند كه نگذارند آذوقه و لوازم به مكه برده شود.
در اين موقع عدهاي از جنگجويان وهابي به فرماندهي "مضايفي" به سوي جده حركت كردند و شهر جده را نيز به محاصره انداختند، آنان به خود نردبان و كلنگ همراه داشتند و نگهبانان برج و باروي شهر، وهابيها را به توپ و گلوله بستند و بسياري را كشتند و مابقي را وادار به عقبنشيني كردند، سپس مضايفي عقبنشيني كرد و راههاي جده، يمن، صحراي نعمان و قلعه مدره را به شدت بستند و هركه را هم سر راه ميديدند، اعم از زائر خانه خدا و غيره، ميكشتند يا اسير ميكردند زيرا آنان مردم مسلمان را كافر و مشرك ميدانستند و سپس به چهل تن از قبيله هذيل مأموريت دادند كه راه ميان مكه و عيينه را بگيرند و راهزني كنند و راهها را ناامن سازند، آنها مانع از اين شدند كه مردم از "تنعيم" مُحْرِم شوند و برخي را كه به عمره ميآمدند، در راه كشتند.
در اثر ناامن بودن راهها قيمت مواد غذائي آنقدر بالا رفت كه مردم قادر نبودند براي خود آذوقه تهيه نمايند و بالأخره قحطي و گراني آنقدر شديد شد كه بسياري از مردم از گرسنگي ميمردند، جنازه مردهها كوچهها را پر كرده بود و در مكه جز اندكي نماندند و حتي صف اول نماز جماعت در مسجدالحرام پر نميشد و تمام مغازهها و دكانها بسته شده بود.
در اين شرائط يكي از علماي وهابي به نام عبدالرحمن بن نامي نزد شريف آمد و با او پيشنهاد صلح كرد به اين شرط كه شريف به آنان اجازه زيارت خانه خدا را بدهد. آنها پس از زيارت به سرزمين خود برگردند و همه مردم مكه و اطراف آن تحت حكومت وهابيها باشند منتها حكومت شهر مكه به دست شريف باشد و تعهد كردند كه با مردم مكه به مهرباني رفتار كنند و بنا را بر اين گذاشتند كه سعود را از جريان باخبر سازند و به انتظار پاسخ بنشينند.
وهابيها پس از اين قرارداد وارد مكه شدند و در مراسم حج شركت كردند، آنها به هنگام طواف پايكوبي ميكردند و به طرف حجرالأسود با چوب و عصا اشاره ميكردند.
مردم شهر كه اغلب فرار كرده بودند، به شهر باز گشتند و اوضاع آرام شد و قيمتها پائين آمد و در همين سال زائران شامي به سرپرستي عبدالله پاشا با نيروئي فوقالعاده حدود 1500 سوار رسيدند و خود سعود نيز در مراسم حج شركت كرد.
سعود به عبدالله پاشا و نيز به امير حاجّ مصر به خاطر محملهائي كه با خود آورده بودند، اعتراض كرد. آنها در پاسخ گفتند: اينها علامت و نشانههائي هستند كه حجاج قافلههاي خود را پيدا كنند، سعود آنها را تهديد كرد كه اگر باز آنها را بياورند، خواهد شكست و شرط كرد كه به هنگام انجام مراسم حج نبايد طبل و ني و شيپور بزنند.
وهابيها تا يازدهم محرم 1221 در مكه ماندند و بعد آنجا را ترك گفتند آنها در مدت اقامت خود در مكه به بيماري آبله مبتلا شدند و بسياري از آنها مردند و آنقدر مرده زياد شد كه چندين جسد را در يك قبر دفن ميكردند و عدهاي هم كه از آنها سالم مانده بودند، به كارهاي پست مشغول شده بودند.
در آغاز همان سال بود كه شريف غالب مأموران خود را به اطراف فرستاد و خود به جده وارد شد و به كارهاي خود سرو سامان داد و مشغول مرمّت خرابيهاي ناشي از جنگ شد، آنگاه تعداد بيست نفر از وهابيها از درعيه وارد جده شدند، آنها حامل نامهاي از سعود بودند و اين نامه در رابطه با صلح بود، مردم را به مسجد عكاش فرا خواندند و رساله محمد بن عبدالوهاب را كه طي آن همه مسلمانان را كافر خوانده بود، براي مردم جده خوانده شد.
شريف غالب از جنگ با وهابيها خسته شده بود و از طرفي نيروي مقاومت در خود نميديد و از طرف ديگر سخت علاقه داشت كه بقيه نفوذ خود را حفظ كند، از اين روي چارهاي نداشت جز اين كه به مسلك وهابي تظاهر نمايد و طبق تمايلات وهابيها رفتار نمايد و با پذيرفتن دين خدا و رسول با سعود دست بيعت بدهد1.و قول داد كه همه كارهاي ممنوع از طرف وهابيها را ممنوع سازد. براي اين كه خلوص نيت خود را بهتر به ثبوت رساند، دستور داد بقعههائي را كه وهابيها خراب نكرده بودند، ويران سازند و دستور داد مردم با شنيدن اذان نماز، جملگي براي شركت در نماز جماعت حاضر شوند و رسالههاي محمد بن عبدالوهاب تدريس شود و نماز جماعت در مسجدالحرام بهطور مكرر برگزار نشود و... با همه اينها اعمالي از او سر ميزد كه سعود را نسبت به خلوص وي بدگمان ميساخت.
از كارهاي جالب توجهي كه از شريف سر ميزد، اين بود كه از بازرگانان اموالي به عنوان "عشور" دريافت ميداشت و چون مورد اعتراض قرار ميگرفت، ميگفت: اين بازرگانان مشركند(مقصودش اين بود كه چون وهابي نيستند، پس مشرك هستند) و بنابراين من اين مال را از مشركين دريافت ميكنم نه از مسلمانان موحّد2.
مورخان نوشتهاند: سرپرست حجاج شامي آن سال باز عبدالله پاشا بود وقتي كه قافله وي به نزديكي مكه رسيد، يكي از مأموران وهابي به او اخطار كرد كه جز به شرط سال گذشته نبايد وارد مكه شود او هم نپذيرفت و قافله وي بدون انجام مراسم حج از همانجا به شام برگشتند و محمل مصريها به دستور سعود به آتش كشيده شد و پس از پايان مراسم حج كسي از طرف سعود اعلام كرد كه سال ديگر كسي كه ريش خود را بتراشد، حق شركت در حج نداد و ضمنا آيه شريفه را خواند:
"يا اَيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّماَ المُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا المَسْجِدَ الحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا..."3.
"اي كساني كه ايمان آوردهايد بدانيد كه مشركان پليدند، پس از امسال ديگر به مسجدالحرام نزديك نشوند".
از همين سال كاروان حج شاميها و مصريها قطع شد4. و بهطور كلي غير از وهابيان همه مسلمانان از شركت در مراسم حج و زيارت خانه خدا منع شدند زيرا آنان جز وهابيها را مشرك ميدانستند.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
تصرف مدينه
جبرتي در ضمن حوادث سال 1220 مينويسد كه:
وهابيها مدت نزديك به يك سال و نيم مدينه را در محاصره داشتند و از ورود آذوقه به شهر ممانعت ميكردند، سرانجام مردم مدينه ناگزير از تسليم شدند و وهابيها شهر را به تصرف درآوردند، استعمال تنباكو و توتون را منع كردند و گنبدهاي روي قبور را به جز گنبد روي قبر پيغمبر صلياللهعليهوآله همه را ويران ساختند5 و تمام اشياي گرانبهايي را كه در حرم پيامبر صلياللهعليهوآله وجود داشت، به تصرف آوردند و قاضي مكه و مدينه را كه از طرف عثمانيها بودند، از شره بيرون كردند. آنگاه پست قضاوت مكه را به شيخ عبدالحفيظ و پست قضاوت مدينه را به برخي از علماي اين شهر دادند، آنان مردم را از زيارت قبر پيامبر منع و جلوگيري كردند6.
بنابر نوشته صلاح الدين مختار، چون سران و بزركان مدينه دريافتند كه شريف غالب قصد بيعت با سعود را دارد، به سعوديها پيشنهاد كردند بيعت اهل مدينه را مبني بر پذيرفتن دين خدا و رسول و فرمانبري از سعود، قبول كند. پس از اين پيشنهاد اهل مدينه به ويران ساختن قبّهها و بناهاي روي قبور اقدام كردند7.
به اين ترتيب، وهابيها حكومت حجاز را نيز به دست آوردند و عمّال عثماني را بيرون كردند و نام پادشاه عثماني را از خطبهها انداختند و به اين هم قانع نشدند به فكر تصرف عراق و سوريه افتادند.
امير حيدر شهابي در تاريخ خود مينويسد:
وهابيها در اين سال (1225) به سرزمين حوران يورش بردند و تمام اموال مردم را تاراج كردند و غلاّت را آتش زدند و مردم بيگناه را قتل عام نمودند و خانههايشان را ويران ساختند و فساد و آشوب بپا كردند و گفتهاند: معادل سه ميليون درهم به اين منطقه خسارت وارد آوردند8.
هجوم وهابيها به كربلا و نجف:
از اوايل تشكيل حكومت آل سعود گاهي وهابيها به شهر و نواحي مختلف عراق حمله ميكردند بنابه نوشته مورخّان حملات وهابيها به كربلا و نجف از سال 1216، زمان حكومت عبدالعزيز آغاز شد و تا بعد از سال 1225 دوران حكومت سعود بن عبدالعزيز ادامه داشت و در طول مدت دوازده سال چندين بار كربلا و نجف و مناطق مرزي عراق مورد تاخت و تاز وهابيها قرار گرفت.
ظاهرا نخستين بار در سال 1216 بود كه سعود بن عبدالعزيز با لشگر عظيمي به كربلا حمله كرد آنچه در زير ميخوانيد، عصارهاي است كه از نوشتههائي كه سه گروه از مورخان (مورخان وهابي، مورخان شيعه، و علماي بزرگي كه خود شاهد و ناظر بودهاند و مورخان غير اسلامي) در باره اين حملات نوشتهاند.
صلاح الدين مختار، از نويسندگان وهابي در اين باره چنين مينويسد:
"در سال 1216، امير سعود(پسر عبدالعزيز) در رأس سپاهي از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و تهامه و نواحي ديگر به قصد عراق حركت نمود و در ماه ذيقعده به شهر كربلا رسيد و آن را محاصره كرد، سپاه مذكور باروي شهر را خراب كردند و به زور وارد شهر شدند، بيشتر مردم را در كوچه و بازار و منازل به قتل رسانيدند و نزديك ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند و در آبي به نام ابيض گرد آمدند، خمس اموال را خود سعود برداشت و بقيه را به هر پياده يك سهم و به هر سواره دو سهم قسمت كرد"9.
مورخ نجدي، شرح واقعه مزبور را اينطور نوشته است كه:
"در سال 1216 در ماه ذيقعده سعود، با سپاهي مركب از جميع شهرنشينان و باديهنشينان نجد و جنوب و حجاز و تهامه و نقاط ديگر به قصد حمله به سرزمين كربلاي حسيني عليهالسلام حركت كرد و در بيرون شهر فرود آمد. سپاه مزبور ديوار شهر را خراب كردند و به زور وارد شهر شدند، بيشتر مردم را در بازارها و خانهها به قتل رسانيدند و گنبد روي قبر را ويران ساختند و صندوق روي قبر را كه زمرّد و ياقوت و جواهرات ديگر در آن نشانده شده بود، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآنهاي نفيس و غير آنها هرچه يافتند، غارت كردند، نزديك ظهر از شهر بيرون رفتند در حالي كه قريب به دو هزار تن از اهل كربلا را كشته بودند10.
صلاح الدين مختار، پس از نقل سخن ابن بشر، ميگويد كه:
"امير سعود به شهري حمله برد و قتل و غارت كرد كه در نظر شيعه، شهري است كه رعايت احترام آن لازم است"11.
و يكي از مستشرقين درباره جنايات هولناك وهابيها در كربلا، مينويسد:
"12 هزار وهابي غافلگيرانه به ضريح امام حسين عليهالسلام هجوم آوردند، بعد از آن كه به غنائم عظيمي دست يافتند، هرچه ميتوانستند با خود حمل كردند و هرچه باقي ماند، طعمه حريق ساختند، پير مردها و زنها و كودكان به شمشير عربهاي وحشي قتل عام شدند، قساوتشان هرگز اشباع نميشد و آنقدر كشتند كه خون مثل نهر آب جاري شد و در نتيجه در اين حمله سبعانه بيش از چهار هزار نفر به قتل رسيدند و آنچه غارت كردند و با خود بردند بيش از چهار هزار بار شتر بود و بعد از غارت و كشت و كشتار ضريح امام و هرچه در اطراف آن بود، كوبيدند و به صورت تل خاكي درآوردند و همه چيز را ويران ساختند و به خصوص منارهها و قبّهها را به اعتقاد اين كه از طلا ساخته شدهاند"12.
مرحوم علامه سيد محمد جواد عاملي مؤلف "مفتاح الكرامة" كه حمله سبعانه وهابيان به كربلا و نجف در حال حيات او اتفاق افتاده و خود شاهد حمله آنها به نجف بوده در خاتمه جلد پنجم "مفتاحالكرامة" مينويسد:
"سعود وهابي كه در سرزمين نجد سر به شورش برداشته و در منطقه آشوب به پا كرده بود، بدعتهاي زيادي در دين گذاشت و خونهاي زيادي از مسلمانان بريخت و قبور ائمه شيعه را با خاك يكسان كرد و در سال 1216 به مشهد حسين عليهالسلام هجوم بردند، مردان و كودكان را كشتند، اموال مردم را گرفتند و در بياحترامي نسبت به آستان مقدس زيادهروي كردند و آن را ويران ساختند و از ريشه درآوردند و آنچنان در حرم شريف فساد و ويراني بار آوردند كه خدا ميداند"13.
باز ميگويد:
"در نهم ماه صفر سال 1221 قبل از طلوع صبح، سعود وهابي به نجف حمله آورد و ما را غافلگير كرد حتي برخي از هواداران او از ديوار سور نجف بالا آمدند و نزديك بود شهر نجف را به تصرف خود درآورند كه از اميرمؤمنان علي عليهالسلام كرامات آشكار و معجزات روشن ظاهر گشت، از سپاهيان او عده زيادي كشته شدند و او ناكام برگشت"14.
