If this is your first visit, be sure to
check out the FAQ by clicking the
link above. You may have to register
before you can post: click the register link above to proceed. To start viewing messages,
select the forum that you want to visit from the selection below.
هدف از اين مقاله توجه به چهار نكته است كه عمدتاً جديد نيستند؛ اما با اين حال محققان و پژوهشگران، اعم از شرقى و غربى، در نوشتههاى مختلفِ معاصر به ارزش و اهميّت اين نكات كمتر توجهِ درخورى نشان دادهاند.
گيب، در مقالهى حاضر، كه هدف از آن بازخوانى نظريهى اهل سنت در باب خلافت است، بر مبناى چهار نكتهى اساسى به بحث مىپردازد:
1. در وهلهى نخست به مخالفت با نظر كسانى مىپردازد كه معتقدند ماوردى به تدوين نظريهى نهايى اهل سنت در باب خلافت پرداخته است؛
2. به نظريهى اشعريان در باب خلافت و سرنوشت اين نظريه در پى تحولات مترتب بر آن مىپردازد؛
3. جنبههاى مختلف نظريهى خلافت و نسبت آن با امامت را در امپراطورى عثمانى مورد بازبينى قرار مىدهد؛
4. در آخر به بيان اين نكته مىپردازد كه در جوامع اهل سنت، نظريهى مقبول و عامى در خصوص خلافت وجود نداشته است.
هدف از اين مقاله توجه به چهار نكته است كه عمدتاً جديد نيستند؛ اما با اين حال محققان و پژوهشگران، اعم از شرقى و غربى، در نوشتههاى مختلفِ معاصر به ارزش و اهميّت اين نكات كمتر توجهِ درخورى نشان دادهاند.
1. نكتهى نخست به اثر كلاسيك قاضى الماوردى مربوط مىشود. به نظر مىرسد كه در تمام مباحث مربوط به خلافت اين فرض وجود دارد كه ماوردى نظريهى مرسوم اهل سنت در باب خلافت را تدوين كرده و [در واقع] نظريهى او تنها نظريهى موثق و معتبر در باب خلافت است.
به نظر من، اين ديدگاه، به دو علت، ناموجه و خطاست. علت نخست را به طور مشروح در قالب نكتهى چهارم تبيين خواهم كرد؛ اما دربارهى علت دوم لازم است كه در اينجا از باب مقدمه، مطالبى چند بيان كنم.
امت، كه در نظريهى اهل سنت شالودهى آن بر شريعت استوار است و نمو تاريخى آن مبتنى بر هدايت الهى است و مرجعيت مصون از خطاى اجماع ضامن تداوم آن است، حايز نهايت اهميت است؛ از اينرو يكى از وظايف فقيهان، به عنوان حافظان وجدان عامه، اين است كه براى هر نسلى مش روعيت ساخت سياسى را از نو تبيين و تشريح كنند. از ديد فقها چنين وظيفهاى عميقاً با امر خلافت، به عنوان يك نهاد [سياسى ]مرتبط بود؛ زيرا نهاد خلافت سمبل تفوّق شريعت به حساب مىآمد. ارتباط بسيار زياد اين دو مسئله با يكديگر تا حد زيادى ناشى از مجادلات دو گروه رقيبِ شيعه و خوارج بود كه به اعتقاد آنان جماعت اهل سنت، به سبب بيعت با خلفاى جور، از مسير حقهِ اسلام منحرف گرديده و در نتيجه در ضلالت و گمراهى به سر مىبرند. فقها در مواجهه با اين انتقاد شديد تلاشهاى خود را ضرورتاً به توجيه وضع موجود معطوف كردند؛ اما ن ه بدان معنا كه همهى كسانى كه مدافع راست كيبثى (orthodoxy) بودند، به اتخاذ چنين موضعى مبادرت ورزيدند. نظريهاى كه اساس تبيين ماوردى بر آن استوار است در حقيقت فقط نظريهى يك مسلك، آن هم مسلك اشعرى است. به طور كلى تئورى ماوردى دربردارندهى دو خصيصهى نظريهى اشعرىگرى است؛ به اين معنا كه چندان با اح تجاج و استدلال ميانهاى ندارد و منجر به نتايج و استنباطهاى بسيار جزئى و قشرى مىشود. در اين صورت مىتوان گفت كه ريشهى مشكلات اصولگرايان، در تأكيد اشعرىگرى بر تداوم تاريخى خلافت نهفته است. اكنون به [بررسى آرا ]ماوردى مىپردازيم. با عنايت به اين نكته كه اثر ماوردى در حوزهى سنت اشعرىگرى قرار دارد، آيا مىتوان پذيرفت كه اثر او بيان مسلم و نهايى نظريه (doctrine) سياسى اشعرىگرى است؟ چنان كه در جايى ديگر نيز تلاش كردهام نشان دهم، نظر من به هيچ وجه چنين نيست.3 ماوردى به جاى اين كه تبيينى منصفانه و بىطرفانه از يك نظريهى رسمى ارائه دهد، در واقع، تحت تأثير شرايط و اوضاع و احوال عصر خود، به تنظيم اثرى توجيهى و مطابق با شرايط زمان همت گماشته است. مهم اين است كه بدانيم ماوردى با ارائهى استدلالهايى بر آن است تا تئورى اشعرىگرى را با اوضاع و احوال نسبتاً نامطلوب دوران خود همساز كند؛ (زيرا اثر او در دوران حكومت آل بويه نوشته شد.) اين كار او [در واقع ]ن خستين لغزش او بود كه در نهايت منجر به فرو ريختن تماميت تئورى مىشد.
تغييرات و دگرگونىهاى حاد پديد آمده در تشكيلات سياسى اسلام تجزيه و از همپاشيدگى [جهان اسلام] را تشريح بخشيد، به گونهاى كه اَخلاف ماوردى را واداشت تا هر چه بيشتر در مسير توافق و سازش با [شرايط] گام بردارند. من نمىتوانم بگويم كه به چه صورت، در نسل بع د، امام الحرمين جوينى تئورى اشعرىگرى را جرح و تعديل كرد؛ زيرا متأسفانه تاكنون به كتاب غياث الامام جوينى4 دسترسى نداشتهام، اما به نظر مىرسد در كتاب ارشاد او، كه اخيراً م. لوسينى(m.luciani) منتشر كرده است، مىتوان تمايل او را در كشاندن مسئلهى بغرنج ا مامت به پيشينه تاريخى آن دريافت. در حقيقت، در فرهنگ سياسى عصر جوينى، كشمكشهاى كهنهى فرقهاى ماهيت واقعى خود را از دست داده بودند، حال آن كه با ظهور حكومت عرفى [سلطنت] مسائل جدىتر و نوينى مطرح مىشد. چنين تمايلى، يك نسل بعد از جوينى، در طرز نگرش و موض ع غزالى5 نيز ديده مىشود، غزالى تقريباً با شگفتزدگى [نظر خود را] نسبت به نظريهى اشعرىگرى كه در حال زوال بود نشان مىدهد. او مىنويسد:
فردى از خاندان عباسى عهدهدار امر خلافت است و سلاطينى كه در بيعتِ خليفهاند، در ممالك مختلف عهدهدار انجام وظايف حكومتى هستند. در اين دوره زمانه حكومت تنها از راه قوهى قهريّه به دست مىآيد؛ و لذا هر كسى كه صاحب قدرت نظامى [سلطان] با او بيعت كند، همو خ ليفه است.6
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
عبارت فوق گوياى آن است كه خلافت از منظر خاندان عباسى، ديگر زعامتى كه عطيهى الهى است تلقى نمىشد، بلكه فقط حق مشروعى بود كه از طريق قهر و غلبه به دست مىآمد مشروط بر آن كه دارندهى قدرت نظامى ضمنِ بيعت با خليفه به تفوق شريعت نيز اذعان داشته باشد. وقتى ك ه خلافت بغداد در سال 1258 ميلادى [656 ق] به دست مغولان از بين رفت، تنها چاره اين بود كه اعلام گردد حقوق به دست آمده از راه زور فى نفسه مشروع است و قدرت نظامى [مىتواند] مؤسس امامت قانونى و موجه باشد. خلافت ظاهرى و صورى كه در قاهره برپا شده بود رهآوردى در بر نداشت؛ زيرا آثار فقهىِ هيچ يك از فقهاى معتبر و رسمى، چنين خلافتى را به رسميت نمىشناخت. در حقيقت اين قاضى القضات مماليك در قاهره بود كه در نهايت به حكومت مطلقه دنيوى قداست بخشيد. در اين باره گفتار ابنجماعه تحت عنوان تحرير الاحكام [فى تدبير اهل الا سلام] را (هر چند به اندازهاى است كه نيازى به ذكر مجدد آن نيست) باز مىگوييم قطعهاى از آن سخنان كه حايز اهميت ويژهاى است چنين است:
«اگر زمانى امام وجود نداشته باشد و فردى كه واجد شرايط نيست منصب امامت را به عهده گيرد و از راه قدرت و نيروى نظامى، بدون اخذ بيعتى يا تعيين از طرف حاكم قبلى، بر مردم سلطه يابد، بايد با او بيعت كرد و اطاعت او واجب خواهد بود، تا بتواند امور مسلمانان را نظم بخشيده، آنان را متحد كند؛ اما در صورتى كه امامت قهريه به فردى سپرده شد و فرد ديگرى با داشتن قدرت بيشتر قيام كند، بر او غلبه يابد و بر كنارش كند، فرد غالب، با همان استدلالى كه فرد قبل از او به اين منصب مىرسيد، امام خواهد شد، و او بايد به عنوان امام پذي رفته شود تا مصالح مربوط به آسايش مسلمانان و وحدت آنان حفظ شود.»7
بدين ترتيب، قدم به قدم، در يك تحول منطقى، نظريهى اشعريت، از اصول اشعرى و توجيه سياسى ماوردى منتهى به تفكيك امامت از شريعت و نفى كامل احكام شرع شد. تودههاى مسلمانان، اين امر را، از آنجا كه به وضوح بىپايه مىنمود، نمىتوانستند بپذيرند؛ اما عدم قبول اي ن نتيجه به نوبهى خود به معناى رد استدلالى بود كه منجر به آن شده بود؛ لذا ضرورت ايجاب مىكرد كه مبنايى جديد براى نظريهى سياسى جستوجو گردد كه حداقل اصل برترى شريعت و نقش خليفه بعنوان حامى و پشتيبان شريعت تضمين گردد. به نظر مىرسيد كه اين نياز بيشتر در شرق جهان اسلام، به ويژه در ايران و سرزمينهاى ايرانى - تركى بيشتر احساس مىشد؛ زيرا اين سرزمينها، به خاطر فتوحات كفار مغول، از سنت سلف دور افتاده بودند، و نيز در مناطقى كه مىبايست پيكارى طولانى براى احياى برترى شريعت بر قوانين مغول (ياسا) بعمل آيد.
