(آيه ).
سرانجام موافقت پدر جلب شد!.
بـرادران يـوسـف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند, ولى درفكر آينده بودند كه اگـر پـدر بـا فـرستادن برادر كوچك (بنيامين ) موافقت نكند, عزيزمصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گويد: ((هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر ! دستورداده شده است كه در آينده (سهميه اى به ما ندهند و) كيل و پيمانه اى براى مانكنند)) (فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ).
((اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه اى دريافت داريم )) (فارسل معنا اخانا نكتل ).
((و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد)) (وانا له لحافظون ).
(آيـه ) پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد, رو بـه آنها كرده ((گفت : آيا من نسبت به اين (برادر) به شمااطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف ) در گذشته به شما اطمينان كردم )) (قال هل آمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل ).
سـپس اضافه كرد: ((در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است )) (فاللّه خير حافظا وهو ارحم الراحمين ).
(آيـه ) سـپـس برادرها ((هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها,به آنها بازگردانده شـده )) ! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غله , به عزيزمصر پرداخته بودند, در درون بارهاست ! (ولما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم ).
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند, نزد پدر آمدند((گفتند: پدر جان ! ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ؟ اين سرمايه ماست كه به ماباز پس گردانده شده است )) (قالوا يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا).
پـدرجـان ! ديـگـر جاى درنگ نيست , برادرمان را با ما بفرست ((ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد)) (ونمير اهلنا).
((و در حفظ برادر خواهيم كوشيد)) (ونحفظ اخانا).
((و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود)) (ونزداد كيل بعير).
((و ايـن كـار (بـراى عـزيـزمصر, اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم ) كارساده و آسانى است )) (ذلك كيل يسير).
(آيـه ) ولـى يعقوب با تمام اين احوال , راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود, و از طرفى اصـرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود, او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود, سـرانـجـام راه چـاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند, موافقت مشروط كند, لذا به آنها چنين ((گفت : من هرگز او را با شمانخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد مـن خـواهـيـد آورد مگراين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود)) (قال لن ارسله معكم حتى تؤتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم ).
مـنـظـور از ((موثقا من اللّه )) (وثيقه الهى ) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است .
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند, ((و هنگامى كه عهد وپيمان خود را در اختيار پـدر گـذاشـتند (يعقوب ) گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظآن است كه ما مى گوييم )) (فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل ).
(آيه ) سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر, برادر كوچك را باخود همراه كردند و براى دومـيـن بـار آمـاده حركت به سوى مصر شدند, در اينجا پدر,نصيحت و سفارشى به آنها كرد ((و گـفـت : فرزندانم ! شما از يك در وارد نشويد,بلكه از درهاى مختلف وارد شويد)) (وقال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد وادخلوامن ابواب متفرقة ) تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد.
و اضـافه كرد ((من با اين دستور نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم )) (وما اغنى عنكم من اللّه من شى ).
و در پايان گفت : ((حكم و فرمان از آن خداست )) (ان الحكم الا للّه ).
((بر او توكل كرده ام )) (عليه توكلت ).
و ((هـمـه مـتـوكـلان بايد بر او توكل كنند)) و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وعليه فليتوكل المتوكلون ).
(آيـه ) برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان ومصر, وارد سرزمين مصر شدند ((و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (ازراههاى مختلف ) وارد مصر شدند اين كـار هـيچ حادثه الهى را نمى توانست از آنهادور سازد)) (ولما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ).
بـلـكـه تـنها فايده اش اين بود ((كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى شد)) (الا حاجة فى نفس يعقوب قضيها).
اشـاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود, چرا كه اواز همه فرزندان خود دور بـود, و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود, و از گزندحوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسيد, و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى بندند دلخوش بود.
سـپـس قـرآن يـعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه : ((او از طريق تعليمى كه ما به او داديـم , عـلم و آگاهى داشت , در حالى كه اكثر مردم نمى دانند))(وانه لذو علم لما علمناه ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
(آيه ).
طرحى براى نگهدارى برادر:.