باز در جلد ششم "مفتاحالكرامة" مينويسد:
"در ماه جمادي الآخر سال 1223 آشوبگري به نام "سعود" از نجد با بيست هزار پيكارگر -بلكه بيشتر- به عراق هجوم آوردند به ما اطلاع رسيد كه او ميخواهد غافلگيرانه به نجف اشرف حمله كند، ما خود را آماده ساختيم و همه مردم در داخل سور قرار گرفتيم، آنها شبانه به سوي نجف رو آوردند ديدند ما آماده پيكار هستيم و همگي در داخل سور رفتهايم و توپها و گلولهها فراهم ساختهايم، آنها كاري از پيش نبردند، نجف را به سوي حلّه ترك گفتند، اهل آنجا را هم مجهز يافتند آنگاه به سوي كربلا رو نهادند و اين شهر روز روشن محاصره كردند اهالي شهر پشت دروازه شهر مقاومت كردند، كشتهها دادند و از دشمن نيز بكشتند و سرانجام در آن حمله، سعود نااميد بازگشت او در عراق فساد و تباهي راه انداخت و بر مكه و مدينه چيره شد و برنامه حج را سه سال به صورت تعطيل درآورد"15.
باز مرحوم علامه عاملي در جلد هفتم مفتاحالكرامة مينويسد:
"اين جزء از كتاب، بعد از نيمه شب نهم رمضان المبارك 1225 به دست مصنف آن خاتمه يافت، درحالي كه دل د رنگراني و تشويش بود، زيرا اعراب "عنيزه" كه وهابي هستند، اطراف نجف اشرف و مشهد حسين عليهالسلام محاصره كردهاند، راهها را بسته و زوار حسين عليهالسلام را كه از زيارت نيمه شعبان به وطنهاي خود باز ميگشتند، غارت نمودهاند و جمع كثيري از آنان(بيشتر از زوار ايراني را) به قتل رسانيدهاند، گفته ميشود عدد مقتولين(دراين بار) يكصد و پنجاه تن بوده است، البته كمتر از اين هم گفتهاند16.
نويسندگان شيعه، عموما قتل عام كربلا را در روز هجدهم ذيحجه(عيد غدير) سال 1216 نوشتهاند از جمله مؤلف "روضاتالجنات" در شرح حال مولي عبدالصمد همداني حائري نوشته است كه در روز چهارشنبه هجدهم ذيحجه كه عيد غدير بود، پس از آن كه وهابيان، عالم مزبور را با حيله و مكر از خانه بيرون و به دست ايشان به شهادت رسيد17.
دكتر عبدالجواد كليددار كه خود از اهل كربلاست، در تاريخ كربلا و حائر حسين عليهالسلام از تاريخ كربلاي معلّي نقل كرده است، واقعه را اين چنين شرح ميدهد:
"در سال 1216 امير سعود وهابي سپاهي مركب از بيست هزار مرد جنگي تجهيز كرد و به شهر كربلا حملهور شد، كربلا در اين ايام، در نهايت شهرت و عظمت بود زوار ايراني و ترك و عرب بدان روي ميآوردند، سعود پس از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گرديد، و كشتار سختي از مدافعين و ساكنان آن نمود، حصار شهر، از چوب و شاخههاي درخت خرما كه آنها را پشت ديوارهاي گلي، تعبيه كرده بودند، به وجود آمده بود.
سپاه وهابي در اين يورش وحشيانه، چنان رسوايي در شهر به بار آوردند كه به وصف نميگنجد حتي گفته ميشود كه در يك شب بيست هزار تن را به قتل رسانيدند"18.
همين نويسنده ادامه ميدهد:
"پس از آن كه امير سعود، از كارهاي جنگي فراغت يافت، به طرف خزينههاي حرم، متوجه شد، اين خزائن از اموال فراوان و اشياي نفيس، انباشته بود وي هر چه در آنجا يافت، برداشت. ميگويند كه در مخزني را باز كرد كه سكههاي بسيار در آن گردآوري شده بود، از جمله چيزهايي كه به چنگ آورد، گوهر درخشان بسيار بزرگي بود با بيست قبضه شمشير كه همه با طلا زينت يافته و با سنگهاي قيمتي مرصّع شده بود، ظرفهاي زرّين و سيمين و فيروزه و الماس از ذخائر گرانقيمت، همه را برداشت، ديگر چهار هزار شال كشميري، دو هزار شمشير طلا، تعداد زيادي تفنگ و اسلحه ديگر، همه به غارت رفت.
كربلا، پس از اين حادثه به وضعي درآمد كه شعرا براي آن مرثيه ميگفتند از جمله:
فشدلايثني هواه الثاني و مزّق الكتاب و المثاني
و هدم الشباك و الرواقا و استلب الحلي و الاعلافا
و قتل النساء و الأطفالا اذ لم يجد في كربلا رجالا
لانّهم زاروا الغدير قصدا فارخوه (بغدير) عدا19 كساني كه جان سالم بدر برده بودند، به تدريج به شهر باز گشتند و به اصلاح پارهاي از خرابيها برخاستند.
بنابر آنچه "لونكريك" در تاريخ خود نوشته(چهار قرن از تاريخ عراق) تمام پايتختهاي كشورهاي اسلامي از اين واقعه به شدت لرزيد"20.
همين نويسنده در جاي ديگر از كتاب خود، به نقل از "لونكريك" اين چنين آورده است:
"خبر نزديك شدن وهابيها، به شهر كربلا غروب روز دوم نيسان 1801 ميلادي، درحالي كه بيشتر ساكنان آن شهر به قصد زيارت به نجف رفته بودند، با عجله دروازهها را بستند وهابيها كه تعداد آنها به ششصد پياده و چهارصد سوار تخمين زده ميشد، به كنار شهر فرود آمدند و چادرهاي خويش را برافراشتند و آذوقههاي خود را به سه قسمت كردند، آنگاه از طرف محله بابالمخيم سوراخي در باروي شهر به وجود آوردند و از آن سوراخ وارد خانهاي شدند و از آنجا به نزديكترين دروازهها حمله بردند و به زور آن را گشودند و داخل شهر شدند. مردم وحشتزده و سراسيمه پا به فرار نهادند وهابيان به طرف ضريحهاي مقدس سرازير گشته، شروع به خرابي آنها نمودند، اشياء نفيس و نذورات قيمتي و هدايايي كه فرمانروايان و پادشاهان ايران تقديم كرده بودند، همه را غارت كردند، همچنين زينت آلات ديوارها و طلاهاي سقف را كندند، شمعدانها و قاليهاي گرانقيمت و قنديلهاي پرارزش را بردند، درهاي مرصّع و آنچه از اينگونه يافته ميشد، همه را كندند. و قريب پنجاه نفر زائر را نزديك و پانصد نفر را بيرون ضريح و در صحن به قتل رسانيدند و به هركس رسيدند بدون رحم با قساوت تمام كشتند، بر پيران و خردسالان هم ترحم نكردند بعضي تعداد كشتگان را هزار تن و بعضي ديگر پنج برابر تخمين زدهاند21.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
مؤلف كتاب "العراق قديما و حديثا" درباره هجوم وهابيها به كربلا مينويسد:
"در سال 1216 گروهي از وهابيها، مركب از حدود 600 شتر سوار و چهارصد اسبسوار به كربلا هجوم آوردند و اين در هنگامي بود كه بيشتر اهالي به نجف رفته بودند. مهاجمين صحنهاي امام حسين عليهالسلام و برادرش عباس عليهالسلام را به سختي ويران ساختند و آنچه در آن دو حرم شريف بود، غارت كردند، اشياي نفيس و دانههاي قيمتي و قطعه سنگهاي معدني و چوبهاي ساج و آينههاي بزرگ و هداياي گرانقيمتي كه وزرا و امرا و پادشاهان ايران هديه كرده بودند، همه را بردند و هرچه به ديوارها نصب شده بود و طلايسقفها را كندند و قاليهاي پر ارزش و شمعدانها و اشياي نفيسي كه از سقف آويزان بود، و درهاي مرصّع و هرچه از اين قبيل بود، به يغما بردند22.
"اوژن فلاندن" در سفرنامه خود به ايران، مينويسد:
"كاردانان ميگويند كه اين اشياء و جواهرات آتش طمّاعي اعراب را فراهم كرده كه با دست منحوس خود به ربودن اين نفايس قيام كنند ولي آنچه كه بيشتر حرص اينان را تحريك ميكند، همانا وجود دو ضريح علي و حسين عليهماالسلام است. اهالي محل با شگفت و بهت نقل ميكنند كه چهل سال پيش (1256 - 1258هـ) وهابيها كه طايفهاي از اعرابند، به تعداد پانزده هزار نفر به شهر كوچك كربلا هجوم آوردند، تمام مردمش را كشتند، خانههايش را ريشهكن كرده كليه نفايس و غنائمش را ربودند"23.
آري وهابيها در اين يورش سبعانه به سالمندان و خردسالان و زنان، كوچكترين ترحمي ننمودند و به جناياتي دست زدند كه قلب هر انسان را به درد ميآورد، تعجباور است كه به قول "مسترلونكريك" وهابيها اين جنايات هولناك را به نام دين انجام ميدادند. و نام آن را جهاد في سبيلالله گذاشته بودند!!
همانطوري كه ملاحظه ميشود مورخان تعداد لشگريان سعود و همچنين تعداد مقتولين را با اختلاف زياد نقل كردهاند، بعضي تعداد سپاه سعود را بيست هزار و بعضي يك هزار، يا ميان اين دو گفتهاند. با توجه به نوشتههاي نويسندگان وهابي كه قسمتي از آنها قبلاً نقل گرديد، و قرائن ديگر، گويا تعداد لشگريان سعود در حمله سال 1216 بيست هزار و تعداد كشته شدگان پنج هزار درستتر باشد.
انگيزه حمله وهابيها به دو شهر مقدس كربلا و نجف دو چيز بود:
نخست عداوت شديد آنها نسبت به شيعيان به خاطر احترام فوقالعادهاي كه آنها براي قبور ائمه اهل بيت عليهمالسلام قائلند.
دوم دوختن چشم طمع به ذخاير فراواني كه در خزائن و حرمهاي اين بزرگواران وجود داشت، و در يك كلمه"غارتگري" آنها، در وهله اول در حمله خويش به كربلا پيروز شدند ولي در حملات ديگر به نجف و كربلا بر اثر هشياري مردم مسلمان ناكام باز گشتند.
صاحبنظران علل غلبه وهابيها به شهر كربلا را در مرتبه اول خلاصه كردهاند:
1 - از همه مهمتر خيانت عمرآقا حاكم شهر كربلا بود او از طرف سليمان پاشا، والي بغداد از طرف سلطان عثماني براي حفاظت شهر، كاري انجام نداد و هيچ اقدامي نكرد، بلكه به سبب تعصب تسنن با وهابيها همزبان و همقول بود و به همين جهت مورد مؤاخذه سليمان پاشا قرار گرفت و سرانجام اعدام گرديد24.
2 - برج و باروي شهر كربلا، استحكام كافي نداشت، به علاوه براي دفاع از آن عده كافي و لازم وجود نداشتند25.
3 - وقوع وبا در مدت كوتاهي قبل از آن بهطوري كه گروه عظيمي از مردم تلف و عدهاي از شهر فرار كرده بودند و به اين ترتيب شهر آمادگي كافي براي دفاع نداشت.
4 - هنگام هجوم وهابيها به شهر كربلا طبق نوشته مؤلف "مفتاحالكرامة" قبائل شيعي مذهب اطراف از قبيل قبيله خزاعل و آل بعيج و آل جشعم، با يكديگر، اختلاف داشتند و سرگرم زد و خورد بودند26. و مجال جلوگيري از وهابيان را نداشت.
5 - از همه مهمتر اين كه مردان و جوانان، عموما به مناسبت عيد غدير رهسپار نجف اشرف شده بودند و كسي نبود كه از شهر دفاع كند و در برابر مهاجمان بايستد، در شهر فقط زنان و سالخوردگان و كودكان باقي مانده بودند كه از ايشان كاري ساخته نبود27.
ولي اين حادثه اثر عميقي در شيعيان عراق گذارد، حاكم شهر را بركنار كردند و او را به عنوان قصاص كشتند و يكي از عراقيان به صورت مرد قلندري به نجد رفت و با وهابيان خو گرفت و در يك فرصت مناسب، عبدالعزيز را به قتل رساند. برج و باروي كربلا و نجف را محكم كردند و آذوقه و اسلحه به قدر كافي فراهم نمودند و در حملات ديگر در مقابل وهابيان با رشادت تمام مقاومت نمودند.
از علماي بزرگي كه براي دفاع از شهر نجف و مقابله با وهابيان كوشش و تلاش فراوان كردند، مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء بود كه طلاب نجف و مردم آن شهر را براي مقابله با وهابيان بسيج كرد و اين بسيج همگاني اثر قابل ملاحظهاي در دفع آنها داشت.
عبداللّه فيلبي گويد كه عمل سعود در حمله به كربلا، گذشته از شيعه، همه جهان را به هيجان آورد و نقطه استواري بود براي قيامهايي كه در برابر وهابيت انجام يافت و عواقب وخيمي براي دولت سعودي به بار آورد28.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
شناخت وهابيت : تاريخچه و تحولات و افكار
مسلك وهابى منسوب به شيخ محمد فرزند "عبدالوهاب" نجوى است و اين نسبت از نام پدر او "عبدالوهاب" گرفته شده است.به گفته برخى از دانشمندان، علت اينكه اين مسلك را بنام خود شيخ محمد نسبت نداده اند يعنى "محمديه" نگفته اند. اين است كه مبادا پيروان اين مذهب نوعى شركت با نام پيامبر (ص) پيدا كنند. و از اين نسبت سوء استفاده نمائيد.
مقدمه:
مبحث مورد تحقيق تحت فصول مختلف مورد بررسى قرار خواهد گرفت در فصل اوّل بنحو خلاصه تاريخچه وهابيت بررسى و سپس در فصل دوّم خلاصه اى از افكار اين فرقه مورد بررسى قرار خواهد گرفت
فصل اوّل: تاريخچه وهابيت:
مسلك وهابى منسوب به شيخ محمد فرزند "عبدالوهاب" نجوى است و اين نسبت از نام پدر او "عبدالوهاب" گرفته شده است.