2. در چنين شرايط دشوارى، طبيعى بود كه فقها به نظريههايى رجوع كنند كه به سبب تفكر اشعرى ناشناخته مانده بودند. بنابر يكى از همين نظريات، فقط خلفاى راشدين خلفاى واقعى تلقى مىشدند و حكومت امويان و عباسيان خلافت موهوم و غير واقعى محسوب مىگرديد. اشعريان چن ين نظريهاى را نپذيرفته بودند؛ زيرا نظريهى مزبور نه تنها مُلهم از آموزههاى معتزلى، بلكه تا حد زيادى نشانهى ارتداد نيز بود. اما اين ديدگاه در مرام ماتريديه ملحوظ شده بود؛ زيرا ماتريديه در آن هنگام با تفكيك ميان خلافت (بعنوان امر پايانيافته) و امامت (ب عنوان امر تداوم يافته)، با خواست جامعهى سنى مذهب براى [داشتن ]نمايندهى حى و حاضرِ شريعت، در تقابل بود.8 اما از آنجا كه هيچ مرجع حى و حاضرى، جز قدرت غير دينى [سلطنت]، وجود نداشت، به نظر مىرسد نتيجهى عملى اين نظر بسيار شبيه به برداشت ابن جماعه باشد. اين معضل، براى مثال، در كتاب عقيده اثر عضدالدين ايجى كه صريحاً خلافت را به خلفاى راشدين محدود كرده و تمام اشارات و ارجاعات به امامت را ناديده گرفته بود، بازتاب يافته است؛ اما اين رويه نوعى انحراف از مسئله بود. سرانجام معضل مزبور با توسل به نظريهى ديگرى حل شد، نظريهاى كه از يك حوزهى فلسفى و نيمه شيعى برآمده بود؛ لذا تا آن زمان در ميان متكلمان مطلوبيت و مقبوليت زيادى نداشت. اين نظريه انطباق ايدهآل افلاطونى «فيلسوف - شاه» با «امام اسلامى» بود كه مطابق آن، رتق و فتق شريعت تحت هدايت حكمت الهى )divine wis dom( صورت مىگرفت. از آنجا كه سرتوماس آرنولد، پيشتر، تحول اين نظريه را در منابع فارسى و عربى نشان داده است،9 ديگر نيازى نيست كه در اينجا بار ديگر به تفصيل به بحث دربارهى آن بپردازيم. چيزى كه به موضوع ما در اينجا مربوط مىشود اين است كه بگوييم، نظريه ى ياد شده، در زمانى كه عناصرِ عرفانىِ خود را از دست داد و در قالب عقايد ارتدوكسى )orthodoxy( درآمد، به فقهاى سنى بعدى اين امكان را داد كه براى تشكيلات سياسى - مذهبى جامعه، اصول و مبنايى عملى و رضايت بخش داشته باشند؛ علاوه بر اين، اين نظريه موجب مىشد كه عمل اميران مسلمان در برگرفتن القاب و عناوين خليفه توجيه شود، عناوينى كه از قبل در سرزمينهاى شرق جهان اسلام مرسوم و متداول شده بود. در اواخر قرن چهاردهم ميلادى [هشتم ق] ابن خلدون بعنوان يك قاضى مالكى مذهب به طور صريح بيان داشته است كه:
«حكومت و سلطنت در حكم خلافت الهى است براى عمل و اجراى احكام و فرامين خداوند در ميان مردمان».10
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
اما كمتر از يك قرن بعد، جلالالدين دوانى، قاضى شافعى ايرانى، در سايهى اعتبار و منزلت خويش و نيز تأثير گستردهى آثارش در شرق جهان [اسلام] توانست در كتاب اخلاق جلالى شرح و توصيفى مقبول و نهايى [در باب حكومت] ارائه كند. از اين زمان به بعد، تنها نظريها ى مسلم و مقبول تلقى مىشد كه بنابر آن خلافت تنها سى سال تداوم يافته و بعد از آن تنها امامتى كه عناوين خلافت را از باب ادب يدك مىكشيده رواج داشته است؛11 اما، بر خلاف نظريهى ابن جماعه، امامت به سادگى به دست هر غاصب زورمند نظامى نيفتاد؛ بنابراين، يك تفاوت حياتى وجود دارد. ابن خلدون و جلالالدين دوانى هر دو صراحتاً به تمايز ميان سلطنت دنيوى و خلافت اشاره كرده و نيز بر اين عقيده بودهاند كه فقط فرمانرواىِ بر حقى كه به عدالت حكومت مىكند و شريعت را به عنوان قانون حاكم بر جامعه اجرا مىنمايد مستحق عنوان خلي فه و امام است؛ بدين ترتيب، بر خلاف تحولات بعدىِ نظريهى اشعريت، خلافت به طور جدى با تفوق شريعت ارتباط داشت.
3. بدون ترديد نه هيچ يك از شكلهاى نظريهى اشعريت بلكه نظريهاى كه قايل به تفكيك ميان خلافت و سلطنت دنيوى بود، مبناى استعمال واژههاى امام و خليفه در امپراطورى مغول و عثمانى قرار گرفت. داستان انتقال خلافت به [سلطان] سليم اول توسط خليفه نماى قاهره نوعى عوام فريبى تلقى مىشد؛ اما اذعان به آن حقيقت، ادعاى كاملاً موجه امامت سلاطين عثمانى بر قلمروشان را هيچگاه بىاعتبار نساخت. اطلاق دايمى واژههاى «دارالخلافه» و «دارالامام» (در كنار دارالسلطنه) بر دربار عثمانى، نشان دهندهى مقبوليت عام عنوان خلافت براى عث مانيان بوده است. حتى زمانى كه نادرشاه در سال 1741 ميلادى [4-1153 ق ]مىخواست سلطان عثمانى را به شناسايى شيعه به عنوانِ «مذهب» پنجم (جعفرى) ترغيب سازد، از سلطان عثمانى تحت عنوان «خليفة الاسلام» ياد كرده بود.12 با اين حال، در همان قرن، يك وقايع نگار تريپول يتانى [واقع در شمال غربى ليبى] به نام ابن قَلابُن، تعابير «ظلاللَّه» و «خليفه» را براى امير محلى قرمانلى )qaramanli( به كار برده، به گونهاى كه ميان اين عمل خود با اذعان و تأكيد بر حكومت سلطان عثمانى در همان زمان، هيچ تضاد و تناقضى نديده است.
با وجود اين كه خلافت در دورههاى بعدى از لحاظ فقهى تنها امامت بود، جالب است كه سلاطين عثمانى نه در قراردادهاى رسمى و نه در اسناد دولتى خود از لقب «اميرالمؤمنين» استفاده نكردهاند. بنابر يك تحقيق نسبتاً جامع در منابع تركى و عربى سدهى هيجدهم ميلادى [دواز دهم قمرى] مىتوان گفت كه براى سلاطين عثمانى اين عنوان حتى در يك مورد هم استعمال نشده است. در اواخر سال 1813 ميلادى [1228 قمرى] در ضمن خطبهى الجبرتى (al - jabarti) كه به مناسبت بازپسگيرى مكه و مدينه ايراد شده آمده است:
«سلطان بن سلطان، محمود خان، ابن سلطان عبدالحميد خان، ابن سلطان احمد خان، جهادگر راه دين و ايمان، خادم الحرمين الشريفين.»
اما به نظر مىرسد كه اين گفته مغاير با مطلب پارگراف قبل باشد؛ زيرا در آنجا از استعمال اصطلاح «اميرالمؤمنين» در دستورهاى رسمى تنى چند از سلاطين نخست عثمانى سخن گفته شد. در اين مورد، من خود به سه مورد برخوردهام، شايد ديگران نيز برخورده باشند. آخرين مورد - نه چندان چشمگير - كتيبهاى است در قلعهى اورشليم، كه در آن، سليمان اول با لقب مزبور ياد شده است.13 اين كتيبه، به خودى خود، بر هيچ وجه معنايى كه با آن، چنين واژهاى تفهيم گردد دلالت ندارد؛ اما به احتمال قوى با دو نمونهى قبلى در ارتباط است. [متن ]شگفت انگيزتر اخيراً منتشر شده، كتيبهاى است متعلق به مسجد جمعهى مدينه كه در آن مىخوانيم:
«اَمَرَ بَبَناء هذا المسجد المبارك... مولانا اميرالمؤمنين سلطان الملك المظفر بايزيد.»14
اين شخص، بايزيد دوم، سلف سليمان اول است؛ بنابراين، كتيبهى مزبور مربوط به زمانى است كه مدينه هنوز در تحت حاكميت سلاطين مملوك بوده است. واضح است كه ما در اينجا ناچاريم به تصورى از شخص «اميرالمؤمنين» بپردازيم كه با هيچ يك از نظريههاى بحث شده تا اينجا ج ور در نمىآيد. بنا به دو ديدگاه، بعيد به نظر مىرسد كه اصطلاح مزبور تنها يك تعريف و تمجيد توخالى باشد: نخست اين كه، بسيار قابل توجه است كه تعريف و تمجيد، آشكارا در قلمرو سلاطين رقيب به عمل آمده؛ دوم، در حالى كه تعريف و تمجيدها معمولاً وجههاى عمومى مىيا بند، [كاربرد] بسيار ناچيز اين عنوان، به طور ضمنى، حكايت از آن دارد كه برخى معانى و مفاهيم ويژه بر آن حمل شده باشد.
با استناد به سومين و متقدمترين مورد، به نشانهاى در راهيابى بدين مضمون پى مىبريم.
