منطقه تهران در هزاره دوم پيش از ميلاد:
يادداشتي درباره معضلات و رهيافتها
دکتر علي موسوي
دانشگاه کاليفرنيا، برکلي
بيش از يك قرن از كشف نخستين شواهد از آثار هزاره دوم ق. م. در تهران مي گذرد. از آن تاريخ تا به حال نقاط مختلف اين منطقه آثار متعدد و متنوع ديگري را از فرهنگهاي عصر مزبور آشكار كرده اند كه همگي آنها با نام عاميانه فرهنگ سفال سياه–خاكستري يا فرهنگ سفال خاكستري شناسايي شده اند. حاصل يك سده كاوش و تحقيق در اين منطقه هنوز چهره روشني از مكانيزم تحولات فرهنگي در حوزه تهران و مركز فلات ايران به دست نداده است. دانسته هاي ما به دو دليل ناقص و ناهماهنگ هستند: اولين مشكل طبيعت مواد فرهنگي موجود است كه تقريباً فقط به يك نوع، يعني قبور ساده خاكي، محدود مي شود؛ بديهيست مواد فرهنگي قبور بيشتر از ديگر انواع شواهد باستان شناختي حفظ شده و دسترسي به آنها آسان تر است. دوم اين كه تقريباً انگيزه تمامي تحقيقات، مثل كاوشهاي باستان شناسي در دامنه هاي شمالي البرز و منطقه درياي خزر، كشف اتفاقي اشياء يافت شده از گورستانها بوده است. علاوه بر اين بيشتر مواد فرهنگي حاصل از تحقيقات در منطقه تهران ظروف متنوع سفالي است كه تقريباً تمام فرضيات و نتيجه گيريهاي بعدي بر آن استوار است حال آن كه شواهد ديگري چون فلزات، معماري قبور و بافت گورستانها، آثار معماري مسكوني و غيره ناديده گرفته شده است. معضل ديگر در پژوهشهاي منطقه تهران، نارسايي كاوشهاي قديمي و عدم اطلاع از نتايج آنهاست (مثلاً حفريات ري).
منطقه تهران به دو دليل اهميت ويژه اي در مطالعه باستان شناسي هزاره دوم ق. م. دارد: 1. اين منطقه در تلاقي دو تكه شمالي فلات در جنوب رشته البرز قرار گرفته است. تهران از آبهاي سرازير شده از البرز مركزي بسيار بهره مي برد و از جمله نواحي حاصلخيز جنوب البرز است. 2. غناي مواد فرهنگي هزارهدوم ق. م. در تهران به حديست كه خود مي تواند اساس پژوهشها در باستان شناسي اين دوره در ايران را فراهم سازد. در هيچ منطقه ديگري از نيمه شمالي فلات چنين كثرت آثاري از اين دوره در يك محدوده جغرافيايي نسبتاً يكنواخت ديده نمي شود.
معضلات باستان شناختي در مطالعه منطقه تهران در هزاره دوم ق. م. متعدد است اما اين معضلات بيش از آن كه شامل مسائل برون منطقه اي باشد متاثر از پيچيدگيهاي ناشي از فرضيات فرامنطقه اي بوده كه سعي به يافتن ارتباط ميان فرهنگهاي شرق و غرب نيمه شمالي فلات داشته اند. نخستين معضل يافتن خاستگاه فرهنگ معروف به عصر آهن متقدم است كه امروزه با گذشت حدود 40 سال از تحقيقات در اين باره هنوز معلوم نيست كه آيا ريشه در شمالشرق ايران دارد يا از شمالغرب فلات وارد منطقه تهران شده است. مشكل ديگر وجود انبوهي از قبور بدون مساكن مربوطه است. اين امر مولد فرضيات ديگري درباره خاستگاه فرهنگ مشهور به سفال سياه-خاكستري شده است.
پژوهشهاي سالهاي اخير در منطقه تهران همراه با مرور نتايج كاوشهاي قديم نماي نويني از مطالعه درباره اين منطقه به دست داده است. با اين كه اهميت يافتن خاستگاه فرهنگهاي باستاني منطقه تهران به قوت خود باقيست اما بازبيني شواهد باستان شناختي حاكي از آن است كه مهمترين مسئله شناختن مكانيزم فرهنگي در منطقه تهران است. ما هنوز از تحولات باستان شناختي هزاره دوم ق. م. در خود منطقه تهران آگاهي زيادي نداريم. هنوز گاهنگاري اين منطقه ناقص است. هرچند كه مطالعات گذشته با تمركز بر عصر نوسنگي و فرهنگهاي آن تصويري از اهميت اين منطقه در هزاره هاي چهارم و پنجم ق.م. ارائه كرده است اما سير تكامل يا افول فرهنگي اعصار متاخرتر بسيار كم شناخته مانده است. با اين كه مدارك موجود ما از هزاره دوم ق. م. در حال حاضر هنوز اجازه ارائه فرضيات بزرگ و تصوير روشني از آن عصر را نمي دهد اما محرك تاملات و پيشنهاداتي هستند كه نهايتاً مي تواند پايه اي براي جهتگيري روشهاي تحقيق و پژوهشهاي آينده باشد.