سرانجام برادران بر يوسف وارد شدند, و به او اعلام داشتند كه دستور تو رابه كار بستيم و با اين كه پـدر در آغـاز مـوافـق فرستادن برادر كوچك , با ما نبود با اصراراو را راضى ساختيم , تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم .
يـوسـف , آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت , و به ميهمانى خويش دعوت كرد, دستور داد هر دو نـفـر در كـنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند, آنها چنين كردند, دراين هنگام ((بنيامين )) كه تنها مـانـده بـود گـريـه را سـر داد و گـفت : اگر برادرم يوسف زنده بود, مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند, چرا كه از يك پدر و مادر بوديم .
يوسف رو به آنها كرد و گفت : مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است ؟من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم !.
سـپـس دسـتـور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند, باز ((بنيامين ))تنها ماند, يوسف گـفـت : او را نزد من بفرستيد, در اين هنگام يوسف برادرش را نزدخود جاى داد, اما ديد او بسيار نـاراحـت و نـگران است و دائما به ياد برادر از دسته رفته اش يوسف مى باشد, در اينجا پيمانه صبر يـوسـف لـبـريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت , چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه وارد بر يـوسف شدند اوبرادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من همان برادرت يوسفم , غم مخور و اندوه بـه خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مى كنند نگران مباش )) ! (ولما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون ).
منظور از كارهاى برادران كه ((بنيامين )) را ناراحت مى كرده است ,بى مهرى هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند, و نقشه هايى كه براى طرد آنهااز خانواده كشيدند.
(آيـه ) در اين هنگام طبق بعضى از روايات , يوسف به برادرش بنيامين گفت : آيا دوست دارى نزد مـن بـمانى ؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد يوسف گفت : غصه مخور من نـقـشـه اى مى كشم كه آنها ناچار شوند تورا نزد من بگذارند, ((سپس هنگامى كه بارهاى غلات را بـراى بـرادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را, درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هركدام بارى از غله مى داد (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ).
الـبته اين كار در خفا انجام گرفت , و شايد تنها يك نفر از ماموران , بيشتر از آن آگاه نشد, در اين هنگام ماموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست , در حـالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه قافله آماده حركت شد, ((ندا دهنده اى فرياد زد: اى اهل قافله ! شما سارق هستيد)) !(ثم اذن مؤذن ايتها العير انكم لسارقون ).
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند, سخت تكان خوردند و وحشت كردند, چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام , متهم به سرقت شوند!.
(آيـه ) لـذا ((رو بـه آنـها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده ايد)) ؟ (قالواواقبلوا عليهم ماذا تفقدون ).
(آيه ) ((گفتند: ما پيمانه سلطان را گم كرده ايم )) و نسبت به شما ظنين هستيم (قالوا نفقد صوا الملك ).
و از آنجا كه پيمانه , گران قيمت و مورد علاقه ملك بوده است , ((هر كس آن رابيابد و بياورد, يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد)) (ولمن جا به حمل بعير).
سـپس گوينده اين سخن براى تاكيد بيشتر گفت : ((و من شخصا اين جايزه راتضمين مى كنم )) (وانا به زعيم ).
(آيـه ) بـرادران كـه سـخـت از شـنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند, ونمى دانستند جريان چيست ؟ رو به آنها كرده ((گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيدما نيامده ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده ايم )) (قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الا رض وما كنا سارقين ).
(آيه ) در اين هنگام ماموران رو به آنها كرده ((گفتند: اگر شما دروغ بگوييدجزايش چيست ؟)) (قالوا فما جزاؤه ان كنتم كاذبين ).
(آيـه ) و آنـهـا در پـاسـخ ((گـفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك ,در بار او پيدا شود خودش را, توقيف كنيد و به جاى آن برداريد)) (قالوا جزاؤه من وجد فى رحله فهو جزاؤه ).
((آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى دهيم )) (كذلك نجزى الظالمين ).
(آيـه ) در ايـن هـنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند, منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود,((نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش (بـنـيـامين ) بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد)) (فبدا باوعيتهم قبل وعا اخيه ثم استخرجها من وعا اخيه ).