اين معنى در «وقفنامه»ى سلطان محمد فاتح، كه اخيراً در استانبول انتشار يافته است، به چشم مىخورد.15 در آن وقفنامه در اشاره به سلطان آمده است:
اميرالمؤمنين و امام المسلمين، سيدالغزات و المجاهدين، المؤيد بتأييد رب العالمين،... شمس السماء السلطنه و الخلافه و الدوله و الدنيا و الدين، ابوالفتح و النصر، السلطان محمد خان.»
در تركيببندى اين عبارات دو نكته داراى برجستگى خاصى است: از طرفى تقابل جدى ميان آميزهى بىروح «سلطنت» و «خلافت» در عبارتپردازى «فقهى» معاصر با كاربرد متأخر عثمانىها وجود دارد و از طرفى نيز وجود القاب نافذى كه عبارات با آنها آغاز مىشود چشمگير است. ل قب «اميرالمؤمنين» هيچ رابطهاى با «ساحت سلطنت و خلافت ندارد»؛ اما از طرف ديگر، معادل و مكمل ذاتى آن در گروه دوم القاب، لقبى است كه به وسيلهى آن از نخستين سلاطين عثمانى بسيار با احترام ياد شده است: فرمانرواى غازيان و مجاهدان راه دين و ايمان.16
اشارات موجود در اين سند با بسيارى از نمونهها و اسناد متأخر شرح و تفصيل يافته و تأييد شده است. احتمالاً، از جمله قابل توجهترين موارد، عبارتى است مندرج در تراجم احوال شيخ محمد المرادى (وفات 1791م/1206ق) تحت عنوان سلك الدرر )silkud-ourar(.17 بايد در نظر داشت كه المرادى مفتى اعظم حنفى دمشق بوده، نفوذ زيادى در محافل مذهبى، و روابط شخصى با سلطان عبدالحميد اول و علماى ترك عثمانى داشته است. در اثر او (كه شامل شرح حال سلاطين عثمانى است) اصطلاح «اميرالمؤمنين» يك بار، و فقط يك بار، آن هم نه در مورد سلطان عثمانى ، بلكه در مورد يكى از سلاطين مغولان كبير هند (اورنگ زيب) به كار رفته است:
اورنگ زيب سلطان هند در عصر ما، فرمانده و امام مؤمنان، پشت و پناه و حامى مسلمين، مجاهد فى سبيل اللَّه...، او كه كفار را در قلمروش منكوب ساخت و آنان را خوار و خفيف گردانيد، معابدشان را ويران ساخت و عقايد شرك آلودشان را خوار شمرد، او كه به اسلام قوت بخشيد و چراغ هدايتِ آن را برافروخته داشت، او كه فرمان الهى را بر هر چيز مقدم داشت و نصرت دين و ايمان را تضمين نمود...18
خلاصه اين كه اورنگ زيب در ميان سلاطين مسلمان عصر خود در حُسن سيره و خوف از خدا و شوق و اشتياق در به جا آوردن فرايض دينى همتايى ندارد.19
اين عبارات براى من در حكم بارقههايى از مكاشفههاى نفسانى بود كه خستگى ساعتها مطالعهى كسل كننده را جبران كرد. گفتههاى المرادى ناشى از انگيزههاى متملقّانه نبوده است. زيرا مطالب او زمانى به رشتهى تحرير در آمده كه اورنگ زيب دهها سال قبل از آن از دنيا رفته بود.20 مطالب المرادى بيان آزاد اعتقاد راسخى است كه در نظريهى رسمى خلافت مبتنى بر سلطان عادل، ايجاد شكاف مىكند. در پرتو اين اعتقاد، مواضع جديدى مطرح شد كه در واقع نه به عنوان يك پديده موهوم، بلكه به مثابه تدبيرى صرفاً فقهى براى تحقق بخشيدن به نظري هى الهى - سياسى بود. تمثال رنگباختهى خليفه چيزى جز نماد موقّر شريعت ايستا نبود؛ از اينرو فقط كسى اميرالمؤمنين به شمار مىرفت كه راه و رسم مصالحه و سازش را خوار بشمرد و با گفتار و كردار از شريعت «پويا» در مقابل دشمنان آن دفاع كند.21
در اشاره به همان تقابل، بايد گفت كه اين همان ندايى است كه در سلسله القاب سلطان محمد ملاحظه كرديم. تقابلى كه در بقاى خود هيچ يك از الزامات ذاتىاش را طى سدههاى ميانى از دست نداد.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
4. ما دريافتيم كه، حتى در جوامع اهل سنت، نظريهى مقبول و عامى در خصوص خلافت وجود ندارد. اين فرضيه كه يك چنين نظريهى عامهپذيرى وجود نداشته داراى پشتوانهى اندكى در نوشتههاى فقها و نيز در روانشناسى اسلام سنى است. اين مطلب صحيح است كه نسلهاى بعدى اثر ماوردى را به عنوان شرح و تفسيرى مطلوب از حكومت و دستگاه ادارى پذيرفتند؛ اما اين امر به معناى پذيرفتن تفسير ماوردى به عنوان تنها نظريهى شناخته شدهى سنى نيست. مبناى اساسى انديشهى سنى در حقيقت بر عدم پذيرش يك نظريه به عنوان نظريهى قطعى و نهايى است، آنچه باقى مىماند اين اصل است كه خلافت شكلى از حكومت است كه حافظ احكام فرمانهاى شريعت بوده، نسبت به اجراى آنها اهتمام مىورزد. تا هنگامى كه به اين اصل عمل شود ممكن است بىنهايت تنوع و گوناگونى در طريقه اجراى آن [موجود] باشد.
اما اين تمام مطلب نيست، پژوهش مختصر ما دربارهى تحول نظريهى سياسىِ سنى، مثال بارزى از اين حقيقت است كه ما در آغاز درك و فهم هر چه كاملترى از اين نظريه هستيم. در اسلام در موارد عديده واقعيت درونى كاملاً با چهارچوبهاى ظاهرى كه فقها عرضه مىكنند تفاوت د ارد. ميان مضمون و محتواى واقعى انديشهى مسلمين و تعابير فقهى آن گسيختگى بارزى وجود دارد؛ از اينرو، درك واقعيت از شكل و صورت بيرونىِ محتواى انديشهى اسلامى امكانپذير نيست. تنها زمانى كه هر دو جنبه دانسته شوند مىتوان به درك و فهم رابطهى ميان آن دو اميد داشت؛ لذا راه حل اين مسئله در گرو تلاشى است كه به صورت افراطى معطوف به بيان اصول [اسلام] بدان گونه كه هست باشد و نه اين كه مضمون و محتوى اسلام در قالبهاى خشك و سختگيرانه به منظور بهرهگيرى در استدلالهاى شرعى و مقاصد جانبدارانه خلاصه شود. اما در عين حال پژوهش ما مثال بارزى از يك حقيقت متضاد نيز فراهم مىكند و آن اين كه، انديشهى مسلمين از مقيد شدن به راه حلهاى صورى و ظاهرى امتناع مىورزد. انديشهى مسلمين فشار مداومى را اعمال مىكند، فشارى كه تأثير آن بايد در شكلدهى مجدد نظريهاى ديده شود كه تحت ي ك قشرىگرى ظاهرى و انعطافناپذير، تمام شاخههاى فعاليت نظرى در اسلام را متمايز مىكند. اينجاست كه اسلام به صورت يك جريان زنده و پويا باقى مىماند. انديشهى مسلمين، اگر ضرورت ايجاب كند، از تنگناهاى نظريهپردازى فراتر مىرود و تفسيرى مستقل از درك خود از وا قعيت ارائه مىكند. در پايان، ارائهى نتيجهى ديگرى از مباحث مطروحه حايز اهميت است و آن اين كه مفهوم «اميرالمؤمنين»، كه ما به آن پرداختهايم، اگر باريكبينانه به آن نگاه كنيم، يك مفهوم سُنى نيست، بلكه به معناى عام يك مفهوم اسلامى است. از روى اتفاق نيست كه چنين اصلى را كه در خلافتِ «پوياى» [سلطان] محمد فاتح و اورنگ زيب بيان مىشود، به طور وضوح، مىتوان هم در شيعهى زيديه و هم در مرام خوارج اباضى - حتى با كنار گذاشتن روابط هر دوى اينها با مفهوم مهدويت - مورد شناسايى قرار داد.22 گروههاى بدعتگذار (heterodox)، كمال مطلوب (ideal) را با قيد و بندهاى فرقهاى دچار حد و حصر كردهاند؛ و در مقابل، فقهاى سنى به افراط رفته و كمال مطلوب را با ارفاقات مُفرط، از مضمون واقعى خود تهى ساختهاند؛ اما در زيرِ صورتهاى پيچيدهاى كه در لابه
لاى آنها اين اصل بديهى تنيده شده تا در خدمت مقاصد مكاتب رقيب باشد، ميثاقِ اسلامى مشتركى نهفته است كه بر تفاوتهاى سطحى مذهب فايق مىآيد.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
What Is the Difference Between Sunni and Shiite Muslims--and Why Does It Matter?
The Islam religion was founded by Mohammed in the seventh century. In 622 he founded the first Islamic state, a theocracy in Medina, a city in western Saudi Arabia located north of Mecca. There are two branches of the religion he founded.
The Sunni branch believes that the first four caliphs--Mohammed's successors--rightfully took his place as the leaders of Muslims. They recognize the heirs of the four caliphs as legitimate religious leaders. These heirs ruled continuously in the Arab world until the break-up of the Ottoman Empire following the end of the First World War.
Shiites, in contrast, believe that only the heirs of the fourth caliph, Ali, are the legitimate successors of Mohammed. In 931 the Twelfth Imam disappeared. This was a seminal event in the history of Shiite Muslims. According to R. Scott Appleby, a professor of history at the University of Notre Dame, "Shiite Muslims, who are concentrated in Iran, Iraq, and Lebanon, [believe they] had suffered the loss of divinely guided political leadership" at the time of the Imam's disappearance. Not "until the ascendancy of Ayatollah Ruhollah Khomeini in 1978" did they believe that they had once again begun to live under the authority of a legitimate religious figure.
Another difference between Sunnis and Shiites has to do with the Mahdi, “the rightly-guided one” whose role is to bring a just global caliphate into being. As historian Timothy Furnish has written, "The major difference is that for Shi`is he has already been here, and will return from hiding; for Sunnis he has yet to emerge into history: a comeback v. a coming out, if you will."