به گفته برخى از دانشمندان، علت اينكه اين مسلك را بنام خود شيخ محمد نسبت نداده اند يعنى "محمديه" نگفته اند. اين است كه مبادا پيروان اين مذهب نوعى شركت با نام پيامبر (ص) پيدا كنند. و از اين نسبت سوء استفاده نمائيد.
شيخ محّمد در سال 1115 هجرى قمرى در شهر "عُيينَه" از شهرهاى "نجد" تولد يافت. پدرش در آن شهر قاضى بود. شيخ از كودكى به مطالعه كتب تفسير و حديث و عقائد سخت علاقه داشت، و فقه حنبلى را نزد پدر خود كه از علماء حنبلى بود، آموخت.
وى از آغاز جوانى بسيارى از اعمال مذهبى مردم "نجد" را زشت مى شمرد در سفرى كه به زيارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسك به مدينه رهسپار شد در آنجا توسل مردم را به پيامبر در نزد قبر آن حضرت انكار كرد سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به اين قصد كه از بصره به شام رود، مدتى در بصره ماند و با بسيارى از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولى مردم بصره وى را از شهر خود بيرون راندند. در راه ميان "بصره و شام" زبير نزديك بود از شدت گرما و تشنگى و پياده روى هلاك شود، اما مردى از اهل زبير مى خواست از زبير به شام سفر كند ولى چون توشه و خرج سفر به اندازه كافى نداشت مقصد را عوض كرد و رهسپار شهر احسا شد و از آنجا آهنگ شهر حريمله از شهرهاى نجد را نمود.
در اين هنگام كه سال 1139 بود، پدرش عبدالوهاب از عينبه به حريمله انتقال يافته بود.
شيخ محمد، ملازم پدر شد و كتابهائى نزد او فرا گرفت و به انكار عقائد مردم نجد پرداخت به اين مناسبت ميان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت همچنين بين او و مردم نجد منازعات سختى رخ داد و اين امر چند سال دوام يافت تا اينكه در سال 1153 پدرش شيخ عبدالوهاب از دنيا رفت.
شيخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقايد خود و انكار قسمتى از اعمال مذهبى مردم ادامه داد و جمعى از مردم حريمله از او پيروى كردند و كار وى شهرت يافت وى از شهر حريمله به شهر عينبه رفت، رئيس وقت عينبه عثمان شيخ محمد نيز در مقابل اظهار اميدوارى كرد كه همه اهل نجد از عثمان بن حمد اطاعت كند.
خبر دعوت شيخ محمد و كارهاى او به امير احسا رسيد، وى نامه هايى براى عثمان نوشت كه نتيجه اش اين شد كه عثمان عذر شيخ محمد را خواست.
شيخ محمد به او پاسخ داد كه اگر مرا يارى كنى تمام نجد را مالك مى شوى، اما عثمان از او اعراض كرد و او را از شهر عينبه بيرون راند.
شيخ محمد در سال 1160 پس از آنكه از عينبه بيرون رانده شد رهسپار درعيه از شهرهاى معروف نجد گرديد. در آن وقت امير درعيه محمد بن مسعود (جد آل مسعود) بود وى به ديدن شيخ رفت و عزت و نيكى را به او مژده داد. شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را بوى بشارت داد و بدين ترتيب ارتباط ميان شيخ محمد و آل مسعود آغاز گرديد.
يكى از بزرگترين نقاط ضعف برنامه زندگى شيخ اين است كه با مسلمانانى كه از عقائد كذائى او پيروى نمى كردند، معالمه كافر حربى مى كرد و براى جان و ناموى آنان ارزشى قائل نبود.
جنگهائى كه وهابيان در نجد و خارج نجد از قبيل يمن و حجاز و اطراف سوريه و عراِ راه انداختند برهمين پايه بوده، هر شهرى كه با جنگ و غلبه بر آن املاك خود قرار مى دادند و الّا به غنايمى كه بدست مى آوردنداكتفاء مى كردند.
كسانى كه با عقائد او موافقت مى كردند و دعوت او را مى پذيرفتند بايد با او بيعت مى كردند و اگر كسانى به مقابله برخيزند بايد كشته شوند و اموالشان تقسيم گردد، طبق اين رويه از اهالى قريه مضول در شهر احسا سيصد مرد را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند.
شيخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت. و پس از شيخ محمد پيروان او به همين روش ادامه دادند مثلاً در سال 1216 امير مسعود و هابى سپاهى مركب از بيست هزار مرد جنگى تجهير كرد و به شهر كربلا حمله ور شد. كربلا در اين ايّام در نهايت عظمت و شرف بود. زائرين ايرانى و ترك و عرب بدان روى مى آوردند، مسعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گرديد و كشتار سختى از ملاضمين و ساكنين آن نمود.
سپاه وهابى در شهر كربلا رسوائى به بار آورد و پنج هزار تن را به قتل رسانيدند پس از آن به طرف خزينه هاى مردم امام حسين (ع) حمله ور شده و اموال آنرا به غارت بردند.
از زمانيكه شيخ محمد بن عبدالوهاب عقائد خود را ابراز و مردم را به پذيرفتن آنها دعوت كرد، گروه زيادى از علماى بزرگ به مخالفت با عقائد او پرداختند، نخستين كسى كه به شدت با او مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب بودند كه هر دو از علماى حنبلى محسوب مى شوند.
در خاتمه اين فصل بايد دانست كه شيخ محمد بن عبدالوهاب مبتكر و آورنده عقايد وهابيان نيست بلكه قرنها قبل از او اين عقائد بصورتهاى گوناگون از افرادى مانند ابن تيميه و شاگرد او ابن القيم اظهار شده است ولى بصورت مذهب تازه اى در نيامده و طرفداران زيادى پيدا نكرده بود.
ابوالعباس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه از علماى حنبلى كه در 728 هجرى قمرى در گذشته است.
وى عقائد و آرائى برخلاف معتقدات عموم فرقه هاى اسلامى اظهار مى داشت و پيوسته مورد مخالفت علماى ديگر قرار داشت و به عقيده محققين همين عقائد بعداً اساس معتقدات وهابيان را تشكيل داده است.
در مقابل عقائد ابن تيميه از طرف علماء اسلام، بالاخص علماء اهل سنت دو كار صورت گرفت:
1) نقد عقائد و آراء او و تأليف كتب فراوان از جمله اين كتب:
ـ شفاء السقام فى زيارة قبر خير الا نام ـ نويسنده تقى الدين سبكى.
ـ دفع الشبهه ـ تقى الدين المصنى و...
2) مراجع فتوى اهل تسنن در عصر ابن تيميه به تفسيق و تكفير وى برخاسته و او را بدعت گذارى مى دانستند.
غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروكش كرد و شاگرد معروف او ابن القيم هر چند به ترويج افكار استاد خود پرداخت ولى آثارى از آن باقى نبود تا اينكه فرزند عبدالوهاب تحت تأثير افكار اين تيميه قرار گرفت و آل مسعود براى تحكيم پايه هاى امارت خود در منطقه نجد به حمايت از او برخاستند و باعث زنده شدن و رشد اين افكار گرديد و متأسفانه باعث ايجاد فرقه اى جديد در جامعه مسلمين گرديد.
فصل دوّم: خلاصه اى از افكار فرقه وهابيت
بحث اوّل: وهابيان و تعمير قبور اولياء خدا:
از مسائلى كه وهابيان درباره آن حساسيت خاصى دارند مسأله تعمير قبور و ساختن بنا بر روى قبور پيامبران و اولياء الهى و صالحان است.
براى نخستين بار اين مسأله را ابن تيميه و شاگرد معروف او ابن القيم عنوان كرد و بر تحريم ساختن بناء و لزوم ويرانى آن، فتوى داده اند:
يجبُ هَدْمُ المشاهِدِ التّى بُنيت على القُبور، و لايُجوزُ ابقاءَهابَعد القدرةِ على هَدُمِها و إبطالُما يومّا و احداً.
ترجمه: ويران كردن بنائى كه روى قبور ساخته شده است، واجب است و سپس از قدرت بر ويران كردن آن، ابقاءاش بهمان صورت حتى يك روز هم جائز نيست.
در سال 1344 هجرى قمرى كه سعوديها بر مكه و مدينه و اطراف آن تسلط پيدا كردند، به فكر افتادند كه براى تخريب مشاهر بقيع و آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر مستمسكى بدست آوردند و با گرفتن فتوا از علماء مدينه، راه تخريب آنرا هموار كنند، از اين جهت قاضى القضات نجد سليمان بن بليهد را روانه مدينه كردند كه وى مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفتاء كند، از اين جهت او سؤالها را به گونه اى طرح كرد كه پاسخ آنها مطابق با نظريه وهابيان در خود سؤال گنجانيده شده بود، قسمتها از سؤالها به شرح ذيل است:
سؤال:
علماء مدينه منوره كه خدا فهم و دانش آنان را زياد كند درباره ساختن بناء بر قبور، و مسجد قرار دادن آن چه مى گويند، آيا جائز است يا نه و اگر جائز نيست و به شدّت در اسلام ممنوع مى باشد، آيا تخريب و ويران كردن و جلوگيرى از گزاردن نماز در كنار آن لازم و واجب است يا نه
اگر در يك زمين وقفى مانند بقيع كه قبه و ساختمان بر روى قبور مانع از استفاده از قسمتهائى است كه روى آن قرار گرفته است. آيا اين كار غصب قسمتى از وقف نيست كه هر چه زودتر بايد رفع گردد و تا ظلمى كه بر مستحق شده است از بين برود.
علماء مدينه در محيط پر از ارعاب و تهديد به سؤال شيخ چنين پاسخ گفتند:
بناء بر قبور بطور اتفاِ ممنوع است. به گواهى احاديثى كه بر ممنوعيت آن دلالت مى كنند بدين جهت گروهى بر تخريب و ويران كردن آن فتوى داده اند و در اين مطلب به حديثى كه ابى الهياج از على نقل كرده است استناد جويند كه به او فرمود: من تو را بر كارى مبعوث مى كنم كه رسول خدا مرا براى آن برانگيخت، هيچ تصويرى را نمى بينى مگر اينكه آنرا محو كن و قبرى را مشاهده نمى كنى مگر اينكه آنرا مساوى و برابر بنما.
بطور خلاصه مى توان گفت وهابيان درباره تعمير قبور غالباً به دو دليل تكيه كرده اند :
1ـ اتفاِ علماء اسلام بر تحريم آن.
2ـ حديث ابى الهياج از اميرالمؤمنان على (ع).نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
تحليل دليل وهابيان:
براى بررسى دقيق دليل وهابيان، آنرا با قرآن محك مى زنيم و سپس اجماع علماء و سيره مسلمين و حديث ابى الهياج را مورد بررسى قرار مى دهيم.
الف) نظريه قرآن درباره تعمير قبور
آيه اى كه بطور خاص در اين موضوع وارد شده باشد وجود ندارد امّا از كليات بعضى آيات مى توان حكم مسئله را به دست آورد.
"وَ من يُعّظِم شمائِرَ اللهِ فانّها مِن تَقْوَى القُلوب.
هر كس شمائر الهى را تنظيم و بزرگ شمرد به درستى آن نشانه تقوى دلهاست.
مقصود از شمائر خدا چيست
شمائر جمع شمير، و به معناى علامت و نشانه است و مقصود از آن در اين آيه نشانه هاى دين خداست.
لذا هر آنچه كه شمار و نشانه دين الهى است بزرگداشت آن مايه تقواست و مسلماً انبياء و اوليا الهى از بزرگترين نشانه هاى دين خدا هستند زيرا وسيله ابلاغ دين و گسترش آن در بين مردم بوده اند و يكى از طرِ بزرگداشت آنها حفظ آثار و قبور آنهاست.
ب) سيره مسلمين و اجماع ادعا شده در مورد تعمير قبور:
پيامبرانى كه در شبه جزيره مدفون شده داراى بارگاه و قبه بودند و در حال حاضر قسمتى از آن به همان شكل قبلى باقى است.
در خود مكه قبر اسماعيل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است و قبور ابراهيم خليل، اسحاِ و يعقوب و يوسف همگى در فلسطين اشغالى است و داراى بنا هستند و مسلمانان در طول تاريخ دستور تخريب اينها را نداده اند و اگر واقعاً تعمير قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود بايد مسلمانان اقدام به تخريب آن مى كردند و حال آنكه نه تنها تخريب نكردند بلكه تجديد بنا نيز كرده اند و اين داّل بر بطلان دليل وهابيان است زيرا اگر اين سيره مقبول نبود بايد توسط پيامبر و ائمه و... مورد اعتراض قرارى گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمير قبور است.
بعلاوه چگونه مى توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در حاليكه مسلمانان پيامبر گرامى را در اطاقى كه عايشه در آن زندگى مى كرد دفن كردند و ابوبكر و عمر نيز در كنار حضرت دفن شدند و در زمانهاى مختلف بر آن عمارتها مى ساختند.
حال با اين سيره قطعى وهابيان چگونه ادعاى اتفاِ علماء اسلام بر تحريم قبور را دارند.
ج) بررسى حديث ابى الهياج
براى بررسى حديث ابتداء آن را نقل مى كنيم
"حَدّثنا يحيى بن يحيى و ابوبكر ابى شَيبه و زُهبُر بنُ حرب .
قال: يحيى اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وكيعٌ عن سفيان
عن حبيب بن اُبّى ثابت عن اَبى وائل عن ابى الّهياج الاسرى.
قال لى على بن ابى طالب اَلا اَبْعَثُك على ما بَعَثنى عليه
رسولُ الله (ص) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و لاقبراً
مُشْرِفاً الاّ سَوّيته.
مؤلف صحيح مسلم از سه نفر به نامهاى يحيى و ابوبكر و زهير نقل مى كند كه وكيع از سفيان از حبيب از ابى وائل از ابى الهياج نقل مى كنند كه على به ابى الهياج گفت ترا به سوى كارى بر انگيزم كه پيامبر خدا مرا بر آن برانگيخت تصويرى را ترك مكن مگر اينكه آن را محو كنى و نه قبر بلندى را مگر اين كه آن را مساوى و برابر نسازى.
