نيز بتهايى از عادت و سنت را مىپرستيد. اين سنت و عادت سنگينترين غل و زنجير بر دست و پاى آدمى و پر اثرترين عامل در جمود و واپس ماندگى او بودند. ذات او مظهر بزرگترين بتها بود، و چه بسا همچنان نيز باشد. آن ذات را مىپرستيد و هيچ چيز را نمىديد، مگر از ديده آن. حق آن بود كه «ذات» حق مىدانست، هر چند باطل باشد و باطل همان بود كه ذات مىگفت اگر چه بر حق باشد.
انسان در فراز و فرودهاى تاريخ چنين بود و بدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكى از فضايل انسان - در آن دوران نيز انسان فضايلى داشت - اين بود كه به تجاربش آگاه بود و از نتايج آن سود مىبرد. و رفته رفته بنابر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانينى كه ما آنها را الهى مىدانيم و ديگران آن را مادى مىخوانند. وقتى فلسفه به صورت قوام يافته و پخته ظهور يافت، فلاسفه نداى آزادى انسان را از زنجيرهايش سر دادند، و مردم را به شكستن بتهاى گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان و سوداگران عقيده برچسب الحاد و كفر بر آنان زدند، و دعوتشان را با منزوى كردنشان از مردم ناكار آمد كردند و آنچه به منزوى شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب مىساختند نه دل را، همچنان كه حتى امروز كمتر كسى از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مىگيرد و به آن پاسخ مىگويد. از اينرو ديگر براى پيشرفت اجتماعى و به كمال رساندن آن، چارهاى جز دخالت خداى سبحان نبود.
كار رسولان در اثر بخشى، به كلى، با فلاسفه متفاوت است، زيرا پيامبران عقل آدمى را در چارچوب وجدانش مخاطب مىساختند و دين چنان كه متخصصان، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كردهاند: «فطرتى است كه انسان را به خالقش پيوند مىدهد» و دعوت الهى از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالت بر حقشان بود. ارتباط غريزى ميان آدمى و خدايش، رسالت انبيا را آسان مىساخت، اما در رسالت فلاسفه سودى نداشت. در حالى كه فيلسوفان خود را تنها و آسيبپذير مىديدند، پيامبران در ژرفاى احساسات مقدس و اصيل آدميان جاى داشتند. هرگاه مردم براى حفظ سنت يا امرى موروثى با آنان به جفا رفتار مىكردند، دعوت از دريچه ايمان به خدا، به درون آنها راه مىيافت.
رسالت همه انبيا يكى است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگى بسته است؛ ادوار زندگى با توجه به «تكامل و تكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستى به هر شكلى كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتى نمىكند، زيرا آنان رهبرانى رهايى بخشند؛ به دقيقترين معانى اى كه ما امروز از اين دو واژه «رهبر و رهايى بخش» در مىيابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمدصلى الله عليه وآله بزرگترين پيامبر است و انقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعى اين انقلاب است و نتايج اين انقلاب و تاريخ، اين را ثابت كرده است. در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پارهاى كارهاى قهرمانانهاش براى آزاد ساختن بشر از بندها و بتها به سوى جهان بهتر، برشمريم.
يكم، پيامبر در جهانى كه فرقهها و گرايشهاى متفاوتى در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنياد نهاد. براى دنيا خدايانى بى خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلابهاى تفرقه، رسوايى و نادانى بودند. پيامبر اسلام در دعوت رهايى بخش خود با سختىهايى روبهرو شد كه خود - در حالى كه او فداكار و شكيبا بود - چنين مىگويد: - همچنين پيامبرى آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد».6او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستى، دعوتش را براى ژرفا بخشيدن به اين اصل جامع رسالتش (يعنى توحيد) آغازيد. تا اين كه در «يوم الفتح» پيروزى درخشانش را به اوج رساند و على جوانمرد اسلام را بر شانههايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزى او را برترى بخشيد. در آن روز علىعليه السلام دستان خود را زير بزرگترين بت، هبل يك چشم وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بتهاى كوچك را نيز بركند تا با نابودى آنها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد، بلكه در سنگرگاههاى آن يعنى جانها و دلها به مبارزه با آن پرداخت. و جانها و دلها را از نگرانىها و وسوسهها پاك كرد.
پيامبر مىفرمايد: «شرك پنهانتر است از جنبش مورچهاى سياه، بر تخته سنگى، در شبى تيره».7[...]
دوم، مردم را از يك الوهيت خيالى رهاند. براى نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بتها راهى به ديار علم باز كرد. ديگر درياها، كوهها و ستارگان حريمهايى بودند كه فكر فقط با زنجيرهاى سنگينى از قداست مىتوانست به آنها نزديك شود. پيامبر مسلمانان را به فراگيرى علم خواند، تا آن را براى خير آدمى به كار گيرند. آنها را به بازكردن قفلهاى طبيعت، به يارى تأمل و تجربه فرا خواند. دستور داد تا علم بياموزند «حتى اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايدارى پيشه سازند. و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادى و خرافه سازى بست، و اجازه نداد تا سادهانديشان عقايد مبهم را در پوششى از تقدس و ترس بپذيرند؛ چنان كه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان و آزادى خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كوپرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهنها پاك نشده است.