هـمـيـن كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد, دهان برادران از تعجب باز ماند,گويى كوهى از غم و انـدوه بـر آنان فرود آمد از يك سو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنـهـاست , و از سوى ديگر موقعيت آنها رانزد عزيز مصر به خطر مى اندازد, و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند ؟چگونه او باور مى كند كه براداران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند؟.
سـپـس قـرآن چـنين اضافه مى كند كه : ((ما اين گونه براى يوسف , طرح ريختيم ))(كذلك كدنا ليوسف ) تا برادر خود را به گونه اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد.
مـسـاله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مـى بـايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد, كيفرش نزد شما چيست ؟آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما شخص سارق را در برابرسرقتى كه كرده بر مى دارند, و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد, چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
به همين جهت قرآن مى گويد: ((يوسف نمى توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بر دارد)) و نزد خود نگهدارد (ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك ).
سپس به عنوان يك استثنا مى فرمايد: ((مگر اين كه خداوند بخواهد: (الا ان يشا اللّه ).
سرانجام موافقت پدر جلب شد!.
بـرادران يـوسـف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند, ولى درفكر آينده بودند كه اگـر پـدر بـا فـرستادن برادر كوچك (بنيامين ) موافقت نكند, عزيزمصر آنها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آنها نخواهد داد.
لذا قرآن مى گويد: ((هنگامى كه آنها به سوى پدر بازگشتند گفتند: پدر ! دستورداده شده است كه در آينده (سهميه اى به ما ندهند و) كيل و پيمانه اى براى مانكنند)) (فلما رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ).
((اكنون كه چنين است برادرمان را با ما بفرست تا بتوانيم كيل و پيمانه اى دريافت داريم )) (فارسل معنا اخانا نكتل ).
((و مطمئن باش كه او را حفظ خواهيم كرد)) (وانا له لحافظون ).
(آيـه ) پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد, رو بـه آنها كرده ((گفت : آيا من نسبت به اين (برادر) به شمااطمينان كنم همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف ) در گذشته به شما اطمينان كردم )) (قال هل آمنكم عليه الا كما امنتكم على اخيه من قبل ).
سـپس اضافه كرد: ((در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است )) (فاللّه خير حافظا وهو ارحم الراحمين ).
(آيـه ) سـپـس برادرها ((هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آنها,به آنها بازگردانده شـده )) ! و تمام آنچه را به عنوان بهاى غله , به عزيزمصر پرداخته بودند, در درون بارهاست ! (ولما فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ردت اليهم ).
آنها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند, نزد پدر آمدند((گفتند: پدر جان ! ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ؟ اين سرمايه ماست كه به ماباز پس گردانده شده است )) (قالوا يا ابانا ما نبغى هذه بضاعتنا ردت الينا).
پـدرجـان ! ديـگـر جاى درنگ نيست , برادرمان را با ما بفرست ((ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد)) (ونمير اهلنا).
((و در حفظ برادر خواهيم كوشيد)) (ونحفظ اخانا).
((و يك بار شتر هم (به خاطر او) خواهيم افزود)) (ونزداد كيل بعير).
((و ايـن كـار (بـراى عـزيـزمصر, اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم ) كارساده و آسانى است )) (ذلك كيل يسير).
(آيـه ) ولـى يعقوب با تمام اين احوال , راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آنها نبود, و از طرفى اصـرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود, او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود, سـرانـجـام راه چـاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند, موافقت مشروط كند, لذا به آنها چنين ((گفت : من هرگز او را با شمانخواهم فرستاد تا پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد مـن خـواهـيـد آورد مگراين كه (بر اثر مرگ و يا عوامل ديگر) قدرت از شما سلب شود)) (قال لن ارسله معكم حتى تؤتون موثقا من اللّه لتاتننى به الا ان يحاط بكم ).
مـنـظـور از ((موثقا من اللّه )) (وثيقه الهى ) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است .
به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند, ((و هنگامى كه عهد وپيمان خود را در اختيار پـدر گـذاشـتند (يعقوب ) گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظآن است كه ما مى گوييم )) (فلما آتوه موثقهم قال اللّه على ما نقول وكيل ).