بعد از نقل حديث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار مى دهيم:
1) سند حديث
در سند حديث افرادى نظير وكيع، سفيان الثورى، حبيب بن ابى ثابت وجود دارد.
حافظ ابن حجر عقلانى در كتاب تهذيب التهذيب اين افراد را مورد انتقاد قرار داده است.
از امام احمد حنبل درباره وكيع نقل مى كند
"انه اخطاء فى خمص ماةِ حديث.
درباره سفيان ثورى از ابن مبارك نقل مى كند.
"حَدَثَ سفيانُ بحديث فجئُته و هو يُدِلّسه فلما رانى استحيى.
سفيان حديث مى گفت ناگهان من رسيدم ديدم كه در حديث تدليس مى كند وقتى مرا ديد خجالت كشيد.
درباره حبيب ابن ابى ثابت از ابى حبان نقل مى كند كه:
كان مُدّلسنا
درباره ابى وائل مى گويند: وى از نواصب و از منحرفان از امام امير مؤمنان على (ع) بود.
باتوجه به مطالب فوِ در صحت حديث شك و ترديد وجود دارد.
2) دلالت حديث:
دلالت حديث نيز مانند سند حديث مخدوش مى باشد زيرا محل استشهاد در حديث جمله "و لاقبراً تشرفا الاّ سويته" است.
دو لفظ نياز بدقت دارد:
الف) مُشْرفاً
ب) سويته
الف) لفظ "مشرف" در لغت به معنى عالى و بلند آمده
"المُشرف من الاماكن المالى و المُطَلّ على غيره"
مشرف، مكان بلند و مسلط بر ديگرى است.
صاحب قاموس مى فرمايد:
"الشَرَف محركة: المُلّو و مِنَ البير سَنامُه.
شرف با حركت راء: بلند و از شتر به قسمت كوهان آن مى گويند.
در نتيجه لفظ مشرف به معنى مطلق بلندى و بالاخص آن بلندى كه به شكل كوهان شتر باشد گفته مى شود.
ب) لفظ "سويته" در لغت، مساوى قرار دادن و برابر كردن و كج و معوج را راست كردن است.
با عنايت به توضيح فوِ در حديث دو احتمال وجود دارد.
1) حضرت به ابى الهياج دستور داد كه قبرهاى بلند را ويران كند و آنرا با زمين يكسان سازد.
اين احتمال همان نظرى است كه وهابيان بدان تمسك شده اند كه از جهاتى مردود است.
اولاً: لفظ سويته به معنى ويران كردن نيامده است و الاّ بايد در حديث امام مى فرمود:
"و لاقبراً مشرفا الا سويته بالارض".
يعنى آنرا با زمين يكسان نمائى.
در صورتيكه امام چنين لفظى در حديث نفرمودند.
ثانياً: اگر مقصود همان چيزى باشد كه وهابيان ادعا كرده اند چرا احدى از علماء اسلام بدان فتوى نداده است!
دليل اين امر روشن است زيرا برابرى قبر با زمين برخلاف سنت اسلامى است، و سنت اسلامى اين است كه قبر مقدارى بلندتر از زمين باشد لذا تمام فقهاى اسلام بر استجاب بلندى قبر از زمين به مقدار يك وجب فتوا داده اند.
"و ينوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.
مستحب است كه خاك قبر، به اندازه يك وجب از زمين بلندتر باشد.
2) مقصود از اين كه قبر را مساوى كن اين است كه روى قبر را صاف و هم سطح و يكنواخت ساز. در برابر قبرهائى كه بصورت پشت ماهى و كوهان شتر ساخته مى شوند.
در اين صورت حديث ناظر به اين است كه بايد روى قبر صاف و مساوى باشد، نه به صورت پشت ماهى و كوهان شتر كه در ميان برخى از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعى همگى به استجاب آن فتوى داده اند.
مؤيد اين نظر در بين كتب اهل سنت صحيح مسلم است كه حديث را تحت عنوان باب الامر بستويه القبر آورده و اگر مقصود اين بود كه قبرهاى باب الامر بتخريب القبور و هوئها.
بعلاوه اگر مقصود از سفارش اين بود كه قبه ها و ابنيه اى كه روى قبرها قرار دارد ويران كند. چرا على (ع) قبه هاى موجود در زمان حكومت خود را كه بر روى قبور پيامبران الهى بود، ويران نكرد.
بر فرض كه امام به ابى الهياج دستور داده است كه تمام قبرهاى بلند را با زمين يكسان كند اين دستور هرگز بر لزوم تخريب بناء و ساختمانى كه روى قبرها قرار دارد. دلالت ندارد
زيرا امام فرمود:
"و لا قبراً الاّ سويته"
و نفرمود "و لابناء و لاقُبه الاّ سويتها"
در حاليكه سخن ما درباره خود قبر نيست بلكه بحث درباره بناها و ساختمانى است كه روى قبر انجام گرفته است.
مبحث دوّم: وهابيان و زيارت قبور:
در بين فرِ اسلامى گروه وهابى اصل زيارت قبور را حرام نمى دانند ولى سفر براى زيارت قبور اولياء را حرام و ممنوع اعلام كرده اند امّا علماء اسلام به پيروى از آيات قرآن و احاديث مختلف زيارت قبور را تجويز كرده اند.
براى بررسى اين بحث را در آئينه قرآن و احاديث مى نگريم.
1) قرآن:
"وَ لاتُصَل على اَحَد مِنُهم ماتَ اَبَداً و لاتَقُم على قَبْرِه اِنّهُم كَفِرُوا باللهِ وَ رَسُولِهِ و ماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ.
براى كسى از آنان(منافقان)اگر بميرد هيچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان براى طلب مغفرت نايست آنان به خدا و پيامبر او كفر ورزيده ودر حاليكه فاسق و بدكارندمرده اند.
آيه مى فرمايد درباره منافقين نماز نگزار و طلب مغفرت نكن، مفهوم آيه آنست كه درباره غير منافق اشكال ندارد.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
2) حديث:
رسول گرامى فرمود: زُورُا القبورَ فإنّها تُذَكِّرُكم الاخرةَ.
قبرها را زيارت كنيد زيرا زيارت آنها، يادآورى آخرت مى گرد.
خلاصه اينكه از قرآن و حديث اصل جواز زيارت قبور بدست مى آيد و بعلاوه از احاديث فراوان مى توان حكم به فضيلت زيارت قبور داد از جمله در مورد رسول خدا (ص) وارد شده است:
"زارالنبى قبَ اُمهِ فَبَكى و أبكى مَنِ حَوْلَه... إستاذنتُ ربىّ فى اَنْ ازُورَ قَبرها فاَذِنَ فَزوروُا القبور فإنها تُذكّرُكم الموتَ.
پيامبر قبر مادر خود را زيارت كرد و در كنار قبر او گريست و كسانى را كه دور او بودند گرياند، و فرمود: از خدايم اجازه گرفته ام كه قبر مادرم را زيارت كنم، شما نيز قبرها را زيارت كنيد زيرا زيارت آنها مايه يادآورى خداست.
دلائل وهابيان بر تحريم سفر براى زيارت قبور:
دليل مهمى كه بر تحريم سفر براى زيارت قبور اقامه كرده اند حديثى است كه در صحاح نقل شده است.
راوى حديث ابوهريره است كه مى گويد پيامبر فرمود:
"لاتُسَّثدُ الرحالُ الاّ إلى خلاثَهِ مساجدَ مَسجدى هذا وَمَسجُدِالحرام و مسجدِالاقصى".
بار سفر بسته نمى شود مگر براى سه مسجد، مسجد خودم، مسجدالحرام و مسجدالاقصى.
لفظ "الاّ" در اين حديث استثناء است و نياز به مستثنى منه دارد لذا تقدير انگونه مى شود: "لامُتشَدُ الرحال الى مسجد منَ المساجد الاّ ثلاثةِ مساجدَ.
لذا مفاد حديث اين مى شود كه به هيچ مسجدى از مساجد بار سفر بسته نمى شود مگر به انى سه مسجد، نه اينكه بار سفر بسته شده براى هيچ مكانى ولو مسجد بنا شد جائز نيست.
در نتيجه هرگاه كسى براى زيارت پيامبران و اماملان و انسانهاى صالح، بار سفر ببندد و هرگز مشمول نهى حديث نخواهد بود. زيرا موضوع بحث، عزم سفر براى مساجد است و از ميان تمام مساجد، اين سه مسجد استثناء شده است. اما عزم سفر، براى زيارت مشاهر كه از موضوع بحث بيرون است، داخل شهى نمى باشد.
بعلاوه اين حديث با صريح قرآن و سيره پيامبر مخالف است زيرا قرآن مى فرمايد:
فَلَو لانَضَرَ مِنْ كُلِّ فِرقةِ منهم طائفهٌ رليَتَفقَّهُوافِى الدّينَ وَ ليُنْذِرُوا قَوْمُهم إذا رَجَعُوا اليهم ولَعَلَّمُ يَحْذَرُون.
چرا از هر قبيله اى گروهى كوچ نمى كنند كه دين را بياموزند و قبيله خود را پس از بازگشت بترسانند شايدم نان بترسند.
اين آيه كوچ كردن براى آموزش دين را جائز مى داند بلكه بدان تشويق و ترغيب مى نمايد و مخالف مدعاى وهابيان است.
همچنين سيره پيامبر گواه برآنست كه در هرشنبه پياده و سواره براى زيارت مسجد قبا مى آمدند و فرزند
عمر نيز چنين كرد.
مبحث سوّم: وهابيان و توسّل به اولياء الهى:
از روزى كه شريعت اسلام بوسيله پيامبر ابلاغ شد توسل به عزيزان درگاه الهى از جمله مسائلى است كه بيان مسلمانان جهان رواج كامل دارد.
در اين بين تنها بوسيله ابن تيميه توسّل به اولياء الهى مورد انكار قرار گرفت و سپس از دو قرن محمد بن عبدالوهاب راه او را پيمود و جريان انكار را تشديد كرد و آنرا نامشروع و بدعت دانست.
براى بررسى اين مبحث شايسته است كه آنرا در احاديث و سيره مسلمانان جستجو كنيم تا هرگونه شبهه اى دفع شود.
قبل از هر چيز بايد دانست كه توسل دو صورت دارد:
1) توسل به ذات اولياء الهى
اللّهُم اِنى اَتَوسلُ اليك بِنبيّك مُحَمد (ص) أن تَقْضِىَ حاجَتى.
بارالها من به پيامبرت محمد (ص) توسل مى جويم كه حاجت مرا روا فرما.
2) توسل به مقام و قرب و نزديكى آنها بدرگاه الهى مثل اينكه گفته شود:
اللّهم اِنّى اتوسَلُ الك بجاه مُحَمد (ص) و مرتبه و حقه ان تقضى حاجتى.
بارالها مقام و احترام محمد (ص) را كه در نزد تو دارند وسيله اداى حاجتم قرار مى دهم.
به نظر وهابى ها هر دو نوع توسل ممنوع و حرام است و با بررسى احاديث و سيره مسلمين درخواهيم يافت كه اين نظريه درست نيست.
احاديث: براى نمونه يك حديث را ذكر مى كنيم:
حديث عثمان بن حنيف:
انّ رجلاً ضريرّا الى النبى (ص) فقال اُدعُ اللهَ أنَ يُعافِينَى فقالُ اِنْ يشئْتَ دَعَوْتُ و اِنْ يِشئتَ صَبَرتُ و هُو خيرٌ قال فَادْعُه فَاَمَره أنْ يَتوضا فَيُحِسنَ وُضؤه ويُصَلّى رَكْعَتينَ وَ يَدْعُو بِهذا الدُعاء: اللّهمِ إنّى أشألك، و اَتَوجّه إليك بنبِّيِك مُحمد نبىّ الرحَمة يا محمدُ إنّى اَتِوجّه يك الى ربّى فى حاجتى.
لِتَقْضِى، أللّهم سُفّعه فّى، قالُ ابن حنيف فوالله ماقَفَرْقنا و قال بنا الحديثُ حتّى دَخَلَ علينا كان لم يكُن به ضُر.
معنا: مرد نابينائى حضور پيامبر رسيد و گفت از خداوند بخواه، به من عافيت بخشد، پيامبر فرمود:
اگر مايل هستى دعا كنم و اگر مايل هستى صبر كن كه بهتر است مرد نابينا گفت دعا بفرمائيد:
پيامبر به او دستور داد وضو بگيرد و در وضوى خود دقت كند و دو ركعت نماز بگذارد و اين چنين دعا كند.
پروردگارا من از تو درخواست مى كنم وسيله پيامبرت محمد پيامبر تو به خدايم متوجه مى شوم تا خدا حاجتم را برآورده بفرمايد پروردگارا شفاعت او را درباره من بپذير...
در مورد اين حديث از نظر سند و دلالت بايد بحث شود.
اما سند حديث:
در اتقان و صحت سند حديث سخنى نيست و پيشواى وهابيان ابن تيميه نيز سند را صحيح خوانده و گفته است كه مقصود از ابوجعفر كه در سند حديث است همان ابوجعفر خطمى است كه ثقه است.
رفاعى نويسنده معاصر وهابى درباره اين حديث مى گويد:
شكى نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است.
در نتيجه در سند حديث جاى بحث و مناقشه نيست.
دلالت حديث:
از مضمون حديث بدست مى آيد كه پيامبر به فرد نابينا تعليم داد كه پيامبر رحمت را وسيله خود قرار دهد و به او توسل بجويد و از خدا بخواهد كه حاجتش را برآورده سازد.
به عبارت واضح تر نابينا از خدا بوسيله نبى درخواست برآورده شدن حاجتش را نمود نه اينكه دعا و نبى را وسيله قرار دهد و اگر كسى اين ادعا را كند لازمه اش در تقدير گرفتن لفظ دعا است كه عدم تقدير اولى و صحيح است.
ولذا تلاش اين گروه در توجيه حديث و تقدير لفظ دعا درست نيست و اين مطلب كه نابينا به خود نبى (ص) توسل جسته است از فقرهاى مختلف حديث بدست مى آيد از جمله
1ـ اللهّم إنى اَسْألُكَ وَاَتَوَجَه اليك بنبيك
بارالها از تو درخواست مى كنم و به تو روى مى آورم بوسيله پيامبرت .