سوم، پيامبر براى برپايى يك جهان واحد و اجتماعى برتر، همه قيدها را در يك فراگيرى بىسابقه و بىهمتا در هم شكست. نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيم رفتار و سلوك آدمى است. اگر انسان نظام برترى بخواهد، چنين چيزى به دست خواهد آمد. گفت: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ؛8 در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند». همچنين گفت:
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛9 به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى] بعضى از آنچه را كه كردهاند به آنان بچشاند، باشد كه باز گردند.
ثانيأ تصريح كرد هر جا كه بوى ظلم استشمام مىشود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد و نيز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند و فرمود: «به ستمكاران ميل نكنيد، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستى نيست و كسى ياريتان نكند.
ثالثاً، برابرى در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقى نيست مگر در علم و تقوا. در سلسله مراتب آدميان نژاد و ثروت جايگاه و اعتبارى ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزى توانا نيستند».
قُلْ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ؛10 بگو بار خدايا، تويى كه فرمانروايى؛ هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى، فرمانروايى را بازستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى، خوار گردانى.
چهارم، پيامبر مصرانه با خدايان شرك، چه از سنگ و چه از نوع بشر، تحدى مىكند، هستى و بى پايگى آنان را مىنماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها، پيروز مىشود.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لَا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ؛11 اى مردم، مثلى زده شد، پس بدان كوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مىخوانيد هرگز [حتى ]مگسى نمىآفرينند، هر چند براى آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمىتوانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
پنجم، شدت موضع پيامبر در برابر تطير12 و تفأل و تنجيم13 كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود. در برخى جنگها، پيامبر به دليل «طالع نحس»، از رفتن به نبرد نهى مىشد، اما پيامبر روانه جنگ مىشد، و طالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مىكرد، و مىگفت: «نه نحسى اى هست و نه دشمنىاى». مىگفت: «با روزها دشمنى نورزيد و الا با شما دشمنى مىورزند».14 همچنين مىگفت: «هر كس به سنگى ايمان بياورد. خداوند با او محشورش مىكند».
ششم، پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفى كرد، پس نبايد سنتها به بت و خدايى بر ساخته تبديل شوند و به آنها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريع اسلامى آسانى در حادثه زيد، فرزند خواندهاش و زينب دختر جحش و دختر عمهاش، يكى از مخاطره آميزترين و نيز دشوارترين اين رسمها را نفى كرد.15
هفتم، و بالاخره تنها بت بزرگتر كه همان بت «خودخواهى» است، باقى ماند. معروف است كه رهايى از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است:
أَفَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ16 پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او و دلش مهر زده و بر ديدهاش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا چه كسى او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمىگيريد؟(*)
انسان در فراز و فرودهاى تاريخ چنين بود و بدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكى از فضايل انسان - در آن دوران نيز انسان فضايلى داشت - اين بود كه به تجاربش آگاه بود و از نتايج آن سود مىبرد. و رفته رفته بنابر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانينى كه ما آنها را الهى مىدانيم و ديگران آن را مادى مىخوانند. وقتى فلسفه به صورت قوام يافته و پخته ظهور يافت، فلاسفه نداى آزادى انسان را از زنجيرهايش سر دادند، و مردم را به شكستن بتهاى گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان و سوداگران عقيده برچسب الحاد و كفر بر آنان زدند، و دعوتشان را با منزوى كردنشان از مردم ناكار آمد كردند و آنچه به منزوى شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب مىساختند نه دل را، همچنان كه حتى امروز كمتر كسى از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مىگيرد و به آن پاسخ مىگويد. از اينرو ديگر براى پيشرفت اجتماعى و به كمال رساندن آن، چارهاى جز دخالت خداى سبحان نبود.
كار رسولان در اثر بخشى، به كلى، با فلاسفه متفاوت است، زيرا پيامبران عقل آدمى را در چارچوب وجدانش مخاطب مىساختند و دين چنان كه متخصصان، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كردهاند: «فطرتى است كه انسان را به خالقش پيوند مىدهد» و دعوت الهى از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالت بر حقشان بود. ارتباط غريزى ميان آدمى و خدايش، رسالت انبيا را آسان مىساخت، اما در رسالت فلاسفه سودى نداشت. در حالى كه فيلسوفان خود را تنها و آسيبپذير مىديدند، پيامبران در ژرفاى احساسات مقدس و اصيل آدميان جاى داشتند. هرگاه مردم براى حفظ سنت يا امرى موروثى با آنان به جفا رفتار مىكردند، دعوت از دريچه ايمان به خدا، به درون آنها راه مىيافت.
رسالت همه انبيا يكى است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگى بسته است؛ ادوار زندگى با توجه به «تكامل و تكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستى به هر شكلى كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتى نمىكند، زيرا آنان رهبرانى رهايى بخشند؛ به دقيقترين معانى اى كه ما امروز از اين دو واژه «رهبر و رهايى بخش» در مىيابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمدصلى الله عليه وآله بزرگترين پيامبر است و انقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعى اين انقلاب است و نتايج اين انقلاب و تاريخ، اين را ثابت كرده است. در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پارهاى كارهاى قهرمانانهاش براى آزاد ساختن بشر از بندها و بتها به سوى جهان بهتر، برشمريم.