(آيه ) سرانجام برادران يوسف پس از جلب موافقت پدر, برادر كوچك را باخود همراه كردند و براى دومـيـن بـار آمـاده حركت به سوى مصر شدند, در اينجا پدر,نصيحت و سفارشى به آنها كرد ((و گـفـت : فرزندانم ! شما از يك در وارد نشويد,بلكه از درهاى مختلف وارد شويد)) (وقال يا بنى لا تدخلوا من باب واحد وادخلوامن ابواب متفرقة ) تا مورد حسد و سعايت حسودان قرار نگيريد.
و اضـافه كرد ((من با اين دستور نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما برطرف سازم )) (وما اغنى عنكم من اللّه من شى ).
و در پايان گفت : ((حكم و فرمان از آن خداست )) (ان الحكم الا للّه ).
((بر او توكل كرده ام )) (عليه توكلت ).
و ((هـمـه مـتـوكـلان بايد بر او توكل كنند)) و از او استمداد بجويند و كار خود را به او واگذارند (وعليه فليتوكل المتوكلون ).
(آيـه ) برادران حركت كردند و پس از پيمودن راه طولانى ميان كنعان ومصر, وارد سرزمين مصر شدند ((و هنگامى كه طبق آنچه پدر به آنها امر كرده بود (ازراههاى مختلف ) وارد مصر شدند اين كـار هـيچ حادثه الهى را نمى توانست از آنهادور سازد)) (ولما دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم من اللّه من شى ).
بـلـكـه تـنها فايده اش اين بود ((كه حاجتى در دل يعقوب بود كه از اين طريق انجام مى شد)) (الا حاجة فى نفس يعقوب قضيها).
اشـاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود, چرا كه اواز همه فرزندان خود دور بـود, و شب و روز در فكر آنها و يوسف بود, و از گزندحوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مى ترسيد, و همين اندازه كه اطمينان داشت آنها دستوراتش را به كار مى بندند دلخوش بود.
سـپـس قـرآن يـعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه : ((او از طريق تعليمى كه ما به او داديـم , عـلم و آگاهى داشت , در حالى كه اكثر مردم نمى دانند))(وانه لذو علم لما علمناه ولكن اكثر الناس لا يعلمون ).
(آيه ).
طرحى براى نگهدارى برادر:.
سرانجام برادران بر يوسف وارد شدند, و به او اعلام داشتند كه دستور تو رابه كار بستيم و با اين كه پـدر در آغـاز مـوافـق فرستادن برادر كوچك , با ما نبود با اصراراو را راضى ساختيم , تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم .
يـوسـف , آنها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت , و به ميهمانى خويش دعوت كرد, دستور داد هر دو نـفـر در كـنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند, آنها چنين كردند, دراين هنگام ((بنيامين )) كه تنها مـانـده بـود گـريـه را سـر داد و گـفت : اگر برادرم يوسف زنده بود, مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند, چرا كه از يك پدر و مادر بوديم .
يوسف رو به آنها كرد و گفت : مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است ؟من براى رفع تنهائيش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم !.
سـپـس دسـتـور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند, باز ((بنيامين ))تنها ماند, يوسف گـفـت : او را نزد من بفرستيد, در اين هنگام يوسف برادرش را نزدخود جاى داد, اما ديد او بسيار نـاراحـت و نـگران است و دائما به ياد برادر از دسته رفته اش يوسف مى باشد, در اينجا پيمانه صبر يـوسـف لـبـريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت , چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه وارد بر يـوسف شدند اوبرادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من همان برادرت يوسفم , غم مخور و اندوه بـه خويش راه مده و از كارهايى كه اينها مى كنند نگران مباش )) ! (ولما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه قال انى انا اخوك فلا تبتئس بما كانوا يعملون ).
منظور از كارهاى برادران كه ((بنيامين )) را ناراحت مى كرده است ,بى مهرى هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند, و نقشه هايى كه براى طرد آنهااز خانواده كشيدند.