در اين فقره از حديث نابينا بوسيله خود پيامبر خدا (بنبيك) به خداوند روى مى آور.
2) محّمد نبى الرحمه.
در حديث لفظ نبيك را با جمله محمد نبى الرحمه توصيف مى كند تا دقيقاً منظور روشن گردد.
3) يا محمد انى اتوجه بك الى ربى.
لفظ "بك" مى رساند كه حضرت محمد (ص) را وجهه دعاء خود قرار داده نه دعاى او را.
در مجموع تقدير گرفتن لفظ دعاء در تمام فقرات و ردّ كردن توسلّ به خود پيامبر توسط رفاعى نويسنده معاصر وهابيت صحيح نيست.
شيخ منصور على ناصف از علماء بزرگ قرن حاضر مصر و مؤلف "التّاجُ لِلُا صُولِ فى احاديثِ الرسول پيرامون حديث مطالبى دارد.
وى پس از نقل حديث و تصديق صحت آن از طريق قرمؤى و ابن ساجه مى نويسد:
"اين نصوصِ صحيح ما را به صحت توسل به صالحان رهبرى مى كند و نشان مى دهد كه نه تنها توسل جائز است بلكه مستحب و خواسته شده است.
ما در كتاب نيت، داستان توسل گروهى را كه در غار محبوس شده بودند به اعمال صالح خود نقل كرديم، هرگاه توسل به عمل صالح صحيح و پا برجا شد، توسل به صالحان كه مبدأ و مصور اعمال صالح مى باشند به نحو شايسته صحيح تر خواهد بود.
انصاف و پيروى از حق بهتر از پيروى از مذهبى است كه انسان انتخاب كرده است و بازگشت به حق فضيلت است.
سيره مسلمين در مسأله توسلّ:
سيره مسلمين در زمان پيامبر و پس از او پيوسته بر توسلّ به ذات اولياء الهى و مقام و منزلت آنها جارى بوده است و در اين مورد مى توان به احاديث معتبره رجوع كرد. از جمله اين احاديث توسلّ عمر به عباس عموى پيامبر است.
حديث از اين قرار است:
"در سال و ماده وقتى قحطى به اوج خود رسيد، محمد وسيله عباس طلب باران كرد، خداوند بوسيله او آنان را سيراب كرد. و زمين ها سرسبز گرديد. پس عمر روبه مردم كرد و گفت:
به خدا سوگند عباس وسيله ما است بسوى خدا و مقامى نزد خدا دارد و...
صحيح نجارى اصل مطلب را به گونه اى ديگر نقل كرده است.
"عمر بن الخطاب در مواقع قحطى به عباس بن عبدالمطلب متوسل مى گرددد و مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پيامبرت متوسلّ مى شديم، و رحمت خود را مى فرستادى اكنون به عموى پيامبرت متوسلّ مى شويم، رحمت خود را بفرست، در اين هنگام باران ريزش كرد و همگى سيراب شدند.
در مجموع باتمسك به احاديث و سيره مسلمين بطلان نظر وهابيان در اين مورد نيز مشخص شد.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
مبحث چهارم: وهابيان و تبركّ و استشفاء به آثار اولياء
وهابيان تبرك به آثار اولياء را شرك مى دانند و كسى كه محراب و منبر و ضريح پيامبر را ببوسد مشرك مى خوانند گرچه در آن عمل هيچگونه الوهيتى نباشد بلكه عشق به پيامبر سبب اين اعمال شده باشد.
براى بررسى بطلان اين عقيده در قرآن و احاديث و سيره مسلمين سيرى خواهيم داشت.
1ـ قرآن كريم
"اذهبوا بقيصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيراً.
يوسف مى گويد: پيراهن مرا ببويد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا او بينائى خود را باز يابد.
يعقوب نيز پيراهن يوسف را بر ديدگان خود افكند و بينائى اش را بدست آورد لذا قرآن مى فرمايد:
فلما ان جاء البشير القاه على وجهه فارتو بصيراً.
با اين آيات روش و عمل يعقوب كه از پيامبران الهى است آيا تبركّ و استشفاء به آثار اولياء شرك است!
2ـ احاديث
بررسى زندگانى پيامبر بروشنى گواه بر اين مطلب است كه ياران آن حضرت در تبركّ جستن به آب وضوى پيامبر از يكديگر سبقت مى گرفتند.
در اين مورد احاديث موجود در دو منبع مهم اهل سنت را مورد بررسى قرار مى دهيم:
الف) نجارى در جريان صلح حديبيه مى نويسد:
هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، ياران او براى ربودن قطرات آب وضوء آن حضرت بر يكديگر سبقت مى گرفتند.
همچنين نجارى درباره صفات پيامبر از وهب بن عبدالله نقل كرده است كه مردم دستهاى پيامبر را به صورت خويش مى كشيدند وى نيز دست آن حضرت را گرفته و به صورت خود كشيدم و دست او خوشبوتر از مشك بود.
ب) مسلم در كتاب خود در اين مورد مى گويد:
پيامبر سر خود را مى تراشيد و ياران او در اطراف او بودند و هر تارى از موى او در دست يكى از آنان بود.
3ـ سيره مسلمين
ذكر خلاصه اى از سيره مسلمين در اين مورد بطلان نظر وهابيان را به اثبات خواهد رساند.
الف) دخت گرامى پيامبر پس از درگذشت و دفن پيامبر گرامى، در كنار قبر وى ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و به صورت گذاشت و گره كرد و دو شعر را سرود.
"ماذا عَلَى من شَمَّ تُرْبَةَ احمدَا***اُن لايَشُمَ مَدى الزمانِ غَوالياً
چه مى شود بر آن كسى كه خاك قبر احمد را ببويد، ديگر تا زنده است مشكهاى گران قيمت را ببويد.
"مُبْعتَ عَلَىّ مَصائب لوانها***مُّبعت على الايام ميژن لياليا
مصيبت هائى بر من وارد شد كه اگر بروزهاى روشن وارد مى شد به شب تار تبديل مى شدند.
ب) امير مؤمنان على (ع) مى گويد:
سه روز از دفن پيامبر گذشته بود كه عرب بيابانى آمد و خود را بر قبر پيامبر افكند و خاك قبر او را بر سر خود پاشيد و شروع به سخن گفتن با پيامبر كرد و گفت اى پيامبر خدا سخن گفتى ما نيز شنيديم، حقائق را از خداوند گرفتى ما نيز از تو گرفتيم از جمله چيزهائى كه خداوند بر تو نازل كرده است اين اتس:
وَلَو انّهم إذ ظَلَمو انفُسَهمُ.
من نيز بر خويشتن ستم كرده ام براى من از خدا طلب آمرزش بفرما ناگهان ندائى شنيد كه گناهان تو بخشيده شد.
نكته مهم:
اين همه نقلهائى كه در مورد تبرك و استشفاء به آثار اولياء در كتب تاريخى آمده است هيچگاه نمى تواند دروغ و بى اساس باشند.
و بر فرض بى پايگى و دروغ اين نقلها، باز هر مقصود ما گواهى مى دهند زيرا اگر چنين كارهائى شرك و بدعت و يا نامشروع و حرام به شمار مى رفت هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصيت هاى اسلامى نسبت نمى دادند زيرا افراد دروغگو در زمينه هائى دروغ پردازى مى كنند كه مورد پذيرش جامه باشد تا مردم سخن آنها را بپذيرند و هرگز اينگونه كارها را به صالحان نسبت نمى دهند. زيرا در اين صورت با مقاومت و عدم پذيرش مردم روبرو مى شوند.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
نگاهى اجمالى بر شبهات وهابيت
طرح افكار محمدبن عبدالوهاب در شرايط بسيار سخت و ناگوار مسلمانان انجام گرفت و در زمانى كه امت اسلام از سوى انگليسيها، فرانسويها،روسهاى تزارى و حتى امريكاييها تحت فشار بود. شعله اختلاف و تفرقه را به نحوى برافروخت كه برخى آنرا از اساس براى ايجاد چنين شكافى قلمداد نمودند.
مقدمه
شيخ محمدبن عبدالوهاب متولد 1115 هِ شهر عينيه از شهرهاى منطقه نجدحجار مى باشد كه در پى هم دستى با اميردرعيه، محمدبن مسعود در سال 1160 به مرور تمام حجاز و سپس سرزمينهاى از يمن، سوريه، عراِ و... را تحت سيطره خود درآوردند و پايه گذارى حكومت آل صعود و فرقه وهابيت را با خونريزيهاى فراوان و جنگهاى پياپى محقق كردند. فرقه هاى وهابيت اگر چه نام پدر شيخ محمد ناميده شد كه مبادا پيروان او آنرا محمديه بنامند و از آن سوء استفاده كنند، اما نگاهى خاص و انحرافى از عقايد اسلامى بويژه مباحث توحيدى آن است كه محمدبن عبدالوهاب به پيروى از آراء ابن تميمه و سلفى هاى قبل از وى مروج آن به شمار مى رود.
پدرش از علماى حنبلى بود كه با وى مخالفتهايى داشت اما مخالفتهاى برادر شيخ محمد يعنى سليمان بن عبدالوهاب با او شديدتر بود و او نخستين كسى بود كه كتابى تحت عنوان "الصواِ الهيه فى الرد على الوهابيه" تاليف كرد و عقايد برادرش را مردود دانست
طرح افكار محمدبن عبدالوهاب در شرايط بسيار سخت و ناگوار مسلمانان انجام گرفت و در زمانى كه امت اسلام از سوى انگليسيها، فرانسويها،روسهاى تزارى و حتى امريكاييها تحت فشار بود. شعله اختلاف و تفرقه را به نحوى برافروخت كه برخى آنرا از اساس براى ايجاد چنين شكافى قلمداد نمودند
بسيارى از علما در رد وهابيت و افكار ابن تميمه و نيز رد و تكفير و تفسيق محمدبن عبدالوهاب كتابها و رسالات متعددى نگاشته اند. علامه متحبرامينى اعلى الله مقامه در جلد پنجم صفحات 87 تا 89 و نيز آية الله سبحانى در كتاب بحوث فى الملل والنحل. جلد چهارم صفحات 355 تا 359 اسامى برخى از دانشمندان اهل سنت كه در كتاب نقد و رد وهابيت كتاب و رساله نگاشته اند را ذكر كرده اند. از اين ميان مى توان به كتابهاى گرانقدر "شفاء السقام فى زيادة خير الانام" و "الدرة المضئية فى الرد على التميمة" از تقى الدين مشبكى شافعى."المقالة المرضيه اثر القضات مالكيه به نام تقى الدين اِخنايى" "الجواهر المنظمه فى زيارة قبرنبى اكرم" اثر ابن حجرمكى در رد عقايد ابن تميمه و نيز كتابهاى "تجريد سيف الجهاد المدعى الاجتهاد" اثر عبدالله بن لطيف شافعى، "الصواعق و والردود" اثر عفيف الدين عبدالله داوود حنبلى، "تحكم المقلدين بمن ادعى تجديد الدين" اثر محمدبن عبدالرحمان بن عفالق حنبلى و "الهارم المهندى فى عنق النجدى" اثر شيخ عطاءالله مكى در رد بر عقايد محمدبن عبدالوهاب اشاره نمود
در بين شيعيان نخستين رديه توسط مرحوم شيخ جعفركاشف الفطاء با عنوان "منهج الرشاد لمن اراد السداد" و گسترده ترين كتاب از كتاب از جانب علامه آية الله سيدمحسن عاملى تحت عنوان "كشف الارتياب عن اتباع محمدبن عبدالوهاب" نگاشته شده است. براى آگاهى ديگر علماى شيعه مى توان جلد چهارم كتاب بحوث فى الملل و النحل آية الله سبحانى صفحات 359و360 مراجعه نمود از آنجا كه مكتب وهابيت ادامه و استمرار سلفيت مى باشد مناسب است با ويژگيهاى اين مكتب، علل شكل گيرى آن و نيز اطوار سلفيت تا رسيدن به وهابيت به اجمال اشاراتى داشته باشيم .
سلفيت و مراحل سه گانه تاريخى آن
سلفيت مكتبى است مبتنى بر بازگشت به سيره و انديشه كه به حديث گرايى شناخته مى شود. عمده ويژگيهايى اين مكتب اخذ به ظواهرآيات و روايات و نفى هر گونه تفسير و تاويل، حديث گرايى افراطى، تقليد محض از رفتار و اعمال سلف، گريز از نوآورى و اجتهاد مى باشد. اين جريان فكرى در پى علل و عواملى شكل گرفت كه مهمترين آنها ضايعه جبران ناپذير از دست رفتن گنجينه احاديث پس از منع كتابت حديث در زمان عمر.
تلاشهاى معاندان و مخالفان در ترويج اسرائيليات و خرافات، امكان بودن تمسك به ظواهر احاديث، آشنا نبودن بسيارى از سلف با علوم عقلى و حقايق عميق اسلامى، در نگهداشته شدن مردم از معارف اهل بيت، جدالهاى مكاتب كلامى و ظهور افكار گوناگون و نيز پيدايش مكاتب راى و قياس و اجتهادات عقلى است.
الف: سلفيت نخستين.پيشگامان سلفيت نخستين مالك بن انس، سفيان بن ثورى، ابن ابى ليلى، داوودبن اصفهانى، ابن مبارك اسحاِ بن راهوى و حسين بن على كرابيى بودند. اين دوره كه همان ويژگيهاى فوِ الذكر سلفيت را داشتند در مكتب حديثى احمدبن حنبل به عنوان يك انديشه و روش سامان يافته تجسم يافت. عقايد اشعرى كه بعدها انجام يافت تلفيقى بود از عقايد و مكتب احمد كه با نوعى عقلانيت آنرا تعديل كرده بودند. اگر چه چالشهاى بين متكلمان اشاعره و اهل بيت حديث به مرور تشديد شد و به انزواى اهل حديث و سلفيت نخستين و غلبه اشاعره منجر شد.
