ماه بيني! شبروي، لغزنده گويي بيش نيست
مهرگويي! خانه سوزي، هرزه پويي بيش نيست
شب انيس خلوت درد آشنايان بود و رفت
صبح نورس، زهر خند آرزويي بيش نيست
دل مريض خود فريب خسته جاني بود و مرد
عاشقي، اشكي، نگاهي، گفتگويي بيش نيست
آشنارويي كه ريزد بادهٌ شوقم به جام
عقل گويد: رهزن بيگانه خويي بيش نيست
دوش گفتم: ياد از آن عهدي كه مي بستي به اشك
گفت: وه، كان شبنمي، وين تارمويي بيش نيست
مست آن درياي جاويدم كه پيش موج آن
هفت دريا با همه طوفان، سبويي بيش نيست
نازنيني گر به خاكم بگذرد، گويي به ناز
آن كه اين جا خفته جان مهرجويي بيش نيست
مهرگويي! خانه سوزي، هرزه پويي بيش نيست
شب انيس خلوت درد آشنايان بود و رفت
صبح نورس، زهر خند آرزويي بيش نيست
دل مريض خود فريب خسته جاني بود و مرد
عاشقي، اشكي، نگاهي، گفتگويي بيش نيست
آشنارويي كه ريزد بادهٌ شوقم به جام
عقل گويد: رهزن بيگانه خويي بيش نيست
دوش گفتم: ياد از آن عهدي كه مي بستي به اشك
گفت: وه، كان شبنمي، وين تارمويي بيش نيست
مست آن درياي جاويدم كه پيش موج آن
هفت دريا با همه طوفان، سبويي بيش نيست
نازنيني گر به خاكم بگذرد، گويي به ناز
آن كه اين جا خفته جان مهرجويي بيش نيست

Comment