(آيـه ) در اين هنگام طبق بعضى از روايات , يوسف به برادرش بنيامين گفت : آيا دوست دارى نزد مـن بـمانى ؟ او گفت آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد يوسف گفت : غصه مخور من نـقـشـه اى مى كشم كه آنها ناچار شوند تورا نزد من بگذارند, ((سپس هنگامى كه بارهاى غلات را بـراى بـرادران آماده ساخت پيمانه گران قيمت مخصوص را, درون بار برادرش بنيامين گذاشت چون براى هركدام بارى از غله مى داد (فلما جهزهم بجهازهم جعل السقاية فى رحل اخيه ).
الـبته اين كار در خفا انجام گرفت , و شايد تنها يك نفر از ماموران , بيشتر از آن آگاه نشد, در اين هنگام ماموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گران قيمت نيست , در حـالى كه قبلا در دست آنها بود: لذا همين كه قافله آماده حركت شد, ((ندا دهنده اى فرياد زد: اى اهل قافله ! شما سارق هستيد)) !(ثم اذن مؤذن ايتها العير انكم لسارقون ).
برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند, سخت تكان خوردند و وحشت كردند, چرا كه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام , متهم به سرقت شوند!.
(آيـه ) لـذا ((رو بـه آنـها كردند و گفتند: مگر چه چيز گم كرده ايد)) ؟ (قالواواقبلوا عليهم ماذا تفقدون ).
(آيه ) ((گفتند: ما پيمانه سلطان را گم كرده ايم )) و نسبت به شما ظنين هستيم (قالوا نفقد صوا الملك ).
و از آنجا كه پيمانه , گران قيمت و مورد علاقه ملك بوده است , ((هر كس آن رابيابد و بياورد, يك بار شتر به او جايزه خواهيم داد)) (ولمن جا به حمل بعير).
سـپس گوينده اين سخن براى تاكيد بيشتر گفت : ((و من شخصا اين جايزه راتضمين مى كنم )) (وانا به زعيم ).
(آيـه ) بـرادران كـه سـخـت از شـنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند, ونمى دانستند جريان چيست ؟ رو به آنها كرده ((گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيدما نيامده ايم در اينجا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده ايم )) (قالوا تاللّه لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الا رض وما كنا سارقين ).
(آيه ) در اين هنگام ماموران رو به آنها كرده ((گفتند: اگر شما دروغ بگوييدجزايش چيست ؟)) (قالوا فما جزاؤه ان كنتم كاذبين ).
(آيـه ) و آنـهـا در پـاسـخ ((گـفتند: جزايش اين است كه هر كس پيمانه ملك ,در بار او پيدا شود خودش را, توقيف كنيد و به جاى آن برداريد)) (قالوا جزاؤه من وجد فى رحله فهو جزاؤه ).
((آرى ما اين چنين ستمكاران را كيفر مى دهيم )) (كذلك نجزى الظالمين ).
(آيـه ) در ايـن هـنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند, منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود,((نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش (بـنـيـامين ) بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد)) (فبدا باوعيتهم قبل وعا اخيه ثم استخرجها من وعا اخيه ).
هـمـيـن كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد, دهان برادران از تعجب باز ماند,گويى كوهى از غم و انـدوه بـر آنان فرود آمد از يك سو برادر آنها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آنـهـاست , و از سوى ديگر موقعيت آنها رانزد عزيز مصر به خطر مى اندازد, و از همه اينها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند ؟چگونه او باور مى كند كه براداران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند؟.
سـپـس قـرآن چـنين اضافه مى كند كه : ((ما اين گونه براى يوسف , طرح ريختيم ))(كذلك كدنا ليوسف ) تا برادر خود را به گونه اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد.
مـسـاله مهم اينجاست كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مـى بـايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند لذا قبلا از برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد, كيفرش نزد شما چيست ؟آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما شخص سارق را در برابرسرقتى كه كرده بر مى دارند, و يوسف طبق همين برنامه با آنها رفتار كرد, چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند.
به همين جهت قرآن مى گويد: ((يوسف نمى توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بر دارد)) و نزد خود نگهدارد (ما كان لياخذ اخاه فى دين الملك ).
سپس به عنوان يك استثنا مى فرمايد: ((مگر اين كه خداوند بخواهد: (الا ان يشا اللّه ).



Comment