ب: سلفيت قرن هشتم.با ظهور ابوالعباس احمدبن عبدالحليم معروف به ابن تميمه و شاگردش ابن القيم جوزى در اين قرن سلفيت احياء مجدد گرديد و در غالبى ضد علوى و با گرايشات عثمانى، علاوه بر عقايد و افكارات سلفيت اول، بدعت شمردن و شرك دانستن تبرك، توسل، شفاعت، زيادت قبور اولياء، بزرگداشت مواليد و وفايات، در حوزه توحيد و بدعت،و... رانيز به سلفيت افزود.
ج: سلفيت جديد. سلفيت قرن هشتم كه با تبعيد و زندانى شدن ابن تميم و مردود شدن افكارش به حاشيه رانده شده بود با بروز محمدبن عبدالوهاب نجدى در قرن دوازدهم جان دوباره اى گرفت و اين باره نيز بر گستره عقايد خود با حرام دانستن مظاهر تمدن جديد از قبيل راديو، تلفن، قهوه، كتب منطق و بدعت شمرده آن افزود. در اين دوره سلفيت با شدت بيشترى به ميدان آمد و با همكارى جانب حكومت آل سعود به ترويج و تبليغ خود همت گمارد. اين تلاشها بويژه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى و به جهت تقابل با افكار انقلابى حضرت امام و انديشه اسلام ناب محمدى (ص) و با حمايتهاى سياسى بين المللى و نيز ذخاير سرشار منابع نفتى، امروزه گستره اى بين المللى يافته و سالانه ميلياردها دلار و ريال سعودى را به خود مصروف مى سازد
عقايد وهابيت
حافظ وهبه از نويسندگان معروف وهابى، آراء و عقايد وهابيت را در امور كلى زير خلاصه نموده است:
1- بازگشت به كتاب خدا و سنت پيغمبرى و پيروى راه سلف صالح (صحابه پيامبر و تابعين) در فهميدن آيات و احاديث و نرفتن به راه فلاسفه و متكلمان و صوفيه كه همه آنها مخالف طريق سلف صالح است.
(از قبيل آيات و روايات مربوط به اعتقاد به رويت و اثبات جهت و جسم براى خدا و يا معصوم نبودن پيامبران قبل از بعثت و...). نقد اين دسته افكار را مى توان در كتاب "الوهابية والتوحيد" آقاى كورانى ملاحظه نمود.
2- مبارزه و جنگ با بدعتها و منكرات، مخصوصاً چيزهايى كه موجب شرك مى باشد از قبيل زيارت ،توسل، تبرك به آثار اولياء، نمازگزاردن نزديك قبر و افروختن چراغ براى قبور و نوشتن برروى آنها، حال براى زيارت بناى قبور و تعمير ساختمانهابراى قبور نذر و ذجه و گريه بر آنها، قسم به غير خدا، استمداد و استشفاء از غيرخدا و شفاعت طلبيدن از آنان و...
3- مبالغه نكردن و غلو ننمودن درباره پيغمبر و اولياء بويژه پس از مرگ و در نظر نگرفتن نيروهاى و امداهاى غيبى و فوِ العاده براى آنان و موثر نبودن و يا فقدان ارتباط ارواح آنان با اين دنيا
آنچه در فوِ اشاره گرديد خلاصه اى بود از افكار و عقايد وهابيت كه با توجه به بناى نوشتار بر اختصار نگاشته شده و براى آشنايى بيشتر مى توان به كتابهاى "منهاج السنت"، "مجموعه الرسائل الكبرى" "الفتادى الكبرى"، "الجواب الباهر فى زوار المقابر" و "الرد على الاختايى" از ابن تميمه، كتابهاى "التوحيد" "المهدية النسيّه"، "خلاصة الكلام"، "كشف الشبهات عن خالق الارض و السموات" و رساله "اربع قواعد" از محمدبن عبدالوهاب، كتاب "تطهير الاعتقاد" محمدبن على شوكانى صنعانى و يا" ابن تميمه حياته و عصره و ارائه و فقه" از محمدابوزهره و بالاخره "حيات شيخ الاسلام ابن تميمه" از محمدالبيطار مراجعه نمود.
نقد آراء و شبهات وهابيت
عمده افكار وهابيت در پشت ديوار دفاع از توحيد و مبارزه با شرك و بدعت و بازگشت به سيره و گفتار سلف پنهان شده است به نحوى كه خود را مدافع توحيد دانسته و ديگران را مشرك مى خواند. از اين حيث قبل از پرداختن به خصوص شبهات مطرح شده، مناسب است مرز دقيق توحيد و شرك مشخص گرديده و نيز تعريف و ملاك بدعت مشخص گردد. پرداختن به اين 2 مبحث پاسخ بسيارى از شبهات را به صورت مبنايى معلوم مى گرداند بدون آن بسيارى از مباحث بى نتيجه باقى خواهد ماند.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
1- نقد آراي وهابيت
1-1 مرز توحيد و شرك
وهابيت بدون ارائه تعريف دقيقى از عبارات، آنرا فى الجمله خضوع و تذلل فراوان در برابر موجود ديگر دانسته اند در حاليكه عبارات خضوع و تذللى است كه جوشيده از اعتقادى خاص درباره معبود باشد خواه اين معبود خداباشد و خواه غيرخدا و انتساب شرك به مشركان در قرآن به علت اعتقاد قلبى آنها به مقامات خاصى بوده كه معبودها و خدايان كوچكى وجود دارند كه بخشى از افعال الهى به آنها تفويض شده و در ربوبيت تصرف مى كردند. آنها علاوه بر شفاعت فكر مى كردند عزت و ذلت و پيروزى و شكست و شفاعت و مغفرت آنها به دست بتهاست. بديهى است در اعتقاد به جواز و مشروعيت برخى افعال نظير شفاعت و توسل خواهى، زيارت و... هيچكدام از ذهنيت هاى فوِ وجود ندارند. به نظر شيعه مقومات عبادت 2 امر است، خضوع و تذلل فراوان و احساس اينكه او رب، مدبر كارگردان هستى به صورت كلى ياجزئى است. لذا هر گونه خضوع و فروتنى را نمى توان مادام كه همراه امر ملائك به سجده بر آدم، سجده فرزندان يعقوب در برابر يوسف و...
بنابراين پذيرفتن مرز توحيد و شرك با ملاك هر گونه تعلق و وابستگى به غيرخدا يا هر گونه تضرع و فروتنى شديد به غيرخدا ناصواب مى باشد. هم چنين بايد گفت هر گونه انتساب و وابستگى به غيرخدا نمى تواند نادرست باشد و با دو قيد است كه اين انتساب يا اشكال مى گردد يكى اينكه انتساب بالاصالة (با قدرت ذاتى) و ديگر باشد و ديگر اينكه انتساب بالاستقلال (بدون اذن گرفتن از ديگرى) گردد.
بعضاً فروتنى و تذلل در برابر غيرخدا كه در قرآن كريم مشروع دانسته شده است (از قبيل امر به ملائكه براى سجده بر آدم و...) را موجه و مدلل به علت فرمان خدا مى دانند غافل از اينكه خداوند به عملى كه واقعاً شرك است فرمان نمى دهد "ان الله لايامر بالفحشاء و اتقولون على الله مالاتعلمون" و امر به شى ء نمى تواند ماهيت شى ء را دگرگون سازد.
ناگفته نماند كه وهابيون توحيد را به 2 شاخه تقسيم مى كنند توحيد الوهى و توحيد ربوبى، توحيد ربوبى را همان توحيد در خالقيت و توحيد الوهى را همان توحيد در عبادت مى دانند و عنوان مى كنند كه مشركين توحيد ربوبى داشتند ولى توحيد الوهى نداشتند يعنى اينكه در عبادت مشرك بودند. لازم است توضيح داده شود كه توحيد الوهى به معناى عبودى نيست، اله يعنى الوجود الاعلى و المطلق الذى من شوونه ان يكون معبودا، معبوديت لازمه الوهيت است نه مساوى با آن و تفسير اله به معبود تفسير شى به لازمه آن است نه تفسير شى به نفس. از سوى ديگر رب نيز به معناى خالق نيست بلكه به معناى مدبر است و مشركانى كه ماه و ستاره را مدبر مى دانستند نمى توانستند توحيد ربوبى داشته باشند بلكه مشركين در خالقيت موحد بودند ولى نه در توحيد الوهى داشتند و نه ربوبى.
2-1- تعريف و ملاك بدعت
دانشمند بزرگ شيعه سيدمحسن امين عاملى در تعريف بدعت مى گويد "البدعة ادخال ماليس فى الدين فى الدين" بدعت عبارت است از داخل گرداندن چيزى كه جزو دين نيست در آن. همچون مباح كردن حرام و حرام كردن مباح كردن، واجب گرداندن غيرواجب، مستحب شمردن غيرمستحب. به عبارت ديگر تصرف در قانون الهى خواه به صورت افزايش باشد و خواه كاهش بدعت ناميده شده و بدعت گزار از توحيد و تشريع روى گردان است.
عناصر و ملاكهاى بدعت ناميده شدن يك عمل عبارتنداز:
1- تصرف در دين. بنابراين اگر نوآورى به دين منتسب نشود بدعت نخواهد بود و فرقى نمى كند كه نوآورى مزبور جايز باشد (مثل فوتبال)و يا حرام باشد (مثل آميزش و اختلاط زن و مرد اجنبى).
2- فقدان دليل خاص يا عام شرعى. اعمال شرعى، مشروعيت خود را از دليل خاص و يا از دليل عام شرعى مى گيرند، برخى از اين ادله عام عبارتند از: قاعده نفى سبيل، حرمت اكل باطل، قاعده نفى حرج، نفى اضرار. بنابراين مسائلى از قبيل بزرگداشت مواليد و وفيات پيامبر از ادله كلى و عام وجوب رعايت اموات اهل بيت و احترام خاندان و ى و تعظيم شعائر الهى قابل استفاده مى باشند و لذا ادعاى بدعت بودن پذيرفته نيست و گرنه برخوردارى از تجهيزات و سلاحهاى جديد نظامى از قاعده كلى واعدوالهم مااستطعتم من قوة قابل بهره بردارى نبوده و بدعت به شمار مى رود.
3- قصد رواج در ميان مردم. انديشه تصرف مادامى كه جنبه عملى به خود نگيرد اگر چه حرام مى باشد ولى بدعت به شمارنمى رود.
با توجه مطالب فوِ بدعت در بسيارى از موارد كه وهابيان ادعا مى كنند جارى نمى شود از جمله الف: امورى كه در راستاى تحول و تكامل زندگى دنيوى و اجتماعى و معيشتى است از قبيل دستاوردهاى صنعتى و دنياى مدرن.
ب: آداب و رسوم و عرفيات خاص جوامع مختلف كه با توجه به فرهنگهاى مختلف گونه هاى بسيارى دارد قابل ذكراست كه اهل سنت بدعت را به دو بخش بدعت حسن و بدعت تقسيم مى كنند. اين تقسيم كه مبناى تعريف مشخص ندارد به خليفه دوم برمى گردد كه اقامه نمازهاى مستحب شبهاى رمضان به جماعت را نعم البدعة خواند
2- نقد شبهات وهابيت
1-2 تعمير قبوراولياء
الف - نخستين بار ابن تميمه و شاگردش ابن القيم بر تحريم ساختن بناء و لزوم ويرانى آن فتوى دادند. "يحب هوم المشاهد التى نبيت القبور على القبور ولا يجوز ابقاءهابعدالقدرة على هدمهاو ابطالها يوماً واحداً" وباهمين طرز تفكر وهابيان در هشتم شوال 1344 ه ِ (80 سال قبل) قبور ائمه بقيع و صحابه را ويران كردند.
ب- قرآن در اين خصوص: حكم خاص ندارد ولى از برخى از كليات مى توان حكم موضوع را استفاده نمود. به عنوان مثال از آنجا كه در قرآن تعظيم شعائر از تقواى قلوب دانسته شده (ومن يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب) و در جايى ديگر صفاومروه يا شتر تعيين شده براى ذبح از شعائر قلمداد مى شوند (والبدان جعلناها لكم من شعائرالله)حالى كه يك شتر مى تواند از شعائر گردد چگونه پيامبران و بزرگان و شهدا از شعائر نباشند و استحقاِ تعظيم و احترام نداشته باشند.
ج- قرآن تعمير قبر و ساختن مسجد در كنار قبر اصحاب كهف را بدون نقد و اعتراض ذكر مى كند.
د- نقطه اى از بلاد اسلامى نيست كه در آنجا قبر و مشهدى نباشد و لذا تعمير قبور در فرهنگ اسلامى و سيره مسلمانان كاملا جارى و سارى بوده است.
ه- حتى قبر پيامبر و قبور شيخين كه به خاطر تبرك در كنار آن حضرت دفن شده اند همواره تعمير و تجديد شده است. در اين زمينه مى توان مشروح تاريخ ادوار قبر پيامبر را در كتاب دفاء الوفاءسمهودى (383-390) يا كتابهاى تاريخ مدينه مطالعه نمود.
و- استناد به حديث ابى الهيّاج:
ابى الهياج روايت مى كند كه حضرت على بن ابيطالب به وى فرمود: الا ابعثك على ما بعثنى عليه رسول الله صلى الله عليه آله ان لاتدع تمثال الاطمته و لاقبرا مشرفاً الاسوتيه از نظر شكل 1- در تمام صحاح شش گانه از ابى الهياج فقط همين يك حديث نقل شده و وى اهل حديث نبوده است.
2- برديگر راويان اين حديث از جمله ، شفيان ثورى، ابى اسدى خدشه وارد شده است.
از نظر دلالت 1- احدى از علماء، طبق آن فتوا نداده است و بلكه اتفاِ علماء بلندى به مقدار يك وجب را از سنت دانسته اند. 2- مقصود از روايت صاف كردن سطح قبر است در برابر تسنيم (مثل سنام و كوهان شتر، كوژ ساختن قبر). ائمه مذاهب اربعه جز شافعى كه به تسويه قبر فتوا داده است،به تسنيم آن فتوا داده اند كه در اين صورت اين حديث مؤيد فتواى علماى شيعه را تسويه سطح قبر دارد.مؤيد اين مطلب آنكه عنوان باب اين حديث "الامر بتسوية القبر" آمده است نه "الامر بتخريب القبر و هدمها"
3- نووى شارح صحيح مسلم در ذيل حديث مى گويد"ان السنة ان القبر لا يرفع عن الارض رفعاً كثيراً و لا يسنم بل يرفع نحو بشر و يسطح". ابن حجر در شرح صحيح بخارى نيز همين قول را آورده است.