يادداشتي درباره معضلات و رهيافتها
دکتر علي موسوي
دانشگاه کاليفرنيا، برکلي
بيش از يك قرن از كشف نخستين شواهد از آثار هزاره دوم ق. م. در تهران مي گذرد. از آن تاريخ تا به حال نقاط مختلف اين منطقه آثار متعدد و متنوع ديگري را از فرهنگهاي عصر مزبور آشكار كرده اند كه همگي آنها با نام عاميانه فرهنگ سفال سياه–خاكستري يا فرهنگ سفال خاكستري شناسايي شده اند. حاصل يك سده كاوش و تحقيق در اين منطقه هنوز چهره روشني از مكانيزم تحولات فرهنگي در حوزه تهران و مركز فلات ايران به دست نداده است. دانسته هاي ما به دو دليل ناقص و ناهماهنگ هستند: اولين مشكل طبيعت مواد فرهنگي موجود است كه تقريباً فقط به يك نوع، يعني قبور ساده خاكي، محدود مي شود؛ بديهيست مواد فرهنگي قبور بيشتر از ديگر انواع شواهد باستان شناختي حفظ شده و دسترسي به آنها آسان تر است. دوم اين كه تقريباً انگيزه تمامي تحقيقات، مثل كاوشهاي باستان شناسي در دامنه هاي شمالي البرز و منطقه درياي خزر، كشف اتفاقي اشياء يافت شده از گورستانها بوده است. علاوه بر اين بيشتر مواد فرهنگي حاصل از تحقيقات در منطقه تهران ظروف متنوع سفالي است كه تقريباً تمام فرضيات و نتيجه گيريهاي بعدي بر آن استوار است حال آن كه شواهد ديگري چون فلزات، معماري قبور و بافت گورستانها، آثار معماري مسكوني و غيره ناديده گرفته شده است. معضل ديگر در پژوهشهاي منطقه تهران، نارسايي كاوشهاي قديمي و عدم اطلاع از نتايج آنهاست (مثلاً حفريات ري).
منطقه تهران به دو دليل اهميت ويژه اي در مطالعه باستان شناسي هزاره دوم ق. م. دارد: 1. اين منطقه در تلاقي دو تكه شمالي فلات در جنوب رشته البرز قرار گرفته است. تهران از آبهاي سرازير شده از البرز مركزي بسيار بهره مي برد و از جمله نواحي حاصلخيز جنوب البرز است. 2. غناي مواد فرهنگي هزارهدوم ق. م. در تهران به حديست كه خود مي تواند اساس پژوهشها در باستان شناسي اين دوره در ايران را فراهم سازد. در هيچ منطقه ديگري از نيمه شمالي فلات چنين كثرت آثاري از اين دوره در يك محدوده جغرافيايي نسبتاً يكنواخت ديده نمي شود.
معضلات باستان شناختي در مطالعه منطقه تهران در هزاره دوم ق. م. متعدد است اما اين معضلات بيش از آن كه شامل مسائل برون منطقه اي باشد متاثر از پيچيدگيهاي ناشي از فرضيات فرامنطقه اي بوده كه سعي به يافتن ارتباط ميان فرهنگهاي شرق و غرب نيمه شمالي فلات داشته اند. نخستين معضل يافتن خاستگاه فرهنگ معروف به عصر آهن متقدم است كه امروزه با گذشت حدود 40 سال از تحقيقات در اين باره هنوز معلوم نيست كه آيا ريشه در شمالشرق ايران دارد يا از شمالغرب فلات وارد منطقه تهران شده است. مشكل ديگر وجود انبوهي از قبور بدون مساكن مربوطه است. اين امر مولد فرضيات ديگري درباره خاستگاه فرهنگ مشهور به سفال سياه-خاكستري شده است.
پژوهشهاي سالهاي اخير در منطقه تهران همراه با مرور نتايج كاوشهاي قديم نماي نويني از مطالعه درباره اين منطقه به دست داده است. با اين كه اهميت يافتن خاستگاه فرهنگهاي باستاني منطقه تهران به قوت خود باقيست اما بازبيني شواهد باستان شناختي حاكي از آن است كه مهمترين مسئله شناختن مكانيزم فرهنگي در منطقه تهران است. ما هنوز از تحولات باستان شناختي هزاره دوم ق. م. در خود منطقه تهران آگاهي زيادي نداريم. هنوز گاهنگاري اين منطقه ناقص است. هرچند كه مطالعات گذشته با تمركز بر عصر نوسنگي و فرهنگهاي آن تصويري از اهميت اين منطقه در هزاره هاي چهارم و پنجم ق.م. ارائه كرده است اما سير تكامل يا افول فرهنگي اعصار متاخرتر بسيار كم شناخته مانده است. با اين كه مدارك موجود ما از هزاره دوم ق. م. در حال حاضر هنوز اجازه ارائه فرضيات بزرگ و تصوير روشني از آن عصر را نمي دهد اما محرك تاملات و پيشنهاداتي هستند كه نهايتاً مي تواند پايه اي براي جهتگيري روشهاي تحقيق و پژوهشهاي آينده باشد.
Comment