In a special 9-11 edition of the Journal of American History, Appleby explained that the Shiite outlook is far different from the Sunni's, a difference that is highly significant:
... for Sunni Muslims, approximately 90 percent of the Muslim world, the loss of the caliphate after World War I was devastating in light of the hitherto continuous historic presence of the caliph, the guardian of Islamic law and the Islamic state. Sunni fundamentalist leaders thereafter emerged in nations such as Egypt and India, where contact with Western political structures provided them with a model awkwardly to imitate ... as they struggled after 1924 to provide a viable alternative to the caliphate.
In 1928, four years after the abolishment of the caliphate, the Egyptian schoolteacher Hasan al-Banna founded the first Islamic fundamentalist movement in the Sunni world, the Muslim Brotherhood (al-Ikhwan al-Muslimun). Al-Banna was appalled by "the wave of atheism and lewdness [that] engulfed Egypt" following World War I. The victorious Europeans had "imported their half-naked women into these regions, together with their liquors, their theatres, their dance halls, their amusements, their stories, their newspapers, their novels, their whims, their silly games, and their vices." Suddenly the very heart of the Islamic world was penetrated by European "schools and scientific and cultural institutes" that "cast doubt and heresy into the souls of its sons and taught them how to demean themselves, disparage their religion and their fatherland, divest themselves of their traditions and beliefs, and to regard as sacred anything Western."14 Most distressing to al-Banna and his followers was what they saw as the rapid moral decline of the religious establishment, including the leading sheikhs, or religious scholars, at Al-Azhar, the grand mosque and center of Islamic learning in Cairo. The clerical leaders had become compromised and corrupted by their alliance with the indigenous ruling elites who had succeeded the European colonial masters.
Osama bina Laden is a Sunni Muslim. To him the end of the reign of the caliphs in the 1920s was catastrophic, as he made clear in a videotape made after 9-11. On the tape, broadcast by Al-Jazeera on October 7, 2001, he proclaimed: "What America is tasting now is only a copy of what we have tasted. ... Our Islamic nation has been tasting the same for more [than] eighty years, of humiliation and disgrace, its sons killed and their blood spilled, its sanctities desecrated."
According to R. Scott Appleby, a professor of history at the University of Notre Dame, "Shiite Muslims, who are concentrated in Iran, Iraq, and Lebanon, [believe they] had suffered the loss of divinely guided political leadership" at the time of the Imam's disappearance. Not "until the ascendancy of Ayatollah Ruhollah Khomeini in 1978" did they believe that they had once again begun to live under the authority of a legitimate religious figure.
I disagree with this. The Imams never had a real role in politics thanks to the Ummayids. Imam Ali a.s. only experienced a small political power, and that was forced unto him. He only accepted to salvage the Islamic community, which was reeling after the caliphate of Uthman. But then Imam Hassan a.s. had no power against Muawiya, Hussein a.s. none against Yazid, and so on and so forth, and Imam Mahdi was in the Minor Occultation for most of his life, so that was not a political power.
I think the author of this piece is making a stretch to try and bring in the irrelevent Iranian revolution.
Another difference between Sunnis and Shiites has to do with the Mahdi, “the rightly-guided one” whose role is to bring a just global caliphate into being. As historian Timothy Furnish has written, "The major difference is that for Shi`is he has already been here, and will return from hiding; for Sunnis he has yet to emerge into history: a comeback v. a coming out, if you will."
Yes, but these differences are pointless really. The main difference between Shi'a and Sunni isn't even about Wiladat, it's that Shi'a choose the Ahlul bait as role models and Sunnis choose the companions of the Prophet saas. The rest is silly to argue about and kill over.
Osama bina Laden is a Sunni Muslim.
Osama bin Laden is not a Muslim. I feel bad for the Sunnis who have to be associated with him. I feel bad even for the Wahhabis and Salafis who are sometimes associated with him.
از آن جا كه، هر يك از اين دو مذهب به نوبه خود، مدعى اصالت و تقدّم در پيدايش مى باشد، از اين رو، اين تحقيق در زمينه ظهور و شكل گيرى اين دو فرقه و اين كه آيا در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، نشانى از آن دو در گفتار آن حضرت وجود داشته است يا نه، صورت گرفته است.
چكيده
دو ديدگاه مختلف از اسلام با تفاوت هاى اساسى در اصول و فروع، بلافاصله پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در صحنه هاى سياسى، اجتماعى، فرهنگى و دينى ظاهر گرديد كه تاكنون نيز به صورت دو نگرش مستقل و جدا از هم در تمام زمينه ها وجود داشته است. اين دو نگرش از آغاز پيدايش، در قالب دو گروه اقليّت و اكثريت پديدار گشت و به مرور زمان، به دو مذهب بزرگ به نام «شيعه» و «سنّى» معروف شد. هر كدام از اين دو مذهب تحوّلات و فراز و نشيب هاى گوناگونى را در طول تاريخ به خود ديده است. تقريباً، در تمام اين تحولات تاريخى، طيف اكثريت (سنّى) حاكميت سياسى را در اختيار داشته و غالباً از آنچه در توان داشته عليه رقيب خود، فروگذار نكرده است. با اين حال، اقليّت شيعه با برخوردارى از فرهنگ قوى اهل بيت پيامبر(عليهم السلام)هميشه در برابر رفتار غالباً غير متناسب گروه اكثريت، هويت دينى و مذهبى خود را حفظ نموده و از موقعيت فرهنگى و اجتماعى خود به خوبى دفاع كرده است.از آن جا كه، هر يك از اين دو مذهب به نوبه خود، مدعى اصالت و تقدّم در پيدايش مى باشد، از اين رو، اين تحقيق در زمينه ظهور و شكل گيرى اين دو فرقه و اين كه آيا در زمان رسول خدا(ص)، نشانى از آن دو در گفتار آن حضرت وجود داشته است يا نه، صورت گرفته است.
مفهوم «سنّت»
الف ـ در لغت
واژه «سنّت» در لغت، به معناى طريقه، سيره و روش آمده;1 چنان كه در قرآن كريم نيز به همين معنا به كار رفته است، آن جا كه مى فرمايد: «سنة اللّهِ فِى الّذينَ خَلوا مِن قبلُ و لَن تجدَ لِسنّتِه للّهِ تبديلاً» (احزاب: 162); اين سنّت خداوند در اقوام پيشين است و براى سنّت الهى هيچ گونه تغييرى نخواهى يافت.
طريقه و روش خداوند در امّت هاى پيشين اين بوده كه اگر گروهى دست به فساد و ايجاد اضطراب در بين مردم مى زدند، گرفتار عذاب الهى گرديده، نابود مى شدند. اين روش خداوند تغييرناپذير است و اگر مسلمانان چنين كارى انجام دهند نيز سرنوشت امم گذشته را خواهند داشت.2
ب ـ در اصطلاح
«سنّت» در اصطلاح شرعى، به معناى سيره و دستور شارع است، اعم از دستور قولى، فعلى و امضايى،3 سنّت بدين معنا، در فقه به كار مى رود و يكى از ادلّه شرعى است.
«سنّت» در اصطلاح كلامى، معمولاً همراه با كلمه «اهل»، يعنى «اهل السنّة» و يا به اضافه واژه «الجماعة»، يعنى «اهل السنّة و الجماعة»4 مى آيد. اين اصطلاح كه به معناى گروه و فرقه اى از مسلمانان با عقايد خاص است، به موارد ذيل اطلاق مى گردد:
كاربردهاى اصطلاح «اهل السنّة»
1. مقابل شيعه و به معناى انكار نص در خلافت: «اهل السنّة» به كسانى گفته مى شود كه منكر وجود نص در خلافتند و بر اين پندارند كه تعيين جانشين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به مردم يا «اهل حلّ و عقد» واگذار شده و خود آن حضرت كسى را به اين منصب معرفى نكرده است.5
2. مخالفان تأويل: كسانى كه مخالف تأويل و تغيير بودند و به ظواهر قرآن و حديث عمل مى كردند; مانند حنابله و اهل حديث، كه به آن ها «اهل السنّة» گفته مى شد.6
3. مخالفان بدعت: «اهل السنة» به كسانى كه با بدعت گذارى مخالفت مى كردند و ـ به قول خودشان ـ از سلف صالح پيروى مى نمودند، اطلاق مى شد. اين معنا نزد متأخران اشاعره شايع بوده; آن ها مذاهب ديگر را به بدعت گذارى متهم مى كردند و «اهل البدعة» مى خواندند.7
در اين جا، اصطلاح «اهل السنّة» بهمعناى اول (منكران نص در خلافت) مورد بحث است و اين كه اين اصطلاح از چه زمانى پيدا شده است؟ اهل سنّت پيرو هر مذهبى باشند، بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه تعيين خليفه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به رأى مردم واگذار شده است. در زمينه پيدايش مذهب اهل سنّت (به مفهوم انكار نص در خلافت و امامت) نظريات و اقوالى وجود دارد كه در اين جا به آن ها اشاره مى گردد، ولى نقد و بررسى اين نظريه ها به فرصت ديگرى نيازمند است:
پيشينه اصطلاح «اهل السنّه»
1. زمان صحابه: آنچه از كلام اهل حديث و اشاعره برمى آيد اين است كه اصطلاح «اهل السنّة و الجماعة» در عصر صحابه معروف بوده و از آن زمان، در ميان مسلمانان رواج يافته است.8