ه- استدلال با حديث جابر
"نهى رسول الله ان يحصص القبر و ان يقعد عليه و ان يبنى عليه" يا "نهى رسول الله ان يكتب على القبر شىء" .با فرض قبول اشكالات سندى ى و اضطرابات متن، به اتفاِ علماء مذاهب اسلامى بركراهت دلالت دارد و نبايد فراموش كرد كه قبر پيامبر در تاريخ همواره داراى بنابوده است.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
2-2 مسجدسازى در كنار قبور صالحان
الف- به اتفاِ مفسران پيشنهاد ساختن مسجد بر قبر اصحاب كهف مربوط به موحدان و خداپرستان بوده است (تفاسير كشاف، حلابين، الميزان، مجمع و...). خالى بودن آيات قرآن و نيز مفسران و مورخان از هر گونه نقد و اعتراض در اين خصوص نشان دهنده نوعى تقرير مى باشد.
ب: دليل وهابيت در اين خصوص احاديثى است از قبيل "لعن الله اليمود و النصارى اتخذوا قبورانبياءهم مسجداً، قالت (عايشه) و لولا ذلك لابرزوا قبره غير انى اخشى ان يتخذ مسجداً" و در جايى ديگر "ان اولئك اذاكان فيهم الرجال الصالح فمات بنوا على قبره مسجدا و صورا فيه تلك الصور اولئك شرار الخلق عندالله يوم القيامة" ويا"الهم لاتجعل قبرى وثناً يعبد( مسنداحمد 3/24
.
ج -احاديث با ملاحضه قبل و بعد عبارات آن نشان مى دهد كه با قبر و تصوير روى آن به سان بت رفتار كرده و يا آنرا قبله خود قرار مى دادند. د-بسيارى از شارحان صحيح مسلم و بخارى اينگونه تفسير كرده اند كه اقوام گذشته صورت هاى صالحان خود را روى قبر نصب يا حك مى كردند و در كنار قبر خدا را مى پرستيدند اما به مرور زمان به جاى پرستش خدا در كنار اين قبور خودِ اين صورتها پرستيده مى شد. ه-مورد حديث در خصوص ساختن مسجد برروى قبر است در حاليكه در مشاهده مشرفه محدوده حرم و محدوده مسجد از هم جداست مسجدى وجود داردبراى عبادت و پرستش خداوند و حرمى وجود دارد براى خواندن زيارت و توسل.
و-مسجدسازى در كنار و يا برروى قبور صلحاء در جاى جاى كشورهاى اسلامى رايج بوده و نيز در صدور اسلام نيز متعارف بوده است مثل مسجد روى قبر حمزه، يا مسجد روى قبر فاطمه بنت اسد. ز-اگر مسجدسازى كنار قبور نامشروع بود چرا مسلمانان مسجد نبوى را توسعه دادند و قبر پيامبر را در وسط مسجد قرار دادند.
3-2 زيارت قبور مومنان
الف-وهابيان اصل زيارت را ممنوع و حرام نمى دانند بلكه سفر براى زيارت را نامشروع مى دانند، اگر چه در عمل از آن نهى مى كنند و آنرا مكروه مى شمرند.
قرآن قيام و وقوف بر قبر و طلب رحمت رافقط براى منافق و مشرك مى داند (و لاتصل على احد منهم مات ولاتقهم على قبره)
ج-اصل زيارت مورد سفارش پيامبر اكرم (ص) بوده (زوروالقبور فانها تذكر الاخرة) و خود حضرت نيز به زيارت قبور مى رفت و به قبور سلام مى داد. هم چنين پيامبر به زيارت قبر مادر گراميشان مى رفتند و مى گريستند (زارالنبى قبرامه فبكى و من حوله)، استاذنت ربى فى ان ازور قبرها فاذن لى فزور والقبور فانها تذكر كم الموت) .
د- از برخى احاديث استفاده مى شود كه پيامبر براى مدتى زيارت قبور را كه عمدتاً قبور مشركان و بت پرستان بوده اند به ملاحظات تربيتى، نهى كرده بودند ولى اين امر موقت بوده و سپس مردم به اين امر تشويق مى شدند ( كنت نهيتكمع زيارة القبور قرورها فانها تزهد فى الدنيا و تذكر فى الاخرة) .ه-زيارت قبور آثار فراوان تربيتى و اخلاقى به همراه دارد.
ز- حضور برتربت عزيزان از رسوم عام و فراگير بوده، به نحوى ريشه در فطرت انسانها دارد كه به حكم عاطفى و روحى مردگان خود را از ياد نمى برند. براستى چگونه مى توان مادر مومنى را از زيارت قبر فرزند رشيدش محروم كرد كه شايد تنها طريق تخليه و تسلى بخشى وى همين زيارت باشد.
4-2 زنان و زيارت قبور
الف-استناد مخالفان به احاديثى همچون "لعن رسول الله زواّرات القبور" مى باشد.
ب-ترندى حديث را نسوخ دانسته مى گويد حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارات قبور بوده و وقتى پيامبر زيارت را تجويز كرد مرد و زن در آن يكسان هستند. ج-در برخى روايات مقصود از اين زنان را كسانى دانسته است كه براى تماشاى جنازه بيرون مى آيند و ارتباط و مسئوليتى در مورد با ميت ندارند. حداقل مطلب اينكه كسانى كه بسيار به زيارت مى آيند و اين بيرون آمدن موجب مفسده و يا تضييع حقى مى شود مورد نظر مى باشند.
د-بسيارى از علماء نهى را كراهتى مى دانند.
ه-حضرت زهراسلام الله عليه هر جمعه به زيارت قبر عموى خود مى رفت، نماز مى خواند و گريه مى كرد.
و-در برخى روايات پيامبر به عايشه نحوه زيارت قبور را تعليم داد و عايشه نيز به زيارت قبور مى رفت .
ز-فوايد و مصالح زيارت قبور، براى زنان نيز باقى است.
5-2 زيارت قبر پيامبر اكرم
الف-كتاب "شفاءالسقام فى زيارة خيرالانام" از تقى الدين مشبكى شافعى (756 ه ِ) از بهترين كتابهاى نويسندگان اهل سنت در رد فتواى ابن تميمه پيرامون تحريم زيارت قبر پيامبر است.
ب-از ديگر كتابهاى معتبر كه در اين زمينه از ميان علماى اهل سنت برآمده است مى توان به الوفاءفى فضائل المصطفى اثر ابن جوزى (597 ه ِ)، مصباح الظلام فى المستغيثين بخيرالانام اثر محمدبن نعمان مالكى (673 ه ِ)، وفاء الوفاء اثر نورالدين سهمودى، المواهب الدنيه اثر ابوالعباس قسطلانى و صلح الاخوان خالدى بغدادى، الجواهر المنظم فى زيارة القبر المكرم اثر ابن حجرهتيمى شافعى (937 ه ِ) و از نويسندگان معاصر مى توان به كتاب التوسل و الزيارة فى الشريعة الاسلامية از محمدنقّى از علماى الازهر نام برد.
ج-علامه امينى (ره) حديث "من زار قبرى و جبت له الجنة" را از 41 طريق از كتابهايى از قبيل دار قطنى درالسنن و ابوبكر بيهقى در سنن، سيوطى در الجامع الكبير و حديث من جاءنى زائراً لاتحمله حاجة الازيارتى كان حقاً علىّ ان اكون له شفيعا يوم القيامة را از 16 طريق از كتابهايى از قبيل غزالى در احياء علوم، طبرانى در معجم الكبير و... و 20 حديث ديگر از دهها طريق را در الغدير آورده است.
د-علامه امينى كلمات 40 تن از علماء و بزرگان اهل سنت را مبنى بر استجاب و سنت بودن زيارت پيامبر به همراه 9 زيارتنامه مختلف جهت زيارت پيامبر از كتابهاى اهل سنت ذكر كرده است.
ه-و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروالله و استغفر لهم الرسول لوجدوا لله تواباً رحيماً(نساء/64) از آراء مفسرين و نيز سيره مسلمانان انحصار آيه در زمان حضور حضرت فهميده نمى شود.
و-حديث شكايت پيامبر به بلال در عالم رؤيا مبنى بر اينكه چرا بلال به زيارت حضرت نمى رود، (ما هذه الجفة يا بلال امالك ان تزرنى يا بلال...فاتى قبرالنبى فجعل يبكى عنده فاقبل الحسن و الحسين رضى الله عنهما فجعل و يقبلهما.
ز- علامه امينى 50 نفر از بزرگان را در سرتاسر كشورهاى اسلامى كه قبرشان مزار مؤمنان است را ذكر مى كند فضلا عن قبر پيامبر اكرم(ص).
ح-در كتابهاى متعددى بابى تحت عنوان ادب زيارت پيامبر اكرم وجود دارد از جمله در كتاب حق التوسل فى اداب زيارة افضل الرسل، اثر جمال الدين عبدالله الفاكهى الملكى، 49 ادب زيارت ذكر شده است .
ط-از جمله احاديث اين باب مى توان به "من حج البيت ولم يزرنى جفانى، من زارنى بعد موتى فكانما زارنى فى حياتى ومن زار قبرى كنت له شفيعا" اشاره نمود.
ى-مسلمانان از قرن اول تا به امروز همواره به زيارت محبوب خود شتافته اند و هرگز كسى نگاه مشركانه و بت پرستانه به آن نداشته است.
6-2 تحريم سفر براى زيارت قبور
الف-وهابيها معتقدندتسنن زيارة النبى الا انه لايشد الرحل الا الزيارة المسجد والصلاة فيه . ب- حديث شد رحال مستند اعتقاد وهابيهااست. لاتشد الرحال الا الى ثلاثة مساجد، مسجدى هذا، مسجدالحرام و مسجدالاقصى . اگر تقدير و معنى جمله اين باشد كه براى هيچ مسجدى غير از 3 مسجد مذكور شد و حال نشود، بدين منظور مى گردد كه براى اقامه نماز ضرورتى ندارد رنج سفر تحمل گردد جز براى 3 مسجد مذكور. كه اين در صورت تعارض و تنافرى با سفرهاى زيارتى ندارد چون سفر براى مسجد نشده است مضاف بر اينكه با مضمون برخى از احاديث تعارض دارد از جمله اينكه پيامبر روزهاى شنبه به مسجد قبا مى آمدند و نماز مى گزاردند (ان النبى كان ياتى مسجد قبا سبت ماشيا وراكبا و ان ابن عمركان يفعل كذلك). و در صورتى كه تقدير و معنى آنرا اين بدانيم كه براى هيچ مكانى غير از اين 3 مسجد شد و حال نشود، مضايقى بى توجيه مى بابد چرا كه با آن تمام سفرهاى معنوى منتفى خواهد شد مثل شد و حال براى مشعر، عرفات، منى، مسافرت براى تحصيل علم، جهاد در راه خدا، صله رحم، زيارت والدين در حاليكه بسيارى از اين سفرها مندوب اند.
7-2-برگزارى نماز و دعا نزد قبور اولياء و احترام به قبور آنان
الف- ابن تميمه مى گويد: "لم يذكر احد من ائمة السلف ان الصلاة عند القبور فى مشاهدها مستحبه ولاان الصلاة و الدعاء هناك افضل بل اتفقوا كلهم على ان الصلاة فى المساجد و البيوت افضل منها عند قبور الاولياء و الصالحين"كه به مرور از مرجوحيت به ممنوعيت و سپس به شرك توسعه يافت.
ب- نمازگزاردن به نحوى كه صاحب قبر را قبله و يا مورد پرستش قرار دهد شرك است در حاليكه انگيزه مسلمانان تبرك به مكانى است كه محبوب خدا در آنجا به خاك سپرده شده است.
ج- حضرت زهرا به حكم احاديث صحيح هر جمعه به زيارت قبر عموى خود مى رفت و در آنجا نماز مى گزارد.
د- قيام حضرت ابراهيم به آنجا شرافتى مى دهد كه مصلى مى گردد و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى (بقره/ 125)
ه- مدفن و مشاهد اوليا در قرآن مسجد مى شود لنتخذن عليهم مسجدا (كهف/ 21)
و- هاجر و اسماعيل به خاطر صبر و تحمل سختى در راه خدا، محل گامهاى آنها جايگاه عبادت مى شود (صفاو مروه)
ز- پيامبر در قضيه معراج در مكانهايى هم چون طيبه، طور سينا، بيت الحم نماز مى گزارد.
ح- قبور پيشوايان گواه اصالت تاريخى اسلام و بخشى از هدايت و تمدن و فرهنگ اسلامى است.
ط- بايد از اينكه جوان امروز مسيحى كه به علت نداشتن اثرى ملموس از حضرت مسيح، مادر وى و حواريين دچار شك و ترديد گشته است درس عبرت بگيريم.
س- در همه اقوام و ملل زنده نگهداشتن نام و ياد شخصيت هاى ملى و مذهبى، ارزشمند و مرسوم است.
ك- بررسى كتب تاريخى و سفرنامه ها گواه وجود صدها آرامگاه و مرقد با شكوه در سرزمين وحى و ديگر ممالك اسلامى بوده، باتوجه و احترام مردم به اين مقابر را در همه دوره ها حكايت مى كند.
ل- وقتى بنى اسرائيل صندوقى را كه مواريث خاندان موسى و هارون بوده است را تا مدتها بعد حفظ و حفاظت مى كردند و قرآن آن را مايه آرامش و تقويت روحى و روانى مى داند چگونه ما مسلمانها به ذخاير و مواريث انسانى خود مى توانيم بى توجه باشيم.نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment
-
8-2 تبرك و استشفاء به آثار اوليا
الف- وهابيان هر گونه تبرك به آثار اولياء را شرك مى دانند.
ب- تبرك به پيراهن يوسف چشم نابينا يعقوب را شفا بخشيد اذهبوا بقميصى هذا فلقوه على وجه ابى يات بصيرا (يوسف/ 92) فلما ان جاء البشير القاه على وجه فارتد بصيرا(يوسف/ 96).
ج- بخارى در نقل سرگذشت صلح حديبيه: هر گاه پيامبر وضو مى گرفت ياران او براى ربودن قطرات آب وضوى آن حضرت بريكديگر سبقت مى گرفتند.