يكم، پيامبر در جهانى كه فرقهها و گرايشهاى متفاوتى در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنياد نهاد. براى دنيا خدايانى بى خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلابهاى تفرقه، رسوايى و نادانى بودند. پيامبر اسلام در دعوت رهايى بخش خود با سختىهايى روبهرو شد كه خود - در حالى كه او فداكار و شكيبا بود - چنين مىگويد: - همچنين پيامبرى آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد».6او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستى، دعوتش را براى ژرفا بخشيدن به اين اصل جامع رسالتش (يعنى توحيد) آغازيد. تا اين كه در «يوم الفتح» پيروزى درخشانش را به اوج رساند و على جوانمرد اسلام را بر شانههايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزى او را برترى بخشيد. در آن روز علىعليه السلام دستان خود را زير بزرگترين بت، هبل يك چشم وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بتهاى كوچك را نيز بركند تا با نابودى آنها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد، بلكه در سنگرگاههاى آن يعنى جانها و دلها به مبارزه با آن پرداخت. و جانها و دلها را از نگرانىها و وسوسهها پاك كرد.
پيامبر مىفرمايد: «شرك پنهانتر است از جنبش مورچهاى سياه، بر تخته سنگى، در شبى تيره».7[...]
دوم، مردم را از يك الوهيت خيالى رهاند. براى نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بتها راهى به ديار علم باز كرد. ديگر درياها، كوهها و ستارگان حريمهايى بودند كه فكر فقط با زنجيرهاى سنگينى از قداست مىتوانست به آنها نزديك شود. پيامبر مسلمانان را به فراگيرى علم خواند، تا آن را براى خير آدمى به كار گيرند. آنها را به بازكردن قفلهاى طبيعت، به يارى تأمل و تجربه فرا خواند. دستور داد تا علم بياموزند «حتى اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايدارى پيشه سازند. و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادى و خرافه سازى بست، و اجازه نداد تا سادهانديشان عقايد مبهم را در پوششى از تقدس و ترس بپذيرند؛ چنان كه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان و آزادى خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كوپرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهنها پاك نشده است.
سوم، پيامبر براى برپايى يك جهان واحد و اجتماعى برتر، همه قيدها را در يك فراگيرى بىسابقه و بىهمتا در هم شكست. نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيم رفتار و سلوك آدمى است. اگر انسان نظام برترى بخواهد، چنين چيزى به دست خواهد آمد. گفت: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ؛8 در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند». همچنين گفت:
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛9 به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى] بعضى از آنچه را كه كردهاند به آنان بچشاند، باشد كه باز گردند.
ثانيأ تصريح كرد هر جا كه بوى ظلم استشمام مىشود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد و نيز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند و فرمود: «به ستمكاران ميل نكنيد، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستى نيست و كسى ياريتان نكند.
ثالثاً، برابرى در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقى نيست مگر در علم و تقوا. در سلسله مراتب آدميان نژاد و ثروت جايگاه و اعتبارى ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزى توانا نيستند».
قُلْ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ؛10 بگو بار خدايا، تويى كه فرمانروايى؛ هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى، فرمانروايى را بازستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى، خوار گردانى.
چهارم، پيامبر مصرانه با خدايان شرك، چه از سنگ و چه از نوع بشر، تحدى مىكند، هستى و بى پايگى آنان را مىنماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها، پيروز مىشود.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لَا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ؛11 اى مردم، مثلى زده شد، پس بدان كوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مىخوانيد هرگز [حتى ]مگسى نمىآفرينند، هر چند براى آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمىتوانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
پنجم، شدت موضع پيامبر در برابر تطير12 و تفأل و تنجيم13 كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود. در برخى جنگها، پيامبر به دليل «طالع نحس»، از رفتن به نبرد نهى مىشد، اما پيامبر روانه جنگ مىشد، و طالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مىكرد، و مىگفت: «نه نحسى اى هست و نه دشمنىاى». مىگفت: «با روزها دشمنى نورزيد و الا با شما دشمنى مىورزند».14 همچنين مىگفت: «هر كس به سنگى ايمان بياورد. خداوند با او محشورش مىكند».
ششم، پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفى كرد، پس نبايد سنتها به بت و خدايى بر ساخته تبديل شوند و به آنها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريع اسلامى آسانى در حادثه زيد، فرزند خواندهاش و زينب دختر جحش و دختر عمهاش، يكى از مخاطره آميزترين و نيز دشوارترين اين رسمها را نفى كرد.15
هفتم، و بالاخره تنها بت بزرگتر كه همان بت «خودخواهى» است، باقى ماند. معروف است كه رهايى از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است:
أَفَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ16 پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او و دلش مهر زده و بر ديدهاش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا چه كسى او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمىگيريد؟(*)


Comment