2. اوايل قرن دوم: طبق اين نظريه، اصطلاح «اهل السنّة» در اوايل قرن دوم، اولين بار در رساله عمر بن عبدالعزيز و بر ضد نظريه قدريه به كار رفته است. پيش از اين تاريخ، در عصر صحابه و تابعان، اين اصطلاح وجود نداشته و به معناى مورد بحث استعمال نشده است.9
3. عصر خلفاى عباسى: برخى از تاريخ نويسان و متكلمان پيدايش اصطلاح «اهل السنة» يا «سنّى» را زمان خلفاى عباسى مى دانند. اعيان الشيعه به نقل از ابوحاتم رازى، چنين مى نويسد: در زمان صحابه، عده اى از مسلمانان رابطه خوبى با على بن ابى طالب(عليه السلام)نداشتند و از عثمان پيروى مى كردند. اين گروه در زمان خلفا و بنى اميّه به نام «عثمانى ها» خوانده مى شدند، اما در عصر عباسى، به تدريج اين نام منسوخ گرديد و عنوان جديدى به اسم «سنّى» يا «اهل السنّه» پديد آمد و بر مخالفان على(عليه السلام) اطلاق گرديد.10
برخى از متأخران قول دوم را ترجيح داده و به اين نتيجه رسيده اند كه اصطلاح «اهل السنّة» يا «سنّى» در زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز پيدا شده و پيش از آن چنين اصطلاحى وجود نداشته است; به اين دليل كه در عصر صحابه، به خصوص زمان خلفاى سه گانه، نقل و نوشتن حديث بكلى ممنوع بود. شعار «حسبُنا كتابُ اللّه» كه توسط عمر سر داده شد، در فضاى اجتماع آن روز حاكم گرديد و با ناقلان احاديث نبوى به شدّت برخورد مى شد; چنان كه نقل شده است برخى از صحابه بزرگ مانند عمّار ياسر، ابو درداء و ابن مسعود به دليل نقل حديث و مسائل اين چنين كتك خوردند و مورد اذيت و آزار قرار گرفتند.11 عمر به ايشان مى گفت: احاديث پيامبر چيست كه نقل مى كنيد؟ فقط به قرآن عمل كنيد و روايات رسول خدا را كم كنيد! اگر اين كار را كرديد، من با شما شريك هستم!»12
آنچه از مجموع قراين و شواهد تاريخى و اوضاع و احوال زمان صحابه برمى آيد اين است كه پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، گروهى از مسلمانان، كه اكثريت را دارا بودند، در مقابل پيروان على(عليه السلام) قرار گرفته و مذهب كلامى اهل سنّت به معناى انكار نص در خلافت و امامت را بنياد نهادند. آنان ابوبكر را به عنوان جانشين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) برگزيدند. اما اصطلاح «سنّى» يا «اهل السنّة» به اين معنا نه در سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشته و نه در عصر صحابه و حتى تابعان، بلكه اين اصطلاح بعد ـ شايد پس از انقراض بنى اميّه ـ شايع شده است. زيرا:
اولاً، در زمان خلفاى راشدين با نقل حديث به شدت مخالفت مى شد و تقريباً تا پايان قرن اول، اين وضع ادامه داشت. هنگامى كه ابابكر به خلافت رسيد، مردم را جمع كرد و فرمان داد كه كسى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حديث نكند; چون كتاب خدا در اختيار است و به حلال و حرام آن عمل مى شود. در عهد خليفه دوم و سوم نيز بر اين امر تأكيد مى شد، به خصوص عمر كه در زمان خلافت خود، با شدت بيش ترى با نقل حديث برخورد مى كرد. احاديث موجود از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به دستور خليفه دوم سوزانيده شد و ناقلان آن ها مورد عتاب عمر قرار گرفتند.13
ثانياً، خلفاى عباسى مذهب اهل سنّت را مذهب رسمى دنياى اسلام قرار دادند و با تمام قدرت از آن حمايت نموده، با تشيّع مخالفت مى كردند; زيرا اين روش را در حفظ قدرت و سياست خود مؤثر مى دانستند. به همين دليل، با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پيروانشان شديداً برخورد مى كردند و از هيچ ظلمى نسبت به آن ها دريغ نمىورزيدند. از اين جا بود كه اصطلاح «سنّى» و مذهب كلامى و فقهى ايشان رشد كرد و در برابر شيعه قرار گرفت و تا امروز نيز ادامه يافته است.14
بنابراين، در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، صحابه و حتى تابعان نشانه اى از اصطلاح «اهل سنّت» يا «سنى» به معناى موردنظرنبود، اگرچه گروه مخالف شيعه با نگرش انكار نص در خلافت و امامت، بلافاصله پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) با عناوينى مانند «عثمانيه» پـديد آمد و به تدريج رشد كرد. اصطلاح «اهل سنّت» يا «سنى» در زمان عباسى نضج گرفت و ميان مسلمانان جا افتاد; چون خلفاىعباسى اغلب سنّىِ متعصب بودند وبـه دليل مسائل سياسى از مذهب تسنّن، به خصوص مذهب حنفى پشتيبانى مى كردند و بدين وسيله، در شرق و غرب كشور اسلامى، مذهب اهل سنّت گسترش يافت.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
واژه «شيعه» در لغت، به معناى اَتباع، انصار و پيروان آمده است; بدين معنا كه اگر كسىاز شخصى پيروى كند و دوستى و محبت او را در دل داشته باشد و از او حمايت نمايد، به او «شيعه» گفته مى شود. لفظ «شيعه» به اين معنا، بر مفرد، جمع، مرد و زن ـ بالسّويّه ـ اطلاق مى شود15 و به همين معنا، در قرآن كريم به كار رفته است; آن جا كه مى فرمايد: «هذا مِن شيعتِه و هذا مِن عدوّهِ فاستغاثَهُ الّذي مِن شيعتِه عَلى الّذي مِن عدوِّه» (قصص: 15); يكى از پيروان او ـ موسى(عليه السلام) ـ و ديگرى از دشمنانش. آن كه از پيروانش بود، بر ضدّ كسى كه دشمن وى بود، از او يارى خواست.
هم چنين كلمه «شيعه» در لغت، به معناى فرقه و طايفه اى كه بر امرى موافقت كنند، بدون تبعيت و پيروى از يكديگر، نيز آمده16 و به همين معنا در قرآن مجيد نيز به كار رفته است. «و اِنّ من شيعتِه لابراهيمُ» (صافات: 83); بى گمان، ابراهيم از شيعيان او [نوح] است.
معلوم است كه حضرت ابراهيم(عليه السلام)صاحب شريعتى مستقل بوده و از حضرت نوح(عليه السلام) پيروى نمى كرد، ولى به دليل آن كه او در دين و دعوت به توحيد، با حضرت نوح(عليه السلام)هماهنگ بود و هر دو هدف واحدى را دنبال مى كردند، از اين رو، به «شيعه نوح» تعبير شده است.17
ب ـ در اصطلاح
«شيعه»، به مفهوم كلامى آن، به گروهى از مسلمانان اطلاق مى شود كه ولايت و محبت على بن ابى طالب(عليه السلام) و ساير امامان معصوم(عليه السلام)از فرزندان او را در دل دارند و از ايشان پيروى مى كنند. به عقيده شيعيان، منصب امامت و خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) همانند نبوّت، يك منصب الهى است و از اين رو، امام بايد با نص خاصى از جانب خدا يا رسول او(صلى الله عليه وآله) تعيين شود و مردم نمى توانند از پيش خود، امام و جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مشخص سازند. شخص امام نيز بايد از ويژگى هايى از قبيل عصمت برخوردار باشد، وگرنه هر كسى لياقت و شايستگى احراز مقام امامت را ندارد.18
هر چند معناى لغوى كلمه «شيعه» اختصاص به گروهى خاص ندارد و به مطلق انصار و اتباع اطلاق مى شود، ولى در اصطلاح كلامى، اين واژه اسم خاصى براى پيروان امام على(عليه السلام)قرار گرفته است، به گونه اى كه هرجا با شنيدن آن، همين معنا به ذهن تبلور مى كند; زيرا يكى از ويژگى هاى اين گروه اعتقاد به برترى حضرت على(عليه السلام) برهمه صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)است و بدين روى، از او پيروى مى كنند.
با اين حال، سؤالى كه مطرح مى شود اين است كه اصطلاح «شيعه»، به اين معنا، از چه زمانى پديد آمده و چگونه شكل گرفته است؟ در اين جا، به برخى اقوالى كه در اين زمينه وجود دارند اشاره گردد.
پيشينه اصطلاح «شيعه»
1. زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله);
2. زمان عثمان توسط فردى به نام عبداللّه بن سبأ;
3. زمان خلافت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام);
4. پس از زمان اميرالمؤمنين على(عليه السلام)در طى حوادث گوناگون و تحولات سياسى ـ اجتماعى.19
از اين اقوال و نظريه ها آنچه بيش از همه قابل توجه مى باشد قول اول و دوم است; نظريه اول به لحاظ آن كه با شواهد تاريخى و احاديث نبوى سازگار است و قول دوم به دليل آن كه از طرف دشمنان تشيّع براى تضعيف شيعه طراحى و اجرا گرديده حسّاسيت برانگيز است. از اين رو، لازم است به اختصار، به اين دو نظريه اشاره شود:
پيدايش شيعه در عصر رسالت
پيدايش مذاهب اسلامى به صورت رسمى، به پس از وفات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) باز مى گردد و در زمان حيات آن حضرت، وجودى نداشتند، چون تنها مرجع دينى و سياسى ـ اجتماعى در عصر پيامبر، شخص ايشان بود و سخن آن حضرت در همه منازعات و گفتوگوها ميان مسلمانان عنوان «فصل الخطاب» داشت; به نحوى كه هيچ كس نمى توانست علناً در برابر كلام حضرت مخالفت كند. خداوند در اين زمينه، خطاب به مسلمانان مى فرمايد: «فَاِن تَنازَعتم فى شىء فرُدّوهُ اِلَى اللّهِ و الرَّسولِ» (نساء: 59); هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد و از آن ها داورى بطلبيد. در جاى ديگرى نيز آمده است: «يَا اَيُّها الّذينَ آمنوا لاتُقدِّموا بينَ يَدى اللّهِ و رسولِه» (حجرات: 1); اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشماريد و بر آنان پيش نگيريد.
با اين حال، در جريان مبارزات مسلمانان و نبردهاى با كفار و مشركان در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز گرايش هاى مختلفى وجود داشت كه گاه آثار و نشانه هاى آن در صحنه هاى سياسى و نظامى نمودار مى شد. در اثر تحولات و حوادث گوناگون، به تدريج حب و بغض هايى در ميان ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)پديدار شد و گروه هاى كوچكى به شكل غيررسمى پديد آمدند. عده اى از صحابه بزرگ از همان اوايل بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مجذوب على(عليه السلام)شدند و به نام «شيعه على(عليه السلام)» شهرت يافتند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز اسم شيعه را بارها به آنان اطلاق نموده و مكرّر آن ها را به عنوان «شيعه على(عليه السلام)» مورد خطاب قرار داده بود. بشارت هايى كه پيامبر اكرم به شيعيان على(عليه السلام) داده بسيار است و ما را به اين نتيجه رهنمون مى سازد كه اصطلاح «شيعه» در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز متداول بوده و گروهى به اين نام معروف بوده اند.