د- تبرك به زره، عصا، شمشير، ظروف، مهر، انگشتر، مو و كفن پيامبر در كتاب جهاد بخارى و تبرك به آب وضو و موى تراشيده حضرت در باب صفات پيامبر صحيح بخارى.
مناسب است در اين زمينه به كتاب تبرك الصحابه باثارالرسول نوشته علامه محمدبن طاهرمكى و نيز التبرك نوشته آية الله على احمدى ميانجى مراجعه نمود.
ه- حضرت زهرا سلام الله عليها پس از دفن پدر كنار قبر ايستاد و خاك قبر را بر سر خود ريخت و گريست و سرود:
ماذا على شم تربة احمدا***ان لا يشم مدى الزمان غوايا
صبت على مصائب لو انها***صبت على الايام صرن لياليا
و-قرآن تبرك صندوِ حمل خاندان موسى و هارون را مايه آرامش و پيروزى مى داند "وقال لهم نبيّهم ان آية ملك ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم و بقية مما ترك ال موسى و ال هارون تحمله المئكه (بقره/ 21
.
ز-عبدالله پسر احمدبن حنبلى از پدر پرسيد حكم كسى كه دست بر منبر رسول خدا مى زند و تبرك مى جويد و مى بوسد چيست. احمد گفت اشكالى ندارد.
ح- شفاعت و تبرك به از فاعلى كه در عين بندگى خدا، در فعل خود متكى به قدرت برتر باشد شرك نيست.
ط- اهتمام و اصرار صحابه بر كام بردارى كودكانشان توسط پيامبر.
ى- ابوايوب انصارى از قبر پيامبر تبرك نمود آنرا بوسيد و موجب اعتراض مردان بن حكم شد. ابوايوب در پاسخ گفت كه من به سوى سنگ نيامده ام بلكه من آهنگ و قصد خود پيامبر را نموده ام و اين سنگ بهانه است.
9-2 نذر براى اهل قبور
الف-عبدالله قميصى از نويسندگان معاصر وهابى در كتاب الصراع بين الاسلام و الوثينه در رد كشف الارتياب علامه سيدمحسن امين مى نويسد: شيعيان به خاطر اعتقاد به الوهيت على و فرزندانشان قبرهاى آنانرا آباد مى كنند و نذر و قربانى تقديم آنها مى كنند، حكم نذرها و قربانيها همان حكم ذبيحه هاى بت پرستان براى بت هايشان مى باشد.
ب-مولف سنى صلح الاخوان كه در نقد وهابيت آنرا نگاشته است مى گويد: ان المسألة تدور مدار نيات الناذرين و انما الاعمال بالنيات فان كان قصد الناذر الميت و التقرب اليه بذلك لم يجز قولا واحداً وان كان قصده وجه الله تعالى و انتفاع الاحياء بوجه من الوجوه وثوابه لذلك المنذور له الميت فيجب الوفاء بالنذر
ج- در احاديثى كه نهى از نذر و ذبح شده است، وجود بت در گذشته يا حال و يا وقوع آن براى اعياد جاهلى مطرح شده است.
10-2 نداى اولياء
الف- نداء و دعا اولياء خلاف آيات و روايات محكم مى باشد از قبيل "و ان المساجد لله فلا تدعو مع الله احدا"(جن18/)يا "ان الذين تدعون من دون الله عباداً امثالكم" (اعراف194/)
ب- هر ندا و دعائى به غير خدا، عبادت و پرستش نيست. "قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهاراً"(نوح/5)
ج- مقصود از دعا در آيات مورد استناد، مطلق خواندن و نداء نيست و بلكه دعوت خاصى است كه با لفظ و قصد پرستش همراه باشد.به عنوان مثال "فما اغنت عنهم الهتهم التى يدعون من دون الله من شىء"(هود/101) كه در آن دعوت بت پرستان با تعبيراتى همراه است كه اطلاِ پرستش بر آن صحيح است كه ربطى به نداى اولياء از سوى مسلمانان ندارد.
د-دعوت و نداى مورد بحث، درخواست و خواندن بنده اى از بنده اى ديگر است كه نه او را رب مى داند و نه مالك و متصرف تام الاختيار، بلكه او را بنده عزيز و گرامى خدا مى شناسد كه او را به مقام رسالت و امامت برگزيده و وعده داده است كه دعاى او را بپذيرد.(و لو انهم اذ ظلموا انفسهم...نساء/64)
11-2 شفاعت
الف- وهابيان معتقدند شفاعت از سوى افراد مأذون من عندالله پذيرفته مى شود اما نمى توان از خود آنها خواست تلكه بايد از خدا خواست تا خدا شفاعت وى را به انسان عطا كند يا او را شافع انسان قرار دهد.ابن تميمه مى گويد:"اللهم شفع نبينامحمداً فينا يوم القيامة او اللهم شفّع فينا عبادك الصالحين او ملائكتك او نحو ذلك مما يطلب من الله لا اشكال فيه فلا يقال يا رسول الله او يا ولى الله اسألك الشفاعة او غيرهامما لايقدر عليه الا الله فاذا طلبت فى ايام البرزخ كان من اقسام الشرك"
ب- درخواست شفاعت به نحوى درخواست دعا است و دعا از افراد شايسته امرى پسنديده است "يا وجيهاًعندالله اشفع لنا عندالله" و لذادر صحيح بخارى نيز اين كلمه به معناى دعا به كار رفته است از قبيل باب اذااستشفعوا الى الامام ليستسقى لهم لم يردهم يا باب اذا استشفع المشركون بالمسلمين عندالقحط.نيشابورى در تفسير خود در ذيل آيه "مومن شفيع شفاعة حسنة يكن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيئة يكن له كفل منها" (نسا/ء85) مى گويد شفاعت به درگاه خداوند همان دعا كردن براى شخص مومن مى باشد.
ج-طلب دعا از مومن نه در حيات وى شرك است (ولوانهم اذظلمواالقسم...نساء/ 64) ونه درخواست شفاعت آخرت پيامبر در زمان حيات همانگونه كه ترندى در صحيح خود از انس بن مالك روايت مى كند:" سألت النبى ان يشفع لى يوم القيامة فقال انا فاعل قلت فاين اطلبك قال على الصراط" ونه شفاعت وطلب دعا از ارواح انبياء و اولياء شرك آميز مى باشد چرا كه ارتباط ارواح پس از مرگ با دنيا قطع نگرديده و امكان آن موجود است. شاهدآنكه ابن عباس مى گويد: حضرت امير پس از تفسيل پيامبر مى فرمايد: بابى انت و امى اذكرنا عند ربك و جعلنا من ربك يا ابوبكر پس از وفات پيامبر پارچه از صورت آن حضرت كنار مى زند و مى گويد بابى انت و امى طلبت حيا و صيتا واذكرنا عند ربك
د-صرف اينكه شفاعت فعل خداست و انتساب آن به غيرخدا موجب شرك مى شود دليل محكمى نيست چراكه انتساب افعال و اعمالى از اين دست به غيرخدا در خود قرآن وجود دارد افعالى از قبيل اماته، احياء، توفى، اعانه و...
ه-روشن است كه شفاعت در آخرت به دست خداست منتهى رحمت و مغفرت از مجراى بندگان كمال يافته جارى مى شود كه به فرمان و اذن خداوند، گناهكاران از مجراى متعددبه رحمت ايزدى مرتبط مى شوند.
و-اگر از پيامبر در زمان حياتش مى توان طلب شفاعت نمود و موجب شرك نمى شود، بعد از وفاتش نيز نمى تواند موجب شرك گردد چون اصل عمل تفاوتى نيافته است.
ز-زرقانى در المواهب مى گويد: اگر كسى بگويد اللهم انى استشفع اليك بنبيك يا نبى الرحمة اشفع لى عند ربك استجيب له.
ح-اين چنين نيست كه اولياء درباره هر كس و بدون دليل شفاعت نكنند بلكه آنرا به كسى متوجه مى سازند كه رابطه ايمانى او قطع نشده و به واسطه برخى كارهاى خوب استحقاِ تعلق چنين دعايى و تبديل شدن به يك انسان پاك را مى يابد.
ط-براى توضيح بيشتر مى توان به كتاب شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث مراجعه نمود.
12-2 اعتقاد به سلطه غيبى و قدرتهاى فوِ العاده اولياء
الف-اولياء در برخوردارى از قدرت هاى خارِ العاده، بالاصاله و بالاستقلال قادر نمى باشند.
ب-سلطه غيبى و تصرف حضرت مسيح در قرآن (و تبرى الاكمه و الابرص باذنى واذتخرج الموتى باذنى) مائده /110.
ج-قدرت نمائى ياران سليمان قال الذى علم من الكتاب انا اتيك به قبل يرتد اليك طرفك نمل/ 39
د-تصرف سليمان، و سليمان الريح عاصفة تجرى بامره الى الارض التى باركنا فيها انبياء/ 81
ه-سلطه غيبى موسى، اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتاعشرة عينا بقره/ 60
و-قرآن در جاى جاى برخى افعال رابه غير خدا منتسب كرده است مثل ارزاِ (فارز قدهم منه)، خلق كردن (انى اخلق لكم من الطين كهيئة الطير...)ابراء اكمه و ابراص، احياء موتى، اعتاء(و مانقموا منهم الا ان اعتاهم الله و رسوله) يا شفاى مريض و... همه اين شواهد نشان مى دهد كه نسبت دادن افعال الهى به غير خدا نمى تواند شرك باشد مگر اينكه انجام اين امور رابالصالة يا بالاستقلال بدانيم.
13-2 گريه بر قبور در فراِ عزيزان
الف- استناد وهابيان به حديث "ان الميت يهذب بيكاء اهله" مى باشد.اين حديث از عبدالله بن عمر در صحيح مسلم نقل شده است.
ب- در همان باب از عايشه كلامى نقل شده است تبادر وهابيان را مخدوش مى سازد.هشام بن عروة در صحيح مسلم نقل مى كند كه وقتى نزد عايشه حديث ابن عمر نقل شداو گفت: جنازه يهودى از كنار رسول خدا عبور داده شد كه بر او گريه مى كردند كه پيامبر در اين حال فرمود:شما بر او گريانيد در حاليكه او در عذاب است
ج- گريه بر فراِ عزيزان امرى فطرى است و گريه مصيبت زده تسلى خاطر وى است.
د- پيامبر در وفات ابراهيم، فرزندش فرمود: العين تدمع والقلب يحزن و لا نقول الا بما يرضى ربنا و انا بك ياابراهيم لمحزنون
ه- هنگامى كه خبر شهادت جعفربن ابيطالب، زيدبن حارثه و عبدالله بن رواحه به پيامبر رسيد اشك آن حضرت جارى شد
و- پيامبر بر قبر مادرش حاضر مى شد و مى گريست
ز- پيامبر در وفات يكى از دختران خود گريست
ح- پيامبر پس از وفات عثمان بن مظعون
گريست.
ط- گريه شيعيان بر امام حسين از اين باب است كه "حسين منى و انا من حسين احب الله من احب حسيناً و ابغض الله من ابغض حسيناً"
14-2 توسل به اولياء
الف- حديث عثمان بن حنيف در خصوص تعليم شخص نابينا از سوى پيامبر براى طلب شفاعت، اللهم انى اسألك و اتوجه اليك نبيك محمدنبى الرحمة يا محمد انى اتوجه بك الى ربى فى حاجتى لتقضى، اللهم شفعه فى ّ
ب- حتى ابن تميمه و نيز نويسنده معاصر وهابى، رفاعى در كتاب التوصلى الى الحقيقة التوسل اين حديث را صحيح مى شمارد و حاكم نيز در مستدرك مى گويد اين حديث به شرط صحيحين، صحيح مى باشد كه آنرا ذكر نكرده اند
ج- حديث عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى: توسل به حق سائلان اللهم انى اسألك بحق السائلين عليك...ان تعيذنى من النار
د- توسل پيامبر به مقام خود و نيز پيامبران پيشين براى مغفرت فاطمه بنت اسد،اغفر لامى فاطمة بنت اسد و وسع عليهامدخلها بحق نبيك و الانبياء الذين من قبلى
ه- توسل در سيره مسلمانان نيز وجود داشته است مثل توسل عمربن عباس عموى پيغمبر و استسقى عمربن الخطاب بالعباس عام الرمادة لما اشتد القحط فسقاهم الله تعالى يادر جايى ديگر از عمر روايات شده است كه "اللهم اناكنانتوسل اليك نبينا فتسقينا وانا نتوسل اليك بهم بنبينا فاسقنا فيسقون" كه ابن اثير در اين زمينه مى گويد:"هذا والله الوسيلة الى الله و امكان منه. ابن حجرقسطلانى نيز همين برداشت را مطرح مى كند
و-وقتى منصور نحوه زيارت پيامبر را از مفتى مدينه پرسيد، پاسخ داد: لم تصرف وجهك عنه و هو وسيلتك و وسيلة ابيك آدم عليه السلام الى الله يوم القيامة بل استقبله و استشفع به استشفعك الله، قال الله ولوانهم اذظلمو انفسهم
ز-برخى كتابها در خصوص توسل
-كتاب الوفاء فى فضائل المصطفى اثر ابن جوزى بابى مربوط به توسل
-شفاء القسام اثر تقى الدين مشبكى شافعى
-مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام اثر محمدبن نعمان مالكى
-وفاء الوفاء اثر سمهودى
-المواهب اثر ابولعباس قسطلانى و شرح المواهب اثر مصرى زرقانى مالكى
ح- كتاب "عقيده اهل سنت و جماعت در رد وهابيت و بدعت از شيخ خليل احمدسهانپورى فتاواى 75 نفر از علماء در جواز توسل ذكر شده است
ط- غزالى در احياءالعلوم، ابن قدامه حنبلى در مغنى 3/ 588، وفاء الوفاء سمهودى 4/1376 در زيارتنامه حضرت پيامبر آيه و لوانهم اذ ظلموا را ذكر كرده اند.
س -ابن حجر در الصواعق المحرقة، شعر منتسب به شافعى امام شافعيه را ذكر مى كند.
ال النبى ذريعتى وهم اليه وسيلتى ارجوا بهم اعطى غدا بيدى اليمين صحيفتى
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

صادق هدايت؛ بوف کور
Comment

Comment