بسيارى از منابع شيعه و سنّى به اين موضوع اشاره دارند كه تعدادى از اصحاب پيامبر مانند مقداد، ابوذر، عمّار و سلمان در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، به نام «شيعه على(عليه السلام)» شهرت يافتند.20 پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) عنوان «شيعه» را بر اين گروه از پيروان على(عليه السلام)فراوان اطلاق كرده اند.
جابر ابن عبدالله انصارى مى گويد: نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوديم كه حضرت على(عليه السلام) وارد شد. سپس پيامبر فرمودند: «والّذي نفسى بيده، اِنّ هذا و شيعتَه هُم الفائزونَ يومَ القيامةِ»;21 سوگند به كسى كه جانم به دست اوست، اين شخص ـ حضرت على(عليه السلام) ـ و شيعيانش در قيامت همان رستگارانند.»
هنگامى كه آيه شريفه «اِنَّ الّذينَ آمنَوا و عَمِلوا الصّالحاتِ اولئكَ هُم خيرُ البريّة» (بيّنه: 7) نازل شد، بسيارى از اصحاب پرسيدند: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)، «خير البريّه» كيانند؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: على(عليه السلام) و پيروانش.22
ابن عباس مى گويد: چون آيه مزبور نازل شد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام)فرمود: «هم لنتَ و شيعتُكَ يومَ القيامةِ راضينَ مرضّيين»;23 آن ها (خير البريّه) تو و شيعيانت هستيد كه خدا از آن ها راضى و آنان از خدا خشنودند.
در همين زمينه، حديثى از حضرت على(عليه السلام) نقل شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن حضرت فرمود: «اَلَم تَسمع قولَ اللّه: "انَّ الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ اولئكَ هم خيرُ البريّة"؟ هم انتَ و شيعتُك و موعدي و موعدُهم الحوضُ اِذا جاءَتِ الاممُ لِلحسابِ تَُدعونَ غُرّاً محجّلينَ»;24 آيا نشنيدى كلام خداوند را كه فرمود: «به تحقيق آنان كه ايمان آورده و كار نيك انجام داده اند بهترين آفريدگانند». تو و شيعيانت بهترين آفريدگان هستيد كه وعده من و شما كنار حوض كوثر است. وقتى كه همه امّت ها براى حساب محشور شدند، شيعيان تو «پيشانى سفيدان» خوانده مى شوند.
در حديث ديگرى پيامبر(صلى الله عليه وآله) خطاب به على(عليه السلام) مى فرمايد: «يا على(عليه السلام)، اَنَا شفعيعٌ لشيعتِك غداً اذا قمتُ المقامَ الَمحمود فبشّرهُم بذلكَ. يا على، شيعتُك شيعةُ اللّه»;25 يا على(عليه السلام) به درستى كه شيعيانت گناهان و عيوبشان بخشيده است! يا على، من فرداى قيامت، وقتى بر مقام محمود قرار گيرم، شفيع آن ها هستم و ايشان را به اين بشارت ده! شيعيان تو پيروان خدايند.
از اين احاديث و سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، به روشنى برمى آيد كه «شيعه» در زمان حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز وجود داشته و اصطلاح «شيعه» را آن حضرت به پيروان و محبّان حضرت على(عليه السلام) اطلاق كرده و بشارت هايى به آنان داده است.
با توجه به اين روايات كه بيش تر آن ها در منابع معتبر اهل سنّت وجود دارد، به يقين، مى توان گفت كه دعوت به تشيع هم زمان با دعوت به اسلام و گفتن كلمه «لااله الّا اللّه» آغاز شده است; زيرا رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در نخستين روزهاى دعوت به اسلام، از اقوام و خويشاوندان نزديك خود، چهل نفر را دعوت و پذيرايى كرد و همگى را به اسلام خواند و فرمود: هر كس پيش از همه به من ايمان آورد، خليفه و جانشين من خواهد بود و اطاعت وى بر همه مسلمانان واجب است، اين سخن را پيامبر(صلى الله عليه وآله) سه بار تكرار كردند و هر سه بار جز على(عليه السلام) كسى دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله)را لبيك نگفت.26
سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)به خوبى نشان مى دهد كه شخص آن حضرت عقايد شيعه را در عصر رسالت براى مردم تبليغ كردند و در اذهان مسلمانان وارد ساختند رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) با سخنان دل نشين خود همواره پيروان حضرت على(عليه السلام) را از چشمه علم و معرفت خويش سيراب مى نمودند و فضايل و مناقب حضرت على و ائمّه اطهار(عليهم السلام) را بيان مى كردند. از اين جاست كه اولين مناديان تفكر شيعى اصحاب آن حضرت بوده اند و نهال برومند تشيّع را به دستور ايشان غرس و آب يارى كرده اند. در نتيجه، شيعه با سابقه ترين فرقه اسلامى بوده و اصطلاح «شيعه» از زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رايج بوده است. در حقيقت، شيعه عصاره اسلام و به تعبير ديگر، اسلام واقعى است; زيرا بدون ولايت على(عليه السلام) و امامان معصوم(عليهم السلام) اسلام هم چون پوسته اى است بدون مغز. به هر روى، ريشه تشيع به آغاز دعوت اسلامى باز مى گردد و نام «شيعه» به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله)تبليغ و ترويج شده است. بنابراين، در پاسخ به سؤال از اين كه مذهب شيعه در چه زمانى پديد آمده، با اطمينان مى توان گفت كه در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و توسط شخص نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، شكل گرفته است.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
با وجود آن كه دلايل و شواهدى از احاديث نبوى، تاريخى و كلامى مبنى بر پيدايش تشيع در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بيش از آنچه ذكر شد، موجود است و همگى به يقين مى رساند كه اصطلاح «شيعه» در عصر رسالت رايج بوده و تعدادى از بزرگان اصحاب به نام «شيعه على(عليه السلام)» شهرت داشته اند، در عين حال، نظريات بى پايه و اساسى نيز وجود دارد كه در واقع، از طرف مخالفان تشيّع طرّاحى وارائه شده است. يكى از آن ها نظريه «عبدالله بن سبا» است. طبق اين نظريه، مذهب تشيّع ساخته و پرداخته او بوده و در زمان خلافت عثمان رخ داده است.
بر اساس اين نظريه، شخصى يهودى الاصل، اهل صنعا، از راه خدعه و فريب، به ظاهر اسلام آورد. او به تدريج، بين مسلمانان نفوذ پيدا كرد و مردم را به سوى على(عليه السلام) دعوت نمود و او را در خلافت، بر حق مى دانست. عده اى از مسلمانان از او پيروى كردند و خود را «شيعه على» خواندند، بدين سان، مذهب «شيعه» شكل گرفت. به نظر ابن سبا، على(عليه السلام) كشتهنشده، بلكه زنده است، به آسمان عروج كرده و دوباره به زمين بازمى گردد و قيام مى كند.27
نقد و بررسى: اگرچه اين نظريه توسط دانشمندان اسلامى، به خصوص علماى شيعه، به صورت مفصل نقد و بررسى شده و بطلان آن براى همه پژوهش گران روشن گشته ولى با اين حال در اين جا به طور خلاصه بدان اشاره مى گردد:
آنچه از منابع معتبر تاريخى و كلامى برمى آيد، نشان دهنده آن است كه در قرن اول هجرى، چنين نظريه اى درباب پيدايش مذهب شيعه وجود نداشته و حتى مخالفان تشيّع آن را ادعا نكرده اند. بر اساس تحقيقات مفصلى كه انجام شده، در سده دوم هجرى، شخصى به نام سيف بنعمر اين ماجرا را نقل كرده است. سيف روايات زيادى نقل كرده كه بيش تر آن ها با روايات و شواهد معروف تاريخى سازگارى ندارد و بدين دليل، شيعه و سنّى قايل به ضعف خبرهاى او هستند و او را «كذّاب» و «وضّاع» مى دانند; به خصوص در افسانه عبدالله بن سبا كه محققان شيعه و سنّى و حتى شرق شناسان غيرمسلمان درباره ان تحقيق كرده و ساختگى بودن اين اسطوره را اثبات نموده اند; زيرا اولاً، فردى به نام «عبدالله بن سبأ» در زمان خلافت عثمان وجود نداشته و هيچ يك از منابع تاريخى معتبر اشاره اى به او نكرده است.
ثانياً، به فرض وجود چنين شخصى، محال است كه او در اندك زمانى با اسلام آوردن ظاهرى، بتواند در همه اصحاب نفوذ پيدا كند و ـ به قول برخى، براى تضعيف امّت اسلامى ـ مذهب تشيع را پديد آورد.28 اين مسأله با توجه به حسّاسيت اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره دين و واكنش هاى شديد آنان در برابر مرتدّان به خوبى روشن مى گردد; چرا كه ممكن بود ايشان در برابر چنين پديده بزرگى بى تفاوت باشند، به ويژه خليفه سوم كه مدعى پاس دارى از اسلام و حفاظت حريم آن بود، چگونه مى توانست در قبال پديده «عبدالله بن سبا» ساكت بنشيند; اين در حالى است كه عثمان حتى نسبت به قضاياى كوچك تر واكنش نشان مى داد و حتى برخى از صحابه بزرگ پيامبر مانند ابن مسعود و عمّار ياسر را كتك زد.
ثالثاً، عبدالله بن سبا هيچ جا در زمره ياران امام على(عليه السلام)نبوده و ذكرى از او به ميان نيامده و به فرض صحت قضيه، مى بايست در جنگ ها در كنار آن حضرت مى بود.29
از مجموع آنچه گفته شد، به اين نتيجه مى رسيم كه ماجراى عبدالله بن سبا ساختگى و غيرواقعى است و از طرف دشمنان شيعه براى تضعيف تشيّع برنامه ريزى و اجرا شده است. براى اهل تحقيق و منطق، روشن است كه اصطلاح «شيعه» و نام گذارى گروهى به اين نام از اختراعات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)است و شخص آن حضرت مسلمانان را به پيروى از اهل بيت(عليهم السلام) و در رأس آن ها، اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، دعوت كردند; همان گونه كه شواهد متعددى از سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) مؤيّد اين سخن است. قضيه «غدير خم» از نمونه هاى بارزى است كه حقانيت مذهب تشيّع را در موضوع خلافت روشن مى سازد; زيرا اختلاف اصلى شيعه و سنّى بر موضوع تعيين جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسأله امامت است كه در حديث متواتر غدير، به خوبى بيان شده است.
منشأ اصلى پيدايش شيعه و سنّى
هر چند بررسى عوامل دخيل در پيدايش دو مذهب شيعه و سنّى به عنوان دو ديدگاه اصلى در جهان اسلام و اين كه چه عناصرى در پيدايش آن دو نظريه دخالت داشته، خود موضوع مهمّى است و تحقيق مستقلى مى طلبد و مى توان عوامل گوناگون سياسى، اجتماعى و فرهنگى را براى آن ذكر كرد كه در شكل گيرى اين دو نگرش تأخيرگذار بوده اند، اما بررسى همه آن ها در يك مقاله نمى گنجد. از اين رو، به مهم ترين عاملى كه به نظر فريقين، موجب شكاف بين مسلمانان شده و در نتيجه، دو مذهب مستقل «شيعه» و «سنّى» را پديد آورده است اشاره مى شود:
جريان ظهور و پيشرفت اسلام در مدت 23 سال بعثت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مكّه و مدينه، تحولات فراوانى به همراه داشت، فشارهاى همه جانبه كفار قريش در مكّه و سخت گيرى آن ها نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و يارانش موجب مهاجرت مسلمانان به مدينه شد. ولى با اين حال، پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در مدينه نيز از تجاوزهاى مشركان مكه در امان نماند و جنگ هاى بسيارى بر مسلمانان تحميل گرديد. طى اين تحولات، به طور طبيعى، جريان هايى در داخل صفوف مسلمانان پديد آمد و گرايش هايى بروز كرد كه نشانه هاى آن، گاه در برخوردهاى سياسى و نظامى نمايان مى شد. اختلاف هاى متعددى، چه در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و چه پس از آن در ميان مسلمانان ظاهر شد كه مهم ترين و اساسى ترين آن ها اختلاف در مسأله خلافت و تعيين جانشين رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)بود. اين مسأله باعث جدايى مسلمانان و پيدايش دو مذهب «شيعه »و «سنّى» گرديد كه تا امروز اين اختلاف وجود دارد.
علماى دو مذهب بر اين مسأله اعتراف دارند كه اختلاف در امامت و خلافت باعث تقسيم مسلمانان به دو گروه «شيعه» و «سنّى» شده است.
شهرستانى مى گويد: بزرگ ترين اختلاف ميان امّت اسلامى اختلاف در مسأله امامت است; چون بر هيچ مسأله اى در اسلام شمشيرها از نيام بيرون نيامد، آن گونه كه بر مسأله خلافت و امامت در طول تاريخ، جنگ هاى خونينىواقع شد.30
هم چنين برخى ديگر از دانشمندان اهل سنّت در اين زمينه، مى نويسند: اختلاف اساسى ميان مسلمانان كه پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پديد آمد و به پيدايش مذاهب شيعه و سنّى منجر شد، اختلاف بر سر مسأله خلافت و امامت بود كه ابتدا ميان مهاجران و انصار روى داد و در نهايت، به خلافت ابوبكر منتهى گشت. در حقيقت، همه مذاهب اسلامى، اعم از كلامى و سياسى و مذهبى، بر محور خلافت و امامت پديد آمد.31
به نظر علماى شيعه نيز مهم ترين مسأله اختلافى ميان مسلمانان، كه منجر به پيدايش دو مذهب شيعه و سنّى شد، اختلاف در مسأله خلافت و امامت بود كه پس از وفات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بروز كرد، اگرچه زمينه هاى اختلاف ميان مسلمانان صدراسلام و اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز وجود داشت و گاه در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هم اين اختلافات بروز مى كرد و عده اى شكايت نزد آن حضرت مى بردند، اما پيامبر(صلى الله عليه وآله) به زودى اختلافات را حل مى نمود. ولى اختلاف اصلى اصحاب رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)پس از رحلت آن حضرت بر مسأله خلافت و تعيين جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده كه تا امروز ادامه يافته است.32
بنابراين، منشأ اصلى پيدايش دو مذهب شيعه و سنّى اختلاف در موضوع امامت و خلافت اسلامى است كه دو ديدگاه متفاوت در اين زمينه وجود دارد:
اهل سنّت امامت را از اصول دين نمى دانند و شرط خاصى بجز پذيرش مردم، براى امام قايل نيستند. به عقيده آن ها، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)كسى را به عنوان خليفه و جانشين خود تعيين نكرد و هيچ نصّى از خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه نرسيده، بلكه تعيين جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مردم واگذار شده و مردم پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ابابكر را به خلافت برگزيدند و همه بايد از او پيروى مى كردند. ماجراى «سقيفه» كه پيش از دفن پيكر مطهّر پيامبر(صلى الله عليه وآله)روى داد و عده اى سفارش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ناديده گرفتند بدين دليل بود كه مجريان آن، منكر نصّ در خلافت و امامت بودند و نظريه «شورا» را در باب امامت پديد آوردند.33 در واقع، «سقيفه بنى ساعده» آغاز غصب حقوق اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) و ستم به شيعيان و پيروان على بن ابى طالب(عليه السلام)بود كه صحنه هاى خونين و رقّت بارى پديد آورد و تاكنون نيز اين روند ادامه دارد.
اما شيعه و پيروان اهل بيت پيامبر(عليهم السلام)بر اين باورند كه امامت از اصول دين و اركان اساسى اسلام است; همان گونه كه نبوّت يك منصب الهى است و انبيا(عليهم السلام) از جانب خداوند به اين مقام منصوب مى شوند، امامت نيز منصبى الهى است و بايد با نص خدا يا پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)، كسانى بر اين مقام تعيين گردند، به عقيده شيعه، هر كس لياقت احراز مقام امامت و جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را ندارد، بلكه امام بايد شروطى داشته باشد كه اولين آن ها «عصمت» است; يعنى امام و خليفه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بايد معصوم باشد تا بتواند شؤون دينى و اجتماعى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بر عهده بگيرد. علاوه بر اين، امام بايد عالم تر و برتر از همه مردم باشد، به گونه اى كه هيچ كس به علم و فضل او نرسد.34
به نظر شيعه، كسى پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله); داراى اوصاف لازم براى امامت و خلافت نبود، به جز اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام) كه به اعتراف همه علماى مسلمان و غيرمسلمان، افضل اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود و از جانب خدا و رسولش با نصّ جلى بر منصب امامت گمارده شد. نصوص و احاديث نبوى مبنى بر خلافت و امامت على(عليه السلام) در منابع شيعه و سنّى فراوان است و جاى شك و ترديدى باقى نمى گذارد، از آن جمله، مى توان از حديث غدير، حديث ثقلين، حديث منزلت و حديث يوم الانذار نام برد كه در جاى خود مفصل بحث شده است.
شيعه معتقدند كه حضرت على(عليه السلام) بر اساس تعيين رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و به دليل آن كه افضل اصحاب رسول الله(صلى الله عليه وآله) بود، خليفه بلافصل پيامبر است و پس از ايشان يازده امام معصوم از فرزندان آن حضرت اوصياى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هستند; پيامبر(صلى الله عليه وآله)با نص جلّى، همه ايشان را با نام و نشان معرفى كرده است. راه شناخت امام معصوم و وصى پيامبر آن است كه علاوه بر تصريح رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، امام قبلى نيز او را به مردم معرفى كند; شيوه اى كه درباره امامان معصوم دوازده گانه(عليهم السلام)رعايت شده و بر اين اساس، امروز امام زمان، حضرت مهدى(عليه السلام)، خليفه خدا بر زمين است و نظام هستى به يُمن وجود مقدس او برقرار مى باشد.35
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
آنچه از مجموع مطالب ذكر شده به دست مى آيد اين است كه اصطلاح «شيعه»، به مفهوم كلامى، يعنى پيروان على بن ابى طالب(عليه السلام) كه در زمان حيات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز رايج بوده و شخص آن حضرت بارها واژه «شيعه» را بدين معنا به كار برده اند از اين رو، مى توان گفت كه واضع كلمه «شيعه» پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)است و عقايد شيعه را ايشان در اذهان بزرگان اصحاب مستقر ساختند. اما اصطلاح «اهل سنّت»، به معناى كلامى آن، از قرن اول به بعد پيدا شد و در عصر عباسى رشد كرد. بنابراين، پيدايش «شيعه» از نظر كاربرد و مفهوم كلامى، مقدّم بر پيدايش «اهل سنّت» به اين معناست.
برخى نظريات بى اساس درباره پيدايش «شيعه» مانند اسطوره «عبدالله بن سبا» ساخته و پرداخته دشمنان تشيّع و زنادقه مى باشد كه براى تضعيف مذهب اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) به وجود آمده است.
منشأ اصلى پيدايش دو مذهب شيعه و سنّى اختلاف در مسأله امامت و مرجعيت دينى و سياسى است كه اهل سنّت خلفاى سه گانه را شايسته آن مى دانند و هر كه را مورد وفاق مردم قرار گرفت، مى پذيرند. اما شيعه امامت و خلافت پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)را منحصراً در خاندان آن حضرت ـ يعنى على و فرزندانش(عليهم السلام) ـ جستوجو مى كنند و مرجعيت دينى و سياسى را مطلقاً از آنان مى دانند.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
آمريكا به دنبال ايجاد جنگ ميان شيعه و سني در منطقه است
معاون برون مرزي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران با اشاره به اقدامات آمريكا و همراه كردن برخي كشورهاي عربي عليه ايران، گفت آمريكا در راستاي كاهش نقش ايران در منطقه به دنبال ايجاد جنگ ميان شيعه و سني است.
محمد سرافراز معاون برون مرزي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران با اشاره به بيانيه*اي كه اخيرا جمعي از علماي عربستان سعودي عليه شيعيان منتشر كرده*اند، تصريح كرد: فقط اين بيانيه نيست، مجموعه اتفاقاتي را كه در منطقه در حال رخ دادن است بايد يكجا ملاحظه كرد. مثلا اصطلاح صفوي*ها را باب كرده*اند و ابتدا مي*گفتند شيعيان عراق و سپس آنها را به دو دسته تقسيم كردند شيعيان عراق و شيعياني كه از ايران آمدند.
وي با بيان اينكه اينها چيزهايي نيست كه صرفا از سوي چهار عالم عرب زمان عنوان شده باشد بلكه حاكي از يك خط كلي است، گفت: آمريكا بعد از 11 سپتامبر استراتژي را براي خاورميانه طراحي كرد كه از طريق حضور مستقيم نظامي، تعدادي از كشورهاي منطقه را اشغال كند و سپس سيطره خود را براي حداقل نيم قرن در اين منطقه گسترش دهد.
معاون برون مرزي صدا و سيما بردن ثروت مردم منطقه به ويژه نفت، حمايت گسترده از اسرائيل و مقابله با جريان اسلام در كل خاورميانه كه رو به رشد است، را از جمله اهداف آمريكا برشمرد و عنوان كرد: آمريكا بعد از جريان عراق و افغانستان دچار ناكامي پي در پي شد كه اوج آن در شكست اسرائيل در لبنان نمود پيدا كرد. در بررسي اين شكست سنگين ، عنوان شد كه ريشه اين ناكامي*ها و شكست اسرائيل و آمريكا ناشي از ايران است.
سرافراز افزود: اين بود كه بعد از پيروزي حزب*الله لبنان به يكباره در برخي از محافل داخلي لبنان از جمله به طور مشخص در ميان برخي از اعضاي دولت بحث از ميان بردن محبوبيت حزب*الله مطرح شد و از طريق درگيري*هاي داخلي شروع به لطمه زدن كردند.
وي با اشاره به مقاله*اي كه در روزنامه شرق الاوسط چاپ شد و در آن شيعه و ايران را خطرناك*تر از اسرائيل معرفي كرد، اظهار داشت: اين شروع حركت بود. معلوم است كه اين مقاله را يك قلم به مزد اسرائيل مي*نويسد نه يك عرب معتقد به اسلام. اين خط جديدي بود كه عملا شروع شد و به دنبال آن يكسري تغييرات كلي در منطقه در حال رخ دادن است و به نوعي استراتژي آمريكا در حال تغيير است البته نه آن طور كه در تبليغات اعلام مي كنند.
معاون برون مرزي صدا و سيما با تاكيد بر اينكه اين حركت عده*اي كه آمده*اند و بيانيه داده*اند، جرياني داخلي و فكري و حركتي خودجوش نيست، ادامه داد: اين خطي است كه بعد از شكست*هاي پي در پي آمريكا در عراق و اسرائيل در لبنان ايجاد شد و در اين خط ايران را به عنوان دشمن بزرگ منطقه مطرح مي*كنند و براي آن تئوري سازي مي*كنند چون مي*دانند كه ديگر از طريق اشغال نظامي و زميني نمي*توان بر كشورهاي منطقه تسلط پيدا كرد و بايد اين استراتژي تغيير يابد.اين بيانيه*ها حاصل آن تصميمات كلي است.
سرافراز با بيان اينكه اين در واقع يك گوشه*اي از پازل است، گفت: در استراتژي كلي آمريكا، اين كشور در قالب استقرار دموكراسي و مبارزه با تروريسم عليه حزب بعث و القاعده وارد عمل شد و با توجه به اينكه بحث دموكراسي در كل منطقه مطرح بود، پياده سازي آن در كشورهاي عربي كه سلطنتي بوده و داراي حكومت هاي مردمي نيستند، راه انتخابي را براي عرب*ها باقي نمي گذاشت.
وي تصريح كرد: اما در اين تغيير استراتژي به نظر مي رسد كه آمريكايي ها وعده وعيدهايي دادند بر اين مبنا كه ما در كشورهاي شما به دنبال استقرار دموكراسي نيستيم و از سوي ديگر دولت*هاي منطقه مثل اردن، مصر و عربستان در منطقه دوباره نقش پيدا كردند كه اين هم دروني نبوده، بلكه براساس هماهنگي هايي است كه در سطح بين*المللي و منطقه*اي صورت گرفته است.
معاون برون مرزي صدا و سيما با بيان اينكه در قبال وعده*هايي كه به آنها داده آنها بايد با استفاده از سيستم امنيتي*شان به اختلافات شيعه و سني دامن بزنند، عنوان كرد: كشورهاي عربي با اين كار اين امتياز را به آمريكا و اسرائيل خواهند داد كه حكومت*هايشان مستقر بماند و اين كار بي*سابقه نيست و در دوران حمله صدام به ايران علاوه بر اروپايي*ها ، كشورهاي عرب مثل مصر، عربستان و ... به صدام كمك كردند تا ايران و انقلاب را دچار تجزيه كنند.
سرافراز با بيان اينكه اين جبهه*بندي*ها كار تازه اي نيست و اگر هوشيار باشند بايد بدانند كه نبايد اين كار را انجام دهند، بيان كرد: الان ايران مانند 25 سال گذشته تنها نيست،*تفكر انقلابي و اسلامي در كل منطقه از جمله در عراق، لبنان و فلسطين بسط پيدا كرده و ايجاد يك جبهه بندي مانند گذشته به شكست خواهد كشيد.
وي ادامه داد: اين دولت*هاي وابسته به آمريكا هر كدام نقشي دارند. دولت اردن براي ايجاد جنگ*هاي داخلي در لبنان و به طور مشخص در فلسطين طراحي هايي انجاد داده و مدت*ها در حال اجرايي كردن آن است از جمله افرادي را از حزب سمير جعجع در مورد چگونگي ترور شخصيت*ها و مبارزه با حزب الله آموزش داده است و يا كساني كه اردني و فلسطيني بودند را آموزش داده تا در جنگ داخلي عليه دولت حماس وارد عمل شوند.
معاون برون مرزي صدا و سيما با ياد آوري اينكه آمريكا در بازنگري شكست*هاي پي در پي خود به اين نتيجه رسيده كه بايد فشار اصلي را بر ايران و تفكر ايران در منطقه وارد كند، افزود: به ياد داريم كه وقتي آمريكا به عراق و افغانستان حمله كرد گروه القاعده و بعثي*ها به سرعت شكست خوردند و الان در شرايطي هستيم كه استخوان بندي حزب بعث و نيروهاي امنيتي آن در خدمت اجراي نقشه*هاي آمريكا در عراق هستند.
سرافراز اظهار داشت:* زماني ايران تنها بود اما توانست در مقابل جبهه قدرتمند آمريكا، اسرائيل و انگليس و... پيروز شود و اكنون با اين شرايط و امكانات امروزش كه با 25 سال پيش متفاوت است پيروزتر خواهد بود.الان دوره بيداري اسلامي است و اينگونه نيست كه هر كاري خواستند انجام دهند و كسي معترض آنها نشود.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
بزرگترين معصيت در جامعه تشيع و تسنن ايجاد اختلاف است
امام جمعه بوشهر گفت: امروز بزرگترين گناه و خيانت و معصيت در جامعه تشيع و تسنن اختلاف و تفرقه *انداختن بين شيعه و سني است.
اسدالله ايماني در خطبه*هاي نماز جمعه اين هفته بوشهر با اشاره به اين كه استكبار به دنبال ايجاد اختلاف و تفرقه* بين مسلمانان است افزود: بايد تمام حواسمان به گفتار رهبر معظم انقلاب باشد كه چگونه جامعه اسلامي را به وحدت كلمه دعوت كنيم.
ايماني با تاكيد بر اين كه شيعه اعتقادات خود را به هيچ شكل از دست نمي*دهد گفت: تحريك احساسات ديگران از توطئه*هاي امريكا و انگليس است و بايد هوشيار باشيم كه بازيچه دست آنها نشويم.
وي خاطرنشان كرد: شيعه و سني مثل دو برادر در كنار هم زندگي مي*كنند و هيچ اختلافي كه موجب تفرقه شود نبايد مطرح گردد.
امام جمعه بوشهر در بخش*هاي ديگري از سخنان خود با اشاره به فرارسيدن روز خانواده اساسي*ترين پايه در اسلام را تشكيل خانواده ذكر كرد و گفت: خانواده در اسلام قداست و حرمت ويژه*اي دارد به همين جهت اسلام بين خانه و جامعه مرز قايل شده است.
ايماني با تاكيد بر اين كه خودآرايي و خودنمايي زنان براي جلب نظر ديگران در اسلام تقبيح است افزود: امنيت فكر و خيال مسله عمده خانواده است كه قرآن از آن به عنوان آرامش ياد مي*كند.
وي با اشاره به اين كه اختلاط زن و مرد، زمينه* از بين بردن آرامش و امنيت را فراهم مي*كند اظهار داشت: بيچارگي كه در غرب وجود دارد اين است كه خانواده حرمت ندارد و اولين ضربه اين عدم حرمت به فرزندان وارد مي*شود.
وي در پايان خاطرنشان ساخت: آنچه اسلام مطرح كرده حفظ قداست و حرمت خانواده است تا جامعه اسلامي به مشكلات غرب دچار نشود
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
دشمنان با ترويج خرافات درصدد تفرقه بين شيعه و سني هستند
امام جمعه ماكو گفت: دشمنان دين همواره با ترويج خرافات درصدد تفرقه بين شيعه و سني هستند.
ميرحيدر موسوي در خطبه*هاي نماز جمعه اين هفته افزود: استكبار جهاني براي ضربه زدن به دين اسلام و از بين بردن اتحاد بين پيروان اين دين با ترويج عقايد انحرافي و خرافي مي*خواهند دين اسلام را غير معقول نشان دهند.
وي در ادامه با اشاره به فرارسيدن ماه محرم اضافه كرد: در حالي كه استكبار جهاني از هر بهانه*اي براي تضعيف دين اسلام تلاش مي*كنند، در عزاداري*هاي اين ماه بايد دقت شود تا خرافات با دين مخلوط نشود.
موسوي از امام حسين(ع) و عاشورا به عنوان ضامن بقاي دين اسلام نام برد و خاطرنشان كرد: با پيروي از انقلاب سرخ امام حسين(ع)، فريضه امر به معروف و نهي از منكر را بايد هر چه بيشتر احيا كنيم تا دين اسلام همچنان استوار و جاويد باقي بماند.
نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران
«در زندگی زخم*هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می*خورد و می*تراشد.»
Comment